پاييز از لحظه هاي زرد پنجره سرازير شد ، تنها و سرريز از غربت . غم صدايش پر از يادگار بهار است . حرفهايش را با بغض مي گويد و ميريزد روي شادي كوچك آدم ها . او با تمام ابرها و گريه ها نسبت دارد .
پاييز غريبانه راه ميرود . غريبانه آواز مي خواند . اما اين جا توي شهر حتي فرصت ندارد غمگيني اش را زمزمه كند . آسفالت هاي سياه خيابان اندوه ، او را باور نمي كنند حتي باد هاي شهري ناله او را با خود نمي برند. ميان اين همه درد هاي مصنوعي، كسي آه سينه پاييز را تشخيص نمي دهد. اينجا، حكومت رنگ هاي دروغين است. دفترچه رنگارنگ پاييز، سالهاست كه خاك گرفته است . مدتهاست كه پاييزكنار كوچه بي تفاوت نگاهها كز كرده است . زرد ها، ارغواني ها ، قرمزها، در حسرت يك لحظه حس شدن پژمرده اند .
اگر مي شد نگاه را بخشيد، من به چشمان خالي شهرم ، يك بغل نگاه عاشقانه مي دادم تا پاييز را نگاه كند .
امروز پاييز رفت، مامانديم و هيچ ، بي آنكه اندوه او را چشيده باشيم ، رفت ....