بیگانه


سال هایی شده است که در این وادی پر حزن

که خود می دانی

پر از غصه و غم نیرنگ است

در تب و تاب دل زنگ آلود

آن چه در سینه خود می داشتمش

ز تو بیگانه

طلب می کردم