من به زور چادری شدم

 
maarej
maarej
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 1696
محل سکونت : خراسان رضوی

من به زور چادری شدم

تا جایی که یادم هست به زور چادری شدم! خیلی خیلی به زور ... !
خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می رفتیم، او از من بزرگتر بود و چادر سر می کرد و من همیشه حسرتش را می خوردم. از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می خواهم. اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن چادر را نداشتم مدام وعده می دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف!
مدرسه ها باز شد و علی رغم تمام تلاش هایم خبری از چادر نشد!
یک شب عمه و دختر عمه ام به خانه مان آمده بودند، دختر عمه ام چادر نو خریده بود. همانجا سر کرد و چادر قدیمی ش در خانه ی ما جا ماند!
آن شب فکری به ذهنم رسید. می دانستم پدر و مادرم حساس هستند که از وسایل دیگران بی اجازه استفاده نکنم. من هم با علم به این حساسیت، صبح چادر را بدون اجازه برداشتم و با خواهرم باهم رفتیم. بیرون از خانه چادر را سر کردم. خوب یادم هست وقتی کنار خواهرم با چادر راه می رفتم چنان احساس بزرگی می کردم که حقیقتا متصور بودم روی ابرها راه می روم!
تا اینجا نصف نقشه ام عملی شده بود.
...
هنگام برگشت، با چادر وارد خانه شدم. پایم را محکم زمین گذاشتم و گفتم تا وقتی برایم چادر تهیه نکنید با این چادر خواهم رفت!
و از فردای آن روز تا به حال رسما چادری شدم. با چادر خودم!
امیدوارم به حق آبروی حضرت زهرا(س) تا ابد برای هم آبرو باشیم..

چهارشنبه 28 اسفند 1392  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها