پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
حافظ
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بدخوست نمی باید خواست
ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
رهی معیری
تا شنیدم قصه هایی از دیار کوی دوست
بی محابا پرکشیدم در لقای روی دوست
تو میرسی به عزیزان سلام من برسان
که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست
شهریار
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان
نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
سنایی
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است،
شیشه ی بشکسته راپیوندکردن مشکل است،
تا دست ارادت به تو دادهست دلم
دامان طرب ز کف نهادهست دلم
ره یافته در زلف دل آویز کجت
القصه به راه کج فتادهست دلم
فروغی بسطامی
مهابت تو اگر بانگ بر زمانه زند
قطار هفته و ایام بگسلند مهار
روزگاریست در این کوچه گرفتار توام
با خبر باش که در حسرت دیدار تو ام
گفته بودی که طبیب دل هر بیماری
پس طبیب دل من باش که بیمار تو ام
می رود عمر عزیز ما ،دریغا چاره نیست
دی برفت و میرود امروز و فردا،چاره چیست
تا میتوانی آتش دلها خموش کن
مگذار بر فلک برود دود آه را
جز محنت عذاب نبینی به عمر خویش
گر نشنوی بجان سخن خیر خواه را
غمام همدانی