0

طرح روزانه "یاران امام حسین(علیه السّلام)-اولیاء دشت نینوا" + مسابقه

 
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

طرح روزانه "یاران امام حسین(علیه السّلام)-اولیاء دشت نینوا" + مسابقه

طرح روزانه "یاران امام حسین(علیه السّلام)-اولیاء دشت نینوا" + مسابقه

 

با عرض سلام و احترام خدمت دوستان عزیز راسخونی؛

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ایّام محرّم الحرام و عزاداری سیّد الشّهدا امام حسین(علیه السّلام) به اطلاع می‌رسانیم:

مقرّر شده است به صورت روزانه مطالب و محتوایی در خصوص یکی از یاران باوفای امام حسین(علیه السّلام) جهت آشنایی با سیره شهدای کربلا در این تاپیک ارسال گردد و در پایان دهه‌ی محرّم، مسابقه‌ای تستی از محتوای این تاپیک در بخش مسابقات راسخون برگزار و بر حسب میزان مشارکت، به تعدای از شرکت کنندگان امتیاز یا هدیه‌ای تقدیم شود.

 

همزمان با پایان دهه‌ی اوّل محرّم الحرام، مسابقه‌ی "اولیاء دشت نـینـوا" در قالب 14 سئوال تستی از محتوای تاپیک "یاران امام حسین(علیه السّلام)" که در ایام دهه اول محرم در دسترس قرار داشت، در بخش مسابقات راسخون برگزار می گردد.
 
از بین کسانی که به تمامی سؤالات پاسخ صحیح بدهند، 14 نفر به نیّت چهارده معصوم(صلوات الله و سلامُه علیهم أجمعین) به قید قرعه انتخاب و جوایز ذیل تقدیم می گردد:
5 نفر اول: پوستر برجسته امام حسین(علیه السلام)+نرم افزار سفینه النجاه(کتابخانه امام حسین)+200 امتیاز
9 نفر بعد: 200 امتیاز
 
این مسابقه از روز پنج شنبه 15 آبان 93 به مدّت یک هفته فعّال خواهد بود.

 

مسابقه "اولیاء دشت نینوا-اصحاب امام حسین"

با تشکّر فراوان از همراهی شما عزیزان

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

شنبه 3 آبان 1393  11:24 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh moradi92 mohsen_alavi shayesteh2000 ravabet_rasekhoon borkhar sayyed13737373 zare58 namebaran salma57 voiceofrain nargesza ahmadfarm morteza237 khodaeem1 alirezanabi2006 f3080h517 shirdel2 mrezass siryahya fasihi1380 ghaem72 farashbandzare tahmores j133719 yarabyarabyarab mohammad98 amayen rezamzd alirezazaeri fatemehza ma1393 aliada saghi08 amirali123 nazemi54 znaderii mohammadhoseinshokri mahmood_3074 farid405 ria1365 sadegh936ali fsmuosavi nosha1209 ramin04451 eramau esfahan11 yass_1382
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

1- مسلم بن عوسجه

1- مسلم بن عوسجه
مسلم بن عوسجه
 
او مردى شریف، عابد و زاهد بود، و از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلّم به شمار می‌رفت؛ شجاعت او در جنگ‌ها و فتوحات اسلامى همیشه ورد زبان‌ها بود. او سوار کار شجاعی بود و نامش در جنگ‌ها و فتوحات اسلامی زبانزد مسلمانان. مسلم در کوفه می‌زیست و از کسانی بود که از کوفه برای امام حسین علیه السّلام نامه نوشت و به عهد و پیمانش وفادار ماند. 
 
عمرو بن الحجاج كه در میسره‌ی لشكر عمر بن سعد قرار گرفته بود، بر میمنه امام -كه زهیر بن قین فرماندهى آن را بر عهده داشت- حمله‌ور شد، و این درگیرى در ناحیه فرات صورت گرفت و ساعتى به طول انجامید و در آن مسلم بن عوسجه اسدى بر روى زمین افتاد و به فیض شهادت نائل آمد.
 
آن بزرگوار در كوفه وكیل مسلم بن عقیل بود و مسئولیت جمع آورى اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت از مردم را بر عهده داشت.
در روز عاشورا ضمن مبارزه‌اى تحسین‌انگیز این رجز را می‌خواند:
 
«إنْ تَسْألُوا عَنِّي فَإنّي ذُو لَبَد    ***    مِنْ فَرْعِ قَوْم مِنْ ذُرى بَنِي أسَد
  فَمَنْ بَغانِي حائدٌ عَنِ الرَّشَدِ    ***    وَ كافِرٌ بِدِينِ جَبّار صَمَد»
 
اگر از من مى‌پرسيد من دلاورى از برگزيدگان بنى اسدم، كسى كه بر من ستم نمايد از راه سعادت جدا گشته و به دين خداى جبّار و بى‌نياز كافر شده است
 
حاضران در صحنه پیكار كربلا می‌گویند كه چون غبار صحنه جنگ فرو نشست، مشاهده كردند كه مسلم بن عوسجه بر روى زمین افتاده است و آخرین لحظات حیاتش بود كه امام حسین علیه ‏السّلام بر بالین او حاضر شد و فرمود: خداى تو را رحمت كند اى مسلم بن عوسجه، و این آیه را تلاوت كردند:
"فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا"
 
حبیب بن مظاهر نزدیك آمد و گفت: اى مسلم بن عوسجه! شهادت تو سخت بر من گران است، تو را به بهشت بشارت می‌دهم.
مسلم بن عوسجه با صدایى ضعیف گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد.
حبیب بن مظاهر به او گفت: خداى تو را هم مژده خیر دهد.
حبیب بن مظاهر به او گفت: اگر من هم در همین لحظات به تو ملحق نمى‌شدم دوست داشتم كه مرا وصى خود قرار دهى تا به وصایاى تو عمل كنم.
مسلم بن عوسجه گفت: تو را به این (امام حسین علیه‏ السّلام) وصیت می‌کنم كه جان خود را فداى او كنى؛ و با دست خود به امام علیه ‏السّلام اشاره كرد.
جبیب گفت: به خداى كعبه چنین خواهم كرد.
پس مسلم بن عوسجه جان داد و در جوار رحمت حق آرمید. در این هنگام كنیز مسلم بن عوسجه فریاد بر آورد: یا سیداه! و یابن عوسجتاه!
سپاه عمرو بن حجاج فریاد برآوردند كه: مسلم بن عوسجه را كشتیم!
شبث بن ربعى به بعضى از یارانش كه در كنارش بودند گفت: مادرانتان در سوگ شما بگریند! شما خود را به دست خود كشته و موجبات سرافكندگى خود را فراهم ساخته‌اید، در این حال شادى می‌کنید كه یلى مانند مسلم بن عوسجه را كشته‌اید؟!! به خدا سوگند او را در جایگاه كریم در میان مسلمانان دیدم، او را در دشت آذربایجان مشاهده كردم كه قبل از آمدن تمامى سواران، شش نفر را كشته بود، شما بر كشتن چنین افرادى شادى می‌کنید؟!
 
نوشته‌اند كه: مسلم بن عوسجه به دست دو نفر شهید شد كه نام‌هاى آنها مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى است.
 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

یک شنبه 4 آبان 1393  12:06 AM
تشکرات از این پست
shayesteh2000 moradi92 nazaninfatemeh ravabet_rasekhoon borkhar zare58 namebaran salma57 voiceofrain maryamjoon nargesza ahmadfarm morteza237
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

2- حبیب بن مظاهر

2- حبیب بن مظاهر

جبیب بن مظاهر

 

او از اصحاب رسول خدا بود و در كوفه سكونت داشت و از یاران على(علیه ‏السّلام) بود و در تمام جنگ‌ها در خدمت آن حضرت شمشیر می‌زد و از جمله خواص اصحاب آن حضرت و حاملان علوم آن بزرگوار است. او از جمله كسانى است كه مشتاقانه به یارى امام حسین(علیه ‏السّلام) شتافتند. حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه در كوفه براى امام بیعت می‌گرفتند و چون عبیدالله بن زیاد به كوفه آمد و اهل كوفه، مسلم را تنها گذاشتند، قبیله‌ی حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه آنها را پنهان كردند تا آسیبى به آنها نرسد، و هنگامى كه امام حسین(علیه ‏السّلام) به كربلا آمد، آن دو به سوى آن حضرت حركت كردند، روزها مخفى می‌شدند و شب‌ها طى طریق می‌نمودند تا به اردوى امام(علیه‏ السّلام) ملحق شدند.

هنگامى كه امام حسین(علیه ‏السّلام) براى اداى نماز ظهر از سپاه كوفه مهلت خواست، حصین بن تمیم گفت: نماز از شما پذیرفته نیست!!

حبیب بن مظاهر در پاسخ او گفت: گمان می‌کنى كه نماز از آل رسول خدا پذیرفته نشود و نماز تو اى احمق نادان مقبول افتد؟!

حصین بن تمیم به او حمله كرد و حبیب نیز به طرف او حمله‌ور شد و ضربه‌اى بر صورت اسب وى زد و بر اثر همین ضربه، حصین از اسب بر زمین افتاد، یارانش آمده و او را نجات دادند و حبیب بر آنان حمله كرد و رجز می‌خواند و می‌گفت:

 

  أَنا حبیب و أبی مُظَهَّر                          فارس هیجا و حرب تسعر

انتم اعد عدّة و اکثر                             و نحن اوفی منکم و اصبر

  و نحن اعلی حجة و اظهر                    حقاًّ و اتقی منکم و اعذر

 

من حبیبم و پدرم مُظَهَّر است،  جنگاور میدان کارزار و آتش شعله‌ور نبردم.

تعداد شما بیشتر و بالاتر است ولی ما در راه حق از شما وفادارتر و بردبارتریم.

حجّت‌مان برتر و آشکارتر است، در حقیقت از شما باتقواتر و پذیرفته‌تریم.

 

پس گروهى را به قتل رساند تا این كه بدیل بن صریم با شمشیر به او حمله كرد و ضربه‌ا‌ى بر او وارد ساخت، و مردى از تمیم نیز با نیزه بر او حمله‌ور شد. حبیب از اسب بر زمین افتاد و چون خواست بپاخیزد، حصین بن تمیم با شمشیر ضربه‌اى دیگر به سر او زد، و آن مرد تمیمى سر از تن حبیب جدا كرد. رضوان و بهشت خداوند بر او مبارك باد.

حصین بن تمیم به آن مرد تمیمى گفت: من با تو در كشتن حبیب شریك هستم! او می‌گفت: من خود به تنهایى حبیب را كشته‌ام!

حصین بن تمیم به او گفت: سر حبیب را به من ده تا بر گردن اسبم آویزان كنم تا مردم بدانند من در كشتن او با تو شریكم! و بعد به تو خواهم داد كه نزد عبیدالله ببرى و جایزه بگیرى!! ولى او قبول نكرد!

آشنایان آن دو آنها را اصلاح دادند و حصین بن تمیم سر را به گردن اسب آویزان نموده و در میان لشكر می‌چرخید! و بعد به او برگرداند.

محمّد بن قیس نقل كرده است كه شهادت حبیب بن مظاهر براى امام بسیار گران آمد و دل مباركش شكست و گفت: از خدا انتظار دارم كه حامیان مرا و یاران مرا اجر دهد.

همچنین آمده است كه آن حضرت فرمود: اى حبیب! چه برگزیده‌مردى بودى كه خدا تو را توفیق عنایت كرد تا هر شب ختم قرآن كنى.

به هر حال از آنچه گذشت معلوم می‌شود که حبیب بن مظاهر قبل از نماز ظهر به شهادت رسیده است.

قبیله بنی‌اسد هنگام دفن شهیدان کربلا، حبیب را که از بزرگان و مورد احترام آنان بود، در ده متری قبر امام حسین(علیه السّلام) به طور مستقل و جداگانه به خاک سپردند. بعدها، این مرقد در داخل روضه امام حسین(علیه السّلام) و در رواق شرقی قرار گرفت.

 

مرقد و ضریح حبیب بن مظاهر

مرقد و ضریح حبیب بن مظاهر

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

دوشنبه 5 آبان 1393  10:04 AM
تشکرات از این پست
moradi92 zare58 ravabet_rasekhoon voiceofrain nazaninfatemeh maryamjoon salma57 nargesza namebaran
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

3- زُهَیر بن قَین بَجَلی

3- زُهَیر بن قَین بَجَلی

 زُهَیر بن قَین بَجَلی

 

او مردى شجاع و شریف در قبیله‌ی خود بود و در كوفه اقامت داشت و شجاعت او در جنگ‌ها مشهور بود. در ابتداى كار از طرفداران عثمان بود و پس از ملاقات با امام حسین علیه ‏السّلام در اثر هدایت الهى از عقیده خود دست كشید و از شیعیان على و اهل ‌بیت علیهم السّلام شد و همراه امام حسین علیه‏ السّلام به كربلا آمد.

روز عاشورا بعد از گزاردن نماز با امام علیه ‏السّلام، دست خود را روى شانه امام نهاد و این رجز را خواند:

 

اقدم هدیت هادیّاً مهدیّاً               الیوم تلقى جدّک النّبیّا

و حسناً و المرتضى علیّاً            و ذا الجناحین الفتى الکمیا

و اسد اللّه الشهید الحیّا؛

 

به پیش اى هدایت شده و راهنما، امروز جدّت نبى اکرم(ص) را دیدار خواهى کرد، و همچنین حسن مجتبى(ع) و على مرتضى(ع) و صاحب دو بال(جعفر طیّار) آن جوانمرد شجاع را و حمزه شیر خدا شهید زنده را دیدار خواهى نمود.

 

سپس به میدان آمد و مبارزه سختى با سپاه كوفه كرد تا آن كه یك‌صد و بیست نفر از آنان را به قتل رساند.

او از زمره اصحاب وفادارى بود كه پیشاپیش امام علیه‏ السّلام شمشیر می‌زد تا به درجه والاى شهادت نائل آمد.

بشیر بن عبدالله شعبى و مهاجر بن اوس تمیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند و امام حسین علیه‏ السّلام پس از شهادت او فرمود: اى زهیر! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت‌شدگانِ مسخ‌شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.

وقتى كه خبر كشته‌شدن زهیر بن قین در ركاب امام علیه ‏السّلام به همسر با وفاى او رسید، به غلامش گفت: برو و مولایت زهیر را كفن كن، غلام زهیر وقتى كه بدن مطهر امام حسین علیه ‏السّلام را عریان در قتلگاه مشاهده كرد، با خود گفت: چگونه مولایم زهیر را كفن كنم ولى حسین علیه ‏السّلام را رها نموده و عریان بگذارم؟! به خدا سوگند كه چنین نكنم. پس امام را در پارچه‌اى كه همراه داشت پیچید و زهیر را با پارچه‌اى پاره كفن نمود.

در زیارت ناحیه مقدسه درباره‌ی زهیر بن قین آمده: «السّلام علی زهیر بن القین البجلی القائل للحسین علیه السّلام و قد اذن له الانصراف له: لا و الله لا یکون ذلک ابداً اترک ابن رسول الله، آله اسیراً فی ید الاعداء و انجدنا؟ لا ارانی الله ذلک الیوم.

سلام به زهیر فرزند قین بَجَلی آن که چون امام(ع) به او اجازه بازگشت داد در پاسخ گفت: نه به خدا سوگند هرگز فرزند رسول خدا(ص) را که درود خدا بر او و آلش باد، ترک نخواهم کرد. آیا فرزند رسول خدا(ص) را در حالی که اسیر در دست دشمنان است رها کنم و خود را نجات دهم؟ خداوند آن روز را بر من نیاورد.»

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

سه شنبه 6 آبان 1393  10:02 AM
تشکرات از این پست
moradi92 nezarat_ravabet maryamjoon nargesza ravabet_rasekhoon namebaran ahmadfarm nazaninfatemeh zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

4- عبدالله بن عمیر

4- عبدالله بن عمیر

 

 

او پدر وهب و مردى شجاع و شریف بوده و در كوفه سرائى نزدیك «بثر الجعد» همدان داشت، همسرش امّ وهب است. او روزى به لشكرگاه كوفه در نخیله آمد و سپاه كوفه را مشاهده كرد كه عازم حركت به سوى كربلا هستند، سؤال كرد، به او گفته شد كه این سپاه براى جنگ با حسین فرزند دختر رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم می روند!

عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‏ جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش امّ وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده ‏اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‏ ترین اندیشه‏ ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.

پس شب هنگام همسرش را برداشت و حركت كرد تا در كربلا به خدمت امام حسین علیه ‏السلام رسید.

و چون عمر بن سعد به سوى امام علیه ‏السلام تیر انداخت و سپاه كوفه به طرف اردوى امام تیر پرتاب كردند، غلام زیاد بن ابیه به نام «یسار» و غلام عبیدالله بن زیاد به نام «سالم» به میدان آمدند، و از سپاهیان امام مبارز طلب كردند، حبیب بن مظاهر و بریر بن خضیر از جاى برخاسته كه به میدان بروند، امام حسین علیه‏ السلام مانع شد، عبدالله بن عمیر بپاخاست و از حضرت اجازه خواست، امام به او نظر كرد و او را مردى گندم گون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى و سینه ‏اى گشاده یافت، فرمود: گمان دارم كه حریفان خود را از پاى درآورى، اگر مى‏ خواهى به جانب آنان رو.

پس عبدالله بن عمیر به میدان شتافت، سالم و یسار كه در میدان ایستاده بودند از نسب او سؤال كردند، او خود را معرفى نمود، آن دو گفتند: ما تو را نمى‌شناسیم! پس زهیر یا حبیب و یا بریر را به میدان طلب كردند، و یسار جلوتر از سالم ایستاده بود، عبدالله بن عمیر گفت: از جنگ با مردم ننگ دارى؟! هر كس به جنگ تو آید بهتر از تو خواهد بود. پس بر او حمله برد و او را با شمشیر زد تا او را به قتل رساند، و در آن هنگام كه سرگرم مبارزه با او بود، سالم به او حمله كرد. یاران امام فریاد بر آوردند كه: سالم آهنگ تو كرده است! او اهمیت نداد، و سالم با شمشیر بر او حمله كرد.

عبدالله بن عمیر دست خود را جلو آورد و انگشتان دست چپ او قطع شد، ولى به سالم امان نداد و او را شمشیر زد و كشت، و روى به سوى امام كرد و در برابر آن حضرت رجز مى‏ خواند در حالى كه هر دو حریف خود را كشته بود:

 

«إنْ تُنْكِرونِي فَأَنَا بْنُ كَلْبِ حَسْبِي *** بِبَيْتِي فِي عُلَيْم حَسْبي

إنّي امْرَءٌ ذُو مِرَّة وَ عَصْب *** وَ لَسْتُ بِالْخوّارِ عَنْدَ الْحَرْبِ
إنّي زَعِيمٌ لَكِ أُمَّ وَهْب *** بِالطَّعْنِ فِيهِمْ مَقْدَماً وَ الضَّرْبِ»

 

اگر مرا نمى شناسيد پس من فرزند قبيله كلب هستم، اين افتخار مرا كافى است كه من از قبيله بنى عُلَيم هستم، من مردى نيرومند و قوى پنجه ام و در ميدان جنگ ناتوان نيستم، اى امّ وهب(همسرم) من تعهد مى كنم كه با نيزه و شمشير زدن رو به سوى دشمن كنم.

 

پس امّ وهب همسر عبدالله بن عمیر عمود خیمه را برگرفته و روى به سوى همسر خود آورد و گفت: پدر و ماردم به فدایت باد! در برابر این ذریه رسول خدا مبارزه كن.

عبدالله بن عمیر او را به سوى زنان باز گرداند، امّ وهب لباس همسر خود را گرفته و مى‏گفت: هرگز تو را رها نمى‌كنم تا در كنارت كشته شوم.

عبدالله بن عمیر در حالى كه دست راستش در اثر خون كشته شدگان به دسته شمشیر چسبیده بود و انگشتان دست چپ او قطع شده بودند، نتوانست همسرش را باز گرداند.

امام حسین علیه السلام آمد و فرمود: خدا شما خاندان را جزاى خیر دهد، به سوى زنان بازگرد و با آنان باش، خدا تو را رحمت كند، بر زنان جنگ نیست، پس او بازگشت.

عمرو بن حجاج زبیدى بر میمنه لشكر امام حمله كرد و یاران امام ایستادگى كردند، و شمر بر میسره حمله كرد ولى یاران امام استقامت مى‏كردند و با نیزه به آنها حمله مى‏بردند.

عبدالله بن عمیر -این مبارز شیر دل- كه در میسره لشكر امام علیه السلام مى‏رزمید، گروهى از آنان را كشت. در این هنگام، هانى بن ثبیت حضرمى و بكیر بن حى تیمى بر او حمله برده و او را شهید كردند، پس سپاه عمر بن سعد به یكباره از سواره و پیاده به یاران امام حمله ور شدند و جنگ سختى در گرفت و اكثر اصحاب امام بر روى زمین افتادند، چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در این اثناء، شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‏، امّ وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

چهارشنبه 7 آبان 1393  10:27 AM
تشکرات از این پست
nargesza ravabet_rasekhoon namebaran nazaninfatemeh ahmadfarm moradi92 zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

5- نافع بن هلال

5- نافع بن هلال

 

از اصحاب امیرالمؤمنین علیه ‏السلام و مردى بزرگوار و شجاع و قارى قرآن و نویسنده حدیث بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان در خدمت على علیه‏ السلام شمشیر مى‏زد، و چون امام حسین علیه‏ السلام به سمت عراق آمد، نافع و سه نفر دیگر از یارانش در میان راه به آن حضرت پیوستند.

چون عمرو بن قرظه شهید شد و برادرش على بن قرظه به خونخواهى او به میدان آمد، نافع بن هلال بر او حمله كرد و او را مجروح ساخت، یارانش براى نجات او حمله كردند و نافع بن هلال با آنها درگیر شد و رجز مى‏ خواند و مى‏ گفت:

 

ان تنكرونى فانا بن الجملى                                  دينى على دين حسين بن على

ان اقتل اليوم فهذا املى                                       فذاك رأيى و ألاقى عملى

 

اگر مرا نمى شناسيد من فرزند جملى هستم. دين من دين على و حسين است.

اگر امروز كشته شوم همين آرزوى من است و عقيده‌ام بر آن است كه نتيجه اعمالم را خواهم ديد.

 

مردى به نام مزاحم بن حریث در پاسخ او گفت: من بر دین فلان هستم!

نافع بن هلال گفت: تو بر دین شیطانى؛ و بر او حمله كرد و مزاحم خواست برگردد كه ضربه نافع به او مهلت نداد و كشته شد.

عمرو بن حجاج فریاد زد: آیا مى‏ دانید با چه كسانى مى ‏جنگید؟! كسى به تنهایى به میدان اصحاب حسین نرود!

ابو مخنف مى‏گوید: نافع بن هلال، نامش را بر روى تیرهاى خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مى‏نمود، و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را كشت و بسیارى را مجروح ساخت. هنگامى كه تیرهاى او تمام شد، شمشیر خود را برهنه نمود و حمله كرد و مى‏ گفت:

 

انا الهزیر الجملى انا على دین على.

من شیرمردى از قبیله جملى هستم، من پیرو دین على هستم.

 

لشكر دشمن چاره كار را در حمله دسته جمعى به او دید و لذا اطراف او را گرفته و او را هدف تیرها و سنگ‌هاى خود قرار دادند تا این كه بازوان او را شكسته و او را به اسارت گرفتند. شمر و گروهى از سپاه، او را نزد عمر بن سعد آوردند.

عمر بن سعد به او گفت: اى نافع! واى بر تو! چرا با خود چنین كردى؟!

نافع گفت: پروردگار من از قصد من آگاه است.

در حالى كه خون‌ها بر محاسن او جارى بود به او گفتند: مگر نمى‌بینى كه با خود چه كرده‏اى؟!

نافع گفت: دوازده نفر از شما را كشته‏ ام و خودم را ملامت نمى‌كنم، اگر بازوان من سالم بود نمى‌توانستید مرا اسیر كنید.

شمر به عمر بن سعد گفت: او را بكش!

عمر بن سعد گفت: تو او را آوردى، اگر مى‏ خواهى تو او را بكش!

شمر شمشیر از نیام كشید، و چون خواست نافع را به قتل برساند، نافع بن هلال گفت: به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودى، براى تو ملاقات خدا بسیار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگینى مى‏ كرد، خدا را سپاس مى‏ گویم كه مرگ ما را در دست بدترین خلق، قرار داد! پس شمر(لعنة الله علیه) او را به شهادت رساند. رضوان خداوند بر او باد.

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

پنج شنبه 8 آبان 1393  10:36 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon namebaran moradi92 nargesza zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

6- سعید بن عبد الله حنفى

6- سعید بن عبد الله حنفى

 

سعید بن عبد الله حنفی از بزرگان شیعه و از مردان شجاع و عابدان کوفه بود. او کسی بود که در مرتبه سوم نامه های اهل کوفه را برای امام حسین علیه السلام به مکه برد و پاسخ امام را برای کوفیان بازگرداند. هنگامی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد و در منزل مختار ساکن شد، سعید از اولین کسانی بود که حمایت خود را از امام حسین علیه السلام اعلام کرد و گفت که آماده است تا جان خویش را در راه یاری‌اش فدا کند. مسلم بن عقیل نامه‌ای برای امام علیه السلام نوشت و باز به وسیله سعید به مکه فرستاد. سعید بن عبدالله با کاروان حسینی به کربلا آمد، در شب عاشورا با سخنانی زیبا حمایت خود را از امام حسین اعلام داشت.

سعید بن عبد الله در روز عاشورا جلوى امام ایستاد و امام نماز گزارد و او در اثر تیرباران دشمن به روى زمین افتاد در حالى كه مى‏ گفت: خدایا این گروه را لعنت كن همانند لعن قوم عاد و ثمود، و سلام مرا به پیامبرت برسان؛ همچنین گفت: پروردگارا! این زخم‌ها را براى درك ثواب تو در راه نصرت فرزند پیامبر تو بر جان خود خریدم.

آنگاه به طرف امام التفاتى كرده و گفت: آیا به عهد خود وفا كردم اى پسر رسول خدا؟!

امام علیه‏ السلام فرمود: آرى، تو در بهشت پیشاپیش من قرار خواهى داشت.

او در حالى به شهادت رسید كه سیزده تیر غیر از زخم نیزه و شمشیر بر بدنش فرو رفته بود، و چون امام علیه ‏السلام از نماز فارغ شد به اصحابش فرمود: اى انصار من! این بهشت است كه درهاى آن به روى شما باز شده و نهرهاى آن جارى و میوه‏ هاى آن آماده است، و این پیامبر خداست و اینان شهدایى كه در راه خدا كشته شده ‏اند، منتظر قدوم شمایند، و شما را به بهشت بشارت مى‏ دهند، پس از دین خدا و دین پیامبر حمایت و از حرم پیامبر دفاع كنید.

اصحاب به امام عرض كردند: جان‌هاى ما فداى تو باد و خون‌هاى ما نگاهدارنده خون تو، به خدا سوگند كه هیچ گزندى به تو و حرم تو نمى‌رسد مادامى كه از ما كسى زنده باشد.

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

جمعه 9 آبان 1393  12:20 PM
تشکرات از این پست
namebaran moradi92 nargesza ravabet_rasekhoon zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

7- بُرَیر بن خُضَیر همدانی

7- بُرَیر بن خُضَیر همدانی

 

بریر بن خضیر همدانی مردی شجاع، دانشمند و قاری قرآن بود و کتابی به نام قضایا و احکام داشت که در آن روایاتی از امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام نقل کرده بود. این کتاب از کتب معتبر نزد شیعیان به شمار می‌رود. بریر هنگامی که خبر قیام امام حسین علیه السلام را شنید، به کاروان امام ملحق شد، تا روز عاشورا در خدمت امام بود و پس از شهادتِ حُر به میدان نبرد رفت.

و چون جنگ شدت پیدا كرد، مردى از سپاه كوفه به نام یزید بن معقل به میدان آمد و بریر را ندا كرد كه: كار خدا را درباره خود چگونه مى‏ بینى؟!

بریر گفت: به خدا سوگند كه او در حق من نیكى كرد و كار تو را در مسیر شر قرار داد.

یزید بن معقل گفت: دروغ مى‏ گویى و قبل از این، دروغگو نبودى! و من گواهى مى‏ دهم كه تو از گمراهانى!

بریر گفت: آیا مى‏ خواهى با تو مباهله كنم تا خدا دروغگو را لعنت و آن كه را بر باطل است به قتل برساند؟

او پذیرفت و با هم در آویختند و دو ضربت رد و بدل شد و یزیدبن معقل ضربتى بر بریر وارد كرد كه زیانى متوجه او نشد، و شمشیرى حواله سر او كرد و كلاه او را شكافت و به مغز سرش رسید و روى زمین افتاد، و در حالى كه شمشیر بریر در سر او فرو رفته و بریر آن را تكان مى‏ داد كه از سر او بیرون آورد، مرد دیگرى از سپاه كوفه به نام رضى بن منقذ بر بریر حمله كرد و ساعتى با یكدیگر مبارزه كردند تا بریر او را بر زمین زده و روى سینه او نشست، آن مرد فریاد زد: كجایند یاران تا مرا نجات دهند؟!

كعب بن جابر به یارى او شتافت، به او گفته شد: این مرد بریر بن خضیر قارى است كه در مسجد كوفه مى‏ نشست و ما را قرآن مى‏ آموخت، او توجهى نكرد و با نیزه به بریر حمله كرد، و آن را بر پشت بریر نهاد.

چون بریر تیزى نیزه را در پشت خود احساس كرد، خود را به روى رضى بن منقذ افكند و روى او را به دندان گرفت و قسمتى از بینى او را بركند، كعب بن جابر نیزه را فشار داد و بریر را از روى رضى بن منقذ كنار زد و او را با شمشیر به شهادت رساند، رضوان خداوند بر او باد. 

عفیف مى‏ گوید: گویا من رضى بن منقذ را مى‏ نگرم كه از جاى بر مى‏ خاست، و در حالى كه غبار از جامه‏ اش پاك مى‏ كرد به كعب بن جابر مى‏ گفت: اى برادر ازدى! خدمتى به من كردى كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد.

یوسف بن یزید مى‏ گوید كه: از عفیف پرسیدم كه تو خود مباهله بریر را با یزید بن معقل شاهد بودى؟

عفیف گفت: آرى، به چشم دیدم و به گوش شنیدم.

كعب بن جابر -قاتل بریر- چون از كربلا باز گشت، همسرش و خواهرش نوار به او گفتند: تو دشمن پسر فاطمه را یارى كردى و بزرگ قرأ قرآن -بریر- را كشتى و گناه بزرگى را انجام دادى! به خدا سوگند كه هرگز با تو كلمه‏ اى سخن نخواهیم گفت.

عبیدالله پسر عموى كعب بر او خشمگین شد و گفت: واى بر تو! بریر را كشتى؟!

به چه امیدى خدا را ملاقات خواهى كرد؟!

نوشته‏ اند كه: كعب از كرده خود پشیمان شده و اشعارى را به نظم درآورد كه در آن حزن و اندوه خود را به خاطر ارتكاب این جرم بزرگ یادآور شده است.

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

شنبه 10 آبان 1393  10:17 AM
تشکرات از این پست
namebaran ravabet_rasekhoon moradi92 nargesza zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

8- حضرت قاسم بن الحسن(عليهما السلام)

8- حضرت قاسم بن الحسن(عليهما السلام)

 

 

حضرت قاسم بن الحسن ‏عليهما السلام فرزند امام حسن مجتبى ‏عليه السلام است در مورد تاريخ ولادت ايشان اطلاع دقيقى در دست نيست ولى عموماً در پنجم رمضان شهرت يافته است. مادر او بانويى بزرگوار به نام ام ولد است كه نام ايشان نجمه بوده است. حضرت قاسم‏ عليه السلام حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش ديده به جهان گشود. از اين رو با عموى مهربان خويش حضرت اباعبدالله الحسين‏ عليه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسين ‏عليه السلام پرورش يافت .. ظاهراً شكل و شمايل ظاهرى و خصوصيات ديگر حضرت قاسم ‏عليه السلام شباهت بسيارى به پدر بزرگوارش امام حسن ‏عليه السلام داشته به گونه ‏اى كه امام حسين ‏عليه السلام با ديدار اواز برادر محبوب خويش ياد مى ‏كرد و فرزند برادرش را در آغوش مى‏گرفت و نوازش مى ‏كرد.چهره ‏ى آن حضرت چنان زيبا و دل ‏انگيز بود كه او را به پاره‏ ى ماه يا ستاره‏ ى زيبا تشبيه كردند .

در سال 50 (ه.ق.) وقتی کار سمّ جعده ملعونه(همسر امام حسن (ع)) به آنجا کشید که پاره های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه های آخر، امام حسن (ع) همه اهل و عیال خود را به امام حسین (ع) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (ع) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی داشت، قاسم (ع) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.

با نقشه ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (ع)، برای بیعت نکردن با یزید مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (ع) هم بودند. مکه، برای امام حسین (ع) امن نبود بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (ع) هم آن را تایید کرده بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.

کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید.

 

اینک قاسم بن الحسن (ع)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین (ع) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را (یا بنیّ) ( ای پسرکم ) خطاب می کرد.

ابوحمزه ثمالی (ره) می گوید، از حضرت زین العابدین (ع) شنیدم که می فرمود:

چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود:

ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...

پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...

قاسم ابن الحسن (ع) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.

امام حسین (ع) با محبّتی پدرانه به او فرمود:

یا بنیّ، کیف الموت عندک

پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟

و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد:

یا عمّ احلی من العسل

عمو جان از عسل شیرین تر است.

امام حسین (ع) هم فرمود:

عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.

روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.

قاسم بن الحسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بيش از او كشته شد.

ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است). روايت كرده كه گفت : از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ماه بود به سوى لشکر شمر بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل پای چپش بود.

عمرو بن سعيد بن نفيل ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.

حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند.

گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .

 

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

یک شنبه 11 آبان 1393  2:27 PM
تشکرات از این پست
moradi92 nargesza namebaran ravabet_rasekhoon
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

9- حضرت علی اکبر(علیه السّلام)

9- حضرت علی اکبر(علیه السّلام)

 

 

حضرت علی اكبر(ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان، سال 43 قمری در مدینه منوّره دیده به جهان گشود.

پدر گرامی‌اش امام حسین بن علی بن ابی طالب‌(ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّة بن عروة بن مسعود ثقفی است.

او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود. و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی‌طالب(ع) و امام حسین‌(ع) نسبت دارد‌.

 

ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت كرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم‌نشینان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین و شایسته‌ترین فرد امت به امر خلافت كیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو كسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی‌شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست.

بلكه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع) است كه جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی‌هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته است.

 

نقل است روزی علی اكبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او می‌برد، در آخر والی مدینه از علی اكبرسؤال كرد، نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، «ما یُریدُ اَبُوك؟» پدرت چه می‌خواهد، همه‌اش نام فرزندان را علی می‌گذارد، این پیغام را علی اكبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین(ع) برد، ایشان فرمود‌: والله اگر پروردگار ده‌ها فرزند پسر به  من عنایت كند نام همه‌ی آنها را علی می‌گذارم و اگر ده‌ها فرزند دختر به من عطا نماید، نام همه‌ی آنها را نیز فاطمه می‌گذارم.

 

 درباره شخصیت علی اكبر(ع) گفته شد، كه وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش‌زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه‌ترین مردم به پیامبر اكرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدّش علی ابن ابی‌طالب(ع) به ارث برده و جامع كمالات، محامد و محاسن بود. 

در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در كتاب خصائص الحسینیه آمده است: ابا عبد الله الحسین هنگامی كه علی اكبر را به میدان می‌فرستاد، به لشکر خطاب كرد و فرمود:

«یا قوم، هولاءِ  قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله. ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می‌فرستم، كه شبیه‌ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله‌(ص) است. بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می‌شد نگاه به وجه این پسر می‌كردیم.»

 

امام حسین‌(ع) در تربیت وی و آموزش  قرآن و معارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یك انسان كامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.

به هر روی علی اكبر(ع) در ماجرای عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در كنار پدرش امام حسین(ع) بود و با دشمنانش به سختی مبارزه می‌كرد. شیخ جعفر شوشتری در خصائص نقل می‌كند: هنگامی كه ابا عبد الله الحسین علیه السلام در كاروان خود حركت به سمت كربلا می‌كرد، حالتی به حضرت(ع) دست داد بنام نومیه و در آن حالت مكاشفه‌ای برای حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت كه خارج شد استرجاع كرد و فرمود: «اِنا لله و اِنا اِلَیه راجعون» علی اكبر(ع) در كنار پدر بود، و می‌دانست امام بیهوده كلامی را به زبان نمی‌راند، سؤال نمود، پدرجان چرا استرجاع فرمودی؟: حضرت بلادرنگ فرمود: الآن دیدم این كاروان می‌رود به سمت قتلگاه و مرگ درانتظار ماست، علی اكبر(ع) سؤال نمود: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: آری ما بر حق هستیم. علی اكبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باكی نداریم.

 

گفتنی است، با این كه حضرت علی اكبر(ع) به سه طایفه معروف عرب پیوند و خویشاوندی داشته است، با این حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهیان یزید، هیچ اشاره‌ای به انتسابش به بنی‌امیه و ثفیف نكرد، بلكه هاشمی بدون و انتساب به اهل بیت(ع) را افتخار خویش دانست و در رجزی چنین سرود:

أنا عَلی بن الحسین بن عَلی           نحن بیت الله اولی یالنبیّ 

أضربكَم با لسّیف حتّی یَنثنی           ضَربَ غُلامٍ هاشمیّ عَلَویّ

 وَ لا یَزالُ الْیَومَ اَحْمی عَن أبی           تَاللهِ لا یَحكُمُ فینا ابنُ الدّعی

 

وی نخستین شهید بنی هاشم در روز عاشورا بود و در زیارت شهدای معروفه نیز آمده است: السَّلامُ علیكَ یا اوّل قتیل مِن نَسل خَیْر سلیل.   

 

علی اكبر(ع) درنبرد روز عاشورا دویست تن از سپاه عمر سعد را در دو مرحله به هلاكت رسانید و سرانجام مرّة بن منقذ عبدی بر فرق مباركش ضربتی زد و او را به شدت زخمی نمود. آن گاه سایر دشمنان، جرأت و جسارت پیدا كرده  و به آن حضرت هجوم آوردند و وی را آماج تیغ شمشیر و نوك نیزه‌ها نمودند و مظلومانه به شهادتش رسانیدند.

امام حسین(ع) در شهادتش بسیار اندوهناك و متأثر گردید و در فراقش فراوان گریست و هنگامی كه سر خونین اش را در بغل گرفت، فرمود:

ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدك العفا. (فرزندم علی، دیگر بعد از تو اف بر این دنیا)

 

در مورد سنّ شریف وی به هنگام شهادت، اختلاف است. برخی می‌گویند هجده ساله، برخی می‌گویند نوزده ساله و عدّه‌ای هم می‌گویند بیست و پنج ساله بود.

 

اما از این كه وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا كوچك تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده كه دلالت دارد بر این كه وی از جهت سن كوچك‌تر از علی اكبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: كان لی اخ یقال له علیّ اكبر منّی قتله الناس ...

 

مقبره حضرت علی اكبر علیه السلام در كربلای معلّی پایین پای ابا عبد الله الحسین علیه السلام است و در سلام زیارت عاشورا منظور از "وعلی علی ابن الحسین" ، آقا علی اكبر علیه السلام می‌باشد.

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

دوشنبه 12 آبان 1393  1:18 PM
تشکرات از این پست
moradi92 nargesza namebaran ravabet_rasekhoon zare58
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

10- حضرت ابوالفضل العبّاس(علیه السّلام)

10- حضرت ابوالفضل العبّاس(علیه السّلام)

 

 

عبّاس، فرزند علی بن ابی‌طالب و امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود. مادرش فاطمه، دختر حزام بن خالد بود که نیاکانش همه از دلیر مردان عرب بوده و در شجاعت و دلیری در دنیای عرب مشهور بوده‌اند.

 

امام علی(ع) ده سال پس از وفات حضرت فاطمه، با امّ‌البنین ازدواج کرد. خواستگاری این ازدواج را برادرش عقیل انجام داد.

 

می گویند هنگام ورود امّ‌البنین به خانه علی(ع) امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بیمار بودند و او از آنان پرستاری کرد تا خوب شدند. امّ البنین اجازه نمی‌داد که اورا فاطمه صدا کنند، زیرا می‌ترسید یاد غم‌های فاطمه برای علی و فرزندانش زنده شود و باعث ناراحتی آنان شود.

 

ثمره ازدواج علی(ع) با فاطمه بنت حزام، چهار پسر به نام های عبّاس، عون، جعفر و عثمان بود که بزرگترین آن‌ها عبّاس بود. فاطمه را به علّت داشتن این چهار پسر، امّ البنین(مادر پسران) نامیده‌اند. امّ البنین آن چنان به امیرالمؤمنین وفادار بود که پس از شهادت آن حضرت، شوهر دیگری اختیارنکرد با آن که بیش از بیست سال پس از آن حضرت زنده بود.

 

وقتی عبّاس به دنیا آمد، امام علی(ع) در گوش او اذان و اقامه خواند، نام خدا و رسول را به گوش او خواند و نام او را عبّاس نهاد. امام گاه گاهی قنداق عبّاس را در آغوش می‌گرفت، بازوانش را می‌بوسید و گریه می‌کرد. روزی امّ البنین علّت این گریه را پرسید؛ امام در جواب فرمود: این دست‌ها در راه کمک به حسین(ع) قطع خواهند شد.

 

عبّاس(ع) در خانه علی(ع) و در دامان مادری با ایمان و وفادار و در کنار حسن(ع) و حسین(ع) رشد کرد واز این خاندان پاک درس‌های بزرگ انسانیّت، شهادت و صداقت آموخت.

 

روزی حضرت علی(ع)، عبّاس خردسال را در کنار خود نشاند و به او گفت: بگو یک. عبّاس گفت: یک. امام فرمود: بگو دو. عبّاس از گفتن خودداری کرد. وقتی امام علت را جویا شد، جواب داد‌: شرم می‌کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده‌ام، دو بگویم.

 

عبّاس نه تنها در قامت رشید بود، بلکه در خِرَد برتر و در جلوه‌های انسانی هم رشید بود. او به یقین می‌دانست که برای چه روز عظیمی ذخیره شده و می‌دانست که برای عاشورا به دنیا آمده است‌.

 

عبّاس در سنین دوازده تا چهارده سالگی، زمانی که علی‌(‌ع‌) با دشمنان درگیر بود، در برخی از جنگ‌ها شرکت داشته و با آن که زیاد اجازه جهاد به او داده نمی‌شد، ولی درهمان نوجوانی حریف قهرمانان نامی عرب بوده است:

 

در یکی از روزهای جنگ صفّین، نوجوانی نقاب‌دار از سپاه علی‌(ع) به میدان آمد. ترس و دلهره ‌سپاه معاویه را در برگرفت. هر کس از دیگری می‌پرسید این نوجوان کیست که این طورشجاعانه  پا به میدان جنگ نهاده است‌؟ از سپاه معاویه کسی جرأت نکرد پا به میدان بگذارد. معاویه به سردار نامی خود، ابن شعثاء، دستور داد تا به جنگ این نوجوان برود؛ ابن شعثاء در جواب گفت: مرا حریف ده هزار نفر در جنگ می‌دانند، چگونه مرا به جنگ با کودکی می‌فرستی؟ بهتر است یکی از پسرانم را برای کشتن او بفرستیم. معاویه قبول کرد و ابن شعثاء فرزند بزرگ خود را برای جنگ با این نوجوان به میدان فرستاد. امّا او در یک چشم به هم زدن به دست این نوجوان کشته شد. ابن شعثاء فرزند دوّم خود را فرستاد، او نیز کشته شد و به این ترتیب هرهفت پسراو کشته شدند و خود او با عصبانیّت پا به میدان گذاشت و به آن نوجوان دلاور گفت: تو پسران مرا کشتی‌، به خدا قسم پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. ولی خود او نیز در مدّت کوتاهی به پسرانش پیوست. همه با تعجّب به این نوجوان شجاع نگاه می‌کردند. امام(ع) اورا پیش خود خواند و نقاب او را برداشت و پیشانی اورا بوسید. همه با تعجّب دیدند که او عبّاس پسر امیرالمؤمنین است.

 

همچنین در جنگ صفین، زمانی که سپاه معاویه راه آب را به روی امیرالمؤمنین و سپاهش بسته بودند؛ امام‌(ع) جمعی را به فرماندهی امام حسین‌(ع) جهت باز کردن راه فرستاد که عبّاس هم در آن جمع حاضر بوده و در رکاب برادرش جنگیده است‌.

 

عبّاس چهارده ساله بود که پدرش در واقعه محراب خونین کوفه در رمضان سال چهلم هجری به شهادت رسید. او با چشمانی اشکبار و خاطری اندوهگین، شاهد دفن شبانه و پنهانی پدرش بوده است. او هرگز توصیه‌ای راکه پدرش در شب 21 ماه رمضان در آستانه شهادتش به عبّاس کرد‌، از یاد نبرد‌. آری امام از او خواست که در عاشورا و در کربلا برادرش حسین را تنها نگذارد.

 

پس از شهادت امام علی‌(ع) عبّاس سال‌های تلخ امامت برادرش حسن‌(ع) را هم تجربه کرد.

 

سال‌هایی که حیله گری‌های معاویه و ستم‌های امویان اوج گرفته بود و بسیاری از یاران وفادار امام علی(ع) و امام حسن‌(ع)،از جمله حجر بن عدی و عمرو بن حمق به شهادت رسیدند. دورانی که وعّاظ در منبرها، معاویه را مدح و به علی‌(ع) ناسزا می‌گفتند‌.

 

وقتی امام حسن(ع) مسموم و شهید شد، عبّاس 24 سال داشت. شهادت امام حسن(ع) بار دیگر بنی‌هاشم را سوگوار کرد. عبّاس نیز به همراه خاندان پیامبر در غم واندوه از دست دادن برادرش متأثّر و اندوهگین شد‌. عبّاس چند سال بعد از شهادت پدرش، در سن هجده سالگی با لُبابه دختر عبداللّه بن عبّاس ازدواج کرد. عبداللّه راوی حدیث و از شاگردان لایق و برجسته علی(ع) بود و لبابه در محیطی عرفانی و مذهبی تولد و رشد یافته بود. حاصل ازدواج عبّاس با لبابه دو فرزند به نام‌های عبیداللّه و فضل بود. می‌گویند بعد از تولد فضل به عبّاس لقب ابوالفضل(پدر فضل) دادند. امّا برخی دیگر عقیده دارند عبّاس به خاطر فضل بی‌پایانش به این لقب خوانده می‌شود‌.

 

عبّاس درهمه دوران زندگی‌اش، همراه برادرش امام حسین(ع) بود. او جوانی خود را صرف خدمت به امام حسین‌(ع) کرد. او درمیان جوانان بنی‌هاشم شکوه و احترام خاصّی داشت و آنان مانند پروانه‌هایی برگرد شمع عبّاس حلقه‌ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند. آنان حدود سی نفر بودند و در رکاب امام حسن(ع) و حسین‌(ع) همواره آماده شهادت و حماسه بودند‌.

 

پس از مرگ معاویه، هنگامی که حاکم مدینه امام حسین را به دارالإماره دعوت کرد تا پیام یزید را به او تسلیم نماید، عبّاس به همراه این سی نفردر بیرون از دارالإماره حاضر بودند و ترس از حضور آنان باعث شد که در آن روز هیچ خطری امام را تهدید نکند.

 

عبّاس سرپرستی قافله امام حسین را در کوچ به کربلا بر عهده داشت‌. او در کربلا حماسه‌ای آفرید که تاریخ نظیر آن را در برگ‌های خود ندارد‌. او با پس‌زدن امان‌نامه امویان بزرگترین درس وفاداری به معشوق را در جامعه انسانی به یادگار گذاشت‌.

 

در روز عاشورا و در صحرای سوزان کربلا‌، عبّاس با دیدن لب‌های خشکیده و چشمان اشکبار  فرزندان امام‌(ع)‌، بی‌اختیار مشک آب را بر دوش گرفت و رفت تا بزرگترین امتحان زندگی‌اش را پس دهد‌. او رفت و با شجاعت صف دشمن را شکست، خود را به آب فرات رساند، مشک را پر کرد و با لبهایی تشنه به آب زلال فرات نظاره کرد، جرأت نکرد جرعه‌ای بنوشد. چون حسین و فرزندانش تشنه بودند و شایسته نبود او قبل از آن‌ها خود را سیراب کند‌.

 

دشمن خوب می‌دانست که تا بازوان عبّاس بر تن اوست، توان برابری با او را ندارند. به همین علّت بازوان عبّاس هدف قرار گرفت. عبّاس برای حفظ آب دو دست خود را از دست داد و با ضربه‌های دشمنان از اسب به پایین افتاد‌. امام حسین(ع) خود را به بالین عبّاس رساند و او در آغوش برادر به دیدار محبوب شتافت و امام را با کوله‌باری ازغم و اندوه درکربلا تنها گذاشت. عبّاس در موقع شهادت 35 سال داشت‌.

 

امام سجّاد‌(ع) درباره عمویش عبّاس چنین می‌فرمایند: خداوند، عمویم عبّاس را رحمت کند که در راه برادرش ایثار و فداکاری کرد و ازجان خود گذشت. چنان فداکاری کرد که دو دستش قطع شد.

 

خداوند نیز به او همانند جعفر بن ابی‌طالب، درمقابل آن دو دستِ قطع‌شده، دو بال عطا کرد که با آن‌ها در بهشت با فرشتگان پرواز کند. عبّاس نزد خدا، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، که همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه می‌خورند و رشک می‌برند‌.

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

سه شنبه 13 آبان 1393  12:26 PM
تشکرات از این پست
moradi92 nargesza namebaran ravabet_rasekhoon zare58
دسترسی سریع به انجمن ها