تامی کوچولو به تازگی صاحب یک خواهر شده بود و پدر و مادرش مانند اکثر والدین به تامی می گفتند:

خواهرت را خدا به ما داده خواهرت از پیش خدا آمده....

و اما جالب آن بود که تامی کوچولو مدام اصرار می کرد که او را با خواهر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادرش میترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه ها به خواهرش حسودی کند و آسیبی به او برساندبرای همین اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد او با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.

بالاخره یک روز پدر و مادرش به او اجازه دادند با نوزاد تنها بماند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.

تامی کوچولو به طرف خواهر کوچکترش رفت صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:

<<<خواهر کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره!>>>