0

بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

 
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

با سلام خدمت کاربران انجمن‌های راسخون.

 

در این مکان قصد داریم بخشی و یا بخشی‌هایی زیبا، مفید، آموزنده، و یا مورد علاقه از کتاب‌هایی که خوانده‌ایم را بیاوریم. هدف اصلی از ایجاد این مبحث آشنایی کاربران با سلایق مطالعاتی دیگر کاربران است. هم‌چنین می‌تواند نوعی معرفی کتاب هم در نظر گرفته شود. امیدوارم با هم‌یاری همگانی شما گنجینه‌ای پُربار و ارزشمند از مطالب گوناگون را در این مکان فراهم آوریم.

 

با تشکر.

پنج شنبه 10 مهر 1393  10:55 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 salma57 ravabet_rasekhoon farshon borkhar architect0811 shirdel2 shayesteh2000 safavafa 09130670628
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

اخلاق هم مانند علم باید کلی باشد، و باید تا آن‌جا که در حد قدرت بشر است از سیطره‌ی این مکان و این زمان آزاد شود. یک قاعده‌ی ساده هست که دستورهای اخلاقی را با آن می‌توان آزمود، و آن این است: «هیچ دستور اخلاقی نباید حاوی اسم خاص باشد.» مقصودم از اسم خاص هر اشاره‌ای است به هر جزیی از زمانمکان؛ نه تنها اسم اشخاص، بل‌که اسم نواحی و کشورها و دوره‌های تاریخی نیز هم. و وقتی که می‌گویم دستورهای اخلاقی باید این کیفیت را داشته باشد، منظورم محض یک توافق فکری و عقلی نیست؛ زیرا تا وقتی که محض این توافق منظور باشد دستور اخلاقی در رفتار انسان چندان تأثیر نخواهد داشت. منظورم چیز فعال‌تری است؛ منظورم چیزی است از قبیل میل و خواهش واقعی، که از تخیل هم‌دلانه‌ سرچشمه گرفته باشد. از این قبیل عواطف تعمیم یافته است که پیش‌رفت اجتماعی پدید آمده و باید پدید آید. اگر امید و آرزوی شما منحصر به خودتان یا کشورتان یا طبقه‌تان یا پیروان عقیده‌تان باشد، خواهید دید که به موازات لطف و مهر و محبت شما عواطف خضمانه وجود دارد. و از این دوگانگی عواطف است که تقریباً همه‌ی بدی‌های زندگانی انسانی برمی‌خیزد – همه‌ی سنگ‌دلی‌ها و فشارها و ستم‌ها و جنگ‌ها از این‌جاست. اگر بنا باشد که جهان از فاجعه‌هایی که آن را تهدید می‌کنند جان به در برد، مردمان باید بیاموزند که دامنه‌ی هم‌دردیشان را وسیع‌تر کنند.
 
این نکته البته تا حدی صادق بوده است، ولی امروز از همیشه صادق‌تر است. به سبب علم و فن، ابنای بشر برای بدی هم‌دست‌اند؛ اما برای خوبی هم‌دست نیستند. شیوه‌ی ویران کردن خانه‌ی هم‌دیگر را در سراسر جهان آموخته‌اند، اما شیوه‌ی هم‌کاری در سراسر جهان را که مطلوب‌تر است نیاموخته‌اند. ریشه‌ی ناتوانی در آموختن این شیوه‌ی مطلوب‌تر از محدودیت‌های عاطفی آب می‌خورد – از محدود ساختن هم‌دردی خویش به گروه خویش، و از دل سپردن به کینه، و ترس از گروه‌های دیگر.
 
هم‌کاری جهان با فن و صنعتی که ما امروز داریم می‌تواند فقر را از میانه بردارد، و می‌تواند مرتبه‌ای از سعادت و رفاه را برای همه‌ی نوع بشر فراهم کند که بشر هرگز به خود ندیده است. ولی با آن‌که این نکته آشکار است، باز مردم ترجیح می‌دهند که هم‌دردیشان را به گروه‌های خود محدود کنند و در مورد دیگر گروه‌ها چنان کینه بورزند که همه‌ی لحظات زندگی را از وحشت مصیبت آکنده کند. دلایل این ناتوانی مسخره و اندوه‌بار در این‌که چنان رفتار کنیم که منافع همگان حکم می‌کند، در امور خارجی نیست بل‌که در طبیعت عاطفی خود ماست. اگر در لحظات مکاشفه عواطف ما همان قدر غیرشخصی می‌بود که تفکر علمی، در آن صورت متوجه می‌شدیم که نفاق‌ها و رقابت‌هایمان چقدر ابلهانه است، و به زودی درمی‌یافتیم که منافع ما با منافع دیگران سازگار است ولیکن با میل به ویران کردن خانه‌ی دیگران سازگار نیست. جزمیت تعصب‌آمیز، که یکی از بدی‌های بزرگ عصر ماست، در درجه‌ی اول یک نقیصه‌ی فکری و عقلی است، و چنان‌که پیش‌تر هم گفتیم، نقیصه‌ای است که فلسفه علاجش می‌کند. اما مقدار زیادی از جزمیت از یک سرچشمه‌ی عاطفی هم آب می‌خورد، و آن ترس است. مردم احساس می‌کنند که فقط فشرده‌ترین شکل وحدت اجتماعی تاب و توان مقابله با دشمن را دارد، و کوچک‌ترین انحراف از مذهب رسمی باعث ضعف در جنگ می‌شود. مردم متوحش مردم سخت‌گیراند. من گمان نمی‌کنم که سخت‌گیری آن‌ها عاقلانه باشد. کم‌تر اتفاق می‌افتد که ترس عمل عاقلانه‌ای را باعث شود، و بیش‌تر عملی را باعث می‌شود که آن خطری را که ترس از آن برخاسته است افزایش می‌دهد.
 
این نکته مسلماً در مورد جزمیت خلاف عقلی که در نواحی بزرگی از جهان گسترش یافته است صدق می‌کند. در جایی که خطر وجود داشته باشد آن نوع احساس غیرشخصی که فلسفه باید پدید آورد به‌ترین درمان است. اسپینوزا، که شاید به‌ترین نمونه‌ی آن نحوه‌ی احساسی باشد که منظور من است، در همه‌ی اوقات کاملاً آرام بود و در آخرین روز زندگیش همان علاقه‌ی مهرآمیزی را به امور دیگران نشان می‌داد که هنگام سلامت نشان داده بود. انسانی که امید و آرزوهایش محدود باشد در معرض ترس نیست: او می‌تواند بیاندیشد که وقتی که مُرد کسان دیگری هستند که کارش را ادامه دهند، و بزرگ‌ترین فاجعه‌های گذشته دیر یا زود به سر رسیده‌اند. او می‌تواند نژاد بشر را به صورت یک واحد در نظر بیاورد، و تاریخ را به صورت رهایی تدریجی انسان از اسارت طبیعت. او آسان‌تر از انسانی که فلسفه‌ای ندارد می‌تواند از سراسیمگی بپرهیزد و برای تحمل ناملایمات آمادگی پیدا کند. من نمی‌خواهم بگویم که چنین انسانی همیشه سعادتمند خواهد بود، ولیکن گمان می‌کنم که فیلسوف حقیقی کم‌تر از دیگران احتمال دارد که بر اثر ملاحظه‌ی امکان فاجعه از یأس کلافه و از ترس فلج شود.
 
 
برتراند راسل، فلسفه‌ی زمان ما، به نقل از عرفان و منطق، ترجمه‌ی نجف دریابندری، انتشارات ناهید، چاپ سوم ۱۳۸۴، صص ۳۴–۳۶.

پنج شنبه 10 مهر 1393  10:56 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 salma57 ravabet_rasekhoon borkhar architect0811 shayesteh2000
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

تقریباً تمام نظریه‌های مشهوری که تا پیش از نیمه‌ی قرن بیستم در مورد قدرت پرداخته شده بودند – به استثنای درخشانِ نیچه – در چارچوب کلاسیکِ اندیشمندان آنگلوساکسون تولید شده بودند. برای رده‌بندی آرای اندیشمندانی که در این قالب اندیشیدند و قدرت را صورت‌بندی کردند، راه‌های گوناگونی موجود است. اگر شیوه‌ی صورت‌بندی از مفهوم «اندرکنش قدرت‌مدار» را مبنا بگیریم، به تقسیم‌بندی مشهوری دست می‌یابیم که اندیشمندان کلاسیک را به دو قطبِ کشمکش‌گرا یا توافق‌گرا تقسیم می‌کند. بر مبنای این رده‌بندی، دو نوع نگاه متمایز در مورد قدرت و شیوه‌ی تأثیر آن ممکن است: نگرشی که بازی‌های قدرت را دارای حاصلِ جمع صفر – و در نتیجه همواره برنده/بازنده – می‌پندارد، و دیدگاهی که این بازی‌ها را در چارچوبی مسالمت‌جویانه – هم‌چون نوعی هم‌کاری و بازی برنده/برنده – مجسم می‌سازد.
 
بی‌تردید مشهورترین اندیشمند رده‌ی کشمکش‌گرا مارکس است، و اصولاً این جفت متضاد معنایی بر مبنای آثار وی پدیدار شد. مارکس معتقد بود که تبادل قدرت در میان کنش‌گران اجتماعی – که از دید او به طبقه تحویل می‌شدند – ماهیتی جدل‌گونه و دیالکتیکی دارد. به این ترتیب، در ابعاد کلان اندرکنش طبقه‌های اجتماعی بر هم در قالب دیالکتیک قدرت و کشمکش بر سر منابع تجلی می‌یافت. تعمیم‌هایی از این الگوی کلی را می‌توان در سطحی فردی نیز فرض کرد و به این ترتیب سطوحی متفاوت از نظریات کشمکش را ایجاد کرد.
 
مارکس قدرت را به شکلی مجزا و هم‌چون کلیدواژه‌ای بنیادین مورد استفاده قرار نداده و بیش‌تر در قالب مفاهیمی خاص مانند قدرت اقتصادی یا قدرت نظامی بدان اشاره کرده است. از دید وی، قدرت در ساختار اجتماعی ریشه دارد، و با معیارِ دستیابی به منابع اقتصادی سنجیده می‌شود. مارکس قدرت را هم‌تای ظرفیتی برای کردار در نظر می‌گرفت که توسط جایگاه اجتماعی و روابط تولیدی حاکم بر آن جایگاه تعیین می‌شد. از این رو، قدرت در نگرش او مفهومی حاشیه‌ای و ثانویه بود که زیر تأثیر فرصت‌های برآمده از دل ساختار شکل می‌گرفت و زاییده می‌شد.
 
این برداشت ساختارگرایانه از قدرت در آثار مارکسیست‌های ساختارگرای فرانسوی به اوج خود دست یافت. به ویژه در آثار آلتوسر و پولانزاس، مفهوم قدرت به کل از سوژه‌ی انسانی تفکیک شد و به ساخت‌های ایدئولوژیک اقتصادی، و نظامی جامعه تحویل گشت. در مدل پولانزاس، قدرت به صورت «تواناییِ یک طبقه برای تحقّقِ منافعِ عینیِ خویش، بر ضدِ منافعِ سایرِ طبقات» تعریف شده است[۱]. تعریفی متکی بر جدل همیشگی و تعارض دایمی منافع، که از سویی توجه به منابع و منافع را نشان می‌دهد، و از سوی دیگر این دو مفهوم را به مرجعی بحث‌برانگیز مانند طبقه مربوط می‌سازد. از دید پولانزانس افراد چیزی جز پشتیبانان اجرایی این فرآیندهای طبقاتی نیستند و خودشان حامل قدرت دانسته نمی‌شوند.
 
نسخه‌ای روان‌شناختی‌تر از دیدگاه مارکس، که با توجه‌ای بیش‌تر به سوژه‌ی خودمختار همراه است، در آثار جدیدتر اعضای حلقه‌ی فرانکفورت و نومارکسیست‌هایی که در پی آمیختن مارکس با فروید بودند دیده می‌شود. برداشت فروم در مورد انگیزه‌ها و زیرساخت‌های منتهی به ظهور فاشیسم و چگونگی تحویل شدن قدرت کنش‌گران اجتماعی به گرانیگاهی به نام رهبر یا پیشوا نمونه‌ای از آثار خلق‌شده در این چارچوب است.[۲]
 
با وجود این، مشهورترین روایت از این میان را مارکوزه به دست داده است[۳].
 
این روایت به ویژه در جریان انقلاب سال ۱۹۶۸ در فرانسه شهرت زیادی به دست آورد و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. فروم در کتاب گریز از آزادی، جوهره‌ی اصلی قدرت، یعنی آزادی را هم‌چون عنصری مزاحم و ترساننده برای سوژه‌های اتمی‌شده و سرگردان تصویر کرده بود. مارکوزه این برداشت را یک گام دیگر به جلو برد و ادعا کرد که در عصر مدرن خودِ مفهوم آزادی به ابزاری برای انقیاد تبدیل شده است. از دید او، امکانات رفاهی و شاخه‌زایی راهبرده‌ای لذت‌جویی در زمانه‌ی ما، زمینه را برای فن‌آوارنه شدنِ این روندِ تولید گزینه‌های نو فراهم آورده‌اند. از این رو سوژه‌ی اجتماعی‌شده‌ی امروزین، در سپهری مصنوعی و ساختگی از گزینه‌های لذت‌بخش غرقه شده است. و این حق را دارد که بیش‌تر و بیش‌تر انتخاب کند؛ یعنی نوعی آزادی گسترش‌یابنده، ولی تنظیم‌شده و لگام‌خورده دایره‌ی محدود انتخاب‌های فردی را با تفکیک افراطی حالات مختلف لذت‌جویی مجاز، پذیرفتنی و دل‌پذیر می‌نماید.
 
از دید مارگوزه این تکنولوژی تولید رضایت در ارتقای سطح زندگی و افزایش رفاه مادی بازتاب می‌یابد. ظهور طبقه‌ی کارگران یقه‌سپید انعکاسی از این روند در سطح طبقاتی است. تمام این روندها برای این تنظیم شده‌اند که کنش‌گران انسانی در سطوحی ویژه و در دامنه‌ای محدود و مجاز دست به انتخاب بزنند و در نتیجه دگرگونی ریشه‌ای جامعه را به تعویق اندازند.
 
 
شروین وکیلی، نظریه‌ی قدرت، فرگرد دوم: مفهوم کلاسیک قدرت، نشر شورآفرین، چاپ اول ۱۳۸۹، صص ۸۵–۸۸. (این کتاب در اصل پایان‌نامه‌ی دوره‌ی دکتری مؤلف در رشته‌ی جامعه‌شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی است.)
 
 

۱. پولانزانس، ۱۳۷۰. 

۲. فروم، ۱۳۷۵. 

3. Marcuse, 1955. 

جمعه 11 مهر 1393  9:23 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 salma57 borkhar shayesteh2000
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

کلیات شیخ سعدی گنجینه‌ای است که نمی‌توان قدر و قیمت برای آن معین کرد. اگر از دست و زبان کسی براید که از عهده‌ی ستایش او به در آید، دست و زبان من نیست و مرا جسارت نباشد که قدم به این میدان گذارم. از نثرش بگویم یا از نظمش؟ از حکمت و عرفانش بِسُرایم یا از اخلاق و سیاستش؟ مراتب عقلی او را بسنجم یا حالات عشقی؟ غزلیاتش را یاد کنم یا قصائدش را؟ به گلستان دعوت کنم یا به بوستان؟
 
پس به‌تر آن‌ست که سخن را دراز نکنم و به همین کلمه قناعت ورزم که هر چند سرفرازانه می‌گویم که قوم ایرانی در هر رشته از علم و حکمت و ادب و هنرهای دیگر فرزندان نامیِ بسیار پرورانده ولیکن اگر هم به جز سعدی کسی دیگر نپروده بود، تنها این یکی برای جاویدان کردن نام ایرانیان بس بود. مداحی از شیخ سعدی را زبان و بیانی مانند زبان و بیان خود او باید، اما هیهات که چشم روزگار دیگر مانند او ببیند. هفتصد سال از زمان او می‌گذرد و نه تنها مانند او ظهور ننموده بل‌که نزدیک به او هم کم کس دیده شده است. گویی این شعر را درباره‌ی خود سروده است که:
 
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را / تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید
 
– محمد علی فروغی
 
•••
 
اگر گوش دارد خداوندِ هوش / سخن‌های پیرش خوش آید به گوش
سفر کرده بودم ز بیت‌الحرام[۱] / در ایامِ ناصر[۲] به دارالسلام[۳]
شبی رفته بودم به کنجی فراز / به چَشمَم درآمد سیاهی دراز
در آغوشِ وی دختری چون قمر / فرو برده دندان به لبهاش بَر
تو گفتی که عفریت[۴] و بلقیس[۵] بود / قرینْ حورزادی به ابلیس بود[۶]
چُنان تنگش آورده اندر کِنار / که پنداری اَلْلَیلْ یَغْشَی النَّهار[۷]
مرا امرِ معروف دامن گرفت / فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پسْ چوب و سنگ / بر آن ناخدا ترسِ بی‌نام و ننگ
به تشنیع[۸] و دشنام و آشوب و زجر / سپید از سیه فرق کردم چو فجر[۹]
شد آن ابرِ ناخوش ز بالای باغ / پدید آمد آن بیضه از زیرِ زاغ[۱۰]
ز لا حولم آن دیوهیکل بِجَست / پری‌پیکر[۱۱] اندر من آویخت دست
که ای زَرق‌سجاده‌ی دَلق‌پوش / سیه‌کارِ دنیاخرِ دین‌فروش
مرا سال‌ها دل ز کف رفته بود / بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
کُنون پخته شد لقمه‌ی خامِ من / که گرمش بُرون کردی از کامِ من
تَظَلُّم برآورد و فریاد خواند / که شَفقَت[۱۲] بَراُفتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر / که بِستانَدَم داد از این مردِ پیر؟
که شرمش نیاید ز پیری همی / زند دست در سِترِ نامحرمی
همی کرد فریاد و دامان به چنگ / مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
فرو گفت عقلم به گوشِ ضمیر / که از جامه بیرون برو همچو سیر[۱۳]
برهنه دوان رفتم از پیشِ زن / که در دستِ او جامه به‌تر که من
پس از مدتی کرد بر من گُذار / که می‌دانیَّم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دستِ تو بَر / که گِردِ فضولی نگردم دگر
کسی را نیاید چُنین کارْ پیش / که عاقل نشیند پسِ کارِ خویش
از آن شُنْعَت[۱۴] این پند برداشتم / دگر دیده نادیده اِنگاشتم[۱۵]
زبان در کِش اَر عقل داری و هوش / چو سعدی سخن گوی ورنه خموش
 
 
سعدی، بوستان، باب هفتم در عالم تربیت، از روی نسخه‌ی تصحیح شده‌ی محمد علی فروغی، انتشارات ققنوس، چاپ چهارم ۱۳۷۲، صص ۳۶۸–۳۶۹.
 

۱. بیت‌الحرام: بیت‌الدعا. کنایه از مکه‌.

 
۲. ناصر: مراد ناصرالدین، خلیفه‌ی عباسی است که بر خوزستان استیلا یافت و برای تسلط بر فارس از مغول یاری گرفت و همچنین از نیروی چنگیز در مقابل سلطان صلاح‌الدین استفاده کرد.
 
۳. دارالسلام: شهر بغداد. منصور عباسی بانی شهر آن را به این نام نامیده است. (امروزه پایتخت کشور تانگانیا را نیز دارالسلام می‌نامند، ولی این نام در همین اواخر وضع شده است.)
 
۴. عفریت: دیو، برحسب داستان قرآنی، عفریت از جن داوطلب می‌شود که تخت بلقیس را در یک لحظه به حضور سلیمان بیاورد. لفظ عفریت گویا مأخوذ از «افرودیت» یکی از الهه‌ی یونان باشد.
 
۵. بلقیس: بلسیوس یکی از رب‌النوع‌های یونانی بوده اما برحسب داستان‌های اسلامی نام ملکه‌ی سبا است که تسلیم سلیمان می‌شود.
 
۶. قرینْ حورزادی به ابلیس بود: گویی حورزاده‌یی هم‌دم ابلیس شده بود.
 
۷. اَلْلَیلْ یَغْشَی النَّهار: شب روز را می‌پوشاند. مقتبس است از آیه‌ی ۵۴ سوره‌ی اعراف: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» (در حقيقت پروردگار شما آن خدايى است که آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر عرش [جهان‌دارى] استيلا يافت روز را به شب که شتابان آن را مى‌طلبد می‌پوشاند و [نيز] خورشيد و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده‏‌اند [پديد آورد] آگاه باش که [عالم] خلق و امر از آن اوست فرخنده خدايى است پروردگار جهانيان)
 
۸. تشنیع: سرزنش کردن.
 
۹. چو فجر: مانند صبح که شب را از روز جدا می‌کند. «سپید از سیه فرق کردم چو فجر» تمثیلی است مقتبس از آیه‌ی ۱۸۷ سوره‌ی بقره که آغاز وقت روز را تعیین می‌کند: «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّيَامَ إِلَى الَّليْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (در شب‌هاى روزه هم‌خوابگى با زنانتان بر شما حلال گرديده است آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد خدا می‌دانست که شما با خودتان ناراستى می‌کرديد پس توبه‌ی شما را پذيرفت و از شما درگذشت پس اکنون [در شب‌هاى ماه رمضان می‌توانيد] با آنان هم‌خوابگى کنيد و آن‌چه را خدا براى شما مقرر داشته طلب کنيد و بخوريد و بياشاميد تا رشته‌ی سپيد بامداد از رشته‌ی سياه [شب] بر شما نمودار شود سپس روزه را تا [فرا رسيدن] شب به اتمام رسانيد و در حالى که در مساجد معتکف هستيد [با زنان] درنياميزيد اين است ‏حدود احکام الهى پس [زنهار به قصد گناه] بدان نزديک نشويد اين گونه خداوند آيات خود را براى مردم بيان می‌کند باشد که پروا پيشه کنند)
 
۱۰. بیضه از زیرِ زاغ: منظور از بیضه تخم زاغ است و استعاره از پری‌روی است و خود زاغ استعاره از غلام سیاه. مراد این است که پری‌روی مانند تخم زاغ (که سفید و شفاف است) در تضاد کامل با سیاهی زاغ  از زیرش پیدا شد و زاغ پر کشید و رفت.
 
۱۱. پری‌پیکر: شیخ اجل «پیکر» را برای زیبارو به‌کار می‌برد و «هیکل» را برای غلام سیاه.
 
۱۲. شَفقَت: مهربانی، عطوفت.
 
۱۳. همچو سیر: مانند سیر خوردنی که از پوست برآید.
 
۱۴. شُنْعَت: قبح، زشتی.
 
۱۵. دگر دیده نادیده اِنگاشتم: ناظر است به آیه‌ی ۷۲ از سوره‌ی فرقان: «وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا» (و کسانی‌اند که گواهى دروغ نمی‌دهند و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مى‌گذرند)

 

سه شنبه 15 مهر 1393  11:20 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 salma57 borkhar shayesteh2000
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام/ کتاب راز(بخش اوّل)

 

· راز بزرگ زندگی، قانون جاذبه است.

· قانون جاذبه می‌گوید که هر چیزی هم‌جنس خود را می‌رباید، پس وقتی به یک فکر می‌اندیشید، افکار مشابه آن را به سوی خود جذب می‌کنید.

· افکار خاصیت جذب‌کنندگی دارند و هر فکر از فرکانس مخصوصی برخوردار است. هنگامی که فکر می‌کنید، افکارتان به سوی جهان هستی روان می‌شوند و با خاصیت جذب‌کنندگی که دارند، همه چیزهایی که از جنس و فرکانس آنها هستند را به سوی خود می‌کشانند. هر چیزی که به سوی کائنات فرستاده می‌‌شود، عاقبت به سوی منبع خود باز می‌گردد و در اینجا منبع «شما» هستید.

· شما همانند یک برج مخابراتی انسانی هستید که با افکار خود فرکانسی را به جهان هستی مخابره می‌کنید. اگر می‌خواهید همه چیز را در زندگی خود تغییر دهید باید افکار و اندیشه‌هایتان را عوض کنید.

· افکاری که هم اکنون در ذهن شما جریان دارد، زندگی آینده شما را می‌آفرینند. هر آن چیزی که شما بیشتر به آن فکر می‌کنید یا روی آن متمرکز می‌شوید، در زندگی شما روی خواهد داد.

· افکار شما به واقعیت بدل می‌شود.

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

چهارشنبه 16 مهر 1393  12:07 AM
تشکرات از این پست
RezaKoochooloo salma57 borkhar architect0811 shayesteh2000
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

و بیش‌ترِ مردمِ عامه آنند که باطلِ ممتنع [محال] را دوست‌تر دارند، چون اخبارِ دیو و پری و غولِ بیابان و کوه و دریا که احمقی هنگامه سازد و گروهی همچنو [مانندِ او] گرد آیند و وی گوید: «در فلان دریا جزیره‌ای دیدم و ۵٠٠ تَن جایی فرود آمدیم در آن جزیره؛ و نان پختیم و دیگ‌ها نهادیم، چون آتش تیز شد و تَبِش [حرارتش] بدان زمین رسید، از جای برفت، نگاه کردیم ماهی بود! و به فلان کوه، چنین و چنین چیزها دیدیم، و پیرزنی جادو، مردی را خر کرد و باز پیرزنی دیگر جادو، گوشِ او را به روغنی بیَندود تا مردم گشت!» و آن‌چه بدین مانَد از خرافات که خواب آرد نادانان را چون شب برایشان خوانند. و آن کسان که سخنِ راست خواهند تا باور دارند، ایشان را از دانایان شمردند، و سخت اندک است عددِ ایشان، و ایشان نیکو فراستانند و سخنِ زشت را بیندازند...
 
 
ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، به اهتمام محمد جعفر یاحقی، مؤسسه‌ی چاپ و انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ چهارم، ص ۶۳۷.

پنج شنبه 17 مهر 1393  6:28 PM
تشکرات از این پست
architect0811 omiddeymi1368
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

سلام

دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !

لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه

 

 

جمعه 18 مهر 1393  1:44 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 salma57 RezaKoochooloo mehdi0014 ravabet_rasekhoon shayesteh2000 shirdel2 ahmadfarm
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام


نقل قول architect0811

سلام

دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !

لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه

سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.wink ولی بخشهایی از کتابی که خونده ایم رو که نمیشه با زبون خودمون بنویسیم. به نظر من هم اصلاً قشنگ نیست اینجوری. بهتره صفحه ای از کتاب موردنظر رو تایپ کرده و اینجا بذاریم.

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

جمعه 18 مهر 1393  2:14 PM
تشکرات از این پست
salma57 RezaKoochooloo architect0811 mehdi0014 ravabet_rasekhoon shayesteh2000
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام


نقل قول architect0811

سلام

دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !

لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه

 

با عرض سلام خدمت شما دوست گرامی

 

منظورتان از کپی پیست را متوجه نشدم. هر کس آزاد است بخش‌هایی از کتابی که خوانده و یا در حال خواندنش است را در این مبحث بیاورد. منظورتان این است که کتاب‌های نا‌م‌برده شده، برای مثال، توسط این‌جانب مطالعه نشده‌اند؟ در مورد زبان محاوره‌ای هم همان‌طور که دوست گرامیان، امید فرمودند از پایه رسالت این مبحث را نقض می‌کند، چرا که حفظ سبک و سیاق نثر/نظم کتاب برای آشنایی بیش‌تر آن با نویسنده و فهم مطلب ضروری است، با تبدیلش به زبان محاوره که دیگر نمی‌توان مبحث را «بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام» خطاب کرد.

 

با تشکر از لطف شما.

جمعه 18 مهر 1393  3:58 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 architect0811 ravabet_rasekhoon shayesteh2000
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام


نقل قول RezaKoochooloo

با عرض سلام خدمت شما دوست گرامی

 

منظورتان از کپی پیست را متوجه نشدم. هر کس آزاد است بخش‌هایی از کتابی را که خوانده و یا در حال خواندنش است را در این مبحث بیاورد. منظورتان این است که کتاب‌های نا‌م‌برده شده، برای مثال، توسط این‌جانب مطالعه نشده‌اند؟ در مورد زبان محاوره‌ای هم همان‌طور که دوست گرامیان، امید فرمودند از پایه رسالت این مبحث را نقض می‌کند، چرا که حفظ سبک و سیاق نثر/نظم کتاب برای آشنایی بیش‌تر آن با نویسنده و فهم مطلب ضروری است، با تبدیلش به زبان محاوره که دیگر نمی‌توان مبحث را «بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام» خطاب کرد.

سلام

منظورم اینه که مطالب کپی پیست در راسخون طرفدار نداره و منظورم هم این نبود که شما مطالب رو مطالعه نکردید.

دوست عزیز شما که کتاب رو خوندید بیاید و با ادبیات خودتون قسمتی رو که جذاب بوده بذارید مطمئن باشید اینجوری مشارکت در تاپیکتون هم افزایش پیدا میکنه

اینکه که گفتید بخشی زیبا از کتابی که خوانده اید من فکر نمیکنم دلیل بر این باشه که واو به واو کتاب رو تو پست هامون بزاریم .

به هرحال کاربر یه کتابی رو خونده و قسمتی از اون در ذهنشه حالا میتونه به زبونی که خودش دوست دوست داره بیاد و واونو مطرح کنه .

همین

البته در حد پیشنهاد بود ، ردم شد اشکالی نداره   smiley

با تشکر از لطف شما.


 

 

جمعه 18 مهر 1393  4:08 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 RezaKoochooloo mehdi0014 ravabet_rasekhoon shayesteh2000 ahmadfarm
architect0811
architect0811
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1391 
تعداد پست ها : 6050
محل سکونت : همدان

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام


نقل قول omiddeymi1368

سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.wink ولی بخشهایی از کتابی که خونده ایم رو که نمیشه با زبون خودمون بنویسیم. به نظر من هم اصلاً قشنگ نیست اینجوری. بهتره صفحه ای از کتاب موردنظر رو تایپ کرده و اینجا بذاریم.


انصافا کپی پیست باشه اون هم در تعداد خطهای زیاد شما خودتون میخونیدش ؟ ؟ ؟ من دارم میگم کم باشه ، دست نویس هم باشه ، اما مورد استفاده

 

 

جمعه 18 مهر 1393  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014 ravabet_rasekhoon shayesteh2000
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام


نقل قول architect0811

نقل قول omiddeymi1368

سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.wink ولی بخشهایی از کتابی که خونده ایم رو که نمیشه با زبون خودمون بنویسیم. به نظر من هم اصلاً قشنگ نیست اینجوری. بهتره صفحه ای از کتاب موردنظر رو تایپ کرده و اینجا بذاریم.


انصافا کپی پیست باشه اون هم در تعداد خطهای زیاد شما خودتون میخونیدش ؟ ؟ ؟ من دارم میگم کم باشه ، دست نویس هم باشه ، اما مورد استفاده

خب ما هم همینو میگیم دیگه. امّا دست نویس نه با زبان خودمونی، دقیقاً همون متن کتاب باید باشه. لازم نیست که تمام کتاب رو بیاریم اینجا!!!! یک بند هم کافیه...

لطفاً از هدف تاپیک دور نشیم!

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

جمعه 18 مهر 1393  4:33 PM
تشکرات از این پست
RezaKoochooloo architect0811 ravabet_rasekhoon shayesteh2000
nazarianali
nazarianali
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1442
محل سکونت : خراسان رضوی
یک شنبه 20 مهر 1393  2:49 AM
تشکرات از این پست
RezaKoochooloo omiddeymi1368 ravabet_rasekhoon shayesteh2000
RezaKoochooloo
RezaKoochooloo
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 12

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

در نوزده-بیست قدمیِ سکویی که محکومان روی آن بودند و تماشاگران و سربازان پای آن ایستاده بودند، سه تیرِ چوبی در خاک فرو کرده بودند، زیرا شمار محکومان زیاد بود. سه نفر اول را به پای ستون‌ها بردند و روپوش مرگ را که کفن گشاد بلند سفیدی بود تنشان کردند و کلاه سفیدشان را روی چشمانشان پایین کشیدند تا تفنگ را نبینند. بعد در برابر هر یک از تیرهای چوبی یک جوخه سرباز صف کشیدند. آشنای من هشتمین نفر بود، یعنی می‌بایست جزو گروه سوم به پای ستون‌ها برود. کشیش با صلیبش به نزد یک‌یک آن‌ها می‌رفت. آن وقت معلوم شد که بیش از پنج دقیقه‌ی دیگر به مرگش نمانده است. می‌گفت که این پنج دقیقه در نظرش فرصتی بی‌نهایت دراز می‌آمد، ثروتی بی‌کران بود. به‌نظرش می‌آمد که باید ظرف این پنج دقیقه چنان به‌ژرفی زندگی کند که فرصت فکر کردن به لحظه‌ی آخر را نداشته باشد، به‌طوری که حتی کارهایی را که ظرف این پنج دقیقه می‌بایست بکند مشخص کرده بود. وقتی را که برای وداع با دوستان هم‌بندش لازم بود حساب کرده و برای آن حدود دو دقیقه گذاشته بود. دو دقیقه‌ی دیگر را به این اختصاص داده بود که برای بار آخر به خود فکر کند و وقت باقی را برای آن که اطراف خود را سیر تماشا کند. خوب به‌یاد داشت که این سه کار را خواسته بود بکند و وقت لازم را درست به همین صورت حساب کرده بود. آن روز بیست و هفت سال داشت و جوانی تندرست و نیرومند بود. به‌یاد می‌آورد که ضمن وداع با دوستانش از یکیشان سؤال بی‌جایی کرده و حتی با علاقه‌ی بسیار منتظر جوابش مانده بود و چون وداعش با دوستانش تمام شد نوبت به دو دقیقه‌ای رسید که برای «فکر کردن درباره‌ی وجود خود» منظور کرده بود. از پیش می‌دانست که چه فکر خواهد کرد. همه‌اش می‌خواست هر چه سریع‌تر و روشن‌تر برای خود مجسم کند که چطور می‌شود که در این لحظه هست و زنده است و سه دقیقه‌ی بعد شخص و یا چیز دیگری خواهد شد. اما آخر چه‌کسی و کجا خواهد بود؟ و می‌خواست ظرف این دو دقیقه به این راز پی ببرد. در آن نزدیکی کلیسایی بود و گنبد مطلّلای آن در آفتاب برق می‌زد. به‌خاطر داشت که به این گنبد و به نوری که بر آن منعکس می‌شد زل زده بود و نمی‌توانست از پرتوی آن چشم بردارد. به‌نظرش می‌رسید که این اشعه ماهیت آینده‌ی اوست و او سه دقیقه‌ی دیگر معلوم نبود چه‌جور با آن‌ها درخواهدآمیخت. این جهل او و انزجار از این ابهام وحشت‌آور بود. ولی می‌گفت هیچ‌چیز در این هنگام برای او تاب‌رباتر از این فکر مدام نبود که «چه می‌شد اگر نمی‌مُردم؟ چه می‌شد اگر زندگی به من بازداده می‌شد؟ آن‌وقت آن زندگی برایم بی‌نهایت می‌بود و این بی‌نهایت مال من می‌بود! از هر دقیقه‌ی آن یک قرن می‌ساختم و یک لحظه‌ی آن را هدر نمی‌دادم. حساب هر دقیقه‌ی آن را نگه می‌داشتم تا یکیشان را تلف نکنم.» می‌گفت این فکر عاقبت به چنان خشمی مبّدل شد که می‌خواست هر چه زودتر تیربارانش کنند.

 

 

فیودور داستایوسکی، ابله، برگردان از سروش حبیبی، نشر چشمه، چاپ پنجم، بهار ۱۳۸۷، صص ۹۸–۱۰۰.


نقل قول nazarianali

میتونیم از پاراگراف جالب کتاب عکس بگیریم

 

با سلام خدمت شما،

 

بله، چرا که نه.

 

با سپاس از حُسن توجه‌ی شما.

دوشنبه 21 مهر 1393  12:50 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 ravabet_rasekhoon
shirdel2
shirdel2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 5509
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخشی زیبا از کتابی که خوانده‌ام

بنام خدا

همه ما کم و بیش کتاب هادی را در طول زندگی مطالعه کرده ایم و می کنیم ،چنانچه از آنچه خوانده و می خوانیم یادداشت برداریم ضمن اینکه می توانیم بعدها به نوشته هایمان مراجعه کرده و از آنها استفاده لازم را ببریم ، می توانیم برای استفاده دیگران هم مطالب مختصر شده از یک کتاب را در اینگونه فضاها گذاشته تا شاید دین خود را به نویسنده ادا کرده باشیم.

کتاب آزادی نوشته استاد شهید مطهری یکی از کتاب های علمی کاربردی است که به معرفی آن می پردازم.

آزادي

اين كتاب به عنوان دفتر بيست و ششم از چهل دفتر مجموعه چلچراغ حكمت مي باشد كه بيانات و سخنان برگزيده استاد شهيد مرتضي مطهري تحت عنوان «آزادي» به همت نويسندگان و كانون انديشه جوان در آن جمع آوري و تشريح گرديده است.
از ديدگاه استاد مطهري آزادي يعني: نبودن مانع ، نبودن جبر و نبودن هيچ قيدي در سر راه انسان. از اين رو انسان آزاد است و مي تواند راه كمال را طي كند، نه اينكه چون آزاد هست به كمال رسيده است. آزادي يعني فقدان مانع . انسان هاي آزاد ، انسان هايي هستند كه با موانعي كه در جلو رشد تكاملشان وجود دارد ، مبارزه مي كنند. انسان هايي هستند كه تن به وجود مانع نمي دهند.(صفحه 18 كتاب)
در جهان جديد آزادي به معناي واقعي وجود ندارد . محدوديت هايي كه امروزه از نظر اجتماعي پديد آمده در گذشته نبوده است. به نظر مي رسد بتوان گفت: بسياري از امور امروزه تحميلي است و اين امور آزادي انسان را كه موهبتي الهي است خدشه دار كرده است. از جمله مي توان گفت فكر ، ذوق ، عاطفه و بسياري از چيزهاي ديگر در جهان جديد تحميلي است.(صفحه 37 كتاب)
اساسا مفهوم آزادي به آن معنا كه فلسفه هاي اجتماعي غرب اعتقاد دارند با آزادي به آن معنا كه در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنيادي دارد. تفاوت آزادي در اسلام و غرب در ريشه و منشاء آزادي است. در غرب ريشه و منشاء آزادي را تمايل ها و خواهش هاي انسان مي دانند و آنجا كه از اراده انسان سخن مي گويند، تفاوتي ميان تمايل و اراده قائل نيستند......... آزادي به اين معنا نوعي حيوانيت رها شده است. (صفحات 39 و 40 كتاب)
نتيجه گيري :
با توجه به مباحثي كه استاد مطرح كرده و توضيح داده اند، مردم مي توانند و مي بايد آزادانه در تعيين سرنوشت فردي و اجتماعي خويش تلاش كنند، ضمنا مردم در تعيين انتخاب حكومت آزادي دارند و پس از تاسيس حكومت نيز از آزادي برخوردارند و مي توانند و مي بايد آزادانه در تعيين مسئولان مشاركت كنند و تاثير گذار باشند.
به نظر ايشان گروه ها و احزاب سياسي مجازند در چارچوب قانون و تاهنگامي كه گروه هاي مذكور دست به فعاليت هاي مسلحانه نزده اند ، فعاليت كنند و از آزادي برخوردار باشند.
بنظر بنده مسائل مطرح شده در مورد آزادي از نظر شهيد مطهري بسيار زيبا و آرمان گرا مي باشد و امكان ايجاد آن و دسترسي به آزادي مورد نظر ايشان در جوامع جديد كه هر كدام براي بقاي خود ، محدوديتهاي خاص خود در سر راه اين موهبت الهي قرار داده اند ، بسيار دشوار و سخت است و فردي مانند حضرت علي(ع) وحكومتي مانند حكومت عدل علي(ع) ميخواهد كه بتواند اينگونه آزادي را به مردم و جامعه بدهد. همچنين ايشان در بحث خاصي كه مختص به شخص ايشان مي باشد آزادي معنوي را مقدم به آزادي اجتماعي دانسته اند، اما بنظر مي رسد شرايط اجتماعي اثر بسيار زيادي بر افراد دارد و تقريبا هيچ فردي نمي تواند جداي از اجتماع زندگي كند و اساس رسيدن به تقوي اين بوده و هست كه انسان بتواند در جامعه تقوي خود را بدست آورده و حفظ نمايد و گرنه رفتن در غار و عبادت كردن محض و متقي شدن بدون حضور در اجتماع كه مورد پذيرش اسلام نبوده و نيست، و لذا اگر انسان بخواهد به آزادي معنوي و فردي دست يابد بايد در جامعه به آن برسد و زمانيكه فضاي عمومي و غالب اجتماعي مساعد و مناسب نباشد چگونه ميتوان بهره اي از آزادي معنوي و فردي برد مسئله ايست كه در بيانات ايشان خيلي شفاف نشده است. همچنين ميدانيم و در آيات و روايات و سخنان خود ايشان هم آمده است كه انبياء الهي و ائمه در مسير دعوت و هدايت عمومي علاوه بر ارتقاء سطح آزادي معنوي انسان ها براي كسب آزادي اجتماعي آنها تلاش زيادي كرده اند و دشمني ها و مخالفت ها با انبياء و ائمه هم بيشتر به سبب فعاليت هاي اجتماعي بوده است و گرنه كه اگر مسئله شخصي بود كه كسي كاري به كار آنها نداشت.( نمونه آن: مخالفين اسلام به پيامبر حضرت محمد(ص) گفتند تو برو گوشه اي بنشين و كاري به مردم نداشته باش ، ما هرچه ميخواهي به تو ميدهيم).در عين حال نمي توان خودسازي و تربيت و رسيدن به تقوي و آزادي معنوي را در راه رسيدن به آزادي اجتماعي نديده گرفت.
مطالعه كتاب و رسيدن به آزادي از نظر اسلام بسيار شيوا و جذاب است كه توصيه مي كنم دوستان كتاب را بخوانند.

                  

دوشنبه 3 آذر 1393  4:18 PM
تشکرات از این پست
shayesteh2000 RezaKoochooloo omiddeymi1368 ahmadfarm
دسترسی سریع به انجمن ها