سلام
من یه شرایطی برای ازدواج داشتم که از نظر خودم و خوانوادم منطقی بود. زیادی گیر نمی دادم. الکی بهونه نمی گرفتم.پول اصلاً برام مهم نبود. تحصیلات تا یه حدی، که بدونم طرف درس خوندس یه چیزی حالیشه. ولی افسوس. سرِ یه حرفی به قسمی که پدر طرف به پدر خودم داد اعتماد کردیم و از همون حرف هم ضربه خوردیم. از دو تا مسئله ای که می تونست امتیاز خوبی باشه براش و بود ولی در باطن نبود فقط وانمود می کرد. فکر می کردیم ساده هستن یعنی اهل دغل بازی و کلک زدن نیستن ولی بودن بدجوری هم بودن. از هرجای ممکن هم تحقیق کردیم ولی .... خیلی ها می گن قسمت بوده اینطوری بشه. من می گم بلا یود به سرم آوردن به چه علتی نمی دونم. هنوزم به هیچ عنوانی کوتاه نمیان. انقدر ازخودراضی هستن. ................. نمی دونم می شه کاری کرد که این مشکلات بوجود نیاد یعنی جلوش رو از اول بگیریم نه الآن که کار از کار گذشته به فکر درمانش باشیم. باز هم برای من خیلی دیر نشده ولی بالاخره شده و نمی شه کاریش هم کرد. همه ازدواج می کنن که امنیت و آرامش داشته باشن ولی امنیت و آرامشی هم که داشتیم رو از ما گرفتن. من هم فقط به خدا واگذارشون کردم. چون هیچ چیزی تو این دنیا نمی تونه بلایی که به سر من آوردن رو جبران کنه.
این مطالب که بیشتر درددل بود. انشاالله برای هیچ کس این مسائل پیش نیاد منی که کشیدم می دونم و می فهمم.
ببخشید اگه ناراحتتون کردم، خودم خیلی ناراحتم. خوب مسلمِ کسی که خودش ناراحت باشه نمی تونه بقیه رو خوشحال کنه.
التماس دعا. دعا کنید برام هرچه زودتر از دستشون راحت بشم هرچند بعدش اسم طلاق روم می مونه ولی خیلی بهتر از این چنین زندگیه.