حرفی برای گفتن ندارم


 

روزگاری میگفتند : از عشق ننویس ! و من حرف ها داشتم برای گفتن. . .
بعد زمانه عوض شد ,  حرف ها تمام , چشمها خوابزده و نگاه ها بردیوار سرد و یخ زده ی واقعیت !
حال میگویند : از عش بنویس. . .
حرفی ندارم برای گفتن , اشکی نمانده برای ریختن , و دلی که خوش باشد . . .  امروز اما دست واقعیت ها گلویم را سخت میفشارد !
آخر اینجا دست ها رو شده ست !