عمو سبزی فروش


 


اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم.  اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند.  بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟  گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه.  بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود.  گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی‌فروش . . ... بله. سبزی کم‌فروش . . . بله.  سبزی خوب داری؟ . .. . بله»  فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم.  بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم.  همۀ شعر را نمی‌دانستیم.  با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله
سبزی کم‌فروش! . ... .. .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ .. . . بله
عمو سبزی‌فروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ .. . . بله
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله
شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله
عمو سبزی‌فروش! . . . بله

این را چند بار تمرین کردیم.  روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم.  پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند.  از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»
فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ
35