یادگاری


کبریت میکشم

و شب ترین اتاق را

نشان پنجره ها 

می دهم

روی آینه

شبحی از نام تو 

برق میزند

-به رنگ لب هایت-

دست می کشم

دیوارها 

خوابند

و صدای رفته ی نفس هایت

روی کاغذ دیواری,

جا مانده است

کبریت می کشم

مچاله ترین یادگارها

زیر پاهایم

فریاد می شوند ...