0

غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

 
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست

تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو

در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می

زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند

قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد

زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

 

 

دوشنبه 23 تیر 1393  6:46 PM
تشکرات از این پست
mrsaeid67
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است با صدای استاد گرمارودی

۳۱. آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است 
• زمان : 01:46 
با صدای استاد موسوی گرمارودی 

 

 
 
 
 

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

چهارشنبه 16 مهر 1393  7:54 AM
تشکرات از این پست
mrsaeid67
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

شرح غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

1 آن شب قدری که زاهدان خلوت نشین از کرامت های آن سخن گفته اند امشب است؛ خداوندا، این نیک بختی که به ما رو کرده است از کدام ستاره است.

کوکب به معنی ستاره و در بیت مراد اثر سعد و نحس ستاره در سرنوشت انسانی است.

تٲثیر دولت مراد اثر و نشان خوشبختی است.

شب قدر از شب های مبارک و مقدس است که محل آن در میان شب های سال درست روشن نیست، و محتملاً دردهه سوم ماه رمضان است. در قرآن کریم از ان چنین یاد شده است:

«لیلۃ القدر خیر من الف شهر»[1] که در تفسیر این آیه گفته اند عبادت در این شب معادل یابهتر از عبادت هزارماهه است. علامه طباطبایی در شٲن این شب می نویسد«شبی است که خداوند در آن شب پیش آمدهایی که برای یکسال برای بندگان پیش می آید تقدیر می کند،ارزیابی می کند و مقرر می دارد. بعضی احتمال داده اند که قدر به معنی شٲن و منزلت باشد و چون قرآن در این شب نازل شده است این شب دارای قدر و منزلت است و شب قدر نامیده شده.»[2]

شاعر در وصف یک شب دلخواه می گوید آن شب عزیز و جلیل القدری که می گویند مراد می بخشد امشب است، خدایا بر اثر تٲثیر کدام ستاره است که چنین سعادتی به ما رو آورده.

2 برای اینکه کمتر دست مردم فرومایه به گیسوی تو برسد؛هر دلی در حلقه ای به گفتن یارب یارب مشغول است.

ناسزایان : نا نجیبان،نالایقان،فرومایگان.

حلقه، مراد مجموعه کسانی است که گرد هم می نشینند و ذکر و دعا می گویندونیز اشاره به حلقه گیسوی معشوق در مصراع اول دارد.

یار یارب منظور ذکر و دعا ست.

موضوع دنباله بیت پیشین است و اشاره به شب قدر دارد که درآن شب اهل دل به دعا می پردازند. می گوید دعاها و زاری ها، در حلقه ها ومجالس ذکر در این شب، برای این است که دست مردم فرومایه کمتر به زلف معشوق برسد.

واگر حلقه را حلقه گیسوی معشوق بدانیم که در مصراع نخست از آن یاد کرده،معنی این می شود که : دلهایی که در حلقه های زلفش اسیرند به دعا مشغولند تا دست دیگران به زلف او نرسدف و نعمت این اسارت به خودشان منحصر باشد – که مراد غیرت و حسادت عاشق است نسبت به معشوق.

3 مفتون زیبایی فرورفتگی چانه توام که از هرطرف؛جان های بسیار در طوق غبغب آن اسیر است.

کشته: مشتاق،آرزومند،عاشق.

طوق : گردن بند،قلاده که زنان به گردن می کنند و بر آن جواهر و سکه های زر می آویزند.

طوق غبغب مراد خط هلالی غبغب است و حلقه یا طوق کسی بر گردن داشتن کنایه از مطیع وی بودن .

خط هلالی غبغب معشوق را به طوق یا قلاده ای تشبیه کرده که این قلاده بر گردن جمال پرستان افتاده.می گوید مفتون زیبایی گودی های چانه تو هستم، چانه ای که از هر طرفی صدها هزارجان در طوق غبغب او اسیر و گرفتار است.

4 سوار دلیر من که ماه آیینه دار روی اوست؛تاج خورشید بلند خاک نعل مرکب اوست.

شهسوار : سوار برگزیده و دلیر.

آیینه دار: کسی که آیینه در پیش عروس یا پادشاه نگه می دارد؛و«مه آیینه دار روی اوست» یعنی ماه که خود سمبل زیبایی است، هم چون گماشته ای، در برابر سوار برگزیده من آیینه نگه می دارد، تا او روی خود را درآن ببیند. به تعبیر دیگر ماه انعکاس چهره زیبای اوست.

خلاصه معنی اینکه: سوار برگزیده من چنان عالی مقام است که ماه آیینه دار چهره اوست و تاج خورشید در برابر او مثل خاک نعل اسبش پست می نماید.به بیان دیگر اسبش به جای اینکه قدم بر خاک بگذارد بر تاج خورشید می گذارد.

به گفته دکتر غنی شهسوار بهترین ترجمه لغوی ابوالفارس است که کنیه شاه شجاع بوده و همو درباره این غزل می نویسد «به قرینه فوق و ستودن ممدوح به حسن و جمال می توان گفت که غزل درباره شاه شجاع است زیرا بطوریکه مورخین نوشته اند شاه شجاع صاحب جمال وخوش سیما بوده. »[3]

5 درخشندگی عرق را بر چهره اش ببین که از وقتی خورشید گرم رو به سوی آن تمایل یافته هر روز از التهاب تب دار است.

تاب خوی یعنی تابش و درخشندگی عرق.

گرم رو: تند رو،عاشق بی صبر؛ آفتاب گرم رو: آفتابی که با حرارت و اشتیاق در آسمان می رود.

می گوید عرق بر چهره معشوق چنان درخشندگی جذابی دارد که خورشید درخشان عاشق آن شده، و از وقتی عاشق شده،هر روز از اشتیاق و التهابی که در خود احساس می کند دچار تب می شود.

مقصود اینکه عرق نشسته بر چهره معشوق آنقدر هوس انگیز است که خورشید،از شوق رسیدن به آن ، دچارتب و التهاب شده و اگر هر روزداغ است و به جهان گرما می بخشد بر اثر این آتش شوق است – خورشید در شوق وصال محبوب هیجان زده و تب آلود است.

نزدیک است به مفهوم این بیت عطار:

خورشید که او چشم و چراغ است جهان را             از شوق رخت در تک و تازاست چگویم[4]

6 من لب لعلگون یار و جام شراب را ترک نخواهم کرد؛ زاهدان مرا معذور دارید زیرا مذهب من این است.

7 در آن موکب که بر پشت صبازین می بندند؛من که بر مورچه سوارم چگونه می توانم برابر با سلیمان حرکت کنم.

موکب: گروه سوار،گروه سوار و پیاده که در التزام رکاب بزرگان می روند.

«با سلیمان چون برانم» یعنی چگونه در سواری با موکب سلیمان برابری کنم.

بر مبنای این زمینه که باد مرکب سلیمان بوده،و موکب او را از جایی به جایی می برده است،آن را به مثابه نماد سرعت ، با مور به مثابه کندروی، مقایسه کرده،می گوید وقتی چابک سواران موکب سلیمان با چنان مهارت بر باد صبا زین می گذارند و بر آن سوارمی شوند.من که بر مورچه سوارم چگونه می توانم با آن ها برابری کنم.

و می خواهد بگوید من بر هر مرکبی که سوار باشم،در برابر باد که مرکب سلیمان است،مثل مورچه کندرو به نظر می آید.

مور یادآور سخن گفتن سرهنگ موران با سلیمان در وادیۀ النمل نیز هست بی آنکه در معنای بیت دخالتی داشته باشد.

در این بیت باد را به اسب سلیمان تشبیه کرده است:

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر                 به باد رفت و از آن خواجه هیچ طرف نبست

پس با توجه به اینکه سلیمان هنگام پرواز در آسمان بر قالیچه ای می نشسته که بسیار معروف است ، می توان بجرٲت گفت که مراد از این بیت همان قالیچه است.مضافاً آنکه جل اسب اغنیا از جنس فرش های گران قیمت بوده که این نیز مناسبت دیگری است.

8 کسی که زیر چشمی تیرمژه بر قلبم می زند؛غذای جان بخش حافظ را در خنده زیر لبی دارد.

یعنی زیر چشمی با تیر مژگان حافظ را می کشد و با خنده زیر لبی او را زنده می کند.

حافظش ، ایهامی هم به نگهبانش، یعنی نگهبان معشوق دارد،یعنی نگهبان خود را هم با تبسم دلخوش می دارد.

9 از منقار زاغ قلم من آب زندگی می چکد؛ ماشاﺀ الله که چه آبشخور والایی دارد.

بنامیزد: به نام ایزد،ماشاﺀالله ، به نام خدا، در مقام تحسین برای دور نگهداشتن از چشم زخم.

در تصویر شاعر، قلمش به مناسبت سیاهی ، زاغ، ونوک آن منقار زاغ،و مرکبی که از آن تراوش می کند، آب حیات است که همان نوشته یا سخن جان بخش اوست.می گوید این قلم من ، که چشم بد از او به دور، مثل زاغی است که اب زندگی از منقارش می چکد.پس به راستی چه منش والایی دارد.

مقصود اینکه سخنان من مثل آب زندگی حیات بخش است زیرا از جایگاه فکر بلندی تراوش می کند.

میان منقار،زاغ و آب حیات در بیت ظاهراً نوعی رابطه معنی وجود دارد،و آن اشاره به داستان اسکندروآب حیات است.در قصه های ایرانی[5] آمده است که وقتی اسکندر به یاری خضر به آب حیات رسید،مشکی از آن برداشت و با خود آورد.بین راه خستگی بر او غلبه کرد،مشک را به درختی آویخت و غلام سیاه خود را مٲمور نگهبانی از آن کرد و خود به خواب رفت.از قضا غلام هم بر اثر خستگی به خواب رفت و زاغی که از آن حوالی می گذشت چشمش به مشک آب افتاد،با منقار خود ان را سوراخ کرد و از آن نوشید.چنین است که عمر کلاغ بسیار طولانی شد واسکندر از آب حیات بی نصیب ماند.

روایت دیگر اینکه خضر به آب حیات ی رسد ، وبه سفارش اسکندر ، مشکی هم برای او پر می کند که بیاورد؛ولی در میان راه زاغی مشک را منقار سوراخ می کند و از آن می نوشد که البته این روایت معقول تر است ولی ضبط آن جایی به دست نیامد. با اینکه این قصه به گونه های مختلف روایت شده در کتاب اسکندرنامه[6] نیامده است.

 

——————————————————————-

[1] آیه 3 سوره القدر (97).

[2] علامه طباطبایی،…تفسیرالمیزان… ج 20،ص 330-331.

[3] غنی،… تاریخ عصر حافظ… ص 358.

[4] عطار،…دیوان قصاید و غزلیات… ص504.

[5] انجوی شیرازی،… قصه های ایرانی… ج 2،ص 143.

[6] اسکندرنامه،… به کوشش ایرج افشار.

 

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394  7:37 PM
تشکرات از این پست
mrsaeid67
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

شرح غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

معانی لغات غزل (31)


شب قدر: شبی که قرآن به صورت وحی و یک جا بر سینۀ پیامبر (ص) نازل شد و پس از آن بتدریج آیات قرآن در موارد عدیده شأن نزول یافت و اشاره به سوره قدر است که خداوند می فرماید:
اِنّا اَنزَلناهُ فی لِیلَةِ القَدرِ  وَ ما ادریکَ ما لَیلَةُ القَدرِ  لَیلَةُ القَدرِ خَیرٌ مِن اَلفِ شَهر و در تعیین آن اختلاف است و به ظنّ قوی در دهه سوم ماه رمضان است و برخی را عقیده بر این است که در این شب سرنوشت مقسوم هرکس تا یکسال تعیین می شود ولی وجه تسمیه آن بدان سبب است که آن شب دارای شأن و منزلت نزول قرآن است.
اهل خلوت: گوشه نشینان، آنانکه در تنهایی با ذکر و اوراد و ادعیّه حضور حقّ را در دل خود حسّ می کنند، کنایه از صوفیان.
تأثیر دولت: اثر و نشانه نیک بختی و اقبال، عنایت مقسوم ازلی.
کوکب: ستاره.
ناسزایان: بی لیاقت ها، آنانکه استحقاق ندارند.
طوق: حلقه.
غبغب: چین زیر چانه حاصل از چاقی که به صورت طوق و حلقه چاه دایره مانند جلوه می کند.
شهسوار: دلاور چابک سوار، کنایه از لقب ابوالفوارس است که کُنیه شاه شجاع بود. 
آئینه دار: نگهدارنده آیینه در جلوی روی عروس و داماد.
گرم رو: تندرو، سریع السّیر.
تاب: تابش، درخشندگی.
موکب: ملتزمین رکاب.
آب حیوان: آب حیات، آبی که به انسان حیات جاویدان می بخشد.
منقار: نوک.
بلاغت: رسایی، رسایی کلام و سخن، از محسّنات کلام.
زاغ: کلاغ.
کِلک: خامه.
بنام ایزد: به نام خدا، شبه جمله که برای دفع چشم زخم گفته می شود، ماشاءالله.
مَشرَب: روش، شیوه.
ناوک: تیر و کنایه از مژه های چشم.
قوتِ جان: غذای روح.

معانی ابیات غزل (31)
(1)آن شبِ قدری که خلوت نشینان درباره بزرگی آن داد سخن داده اند امشب است. خدایا از تأثیر کدام ستاره سعد است که این نیک بختی و عنایت به ما روی آورده است.


(2)دلهای زیادی در حلقه گیسوان تو دست به دعا برداشته اند که نالایقان بدان دسترسی پیدا نکنند.


(3)من کشته و افتاده در آن چاه زنخدان توام که گردن جان هزاران دلداده در حلقه غبغب آن گرفتار است.


(4)آن شهسوار برگزیده من که ماه در پیشاپیش رویش آینه داری می کند، قبّه خورشید فلک در خاکِ زیر نَعلِ مرکبِ او جای دارد.


(5)بنگر که درخشندگی عرق بر چهره او چنانست که تا خورشید سریع السّیر بدان تمایل یافته، هر روز در آتش تب می سوزد.


(6)من کسی نیستم که ترکِ لبِ می گونِ یار و جام بادهِ خوشگوار گویم. ای زاهدان مرا ببخشید که این شیوه و راه برگزیده من است.


(7)چگونه، من با مَرکَبی به کندی مور با ملتزمین رکابِ سلیمان که زین بر پشت باد می نهد هم رکاب شوم؟


(8)از منقارِ رسای زاغ خامه من آب حیات می چکد. چشم بد از آن دور که چه عالی مرتبه و نیکو روش است.


(9)آنانکه با تیر مژگان خود زیر چشمی حافظ را از پای می افکنند با خنده زیر لبی هم به جان او نیرویی تازه می بخشند.

شرح ابیات غزل (31)
وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مقصور.
*
این غزل در مدح شاه شجاع و در وصف یک شب نشینی در حضور آن پادشاه دست و دلباز و شاعر نواز سروده شده است. شاعر در بیت مقطع، آن شب را به شب قدر تشبیه کرده و از این همه بخت و طالع بلندی که نصیبش شده است در شگفتی است. در بیت دوم بلافاصله توجّه خود را به این موضوع که پای رقیبان شاعر و افراد بی لیاقت به این مجلس باز نشود جلب و دست به دعا بر می دارد. در بیت سوم شاعر می گوید من شیفته و مجذوب بزرگواریهای چون تویی هستم که هزاران فرد دیگر دل در گروی آن دارند. و در بیت چهارم و پنجم شاه را به نام شهسوار یا ابوالفوارس یاد کرده و او را می ستاید. در بیت ششم باز به مطلب مابه الاختلاف خود و زاهدان ریایی پرداخته و با غرور تمام می گوید من اهل ترک یار و باده خوشگوار نیستم. در بیت هفتم در کمال تواضع حسّ تحقیر کرده و خود را دوستدار ضعیفی از میان آن همه حامیان شاه قلمداد می کند. در بیت هشتم از بلاغت غزلی که سروده خود به وجد می آید و در بیتی که می توان آن را شاه بیت این غزل نامید از خامه خود تعریف می کند. توضیحاً در افسانه ها آمده است که خضر به آب حیات دسترسی پیدا کرده و پس از نوشیدن آن مشکی از آن پر کرده با خود از شهر ظلمات بیرون می آید تا آن را برای اسکندر ببرد. در بین راه آن را به درختی که می گویند درخت سرو بوده است آویزان و خود از فرط خستگی به خواب می رود. در این بین کلاغی چشمش به مشک آب می افتد و با منقار خود مشک را سوراخ کرده از آن آب می نوشد و بقیّه آن به پای درخت سرو می ریزد و بدین گونه کلاغ و سرو دارای عُمر طولانی شده و اسکندر از آن محروم می ماند. شاعر در این بیت خامه خود را به منقارِ کلاغ تشبیه کرده و می گوید از آن آب بلاغت که همانند آب حیات است می چکد و از خدا می خواهد که این موهبت از چشم زخم زمانه به دور بماند و بالاخره در مقطع کلام اشارتی به شاه شجاع دارد. ایهام نهفته در این بیت چنین است که شاه شجاع در محاوره و مکالمه و شعرخوانی با حافظ از دَرِ احتجاج در می آمده و با او بحث و انتقاد داشته لیکن در باطن به علوّ مقام و بلاغت کلام او اعتقاد قلبی و باطنی داشته است و این بیت اشاره بدین معنا و مطلب است که رفتار شاه شجاع با من در حکم زهر و پادزهر دارد.

شرح جلالی بر حافظ. دکتر عبدالحسین جلالیان

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394  7:44 PM
تشکرات از این پست
mrsaeid67
salma57
salma57
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 35499
محل سکونت : گیلان

تعبیر غزل ۰۳۱- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

تعبیر :

ستاره ی اقبال تو می درخشد. در راهی که قدم گذاشته ای پیروز می شوی و به مقام عالی می رسی در این زمان از یاد خدا غافل مشو. هر چند به پای قارون نمی رسی. همین بس که در عشق ورزیدن و رسیدن به کمال سعی و اهتمام می کنی.

در زندگی بکوشلباس صبر بر تن بپوشبا دانایان بجوشعزت نفس را به هیچ قیمتی مفروش

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394  8:14 PM
تشکرات از این پست
mrsaeid67
دسترسی سریع به انجمن ها