پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
دیریست کوچه های غزل ،سخت خلوت است
اشعار تازه ام ،همه از روی عادت است
من با سکوت ،شعر تو را می سروده ام
این بار مطلع غزل از رنگ غربت است
تکرار بی شمار نفس های بیقرار
در لحظه های ناب تغزل ،عبادت است
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
حافظ
تا آمدم از مهر تو تقدیر کنم
شب رفت و به چشم مردنم را دیدی
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند
دل خود را بديدار تو حاجتمند ميدانم
غم هجر تو بنيادم بخواهد كندميدانم
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است
اقبال لاهوری
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اینقدر دانم که از شعر ترش خون می چکید
دعا کن به شب چون گدایان به سوز
اگر می کنی پادشاهی به روز
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
تاتوتانی بنده شو سلطان مباش
زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
شب فراق نداند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است
سعدی
امام على عليه السلام:
ترحّم به ناتوانان، رحمت حق را فرود مى آورد. رحمَةُ الضُعَفاءِ تَستَنزِلُ الرحمَةَ
غرر الحكم، حدیث 5415
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
در عالم بی وفا،کسی خرم نیست
شادی و نشاط،در بنی آدم نیست
آن کس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست،یا از این عالم نیست
هلالی جغتایی