0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى مُدْلِج

بنى مُدْلِج : از قبايل عدنانى

آنان با 4 تيره همعرض خود شَنوق، شنظير، تيم و بنو عمرو قبيله بزرگ‌‌تر مرة‌‌بن‌‌عبد مناة‌‌بن كنانه را‌‌تشكيل مى‌‌دهند[1]، چنان كه بنى‌‌مدلج از 4 زير شاخه كوچك‌‌تر به نامهاى بنوعمرو، بنوتيم، بنوحارث و بنووقاص تشكيل شده است.[2] منسوبان به اين قبيله را مُدْلِجى گويند.[3] هرچند ابن اثير[4] اين انتساب را منحصر به بنى‌‌مدلج از تيره‌‌هاى كنانه ندانسته و منسوبان به مُدلج‌‌بن ميزن از تيره‌‌هاى سعد هُذيم را نيز با نسبت مدلجى ياد كرده؛ اما تيره اخير چندان شناخته شده نيست و افراد مشهورى بدان منسوب نيستند، چنان‌‌كه مدلج نام چندين قبيله كوچك ديگر نيز ذكر شده كه شهرت و اعتبار بنى‌‌مدلج بن مره را ندارند.[5]

 موقعيت، ويژگيهاو آداب جاهلى :

برخى منابع حكايت از آن دارند كه آنان ميان مكه و مدينه سمت ساحل درياى سرخ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 276
ساكن بودند، از اين رو به قديد
[6] و ذوالعشيره[7] به عنوان استقرارگاههاى بنى‌‌مدلج اشاره كرده‌‌اند. اين مناطق در نيمه نخست مسير مدينه به مكه قرار دارد و از اين رو به مدينه نزديك‌‌تر است.[8] بنى‌‌مدلج افزون بر كشاورزى [9] از راه شكار حيوانات دريايى گذران زندگى مى‌‌كرده‌‌اند. پرسش ايشان از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره وضو گرفتن با آب دريا به هنگامى كه در دريا هستند گواه‌‌بر اين مطلب است.[10]
بنى‌‌مدلج پيش از اسلام به چند امر شهره بودند و شهرت عمده آنان در ميان قبايل عرب به چيرگى در قيافه‌‌شناسى بود.[11]اين علم كه عرب به دانستن آن مى‌‌باليد، براى تشخيص هويت فرد و شناسايى رد پا به كار مى‌‌رفت. تسلط ايشان به اين علم به اندازه‌‌اى بود كه در برخى روايات، قيافه‌‌شناسى تنها به بنى‌‌مدلج اختصاص يافته است، به گونه‌‌اى كه برخى گمان كرده‌‌اند در فقه تنها قيافه‌‌شناسى بنى‌‌مدلج معتبر بوده است.[12] يك مورد مشهور قيافه‌‌شناسى ايشان كه مورد استناد فقها[13] براى مشروعيت كاربرد آن قرار گرفته مربوط به مُجَزَّز (مُجَزَّر) مُدْلِجى است كه با نگاه به پاهاى اسامه و پدرش زيد‌‌بن حارثه انتساب اسامه را به زيد تأييد كرد و اين موجب شادمانى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) گشت، زيرا رنگ پوست اسامه سياه و زيد سفيد بود و همين موضوع، موجب ترديد در نسب وى شده بود.[14]
افزون بر اين بنى‌‌مدلج را از قبايلى كه زبان عربى اصيل و خالص دارند شمرده‌‌اند، از اين رو خليفه دوم در پى يافتن معناى واژه «حَرَج» در آيه «ما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدّينِ مِن حَرَج»(حجّ/22،78)، دستور داد از يكى از بنى‌‌مدلج پرسش كنند.[15]
آنان به لحاظ جسمانى و مشخصات ظاهرى نيز داراى ويژگيهايى بوده‌‌اند، چنان‌‌كه رنگ پوست مردمان اين قبيله سفيد وصف شده و زنانشان به سفيدى پوست شهره بودند.[16]
اين پندار كه خدا (الله) فرزند دارد از پندارهايى است كه به دوره جاهلى بنى مدلج نسبت داده‌‌اند. برخى مفسران ذيل آيات 151 ـ 152 صافّات/37: «اَلا اِنَّهُم مِن اِفكِهِم لَيَقولون * ولَدَ اللّهُ و اِنَّهُم لَكـذِبون =هشدار كه اينان از دروغ‌‌پردازى خود قطعاً خواهند گفت: خدا فرزند زاد و هر آينه آنها دروغگويند»، گفته‌‌اند كه گروهى كه چنين سخن مى‌‌گفتند بنى‌‌مدلج بودند كه به زعم ايشان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 277
فرشتگان فرزندان خدا بودند.
[17]
از جمله آدابى كه بنى‌‌مدلج و برخى قبايل ديگر در عصر جاهلى بدان عمل مى‌‌كردند، حرام كردن برخى چارپايان بر خود با عنوان «بحيره» و «سائبه» بود كه آيه 168 بقره/2:«يـاَيُّهَا النّاسُ كُلوامِمّا فِى‌‌الاَرضِ حَلـلاً طَيِّبـًا و لا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـنِ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ‌‌مُبين»در اين باره نازل شد و از آنان خواست از هر آنچه حلال است بخورند و از گامهاى شيطانى پيروى نكنند[18]؛ همچنين مفسران ذيل آيه 103 مائده/5: «ما جَعَلَ اللّهُ مِن بَحيرَة ولا سائِبَة و لا وصيلَة ولا حام...»سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه را نقل كرده‌‌اند كه آن حضرت فرمود: اولين كسى كه چارپايان را بدين صورت حرام كرد و خود نيز بدان پاى‌‌بند نماند مردى از بنى‌‌مدلج بود.[19]
افزون بر اين بنى مدلج را از قبايل حُمْسى شمرده‌‌اند كه در مناسك حج از معافيتهايى برخوردار بودند.[20] اين امر بيانگر آن است كه روابط قريش با بنى‌‌مدلج نزديك بوده است، چنان‌‌كه در جنگ فجاراين قبيله به حمايت از قريش‌‌برخاست.[21] نيز آنان در دوره‌‌هايى با دو قبيله خزاعى به نامهاى بنى مُصْطلق[22] و بنى‌‌كعب[23] و همچنين با بنى‌‌ضمره[24] از كنانيها همپيمان بوده‌‌اند. گزارشهاى ديگرى از حضور فعال بنى‌‌مدلج در تحولات سياسى دوره جاهلى در دست نيست. هرچند در منابع به بزرگ و رهبر اين قبيله اشاره نشده است؛ اما با توجه به تكرار نام سراقه در حوادث گوناگون به نظر مى‌‌رسد او از رؤساى اين قبيله باشد.

 بنى‌‌مدلج در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله):

در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در چندين حادثه از ايشان ياد شده است؛ نخست هنگام هجرت پيامبر از مكه به مدينه كه گذر آن حضرت بر آبى از بنى‌‌مدلج افتاد و حوضهاى آب بنى‌‌مدلج كه براى كشاورزى يا دامدارى از آن استفاده مى‌‌كردند در نظر آن حضرت پسنديده آمد.[25] در اين اوان كه قريش در پى‌‌يافتن رسول خدا براى دستگيرى وى جايزه تعيين كرده بود، سراقة‌‌بن مالك مدلجى كه متوجه حضور پيامبر در منطقه ايشان شده بود به تعقيب آن‌‌حضرت پرداخت؛ اما نتوانست آن حضرت را دستگير كند.[26] كتب سيره
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 278
و تاريخ ظهور كراماتى از رسول‌‌خدا(صلى الله عليه وآله)را در اين‌‌باره ثبت كرده‌‌اند.
[27]
پس از حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه در جمادى‌‌الآخر سال دوم، هنگامى كه آن حضرت در جريان غزوه ذوالعشيره براى تعقيب كاروان تجارى قريش به منطقه مسكونى ايشان در ذوالعشيره رفت آنان به گرمى از رسول خدا پذيرايى كردند[28] و پيامبر با آنان پيمان عدم تعرض بست.[29] منابع تصريح كرده‌‌اند كه ميان بنى‌‌مدلج و همپيمانان كنانى ايشان (‌‌<=‌‌بنى‌‌ضمره) با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پيمان نامه‌‌اى به امضا رسيد[30]؛ اما هيچ يك از منابع متن پيمان نامه را نياورده‌‌اند.
از پيمان بنى‌‌مدلج در سال دوم تا پس از صلح حديبيه در سال ششم هجرى رخداد خاصى گزارش نشده است. پيش از فتح مكه در سال هشتم، پيامبر تصميم گرفته بود دسته‌‌اى را به فرماندهى خالدبن وليد به سوى بنى‌‌مدلج اعزام كند.
[31] احتمالا در اين مدت تحركاتى داشته‌‌اند؛ اما اين اقدامات، به مسلمانان صدمه‌‌اى نرسانيده بود. رسول خدا با توجه به روابط تاريخى قريش و مدلجيها تصميم به اين اعزام گرفت؛ امّا با حضور سراقه مدلجى در مدينه و سخنان او با پيامبر، خالد رفتار ملايم‌‌ترى با مدلجيان اتخاذ كرد و آنان نيز بر‌‌اثر همپيمانى با قريش عهد كردند ديگر هيچ گروهى را برضدّ پيامبر يارى ندهند و اسلام آوردن خود را به اسلام قريش مشروط ساختند. برخى مفسران نزول آيه 90 نساء/4 را به بنى‌‌مدلج مرتبط دانسته‌‌اند كه نه خواهان مبارزه با پيامبر بودند و نه خواهان رويارويى با قريش.[32] بر اساس مفاد اين آيه مؤمنان مأمور شده‌‌اند با كافران مبارزه كنند، مگر آنان كه با مسلمانان پيمان دارند يا كافرانى كه نزد مسلمانان آمده‌‌اند و از اينكه با قوم خود (همپيمانان قريشى) يا با مسلمانان بجنگند ناراحت‌‌اند. اينان اگر در پى جنگ‌‌افروزى نيستند بايد با آنان در آشتى به سر برند: «اِلاَّ الَّذينَ يَصِلونَ اِلى قَوم بَينَكُم و بَينَهُم ميثـقٌ اَو جاءوكُم حَصِرَت صُدورُهُم اَن يُقـتِلوكُم اَو يُقـتِلوا قَومَهُم ولَو شاءَ اللّهُ لَسَلَّطَهُم عَلَيكُم فَلَقـتَلوكُم فَاِنِ اعتَزَلوكُم فَلَم يُقـتِلوكُم و اَلقَوا اِلَيكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ‌‌اللّهُ لَكُم عَلَيهِم سَبيلا».
با اين همه در سال هشتم هجرى كه پيامبر عازم فتح مكه بود برخى ياران آن حضرت، در منطقه قديد پيشنهاد حمله به بنى‌‌مدلج را مطرح كردند؛ ولى پيامبر نپذيرفت
[33]، بر اين اساس اين قبيله تا آن زمان بر شرك خود مانده بود و روابطشان با دولت نبوى براساس پيمانهاى عدم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 279
تعرض تعيين مى‌‌شد.
پس از فتح مكه در دو حادثه از بنى‌‌مدلج ياد شده است: نخست آنكه خزاعه در برابر قتلى كه بنوبكر از آنان انجام داده بود، فردى از قبيله مخالف را كشت. پيامبر پرداخت ديه را براى بنوبكر مقرر فرمود كه بنى‌‌مدلج نيز در پرداخت ديه مقتول بكرى با خزاعه سهيم شدند
[34]، زيرا بنى كعب از تيره‌‌هاى خزاعه با بنى‌‌مدلج همپيمان بودند.[35]
همچنين پس از فتح مكه، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خالد‌‌بن وليد را به سوى قبيله‌‌اى كنانى به نام بنى‌‌جذيمه فرستاد كه بنى‌‌مدلج و برخى قبايل ديگر، خالد را همراهى كردند.[36] با اينكه بنى‌‌مدلج و بنى‌‌جذيمه هر دو از قبايل كنانى بودند، منابع از حمايت و همراهى بنى‌‌مدلج با بنى‌‌جذيمه در برابر اقدام ناجوانمردانه خالد در قتل عام آنان گزارشى ارائه نكرده‌‌اند. (‌‌<=‌‌بنى جذيمه)
در سال نهم بنا به فرمان پيامبر، مشركان از حضور در مكه منع شدند و تنها قبايل مشرك همپيمان با آن حضرت از جمله بنى‌‌مدلج از اين حكم مستثنا شدند كه اين امر در آيات نخست سوره توبه انعكاس يافت. اين آيات، اعلام بيزارى خداوند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مشركان و لغو يك جانبه همه پيمانهايى است كه با مسلمانان داشتند، مگر آنان كه به عهد و پيمان خود وفادار ماندند، چيزى از آن فروگذار نكردند، آسيبى به مسلمانان نزدند و ديگران را برضدّ مسلمانان يارى نكردند
[37]:«اِلاَّ‌‌الَّذينَ عـهَدتُم مِنَ المُشرِكينَ ثُمَّ لَم‌‌يَنقُصوكُم شيــًا ولَم يُظـهِروا عَلَيكُم اَحَدًا فَاَتِمّوا اِلَيهِم عَهدَهُم اِلى مُدَّتِهِم...» «كَيفَ يَكونُ لِلمُشرِكينَ عَهدٌ عِندَ اللّهِ و عِندَ رَسولِهِ اِلاَّ الَّذينَ عـهَدتُم عِندَ المَسجِدِ الحَرامِ ...».(توبه/9، 4، 7)

 بنى‌‌مدلج پس از رسول خدا:

پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، بنى‌‌مدلج از اطاعت دولت مدينه سر برتافت و با اعلام اينكه حاضر به دادن زكات نيست با طليحه اسدى (از مدعيان نبوت) همراه شد[38]؛ همچنين عده‌‌اى ديگر از بنى‌‌مدلج همراه با يكى از قبايل كنانى و همپيمان خود به نام بنوشنوق‌‌در منطقه ابارق تهامه سر به شورش برداشتند كه عتاب بن اسيد فرماندار مكه برادر خود خالد را براى سركوبى آنان فرستاد. وى توانست با كشتن تعداد بسيارى از شورشيان به ويژه‌‌بنو شنوق، اوضاع را آرام كند.[39]
بنومدلج پس از اين در فتوحات شركت كردند و در خربتاى مصر مسكن گزيده، با ذُبحان از قبايل حِمْيَرى همپيمان شدند.[40] اين قبيله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 280
همچنين در سال‌‌23 قمرى همراه عمرو بن عاص در فتح طرابلس غرب شركت كردند.
[41]
قتل عثمان براى مدلجيان ناگوار بود، از اين رو از طريق يزيدبن حارث مدلجى به قيس‌‌بن سعد والى اميرمؤمنان، امام على(عليه السلام)بر مصر، پيام رساندند كه با وى سر ستيز ندارند؛ اما از وى خواستند همچون دوره رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، آنان را تا مشخص شدن سرانجام كار به حال خود واگذارد.[42] قيس‌‌بن‌‌سعد هنگامى كه كارگزارى مصر را به محمدبن ابى بكر واگذاشت بدو سفارش كرد تا مدلجيان را به حال خود رها سازد، زيرا آنان براى وى مشكل‌‌ساز نخواهند بود.[43] پلى به نام قنطره بنى‌‌مدلج در دمشق‌‌نيز نشان از حضور مدلجيان در منطقه شامات دارد.[44]
بنى‌‌مدلج در ناآراميهاى دوره مأمون (198 ـ 218 هـ. ق.) در اسكندريه مصر نقش برجسته‌‌اى داشتند[45] و در نهايت سركوب شدند.[46] آنان در دوره تسلط تركان بر دستگاه خلافت، بر اثر فشارهاى واليان ترك آن مناطق سر به شورش برداشتند.[47]

منابع

الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام الورى باعلام الهدى؛ الاغانى؛ الانساب؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة النسب؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ سنن الدارمى؛ السنن الكبرى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح مسلم بشرح النووى؛ الطبقات الكبرى؛ الغارات؛ غريب الحديث؛ فتوح مصر و اخبارها؛ كتاب النسب؛ اللباب فى تهذيب الانساب؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسند احمد بن حنبل؛ المصنف؛ المصنف فى الاحاديث و الآثار؛ معجم‌‌البلدان؛ معجم‌‌قبائل العرب القديمة والحديثه؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ المغازى؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المنمق فى اخبار قريش؛ الولاة و كتاب القضاة.
منصور داداش نژاد




[1]. جمهره النسب، ص 158؛ النسب، ص 222؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 134.
[2]. جمهره النسب، ص 158؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 134.
[3]. الانساب، ج 5، ص 232.
[4]. اللباب، ج 3، ص 183.
[5]. معجم قبائل العرب، ج 3، ص 1061.
[6]. السنن الكبرى، ج 6، ص 219.
[7]. معجم ما استعجم، ج 3، ص 945؛ المفصل، ج 4، ص 265.
[8]. المحبر، ص 178.
[9]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 123.
[10]. المصنف، صنعانى، ج 1، ص 94؛ مسند احمد، ج 5، ص 365؛ سنن الدارمى، ج 1، ص 186.
[11]. مروج الذهب، ج 2، ص 182.
[12]. صحيح مسلم، ج 10، ص 41.
[13]. المجموع، ج 15، ص 305.
[14]. مروج الذهب، ج 2، ص 183.
[15]. السنن الكبرى، ج 10، ص 113.
[16]. غريب الحديث، ج 3، ص 30؛ المفصل، ج 4، ص 312.
[17]. تفسير ثعالبى، ج 5، ص 50.
[18]. مجمع البيان، ج 1، ص 467.
[19]. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 8، ص 337؛ جامع‌‌البيان، مج 5، ج‌‌7، ص‌‌117.
[20]. المحبر، ص 178.
[21]. المنمق، ص 184؛ الاغانى، ج 22، ص 76.
[22]. المغازى، ج 1، ص 404؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 178؛ الطبقات، ج 2، ص 48.
[23]. السنن الكبرى، ج 8، ص 29؛ الاصابه، ج 6، ص 428.
[24]. المحبر، ص 110؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66؛ الطبقات، ج 2، ص 10.
[25]. مسند احمد، ج 4، ص 74؛ المحبر، ص 110؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66.
[26]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 40.
[27]. السيرة النبويه، ج 2، ص 338.
[28]. انساب الاشراف، ج 1، ص 336.
[29]. السيرة النبويه، ج 2، ص 433؛ الطبقات، ج2، ص 10.
[30]. المحبر، ص 110؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66؛ تاريخ طبرى، ج‌‌2، ص 66.
[31]. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 8، ص 458؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 546.
[32]. التبيان، ج 3، ص 285؛ مجمع البيان، ج 3، ص 152.
[33]. اعلام الورى، ج 1، ص 227.
[34]. المغازى، ج 2، ص 845.
[35]. السنن الكبرى، ج 8، ص 29.
[36]. السيرة النبويه، ج 4، ص 882؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 341.
[37]. جامع البيان، مج 6، ج 10، ص 80؛ مجمع البيان، ج 5، ص 18.
[38]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 476.
[39]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 533.
[40]. فتوح مصر و اخبارها، ص 254.
[41]. فتوح مصر و اخبارها، ص 295؛ معجم البلدان، ج 4، ص 25.
[42]. الغارات، ج 1، ص 212؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 551.
[43]. الولاة و كتاب القضاة، ص 27.
[44]. معجم البلدان ، ج 5، ص 330.
[45]. الولاة و كتاب القضاة، ص 149 - 153؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، 446.
[46]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 446؛ الولاة و كتاب القضاة، ص 164.
[47]
. الولاة و كتاب القضاة، ص 153.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:02 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى جَذيمَه

بنى جَذيمَه : از قبايل عدنانى

بنى‌‌جَذيمة بن عامر بن عبد منات با واسطه چند نسل نسب به كنانة بن خزيمه مى‌‌برد. برادران
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 158
جذيمه كه هر يك وابستگانى دارند عبارت‌‌اند از: مبذول، عوف، قُصَين و قَين (قعن).
[1] ابن حزم به جاى دو فرد اخير از مَعْن و قمر[2] نام برده كه شايد تصحيف همان دو‌‌نام پيشين باشد.
فرزندان جذيمه كه هر يك تيره‌‌اى به شمار مى‌‌آيند عبارت اند از: مالك كه داراى جمعيت بسيار بود، اقرم و عمرو.
[3]فرزندان مالك عبارت‌‌اند از عبدالله بن مالك كه خالد بن وليد از ايشان انتقام گرفت، و هبيرة بن مالك كه در ميان بنى كنانه داراى بيشترين شتر بوده و بالطبع از راه گله دارى، از توان و بنيه اقتصادى مناسبى برخوردار بوده است.[4] از جمله فرزندان اقرم نيز، مُساحق بن اقرم است كه در شمار تيره‌‌هاى مطرح بنى جذيمه بود.[5]
قبايل ديگرى نيز وجود دارد كه با بنى جذيمه تنها در نام اشتراك دارند، زيرا شمارى از آنان از قبايل قحطانى و يمنى‌‌اند؛ مانند بنى جذيمة بن‌‌سعد.[6]
نام اين قبيله در برخى منابع به ويژه كتب تفسيرى به جاى جذيمه، خزيمه آمده كه اشتباه است. اين اشتباه افزون بر يكسانى در صورت نوشتارى قديم اين دو كلمه مى‌‌توانست ناشى از اشتباه شدن جذيمه با جد اعلاى خود «خزيمة بن مدركه» بوده باشد.

 موقعيت جغرافيايى و اخبار عصر جاهلى

محل سكونت ايشان در جنوب مكه به فاصله يك شب راه، در ناحيه يَلَمْلَم[7] در مكانى به نام غُمَيْصاء بود.[8] غميصاء نام آبى از آبهاى بنى‌‌جذيمه بود[9] كه به مرور نام سرزمين محل سكونت آنان گشت.
از بنى‌‌جذيمه در رخدادهاى دوران جاهلى جز يك مورد ياد نشده است. گفته شده است كه سه‌‌تن قرشى به نامهاى فاكه بن مغيره (عموى خالد بن وليد)، عوف‌‌بن عبد مناف (پدر عبد الرحمن بن عوف) و عفان بن ابى العاص (پدر عثمان) براى تجارت به يمن رفتند و در بازگشت، اموال مردى از بنى جذيمه را كه در يمن درگذشته بود براى سپردن به وارثان وى همراه خود آوردند. پيش از آنكه اموال به دست ورثه ميت برسد، يكى از بنى جذيمه مدعى آن مال شد و همراه مردانى از بنى جذيمه به جنگ مردان قرشى برخاست. در اين درگيرى عوف‌‌بن عبد مناف و فاكه بن مغيره كشته شدند و اموالشان به دست بنى‌‌جذيمه تصاحب شد. قريش در پى اين حادثه آماده جنگ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 159
با بنى‌‌جذيمه شد؛ اما بزرگان بنى جذيمه اين رخداد راتصميمى اتخاذ شده از سوى سران خود ندانسته، به قريش اعلام كردند كه خسارتهاى وارد شده را جبران مى‌‌كنند. در پى اين اعلام نظر، اوضاع به حالت عادى برگشته، صلح ميان ايشان برقرار شد
[10]، هرچند صاحبان خون به دريافت غرامت راضى نشدند و وليد بن مغيره (پدر خالد بن وليد) در بستر مرگ وصيت كرد كه انتقام خون برادرش فاكه بن مغيره از بنى جذيمه گرفته شود.[11]

 بنى جذيمه در عصر رسول خدا:(صلى الله عليه وآله)

از اين قبيله هيچ يادى پيش از فتح مكه در كتب تاريخ و سيره نيست. نزديكى آنان به مكه، كه كانون دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود و دورى جغرافيايى از مدينه كه پايگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در دوره مدنى بود، موجب شد تا رسول خدا در اين مدت هيچ‌‌گاه به سوى ايشان لشكرى گسيل ندارد؛ اما كتب سيره و تاريخ به اتفاق پس از فتح مكه به اعزام سريه خالد بن وليد به سوى بنى جذيمه در شوال‌‌سال هشتم اشاره مى‌‌كنند. اين سريه كه همراه با كشتار بود به نام «يوم‌‌غُمَيصاء»[12] شناخته مى‌‌شود.
رسول خدا پس از فتح مكه براى فراخوانى قبايل بيابان نشين اطراف مكه دسته‌‌هايى را براى دعوت گسيل داشت. يكى از اين قبايل بنو جذيمه بود كه خالد بن وليد مأمور فراخوانى آنان شد. هنگامى كه خالد نزد آنان رسيد، آنان كه با سلاح بيرون آمده بودند، اعلام كردند اسلام را پيش از اين پذيرفته، مساجد بنا كرده و اذان مى‌‌گويند.
[13] بنى‌‌جذيمه پس از اطمينان از آنكه خالد با آنان به خشونت رفتار نخواهد كرد، سلاحها را بر زمين نهاده، تسليم شدند؛ اما خالد به رغم اعتراض برخى از لشكريان مانند ابن عمر و سالم مولى حذيفه تنها به سبب كينه‌‌هاى دوران جاهلى (و‌‌احتمالا وصيت پدرش) حدود 30 نفر از آنان را كشت.[14] در برابر دستور خالد مبنى بر قتل بنى جذيمه، مهاجران و انصار حاضر در لشكر، فرمان وى را گردن ننهادند و به قتل عام بنى جذيمه نپرداختند. تنها بنوسليم كه همراه لشكر خالد بودند و از بنى جذيمه كينه و دشمنى ديرين به دل داشتند[15] از دستور وى در كشتن اسيران اطاعت كردند.[16]
چون اين خبر به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيد از اقدام خالد تبرى جست و اميرمؤمنان، على(عليه السلام) را براساس خوابى كه پيش از اين ديده بود[17] براى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 160
جبران كار ناپسند خالد به‌‌سوى بنى جذيمه فرستاد. امام على(عليه السلام)اين مأموريت را به خوبى انجام داد و رسول‌‌خدا(صلى الله عليه وآله) را خرسند كرد.
[18]
خالد كه در پى اين رخداد موقعيت خود را نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) متزلزل مى‌‌ديد به بهانه‌‌هاى گوناگون، خود را در معرض ديد پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار مى‌‌داد تا با وى هم صحبت شود؛ اما آن حضرت از او روى بر مى‌‌گرداند.[19] خالد اين عمل خود را با خواندن آياتى از سوره توبه: «قـتِلوهُم يُعَذِّبهُمُ اللّهُ بِاَيديكُم ويُخزِهِم ويَنصُركُم عَلَيهِم ويَشفِ صُدورَ قَوم‌‌مُؤمِنين * و يُذهِب غَيظَ قُلوبِهِم و يَتوبُ اللّهُ عَلى مَن يَشاءُ واللّهُ عَليمٌ حَكيم»(توبه/9،14‌‌ـ‌‌15) كه به كشتن كافران سفارش مى‌‌كرد، نزد رسول خدا توجيه كرد[20] و گفت كه ديگران وى را بر اين كشتار ترغيب كرده‌‌اند[21]، چنان كه برخى براى توجيه اقدام خالد چنين گفته‌‌اند كه چون بنى‌‌جذيمه در پرسش از اين كه اسلام آورده‌‌اند يا نه ؟ به جاى تعبير «أسلمنا» از واژه «صبأنا» (خروج از دينى به دين ديگر)[22] كه مشركان در حق پيامبر به كار مى‌‌بردند، و صراحت در پذيرفتن اسلام نداشت، استفاده كردند، خالد متوجه منظور آنان نشده و ايشان را كشت.[23] از اين عمل خالد حتى نزديكان وى نيز تبرى جستند؛ از جمله عبدالرحمن بن عوف وى را سرزنش كرد كه در اسلام بر مرام جاهليت عمل كرده است؛ اما خالد اقدام خود را براى خونخواهى پدر عبد الرحمن قلمداد كرد.[24] عمار نيز به سختى خالد را سرزنش كرد.[25]
صرف نظر از اقدام ناصواب خالد در كشتار جذيميان، بيشتر منابع به ساختن مساجد و اذان گفتن بنى جذيمه اشاره كرده‌‌اند كه اين امر با توجه به مناسباتى كه با قريش داشتند بعيد به نظر مى‌‌رسد، به ويژه با در‌‌نظر گرفتن اين موضوع كه تا پيش از فتح مكه بنى‌‌جذيمه در صلح حديبيه از جمله قبايلى بودند كه با قريش همراهى كرده، با آنان همپيمان شدند. اعزام خالد به سوى ايشان در كمتر از يك ماه پس از فتح مكه صورت گرفت، از اين رو مسجد سازى به صورت گسترده كه اقدامى فرهنگى و نماد اسلام بود، براى جا افتادن نياز به فرصت بيشترى داشت. ضمن آنكه فرستادن سريه تبليغى از طرف پيامبر به سوى بنى‌‌جذيمه نشان از همه‌‌گير نشدن اسلام در ميان ايشان بود.
مفسران آيه 90 نساء/4 و آيات آغازين توبه/9 را درباره سه تيره كنانى بنى‌‌ضمره (‌‌<=‌‌بنى‌‌ضمره)، بنى‌‌مدلج (‌‌‌‌بنى‌‌مدلج) و بنى‌‌جذيمه دانسته‌‌اند؛ اما
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 161
در اينكه بنى‌‌جذيمه مصداق اين آيات باشند ترديد است.
خداوند در آيه 89 نساء/4 مسلمانان را از دوستى با كافران و منافقان منع كرده و آنان را به پيكار با آن دسته از كافرانى كه بر ضدّ مسلمانان اقدام مى‌‌كنند فرا خوانده است؛ آنگاه در آيه 90‌‌نساء/4، نبرد با قبايل و افرادى را كه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيمان عدم تعرض داشته‌‌اند منع كرده و آنان را از حكم پيشين استثنا كرده است: «اِلاَّ الَّذينَ يَصِلونَ اِلى قَوم بَينَكُم وبَينَهُم ميثـقٌ اَو جاءوكُم حَصِرَت صُدورُهُم اَن يُقـتِلوكُم اَو يُقـتِلوا قَومَهُم =مگر آنان كه به گروهى پيوندند كه ميان شما و ايشان پيمانى هست يا در حالى نزد شما آيند كه سينه‌‌هاشان از اينكه با شما يا با قوم خود پيكار كنند به تنگ آمده است». مطابق قول عكرمه اين آيه مربوط به بنى‌‌جذيمه است
[26]؛ اما مقاتل اين آيه را مربوط به پيمان خزاعه و بنى جذيمه و بنو مدلج و هلال‌‌بن‌‌عُويمِر و سُراقة‌‌بن مالك دانسته است[27]؛ همچنين ادامه آيه را كه به تنگى عرصه
 (حَصِرَت صُدورُهُم)براى برخى قبايل اشاره دارد مربوط به بنى‌‌جذيمه دانسته است.
مفسران در تفسير و توضيح آياتى مانند آيه ياد شده كه از سويى مى‌‌تواند مصاديق متعددى داشته باشد و از سوى ديگر گزارشهاى تاريخى كافى براى انصراف آيه به موردى خاص وجود ندارد، دست به تعميم زده و هر آنچه از رخدادهاى تاريخى دوره پيامبر را كه مى‌‌توانست اين آيه آن را پوشش دهد به عنوان توضيح و مصداق آيه آورده‌‌اند؛ اما در گزارشهاى كتب تاريخ و سيره درباره بنى جذيمه گزارشى كه با آن بتوان، پيوندى ميان بنى‌‌جذيمه و اين آيه برقرار كرد يافت نمى‌‌شود و به احتمال چون اين آيه درباره قبايل كنانى ديگرى مانند بنى‌‌ضمره و بنى‌‌مدلج دانسته شده به قبيله بنى جذيمه كه از جمله قبايل كنانى است نيز تسرى داده شده است، افزون بر اين موقعيت جغرافيايى بنى‌‌جذيمه كه در جنوب مكه سكونت داشت با موقعيت جغرافيايى دو قبيله كنانى ديگر (بنى‌‌ضمره و بنى‌‌مدلج) كه جايگاهشان به مدينه نزديك‌‌تر بود تا به مكه، و اينكه بنى‌‌جذيمه به‌‌جهت فاصله مكانى از تيررس پيامبر دور بود، نمى‌‌توانست جذيميان را در موقعيتى قرار دهد كه به پناه آوردن به پيامبر يا قبايل كنانى همتاى خود وادار شوند.
مفسران آيات 1، 4 و 7 توبه/9 را كه به پيمانهاى مشركان با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اشاره مى‌‌كند، درباره قبايلى چون بنى‌‌جذيمه دانسته‌‌اند. آيات ياد شده پيمانهاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با مشركان را ملغا اعلام كرده، تنها كسانى را كه بر پيمان پايبند بوده‌‌اند استثنا‌‌مى‌‌كند. مفسران در اين زمينه نيز با مراجعه به گزارشهاى تاريخى به مصداق يابى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 162
پرداخته و از جمله قبايلى را كه در صلح حديبيه با قريش همراه شدند ولى مانند قريش پيمان نشكستند بنى‌‌جذيمه دانسته و ادامه آيات را كه مسلمانان را به تعهد بر پيمان تا پايان زمان آن سفارش مى‌‌كند، درباره اين قبايل دانسته‌‌اند.
پذيرش سخن مفسران در اين زمينه دشوار است، زيرا سه قبيله كنانىِ بنى‌‌مدلج، بنى‌‌ضمره و بنى جذيمه، كه مفسران آنان را مصداق آيات آغازين سوره توبه مى‌‌دانند، پيش از نزول اين آيات اسلام آورده، در جرگه مسلمانان بودند و بايد از قواعد جديد پيروى مى‌‌كردند.

منابع

الاغانى؛ انساب الاشراف؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير جلالين؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير مقاتل بن سليمان؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب‌‌العرب؛ سبل الهدى و‌‌الرشاد؛ السيرة‌‌النبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ الطبقات الكبرى؛ لسان العرب؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل العرب؛ المغازى؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ المنمق فى اخبار قريش؛ نسب معد و‌‌اليمن الكبير؛ النهاية فى غريب الحديث والاثر.
منصور داداش نژاد




[1]. المقتضب، ص 83؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 135.
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 187.
[3]. المقتضب، ص 83.
[4]. المقتضب، ص 83.
[5]. انساب الاشراف، ج 11، ص 136؛ جمهرة انساب العرب، ص 187.
[6]. نسب معد و اليمن الكبير، ج 1، ص 293؛ معجم قبائل العرب، ج 1، ص 176.
[7]. الطبقات، ج 2، ص 112.
[8]. الطبقات ج 7، ص 278؛ معجم البلدان، ج 4، ص 214.
[9]. المنمق، ص 209.
[10]. السيرة‌‌النبويه، ج 4، ص 431؛ المنمق، ص 143؛ انساب الاشراف، ج 11، ص 136.
[11]. المنمق، ص 192.
[12]. الطبقات، ج 2، ص 112.
[13]. المغازى، ج 3، ص 875.
[14]. همان، ص 884؛ المنمق، ص 209.
[15].  تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 61؛ معجم ما استعجم، ج 3، ص 258.
[16]. الطبقات، ج 2، ص 112.
[17]. السيرة‌‌النبويه، ج 4، ص 429.
[18]. المغازى، ج 3، ص 882.
[19]. المغازى، ج 3، ص 883.
[20]. الاغانى، ج 7، ص 307.
[21]. سبل الهدى، ج 6، ص 203.
[22]. النهايه، ج 3، ص 3؛ لسان العرب، ج 1، ص 108.
[23]. صحيح البخارى، ج 5، ص 125؛ النهايه، ج 3، ص 3.
[24]. المغازى، ج 3، ص 880.
[25]. المغازى، ج 3، ص 881.
[26]. جامع‌‌البيان، مج 4، ج 5، ص 268؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 3، ص‌‌1027؛ تفسير جلالين، ص 263.
[27]
. تفسير مقاتل، ج 1، ص 396.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:02 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى مغيره

بنى مغيره : تيره اصلى بنى‌‌مخزوم و از قبايل بزرگ قريش

بنى‌‌مغيره به تبار مغيرة‌‌بن عبدالله‌‌بن عمر‌‌بن مخزوم گفته مى‌‌شد.[1] شمار فراوان و بزرگى بنى‌‌مغيره، آنان را از خاندانهاى صاحب نام قريش و مخزوم به حساب آورد.[2] ابوهاشم مغيرة بن عبدالله كه در ميان قريش جايگاهى بلند داشت،[3] داراى چندين پسر بود؛ از جمله: هاشم، هشام، مهشّم (ابوحذيفه)، عمرو (ابوربيعه)، حذيفه (ابواميه)، خداش، زهير، تميم (ابوزهير)، فاكه، وليد، عبدشمس، حفص و عثمان.[4]
بنى‌‌مغيره پيش از اسلام در شهر مكه مى‌‌زيستند[5]؛ اما در دوره اسلامى افزون بر مكه در‌‌سراسر سرزمينهاى اسلامى پراكنده شدند. شهرهاى مدينه[6]، يمن[7]، بصره[8]، كوفه[9] و شام[10] از مكانهايى بود كه اعضاى اين قوم در آن سكونت يافته، يا رفت و آمد مى‌‌كردند.
بنى‌‌مغيره بيشتر به بازرگانى و سوداگرى مى‌‌پرداختند. آنان بر اثر در اختيار داشتن كاروانهاى‌‌تجارى و جابه جايى كالاهاى رايج آن روزگار، از توانگران قريش به شمار مى‌‌آمدند. برخى مفسران، ذيل آيه «و ذَرنى والمُكَذِّبينَ اولِى النَّعمَةِ و مَهِّلهُم قَليلا»(مزّمّل/73،11) گزارشهايى آورده‌‌اند كه بر پايه آنها«اُولِى النَّعمَةِ»(صاحبان ثروت و رفاه) به بنى‌‌مغيره تأويل شده است.
[11]
عبدالله‌‌بن ابى ربيعه از تاجران توانگر بنى‌‌مغيره اموال فراوانى داشت. وى به تنهايى هزينه يك ساله پوشش كعبه را مى‌‌پرداخت، در حالى كه تمام قريش اموال و دارايى خود را جمع مى‌‌كردند تا بتوانند در يك سال خانه كعبه را پرده بپوشانند. عبدالله بن ابى ربيعه را از همين رو
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 289
«عِدْل» مى‌‌گفتند كه به تنهايى با قريش برابرى مى‌‌كرد.
[12]
بنى‌‌مغيره با برخى تيره‌‌ها از جمله بنى عمروبن عمير از دوره جاهلى معاملات ربوى داشتند؛ ولى با‌‌نزول آيات حرمت ربا (بقره/2،278 ـ 280؛[13] آل‌‌عمران/3،130[14]) اين معاملات نيز برچيده شد.
فرزندان مغيره كه با عنوان بنى‌‌مغيره از آنها ياد شده معاصر پيامبر بودند، از اين رو از قبيله‌‌هاى نوظهور قريش به حساب مى‌‌آمدند. اينان در بسيارى از آداب و آيينهاى دوره جاهليت قريش مشاركت داشتند؛ همچنين گفته شده: بعضى اعضاى بنى‌‌مغيره به پيروى از نصاراى حيره به آيين زندقه گرايش داشتند. وليدبن مغيره از سران بلندپايه اين قبيله و از بزرگان قريش به آيين زندق*ه گرويد و در شمار زنادقه قريش درآمد.
[15] اين گزارش مى‌‌تواند بيانگر فاصله گرفتن اين قبيله از بت‌‌پرستى‌‌باشد.
منابع از حضور فرزندان مغيره در جنگهاى قبيله‌‌اى پيش از اسلام خبر مى‌‌دهند. آنان در «حرب‌‌الفجار» چهارم معروف به «يوم عكاظ» با مشاركت قريش به جنگ بنى‌‌كنانه برخاستند. بنى‌‌مغيره در اين جنگ شجاع و سرسخت ظاهر شده، پايدارتر بودند.
[16] هشام‌‌بن مغيره از سران بنى‌‌مغيره، رياست و فرماندهى را در اين جنگ سخت بر عهده داشت.[17] در درگيرى ميان بنى‌‌جذيمه از تيره‌‌هاى كنانى با بنى‌‌مغيره در دوره جاهلى فاكه‌‌بن مغيره كشته شد. اين امر باعث شد دشمنى اين دو گروه تا پس از اسلام كشيده شود و خالد‌‌بن وليد چندين سال بعد در سريه بنى‌‌جذيمه به انگيزه انتقام عمويش فاكه افراد بسيارى از اين قبيله را بكشد.[18]
بنى‌‌مغيره مدت كوتاهى را با آل صُعِيْر همپيمان بود. آل عمرو‌‌بن اعظم تيره‌‌اى از قبيله بزرگ خزاعه، از ديگر همپيمانهاى بنى‌‌مغيره بود.[19] ياسر‌‌و‌‌پسرش عمار نيز با پيمانى به بنى‌‌مغيره پيوستند. ياسر كه از يمن به مكه آمده بود، با ابوحذيفه‌‌بن‌‌مغيره همپيمان شد و كنيز او سميّه را به زنى گرفت. عمار از سميه زاده شد و ابوحذيفه او را آزاد كرد. به همين سبب در گزارشهايى عمار‌‌بن ياسر از مواليان بنى‌‌مغيره معرفى شده است.[20] بر پايه برخى از اين گزارشها پيمان عمار با بنى‌‌مغيره
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 290
تا دوره اسلامى (عصر عثمان) نيز كشيده شد. مغيريها وقتى شنيدند كه عثمان و اطرافيانش عمار ياسر را سخت كتك زده‌‌اند، خشمگين شده، عثمان را تهديد كردند كه اگر عمار بميرد، يكى از بزرگان بنى‌‌اميه را خواهند‌‌كشت.
[21]
در مكه رقابتهايى هم ميان قبايل منشعب از قُصَىّ‌‌بن كلاب و بنى‌‌مغيره به چشم مى‌‌خورد. جمعى از ايشان با آل‌‌قُصَىّ در افراد و انساب خود فخر مى‌‌كردند و هريك مى‌‌كوشيد با معرفى افراد صاحب نام قبيله خود بر ديگرى‌‌ببالد.[22]
از ويژگيهاى بنى‌‌مغيره در دوره جاهليت و حتى دوره اسلامى، گشاده دستى، اطعام و مهمان‌‌نوازى بود. بسيارى از مغيريها به بخشندگى، اطعام ديگران، مهمان نوازى، شجاعت، پايدارى و ... شهرت داشتند؛ از جمله: مغيرة‌‌بن عبدالله (سر‌‌قبيله)[23]، هشام‌‌بن مغيره[24]، مغيرة بن عبدالرحمن‌‌بن حارث بن هشام[25]، ابواميه حذيفه‌‌بن مغيره[26]، عبدالله بن عبدالرحمن بن وليد بن عبد شمس[27] و حفص‌‌بن مغيره.[28] پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در سخنانى دو خصوصيت نيك بنى مغيره را چنين برشمرد: خورانيدن غذا به ديگران و شجاعت و‌‌شدت در سختيها.[29]
بنى‌‌مغيره از دوران جاهليت تا عصر خلفاى عباسى چهره‌‌هايى بنام را در خود پروراند. بسيارى از اينها در ميان قريش و مردمان زمانه خويش جايگاهى بلند كسب كردند و از بزرگان و سران قريش و قبيله خود بودند. شعر[30]، خطابه[31]، حديث[32]، فقه[33]، قضا[34] و حكومت و رياست[35] از منصبهايى بود كه بسيارى از بنى‌‌مغيره در طول دوران جاهلى و اسلامى بدانها دست يازيده، از افراد برجسته اين عرصه شدند. شمارى از مشاهير بنى‌‌مغيره عبارت‌‌اند از: مغيرة بن عبدالله[36]، هشام‌‌بن‌‌مغيره[37]، حارث‌‌بن‌‌هشام[38]، عبدالرحمن‌‌بن حارث بن هشام[39]،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 291
ابوبكر عبدالرحمن‌‌بن حارث بن هشام
[40]، عكرمة بن خالد بن عاص بن هشام[41]، ابوامية بن مغيره[42]، زهيربن ابى اميه[43]، عبدالله بن ابوربيعه (بحيرا يا بجيرا)[44]، عبدالرحمن بن عبدالله‌‌بن ابى ربيعه[45]، حارث بن عبدالله بن ابى ربيعه[46]، وليد‌‌بن‌‌مغيره[47]، خالد بن وليد[48]، هشام‌‌بن اسماعيل بن هشام بن وليد[49]، ايوب بن سلمة‌‌بن عبدالله بن وليد بن وليد[50] و حفص بن مغيره.[51]

 بنى‌‌مغيره و اسلام:

سلمة بن هشام[52]، عياش‌‌بن‌‌ابى ربيعه[53] و ام‌‌سلمه بنت ابى اميه[54] از نخستين گرويدگان به اسلام در مكه بودند؛ اما اسلام عمده ايشان تا فتح مكه در سال هشتم به تأخير افتاد. اين‌‌عده در حوادث زمان پيامبر و جنگهاى فتح مكه[55]، حنين[56] و طائف[57] همچنين فتوحات دوره خلفا مانند جنگ يمامه[58] و يوم أجنادين[59] (يرموك) شركت داشتند. جمعى از بنى‌‌مغيره در اين درگيريها به شهادت رسيدند.[60]
از جمله كسانى كه در مكه به پيامبر ايمان آورد، يكى از غلامان بنى مغيره بود. برابر گزارشى كه ذيل آيه 103 نحل/16 آمده است، پيامبر در مكه آيه‌‌هاى قرآن را به غلامى از بنى مغيره به نام «يعيش»* كه زبان عربى نمى‌‌دانست، مى‌‌آموخت. مشركان قريش و از جمله بنى‌‌مغيره، پيامبر را متهم كردند كه قرآن را از اين فرد مى‌‌آموزد. خداوند با ردّ اين اتهام، آيه ياد شده را فرو فرستاد[61]: «و لَقَد نَعلَمُ اَنَّهُم يَقولونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذى يُلحِدونَ اِلَيهِ اَعجَمىٌّ وهـذا لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين».«بغنس»[62]،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 292
«جبر»
[63]، «مقيس»[64] از ديگر نامهايى است كه براى اين غلام، برده شده است.
گزارشهايى در دست است كه پيامبر بعضى از مسلمانان بنى‌‌مغيره را در سرزمينهاى اسلامى مى‌‌گمارده است. ايشان عبدالله بن ابى ربيعه را كه پيش از مسلمان شدن از سران قريش و ثروتمندان بنى مغيره بود، بر منطقه «جَنَد» و توابع آن گمارد. وى تا پايان عمر خليفه دوم بر اين ناحيه منصوب بود.
[65]

 مشركان بنى‌‌مغيره:

بيشتر اعضاى بنى‌‌مغيره، به ويژه سران آنان، در آغاز با پيامبر و پيروان ايشان‌‌مخالفت ورزيده، همپاى مشركان قريش به رويارويى و ستيز با اسلام برخاستند. آنها شيوه‌‌ها و شگردهاى گوناگونى را براى پيشگيرى از نفوذ بيشتر اسلام به كار مى‌‌گرفتند كه حبس، قتل و شكنجه مسلمانان، استهزا، اقتسام (‌‌‌‌ادامه‌‌مقاله)، تكذيب و درگيريهاى نظامى از جمله آنها‌‌بود.
خاندان ياسر از نخستين مسلمانان مكه بودند كه سران بنى‌‌مغيره آنان را به جرم اسلام خواهى سخت شكنجه كردند. عمار، جان دادن پدرش ياسر و مادرش سميه را در زير شكنجه‌‌هاى بى‌‌امان مشركان بنى‌‌مغيره مى‌‌ديد و خود نيز به بدترين شكل شكنجه مى‌‌شد. مشركان عمار را در چاهى افكندند و تهديد كردند كه اگر از آيين اسلام دست برنداشته، زبان به كفر نگشايد، او را همانند پدر و مادرش خواهند كشت. قتل پدر و مادر و سرسختى و قساوت مشركان سرانجام عمار را وادار كرد تا به ظاهر و از سر اكراه كفر بگويد و از اذيت و آزار كشنده آنان برهد.
[66] در اين باره آيه‌‌106 نحل/16 فرود آمد: «مَن‌‌كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ و قَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ ولـكِن مَن شَرَحَ بِالكُفرِ صَدرًا فَعَلَيهِم غَضَبٌ مِنَ اللّهِ ولَهُم عَذابٌ عَظيم»و خشم و عذاب الهى را متوجه كافران دانست.
مشركان بنى‌‌مغيره با حبس مسلمانان نخستين در مكه، آنان را از پيوستن به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مهاجرت به مدينه باز مى‌‌داشتند. بنى‌‌مغيره ام سلمه را كه مى‌‌خواست همراه ابوسلمه همسرش و پسر خرد‌‌سالش سلمه به مدينه هجرت كند، دستگير و بيش از يك سال زندانى كردند.
[67] ابوجهل از مشركان سرسخت بنى‌‌مغيره با همدستى ديگر همكيشان خود برادرانش سلمة بن هشام و عياش‌‌بن ابى ربيعه (برادر مادريش) را پس از ضرب و شتم به زندان انداخته، از پيوستن آن دو به‌‌پيامبر در مدينه جلوگيرى كردند.[68]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 293
يكى از شيوه‌‌هايى كه مشركان براى مبارزه با پيامبر و پيروانش به كار مى‌‌بستند، استهزا و تمسخر آيات قرآن و مسلمانان بود. وليدبن مغيره، از سركرده‌‌هاى بنى مغيره، يكى از استهزا كنندگانى به شمار مى‌‌رفت
[69] كه خداوند شرّ ايشان را از پيامبر بازداشت. (حجر/15، 95)
شمارى از بنى مغيره همانند ابوجهل، عاص‌‌بن هشام، ابوقيس بن وليد، قيس بن فاكه و زهيربن ابواميه براى به انزوا كشاندن پيامبر و دور ساختن مردم از او، از روش «اقتسام» استفاده مى‌‌كردند. «مقتسمون» مشركانى بودند كه در موسم حج راههاى ورودى مكه را ميان خود تقسيم كرده، هريك بر سر راهى، از رفتن مردم نزد پيامبر جلوگيرى مى‌‌كردند.
[70] و با سحر و افسانه خواندن قرآن ... سعى داشتند مردم را از نزديك شدن به قرآن و ايمان به آن برحذر بدارند؛ قرآن كريم در آيه‌‌90 حجر/15 صريحاً از اين روش دشمنان اسلام نام برده است: «كَما اَنزَلنا عَلَى‌‌المُقتَسِمين»و در آيه 92 همان سوره آنان را تهديد مى‌‌كند كه‌‌از‌‌همگى‌‌ايشان بازخواست خواهد شد. (حجر/15،‌‌91 ـ 92)
گزارشهايى در ذيل آيه 28 ابراهيم/ 14: «اَلَم تَرَ اِلَى‌‌الَّذينَ بَدَّلوا نِعمَتَ اللّهِ كُفرًا واَحَلّوا قَومَهُم دارَ‌‌البَوار»ديده مى‌‌شود كه از كفرورزى بنى‌‌مغيره خبر مى‌‌دهد. بنى‌‌مغيره با تبديل نعمتهاى خداوند از جمله نعمت رسالت به كفر و عناد، به رويارويى با پيامبر برمى‌‌خاستند. مفسران در ذيل اين آيه روايات متعددى آورده‌‌اند كه اين آيه درباره دو گروه فاجر قريشى يعنى بنى‌‌اميه و بنى‌‌مغيره فرود آمده است.
[71]
برابر گزارشى كه ذيل آيه «... و من يَكفُر بِهِ مِنَ الاَحزابِ فَالنّارُ مَوعِدُهُ...»(هود/11،17) آمده، «احزاب» به كار رفته‌‌دراين آيه به كافران و مشركان بنى‌‌مغيره تأويل و تفسير شده است.[72]
گزارش ديگرى در دست است كه آيه «فَهَل عَسَيتُم اِن تَوَلَّيتُم اَن تُفسِدوا فِى الاَرضِ وتُقَطِّعوا اَرحامَكُم»(محمّد/47،22) به طوايف بنى اميه و بنى‌‌مغيره تأويل شده است.[73] خداوند در اين آيه كسانى را كه به فساد و نافرمانى و قطع رحم مى‌‌پردازند، اهل نجات نمى‌‌داند.
تكذيب و انكار آيات خداوند از ديگر روشهايى بود كه مشركان بنى‌‌مغيره در مبارزه خود بر ضد پيامبر برگزيده بودند. در خبرى كه ذيل آيه «و ذَرنى والمُكَذِّبينَ اولِى النَّعمَةِ و مَهِّلهُم قَليلا =مرا با تكذيب كنندگان توانگر واگذار و اندكى مهلتشان ده» (مزّمّل/73،11) آمده است،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 294
بنى‌‌مغيره از تكذيب كنندگان مغرور و متنعمى بودند كه پيامبر را دروغگو مى‌‌خواندند.
[74] مفسران، واژه «احزاب» را در آيه «... و مِنَ الاَحزابِ مَن يُنكِرُ بَعضَهُ ...»(رعد/13، 36) به كافران بنى‌‌مغيره معنا و تفسير كرده‌‌اند.[75] با توجه به اين آيه، بنى‌‌مغيره برخى آيه‌‌هاى خداوند را انكار مى‌‌كردند.
مهم‌‌ترين و شايد آخرين شيوه مبارزاتى بنى‌‌مغيره با پيامبر و پيروانش بهره‌‌گيرى از توان نظامى خود بود. نخستين درگيرى مشركان قريش با مسلمانان در سال دوم هجرى و در نخيله، ناحيه‌‌اى ميان مكه و طائف، رخ داد. در اين جنگ، گروهى از مسلمانان به رهبرى عبدالله بن جحش كه براى اطلاع از وضعيت مشركان قريش مأموريت يافته بودند، با كاروان تجارى بنى‌‌مغيره درگير شدند. در اين زد و خورد يك تن از مشركان كشته و دو نفر اسير شد و كاروان به غنيمت مسلمانان درآمد. عثمان بن عبدالله بن مغيره و حكم بن كيسان از مواليان بنى مغيره به اسارت در آمدند و نوفل بن عبدالله بن مغيره از دست مسلمانان گريخت. اين جنگ كه در ماه حرام (رجب) رخ داده بود، بهانه‌‌اى شد تا مشركان و دشمنان پيامبر، اعم از قريش و بنى مغيره تبليغات منفى خود را بر ضد پيامبر و مسلمانان شدت بخشند و پيوسته اين سؤال را پيش كشند كه چرا در ماه حرام جنگيدند. خداوند با فرود آوردن آيه «يَسـَلونَكَ عَنِ الشَّهرِ الحَرامِ قِتال فيهِ قُل قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وصَدٌّ عَن سَبيلِ اللّهِ وكُفرٌ بِهِ والمَسجِدِ الحَرامِ واِخرَاجُ اَهلِهِ مِنهُ اَكبَرُ عِندَ اللّهِ والفِتنَةُ اَكبَرُ مِنَ القَتلِ ولا يَزالونَ يُقـتِلونَكُم حَتّى يَرُدّوكُم عَن دينِكُم اِنِ استَطـعوا... =از تو درباره كارزار در ماه حرام مى‌‌پرسند. بگو: كارزار در آن، گناهى بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفر ورزيدن به او و [بازداشتن از ]مسجد الحرام ]:‌‌حج] و بيرون راندن اهل آن از آنجا، نزد خدا [گناهى] بزرگ‌‌تر و فتنه [:‌‌شرك] از كشتار بزرگ‌‌تر است و آنان پيوسته با شما مى‌‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از دينتان برگردانند...» (بقره/2،217) پاسخ محكمى به اينان داد و اين دسيسه را خنثا كرد و ترديد مسلمانان را نيز زدود.
[76]
جنگهاى بدر و احد اوج حضور و تلاش مشركان بنى‌‌مغيره در ضديت و خصومت با پيامبر بود. شمار كشتگان و اسيران بنى مغيره در اين دو نبرد، به ويژه غزوه بدر، گواه روشنى بر اين مدعاست. در بدر بيش از 8 تن از سران و اعضاى بنى مغيره و همپيمانهاى آنان كشته شدند و شمارى نيز به اسارت درآمدند.[77] ميزان كشته‌‌هاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 295
بنى‌‌مغيره در اين جنگ و تأثير آن بر ديگر اعضاى اين قبيله،‌‌احساسات شاعران اين قوم را بر انگيخت و در اين باره اشعارى سرودند.
[78] بر اساس گزارشى، ابوجهل از سران بنى مغيره كه در بدر حضور فعال داشت و سرانجام نيز در اين جنگ كشته شد، شتران فراوانى را براى تغذيه و اطعام سپاه مشركان ذبح كرد.[79] در جنگ احد نيز چندين نفر از مغيريها كشته شدند.[80]
اعضايى از بنى‌‌مغيره در جنگ خندق نيز همراه ديگر احزاب و گروههاى مخالف پيامبر حضور داشتند و برخى از آنها كشته شدند.[81] مفسران، واژه «احزاب» را كه در آيه «جُندٌ ما هُنالِكَ مَهزومٌ مِنَ الاَحزاب»(ص/38،11) به كار رفته است، به كافران و مشركان از جمله بنى‌‌مغيره تأويل كرده‌‌اند.[82] اين آيه از شكست احزاب در جنگ خندق خبر داده است.

 پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله):

گزارشهاى بسيارى در دست است كه بيشتر اعضاى بنى‌‌مغيره پس از رحلت پيامبر، در دوره خلفا و بعد از آن با ابوبكر، عمر، عثمان و حاكمان اموى، مروانى و عباسى همكارى تنگاتنگى داشته، از كارگزاران آنان به شمار مى‌‌آمدند. آنان در فتوحات دوره خلفا و جنگهاى پس از اين دوره حضور داشتند. شمارى از بنى‌‌مغيره نيز انحرافات برخى حاكمان را بر نمى‌‌تافته، به مخالفت مى‌‌پرداختند؛ مانند عبدالله‌‌بن ابوعمرو بن حفص بن مغيره كه بر اثر مخالفت با يزيد بن معاويه در واقعه حرّه كشته‌‌شد.[83]
جز گزارشى كه از كشته شدن مهاجربن خالد بن وليد در سپاه اميرمؤمنان، امام على(عليه السلام) در جنگ صفين خبر داده[84]گزارشهايى نيز هست كه از حضور برخى اعضاى اين قبيله در جنگ جمل[85] و صفين[86] برضدّ حضرت على(عليه السلام) حكايت دارد. برابر خبرى نيز اميرمؤمنان، على(عليه السلام)از بنى‌‌مغيره بيزارى جست.[87]

منابع

اخبار مكة و ما جاءَ فيها من الآثار؛ اختيار معرفة‌‌الرجال؛ الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد؛ اسباب النزول؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاغانى؛ الامامة و‌‌السياسه؛ انساب‌‌الاشراف؛ البيان و‌‌التبيين؛ تاريخ الامم و‌‌الملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة‌‌بن خياط؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير فرات الكوفى؛ تفسير القمى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌‌ابى حاتم؛ التكميل و‌‌الاتمام لكتاب التعريف و‌‌الاعلام؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 296
القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌‌الجنان و روح‌‌الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ السير و‌‌المغازى؛ السيرة‌‌النبويه، ابن‌‌هشام؛ العلل و معرفة الرجال؛ غررالتبيان فى من لم يسمّ فى القرآن؛ فتوح‌‌البلدان؛ الكامل فى ضعفاءالرجال؛ كتاب النسب؛ مجمع‌‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المحبر؛ المعارف؛ معجم قبائل العرب القديمة والحديثه؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ المنمق فى اخبار قريش؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نسب قريش؛ نمونه بينات در شأن نزول آيات؛ الوجوه و‌‌النظائر لالفاظ كتاب الله العزيز.
على محمدى يدك




[1]. النسب، ص 209 ـ 210؛ نسب قريش، ص 299؛ جمهرة انساب العرب، ص 144.
[2]. نسب قريش، ص 299؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 169؛ جمهرة انساب العرب، ص 144.
[3]. انساب الاشراف، ج 10، ص 170.
[4]. النسب، ص 209 ـ 210؛ نسب قريش، ص 299، 301؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 170.
[5]. اخبار مكه، ج 2، ص 218، 223 ـ 224، 242، 257 ، 259، 290، 292.
[6]. النسب، ص 210؛ نسب قريش، ص 328 ـ 329؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 207.
[7]. نسب قريش، ص 317؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 186؛ جمهرة انساب العرب، ص 146.
[8]. النسب، ص 210؛ نسب قريش، ص 318؛ انساب الاشراف، ج‌‌10، ص 179 ـ 180.
[9]. نسب قريش، ص 305، 329؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 179، 185.
[10]. نسب قريش، ص 302، 321، 325؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 175، 183، 209؛ جمهرة انساب العرب، ص‌‌148.
[11]. زادالمسير، ج 8، ص 392؛ التكميل والاتمام، ص 452؛ تفسير‌‌قرطبى، ج 19، ص 31.
[12]. نسب قريش، ص 317؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 186؛ الاغانى، ج 1، ص 73 ، 75.
[13]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 3، ص 146؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 2، ص 548 ـ 549 مجمع‌‌البيان، ج 2، ص 673 ـ 674.
[14]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 119؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 314.
[15]. المحبر، ص 132، 161؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 170، 203.
[16]. الاغانى، ج 22، ص 71.
[17]. المحبر، ص 170.
[18]. المنمق، ص 207 ، 209؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 61؛ الارشاد، ج 1، ص 139.
[19]. المنمق، ص 246 ـ 247.
[20]. اختيار معرفة الرجال، ص 34.
[21]. الامامة و السياسه، ج 1، ص 51.
[22]. المنمق، ص 106.
[23]. انساب الاشراف، ج 10، ص 170.
[24]. المحبر، ص 139؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 172.
[25]. نسب قريش، ص 305؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 180.
[26]. انساب الاشراف، ج 10، ص 199.
[27]. المحبر، ص 152.
[28]. انساب الاشراف، ج 10،ص 202.
[29]. الاغانى، ج 1، ص 74 ـ 75؛ الكامل، ج 5، ص 384.
[30]. النسب، ص 209 ـ 210؛ نسب قريش، ص 313، 319، 322، 327؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 184، 201.
[31]. البيان و التبـيـين، ج 1، ص 196.
[32]. نسب قريش، ص 303.
[33]. نسب قريش، ص 319؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 185؛ جمهرة انساب العرب، ص 145.
[34]. نسب قريش، ص 315؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 185.
[35]. النسب، ص 209 ـ 210؛ نسب قريش، ص 313، 318، 320، 328 ـ 329، 332؛ المحبر، ص 152.
[36]. انساب الاشراف، ج 10، ص 170.
[37]. نسب قريش، ص 301؛ المحبر، ص 139؛ المعارف، ص 70.
[38]. نسب قريش، ص 301 ـ 302؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 174 ـ 175.
[39]. انساب الاشراف، ج 10، ص 175.
[40]. نسب قريش، ص 303؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 178 ـ 179.
[41]. نسب قريش، ص 315.
[42]. انساب الاشراف، ج 10، ص 199.
[43]. نسب قريش، ص 316.
[44]. همان، ص 317؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 186.
[45]. نسب قريش، ص 318.
[46]. همان؛ البيان و التبـيـين، ج 1، ص 196؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 186 ، 188.
[47]. المحبر، ص 132؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 203.
[48]. نسب قريش، ص 320؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 207 ، 209.
[49]. نسب قريش، ص 328 ـ 329؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 206 ـ 207.
[50]. نسب قريش، ص 330.
[51]. انساب الاشراف، ج 10، ص 202.
[52]. نسب قريش، ص 302 ـ 303؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 174، 183.
[53]. نسب قريش، ص 317 ـ 318؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 197 ـ 198.
[54]. السيرة النبويه، ج 2، ص 468؛المحبر، ص 83 ، 85؛ انساب‌‌الاشراف، ج 10، ص 200، 221 ـ 222.
[55]. نسب قريش، ص 315 ـ 316؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 200 ـ 201.
[56]. همان.
[57]. المغازى، ج 3، ص 938؛ تاريخ ابن خياط، ص 55؛ العلل و معرفة الرجال، ج 3، ص 420.
[58]. نسب قريش، ص 330؛ تاريخ ابن خياط، ص 73.
[59]. النسب، ص 209؛ نسب قريش، ص 303، 310 ـ 311؛ انساب‌‌الاشراف، ج 10، ص 174 ـ 175.
[60]. المغازى، ج 3، ص 938؛ النسب، ص 209 ـ 210؛ المنتظم، ج3، ص 59.
[61]. جامع‌‌البيان، مج 8، ج 14، ص 232.
[62]. روض الجنان، ج 12، ص 98.
[63]. غرر التبيان، ص 305.
[64]. الدرالمنثور، ج 5، ص 167.
[65]. الاغانى، ج 1، ص 75.
[66]. جامع البيان، مج 8، ج 14، ص 237؛ روض الجنان، ج 12، ص 102؛ اسد الغابه، ج 4، ص 122 ـ 123.
[67]. السيرة النبويه، ج 2، ص 468 ـ 469؛ المحبر، ص 83 ، 85؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 221 ـ 222.
[68]. نسب قريش، ص 302 ـ 303، 317 ـ 318؛ انساب الاشراف، ج‌‌10، ص 174، 183، 197 ـ 198.
[69]. المحبر، ص 160.
[70]. همان؛ مجمع البيان، ج 5، ص 531؛ الميزان، ج 12، ص 193 ، 198.
[71]. تفسير فرات الكوفى، ص 221؛ تفسير قمى، ج 1، ص 373؛ جامع البيان، مج 8، ج 13، ص 287.
[72]. الوجوه و النظائر، ج 1، ص 95؛ روح المعانى، مج 7، ج 12، ص 43.
[73]. نمونه بينات، ص 719 ـ 720.
[74]. زادالمسير، ج 8، ص 392؛ التكميل و الاتمام، ص 452؛ تفسير قرطبى، ج 19، ص 31.
[75]. الوجوه و النظائر، ج 1، ص 95؛ زادالمسير، ج 4، ص 335؛ التكميل و الاتمام، ص 210.
[76]. تفسير قرطبى، ج 3، ص 29؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 20.
[77]. المغازى، ج 1، ص 87، 140، 149 ـ 150؛ النسب، ص 209 ـ 210؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 357 ـ 359.
[78]. السيرة‌‌النبويه، ج 3، ص 28، 52.
[79]. المحبر، ص 161.
[80]. المغازى، ج 1، ص 308؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 407 ـ 408؛ جمهرة انساب العرب، ص 146.
[81]. المغازى، ج 2، ص 496؛ النسب، ص 210.
[82]. الوجوه و النظائر، ج 1، ص 95؛ التكميل و الاتمام، ص 342.
[83]. نسب قريش، ص 332.
[84]. النسب، ص 210.
[85]. انساب الاشراف، ج 10، ص 175 ـ 176؛ جمهرة انساب العرب، ص 146.
[86]. نسب قريش، ص 324 ، 326؛ انساب الاشراف، ج 10، ص 209، 212.
[87]
. تاريخ دمشق، ج 52، ص 314.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى اسرائيل

بنى اسرائيل: نوادگان و نسل يعقوب، قوم يهود

اسرائيل واژه‌‌اى عبرى است كه به صورت «اسرائين»، «اسرال» و «اسرائل» نيز خوانده شده است.[1] اين واژه نامى براى يعقوب بن اسحاق است[2] كه در كتاب مقدس به معناى «با خدا كشتى مى‌‌گيرد» يا «خدا كشتى مى‌‌گيرد» و «مقاوم و پيروز در نزد خدا و مردم» آمده است.[3] براساس گزارش كتاب مقدس اين نامگذارى در پى كُشتى گرفتن يعقوب با يكى از فرشتگان، يا خدا در فنوئيل بوده‌‌است.[4] در مقابل، برخى از مفسران
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 97
مسلمان آن را عبرى و به معناى بنده و برگزيده خدا دانسته‌‌اند.[5] به رغم پاره‌‌اى چالشها درباره دخيل بودن واژه ياد شده و سبب نامگذارى يعقوب به آن[6]، در اينكه اسرائيل نام ديگر آن حضرت بوده و مراد از بنى‌‌اسرائيل فرزندان و نوادگان او هستند، ترديدى نيست.[7] (‌‌‌‌يعقوب)
بنى‌‌اسرائيل، گاه يَهود و عبرانيان نيز ناميده مى‌‌شوند. در وجه نامگذارى آنان به «يهود» برخى يهود را به معناى «توبه مى‌‌كند» و سبب اين نامگذارى را توبه آنان از گوساله پرستى[8] و برخى ديگر «يَتَهَوّد» را به معناى «يَتَحَرّك» گرفته و حركتهاى ويژه‌‌ى يهوديان در هنگام عبادت را سبب اين‌‌نامگذارى دانسته‌‌اند.[9] برخى ديگر سبب آن را انتساب آنها به «يهودا» فرزند چهارم يعقوب گفته‌‌اند[10] (‌‌‌‌يهود)؛ همچنين عبرانى ناميده شدن اين قوم را بر اثر انتساب آنان به ابراهيم كه هنگام عبور از نهر فرات به ابراهيم عبرانى شهرت يافت يا اقتباس شده از «عبر» نام جدّ پنجم ابراهيم دانسته‌‌اند.[11] دسته‌‌اى از لغت شناسان نيز بازگشت اين نامگذارى را به زادگاه اصلى بنى‌‌اسرائيل مى‌‌دانند، زيرا آنان بدوى و صحرانشين بوده، به سبب عبور از مناطق گوناگون در جست و جوى آب و علف، عبرانى لقب گرفته‌‌اند.[12]
تركيب «بنى اسرائيل» و «بنو اسرائيل» قرآنى بوده و مجموعاً 42 بار در قرآن با همين عنوان آمده است. بنى اسرائيل از اقوامى است كه به صورت گسترده مورد توجه قرآن قرار گرفته‌‌اند. شمارى از آيات مربوط، بخشهايى از تاريخ و حوادث مهم زندگى‌‌آنان را گزارش مى‌‌كند. هجرت نياكان نخست آنان به مصر و زندگى در آنجا (يوسف/12،99)، خروج از آن و حركت به سوى‌‌سرزمين موعود (طه/20، 77ـ78؛ شعراء/26،52ـ 66)، سرگردانى در بيابان (مائده/5،26)، استقرار در سرزمين موعود (اعراف/7،137) و جنگهاى گوناگون بنى‌‌اسرائيل با دشمنان و نيز با يكديگر (بقره/2،‌‌85، 246، 251) بخشهاى مهمى از اين تاريخ است.
آموزه‌‌هاى وحيانى ابلاغ شده به آنان در طول تاريخ به وسيله موسى(عليه السلام) و ديگر انبيا، بخش ديگرى از آيات را به خود اختصاص داده است. اين آموزه‌‌ها حوزه وسيعى از مباحث خداشناسى (بقره/2،40، 83)، معادشناسى(بقره/2،48)، نبوت (بقره/2،41؛ مائده/5،70) و احكام گوناگون عبادى و اجتماعى (بقره/2،43 و 81 و 83) را در بر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 98
مى‌‌گيرد. انواع نعمتهاى خداوند به بنى‌‌اسرائيل، (بقره/2،49ـ60؛ جاثيه/45،16) و امتياز آنان نسبت به ديگر اقوام و ملل (بقره/2،122؛ اعرف/7،140) در دسته ديگرى از آيات گزارش شده است و سرانجام نوع برخورد آنان با انبيا، معجزات و نعمتهاى الهى و آموزه‌‌هاى وحيانى (بقره/2،67ـ73، 83، 87، 91، 246؛ آل عمران/3،49، 93)، انواع انحرافهاى اعتقادى و رفتارى، نافرمانيها (بقره/2،44؛ اعراف/7،138ـ140؛ مائده/5،79) و در نتيجه عذابهايى كه به آن گرفتار شدند (بقره/2،54 ـ 55، 61، 65، 85؛ مائده/5،12ـ13، 26)، موضوعات ديگرى است كه شمار چشمگيرى از آيات به گزارش آن پرداخته است.

 تاريخ بنى‌‌اسرائيل:

به سبب نقش و اهميت دوران زندگى و تحولات تاريخى بنى اسرائيل، كتاب مقدس و قرآن‌‌كريم در موارد گوناگون به شرح و تفسير آن پرداخته‌‌اند كه با وجود اختلافات زياد داراى برخى اشتراكات نيز هستند. منابع تاريخى اسلامى و غير اسلامى نيز پرداختهاى فراوان و گاه متفاوتى از سرگذشت، رويدادها و فرجام اين گروه دارند كه اغلب برگرفته از قرآن يا كتاب مقدس است.
گزارش دوره‌‌هاى مهم زندگى آنان بدون توجه به ترتيب نزول سوره‌‌ها و آيات مربوط و تنها با توجه به نحوه شكل‌‌گيرى اين قوم و نسلهاى متوالى آن به صورت ذيل قابل بيان‌‌است:

 1. مهاجرت به مصر:

زادگاه اصلى بنى‌‌اسرائيل منطقه فلسطين بوده؛ امّا بر اثر خشكسالى كه تقريبا همه آن مناطق را فراگرفت، مرحله نخست ورود فرزندان يعقوب به مصر*، با سفر آنان براى دريافت غلاّت بوده است. اين سفر به مواجهه فرستادگان يعقوب با برادرشان يوسف انجاميد. در سفر دوم، يوسف به بهانه گم‌‌شدن جام خود و يافتن آن در ميان بار بنيامين او را نزد خود نگه داشت. در سفر سوم، كه فرزندان يعقوب به امر پدر، براى يافتن يوسف و برادرش بنيامين راهى مصر شدند، يوسف پس از معرفى خود به برادرانش از آنان خواست تا به همراه پدر و تمامى خاندان يعقوب به مصر مهاجرت كنند.[13] (يوسف/12،58 ـ 100) اين دعوت نقطه شروع شكل‌‌گيرى و سكونت قوم بنى‌‌اسرائيل در مصر كه در آن زمان بيش از 0 7 نفر نبوده‌‌اند،[14] به شمار مى‌‌آيد؛ گويا اين دوره تا زمان حيات يوسف يا اندكى پس از آن به سبب موقعيت ممتاز او در حكومت براى بنى‌‌اسرائيل دوران آرام و مناسبى بوده است و آنان از مهمان نوازى يوسف(عليه السلام)برخوردار بوده‌‌اند: «فَلَمّا دَخَلوا عَلى يوسُفَ ءاوى اِلَيهِ اَبَوَيهِ وقالَ ادخُلوا مِصرَ اِن شَـاءَ اللّهُ ءامِنين».(يوسف/12،99)
پس از مرگ يوسف و برادرانش به عنوان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 99
سرشاخه‌‌هاى اصلى و نياى بنى‌‌اسرائيل، نسلهاى بعدى به سرعت زياد شده، قومى بزرگ و فراگير را تشكيل مى‌‌دهند. با پيدايش حكومتهاى جديد، حاكمان جامعه به بهانه هراس از طغيان بنى اسرائيل به سختگيرى و برخورد شديد با آنان پرداختند تا آنجا كه در مدت كوتاهى بسيارى از بنى‌‌اسرائيل به بردگى مصريان درآمدند و فرزندان پسر آنان بعد از تولد و به دستور فرعونِ زمان موسى كشته شدند[15]: «اِنَّ فِرعَونَ عَلا فِى الاَرضِ و جَعَلَ اَهلَها شِيَعـًا يَستَضعِفُ طَـائِفَةً مِنهُم يُذَبِّحُ اَبناءَهُم و يَستَحيى نِساءَهُم اِنَّهُ كانَ مِنَ المُفسِدين».(قصص/28،4 و نيز اعراف/ 7، 127) مفسران گفته‌‌اند: تعبير «شِيَعـًا»حاكى از اين معناست كه فرعون با تقسيم بنى‌‌اسرائيل به گروههاى كوچك و ايجاد تفرقه در ميان آنان توان پايدارى در برابر خودش را از آنها گرفت[16]؛ همچنين به نقل از سدّى فرعون در خواب ديد آتشى از سوى بيت المقدس شعله كشيد و همه خانه‌‌هاى مصر و قبطيان را فرا گرفت؛ ولى به بنى‌‌اسرائيل آسيبى نرساند. منجمان تعبير آن را قيام مردى از بيت المقدس دانستند كه مصر و حكومت آن را نابود خواهد ساخت، براى همين فرعون دستور داد سختگيرى شديدى با بنى‌‌اسرائيل صورت گيرد.[17] اين مصيبتها با آغاز نبوت موسى(عليه السلام)به اوج خود رسيده بود. او و برادرش هارون با مشاهده اين ستمها تلاش زيادى براى رهايى بنى‌‌اسرائيل داشتند كه به صورت دعوت از فرعون براى ايمان به خدا و اجازه بازگشت بنى‌‌اسرائيل به سرزمين كنعان تحقق يافت[18]: «اِذهَبا اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَأتياهُ فَقولا اِنّا رَسولا رَبِّكَ فَاَرسِل مَعَنا بَنى‌‌اِسرءيلَ ولاتُعَذِّبهُم...»(طه/20،43 و 47)؛ امّا با رد اين درخواست از سوى فرعون (طه/20،56 ـ 57) موسى و هارون براى خارج كردن بنى اسرائيل از مصر فرار شبانه را برگزيدند. بر اساس گزارش تورات، فرعون با ديدن معجزات موسى، ناگزير از رها كردن بنى‌‌اسرائيل شد و يهوديان اين روز رهايى را به عنوان «عيد پسح» جشن مى‌‌گيرند.[19]

 2. خروج از مصر:

حضرت موسى(عليه السلام)فرمان يافت تا با استفاده از تاريكى شب بنى‌‌اسرائيل را از مصر خارج كند و با عبور دادن از دريا راه رهايى را بر روى آنان بگشايد: «و لَقَد اَوحَينا اِلى موسى اَن اَسرِ بِعِبادى فَاضرِب لَهُم طَريقـًا فِى‌‌البَحرِ يَبَسـًا لاتَخـفُ دَرَكـًا و لاتَخشى».(طه/20،77) پس از خروج شبانه بنى‌‌اسرائيل سحرگاهان كه فرعون از فرار آنها آگاه شد با لشكرى مجهز به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 100
تعقيب آنان پرداخت (يونس/10،90)؛ امّا پيش از رسيدن فرعونيان، موسى به دستور الهى و با عصاى خود راه عبور بنى‌‌اسرائيل از دريا را باز كرد.(شعراء/26،63) با ورود آخرين نفر از فرعونيان به دريا آخرين فرد بنى‌‌اسرائيل از آن خارج شد و با به هم آمدن دريا فرعونيان غرق شدند[20]:«فَاَتبَعَهُم فِرعَونُ بِجُنودِهِ فَغَشِيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشِيَهُم».(طه/20،78 و نيز شعراء/ 26، 52 ـ 66) از آيات قرآن بر مى‌‌آيد كه همه بنى اسرائيل نجات يافته و فرعونيان تعقيب كننده غرق شده‌‌اند. (بقره/2، 50؛ شعراء/ 26، 65 ـ 66).
از زمان خروج بنى اسرائيل تا زمان استقرار در سرزمين موعود حوادث و تحولات دينى مهمى براى آنان رخ داد؛ از جمله اينكه آنان با پشت سر گذاشتن دريا و مشاهده بت‌‌پرستى گروهى از بت‌‌پرستان، از موسى خواستند براى آنان نيز بتهايى را بسازد تا آنها نيز خدايانى همانند شاميان داشته باشند. اين درخواست با مخالفت شديد موسى روبه‌‌رو شد: «وجـوَزنا بِبَنى اِسرءيلَ البَحرَ فَاَتَوا عَلى قَوم يَعكُفونَ عَلى اَصنام لَهُم قالوا يـموسَى اجعَل لَنا اِلـهـًا كَما لَهُم ءالِهَةٌ قالَ اِنَّكُم قَومٌ تَجهَلون * اِنَّ هـؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُم فيهِ وبـطِـلٌ ما كانوا يَعمَلون * قالَ اَغَيرَ اللّهِ اَبغيكُم اِلـهـًا و هُوَ فَضَّلَكُم عَلَى العــلَمين».(اعراف/7،138 ـ 140) علامه طباطبايى در توجيه گرايش بنى اسرائيل به بت پرستى، زندگى سالهاى متمادى آنان در ميان قبطيان و فرعونيان را كه داراى روحيه‌‌اى مادى‌‌گرايانه بوده‌‌اند، علت اين تمايل مى‌‌داند، به همين سبب هرگاه عده‌‌اى بت‌‌پرست يا مانند آن را مى‌‌ديدند به ياد همان روزگاران روحيه ماديگرى در آنها زنده مى‌‌شد.[21]
آغاز شكوه‌‌هاى بنى اسرائيل از تشنگى، گرسنگى وگرماى سوزان بيابان و در نتيجه شكافتن‌‌12 چشمه آب از سنگ و با ضرب عصاى موسى، نزول منّ* و سلوى، و سايه افكندن ابر بر سر‌‌آنها در اين زمان بوده است.[22] (بقره/2، 57، 60؛ طه‌‌/20، 80 ـ 81) آيات و معجزات ياد شده بيشتر براى تقويت ايمان بنى‌‌اسرائيل به خداى يگانه و به وعده‌‌ها و امدادهاى او نشان داده مى‌‌شد؛ اما بنى‌‌اسرائيل همچنان به نافرمانى، بهانه‌‌جويى و انكار ادامه مى‌‌دادند. تقاضاى رؤيت خداوند و مرگ و حيات دوباره 70 نفرى كه همراه موسى به ميقات رفتند (بقره/ 2، 55 ـ 56) و نيز قرار گرفتن‌‌كوه طور* در بالاى سر آنان به سبب عدم پذيرش آموزه‌‌هاى تورات* (اعراف/ 7، 171) از اين قبيل‌‌است.
در ميانه راه شام به سوى سرزمين موعود خداوند به موسى وعده داد كه كتابى آسمانى براى هدايت بنى‌‌اسرائيل به وى خواهد داد. آن حضرت براى دريافت تورات مأمور شد مدت 30 روز در كوه طور عبادت كند؛ امّا به عللى اين مدت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 101
تا‌‌40‌‌روز طول كشيد.(اعراف/7، 142، 144 ـ 145) با تأخير موسى بنى‌‌اسرائيل از فرمانهاى او سرپيچى كرده، بدون اعتنا به مخالفتهاى هارون (طه/ 20، 90 ـ 91) و متأثر از وسوسه‌‌هاى سامرى به گوساله پرستى روى آوردند: «... ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ و اَنتُم ظــلِمون».(بقره/2،51، 92 و نيز اعراف/7،148؛ طه/20،‌‌85 ـ 88) برخى از مفسران معتقدند موسى گفته بود كه عبادت او 40‌‌روز بيشتر نخواهد شد؛ ولى آنان به گمان اينكه مراد او 20 روز و 20 شب است پس از بيست روز به گوساله* پرستى پرداختند.[23]انحراف ياد شده بنى‌‌اسرائيل با برخورد شديد موسى(عليه السلام)(طه/20،‌‌92 ـ 94؛ اعراف/ 7، 150 ـ 152) و كيفر سخت الهى روبه‌‌رو شد. (بقره/2، 54) (‌‌<=‌‌گوساله سامرى)

 3. سرگردانى در وادى تيه:

موسى(عليه السلام)پس از خروج از مصر و نابودى فرعون، بنى‌‌اسرائيل را به سوى مشرق زمين گسيل داشت و آنان را به فتح سرزمين مقدس فرمان داد. با نزديك شدن بنى‌‌اسرائيل به مرزهاى جنوبى فلسطين، موسى 12 نفر از نقيبان و فرماندهان خود را به آن سو فرستاد تا از وضعيت ساكنان آنجا، امكانات دفاعى و ميزان آمادگى آنها آگاه شوند.[24] 10 نفر از آنان پس از ديدن ساكنان قوى هيكل، نيرومند و ستمگر آن سرزمين هراسناك شده، پس از بازگشت به اطرافيان و قبايل خود توصيه كردند كه از جنگ پرهيز كرده، هرگز همراه موسى وارد سرزمين مقدس نشوند[25] (‌‌‌‌ارض مقدس)؛ امّا دو نفر از آنان با توكل بر خدا قوم خود را براى ورود به آنجا و جنگ با جباران تشويق كردند[26] (مائده/ 5، 23)؛ امّا بنى‌‌اسرائيل بدون توجه به سخنان آن دو، از ورود به شهر امتناع كردند: «و اِذ قالَ موسى... * يـقَومِ ادخُلوا‌‌الاَرضَ المُقَدَّسَةَ الَّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُم ولا تَرتَدّوا عَلى اَدبارِكُم فَتَنقَلِبوا خـسِرين * قالوا يـموسى اِنَّ فيها قَومـًا جَبّارينَ و اِنّا لَن‌‌نَدخُلَها حَتّى يَخرُجوا مِنها فَاِن يَخرُجوا مِنها فَاِنّا دخِلون».(مائده/5،20 ـ 22) آنان از موسى خواستند كه خود به همراه خدايش به جنگ ساكنان آن سرزمين رود. (مائده/5،24) به كيفر اين نافرمانى، بنى‌‌اسرائيل مدت 40 سال در بيابانها سرگردان و از ورود به سرزمين مقدس محروم شدند. (مائده/ 5، 26) بر اساس گزارش تورات[27] و مفسران مسلمان[28] همه امتناع‌‌كنندگان از ورود به سرزمين مقدس، در مدت 40 سال
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 102
سرگردانى در بيابان مردند و نسل جديدى جايگزين آنان شد. (‌‌‌‌تيه)

 4. تشكيل حكومت در سرزمين مقدس:

با نزديك شدن زمان رحلت موسى(عليه السلام) و با درخواست او، خداوند يوشع‌‌بن نون را به رهبرى بنى‌‌اسرائيل برگزيد و آنان پس از تحمل رنجها و مشكلات زياد، سرزمين موعود را فتح كردند و يوشع آن را ميان قبايل دوازده‌‌گانه بنى‌‌اسرائيل تقسيم كرد.[29] دستيابى بنى‌‌اسرائيل به سرزمين مقدس و سكونت در آنجا از سوى قرآن چنين گزارش شده است كه شرق و غرب سرزمين پربركت را به آن قوم به ضعف كشانده شده واگذار كرديم؛ و وعده نيك پروردگارت بر بنى‌‌اسرائيل به سبب صبر و استقامتى كه به خرج دادند، تحقق يافت و آنچه فرعون و فرعونيان (از كاخهاى مجلل) مى‌‌ساختند و آنچه از باغهاى داربست‌‌دار فراهم ساخته بودند، درهم كوبيديم: «و‌‌اَورَثنَا القَومَ الَّذينَ كانوا يُستَضعَفونَ مَشـرِقَ الاَرضِ ومَغـرِبَهَا الَّتى بـرَكنا فيها وتَمَّت كَلِمَتُ رَبِّكَ الحُسنى عَلى بَنى اِسرءيلَ بِما صَبَروا و دَمَّرنا ما كانَ يَصنَعُ فِرعَونُ وقَومُهُ و ما كانوا يَعرِشون».(اعراف/7،137)
بر اساس گزارش عهد عتيق، پس از مرگ يوشع كه فتوحات زيادى براى بنى‌‌اسرائيل داشت، دوران «داوران» شروع مى‌‌شود. اين دوره حدوداً 350 ساله با آغاز دوران «پادشاهى» كه با سلطنت شائول به عنوان نخستين پادشاه همراه بود، به پايان مى‌‌رسد.[30] در اين دوره كه رهبران اداره كننده بنى‌‌اسرائيل اصطلاحاً «داور» خوانده مى‌‌شدند، هنوز اقوام و قبايلى چون فلسطينيها، حتّيها و أمّوريها در سرزمين كنعان باقى مانده بودند و گاه و بيگاه به بنى‌‌اسرائيل حمله مى‌‌كردند.[31] بنى‌‌اسرائيل در اين دوره همانند اقوام مجاور به بت‌‌پرستى روى آورده و گاه به جاى جنگيدن با دشمن به جان يكديگر مى‌‌افتادند.[32] آنها هنگام يورش دشمن، از خداوند طلب يارى مى‌‌كردند و خداوند نيز يك «داور» به كمك آنان مى‌‌فرستاد تا آنان را رهبرى كرده، دشمن را شكست دهد. سپس براى مدتى صلح برقرار مى‌‌شد؛ اما به مجرد مرگ «داور» قوم بنى‌‌اسرائيل دوباره به روش گناه آلود خود روى مى‌‌آورد.[33] كتاب داوران به شرح كارهاى 12 «داور» بنى‌‌اسرائيل در اين دوره تاريخى پرداخته است. برخى بخشهاى برجسته اين دوره در قرآن نيز گزارش شده است؛ از جمله در پايان دوران داوران و معاصر نبوت سموئيل، فلسطينيها (قوم‌‌جالوت) بنى‌‌اسرائيل را شكست داده، تابوت* مقدس را به غارت مى‌‌برند.[34] از آيات قرآن بر مى‌‌آيد كه قوم جالوت با تسلط بر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 103
بنى‌‌اسرائيل، آنان را از ديارشان بيرون رانده، شمارى از فرزندانشان را به اسارت گرفته بودند. بنى‌‌اسرائيل از پيامبر زمان خويش كه او را سموئيل دانسته‌‌اند[35]، خواستند كه فرمانروايى براى آنان برگزيند تا براى بازپس‌‌گيرى سرزمين و آزادى فرزندان خويش به جنگ و جهاد بپردازند: «اَلَم تَرَ اِلَى المَلاَِ مِن بَنى اِسرءيلَ مِن بَعدِ موسى اِذ قالوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِكـًا نُقـتِل فى سَبيلِ اللّهِ قالَ هَل عَسَيتُم اِن كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ اَلاَّ تُقـتِلوا قالوا وما لَنا اَلاَّ نُقـتِلَ فى سَبيلِ اللّهِ وقَد اُخرِجنا مِن دِيـرِنا واَبنائِنا فَلَمّا كُتِبَ عَلَيهِمُ القِتالُ تَوَلَّوا اِلاّ قَليلاً مِنهُم واللّهُ عَليمٌ بِالظّــلِمين».(بقره/2،246) مفسران هماهنگ با تورات،[36] سرپيچى بنى‌‌اسرائيل از دستورات خداوند، تغيير وتبديل دين الهى، گناهان زياد، پيروى نكردن از پيامبران الهى و در نتيجه تضعيف روابط و عواطف اجتماعى ميان آنان را زمينه‌‌ساز تسلط جالوت بر آنان دانسته‌‌اند. (‌‌<=‌‌جالوت) با اعلام آمادگى بنى‌‌اسرائيل براى جهاد، پيامبر آنان از‌‌انتخاب الهى طالوت (شائول) براى فرماندهى جنگ خبر داد و در پاسخ اعتراض قوم به اين انتخاب به دانايى و قدرت جسمانى طالوت اشاره كرد و اينكه آمدن تابوت مقدس نشانه پادشاهى و انتخاب الهى اوست. (بقره/ 2، 247 ـ 248) (‌‌<=‌‌تابوت) در اين رويارويى، سپاه فلسطين به رغم شمار انبوه آنان (بقره/2، 249) با كشته شدن جالوت به دست حضرت داود(عليه السلام)، دچار شكست شد و زمينه پادشاهى داود(عليه السلام) فراهم گشت. (بقره/2،251) (‌‌‌‌جالوت) بر اساس ظاهر برخى آيات (ص / 38، 20) و گزارش مفسران[37]، با پادشاهى مقتدرانه داود*، دوران شكوه و عظمت بنى‌‌اسرائيل آغاز شد. از مهم‌‌ترين رويدادهاى اين دوره كه آن را 40 سال گفته‌‌اند[38] پيروزيهاى پى‌‌درپى بنى‌‌اسرائيل و گسترش قلمرو حكومتى آنان بوده است.[39]

 5. بنى اسرائيل در جزيرة العرب:

به اعتقاد بيشتر مورخان گروههايى از بنى اسرائيل با هجوم بخت*النصر، به جزيرة‌‌العرب وارد شده، بيشتر در مناطق شرقى عربى مانند عراق و سواحل خليج فارس سكنا گزيدند.[40] (‌‌‌‌بنى‌‌قريظه، بنى‌‌نضير، بنى‌‌قينقاع)
بر اساس برخى از احاديث، گروهى از يهوديان با توجه به پيشگويى كتاب مقدس درباره هجرتگاه پيامبر اسلام و در جست و جوى آن در اطراف مدينه سكنا گزيدند. برخى آيات نشان مى‌‌دهد آنان هنگامى كه مورد تعرض قبايل پيرامون
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 104
قرار مى‌‌گرفتند با اشاره به بعثت پيامبر اسلام به خود‌‌نويد پيروزى مى‌‌دادند.[41] (بقره/2،89)

 دستورات خدا به بنى‌‌اسرائيل:

خداوند در برابر نعمتهاى ارزانى شده به بنى‌‌اسرائيل دستوراتى به آنان داده و از آنان مى‌‌خواهد نسبت به آن پايبند باشند. اين دستورها عبارت‌‌اند از:

 1. وفاى به عهد:

بر اثر پيمان شكنيهاى مكرر، خداوند بارها از آنان خواسته بود كه بر پيمان الهى خويش با خداوند استوار بمانند: «يـبَنى اِسرءيلَ اذكُروا نِعمَتِىَ الَّتى اَنعَمتُ عَلَيكُم و اَوفوا بِعَهدى أوفِ بِعَهدِكُم».(بقره/2،40) برخى آيه را خطاب به يهوديان زمان پيامبر، و عده‌‌اى ديگر آن را شامل مسيحيان نيز دانسته‌‌اند. برخى هم آن را درباره احبار و عالمان يهود مى‌‌دانند.[42] محتواى عهد ياد شده نيز مورد اختلاف است؛ برخى به نقل از امام حسن عسكرى(عليه السلام) آن را نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)دانسته‌‌اند كه تورات از آن خبر داده است.[43] عده‌‌اى نيز آن را مجموعه آموزه‌‌هاى وحيانى نازل شده بر بنى‌‌اسرائيل تفسير كرده‌‌اند كه آنان موظف بودند به آن ايمان آورده، از آن پيروى كنند.[44] به نقل از ابن‌‌عباس علماى بنى اسرائيل به رغم تشويق يهود به تلاوت تورات، خود به مضمون آن درباره بعثت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)عمل نمى‌‌كردند.[45] برخى، مخاطبان اين آيه را خطيبان و قضات دانسته‌‌اند كه مردم را به نيكى دعوت كرده، خود عمل نمى‌‌كردند.[46]طبرسى آيه را درباره يهود مى‌‌داند كه نزديكان مسلمان خود را به پيروى از محمد(صلى الله عليه وآله)فرا مى‌‌خواندند؛ ولى خود منكر او بودند.[47] (‌‌‌‌عهد)

 2. ترس از خدا:

گويا بنى‌‌اسرائيل با نافرمانى و پيمان شكنيهاى مكررِ خود بدون هيچ هراسى از عذاب الهى بر شيوه پيشين خويش مداومت مى‌‌كردند، براى همين خدا آنان را از عذاب خود برحذر مى‌‌دارد: «يـبَنى اِسرءيلَ اذكُروا نِعمَتِىَ الَّتى اَنعَمتُ ... و اِيّـىَ فَارهَبون».(بقره/2،40) شايد اين آيه از بنى‌‌اسرائيل مى‌‌خواهد به دليل ترس از ظالمان عهد خويش با خدا را در مخالفت با پيامبر‌‌اكرم(صلى الله عليه وآله)[48] يا ارتكاب گناهان،[49] نقض نكنند و تنها از او بترسند، چنان كه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 105
اين نكته از «اِيّاىَ»كه مفيد حصر است استفاده مى‌‌شود؛ همچنين در آيه ديگرى بنى‌‌اسرائيل از عذاب روز جزا پرهيز داده شده‌‌اند:«واتَّقوا يَومـًا لا تَجزى نَفسٌ عَن نَفس شَيــًا ولايُقبَلُ مِنها شَفـعَةٌ...».(بقره/2،48)

 3. ايمان به وحى:

ايمان به وحى الهى و نهى از انكار آن از ديگر دستورات خداوند است: «وءامِنوا بِما اَنزَلتُ مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم و لا تَكونوا اَوَّلَ كافِر بِهِ ولا تَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً واِيّـىَ فَاتَّقون».(بقره/2،41) مفسران «بِما اَنزَلتُ»را قرآن[50] يا نبوت موعود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در تورات[51] دانسته‌‌اند. به نقل از امام باقر(عليه السلام)عده‌‌اى از علماى بنى اسرائيل به رغم آگاهى از بشارت تورات در اين باره براى آنكه از هداياى مردم يا كمكهاى حكومتى بهره‌‌مند شوند، آن را انكار كردند[52]، بنابراين «ثمن قليل» ثمن دنيايى است كه احبار براى دستيابى به آن، آخرت خويش را فروختند؛ همچنين مفسران بر اين باورند كه با توجه به پيشى گرفتن قريش بر يهود در كفر به پيامبر و كتمان نبوت او، مراد از «لا تَكونوا اَوَّلَ كافِر بِهِ»مى‌‌تواند اول بودن در ميان اهل كتاب[53]، امام و پيشواى كافران بودن[54]، اولين كافر اهل معرفت و آگاهى[55] يا سابق بودن بر ديگران براى پيروى آنان[56] باشد. برخى نيز آيه را درباره كتمان حقانيت على(عليه السلام)به سبب منافع دنيوى قلمداد كرده‌‌اند.[57] كه در اين صورت آيه خطاب به بنى‌‌اسرائيل نخواهد‌‌بود.

 4. عدم خلط حق و باطل و كتمان حق:

«و لا تَلبِسُوا الحَقَّ بِالبـطِـلِ وتَكتُموا الحَقَّ واَنتُم تَعلَمون» (بقره/2،42) به نقل از امام حسن عسكرى(عليه السلام) اين آيه درباره يهوديانى است كه با پذيرش اصل نبوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و جانشينى على(عليه السلام)، بر اين باور بودند كه اين رخداد 500 سال ديگر اتفاق خواهد افتاد، بنابراين حق و باطل را با هم آميخته بودند.[58] به نقل از ابن عباس گفته‌‌اند: آنان نبوت محمد(صلى الله عليه وآله)را درباره ديگران مى‌‌پذيرفتند؛ ولى در مورد خويش چنين باورى نداشتند.[59] ممكن است آيه خطاب به رؤسا و عالمان بنى‌‌اسرائيل بوده، مراد از آن خلط حق و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 106
باطل در تورات باشد؛ يعنى آنان برخى از اخبار و احكام تورات را كه به سودشان بود مى‌‌پذيرفتند؛ ولى آن بخش از آن كه به بيان صفات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مربوط مى‌‌شد كتمان مى‌‌كردند. اين تفسير با ادامه آيه: «و تَكتُموا الحَقَّ و اَنتُم تَعلَمون»سازگارى بيشترى دارد.[60] البته برخى «و اَنتُم تَعلَمونَ»را به معناى آگاهى بنى‌‌اسرائيل از معاد و جزا يا عذابهايى مانند مسخ كه خداوند پيشينيان آنان را به آن مبتلا كرده بود تفسير كرده‌‌اند.[61]

 5. اقامه نماز و اداى زكات:

از دستورات اكيد و مكرر خدا به بنى اسرائيل برپايى نماز و اداى زكات است: «و اَقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوةَ واركَعوا مَعَ الرّ‌‌كِعين».(بقره/2،43 و نيز نك: 83) بسيارى از مفسران مخاطبان آيه را بنى اسرائيل دانسته‌‌اند كه خداوند پايبندى به احكام شرعى را به آنان دستور داده است. ذكر نماز و زكات براى اين است كه از ميان عبادات بدنى نماز و در ميان عبادات مالى زكات برترين است.[62] برخى نيز آيه را اشاره به اعمال روز فطر مى‌‌دانند كه شامل نماز و زكات فطره است.[63] تمسك امام صادق و امام رضا(عليهما السلام) به اين آيه در اثبات وجوب نماز و زكات فطره گزارش شده است.[64] صدرالمتألهين با اشاره به شرط ايمان در پذيرش اعمال، از اين آيه مأمور بودن اهل كتاب به فروع را برداشت كرده است.[65] برخى در تأييد اشاره اين آيه به بنى اسرائيل و با استشهاد به «واركَعوا مَعَ الرّ‌‌كِعين»معتقدند چون نماز يهوديان ركوع ندارد، بخش نخست آيه دستور به آنان و بخش دوم «واركَعوا مَعَ الرّ‌‌كِعين»مختص مسلمانان است[66]؛ امّا با توجه به اينكه با نزول قرآن بنى‌‌اسرائيل مأمور به همه دستورات قرآن بوده‌‌اند، اين تفسير دور از واقع به نظر مى‌‌رسد، به همين دليل بسيارى از مفسران توجيهاتى مطرح كرده‌‌اند كه با توجه به اينكه در صدر آيه امر به اقامه نماز شده، تكرار آن با جمله «واركَعوا مَعَ الرّ‌‌كِعين»اين‌‌گونه قابل توجيه است كه اين قسمت از آيه به نماز جماعت يا تواضع در برابر عظمت الهى اشاره دارد.[67]

 6. عبادت خدا، احسان به والدين و دستگيرى از يتيمان و بينوايان:

«و اِذ اَخَذنا ميثـقَ بَنى اِسرءيلَ لا‌‌تَعبُدونَ اِلاَّاللّهَ وبِالولِدَينِ اِحسانـًا وذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ».(بقره/2،83) دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 107

 7. گفتار نيكو:

پرهيز از ناسزاگويى و پرخاشگرى و سخن نيكو گفتن از ديگر آموزه‌‌هاى الهى براى بنى‌‌اسرائيل است: «و قولوا لِلنّاسِ حُسنـًا».(بقره/2،83)

 8. پرهيز از كفران نعمت:

«كُلوا مِن طَيِّبـتِ ما رَزَقنـكُم و لاتَطغَوا فيهِ فَيَحِلَّ عَلَيكُم غَضَبى و مَن يَحلِل عَلَيهِ غَضَبى» .(طه/20،81) برخى با استشهاد به آياتى مانند «واِذ‌‌قُلتُم يـموسى لَن نَصبِرَ عَلى طَعام و‌‌احِد»(بقره/2،61) طغيان در اين آيه را كفران نعمت و شاكر نبودن آنان در برابر اين روزيها دانسته‌‌اند.[68] ممكن است اين طغيان خوردن اين روزيها به صورت حرام باشد.[69]

 نعمتهاى خداوند بر بنى اسرائيل:

قرآن در موارد گوناگون با يادآورى نعمتهاى خداوند به بنى‌‌اسرائيل در دوره‌‌هاى مختلفى از تاريخ حياتشان آنان را به سبب ناسپاسى، سرزنش كرده و به خداترسى، وفاى به عهد الهى، ايمان به قرآن و پرهيز از آميختن حق و باطل و كتمان حق فرا‌‌مى‌‌خواند. (بقره / 2، 40 ـ 42) مهم‌‌ترين اين نعمتها به ترتيب تاريخ از اين قبيل است:

 1. رهايى از دست فرعونيان:

نجات از دست فرعونيان و شرايط بسيار دشوار و مصيبت بار زندگى در مصر و گذشتن از دريا و نابودى فرعونيان در آيات متعددى به عنوان نعمت خدا به بنى‌‌اسرائيل يادآورى شده است:«واِذ‌‌نَجَّينـكُم مِن ءالِ فِرعَونَ يَسومونَكُم سوءَ العَذابِ... و اَغرَقنا ءالَ فِرعَونَ واَنتُم تَنظُرون».(بقره/2،49 ـ 50 و نيز اعراف‌‌/ 7، 141؛ ابراهيم/ 14، 6) بردگى و اسارت در دست فرعونيان چنان سخت و دشوار بوده كه از آن با عذاب خواركننده ياد شده است:«ولَقَد نَجَّينا بَنى اِسرءيلَ مِنَ العَذابِ المُهين».(دخان/44،30)
آمرزش گناه گوساله‌‌پرستى (بقره/2، 51 ـ 52) و زنده شدن 70 نفرى كه در پى درخواست رؤيت خداوند در ميقات، با صاعقه كشته شدند از ديگر نعمتهاى خدا بر بنى‌‌اسرائيل (بقره/2، 55‌‌ـ‌‌56؛ اعراف/ 7، 155) و دليل هر دو نعمت ترغيب آنان به شكرگزارى ياد شده است. (بقره/2، 52،56)

 2. اعطاى حكم، نبوت و كتاب:

«و لَقَد ءاتَينا بَنى‌‌اِسرءيلَ الكِتـبَ والحُكمَ والنُّبُوَّة».(جاثيه/45،16) مراد از حكم را آشنايى با مسائل دينى، دانش قضاوت يا تميز حق از باطل گفته‌‌اند.[70] در برخى نقلها شمار پيامبرانى كه خداوند براى هدايت بنى اسرائيل به سوى آنان فرستاد، تا 1000 نفر نيز نقل شده كه مهم‌‌ترين آنها موسى*(عليه السلام)است.[71] به اين نعمت در آيات ديگر نيز اشاره شده است: «وءاتَينا مُوسَى الكِتـبَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 108
وجَعَلنـهُ هُدًى لِبَنى اِسرءيلَ اَلاّ تَتَّخِذوا مِن دونى وَكيلا».(اسراء/17،2) چون اين كتاب مشتمل بر شريعت موسى(عليه السلام) بوده است، خداوند از آن به عنوان هادىِ بنى‌‌اسرائيل ياد مى‌‌كند.[72] (نك: سجده/32،23)

 3. بهره‌‌مندى از روزى پاك:

«... و رَزَقنـهُم مِنَ الطَّيِّبـتِ».(جاثيه/45،16؛ بقره/ 2، 57) اين روزى حلال همان «مَنّ» و «سَلْوى» است كه در برخى از آيات به آن اشاره شده است. (بقره/2، 57؛ اعراف/ 7، 160؛ طه / 20، 80) شايد اهميت اين يادآورى به سبب ناسپاسى بنى‌‌اسرائيل در برابر اين نعمت بوده است، زيرا آنان بدون توجه به اين غذاهاى آسمانى در پى غذاهاى ديگرى بودند[73]: «و‌‌اِذ قُلتُم يـموسى لَن نَصبِرَ عَلى طَعام و‌‌احِد فَادعُ لَنا رَبَّكَ يُخرِج لَنا مِمّا تُنبِتُ‌‌الاَرضُ مِن بَقلِها وقِثّائِها وفومِها وعَدَسِها وبَصَلِها...».(بقره/2، 61) (‌‌<=‌‌تيه) برخوردارى بنى‌‌اسرائيل از خوردنيهاى گوارا در سرزمين موعود نيز به مثابه نعمت ياد شده است. (بقره/2،58)

 4. سايه افكندن ابر و جارى شدن چشمه:

بنى‌‌اسرائيل هنگام سرگردانى در بيابانهاى ميان مصر و سرزمين موعود از شدت گرماى خورشيد و تشنگى به تنگ آمده، اعتراض مى‌‌كردند.[74] خداوند به درخواست موسى(عليه السلام) و با فرستادن ابرى، بر سر آنان سايه افكند: «و ظَـلَّلنا عَلَيكُمُ الغَمامَ»(بقره/2،57)؛ همچنين آن حضرت به فرمان خداوند و با زدن عصاى خود بر سنگ، 12 چشمه به شمار 12 سبط بنى‌‌اسرائيل جارى ساخت: «و اِذِ استَسقى موسى لِقَومِهِ ... فَانفَجَرَت مِنهُ اثنَتا عَشرَةَ عَينًا...».(بقره/2، 60 و نيز اعراف / 7، 160) (‌‌<=‌‌تيه و چشمه)

 5. برترى بر عالميان :

در برخى آيات، خداوند از برترى بنى اسرائيل بر ديگر عالميان خبر داده است: «يـبَنِى اِسرءيلَ اذكُروا نِعمَتِىَ الَّتِى اَنعَمتُ عَلَيكُم و اَنّى فَضَّلتُكُم عَلَى العــلَمين».(بقره/2،122 و نيز اعراف/7، 140) با توجه به آيه 110 آل‌‌عمران/ 3: «كُنتُم خَير اُمَّة اُخرِجَت لِلنّاس»كه برترى امت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) بر ديگر امتها را مى‌‌رساند، مفسران در حل تعارض ظاهرى دو آيه كه در نگاه نخست به نظر مى‌‌رسد، نظرهايى ابراز داشته‌‌اند؛ برخى مراد از عالميان را فقط مردمان معاصر بنى‌‌اسرائيل دانسته‌‌اند.[75] برخى ديگر مراد از برترى بنى‌‌اسرائيل را برخوردارى آنان از امتيازاتى مانند كثرت پيامبران، معجزات فراوان واقع شده در زمان آنان و برخوردارى از نعمتهاى فراوان گفته‌‌اند.[76] البته توجه به تفاوت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 109
كاربرد دو تعبير «فَضَّلتُكُم»و «خَيرُ»مى‌‌تواند در حل اين چالش كارگشا باشد. تعبير «تفضيل» در مورد برخوردارى از پاره‌‌اى امتيازات مادى و معنوى كاربرد دارد و لزوماً به معناى خير و بهتر بودن افراد برخوردار نيست، چنان‌‌كه تاريخ نشان مى‌‌دهد بنى‌‌اسرائيل به رغم برخوردارى از امتيازات فراوان نه فقط بهره لازم را نبردند، بلكه همواره به بيراهه رفتند.

 6. اسكان در سرزمين مقدس:

«و قُلنا مِن بَعدِهِ لِبَنى اِسرءيلَ اسكُنُوا الاَرضَ فَاِذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ جِئنا بِكُم لَفيفـا».(اسراء/17،104) شمارى از مفسران اين سرزمين را شام[77] يا مصر[78] امّا برخى ديگر با استشهاد به آيه «يـقَومِ ادخُلوا الاَرضَ المُقَدَّسَةَ الَّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُم»(مائده/5،21) آن را ارض مقدس موعود دانسته‌‌اند[79]؛ گويا سرزمين موعود در آن زمان بخشى از شام بوده است؛ همچنين در آيه ديگرى خداوند از به ميراث نهادن سرزمين مبارك خبر مى‌‌دهد: «واَورَثنَا القَومَ الَّذينَ كانوا يُستَضعَفونَ مَشـرِقَ الاَرضِ و مَغـرِبَهَا الَّتى بـرَكنا فيها وتَمَّت كَلِمَتُ رَبِّكَ الحُسنى عَلى بَنى‌‌اِسرءيلَ».(اعراف/7،137) مفسران با بهره‌‌گيرى از وصف «بـرَكنا فيها»اين سرزمين را همان سرزمين مقدس موعود (فلسطين) گفته‌‌اند.[80] در تعبير ديگرى از مكانى كه بنى‌‌اسرائيل در آن ساكن شدند با عنوان «مُبَوَّءَ صِدق»ياد شده است: «ولَقَد بَوَّأنا بَنى اِسرءيلَ مُبَوَّاَ صِدق».(يونس/10،93) علامه طباطبايى اين مكان را جايگاهى مى‌‌داند كه همه امكانات و لوازم زندگى به وفور در آن فراهم بوده است.[81] برخى از مفسران ديگر نيز با اشاره به مناسب بودن اين مكان، آن را مصر، شام يا بيت المقدس دانسته‌‌اند.[82](‌‌<=‌‌ارض مقدس)

 7. نشان دادن معجزات الهى:

خداوند براى تقويت ايمان بنى اسرائيل و پايدارى آنان بارها معجزات خود را براى آنان نمايان كرد. عبور بنى اسرائيل از دريا و غرق شدن فرعون از اين جمله است.(يونس/10،90) براساس برخى گزارشهاى تاريخى، خداوند براى راسخ‌‌تر شدن ايمان بنى اسرائيل اجساد همه لشكريان فرعون را در دريا غرق كرد؛ ولى جسد فرعون را به ساحل آورد تا حقارت او روشن شود و بنى‌‌اسرائيل در مرگ او ترديدى نكنند[83]؛ امّا آنان به رغم ديدن چنين معجزاتى پس از نجات باز به بت‌‌پرستى روى آوردند.(اعراف/7،138)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 110
برخى آيات شمار معجزات الهى براى بنى‌‌اسرائيل را 9 تا ذكر كرده است: «و لَقَد ءاتَينا موسى تِسعَ ءايـت بَيِّنـت فَسـَل بَنى اِسرءيلَ».(اسراء/17،101) مفسران درباره اين 9 نشانه اختلاف كرده‌‌اند. علامه طباطبايى با اعتقاد به اينكه مجموع معجزات بيش از 9 تاست، ذكر اين تعداد معجزه را به احتمال اشاره به معجزات موسى(عليه السلام)براى دعوت فرعون دانسته است.[84] برخى با استناد به روايتى از امام صادق(عليه السلام)اين نشانه‌‌ها را عصاى* موسى(عليه السلام)، طوفان*، بلاى ملخ، بلاى قورباغه*، بلاى‌‌خون* شدن رودها و درياها، بردن كوه طور بر فراز سر آنان، نزول مَنّ و سَلْوى و شكافته شدن دريا ذكر كرده‌‌اند.[85] در برخى از تفاسير ديگر، اين موارد با اندكى تفاوت بيان شده است.[86]

 عوامل سرزنش بنى اسرائيل در قرآن:

بنى‌‌اسرائيل افزون بر عهدين در قرآن كريم نيز بارها مذمت شده‌‌اند. اين ملامتها به علل ذيل صورت گرفته است:

 1. پيمان‌‌شكنى:

پيمانهايى كه خداوند از بنى‌‌اسرائيل گرفت، دست كم در 10 آيه ياد شده است. مهم‌‌ترين آنها را پيمان مبنى بر ايمان به تورات و عمل به آموزه‌‌هاى آن دانسته‌‌اند[87]: «و اِذ اَخَذنا ميثـقَكُم و رَفَعنا فَوقَكُمُ الطّورَ خُذوا ما ءاتَينـكُم بِقُوَّة واذكُروا ما فيهِ لَعَلَّكُم تَتَّقون».(بقره/2،63 و نيز ر. ك: آيه 93) برخى گفته‌‌اند: به سبب انكار تورات به وسيله گروهى از بنى اسرائيل، خداوند كوه طور را بر فراز سر آنان قرار داد و از آنان پيمان گرفت.[88] (‌‌‌‌طور سينا)
در آيه 83 بقره/2 پيمان گرفتن از بنى‌‌اسرائيل مبنى بر يگانه پرستى و پايبندى به پاره‌‌اى از ارزشهاى اجتماعى و عبادى گزارش و از پيمان‌‌شكنى بيشتر آنان خبر داده مى‌‌شود: «و اِذ اَخَذنا ميثـقَ بَنى اِسرءيلَ لا تَعبُدونَ اِلاَّاللّهَ و بِالولِدَينِ اِحسانـًا وذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ وقولوا لِلنّاسِ حُسنـًا واَقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوةَ ثُمَّ تَوَلَّيتُم اِلاّ قَليلاً مِنكُم و اَنتُم مُعرِضون».برخى از عبارت «اَنتُم مُعرِضون»معناى استمرار پيمان شكنى را برداشت كرده‌‌اند[89]؛ گويا پيمان‌‌شكنى از ويژگيهاى بارز بنى‌‌اسرائيل بوده و آنان بر هيچ پيمانى استوار نبوده‌‌اند. پرهيز از جنگ و خونريزى، بيرون نراندن يكديگر از شهر و ديار خويش (بقره/2، 84)، ايمان به انبياى الهى (مائده/5، 70)، دروغ نبستن به خدا و كتمان نكردن آموزه‌‌هاى آن (اعراف / 7، 169؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 111
آل‌‌عمران / 3، 187) از پيمانهاى ديگر الهى است. در همه اين موارد بيشتر بنى‌‌اسرائيل پيمان شكنى كردند. (بقره/ 2، 63 ـ 64، 84 ـ 85، 100؛ آل‌‌عمران / 3، 187) اين پيمان شكنيها، پيامدهايى چون خوارى و ذلت در دنيا و عذاب در آخرت (بقره/2، 85)، لعنت خداوند، قساوت و دشمنى مداوم با يكديگر (مائده/ 5، 13 ـ 14) را براى آنان در پى داشت.

 2. گمراهى، با وجود آيات فراوان:

قرآن از اينكه بنى‌‌اسرائيل با وجود نشانه‌‌هاى زياد الهى در گمراهى بودند، آنان را سرزنش مى‌‌كند: «سَل بَنى اِسرءيلَ كَم ءاتَينـهُم مِن ءايَة بَيِّنَة ومَن يُبَدِّل نِعمَةَ اللّهِ مِن بَعدِ ما جاءَتهُ فَاِنَّ اللّهَ شَديدُ العِقَاب»(بقره/2،211)؛ «... و اِن يَرَوا كُلَّ ءَايَة لا يُؤمِنوا بِها و اِن يَرَوا سَبيلَ الرُّشدِ لا يَتَّخِذوهُ سَبيلاً واِن يَرَوا سَبيلَ الغَىِّ يَتَّخِذوهُ سَبيلاً ذلِكَ بِاَنَّهُم كَذَّبوا بِـايـتِنا وكانوا عَنها غـفِلين»(اعراف/7، 146) اين نشانه‌‌ها شامل تبديل شدن عصاى موسى(عليه السلام) به اژدها، سايه انداختن ابرها، شكافته شدن دريا و غرق شدن فرعون و نزول مَنّ و سَلْوى براى آنان بود[90]؛ امّا آنان كفر ورزيدند و گناهانى مانند تبديل و نقض عهد، قتل انبيا و ترك وصيتهاى موسى را مرتكب شدند[91]؛ همچنين وقتى عيسى(عليه السلام) به عنوان پيامبر به سوى آنان فرستاده شد با آنكه معجزات فراوانى مانند زنده كردن مردگان، شفا دادن بيماران درمان‌‌ناپذير و بينا كردن نابينايان را نشان داد، بسيارى از آنان كفر ورزيده، از او پيروى نكردند: «و رَسولاً اِلى بَنِى‌‌اِسرءيلَ اَنّى قَد جِئتُكُم بِـايَة مِن رَبِّكُم اَنّى اَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ كَهَيـَةِ الطَّيرِ فَاَنفُخُ فيهِ فَيَكونُ طَيرًا بِاِذنِ‌‌اللّهِ...».‌‌(آل‌‌عمران/3،49‌‌و‌‌نيز52)

 3. نافرمانى پيامبران:

قرآن بارها از نافرمانى بنى‌‌اسرائيل نسبت به پيامبران خويش ياد مى‌‌كند. سرپيچى آنان از فرمان موسى(عليه السلام) مبنى بر ورود به سرزمين مقدس (مائده/5،24) و نيز در داستان گاو بنى‌‌اسرائيل از اين قبيل است (بقره/2، 67 - 73)؛ همچنين زمانى كه بنى‌‌اسرائيل براى رويارويى با قوم جالوت، از پيامبرشان خواستند كه فرماندهى براى آنان برگزيند تا به رهبرى او به جنگ با دشمنان بروند، پس از تعيين فرمانده نافرمانى كرده، او را يارى نكردند (بقره/2،246)؛ گويا نافرمانى بنى‌‌اسرائيل براى آن پيامبر معهود بوده است كه با گوشزد كردن فرار از جنگ، از آنان اقرار مجدد مى‌‌گيرد؛ ولى باز هم آنان نافرمانى مى‌‌كنند.

 4. انكار و تكذيب انبيا:

تكذيب انبيا رفتار نكوهيده‌‌اى است كه همواره از بنى‌‌اسرائيل سر مى‌‌زد. قرآن ريشه اين برخورد را ناسازگارى آموزه‌‌هاى انبيا با خواسته‌‌ها و خواهشهاى نفسانى آنان خوانده، ملامتشان مى‌‌كند: «اَفَكُلَّما جاءَكُم
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 112
رَسولٌ بِما لاتَهوى اَنفُسُكُمُ استَكبَرتُم فَفَريقـًا كَذَّبتُم وفَريقـًا تَقتُلون».(بقره/2،87) تكذيب حضرت عيسى(عليه السلام)(آل‌‌عمران/ 3، 52؛ مائده/ 5، 110) و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)(بقره/2، 41؛ شعراء/26، 197) نمونه بارزى از اين قبيل است.

 5. عمل نكردن به كتاب آسمانى:

بنى‌‌اسرائيل مدعى پايبندى به دستورات تورات بودند؛ امّا قرآن مواردى از تخلف آنان را گزارش مى‌‌كند. آنان ضمن اعتراض به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مورد خوردن برخى از غذاها مانند گوشت و شير شتر مدعى حرمت آنها در دين ابراهيم(عليه السلام)بودند.[92] قرآن با تكذيب چنين حرمتى از آنان مى‌‌خواهد به كتاب آسمانى خويش پايبند باشند: «كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَنِى اِسرءيلَ اِلاّ ما حَرَّمَ اِسرءيلُ عَلى نَفسِهِ مِن قَبلِ اَن تُنَزَّلَ التَّورةُ قُل فَأتوا بِالتَّورةِ فَاتلوها اِن كُنتُم صـدِقين».(آل‌‌عمران/3،93) اسرائيل، (يعقوب(عليه السلام)) به عللى خوردن گوشت و شير شتر را بر خود حرام كرده بود.[93] به سبب اين نسبت ناروا به تورات، خداوند نيز برخى غذاهاى حلال را بر آنان حرام كرد. (انعام/6،146) قرآن همچنين از عمل بنى اسرائيل به برخى از دستورات كتاب و ترك برخى ديگر خبر مى‌‌دهد: «اَفَتُؤمِنونَ بِبَعضِ الكِتـبِ و تَكفُرونَ بِبَعض».(بقره/2،85) با توجه به صدر آيه شايد مراد عمل به دستور تورات درباره فديه گرفتن از اسيران همكيش خود و ترك دستور آن درباره عدم اخراج آنان است[94]: «و اِن يَأتوكُم اُسـرى تُفـدوهُم وهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيكُم اِخراجُهُم».(بقره/2،85)

 6. اسراف:

اسرافكارى بنى اسرائيل به رغم نهى از آن، از ديگر علل سرزنش آنان در قرآن است: «مِن اَجلِ ذلِكَ كَتَبنا عَلى بَنى اِسرءيلَ...ولَقَد جاءَتهُم رُسُلُنا بِالبَيِّنـتِ ثُمَّ اِنَّ كَثيرًا مِنهُم بَعدَ ذلِكَ فِى الاَرضِ لَمُسرِفون».(مائده/5،32) اين اسراف به خروج از اعتدال و تحريم حلالها و تحليل محرمات و قتل نفس تفسير شده است.[95]

 7. شرك:

«لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ هُوَ المَسيحُ ابنُ مَريَمَ وقالَ المَسيحُ يـبَنى اِسرءيلَ اعبُدوا اللّهَ رَبّى ورَبَّكُم اِنَّهُ مَن يُشرِك بِاللّهِ فَقَد حَرَّمَ اللّهُ عَلَيهِ الجَنَّةَ».(مائده/5،72) مفسران اين گروه از بنى‌‌اسرائيل را يعقوبيه، دانسته‌‌اند كه معتقد بودند خدا با مسيح ذاتاً متحد شده و ناسوت تبديل به لاهوت گرديده است.[96]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 113

 8. آزار و اذيت و كشتن انبيا:

بنى‌‌اسرائيل در آزار و اذيت و كشتن انبيا سابقه‌‌اى ديرينه دارند. آزار و اذيت يوسف و‌‌يعقوب(عليهما السلام) به وسيله نياكان نخست بنى اسرائيل (يوسف/ 12، 9 ـ 20) و آزار هارون تا مرز كشتن (اعراف/7، 150) از اين قبيل است، چنان‌‌كه آيات متعددى به پيامبر كشى آنان اشاره مى‌‌كند: «قُل فَلِمَ تَقتُلونَ اَنبِياءَ اللّهِ مِن قَبلُ اِن كُنتُم مُؤمِنِين».(بقره/2،91 و نيز ر. ك: بقره/2، 61، 87؛ آل‌‌عمران/3، 181؛ نساء/ 4، 155) اقدام براى كشتن حضرت‌‌عيسى(عليه السلام)نمونه‌‌اى برجسته از اين قبيل است. (نساء/ 4، 157) (‌‌<=‌‌تصليب)

 9. فسادانگيزى:

تبهكارى و فسادانگيزى از همان آغاز در ميان بنى اسرائيل بوده است. موسى(عليه السلام) هنگام رفتن به ميقات، هارون را از پيروى مفسدان نهى مى‌‌كند: «و لاتَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدين».(اعراف/7،142) مطابق آيه 4 اسراء/17 خداوند در تورات آورده است كه بنى اسرائيل دوبار در سرزمين مقدس فسادانگيزى مى‌‌كنند: «وقَضَينا اِلى بَنى اِسرءيلَ فِى الكِتـبِ لَتُفسِدُنَّ فِى‌‌الاَرضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا».(اسراء/17،4) يكى از فسادها مخالفت با احكام تورات و قتل برخى پيامبران و ديگرى قتل زكريا، يحيى، و قصد كشتن عيسى(عليه السلام) تفسير شده است.[97] فسادانگيزى بنى اسرائيل در عصر ظهور اسلام نيز ادامه داشت و آنان همواره درپى ايجاد جنگ و درگيرى با مسلمانان بودند[98]:«كُلَّما اَوقَدوا نارًا لِلحَربِ اَطفَاَهَا اللّهُ ويَسعَونَ فِى الاَرضِ فَسادًا واللّهُ لا يُحِبُّ المُفسِدين».‌‌(مائده/5،64)

 10. امر به نيكى و ترك آن:

«يـبَنى اِسرءيلَ اذكُروا... اَتَأمُرونَ النّاسَ بِالبِرِّ و تَنسَونَ اَنفُسَكُم و اَنتُم تَتلونَ الكِتـبَ اَفَلا تَعقِلون».(بقره/2، 40 ، 44) برخى با اشاره به «اَنتُم تَتلونَ الكِتـبَ» مخاطب آيه را علماى يهود دانسته‌‌اند كه با دعوت مردم به پرداخت صدقات و مبرات اموال به دست آمده را خود تصرف مى‌‌كردند.[99]

 11. ترك نهى از منكر:

سكوت در برابر گناه از ديگر عوامل سرزنش بنى‌‌اسرائيل است: «كانوا لايَتَناهَونَ عَن مُنكَر فَعَلوهُ لَبِئسَ ما كانوا يَفعَلون».(مائده/5،79) برخى، منكَر ياد شده را صيد ماهى از سوى اصحاب سبت در روز شنبه دانسته‌‌اند.[100] (‌‌‌‌اصحاب سبت)

 12. بهانه‌‌گيرى:

بنى‌‌اسرائيل همواره براى فرار از مسئوليت و انجام دستورات الهى، بهانه تراشى مى‌‌كردند، به‌‌گونه‌‌اى كه بهانه‌‌هاى بنى اسرائيل ضرب المثل شده است. بهانه‌‌گيريهاى آنان در قالب پرسشهاى مكرّر درباره ويژگيهاى گاو موسوم به گاو بنى‌‌اسرائيل كه با هدف فرار از امتثال دستور الهى موسى(عليه السلام) صورت مى‌‌گرفت نمونه بارزى از اين قبيل است. (بقره/ 2، 68 ـ 71)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 114
(‌‌‌‌گاو بنى‌‌اسرائيل) بهانه‌‌گيرى درباره عدم تنوع غذايى در وادى تيه نيز نمونه ديگرى است. (بقره/2،61) آنان از خوردن مداوم «مَنّ» و «سَلْوى» ابراز خستگى كردند و خداوند در برابر اين ناسپاسى از آنها خواست به سوى شهر و آبادى روانه شوند (بقره/2،61) مفسران سبب اعتراض را يكسان شدن غذاى همه و در نتيجه از بين رفتن فاصله طبقاتى و زمينه برترى طلبى گروهى خاص دانسته‌‌اند.[101]

 13. دنيا گرايى:

گرايش و دلبستگى به رياست، ثروت و زينتهاى دنيوى و فخرفروشى و ارزشگذارى بر‌‌اساس آن از ديگر ويژگيهاى نكوهيده بنى‌‌اسرائيل است. نگاه حسرت‌‌آميز به ثروت قارون* و آرزوى برخوردارى از آن از اين قبيل است. (قصص/28، 79) آنان براى بهره‌‌هاى دنيايى از هيچ تلاشى فروگذار نكرده، معيار ارزش و برترى افراد را ثروت و دارايى مى‌‌دانستند[102]، براى همين در ماجراى گزينش طالوت* براى پادشاهى به استناد اينكه وى ثروت انبوهى ندارد، بر او خرده گرفتند: «... قالوا اَنّى يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا و نَحنُ اَحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ ولَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ».(بقره/2،247) رياست‌‌طلبى نيز از ويژگيهاى گروهى از بزرگان و علماى بنى‌‌اسرائيل بود.[103] بسيارى از مفسران معتقدند كه آنان براى حفظ رياست و موقعيت خويش، دست به تحريف تورات زدند و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را تكذيب كردند: «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ ... لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً».(بقره/2، 79) اغلب مفسران مراد از «ثمن قليل» را كه در آيات ديگر نيز آمده است (بقره/2، 174؛ آل‌‌عمران/ 3، 77 ، 187) رياست دنيايى دانسته‌‌اند.[104]

 14. جنگ و خونريزى:

خداوند از بنى اسرائيل پيمان گرفت كه خون يكديگر را نريزند و همديگر را از سرزمين خويش (ارض مقدس) بيرون نرانند: «و اِذ اَخَذنا ميثـقَكُم لاتَسفِكونَ دِماءَكُم ولا تُخرِجونَ اَنفُسَكُم مِن دِيـرِكُم ثُمَّ اَقرَرتُم و اَنتُم تَشهَدون»(بقره/2،84)؛ امّا آنان همواره و در پى زير پا نهادن آموزه‌‌هاى الهى به جان يكديگر افتاده، خونهاى زيادى بر زمين مى‌‌ريختند: «ثُمَّ اَنتُم هــؤُلاءِ تَقتُلونَ اَنفُسَكُم و تُخرِجونَ فَريقـًا مِنكُم مِن دِيـرِهِم تَظـهَرونَ عَلَيهِم بِالاِثمِ والعُدونِ و اِن يَأتوكُم اُسـرى تُفـدوهُم و هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيكُم اِخراجُهُم».(بقره/2،85) براساس برخى گزارشها اين آيه درباره قبيله بنى‌‌قريظه و بنى‌‌نضير است كه مكرر به جنگ و خونريزى با يكديگر پرداختند.[105]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 115

 عذابهاى بنى اسرائيل:

بنى‌‌اسرائيل بارها بر‌‌اثر گناه و نافرمانى گرفتار انواع عذابهاى دنيايى شدند، چنان‌‌كه عذاب آخرت نيز به آنان وعده داده شده است؛ از جمله:

 1. كشتن همديگر:

بنى اسرائيل پس از گوساله پرستى، فرمان يافتند كه به كيفر اين گناه بر روى هم شمشير كشيده، همديگر را بكشند: «اِنَّكُم ظَـلَمتُم اَنفُسَكُم بِاتِّخاذِكُمُ العِجلَ...فَاقتُلوا اَنفُسَكُم...».(بقره/2،‌‌54) برخى گفته‌‌اند: حتى كسانى كه گوساله‌‌پرستى نكردند نيز به سبب ترك نهى از منكر دچار اين كيفر شدند. درباره مدت زمان اين كيفر و نيز شمار كشته شدگان، برخى سخنان اغراق‌‌آميز نيز گفته شده است.[106]

 2. عذاب صاعقه:

70 نفر از كسانى كه همراه موسى(عليه السلام)به ميقات رفتند، در پى درخواست جاهلانه خويش مبنى بر ديدن خدا، گرفتار صاعقه و مرگ شدند. (بقره/2، 55)

 3. سرگردانى در بيابان:

بنى‌‌اسرائيل پس از خروج از مصر و رسيدن به مرزهاى سرزمين موعود، در پى سرپيچى از فرمان خداوند مبنى بر ورود به آن سرزمين و نبرد با دشمنان، 40 سال در بيابانها سرگردان و از ورود به سرزمين مقدس محروم شدند. (مائده/5، 20 ـ 26) پس از پايان اين 40 سال، آنان هنگام ورود به سرزمين موعود فرمان يافتند كه جمله معينى را مبنى بر استغفار بر زبان جارى كنند؛ اما باز با تغيير آن عبارت، نافرمانى كرده، دچار عذاب الهى شدند: «فَبَدَّلَ الَّذينَ ظَـلَموا قَولاً غَيرَ الَّذى قيلَ لَهُم فَاَنزَلنا عَلَى الَّذينَ ظَـلَموا رِجزًا مِنَ السَّماءِ بِما كانوا يَفسُقون».(بقره/2،59 و نيز اعراف/ 7، 161ـ162) برخى «رِجزاً مِنَ السَماءِ»را عذاب آسمانى[107] و برخى ديگر بيمارى طاعون دانسته‌‌اند كه هزاران نفر را به كام مرگ فرستاد.[108]

 4. لعن الهى و سنگدلى:

در آيات 12 ـ 13 مائده/5 مواردى از پيمان شكنيهاى بنى‌‌اسرائيل و پيامدهاى آن، از جمله دچار شدن به لعن الهى و سنگدلى گزارش شده است: «و لَقَد اَخَذَ اللّهُ ميثـقَ بَنِى اِسرءيلَ... و قالَ اللّهُ اِنّى مَعَكُم لئِن اَقَمتُمُ الصَّلوةَ و ءاتَيتُمُ الزَّكوةَ... فَبِما نَقضِهِم ميثـقَهُم لَعَنّـهُم و‌‌جَعَلنا قُلوبَهُم قـسِيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ونَسوا حَظـًّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ ولا تَزالُ تَطَّـلِعُ عَلى خائِنَة مِنهُم اِلاّ قَليلاً مِنهُم».لعن الهى را، دورى از رحمت خدا، مسخ يا پرداخت جزيه دانسته‌‌اند.[109] سنگدلى آنان باعث شد كه تورات را تحريف كردند و جز اندكى به پيامبر اسلام ايمان نياوردند. آنان به سبب نافرمانى خدا و پيامبران و استمرار تجاوزگرى، مورد لعن برخى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 116
پيامبران نيز قرار گرفتند: «لُعِنَ الَّذينَ كَفَروا مِن بَنى اِسرءيلَ عَلى لِسانِ داودَ وعيسَى ابنِ مَريَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدون».(مائده/5،78) طبرسى با استناد به روايتى از امام باقر(عليه السلام)لعن شدگان در زبان داود را كسانى مى‌‌داند كه در پى شكستن حرمت روز شنبه* با لعن او به ميمون مسخ شدند، چنان‌‌كه درخواست كنندگان مائده آسمانى كه پس از نزول بدان كفر ورزيدند، با لعن* عيسى(عليه السلام) خوك شدند.[110] برخى به احتمالْ كافران ياد شده را لعن شدگان در زبور و انجيل دانسته‌‌اند.[111] برخى نيز گروهى دانسته‌‌اند كه در آينده به پيامبر اسلام ايمان نمى‌‌آورند.[112]

 5. رسوايى دنيا و عذاب آخرت:

بر اثر گناهانى مانند قتل، دشمنى با مؤمنان، كفر به كتابهاى آسمانى و ... خداوند بنى اسرائيل را به رسوايى در دنيا تهديد كرده و از عذاب دردناك الهى در آخرت براى آنان خبر داده است: «ثُمَّ اَنتُم هــؤُلاءِ تَقتُلونَ اَنفُسَكُم ... فَما جَزاءُ مَن يَفعَلُ ذلِكَ مِنكُم اِلاّ خِزىٌ فِى الحَيوةِ الدُّنيا ويَومَ القِيـمَةِ يُرَدُّونَ اِلى اَشَدِّ‌‌العَذابِ».‌‌(بقره/2،85)

 6. مسخ شدن:

گروهى از بنى اسرائيل با ناديده گرفتن حرمت صيد ماهى در روز شنبه، به صورت ميمون مسخ شدند: «و لَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِى السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين».(بقره/2،65) (‌‌<=‌‌اصحاب سبت)

 7. ذلت و زندگى فقيرانه:

خوارى در دنيا و ندارى از كيفرهاى ديگر بنى اسرائيل است: «و ضُرِبَت عَلَيهِمُ الذِّلَّةُ والمَسكَنَةُ وباءو بِغَضَب مِنَ‌‌اللّهِ».(بقره/ 2، 61 و نيز آل عمران/3، 112) برخى، ذلت را پرداخت خراج به برخى‌‌حكومتها در دوره‌‌هايى از تاريخ دانسته و برخى نيز مسكنت و ذلت را يك چيز دانسته‌‌اند[113]، با اين توضيح كه آنان همواره به سبب احساس فقر، تن به ذلت* مى‌‌دادند. انكار آيات الهى و تكذيب و قتل انبيا سبب اين كيفر خوانده شده‌‌است.[114]

منابع

اسباب‌‌النزول؛ الاغانى؛ املاء ما من به الرحمن؛ انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى؛ بنو اسرائيل فى القرآن والسنه؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ تاريخ ابن خلدون؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ اللغات الساميه؛ تاريخ الملل و النحل؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تسنيم تفسير قرآن كريم؛ التفسير التطبيقى للكتاب المقدس؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير العياشى؛ تفسير غريب القرآن الكريم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكاشف؛ التفسير الكبير؛ تفسير كنز الدقائق و بحرالغرائب؛ تفسير المنار؛ التفسير المنسوب الى الامام‌‌العسكرى(عليه السلام)؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ روض‌‌الجنان و روح‌‌الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ غريب القرآن؛ قاموس كتاب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 117
مقدس؛ قاموس الكتاب المقدس؛ كتاب مقدس؛ الكشاف؛ لسان‌‌العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ المعرب‌‌من الكلام الاعجمى؛ الميزان فى تفسير‌‌القرآن؛ واژه‌‌هاى‌‌دخيل در قرآن مجيد.
ابوالفضل روحى و بخش اديان




[1]. المعرب، ص 14؛ املاء ما من به الرحمن، ج 1، ص 33.
[2]. غريب القرآن، ص 97.
[3]. كتاب مقدس، پيدايش 32: 22ـ31.
[4]. همان؛ ر.ك: قاموس الكتاب المقدس، ص 69ـ72.
[5]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 355؛ مجمع البيان، ج 1، ص 206؛ مجمع‌‌البحرين، ج 1، ص 139.
[6]. واژه‌‌هاى دخيل، ص 119 ـ 120.
[7]. غريب القرآن، ص 126؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 192،231.
[8]. لسان العرب، ج 15، ص 156، «هود».
[9]. بنو اسرائيل، ج 1، ص 8.
[10]. تاريخ الملل و النحل، ج 2، ص 4؛ المصباح، ص 642، «هود».
[11]. تاريخ اللغات الساميه، ص 77؛ بنو اسرائيل، ج 1، ص 3.
[12]. تاريخ اللغات الساميه،، ص 78.
[13]. كتاب مقدس، پيدايش، 45: 17 ـ 28 ؛ 46 : 1 ـ 28؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 216.
[14]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 203.
[15]. كتاب مقدس، خروج 1: 1 ـ 22.
[16]. جامع البيان، مج 11، ج 20، ص 34؛ مجمع البيان، ج 7، ص‌‌374؛ الميزان، ج 16، ص 7.
[17]. جامع البيان، مج 11، ج 20، ص 34؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص‌‌232.
[18]. كتاب مقدس، خروج، 3: 1 ـ 18.
[19]. ر. ك: كتاب مقدس، خروج، 12: 1 ـ 28؛ قاموس كتاب مقدس، ص 626.
[20]. كتاب مقدس، خروج 14: 1 ـ 31.
[21]. الميزان، ج 8، ص 234.
[22]. ر.ك: كتاب مقدس، خروج 16ـ17.
[23]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص 251؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 269.
[24]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 423؛ مجمع البيان، ج 3، ص‌‌278.
[25]. التبيان، ج 3، ص 466؛ مجمع البيان، ج 3، ص 278ـ279.
[26]. مجمع البيان، ج 3، ص 279؛ زاد المسير، ج 2، ص 326.
[27]. كتاب مقدس، اعداد 13: 1 ـ 33؛ 14: 1ـ34.
[28]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 249 ـ 250؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص‌‌281؛ التفسير الكبير، ج 11، ص 201؛ تفسير بيضاوى، ج 2، ص 314.
[29]. كتاب مقدس، يوشع، 13 ـ 21.
[30]. كتاب مقدس، داوران، «مقدمه».
[31]. همان؛ التفسير التطبيقى للكتاب المقدس، ص 472.
[32]. كتاب مقدس، داوران 2: 1ـ20، 3: 1ـ13.
[33]. كتاب مقدس، داوران 2: 15ـ19.
[34]. كتاب مقدس، اول سموئيل 4: 10ـ11.
[35]. مستدرك سفينة البحار، ج 5، ص 196؛ الميزان، ج 2، ص 296.
[36]. كتاب مقدس، اول سموئيل 28ـ31؛ داوران، «مقدمه».
[37]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 853؛ التبيان، ج 4، ص 529ـ530؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 173.
[38]. تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 141ـ142.
[39]. تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 11 ، 231؛ ج 1، ص 97.
[40]. تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 101؛ الاغانى، ج 22، ص‌‌111‌‌ـ‌‌114.
[41]. تفسير عياشى، ج 1، ص 49 ـ 50؛ جامع‌‌البيان، مج 1، ج 1، ص‌‌577 ـ 578؛ مجمع البيان، ج 1، ص 310 ـ 311.
[42]. التبيان، ج 1، ص 181؛ مجمع البيان، ج 1، ص 207؛ تفسير‌‌قرطبى، ج 1، ص 273.
[43]. مجمع البيان، ج 1، ص 208؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 227؛ الصافى، ج 1، ص 123.
[44]. التبيان، ج 1، ص 183؛ مجمع البيان، ج 1، ص 93؛ تسنيم، ج 4، ص 35.
[45]. التبيان، ج 1، ص 197؛ مجمع البيان، ج 1، ص 215؛ تفسير صدر المتالهين، ج 3، ص 259.
[46]. تفسير قمى، ج 1، ص 74.
[47]. مجمع‌‌البيان، ج 1، ص 215.
[48]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 227ـ228؛ تفسير‌‌ابن كثير، ج 1، ص 86؛ البرهان، ج 1، ص 199.
[49]. التبيان، ج 1، ص 183؛ مجمع البيان، ج 1، ص 208.
[50]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 359؛ البرهان، ج 1، ص 201؛ تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 214.
[51]. التبيان، ج 1، ص 185؛ مجمع البيان، ج 1، ص 209؛ الصافى، ج‌‌1، ص 123‌‌ـ‌‌124.
[52]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 361ـ362؛ مجمع البيان، ج 1، ص‌‌210؛ تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 217.
[53]. مجمع البيان، ج 1، ص 210؛ تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص‌‌215.
[54]. تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 215.
[55]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 361؛ تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 216.
[56]. كنزالدقايق، ج 1، ص 397.
[57]. ر.ك: البرهان، ج 1، ص 201؛ نورالثقلين، ج 1، ص 73.
[58]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 230؛ البرهان، ج‌‌1، ص 202ـ203.
[59]. التبيان، ج 1، ص 191؛ مجمع البيان، ج 1، ص 211؛ تفسير‌‌قرطبى، ج 1، ص 233.
[60]. مجمع البيان، ج 1، ص 211؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 88.
[61]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 281؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 88؛ تفسير‌‌صدرالمتالهين، ج 3، ص 237ـ238.
[62]. التبيان، ج 1، ص 194ـ196؛ مجمع البيان، ج 1، ص 213؛ تفسير‌‌قرطبى، ج 1، ص 235؛ ج 2، ص 14.
[63]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 232؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 42؛ البرهان، ج 1، ص 204.
[64]. البرهان، ج 1، ص 204.
[65]. تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 243.
[66]. مجمع البيان، ج 1، ص 213.
[67]. البرهان، ج 1، ص 204؛ كنزالدقايق، ج 1، ص 400ـ401.
[68]. الميزان، ج 14، ص 187.
[69]. التبيان، ج 7، ص 195.
[70]. مجمع البيان، ج 9، ص 113؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 108.
[71]. مجمع البيان، ج 9، ص 112؛ الميزان، ج 18، ص 165.
[72]. الميزان، ج 13، ص 36.
[73]. مجمع البيان، ج 1، ص 255.
[74]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 276.
[75]. تفسير قمى، ج 1، ص 75؛ جامع‌‌البيان، مج 1، ج 1، ص 377؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 256.
[76]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 377ـ378؛ مجمع البيان، ج 9، ص‌‌113؛ تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 311ـ312.
[77]. جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 219؛ التبيان، ج 6، ص 529.
[78]. تفسير قمى، ج 2، ص 28؛ نورالثقلين، ج 3، ص 231.
[79]. ر. ك: الميزان، ج 13، ص 234.
[80]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 252؛ تفسير المنار، ج 8، ص 100؛ الميزان، ج 5، ص 288ـ289.
[81]. الميزان، ج 10، ص 120.
[82]. التبيان، ج 5، ص 429؛ البرهان، ج 3، ص 53؛ كنز الدقائق، ج 6، ص 95.
[83]. تفسير قمى، ج 1، ص 344؛ جامع‌‌البيان، مج 7، ج 11، ص 215؛ روض‌‌الجنان، ج 10، ص 198.
[84]. الميزان، ج 13، ص 218.
[85]. البرهان، ج 3، ص 597.
[86]. تفسير قمى، ج 2، ص 28؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 318؛ التبيان، ج 6، ص 527.
[87]. الكشاف، ج 1، ص 147؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 108ـ109.
[88]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 462؛ مجمع‌‌البيان، ج 1، ص 262.
[89]. مجمع‌‌البيان، ج 1، ص 299.
[90]. جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 452؛ التبيان، ج 2، ص 190؛ مجمع البيان، ج 1، ص 540.
[91]. التبيان، ج 2، ص 190.
[92]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 4، ص 7؛ التبيان، ج 2، ص 532؛ اسباب‌‌النزول، ص 75.
[93]. مجمع البيان، ج 1، ص 794؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 87؛ البرهان، ج 1، ص 654؛
[94]. الكشاف، ج 1، ص 161؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 125 ـ 126.
[95]. التبيان، ج 3، ص 504؛ مجمع البيان، ج 3، ص 290؛ البرهان، ج‌‌2، ص 284.
[96]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 422؛ التبيان، ج 3، ص 601؛ مجمع البيان، ج 3، ص 352.
[97]. الكشاف، ج 2، ص 649؛ كنز الدقايق، ج 7، ص 358.
[98]. الكاشف، ج 5، ص 19؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 79.
[99]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ج 1، ص 233ـ234؛ جامع‌‌البيان، مج 1، ج 1، ص 355؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 88.
[100]. التبيان، ج 3، ص 610ـ611.
[101]. مجمع البيان، ج 1، ص 256.
[102]. الميزان، ج 16، ص 79؛ ج 2، ص 110.
[103]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 566ـ567؛ مجمع البيان، ج 1، ص‌‌293؛ زادالمسير، ج 1، ص 293.
[104]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 566؛ جوامع الجامع، ج 1، ص‌‌196؛ الصافى، ج 1، ص 148.
[105]. التبيان، ج 1، ص 336؛ مجمع‌‌البيان، ج 1، ص 303 ـ 304؛ الكشاف، ج 1، ص 161.
[106]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 273.
[107]. جامع البيان، مج 1، ج 1، ص 436؛ مجمع البيان، ج 1، ص 248.
[108]. التبيان، ج 1، ص 268؛ الكشاف، ج 1، ص 143.
[109]. ر. ك: التبيان، ج 3، ص 469؛ الميزان، ج 5، ص 240؛ كنز‌‌الدقايق، ج 4، ص 61.
[110]. تفسير عياشى، ج 1، ص 335؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 357؛ البرهان، ج 2، ص 343.
[111]. جامع البيان، مج 4، ج 6، ص 426؛ مجمع البيان، ج 3، ص 357.
[112]. مجمع البيان، ج 3، ص 357.
[113]. الكشاف، ج 1، ص 146؛ الصافى، ج 1، ص 137.
[114]. همان؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 292.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى حارث

بنى حارث : از قبايل خزرجى يثرب در عهد پيامبر(صلى الله عليه وآله)

بنى‌‌حارث بن خزرج بن حارثه از قبايل خزرجى يثرب بودند كه به هنگام هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در يثرب حضور داشتند. ايشان همراه با قبايل خزرجى ديگر همچون بنى‌‌ساعده، بنى زريق، بنى نجار، بنى‌‌سالم و بنى سلمه خزرج را تشكيل مى‌‌دادند.[1] بايد توجه داشت كه در ميان اوسيان نيز گاه از بنى‌‌حارث بن خزرج گزارشهايى آمده است كه به‌‌بنى‌‌حارث بن خزرج بن عمرو بن عوف اشاره دارد كه از نسل او دو تيره مشهور اوسى يعنى بنى‌‌حارثه و بنى‌‌عبدالاشهل پديد آمده‌‌اند[2] و خود بنى‌‌حارث به عنوان تيره‌‌اى مستقل شناخته نمى‌‌شود.
حارث فرزندان متعددى داشت. برخى از ايشان چون جشم، زيد منات، عوف، صخر (ضجر)، جروش (جردش) و همچنين برخى از مجموعه‌‌هاى ديگرى از اين قبيله كه به فرزند ديگرى از حارث به نام خزرج نسب مى‌‌رسانيدند همگى پيش از اسلام به شام مهاجرت كرده، برخى از آنان به غسانيان شام پيوسته بودند
[3]، از اين رو اين مجموعه‌‌ها جزو بنى حارث مورد نظر نيستند و از انصار نيز محسوب نمى‌‌شوند.
بنى حارث پيش از اسلام در نبردهاى اوس و خزرج حضور داشتند.
[4] ايشان افزون بر شركت در نبردهايى كه در آنها عموم اوسيان با خزرجيان درگير بودند، در نبرد سَرارة با يكى از مجموعه‌‌هاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 163
اوس به نام بنى عمرو بن عوف معروف به «نبيت» درگير شدند و آنان را شكست دادند.
[5]
درباره آيينها و مناسك بنى حارث اطلاع چندانى در دست نيست و مى‌‌توان پرستش بت‌‌منات را كه به عموم اوس و خزرج منتسب است در ميان آنان رايج دانست[6]، افزون بر اين در پيمان‌‌نامه‌‌اى كه از پيامبر نقل شده سخن از يهوديان بنى‌‌حارث به ميان آمده است[7] كه اين خود نشان گرايش برخى از بنى‌‌حارث به آيين يهود* است.
منازل و مناطق مسكونى بنى حارث در يثرب متمركز نبود؛ بخشى از ايشان در سُنْح مستقر بودند كه با مسجد نبوى‌‌يك ميل فاصله داشت. بخشى ديگر در منطقه جرار سعد ساكن بودند كه نسبت به سُنح فاصله كمترى با مسجدالنبى داشت.
[8]
پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) زمانى كه از قبا حركت كرد، قبايل متعددى كه سكونتگاههايشان در مسير حركت آن حضرت بود، از ايشان مى‌‌خواستند در منطقه ايشان مستقر شود؛ امّا پيامبر از آنها مى‌‌خواست زمام شتر را رها كنند تا مسيرى را كه مأموريت دارد بپيمايد. بنى‌‌حارث نيز چون در اين مسير قرار داشتند از پيامبر چنين درخواستى كرده‌‌بودند.[9]
از نخستين مسلمانان بنى حارث در پيمان عقبه دوم ياد شده است؛ پيمانى كه زمينه مهاجرت پيامبر را فراهم آورد. در آن پيمان 7 تن از مسلمانان ايشان با پيامبر بيعت كردند تا از وى حمايت كنند. پيامبر از ميان بيعت كنندگان 12‌‌نقيب‌‌برگزيد كه نمايندگان ايشان در ميان مسلمانان يثرب باشند. بنى‌‌حارث از معدود قبايلى بود كه از دو نقيب برخوردار بود: سعد‌‌بن ربيع و عبدالله‌‌بن رواحه.[10]
مشهورترين مهاجرى كه نزد بنى‌‌حارث و در منطقه سُنْح مستقر شد ابوبكر بود. وى آنجا با يكى از زنان بنى‌‌حارث ازدواج كرد.[11]
بنى‌‌حارث در حمايت از پيامبر و آيين اسلام نقش قابل توجهى دارند، چنان‌‌كه پيامبر ايشان را از معدود قبايل برتر يثرب معرفى كرده است.[12] 9 تن از ايشان در بدر حضور داشتند و يك تن از آنها در اين نبرد به شهادت رسيد.[13] از مجموع 70 و اندى شهداى احد 3 تن از بنى حارث بودند.[14]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 164
ايشان در نبردهاى ديگر نيز شركت داشتند.
[15]
از معروف‌‌ترين افراد اين قبيله مى‌‌توان به ابوسعيد خُدْرى[16] از جهادگران و بزرگان انصار، عبدالله*‌‌بن رواحه جانشين دوم جعفر‌‌بن ابى‌‌طالب براى فرماندهى سپاه در نبرد موته، كه در همين جنگ به شهادت رسيد[17]، سعد‌‌بن ربيع نقيب ـ برگزيده در پيمان عقبه دوم ـ و شهيد اُحد[18]، عقبة‌‌بن عمرو والى اميرمؤمنان، على(عليه السلام) بر كوفه در زمان نبرد صفين[19]، قرظة‌‌بن كعب والى امام على بر كوفه[20] در نبرد جمل[21]، عمرو‌‌بن قرظة بن كعب شهيد كربلا[22]، نعمان بن بشير والى كوفه در زمان معاويه[23] و يزيد ياد كرد.[24] ابن سعد از 15 تن از زنان حارثى نام برده كه با پيامبر بيعت كرده‌‌اند.[25]

 بنى‌‌حارث در شأن نزول:

قرطبى ذيل آيه 122 آل عمران/3: «اِذ هَمَّت طَـائِفَتانِ مِنكُم اَن تَفشَلا واللّهُ ولِيُّهُما و عَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون»كه در آن از سست شدن مجموعه‌‌هايى در نبرد احد* خبر مى‌‌دهد، از بنى حارث ياد كرده است؛ امّا عبارت آن گويا نيست كه بتوان آن را بنوحارث اوسى دانست يا بنوحارث خزرجى، از اين رو نمى‌‌توان توجه چندانى بدين گزارش كرد، به ويژه آنكه خود وى اين گزارش را ضعيف قلمداد كرده است. در اين گزارش سخن از آن است كه چون عبدالله‌‌بن اُبَىّ و 300 تن از همراهان وى در احد صحنه نبرد را رها كردند و از صف سپاه اسلام خارج شدند، ترس و دلهره‌‌اى در ميان مجموعه‌‌هاى ديگر انصار پديد آمد كه مفسران ذيل آيه به مجموعه‌‌هايى همچون بنى‌‌حارث اشاره كرده‌‌اند[26]؛ همچنين بنا به روايت ابن بريده ذيل آيات سوره تكاثر/102 از قبايلى چون بنى حارثه (از اوس) و بنى‌‌حارث (از‌‌خزرج) ياد كرده‌‌اند: «اَلهـكُمُ التَّكاثُر *  حَتّى زُرتُمُ المَقابِر * كَلاّ سَوفَ تَعلَمون * ثُمَّ كَلاّ سَوفَ تَعلَمون * كَلاّ لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين».(تكاثر/102،1 ـ 5) بر اساس اين روايت آيات كه بار معنايى تهديد و مذمت دارد خطاب به بنى‌‌حارث و بنى‌‌حارثه از قبايل يثرب است، در حالى‌‌كه آيات مكّى است و مخاطب آن مشركان قريش بودند كه در برخى شأن نزولهاى ديگر بدان اشاره شده است[27] (‌‌‌‌بنى عبد مناف)، از اين رو به نظر مى‌‌رسد در
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 165
اين روايت در حمايت از قريش و به زبان انصار فرافكنى صورت گرفته باشد.

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البداية و‌‌النهايه؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و‌‌الاعلام؛ تاريخ خليفة‌‌بن خياط؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى‌‌القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ صحيح البخارى؛ الطبقات‌‌الكبرى؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الاصنام (تنكيس الاصنام)؛ كتاب النسب؛ اللهوف فى قتلى الطفوف؛ معجم البلدان؛ المغازى؛ المقتضب من كتاب جمهرة النسب؛ مقتل‌‌الحسين(عليه السلام)؛ وفاء‌‌الوفاء باخبار المصطفى(صلى الله عليه وآله)؛ وقعة‌‌صفين.
مهران اسماعيلى




[1]. تاريخ الاسلام، ج 1، ص 303؛ جمهرة انساب العرب، ص 361؛ المقتضب، ص 226 و بعد.
[2]. جمهرة انساب العرب، ص 338 ، 361.
[3]. المقتضب، ص 226 ـ 227؛ جمهرة انساب العرب، ص 361.
[4]. السيرة‌‌النبويه، ج 1، ص 288.
[5]. الكامل، ج 1، ص 662؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 190.
[6]. الاصنام، ص 14.
[7]. السيرة النبويه، ج 2، ص 442.
[8]. وفاء الوفا، ج 1، ص 198 ـ 199؛ السيرة النبويه، ج 2، ص 343.
[9]. وفاء الوفا، ج 1، ص 259؛ بحارالانوار، ج 19، ص 123.
[10]. السيرة النبويه، ج 2، ص 443؛ النسب، ص 280.
[11]. الطبقات، ج 3، ص 130؛ جمهرة انساب العرب، ص 361.
[12]. صحيح البخارى، ج 4، ص 271.
[13]. السيرة‌‌النبويه، ج 2، ص 692 ـ 707؛ المغازى، ج 1، ص 146 ، 165؛ الطبقات، ج 3، ص 408.
[14]. السيرة النبويه، ج 3، ص 125.
[15]. ر. ك: تاريخ المدينه، ج 1، ص 192؛ الطبقات، ج 2، ص 114؛ المغازى، ج 2، ص 769.
[16]. الاستيعاب، ج 4، ص 235.
[17]. الاستيعاب، ج 3، ص 33.
[18]. الاستيعاب، ج 2، ص 156.
[19]. معجم البلدان، ج 1، ص 358؛ وقعة صفين، ص 121.
[20]. تاريخ ابن خياط، ص 152.
[21]. انساب الاشراف، ج 3، ص 29.
[22]. مقتل الحسين(عليه السلام)، ص 131؛ اللهوف، ص 132.
[23]. التاريخ الكبير، ج 8، ص 75.
[24]. المقتضب، ص 227.
[25]. الطبقات، ج 8، ص 268 ـ 275.
[26]. جامع‌‌البيان، مج 3، ج 4، ص 96 ـ 98؛ تفسير قرطبى، ج 4، ص 119 ـ 120.
[27]
. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3459؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 115.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى حارثه

بنى حارثه : از قبايل اوسى يثرب

بنى‌‌حارثة بن حارث از مجموعه‌‌هاى اوسى يثرب در عصر نبوى به شمار مى‌‌آيند كه جد اعلاى ايشان حارثة‌‌بن حارث با 4 واسطه به اوس مى‌‌رسد.[1]
از آنجا كه جدّ حارثه يعنى عَمرو بن مالك به «نبيت» شهرت يافت، بنى حارثه جزو قبايل منشعب از نبيت چون بنى‌‌عبد‌‌الاشهل، بنى زعورا و بنى‌‌ظفرند.[2] البته بر اثر رواج نام حارثه، مجموعه‌‌هاى ديگرى در بيرون يثرب را نيز مى‌‌توان به نام بنى حارثه يافت كه با بنى‌‌حارثه مورد نظر تفاوت دارند.

 موقعيت و پيشينه تاريخى بنى حارثه:

قبايل منشعب از اوس و خزرج در يثرب در نقطه متمركزى نمى‌‌زيستند، بلكه هر قبيله‌‌اى در منطقه مسكونى و زراعى خود از ديگر قبايل جدا بود و در منابع گاه از واژه «قريه» (روستا) براى زيستگاه هريك از اين قبايل ياد كرده‌‌اند.[3]
گزارشهاى اندك تاريخى حكايت از آن دارد كه بنى‌‌حارثه در آغاز در كنار و همراه با يكى ديگر از مجموعه‌‌هاى اوسى منشعب از نبيت يعنى بنى‌‌عبدالاشهل مى‌‌زيستند؛ ازدواجها و روابط فاميلى كه ميان اعضاى اين دو قبيله برقرار شده مربوط به همين دوره است؛ اما در مقطعى بعد، بنى‌‌حارثه بر اثر درگيرى با بنى عبدالاشهل ناچار شد مناطق خود را رها كرده، به خيبر برود؛ ولى ظاهراً در خيبر نيز وضعيت مناسبى نبود و در نهايت پس از صلحى كه ميان آن دو برقرار شد بنى‌‌حارثه دوباره به يثرب بازگشتند؛ امّا ديگر نه در منطقه سابق خود، كه در مناطق شمالى‌‌تر و با فاصله از بنى‌‌عبدالاشهل مستقر شدند[4] و قلعه‌‌هايى همچون مَرْغَم بنا كردند.[5] گفته شده كه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 166
محل جديد سكونت بنى حارثه در عصر سلطه يهوديان بر يثرب از آن يهوديان بنى‌‌مرانه بود كه قلعه‌‌اى به نام خال در آن بنا كرده بودند. منابع تاريخى، برخى از اعضاى بنى‌‌حارثه را همپيمانان بنى‌‌عبدالاشهل شمرده‌‌اند
[6]، بر اين اساس بايد چنين نتيجه گرفت كه به هنگام درگيرى و جدايى آنها از بنى‌‌عبدالاشهل و انتقالشان به خيبر، برخى اعضاى اين قبيله وابستگى خود را با بنى‌‌حارثه قطع كرده و به قبيله بنى‌‌عبدالاشهل پيوسته‌‌اند و بر اين اساس آنان از آن دسته از بنى‌‌عبدالاشهل‌‌اند كه تبارشان حارثى است و در نتيجه، عملكرد اين دسته در دوره مدنى در چارچوب فعاليتهاى بنى‌‌عبدالاشهل قابل بررسى است.
فاصله خانه‌‌هاى بنى حارثه با مسجد نبوى معيارى براى تعيين گاه نماز عصر گرديد؛ بدين‌‌گونه كه مدت زمانى كه براى رفتن از مسجد پيامبر به منازل بنى‌‌حارثه و بازگشت از آنجا مورد نياز بود، همان مدتى بود كه پيامبر ميان نماز عصر و نماز مغرب مراعات مى‌‌كرد.
[7] اين فاصله بر اساس معيارهاى سنجش امروزى حدود 10 كيلومتر تخمين زده مى‌‌شود. موقعيت منطقه بنى حارثه از حساسيت خاصّى برخوردار بود. در واقع آنان شمالى‌‌ترين قبيله مستقر در يثرب بودند و چون موقعيت طبيعى يثرب به‌‌گونه‌‌اى بود كه تنها از جهت شمالى امكان حمله منظم به آن وجود داشت، بنى‌‌حارثه نخستين تيررس دشمنان و مهاجمان به يثرب به حساب مى‌‌آمدند. شايد از همين رو قلعه آنان را يكى از محكم‌‌ترين قلعه‌‌ها شمرده‌‌اند.[8]
زمينهاى زراعى و باغهاى خرماى بنى حارثه پس از بازگشت از خيبر در دشتهاى كنار كوه احد قرار داشت و در دره‌‌هاى پيرامون اين كوه دامهايشان به چرا مى‌‌رفتند.[9] به نظر مى‌‌رسد كه بنى‌‌حارثه غالباً زمينهاى زراعى خود را اجاره مى‌‌دادند و بخش قابل توجهى از درآمدهاى ايشان از اين راه تأمين مى‌‌شد.[10]
درباره آيينهاى رايج در ميان بنى حارثه مى‌‌توان به توجه ايشان به بت منات و نيز دين يهود اشاره كرد. افزون بر بت منات كه عموم اوس* و خزرج آن را مى‌‌پرستيدند بنى‌‌حارثه در خانه‌‌هاى خود نيز بتهاى متعددى داشتند كه منابع بدان اشاره كرده‌‌اند.[11]
عموماً آيين يهود در ميان اوسيان بيش از خزرجيان رواج داشت؛ امّا به نظر مى‌‌رسد در ميان
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 167
مجموعه‌‌هاى اوسى، يهوديان بنى حارثه جمعيت قابل توجهى بوده‌‌اند، به گونه‌‌اى كه در برخى گزارشهاى تاريخى از ايشان در كنار يهوديان بنى قريظه، بنى قينقاع و بنى نضير ياد كرده‌‌اند.
[12] البته در منابعْ اطلاعات فراوانى در اين باره وجود ندارد. واقدى، يكى از بزرگان يهود به نام ابن سُنَيْنه را از يهوديان بنى‌‌حارثه دانسته است.[13] هجرت آنان به خيبر پس از درگيرى با اوسيان بنى عبد‌‌الاشهل هم از روابط آنان با خيبريان خبر مى‌‌دهد و از اين‌‌رو بود كه پيامبر در نبرد خيبر و در سال هفتم هجرى محيصة‌‌بن مسعود حارثى را براى مذاكره با اهل فدك بدانجا فرستاد.[14]
در برخى گزارشهاى تفسيرى به انعكاس رقابتهاى بنى‌‌حارثه با قبايل ديگر پرداخته‌‌اند. بنا به روايتى از ابن بريده آيات نخستين سوره تكاثر درباره اين قبيله و بنى‌‌حارث (از زيرمجموعه‌‌هاى خزرجى) نازل شده است كه از رقابتها و برتربينى آنها نسبت به يكديگر خبر مى‌‌دهد، چنان كه آنان دايره افتخارات خود را از شخصيتهاى زنده به مردگان خود گسترش دادند[15]: «اَلهـكُمُ التَّكاثُر * حَتّى زُرتُمُ المَقابِر * كَلاّ سَوفَ تَعلَمون * ثُمَّ كَلاّ سَوفَ تَعلَمون».(تكاثر/102،1 ـ 4)
اين در حالى است كه اين سوره به اتفاق از سور مكى است و از اين رو نمى‌‌تواند از رقابت دو قبيله يثربى خبر دهد، افزون بر اين در منابع غير تفسيرى هيچ اطلاعى درباره رويارويى بنى حارثه و بنى حارث و رقابت و فخرفروشى آنها نسبت به يكديگر وجود ندارد و به نظر مى‌‌رسد اين‌‌گونه روايات نوعى فرافكنى باشد تا برخى مذمتهاى قرآنى را كه مخاطب آن قبايل قريشى‌‌اند متوجه قبايل انصارى‌‌بداند.
در آخرين درگيرى كه ميان قبايل اوسى و خزرجى رخ داد (نبرد بُعاث)، بنى حارثه از ديگر اوسيان كناره گرفتند و به خزرجيان اعلام بى‌‌طرفى كردند و حاضر شدند به درخواست خزرجيان (قدرت برتر يثرب در آن عهد) مبنى بر به گروگان سپردن 10 تن از بنى‌‌حارثه جهت تضمين بى‌‌طرفيشان تن در دهند.
[16]

 بنى‌‌حارثه و پيامبر(صلى الله عليه وآله):

درباره نخستين مسلمانان بنى‌‌حارثه مى‌‌توان از ظهير بن نافع، ابو‌‌برده و نهير بن هيثم ياد كرد كه در پيمان عقبه دوم با پيامبر بيعت و از وى حمايت كردند[17] در آن پيمان 60 خزرجى و 12 اوسى حضور داشتند.
درباره زمان گسترش اسلام در ميان بنى‌‌حارثه اطلاع كافى در اختيار نيست و در منابع رجالى و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 168
تاريخى نيز كمتر از نام اعضاى آن ياد شده است. برخى شخصيتهاى ايشان پس از جنگ احد اسلام آوردند
[18] و برخى بزرگان ايشان همچون اوس بن قيظى به جهت عملكردش در خندق منافق خوانده شده‌‌اند.[19] (‌‌‌‌اوس بن قيظى) در برخى گزارشها از نابودى بتهاى بنى حارثه سخن به ميان آمده[20]؛ امّا مشخص نيست كه اين حادثه، در چه زمانى از دوره[21]مدنى روى داده است. با توجه به نفوذ آيين يهود در اين قبيله و همچنين همپيمانى اوسيان با قبايل يهودى چون بنى‌‌قريظه و بنى‌‌نضير[22] به نظر مى‌‌رسد گسترش اسلام در اين قبيله با كندى و تأخير مواجه شده باشد.
در نبرد بدر در سال دوم هجرى كه آمار انصاريان حاضر در لشكر اسلام بالغ بر‌‌200‌‌نفر مى‌‌شد، تنها سه تن از بنى‌‌حارثه شركت كردند.
[23] در جنگ احد كه لشكر مكه در احد مستقر شدند، بنى‌‌حارثه زنان و فرزندانشان را در قلعه‌‌هاى خود جاى دادند و بيش از ديگر قبايل نگران وضعيت خود بودند، زيرا سكونتگاههاى ايشان متصل به ميدان نبرد بود. زمانى كه عبدالله بن ابىّ با حدود 300 تن از ياران خود از رويارويى با قريش صرف‌‌نظر كرده، ميدان نبرد را رها كردند، فضاى رعب انگيزى بر بنى حارثه حاكم گرديد و نزديك بود ايشان نيز از همراهى پيامبر روى گردانند. اين وضعيت در روايات مشهورى كه در شأن نزول آيه 122 آل عمران/3 آمده، منعكس شده است. بنا به گزارش اين آيه دسته هايى آهنگ سستى كردند، حال آنكه خدا يار و ياور ايشان بود. در آيات بعد خداوند ضمن يادآورى پيروزى بدر، بدانان وعده مى‌‌دهد كه اگر پايدار و پرهيزگار باشند از حمايت فرشتگان برخوردار خواهند شد:«اِذ هَمَّت طَـائِفَتانِ مِنكُم اَن تَفشَلا واللّهُ ولِيُّهُما وعَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون * ولَقَد نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدر و اَنتُم اَذِلَّةٌ فَاتَّقوا‌‌اللّهَ‌‌لَعَلَّكُم تَشكُرون * اِذ تَقولُ لِلمُؤمِنينَ اَلَن يَكفِيَكُم اَن يُمِدَّكُم رَبُّكُم بِثَلـثَةِ ءالـف مِّنَ المَلئِكَةِ مُنزَلين».(آل‌‌عمران/3،122‌‌ـ‌‌124)
در نبرد احد زمانى كه پيامبر عزم احد كرده بود چون به نزديكى بنى‌‌حارثه رسيد از يكى از ايشان به عنوان راهنما كمك گرفت
[24] و از برخى زمينهاى بنى‌‌حارثه عبور كرد. برخى مخالفان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه در منابع از آنها به عنوان منافق ياد شده است همين مسئله را بهانه اعتراض خود به پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار داده، درگيرى لفظى را آغاز كردند كه با حمايت ياران بنى‌‌عبدالاشهل از پيامبر خاتمه يافت.[25]
به رغم وجود چنين برخوردها از سوى برخى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 169
سران بنى‌‌حارثه، جوانانى از آنان را مى‌‌توان مشاهده كرد كه مشتاق حضور در سپاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند؛ اما به سبب كمى سن آنها، پيامبر(صلى الله عليه وآله)مانعشان شد.
[26]
هنگامى كه مسلمانان در نبرد احد* رو به فرار نهادند بنو حارثه نيز جزو فراريان بودند[27] و هيچ شهيدى از آنان به ثبت نرسيده است. اين در حالى است كه بنى‌‌سلمه كه به لحاظ موقعيت جغرافيايى، وضعيتى مشابه بنى‌‌حارثه داشتند، مقاومت كردند و بيشترين شهداى احد از آنهاست.
در جريان كشتن كعب‌‌بن اشرف يهودى (پس از جنگ بدر) از ميان 5 نفرى كه كعب‌‌بن اشرف را كشتند، دو تن از تبار بنى‌‌حارثه بودند كه يكى از ايشان به بنى‌‌عبدالاشهل پيوسته بود.
[28]
همچنين پس از كعب بن اشرف، پيامبر دستور داد يهوديان معاند كشته شوند و آنگاه بود كه محيصة بن مسعود حارثى كه در همان اوان اسلام آورده بود ابن سنينه يهودى را‌‌كشت.[29]
در نبرد خندق در سال پنجم هجرى كه سپاه عظيمى درصدد حمله به مدينه برآمدند تصميم گرفته شد كه براى مقابله با ايشان خندقى در شمال شهر كشيده شده، دروازه طبيعى يثرب را بر روى سپاه احزاب ببندند. مسير خندق از غرب به شرق چنان طراحى شد كه منطقه بنى‌‌حارثه نزديك ترين محله به خندق بود[30] پيامبر شمارى از زنان خود را در كنار زنان و فرزندان بنى‌‌حارثه در قلعه مستحكم آنها قرار داد.[31]
با طولانى شدن جنگ و نيز خيانت بنى قريظه از درون، مسلمانان روزهاى طاقتفرسايى را سپرى كردند. (احزاب/33،10) خستگى و نگرانيهاى بنى‌‌حارثه موجب گرديد درصدد راهى براى ترك صحنه نبرد باشند. ايشان از پيامبر خواستند اجازه دهد به خانه‌‌هاى خود بازگردند تا بتوانند آنها را از خطر غارت حفظ كنند.
گفته شده كه 80 تن از بنى‌‌حارثه بدون اجازه پيامبر صحنه نبرد را رها كردند.
[32] آيات 13 ـ 20 احزاب/33 به همين امر‌‌اشاره دارد و از نيت واقعى ايشان خبر مى‌‌دهد كه مى‌‌خواستند فرار كنند نه آنكه از خانه‌‌هاى خود دفاع كنند[33]:«... و يَستَـذِنُ فَريقٌ مِنهُمُ النَّبىَّ يَقولونَ اِنَّ بُيوتَنا عَورَةٌ وما هِىَ بِعَورَة اِن يُريدونَ اِلاّ فِرارا».(احزاب/33،13) در آيه بعد خداوند خبر مى‌‌دهد كه اگر سپاه شرك از خندق بگذرد و از آنها بخواهد كه با ايشان همراه شوند تنها شمار اندكى مقاومت مى‌‌كنند: «و لَو دُخِلَت عَلَيهِم مِن اَقطارِها ثُمَّ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 170
سُئِلوا الفِتنَةَ لاََتَوها و ما تَلَبَّثوا بِها اِلاّ يَسيرا».(احزاب/33،14) اين عده قبلا با خداوند پيمان بسته بودند كه نگريزند: «و لَقَد كانوا عـهَدُوا اللّهَ مِن قَبلُ لا يُوَلّونَ الاَدبـرَ وكانَ عَهدُ اللّهِ مَسـُولا».(احزاب/33،15) برخى مفسران در اين باره گفته‌‌اند كه بنى‌‌حارثه پس از فرار در نبرد احد، متعهد شده بودند ديگر دست از حمايت پيامبر برندارند؛ امّا در نبرد خندق بار ديگر عهد خود را شكستند.
[34]
خداوند در آيات بعد به مذمت ايشان مى‌‌پردازد كه فرار برايتان سودى ندارد: «قُل لَن يَنفَعَكُمُ الفِرارُ اِن فَرَرتُم مِنَ المَوتِ اَوِ القَتلِ واِذًا لاّ تُمَتَّعونَ اِلاّ قَليلا»(احزاب/33،16) و اگر خداوند درباره كسى تصميم بگيرد تغييرى در آن نخواهد بود: «قُل مَن ذَا الَّذى يَعصِمُكُم مِنَ اللّهِ اِن اَرادَ بِكُم سَوءًا اَو اَرادَ بِكُم رَحمَةً ولا يَجِدونَ لَهُم مِن دونِ اللّهِ وَليـًّا ولا نَصِيرا»(احزاب/33،17) و او كسانى را كه مانع حضور ديگران در نبرد باشند مى‌‌شناسد: «قَد‌‌يَعلَمُ اللّهُ المُعَوِّقينَ مِنكُم والقائِلينَ لاِِخونِهِم هَلُمَّ اِلَينا و لايَأتونَ البَأسَ اِلاّ قَليلا»(احزاب/33،18) و چون خطر فرا رسد آنان را مى‌‌بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه مى‌‌چرخد [و] به سوى تو مى‌‌نگرند: «اَشِحَّةً عَلَيكُم فَاِذا جاءَ الخَوفُ رَاَيتَهُم يَنظُرونَ اِلَيكَ تَدورُ اَعيُنُهُم كَالَّذى يُغشى عَلَيهِ مِنَ‌‌المَوتِ فَاِذا ذَهَبَ الخَوفُ سَلَقوكُم بِاَلسِنَة حِداد اَشِحَّةً عَلَى الخَيرِ اُولئِكَ لَم يُؤمِنوا فَاَحبَطَ اللّهُ اَعمــلَهُم وكانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرا».(احزاب/33،19) اينان آرزو مى‌‌كنند همچون بيابان نشينان از مدينه دور بودند و گزارشهاى جنگ را از دور مى‌‌شنيدند و اگرهم در ميان شما باشند جز اندكى نبرد نخواهند كرد: «يَحسَبونَ الاَحزابَ لَم يَذهَبوا و اِن يَأتِ الاَحزابُ يَوَدّوا لَو اَنَّهُم بادونَ فِى الاَعرابِ يَسـَلونَ عَن اَنبائِكُم و لَو كانوا فيكُم ما قـتَلوا اِلاّ‌‌قَليلا».(احزاب/33،20)
در پى مخالفت پيامبر با درخواست برخى از بنى‌‌حارثه براى ترك صحنه نبرد به بهانه دفاع از خانه‌‌هاى خود، آنان درصدد تضعيف روحيه مسلمانان برآمده، مى‌‌گفتند: چگونه پيامبر وعده فتح ايران و روم مى‌‌دهد، حال آنكه براى قضاى حاجت هم نمى‌‌توان صحنه نبرد را ترك كرد.
[35] بر اثر وزش بادهاى سرد سپاه ناكام احزاب مجبور به عقب‌‌نشينى و ترك نبرد شد و پيامبر به بنى‌‌حارثه اجازه داد به خانه‌‌هاى خود بازگردند؛ امّا براى نبرد با بنى‌‌قريظه مجدداً آنان را فراخواند كه بسيارى بدان توجه نكرده، از شدت سرما و خستگى به خانه‌‌هاى خود پناه بردند[36]، با اين حال دادن سهمى از غنايم به بنى‌‌حارثه حكايت از مشاركت آنان در اين نبرد دارد. غنايم اين نبرد به چند سهم محدود
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 171
تقسيم شد و به مجموع بنى‌‌حارثه، بنى‌‌عبد‌‌الاشهل، بنى‌‌ظفر و بنى‌‌معاويه يك سهم تعلق گرفت.
[37] پس از آنكه مقرر شد تنى چند از مردان بنى‌‌قريظه به كيفر خيانت كشته شوند پيامبر فرمان داد ايشان را در ميان قبايل اوسى توزيع كرده، در آنجا به قتل رسانند، از اين رو دو تن از ايشان نيز به منطقه بنى‌‌حارثه برده شده، در آنجا كشته شدند.[38]
در سال هفتم هجرى كه پيامبر به خيبر حمله كرد بنى حارثه حضور داشتند و در توزيع غنايم، بخشهايى از منطقه «شَقْ» در خيبر به ايشان رسيد. در آن زمان برخى از بنى‌‌حارثه غنايم ديگران را مى‌‌خريدند، چنان كه فردى به نام عبيد اوس سهام فراوانى را خريد و به «عبيد سهام» شهرت يافت.[39]
از ميان 4 تن از شهداى خيبر يك تن حارثى تبار بود[40]؛ همچنين يكى از دو زنى كه در اين اعزام حضور يافته بود از زنان حارثى بود كه در اين نبرد به مداواى مجروحان و توزيع آب مى‌‌پرداخت.[41] در اين نبرد تنها دو زن حضور يافته بودند.[42]
بنى‌‌حارثه در سال هشتم در فتح مكه[43] و نبرد حنين[44] شركت كردند و در سازماندهى سپاه پرچمى از آن خود داشتند.[45]در اعزام تبوك تنى‌‌چند از مسلمانان بر اثر ناتوانى مالى نتوانستند با سپاه همراه شوند و به «بكّائون» (گريه‌‌كنندگان) شهرت يافتند. يكى از ايشان علبة بن زيد از بنى‌‌حارثه بود.[46]
از بنى‌‌حارثه پس از عصر نبوى اطلاع چندانى در دست نيست. در نبرد صفين نام چند تن از آنان در ميان شهداى اين جنگ به چشم مى‌‌خورد.[47] پس از آن مهم‌‌ترين حادثه‌‌اى كه مى‌‌توان در آن از نقش‌‌بنى‌‌حارثه ياد كرد، حادثه حرّه در سال‌‌62‌‌هجرى‌‌است.
يزيد بن معاويه در آن سال سپاهى را براى سركوب قيام مردم مدينه اعزام كرد. مردم مدينه همان خندق عصر نبوى را براى دفاع از شهر احيا كردند. در اين نبرد بنى‌‌حارثه با سپاه شام همراهى كرد و با خيانت يكى از ايشان سپاه شامى يزيد توانست به داخل شهر نفوذ كند.
[48] در آن حادثه كه به قتل و غارت گسترده اهالى مدينه انجاميد، هيچ آسيبى به بنى‌‌حارثه نرسيد و بنى‌‌حارثه به هر كه امان مى‌‌دادند در امان بود. در آن سه روز كه فاجعه «حرّه» روى داد افراد فراوانى به بنى‌‌حارثه پناه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 172
بردند تا در امان بمانند.
[49] برخى، كشتگان بنى‌‌حارثه را تنها 7 تن دانسته‌‌اند.[50]

منابع

الاحاد والمثانى؛ الاخبار الطوال؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه، الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ الامامة والسياسه؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ خليفة بن خياط؛ تاريخ بغداد؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌‌ابى‌‌حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة النسب؛ الدرر فى اختصار المغازى والسير؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ سنن ابى داود؛ السنن الكبرى؛ سنن النسائى؛ سيرة النبى(صلى الله عليه وآله) من القرآن الكريم و السنة الصحيحه؛ الطبقات الكبرى؛ عمدة القارى؛ فتح‌‌البارى شرح صحيح البخارى؛ فتح القدير؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب الطبقات؛ كتاب المحن؛ لباب النقول فى اسباب النزول؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع‌‌الزوائد و منبع الفوائد؛ المحبر؛ مسند ابى يعلى الموصلى؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعارف؛ المعجم الكبير؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع؛ المغازى؛ نسب معد واليمن الكبير.
مهران اسماعيلى




[1]. نسب معد، ج 1، ص 375.
[2]. جمهرة النسب، ج 1، ص 10؛ الطبقات، ابن خياط، ص 139؛ المعارف، ص 110.
[3]. فتح البارى، ج 9، ص 229.
[4]. عمدة القارى، ج 10، ص 232؛ فتح البارى، ج 4، ص 72 ـ 73.
[5]. معجم ما استعجم، ج 4، ص 85.
[6]. المحبر، ص 268؛ اسدالغابه، ج 4، ص 330؛ الاصابه، ج 6، ص‌‌28.
[7]. مسند احمد، ج 3، ص 228؛ مسند ابى يعلى، ج 7، ص 297؛ السنن الكبرى، ج 1، ص 443.
[8]. دلائل النبوه، ج 3، ص 440؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 240.
[9]. السنن الكبرى، ج 9، ص 250.
[10]. سنن النسائى، ج 7، ص 33، 36؛ سنن ابى داوود، ج 2، ص 467.
[11]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 450؛ الاصابه، ج 7، ص 222.
[12]. البداية والنهايه، ج 3، ص 275؛ تاريخ بغداد، ج 8، ص 90.
[13]. المغازى، ج 1، ص 190.
[14]. الاستيعاب، ج 4، ص 25؛ الدرر، ج 1، ص 201؛ المغازى، ج 2، ص 684.
[15]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3459؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص‌‌582.
[16]. الاغانى، ج 17، ص 127؛ الكامل، ج 1، ص 681.
[17]. سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)، ج 2، ص 312.
[18]. الاستيعاب، ج 4، ص 25.
[19]. الاصابه، ج 1، ص 305.
[20]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 450؛ الاصابه، ج 7، ص 222.
[21]. جامع‌‌البيان، مج 11، ج 21، ص 163 ـ 164؛ المغازى، ج 2، ص‌‌416؛ المحبر، ص 469.
[22]. الاغانى، ج 17، ص 124.
[23]. الدرر، ج 1، ص 118؛ المغازى، ج 1، ص 158.
[24]. المغازى، ج 1، ص 218.
[25]. المغازى، ج 1، ص 218.
[26]. المغازى، ج 1، ص 216؛ الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 369؛ الاستيعاب، ج 3، ص 1238.
[27]. المغازى، ج 1، ص 277 ـ 278؛ دلائل النبوه، ج 3، ص 310.
[28]. المغازى، ج 1، ص 187.
[29]. المغازى، ج 1، ص 191 ـ 192.
[30]. الطبقات، ابن سعد ج 4، ص 82.
[31]. دلائل النبوه، ج 3، ص 440.
[32]. تفسير قرطبى، ج 14، ص 149.
[33]. التبيان، ج 8، ص 323؛ مجمع البيان، ج 8، ص 545؛ لباب النقول، ص 156.
[34]. جامع‌‌البيان، مج 11، ج 21، ص 163 ـ 164 ، 166؛ التبيان، ج 8، ص 323.
[35]. سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)، ج 2، ص 365.
[36]. المغازى، ج 2، ص 492.
[37]. المغازى، ج 2، ص 521.
[38]. مجمع الزوائد، ج 6، ص 140؛ المعجم الكبير، ج 19، ص 231.
[39]. الدرر، ج 1، ص 204.
[40]. سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)، ج 3، ص 805.
[41]. الاحاد والمثانى، ج 6، ص 245؛ الاصابه، ج 8، ص 422.
[42]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 188.
[43]. المغازى، ج 2، ص 800.
[44]. همان، ص 896.
[45]. همان.
[46]. المغازى، ج 3، ص 994؛ الطبقات، ابن سعد، ج 4، ص 370 ـ 371.
[47]. المحن، ص 109.
[48]. المحن، ج 1، ص 150؛ اخبار الطوال، ص 265.
[49]. الامامه و السياسه، ج 1، ص 235.
[50]
. تاريخ ابن خياط، ص 189.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بنى سَلِمَه

بنى سَلِمَه : از قبايل خزرجى يثرب

بنى‌‌سلمه يكى از چند قبيله برجسته خزرجى است كه در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در يثرب مى‌‌زيستند. سلمه نياى اعلاى اين قبيله با 6 واسطه به خزرج مى‌‌رسد. آنان در كنار قبايل خزرجى ديگرى چون بنى‌‌نجار، بنى‌‌زريق، بنى‌‌حارث و بنى‌‌ساعده خزرج‌‌بن حارثه نياى اعلاى خزرجيان را تشكيل مى‌‌دادند. بنى‌‌سلمه به لحاظ گستردگى خود به سه شاخه حرام، بنى عبيد و بنى سواد تقسيم مى‌‌شوند و اعضاى هر سه شاخه آن را سَلَمى گويند.[1]
بنى‌‌سلمه در شمال غربى مدينه مستقر بودند و سكونتگاه ايشان را خُربى مى‌‌ناميدند كه پيامبر آن را صُلَحه يا صالحيه نام نهاد. با توجه به موقعيت اقليمى يثرب كه تنها دروازه طبيعى آن شمال آن بود، در حملات نظامى به يثرب، سكونتگاه بنى‌‌سلمه بيش از ديگر سكونتگاهها در معرض خطر قرار مى‌‌گرفت، چنان‌‌كه در غزوه احزاب منتهى اليه خندق از غرب، مَذاد بود كه از مناطق بنى‌‌سلمه شمرده مى‌‌شد.[2]
هريك از مجموعه‌‌هاى سلمى قلعه خاصى داشتند. از جمله قلعه‌‌هاى ايشان مى‌‌توان به اغلب، خيط، منيع، اشنق، اطول، مَذاد، جاعس و اخنس اشاره كرد[3]؛ همچنين ميان سكونتگاه ايشان و سكونتگاه بسيارى از قبايل ساكن يثرب آبراهى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 173
فاصل شده بود.[4]
آنان در جنگهاى پيش از اسلام كه ميان اوسيان و خزرجيان صورت پذيرفته بود حضور داشتند. در يكى از اين جنگها كه اوسيان شكست خوردند و آسيبهاى فراوانى ديدند، بزرگان بنى‌‌سلمه به يكى از سران قبيله اوس از تيره بنى عبدالاشهل پناه دادند و وى توانست جان سالم به در برد، از اين رو در جنگ بزرگ بُعاث كه خزرجيان از اوس شكست خوردند اوسيان بنى عبدالاشهل از بنى سلمه حمايت كردند و مانع صدمه ايشان شدند.[5]
زمانى كه پيامبر با يثربيان آشنا گرديد بزرگان بنى‌‌سلمه سه تن بودند: براء* بن معرور، عمرو*بن جموح و جد‌‌بن* قيس. براءبن معرور كه خود در پيمان عقبه دوم حضور داشت به عنوان سخنگوى خزرجيان با پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن گفت و پس از بيعت با پيامبر براى حمايت از ايشان، به عنوان يكى از نقباى دوازده‌‌گانه يثرب تعيين گرديد؛ اما پيش از رسيدن پيامبر به يثرب از دنيا رفت. عمرو بن جموح نيز هرچند با اندكى تأخير اسلام آورده بود؛ اما در جنگ احد در سال سوم هجرى به شهادت رسيد[6]، از اين رو بنى سلمه جد‌‌بن قيس را رهبر خود مى‌‌دانستند؛ اما وى برخلاف رهبران پيشين بنى‌‌سلمه با پيامبر همسو نبود، به هرحال پيامبر در‌‌پى آن بود كه از نفوذ وى در ميان بنى‌‌سلمه بكاهد و بُشر فرزند براء‌‌بن معرور را جايگزين وى‌‌معرفى‌‌كند.[7]
به نظر مى‌‌رسد در پى تلاش پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنى‌‌سلمه دو دسته شدند و عده‌‌اى رهبرى بُشر را بر جد‌‌بن قيس ترجيح دادند و به رغم آنكه جد‌‌بن قيس در نبرد خيبر (سال هفتم هجرى) حاضر نشد و بنى سلمه را از حضور در اين اعزام باز مى‌‌داشت، جمعى از بنى‌‌سلمه به پيروى از بُشر بن براء در اين نبرد شركت كردند؛ اما بشر، رهبر پيشنهادى پيامبر بر اثر خوردن گوشتى سمّى در خيبر به شهادت‌‌رسيد[8] و از آن پس جد‌‌بن قيس رهبر بلامنازع بنى‌‌سلمه محسوب مى‌‌شد. وى پيش از اين در صلح حديبيه (در سال ششم هجرى) نيز حاضر نشده بود تا با پيامبر(صلى الله عليه وآله)عهد بندد كه در صورت حمله قريش فرار نكند و از اين‌‌رو وى تنها فردى از‌‌صحابه حاضر در حديبيه بود كه در پيمان بيعت‌‌رضوان شركت نكرد[9] و در سال نهم هجرى نيز به جهت خوددارى از شركت در نبرد تبوك در شمار منافقان درآمد (توبه/ 9، 19) و پس از بازگشتِ پيامبر، از كار خود توبه كرد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 174
(توبه/9،118)[10]، از اين‌‌رو مى‌‌توان گفت رهبران بنى‌‌سلمه در نوسان جريان حمايت بنى‌‌سلمه از پيامبر نقش مؤثرى داشتند. در مجموع مى‌‌توان گفت بنى سلمه در مقايسه با ديگر قبايل يثرب از‌‌سوابق برجسته‌‌ترى در روابط با پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخوردار بودند و اين مسئله از آغاز نمايان بود.
در نخستين روابطى كه ميان پيامبر و يثربيان در مراسم حج (سال يازدهم بعثت) ايجاد شد 6 تن مسلمان شدند كه دو تن از بنى سلمه بودند.[11] در سال بعد 12 نفر از مسلمانان يثرب با پيامبر پيمانى بستند كه به پيمان عقبه اول شهرت يافت. دو نفر از بيعت كنندگان اين پيمان نيز بنى‌‌سلمه‌‌اى بودند.[12] در بيعت عقبه دوم كه يك‌‌سال پس از بيعت عقبه نخست روى داد و بر اساس آن بيعت كنندگان، حمايت خود را از پيامبر اعلام كردند و آنگاه هجرت از مكه به مدينه آغاز گرديد، 70 مرد و دو زن از مسلمانان يثرب حضور داشتند كه از اين بين 30 تن از مردان و يكى از آن زنان همگى از اعضاى بنى سلمه بودند.[13] در همان پيمان پيامبر براى مسلمانان يثرب نقيبانى تعيين كرد. تعيين دو نقيب براى بنى‌‌سلمه حكايت از رواج پرشتاب اسلام در آن قبيله داشت.[14]
بتهاى اين قبيله همگى به دست برخى جوانان سلمه‌‌اى شكسته شد[15] و تنها عمرو‌‌بن‌‌جموح بود كه قدرى مقاومت كرد و هر بار جوانان سلمه‌‌اى به بت او اهانت مى‌‌كردند تا آنكه عقيده‌‌اش را به آن بت از دست داد.[16]
پيامبر پس از حضور در يثرب در محله خزرجيان بنى نجار مستقر گرديد كه از محلّه بنى‌‌سلمه فاصله داشت.
در مسير حركت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) از قبا، برخى سلمه‌‌ايها تلاش كردند با تحريك شتر وى ايشان را به منازل بنى سلمه ببرند.[17] پس از تأسيس مسجد نبوى در آن محلّه، بنى‌‌سلمه تصميم گرفتند خانه‌‌هاى خود را بفروشند و به زمينهاى باير اطراف مسجد نقل مكان كنند تا از روابط بيشترى با پيامبر برخوردار باشند، از اين رو پيامبر به محلّه بنى سلمه رفت و ايشان را از اين اقدام منصرف ساخت و در عوض از ثواب گامهايى كه به سمت مسجد بر مى‌‌دارند سخن گفت.[18]
گفته شده: پيامبر به سبب موقعيت حساس و امنيتى بنى سلمه مايل نبود اين منطقه از سكنه تهى گردد.[19] مفسران ذيل آيه 12 يس/36 به اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 175
مسئله اشاره كرده‌‌اند و مراد آيه را ثبت گامهايى دانسته‌‌اند كه بنى سلمه از محلّه خود تا مسجد نبوى برمى‌‌دارند. «... و نَكتُبُ ما قَدَّموا و ءاثـرَهُم و كُلَّ شَىء اَحصَينـهُ فى اِمام مُبين».(يس/36،12)[20]
بنى سلمه افزون بر حضور در مسجد نبوى، مسجدى در محله خود تأسيس كردند كه معاذ‌‌بن‌‌جبل امامت آن مسجد را به عهده داشت.[21] معاذ‌‌بن جبل سلمى تبار نبود؛ اما از نظر نسبى قرابت فراوانى با بنى‌‌سلمه داشت و بسيارى منابع از او به عنوان عضو بنى‌‌سلمه ياد كرده‌‌اند.[22]
17 ماه پس از هجرت پيامبر، هنگامى كه ايشان به ديدن بنى‌‌سلمه رفته بود و در مسجد آنان در حال اداى نماز ظهر بود آياتى نازل شد و آنگاه مسلمانان در حالى كه ركعاتى از نماز‌‌ظهر را به جاى آورده بودند متوجه تغيير قبله شده، بقيه نماز را به سمت كعبه به جا آوردند، از اين رو اين مسجد از آن پس به مسجد ذوقبلتين (مسجد دو قبله) شهرت يافت.[23] آيه 144 بقره/2 در اين حادثه نازل شد: «قَد نَرى تَقَلُّبَ وجهِكَ فِى‌‌السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبلَةً تَرضها فَوَلِّ‌‌وجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ وحَيثُ ما كُنتُم فَوَلّوا وُجوهَكُم شَطرَهُ و اِنَّ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ لَيَعلَمونَ اَنَّهُ‌‌الحَقُّ مِن رَبِّهِم و مَا اللّهُ بِغـفِل عَمّا يَعمَلون».‌‌(بقره/2،144)[24]
اندكى بعد و در جنگ بدر 40 و اندى اعضاى بنى‌‌سلمه شركت كردند.[25] انصاريان حاضر در اين نبرد حدود 230 نفر بودند.[26] فردى كه عباس‌‌بن‌‌عبدالمطلب عموى پيامبر را به اسارت درآورد[27] و همچنين برخى از قاتلان ابوجهل[28] از بنى‌‌سلمه بودند. در نبرد احد بنى‌‌سلمه جانفشانى فراوانى از خود نشان دادند، چنان‌‌كه از ميان 70 و اندى شهداى نبرد‌‌احد، 43 تن (حدود 59 از بنى‌‌سلمه بودند[29]؛ همچنين در اين نبرد 40 تن از آنان زخمى شدند.[30] عمرو‌‌بن جموح از بزرگان اين قبيله و نيز عبدالله بن عمرو پدر جابربن عبدالله و يكى از نقباى بنى سلمه در اين نبرد شهيد شدند.[31] گفته شده كه بنى سلمه به سبب موقعيت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 176
جغرافيايى خود، در آغاز بر اثر ترس و نگرانى مدتى در همراهى پيامبر ترديد كردند؛ زمانى كه عبدالله بن اُبّى با 300 تن (حدود 30كل سپاه) از همراهان خود پيامبر را تنها نهاد، از اين رو مفسران در روايت مشهورى آيه 122 آل‌‌عمران/3 را در شأن ايشان و قبيله بنى‌‌حارثه (از اوس) دانسته‌‌اند كه از همين امر حكايت دارد: «اِذ‌‌هَمَّت طَـائِفَتانِ مِنكُم اَن تَفشَلا واللّهُ ولِيُّهُما وعَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنون».در اين آيه خداوند پس از اشاره به مجموعه‌‌هايى كه به هراس افتاده بودند از مؤمنان مى‌‌خواهد بر او توكل كنند.[32]
پس از نبرد احد پيامبر براى ترساندن سپاه قريش و جلوگيرى از بازگشت آنها به مدينه شمارى از سپاهيان را با خود همراه ساخت و غزوه حمراء‌‌الاسد را سامان داد. صرفاً كسانى مى‌‌توانستند در اين اعزام حضور داشته باشند كه در احد شركت كرده بودند. 40 تن از مجروحان بنى‌‌سلمه در اين اعزام شركت كردند، با اينكه چند‌‌تن از ايشان بيش از 10 زخم بر تن داشتند، از اين‌‌رو هنگامى كه پيامبر با آنان مواجه شد از خداوند براى بنى سلمه طلب آمرزش كرد.[33] (‌‌‌‌حمراء الاسد)
از مجموع 6 تن شهداى خندق دو تن سلمى بودند.[34] ايشان در محاصره بنى قريظه هم حضور داشتند، از اين رو پس از تقسيم غنايم بنى‌‌قريظه به‌‌4 سهم، يك سهم آن به سه قبيله خزرجى بنى‌‌سلمه، بنى زريق، و بنى حارث رسيد.[35] گزارشها حكايت از حضور قابل توجه بنى سلمه و بهره‌‌مند شدن ايشان از يك هجدهم غنايم خيبر در سال هفتم دارد.[36] پيامبر جبار بن صخر سلمى را مأمور اداره نخلستانهاى خيبر گردانيد.[37] از 15 شهيد نبرد خيبر نيز دو تن از بنى سلمه بودند.[38] يك سال پس از آن ايشان براى فتح مكه همراه پيامبر شدند و طبق درخواست پيامبر پرچمى ويژه خود داشتند كه در دست قطبة‌‌بن عامر بود.[39]
در سال نهم هجرى جد‌‌بن قيس، رهبر بنوسلمه از حضور در اعزام تبوك خوددارى كرد و تشويقهاى پيامبر در اين زمينه سودى نبخشيد. وى افزون بر اين ديگران را به ماندن فرا مى‌‌خواند.[40] در مقابل، منابع از برخى از اعضاى بنى سلمه ياد كرده‌‌اند كه بر اثر فقر و برخوردار نبودن از تجهيزات جنگى نمى‌‌توانستند در اين نبرد شركت كنند و به سبب محروميت از اين اعزام گريان بودند.[41] (توبه/9،92)، با اين حال
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 177
بنى‌‌سلمه در تبوك* حاضر بودند و پرچم آنان در اختيار معاذ‌‌بن جبل بود.[42]

منابع

الآحاد و‌‌المثانى؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ بحارالانوار؛ البداية‌‌و‌‌النهايه؛ تاريخ الامم و‌‌الملوك، طبرى؛ تاريخ‌‌خليفة بن خياط؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ‌‌مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير جوامع‌‌الجامع؛ التفسير الكبير؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ رجال الطوسى؛ سير اعلام النبلاء؛ السنن الكبرى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و‌‌الشمائل و‌‌السير؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحلى بالآثار؛ المصنف فى الاحاديث والآثار؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى‌‌التفسير والتأويل، بغوى؛ معجم‌‌البلدان؛ المغازى؛ وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى(صلى الله عليه وآله).
مهران اسماعيلى




[1]. المعارف، ص 81؛ جمهرة انساب العرب، ص 358 ـ 359.
[2]. الطبقات، ج 4، ص 83؛ معجم البلدان، ج 5، ص 88.
[3]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 201 ـ 202.
[4]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 78؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 203.
[5]. الاغانى، ج 17، ص 129 ـ 130.
[6]. الطبقات، ج 3، ص 619 ـ 620؛ اسدالغابه، ج 4، ص 93.
[7]. السيرة‌‌النبويه، ج 2، ص 316؛ عيون الاثر، ج 1، ص 224؛ بحار الانوار، ج 21، ص 193.
[8]. السيرة‌‌النبويه، ج 3، ص 338؛ رجال الطوسى، ص 28؛ تاريخ ابن خياط، ص 50.
[9]. السيرة‌‌النبويه، ج 3، ص 780 ـ 781؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 280.
[10]. الطبقات، ج 3، ص 571.
[11]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 86 ـ 87؛ الطبقات، ج 1، ص 219.
[12]. الطبقات، ج 1، ص 220.
[13]. الاحاد والمثانى، ج 3، ص 400؛ السيرة‌‌النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 317 ـ 318.
[14]. السيرة‌‌النبويه، ج 2، ص 304.
[15]. اسدالغابه، ج 1، ص 474؛ الاصابه، ج 1، ص 521.
[16]. السيرة‌‌النبويه، ج 2، ص 309 ـ 310؛ البداية والنهايه، ج 3، ص‌‌202.
[17]. وفاء الوفاء، ج 1، ص 260.
[18]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 77 ـ 78.
[19]. السنن الكبرى، ج 3، ص 64؛ المصنف، ج 2، ص 112.
[20]. جامع‌‌البيان، مج 12، ج 22، ص 184 ـ 185؛ مجمع‌‌البيان، ج 8، ص 653؛ التفسير الكبير، ج 26، ص 49.
[21]. المحلى، ج 4، ص 234؛ الاصابه، ج 3، ص 142.
[22]. اسدالغابه، ج 4، ص 376؛الاصابه، ج 6، ص 107 ـ 108.
[23]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 42؛ الطبقات، ج 1، ص 242.
[24]. تفسير بغوى، ج 1، ص 85 ـ 84؛ تفسيرقرطبى، ج 2، ص 101؛ جوامع الجامع، ج 1، ص 161.
[25]. الطبقات، ج 3، ص 423 ـ 443؛ المغازى، ج 1، ص 169؛ المحلى، ج 4، ص 234.
[26]. المغازى، ج 1، ص 157؛ الطبقات، ج 3، ص 420 ـ 443.
[27]. الاغانى، ج 4، ص 207؛ الطبقات، ج 4، ص 12؛ بحار الانوار، ج 19، ص 228.
[28]. اسدالغابه، ج 4، ص 381 ـ 382.
[29]. سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 251.
[30]. المغازى، ج 1، ص 335.
[31]. المغازى، ج 1، ص 306.
[32]. التفسير الكبير، ج 8، ص 220 ـ 221.
[33]. المغازى، ج 1، ص 335.
[34]. المغازى، ج 2، ص 496؛
[35]. المغازى، ج 2، ص 521.
[36]. المغازى، ج 2، ص 690.
[37]. البداية والنهايه، ج 4، ص 230؛ ج 7، ص 175.
[38]. المغازى، ج 2، ص 700.
[39]. الطبقات، ج 3، ص 578 ـ 579؛ اسدالغابه، ج 4، ص 205.
[40]. المغازى، ج 3، ص 993؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 181.
[41]. المغازى، ج 3، ص 994.
[42]. تاريخ دمشق، ج 2، ص 36.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تحليل علمي قصص قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تحليلي بر قصص قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : دراسات قرآنیة: أعلام القرآن الکریم

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  2:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آل‌عمران

آل‌عمران

اين واژه فقط يك باردرآيه 33 سومين سوره قرآن آمده؛ از اين رو، اين سوره به «آل‌عمران» موسوم شده است: «إِنَّ اللّهَ اصطَفى ءَادمَ و نُوحاً و ءَالَ إبرهيمَ وَ ءَالَ عمرنَ عَلَى العلَمين = همانا خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل‌عمران را بر جهانيان برگزيد.» (آل‌عمران/3،33) لغويان و مفسّران، براى كلمه «آل*» معانى گوناگونى چون خانواده، فرزندان، پيروان و شخص برشمرده‌اند.
مفسّران در اين كه عمران* در اين آيه نام چه كسى است، بر يك رأى نيستند. برخى او را عمران بن يصهربن قاهث‌بن لاوى بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، پدر موسى(عليه السلام)و هارون، و‌بعضى، عمران بن ماثان پدر مريم مى‌دانند كه وى از نسل سليمان‌بن‌داوود بن إيشا و همه از نسل يهودا ابن يعقوب‌بن اسحاق بن ابراهيمند. البتّه عهد عتيق موسى و هارون را پسران عمرام بن قهات مى‌داند.[78] گفته شده كه بين اين دو عمران، 1800 سال فاصله بوده است؛[79]البتّه بيش‌تر مفسّران بر اين باورند كه وى به ادلّه ذيل پدر مريم است: 1.‌در ادامه سوره آل‌عمران سخن از پدر، مادر و فرزند مريم [و نيز زكريا، متكفّل وى]است؛ پس مقصود از عمران در اين آيه نيز بايد پدر مريم باشد و اگر منظور، پدر موسى باشد، با آيات اين سوره تناسبى ندارد.[80] 2. آياتِ پس از آيه 33 به چگونگى برگزيدن آل‌عمران پرداخته و تكرار نام عمران در آيات بعد، مانند تكرار اسم در دو جمله است كه يكى بودن هر دو اسم را متبادر مى‌سازد و اگر مقصود از شخص دوم، غير از شخص اوّل باشد، موجب به اشتباه افكندن شنونده مى‌شود كه از كلام حكيم به دور است.[81] 3. در مواردى، از پدر مريم با نام عمران ياد شده؛ ولى در هيچ جاى از قرآن، از پدر موسى به عمران تعبير نشده است.[82] 4. اين آيه با آيه ديگرى كه درباره مريم و عيسى است، مطابقت شديد دارد: «وَ جَعَلنها وَ ابنَها ءَايَةً لِلعـلَمين». [83] (انبياء/21، 91) گفته شده مقصود از عمران در اين آيه و آيات بعد، پدر موسى مى‌باشد، زيرا كه ممكن است عمران، پدر موسى نيز دخترى به نام مريم داشته است، هم چنانكه در عهد عتيق نيز مريم خواهر موسى و هارون و هر سه از فرزندان عمرام به شمار آمده است.[84] پذيرفته نيست؛ زيرا آيات، از مريمى سخن مى‌گويد كه كفالت او را زكريا، پدر يحيى بر عهده داشته است و زكريا و يحيى هر دو در زمان عيسى مى‌زيسته‌اند[85] و به شهادت قرآن، پيش از آن، كسى به نام يحيى ناميده نشده بود. (مريم/19،7) در ضمن، مقصود از آل‌عمران، نمى‌تواند هر دو عمران باشد؛ زيرا نام عمران پدر مريم، دو بار در قرآن آمده و از عمران پدر موسى نامى برده نشده است. از سوى ديگر، فاصله آن‌ها حدود 1800 سال بوده كه با اين فاصله زمانى، بعيد به نظر مى‌رسد منظور هر دوى آن‌ها باشد.

آل‌عمران چه كسانى‌اند؟

از آن‌جا كه مفسّران، در معناى آل و مقصود از عمران، وحدت نظر ندارند، در معناى آل‌عمران نيز بر يك نظر نيستند و احتمال داده‌اند كه منظور، يكى از اين‌ها باشد: 1. عيسى و مريم كه اين قول مشهور است؛[86] 2. موسى و هارون؛ 3. مؤمنان به عيسى، زيرا آل به معناى پيرو نيز آمده است؛[87] 4. امام على(عليه السلام)زيرا نام پدر حضرت در تورات، عمران است؛[88] 5‌. پيامبران و امامان معصومى كه ازنسل عمران هستند؛[89] زيرا آنان را در آيه، برگزيدگان خداوند دانسته و اين وصف در همه خويشان ونزديكان صادق نيست؛[90] 6‌. شخص عمران، چنان‌كه در آيه 248 بقره/2 از شخص موسى و هارون، به آل تعبير شده است.[91]

نسبت آل‌عمران و آل‌ابراهيم:

براساس مباحث گذشته، چه عمران پدر مريم باشد يا پدر موسى و هارون، در هر صورت، جزو آل* ابراهيم است؛[92] زيرا آل ابراهيم، چه از طريق اسماعيل و چه از طريق اسحاق، شامل هر دو عمران و همه پيامبران و معصومان پس از ابراهيم نيز مى‌شود؛[93] چنان كه گروهى از مفسّران در تفسير «ذُرِّيَّةً بَعضُها مِن بَعض» (آل‌عمران/3، 34) گفته‌اند: همه پيامبران، از ذرّيّه آدم و بعد ذرّيّه نوح، سپس ذرّيّه ابراهيم هستند.[94] برخى نيز گفته‌اند:«ذُرِّيَّةً بَعضُها مِن بَعض» حال يا بدل از آل‌ابراهيم و آل‌عمران است؛ يعنى آن دو، يك ذرّيّه هستند كه بعضى (آل‌عمران) از بعضى ديگر (آل‌ابراهيم) هستند؛[95] امّا درباره اين كه چرا از آل‌عمران جداگانه نام برده شده با اين كه آل‌ابراهيم آن را دربردارد، سه احتمال وجود دارد: 1. براى آگاه كردن مخاطب به اين كه عيسى هم بشرى با كرامات بزرگ از ناحيه خداوند است و براى نبوّت برگزيده شده تا ادّعاى مدّعيانِ الوهيّت او را باطل كند.[96] 2. براى آگاه كردن مخاطب به شرف و منزلت آل‌عمران است؛ البتّه ذكر خاص پس از عام، لزوماً به معناى برترى بر ديگران نيست؛ زيرا خاتم انبيا، برترين پيامبران بوده و داخل در آل‌ابراهيم است.[97] 3. چون قرآن، پس از اين آيه، به تفصيل درباره دو فرد منسوب به عمران يعنى مريم و عيسى سخن گفته، نام آل‌عمران را جداگانه آورده است.[98]

چرا آل‌عمران برگزيده شدند؟

برخى مفسّران، از جمله «وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيم» در آيه 34 آل‌عمران/3 چنين استفاده كرده‌اند: خداوند كسانى را برمى‌گزيند كه در قول و عمل ثبات داشته باشند و چون آل‌عمران داراى اين ويژگى بودند، برگزيده شدند[99]. بعضى نيز گفته‌اند: مقصود اين است كه خداوند از گفتار و نيّت‌هاى قلبى آنان آگاه است و ملاكِ گزينش آل‌عمران از اين جهت است كه در گفتار، صادق، و‌در نيّت، پاك و خالصند؛[100] به هر حال، گزينش آن‌ها براساس ارزش‌ها و شايستگى‌هاى موجود در خود آنان بوده است؛ در غير اين صورت، انتخاب فردى در جاى‌گاه نبى، ترجيح بدون دليل است كه از خداوند حكيم محال‌است.[101]

چرا قرآن به فضايل آل‌عمران پرداخته است؟

برخى‌گفته‌اند: عقايد انحرافى يهود كه مى‌گفتند: ما فرزندان و دوستان خداييم و مسيحيان كه مى‌گفتند: مسيح پسر خدا است، موجب‌شد تا خداوند درابتداى آيه، فضايل پيامبران را نقل، و‌در پايان با جمله «وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيم» دروغ‌گويان در حقّ انبيا را تهديد كند.[102] بعضى نيز گفته‌اند: يادآورى امتيازهاى پيامبران گذشته، از جمله آل‌عمران، زمينه‌ساز ايمان اهل‌كتاب به پيامبر خاتم است؛[103] به ويژه كه يادآور مى‌شود: پيغمبر خاتم، از خاندان همان پيامبران پيشين است و امّت‌هاى آنان همگى مأمورند به پيامبرى كه آيين آن‌ها را تصديق مى‌كند، ايمان‌آورند.[104]

منابع:

انوارالتنزيل و اسرارالتأويل، بيضاوى؛ تفسير راهنما؛ الكتاب المقدس؛ التفسيرالكبير؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ الكشّاف؛ الفرقان فى تفسيرالقرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
محمدصادق يوسفى




[78] كتاب مقدّس، خروج، 6‌: 18 ـ 22.
[79] التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌24.
[80] الميزان، ج‌3، ص‌167.
[81] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌211.
[82] الميزان، ج 3، ص 167.
[83] همان.
[84] كتاب مقدّس، اول تواريخ، 5:29.
[85] بيضاوى، ج‌2، ص‌30.
[86] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌735.
[87] التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌24.
[88] روض‌الجنان، ج‌4، ص‌284.
[89] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌735.
[90] مجمع البيان، ج‌2، ص‌735.
[91] مجمع البيان، ج‌2، ص‌734.
[92] الكشّاف، ج‌1، ص‌354.
[93] الفرقان، ج‌3و4، ص‌103.
[94] الدر المنثور، ج‌2، ص‌180.
[95] بيضاوى، ج2، ص‌29؛ التفسيرالكبير، ج‌8‌، ص‌24.
[96] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌211.
[97] بيضاوى، ج‌2، ص‌29.
[98] الفرقان، ج3 و 4، ص103.
[99] بيضاوى، ج‌2، ص‌29.
[100] الميزان، ج‌3، ص‌168.
[101] راهنما، ج‌2، ص‌400.
[102] التفسير الكبير، ج 8، ص 25.
[103] راهنما، ج‌2، ص‌401.
[104] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌211.

 

جمعه 21 مهر 1391  2:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تجارة قریش فی القرآن و الشعر

تجارة قریش فی القرآن و الشعر

عبدالمتعال الصعیدی

للقرآن الکریم فی تجارة قریش فی رحلتی الشتاء و الصیف، آیة باهرة من آیاته التی لاتنفد علی توالی الایام، و نظرة خالف فیها نظرة الشعر الذی کان لسان العرب، وله من المنزلة ما کان له بینهم.
و کان لقریش قبل الاسلام رحلتان تجاریتان، رحلة بالشتاء الی الیمن، لان الیمن أدفأ، و رحلة بالصیف الی الشام، و قد ذکر عطاء عن ابن عباس أن السبب فی الرحلتین أن قریشاً کانت اذا أصابها مخمصة خرج الواحد منها هو و عیاله اذا اشتدت علیهم الی موضع خارج مکة، فضربوا خباء علی أنفسهم حتی یموتوا، الی أن جاء هاشم بن عبد مناف من أجداد النبی صلی الله علیه و سلم و کان سید قومه، و کان له ابن یقال له أسد، و کان له ترب من بنی مخزوم یحبه و یلعب معه، فشکا الیه الضر و المجاعة، فدخل أسد علی أمه یبکی، و أخبرها بأمر ربه من مخزوم و أسرته، فأرسلت الیهم بدقیق و شحم، ثم أتی ترب أسد الیه مرة أخری و شکا الیه من الجوع فأرسلت الیهم مثل ما أرسلت أولا فلمّا علم أبوه هاشم بذلک قام بقریش خطیباً، فقال: ((انکم أجدبتم جدباً تقلون فیه و تذلون، و أنتم أهل حرم الله و أشراف ولد آدم، و الناس لکم تبع)) .
فقالوا له: نحن تبع لک، فلیس علیک منا خلاف.
فجمع کل بنی أب علی الرحلتین، فی الشتاء الی الیمن، و فی الصیف الی الشام، فیذهبون الیهما للتجارات، فما ربح الغنی قسمه بینه و بین الفقیر، حتی صار فقیرهم کغنیهم، فجاء الاسلام و هم علی ذلک، حتی انه لم یکن فی العرب أکثر مالا، و لا أعز من قریش، و لهذا قال الشاعر فیهم:
الخالطین فقیرهم بغنیهم *** حتی یکون فقیرهم کالکافی
و قد کانت مکة خالیة من الزرع و الضرع، لانها کانت بواد غیر ذی زرع، فکان أشرافها یرتحلون للتجارة هاتین الرحلتین، و یأتون لانفسهم و لاهل بلدهم ما یحتاجون الیه من الاطعمة و الثیاب، و هم انما کانوا یربحون فی أسفارهم، لان ملوک النواحی و رؤساء القبائل کانوا یعظمونهم، و یقولون هم جیران بیت الله وسکان حرمه، وولاة الکعبة، حتی أنهم کانوا یسمّون اهل مکة اهل الله، فامتازوا بهذا علی غیرهم من العرب، لانهم کانوا یتخطفون من کل جانب، و یتعرض لهم فی نفوسهم و أموالهم، فلما نزل القرآن الکریم نوه بشأن هذه التجارة، و امتن علی قریش بهاتین الرحلتین، و لم یغض من شأنها حین انصرفت الیهما قبل الاسلام، و لم تعتمد علی الکسب الحرام الذی کانت العرب تعتمد علیه حین یغیر بعضها علی بعض للسلب و النهب، فیأکل القوی الضعیف و یستحل ماله و نفسه.
و کان تنویه القرآن بشأن هذه التجارة فی سورة خاصة بها، سماها سورة قریش، و هی من قصار السور، و فیها یقول جل شأنه:
((لایلاف قریش، ایلافهم رحلة الشتاء و الصیف، فلیعبدوا رب هذا البیت، الذی أطعمهم من جوع و آمنهم من خوف)) .
فامتن علیهم فی هذه السورة بایلافهم هذه التجارة، و قد کرر الایلاف مرتین اهتماماً به، فأطلقه أولا، ثم جعل المقید بدلا من ذلک المطلق، تفخیماً لامر ذلک الایلاف، و تذکیراً لعظیم المنة فیه، و الاقرب أن یکون قوله ((لایلاف قریش)) عاماً یجمع کل مؤانسة و موافقة کان بینهم، فیدخل فیه مقامهم و سیرهم و جمیع أحوالهم، ثم خص ایلاف الرحلتین بالذکر، لانه قوام معاشهم، و قد نبه بالایلاف الی أن من شرط السفر المؤانسة و الالفة، لانه أحوج الی مکارم الاخلاق من الاقامة.
و ما کان للقرآن الکریم أن ینظر الی اشتغال قریش بهذه التجارة غیر هذه النظرة، لانه حاء بدین ینهض بها و بالعرب جمیعاً، و ینقلهم من البداوة الی الحضارة، و من الامیة الی العلم و الحکمة، و من الفوضی الی النظام و الدولة و التجارة من أهم أرکان الحضارة، و لا غنی عنها فی قیام الدولة.
و أین من هذه النظرة الکریمة، نظرة الشعر الی هذه التجارة، حین ضاق شاعر قرشی من اشتغال قومه بها، و انصرافهم عن الاشتغال بالحروب التی کانت العرب تشتغل بها، فترفع من ذکر أبطال الحروب، و تبنی لهم ما تبنی من المجد، و لیس للتجارة مثل هذا الشأن.
و هذا الشاعر هو عبدالله بن الزّبعری من شعراء مکة، فقد هجا قومه قریشاً لاشتغالهم بهذه التجارة، فأصبح الناس یوماً بمکة، و علی باب الندوة مکتوب:
ألهی قصیّاً عن المجد الاساطیر *** و رشوة مثلها ترشی السفاسیر
و أکلها اللحم بحتاً لا خلیط له *** و قولها رحلت عیرٌ أتت عیر
فأنکر الناس ذلک، و قالوا: ما قالها الا ابن الزبعری، و أجمع علی ذلک رأیهم، فمشوا الی قومه بنی سهم، و هم بطن من قریش، و کان مما تنکر قریش و تعاقب علیه أن یهجو بعضها بعضاً، فقالوا لبنی سهم: ادفعوه الینا نحکم فیه بحکمنا قالوا: و ما الحکم فیه؟
قالوا: قطع لسانه.
قالوا: فشأنکم، و اعلموا و الله لا یهجونا رجل منکم الا فعلنا فیه مثل ذلک.
فأجمعوا علی تخلیته فخلوه، فقال له الناس و حملوه علی قومه: أسلمک قومک و لم یمنعوک، و لو شاءوا منعوک.
فقال:
لعمرک ما جاءت بنکر عشیرتی *** و ان صالحت اخوآنهالا ألومها
یودّ جناة الغیّ أن سیوفنا *** بأیماننا مسلولة لا نشیمها
و مذهب عبدالله بن الزبعری فی نظره الی اشتغال قومه بالتجارة هذه النظرة، وفی تمجید تلک البطولة الزائفة التی یکتسبها العرب فی اغارة بعضهم علی بعض من أجل السلب و النهب، کان مذهب غیره من شعراء العرب، و لقد غلوا فی ذلک الی أن مجدوا أعمال صعالیکهم، و لم یکونوا الا لصوصاً لا عمل لهم الا قطع الطریق، و نشر الخوف و الذعر بین الناس، و نهب أموالهم بالظلم و العدوان، و مما جاء من الشعر فی تمجید بطولتهم قول حاتم الطائی:
و لله صعلوک یساور همه *** و یمضی علی الاحداث و الدهر مقدماً
فتی طلبات لا یری الخمص ترحة *** و لا شبعة ان نالها عد مغنما
اذا ما رأی یوماً مکارم أعرضت *** تیمم کبراهن ثمّت صمّما
یری رمحه و نیله و مجنه *** و ذا شطب عضب الضریبة مخذما
و أحناء سرج فاتر و لجامه *** عتاد أخی هیجا و طرفاً مسوما
فذلک ان یهلک فحسنی ثناؤه *** و انعاش لم یقعد ضعیفاً مذمما
و کان من أمثل أولئک الصعالیک عروة بن الورد العبسی، و کان یقال له:
عروة الصعالیک، لجمعه ایاهم، و قیامه بأمرهم اذا أخفقوا فی غزواتهم، و لم یکن لهم معاش و لا مغزی، و کان عروة شاعراً من شعراء الجاهلیة، و فارساً من فرسانها و صعلوکاً من صعالیکها المعدودین المقدمین الاجواد، و هو القائل:
لحی الله صعلوکاً إذا جن لیله *** مضی فی المشاش آلفاً کل مجزر
یعد الغنی من دهره کل لیلة *** أصاب قراها من صدیق میسر(1) و لله صعلوک صفیحة وجهه *** کضوء شهاب القابس المتنور
و قد روی الاخفش عن ثعلب عن ابن الاعرابی قال: حدثنی أبو فقعس قال: کان عروة بن الورداذا أصابت الناس سنة شدیدة ترکوا فی دارهم المریض و الکبیر و الضعیف، و کان عروة بن الورد یجمع أشباه هؤلاء من دون الناس من عشیرته فی الشدة، ثم یحفر لهم الاسراب، و یکنف علیهم الکنف، و یکسیهم، و من قوی منهم - اما مریض یبرأ من مرضه أو ضعیف تئوب قوته - خرج، به معه فأغار، و جعل لاصحابه الباقین فی ذلک نصیباً، حتی اذا أخصب الناس و ألینوا و ذهبت السنة ألحق کل انسان بأهله، و قسم له نصیبه من غنیمة ان کانوا غنموها، قربما أتی الانسان منهم أهله و قد استغنی، و ضاقت حال عروة فی بعض السنین فقال:
لعل ارتیادی فی البلاد و بغیتی *** و شدی حیازیم المطیة بالرحل
سیدفعنی یوماً الی رب هجمة(1) *** یدافع عنها بالعقوق و بالبخل
فزعموا أن الله قیض له فی شتاء شدید ناقتین دهماوین، فنحر لعشیرته احداهما، و حمل متاعهم و ضعفاءهم علی الاخری، و جعل یتنقل بهم من مکان الی مکان، الی أن نزل بهم بموضع یقال له ماوان، فقیض الله له رجلا صاحب مائة من الابل، قد فر بها من حقوق قومه، و ذلک أول ما ألین الناس، فقتله و أخذ ابله و امرأته، و کانت من أحسن النساء، فأتی بالابل أصحاب الکنیف فحلبها لهم، و حملهم علیها، حتی اذا دنوا من عشیرتهم أقبل یقسمها بینهم، و أخذ مثل نصیب أحدهم.
و انه لجمیل من عروة أن یعنی بالمریض و الکبیر و الضعیف، و أن یسعی لهم فیما یقوم بحاجاتهم، ولکنه لا یحمد له أن یکون سعیه لهم بالتلصص و السطو علی أموال الناس، فمثل هذا هو الذی أضعف أمر العرب قبل الاسلام، و نشر الجوع و الخوف بینهم، فقل ما لهم، و انتشر الفقر بینهم، لانهم لم یهتدوا الی طرق الکسب الحلال، و هی الطرق التی تزید فی ثروتهم، و تنشر الغنی بین أفرادهم.
و اذا کان لعروة و أمثاله بطولة فی ذلک الغزو و النهب، فهی بطولة زائفة لا قیمة لها، و لا یصح أن تعد بطولة ترفع من قیمة صاحبها، ولکن جهل العرب بمقاییس البطولة الصحیحة قبل الاسلام، هو الذی أوقعهم فی الاعتداد بتلک البطولة الزائفة، و جلعهم یشیدون فی شعرهم بذلک المجد الزائف، حتی کان من عبدالله بن الزبعری أن عاب علی قومه قریش اشتغالهم بالتجارة، و هی طریق من طرق الکسب الحلال، و رکن من أرکان الحضارة بین الامم المتمدینة، و لم یحمله علی هذا الا أن التجارة جعلتهم یؤثرون حیاة السلم، و یجعلون حرمهم مکان أمن، فلم یکن بینهم أبطال رائفون مثل أبطال القبائل التی اعتمدت علی الغزو فی کسب العیش، لتخرب و لا تعمر، و تهدم و لا تبنی، و تنشر الفساد فی البر و البحر، و لیس وراء ذلک الا الهلاک المستأصل، و الخراب الذی لایبقی و لا یذر.
و اذا کانت تلک البطولة الزائفة قد وجدت کثیراً من الناس یعجبون بها بعد الاسلام، حتی روی أن ابن معاویة قال: لو کان لعروة بن الورد ولد لاحببت أن أتزوج الیهم، فانه لیعد من آیات القرآن أن یسلک - فیما امتازت به قریش علی غیرها - الطریق الصحیح، فینوه بتجارتها ذلک التنویة، بینما کان العرب من أقصی الجزیرة الی أدناها ینأون عنها، و یعتمدون فی الکسب علی وسائل غیرها تلائم طبیعتهم، المخیفة، و تناسب صحراءهم الموحشة، ولکنه کتاب الله الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید.

الهوامش

(1) فی روایة یعد الغنی من نفسه.
(1) الهجمة: المائة من الابل.
جمعه 21 مهر 1391  2:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قوم سبأ

قوم سبأ

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، سبأ، يمن، مأرب، سيل عرم ،بلقيس، سليمان، هدهد
"سَبأَ" در لغت عرب به معنی خریدن و در اصطلاح  نام مردی است که قبائل یمن همه از نسل او هستند و او "سَبَأ بن یشحب" است.[1]
گفته شده ده قبیله از قبائل عرب از ده فرزند او پدیده گشتهاند،[2] بنابراین تمام فرزندان و قوم سبأ به نام جدّشان نامیده شدهاند و بعد از این نامش به سرزمین آنها نیز منتقل شده است.[3]

موقعیت جغرافیایی قوم سبأ:

یمن در ناحیه جنوب غربی عربستان است، سرزمین قوم سبا در قسمت شرقی صنعاء (پایتخت یمن) قرار دارد و نام شهر پایتخت قوم سبأ "مأرب" بوده است. و این محدوده در زمانهای گذشته با تغییر دولتها، متغیر بوده؛ شاهان تبابعه و اصحاب اخدود از جمله این دولتها بودند.[4]
مردم باهوش این سرزمین در نقاط حساس، سدهای زیادی ساخته بودند که از همه مهمتر "سد مأرب" بود و مجاری مختلف در آن ایجاد کرده بودند که در اثر آن باغهای زیبا و کشتزارهای پر برکت در دو طرف مسیر رودخانه ایجاد شده بود.[5] سبائيان يا قوم سبأ و دو قوم ديگر (معينيان وحميريان) در تاريخ عربستان نقش مهمي داشتهاند، آنان نخستين قوم عربستان جنوبي بودند كه به آستانه تمدن گام نهادند.[6]

قوم سبأ در قرآن:

این کلمه تنها دو بار در قرآن آمده ( یکی در سورۀ سبأ که به سرزمین و نعمات و ناسپاسی و... قوم میپردازد و دیگری در سورۀ نمل که داستان حضرت سلیمان و هدهد و ملکه سبأ است):
« لَقَدْ كاَنَ لِسَبَإٍ فىِ مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌ  جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍ  كلُُواْ مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُواْ لَهُ  بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُور »[7]
« برای قوم سبأ در محل سکونتشان نشانهای (از قدرت الهی) بود، دو باغ (بزرگ و گسترده) از راست و چپ ( رودخانۀ عظیم و میوههای فراوان به آنها گفتیم ) بخورید و شکر او را به جا آورید شهری است پاک و پاکیزه و پروردگاری آمرزنده و مهربان.»
اين باغهاى به هم پيوسته كه در دو طرف نهر به وجود آورده بودند، به قدرى پر بركت بود كه‏ در تواريخ آمده اگر كسى سبدى بر روى سر مى‏گذاشت و در فصل ميوه از زير درختان عبور مى‏كرد آن قدر ميوه در آن مى‏ريخت كه بعد از مدت كوتاهى سبد پر مى‏شد! نشانه بزرگی که در این آیات به آن اشاره شده است تبدیل شدن سیلها به عنوان عامل ویرانی، به مهمترین عامل عمران و آبادانی است.[8]
وفور نعمت آميخته با امنيت محيطى بسيار مرفه براى زندگى پاك، آماده ساخته بود، محيطى مهيا براى اطاعت پروردگار، و تكامل در جنبه‏هاى معنوى، اما آنها قدر اين همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند و به كفران نعمت مشغول شدند، به فخر فروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.[9]
«فَقَالُواْ رَبَّنَا بَاعِدْ بَين أَسْفَارِنَا وَ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ
فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَ مَزَّقْنَاهُمْ كلُ‏َّ مُمَزَّقٍ
إِنَّ فىِ ذَالِكَ لَآيَاتٍٍ لِّكل‏ِّ صَبَّارٍ شَكُور »[10]
« ولی گفتند: پروردگارا میان سفرهای ما دور بیفکن (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیا سفر کنند و به این طریق) آنها به خویشتن ستم کردند و ما آنان را داستانهایی برای عبرت دیگران قرار دادیم و جمعیتشان را متلاشی ساختیم.»
اين درخواست احمقانه نشانه تنگ نظري اغنياء نسبت به فقراء بود آنها نميخواستند افراد كم درآمد مانند ثروتمندان با آسايش و بدون زاد و توشه سفر كنند.
«إِنَّ فىِ ذَالِكَ لَآيَاتٍٍ لِّكل صَبَّارٍ شَكُور» يعنى در اين داستانها كه از قوم سبا نقل كرديم، اندرزها و آيت‏ها است، براى هر كسى كه در راه خدا صبر بسيار داشته باشد، و شكرش در برابر نعمتهاى بى شمار خدا نيز زياد باشد، و از شنيدن و خواندن اين آيات استدلال كند بر اينكه بر انسان واجب است كه پروردگار خود را از در شكر، عبادت كند، و نيز بر اينكه در ماوراى اين زندگى، روز بعثى هست، كه در آن روز زنده مى‏شود و به خاطر اعمالش مجازات مى‏شود.[11]

سرانجام قوم ناسپاس سبأ:

ناسپاسي و حسادت اين قوم مرفه باعث شد تا گرفتار عذاب الهي شوند.
آنچه باعث انحطاط تمدن عربستان جنوبی گردید، شکسته شدن سد مشهور "مأرب" بود که باعث جاری شدن آب زیاد آن به سرزمین سبأ شد. آباديها و باغها و قصرها را ويران نمود و سرزمين آباد آنها تبديل به بياباني خشك و بي آب و علف گرديد و تنها چند درخت "اراك" و "شوره گز" و "سدر" به جاي ماند.[12]
قرآن از این سیل به «سیل عَرِِِم» یاد می کند:
«فَأَعْرَضُواْ فَأَرْسَلْنَا عَلَيهِْمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنَاهُم بجَِنَّتَيهِْمْ جَنَّتَينْ‏ِ ذَوَاتىَ‏ْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شىَ‏ْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ. ذَالِكَ جَزَيْنَاهُم بِمَا كَفَرُواْ  وَ هَلْ نجازِى إِلَّا الْكَفُور »[13]
«و ما سیل ویرانگر را بر آنان فرستادیم و دو باغ پر برکتشان را به دو باغ بی ارزش با میوه های تلخ و درختان شوره گز و اندکی درخت سدر مبدل ساختیم این کیفر را به خاطر کفرانشان به آنها دادیم.»
«عَرِم» به معنى خشونت و كج خلقى و سختگيرى است، و توصيف سيلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ويرانگرى آن است.[14]‏
برای این لفظ معانی دیگری نیز ذکر شده است از جمله:
1.    «عرم» سيل بنيان كنى است كه قابل تحمّل و طاقت نيست.[15]
2.    موشهایی که سد را سوراخ کردند و باعث ویران شدن آن شدند.
3.     اسم سد
4.    اسم مكان
5.    باران شديد[16] و...
به هر حال در اثر ويرانی اين سيل شديد قبیلههای سبأ به مکانهای دیگری مهاجرت کردند و این پراکندگی در میان اعراب ضرب المثل شد.
* * * *
واقعهای دیگر، قسمتی از داستان مربوط به حضرت سلیمان و ملکه سبأ است که در سورۀ نمل بیان شده، از این آیات بدست میآید که این قوم دارای حکومت بودهاند و زنی بر آنها سلطنت داشته است، قرآن از زبان هدهد چنین میگوید :
« إِنىّ‏ِ وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ
مِن كُلّ‏ِ شَى‏ْءٍ وَ لهََا عَرْشٌ عَظِيم‏ »[17]
«من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مى‏كند، و همه چيز در اختيار دارد، و (به خصوص) تخت عظيمى دارد »
نام ملکه سبأ را "بلقیس بنت شراحيل" ‏ذکر کردهاند.[18] بلقیس دارایی عظیمی داشته است و به نقل قرآن او و قومش آفتاب پرست بودهاند:
« وَجَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّن لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُون »‏[19]
«او و قومش را ديدم كه براى غير خدا( خورشيد) سجده مى‏كنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده و آنها را از راه بازداشته و از اين رو هدايت نمى‏شوند!»
حضرت سلیمان(ع) بر او پیامی میفرستد و او را به تسلیم شدن فرا می خواند،[20] بلقیس بعد از مشورت با اشراف و بزرگان،[21] ابتدا برای آزمودن سليمان(ع) هدایایی میفرستد تا پیامبر بودن او برایش آشکار شود،[22] سليمان(ع) به جای پذیرفتن هدایا، آنها را تهديد به فشار نظامى مى‏كند.[23]
ادامه داستان آوردن تخت بلقیس نزد سلیمان،[24] سپس حضور ملکه سبأ در قصر پیامبر خدا و به خدا ایمان آوردن ملكه سبأ است.[25]

سرانجام كار ملكه سبأ:

آنچه در قرآن مجيد پيرامون ملكه سبأ آمده همان مقدار است كه در بالا خوانديم، سرانجام ايمان آورد و به خيل صالحان پيوست، اما اينكه بعد از ايمان به كشور خود بازگشت و به حكومت خود از طرف سليمان ادامه داد، يا نزد سليمان ماند و با او ازدواج كرد، يا به توصيه سليمان با يكى از ملوك يمن كه به عنوان "تبع" مشهور بودند پيمان زناشويى بست، در قرآن اشاره‏اى به اينها نشده است.[26]
آنچه در تواریخ نقل شده این است که سلیمان(ع) وارد سرزمین سبأ می شود و با بلقیس ازدواج میکند.[27] و سرزمین تحت سلطه سلیمان(ع) از حجاز تا یمن و محدوده سبأ و مأرب گسترش مییابد.[28]

پی نوشت ها:

[1] - ابن منظور، لسان العرب، بیروت‏، دار صاد،ر1414 ق، سوم، ج1 ،ص93
[2] - صدر حاج سید جوادی، احمد ودیگران؛ دایرةالمعارف تشیع، تهران، شهیدسعید محبی، 1381ش، ج9 ،ص51
[3] - مکارم شیرازی، ناصر و دیگران؛ قصههای قرآن بر اساس تفسیر نمونه، تدوین حسین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1381ش، ص 508
[4] - مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی کلمات القرآن، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1360ش ،ج5 ،ص12
[5] - مکارم شیرازی، ناصر و ديگران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374 ش،اول، ج18، ص 67
[6] - خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامۀ قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج 2، ص 1182
[7] - سبأ/15 (ترجمۀ آیات از آیت الله مکارم شیرازی میباشد)
[8] - تفسير نمونه‏، پيشين ،ج18 ،ص58
[9] - همان، ص68
[10] - سبأ/19
[11] - طباطبايي،محمد حسين؛ تفسير الميزان،ترجمه محمد باقر موسوي همداني،قم،انتشارات اسلامي ،1374ش،پنجم،ج16،ص551
[12] - قصه های قرآن بر اساس تفسیر نمونه، پيشين، ص508
[13] - سبأ/ 17-16
[14] - تفسيرنمونه، پيشين، ج18، ص59
[15] - طبرسي، فضل بن حسن؛ تفسير مجمع البيان ،ترجمه گروهي از مترجمان، تهران، فراهانى‏ ،1360 ش،‏ اول ،ج 20،ص245
[16] - لسان العرب، پيشين،ج12، ص394
[17] -  نمل/23
[18] - فيض كاشانى، ملا محسن؛ تفسير الصافى، تحقيق حسين اعلمى،‏ تهران، الصدر، 1415 ق‏، دوم‏،ج4، ص64 - مجمع البیان، پیشین ،ج18، ص98
[19] - نمل/24
[20] -سبا /31
[21] - سبا / 32
[22] - سبا /35
[23] - سبا / 37
[24] - سبا / 43- 38
[25] - سبا /44
[26] - تفسیر نمونه،پیشین، ج15، ص484
[27] - دهخدا، علی اکبر؛ لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1377ش ،دوم، ج 4 ،ص 4968
[28] - التحقیق، پيشين،ص13

 
جمعه 21 مهر 1391  2:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راز بعثت پیامبران (3): سرانجام فساد و لجاجت

راز بعثت پیامبران (3): سرانجام فساد و لجاجت

علی اکبر حسنی

"از آنجائیکه هر پیامبر علاوه بر دعوت به خداشناسی و زدون شرک‏ برای هدایت افکار محیط و مبارزه با آلودگی خاص مردم آن ناحیه‏ نیز مبعوث می‏شد.تا با انذار و تهدید انحراف اخلاقی و اجتماعی و سیاسی محیط را نیز همانند انحراف فکری و اعتقادی و عبادی،بزدایند
و اینک داستان قوم عاد و پیامبرشان را بررسی می‏کنیم

سرزمین قوم عاد

بهترین راه بررسی زندگانی پیامبران و محکمترین سند تاریخی آن،بررسی‏ آیات قرآن درباره آنان است.
از قرآن چنین می‏فهمیم که محل سکوت‏"قوم عاد"در سرزمین‏"احقاف‏" بوده است و در آنجا در ناز و نعمت و ثروت در کمال قدرت،زندگی می‏کردند.چنانکه‏ قرآن می‏فرماید
"و اذکر اخا عادا اذا نذر قومه بالاحقاف‏"
1بیادآور(پیامبر)برادر قوم عاد را که در سرزمین احقاف قوم خویش را بیم می‏داد.
قرآن طبق روال همیشگی خود به کلیات می‏پردازد و جزئیات مکان زندگی آنان‏ را دقیقا تعیین نمی‏کند بلکه از روایات و تاریخ چنین برمی‏آید که احقاف در میان‏ "یمن‏"و"عمان‏"و"حضرموت‏"واقع بوده است.

زراندوزی و فساد

قوم عاد همواره به عیش و نوش پرداخته و فساد و خوشگذرانی،و اسراف و پایمال‏کردن حقوق ضعیفان و الحاد و کفر توام با زراندوزی و به دست آوردن ثروت از راههای حرام،از ویژگیهای این قوم بود و آنان هرگز نمی‏خواستند دربارهء آفریدگار این همه نعمتها،فکری کنند و شکر و سپاس و نعمت‏ها و خالق آنها را بجا آورند!ولی‏ در عوض در برابر بتها و خرافه‏ها،تسلیم بودند و خضوع و خشوع می‏کردند!هنگام‏ نعمت به پیشگاه،بت،سجده می‏کردند و در گرفتاریها از بت‏ها مدد می‏خواستند..!!
کاخها و باغهای بهشت‏گونه می‏ساختند و می‏پنداشتند که برای همیشه،در زمین،جاویدان بود.
قرآن کریم می‏فرماید"آیا نمی‏بینی که خداوند با قوم عاد چه کرد آنان ارمها و کاخهائی با ستون محکم و...داشتند.2

معبودهای باطل

قوم عاد خدایان متعددی را پرستش می‏کردند،و مشهورترین بتهای آنان را "صداء"،"صمود"،"هباء"نام برده‏اند3

رسالت حضرت هود

علاوه بر فساد عقیده و انحراف فکری و اخلاقی،شکاف طبقاتی در میان این‏ مردم،فراوان مشاهده می‏شد و ستمکاران و جباران آنان همواره ضعفاء و مستضعفان را استعمار و استثمار می‏کردند.این فشار و شکاف فوق‏العاده بود.
قوم عاد دارای یازده قبیله بوده و نیز از دو طبقه تشکیل می‏شدند که به‏ "عاد اولی‏"و"عاد ثانیه‏"مشهور بودند.خداوند برای نجات طبقات محروم و ستمدیده این قوم و هدایت آنان و تهذیب و پاکسازی محیط از فساد و آلودگی و ساختن‏ انسانهای مومن و خداشناس،پیامبری را برای آنان مبعوث کرد.چنانکه می‏فرماید
"و الی عاد اخاهم هودا قال یا قوم اعبدوا الله،مالکم من اله غیره فلا تتقون‏"
4 جالب اینکه خداوند رمز رسالت پیامران را،دوستانه و برادرانه توصیف می‏کند و با تعبیر"اخاهم‏"راز و رمز مردمی بودن پیامبران را گوشزد می‏سازد و می‏رساند که‏ پیامبران برخاسته از متن توده‏ها و ملت‏های محروم بودند.از همان ملت و از همان‏ قوم بار رسالت رهبری را بدوش می‏کشیدند،چنانکه قرآن در این باره می‏فرماید
"هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم‏ الکتاب و الحکمه...
او(خداوند)کسی است که پیامبران را از مردم عادی مبعوث می‏کند تا آیات‏ الهی را برای آنان بخواند و آنانرا از آلودگی پاک و پیراسته سازد و به آنان کتاب و حکمت و دانش بیاموزد..."5
و این خود بزرگترین امتیاز رسولان الهی است.
حضرت هود ماموریت خویش را ابلاغ کرد.قرآن می‏فرماید"بیادآور(هود) برادر قوم عاد را هنگامی که قوم عاد در احقاف هشدار داد و انذار و تنبه پیامبران‏ گذشته را یادآور شد..."
او فرمود،"جز خدای یگانه را پرستش نکنید.من بر شما از عذاب بزرگی‏ می‏هراسم‏"(احقاف 21)
و نیز یادآور شد که‏"خدائی جز خدای یگانه نیست و اینکه بتها را خدا پنداشته‏اند.جز یک تهمت و افتراء چیزی نیست.(سوره هود آیه 5)
هود در نصایح و دلسوزی و هدایت و راهنمائی قوم،نهایت اخلاص را رعایت‏ کرد و زیان افکار و رفتار ناشایست آنان را گوشزد ساخت.ولی قوم عاد مثل همه مترفان و خوشگذرانها نه تنها گوش به ارشاد و راهنمائیش ندادند بلکه راه عناد و لجاج را پیش‏ گرفتند و او را دروغ‏گو و سفیه پنداشتند و با دروغ و تهمت مانع ایمان دیگران شدند "ملاء"3کافر گفتند ما جز سفاهت و بی‏خردی در تو نمی‏بینیم و ظن ما بر آن است که‏ تو دروغ می‏گوئی‏"آنحضرت فرمود من سفیه نیستم بلکه پیامبری هستم که از سوی خدا و پرودگار جهان به سوی‏ شما فرستاده شدم و رسالت و پیام پروردگارم را به شما ابلاغ می‏کنم و من برای شما ناصح‏ امین و دلسوز هستم..."6
داستان هود با این قوم لجوج بسیار طولانی است و قرآن در دهها آیه آنرا بگونه‏ای فشرده بازگو کرده است.
اما در هر حال قوم عاد که می‏گویند در حدود یازده قبیله نیرومند بودند، حاضر نشدند دست از افکار خرافی و عقاید پدران خویش بردارند و به آزار و اذیت‏ پیامبر دلسوز پرداختند و بر کفر و شرک خویش افزودند لیکن این پیامبر،بسان طبیب‏ دلسوزی می‏خواست به هر وسیله‏ای که باشد این بیماران مشرف به مرگ را نجات دهد ولی همین بیماران!!در پاسخ خدمات و راهنمائی پدرانه او به صورتش جنگ می‏انداختند و با آزار و اذیت او را از خود می‏راندند.
سرانجام هود از ترس عذاب الهی که عکس‏العمل رفتار زشت و ناشایست هر قوم‏ و ملتی است،آنان را به توبه فراخواند و گفت
"یا قوم استغفروا ربکم ثم توبوا الیه، یرسل السماء علیکم مدرارا"
(هود آیه 52)از خداوند طلب مغفرت کنید و به سوی خدا بازگردید.ولی لجاجت و عناد آنان زیادتر می‏شد تا آنجا که اصرار داشتند که نه‏تنها گفتار ترا نمی‏پذیرفتیم و از بت‏پرستی دست برنمی‏داریم بلکه اگر راست می‏گوئی آن‏ عذاب موعود را برما وارد سازد حضرت هود به ارشاد و راهنمائی ادامه داد چنانکه‏ قرآن می‏فرماید"...شما تعجب می‏کنید از اینکه از پروردگار شما رسالت(و ذکری)به فردی از شما نازل شود که شما را(از عذاب الهی)هشدار دهد!و بیادآورید که خداوند شما را پس از هلاکت قوم نوح،خلیفه و وارث زمین قرار داد و خلقت(و قدرت)شما را توسعه داد،نعمتهای الهی را بیادآورید،شاید رستگار شوید..."7

عذاب الهی،عکس‏العمل عنادو طغیان و لجاجت

روزبروز بیدینی شدت می‏گرفت و بر آزار و اذیت هود افزوده می‏شد،تا روزی‏ که ابر غلیظی از دور مشاهده کردند پنداشتند باران نافعی برای کشت و زرع آنان خواهدآمد.ولی‏"هود"هشدار داد که این همان عذاب الهی است که در آمدنش شتاب‏ می‏کردید تا دیر نشده است بخدا بازگردید...
این پند نیز در آنان اثر نکرد و باد شدت گرفت وسایل زندگی و گله‏ها و احشام آنان را به هوا پرتاب کرد.
آنان بخانه‏هایشان که بسان دژهای مستحکم از سنگهای یکپارچه بود،پناه‏ بردند و درها را محکم بستند ولی هفت شبانه روز این عذاب(ریح صرصر)طوفان و باد بسیار سرد و شدید2ادامه داشت و تمام آثار آنان نابود شد و حضرت هود و پیروانش‏ به حضرموت بازگشتند و بقیه عمر را در آنجا زندگی می‏کرد.
از داستان هود پیامبر و قوم عاد،چنین می‏آموزیم‏
1-علاقه به ثروت و مال و غرور در اثر قدرت و توانائی جسمی و مادی سبب‏ عناد و لجاجت و فساد و آلودگی است و عامل مهم نابود و هلاکت اقوام و ملتهاست.
2-عبرت نگرفتن از سرگذشت شوم اقوام گذشته(مثل قوم نوح و...)و تکرار عوامل هلاکت آنان سبب نابودی قوم عاد شد.
3-پیامبران الگوی صبر و بردباری و متانت و اخلاق می‏باشند و با اینکه هود را دیوانه و سفیه خواندند و با اینکه خود شایسته سفاهت واقعی بود و گمراه‏ترین و سفیه‏ ترین مردم بود حضتر هود مقابله به مثل نکرد و در نهایت ادب و اخلاق فرمود"لیس بی‏سفاهه‏"(من سفیه نیستم)و این نمایانگر اخلاق عظیم او است که باید سرمشق قرار گیرد.
4-از گفتار قوم عاد می‏فهمیم تقلید کورکورانه از پدران،آزادی فکر و اندیشه را از آنان سلب کرده بود و حاضر به شنیدن گفتار حق و راهنمائی دلسوزانه هود نبودند!!
5-نابودی پناهگاه محکم و دژهای سنگی قوم عاد در برابر اداره الهی، می‏رساند که جز خداوند،پناهنگاه مطمئنی وجود ندارد
"ولا عاصم الیوم الا الله‏"
. و همه پناهگاهها حتی پناهگاه اتمی و...کافران،در برابر قدرت خدا،بسان خانهء عنکبوت است که به تعبیر قرآن سست‏ترین خانه‏ها است
فان اوهن البیوت لبیت‏ العنکبوت لو کانو یعلمون...

پی نوشت ها:

(1)-احقاف آیه 21
(2)-فجر آیه 6 و 7 ابن خلدون منکر شهر و بهشت عاد شده است و آنرا افسانه میخواند و ارم را بمعنی قبیله می‏گیرد نه شهر.ولی برخی از باستانشناسان،مکان ارم را در کوه‏ رم که در 25 مایلی بطرف شرق‏"عقبه‏"است می‏دانند و آثار جاهلی قدیمی و مهمی، نیز کشف کرده‏اند.

?? ?? ?? ??
جمعه 21 مهر 1391  2:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چشم اندازی بر سرگذشت قوم عاد

چشم اندازی بر سرگذشت قوم عاد

رضا سعادت نیا

در شماره‌های قبل به سرگذشت قوم قدرتمند و استثنائی عاد پرداختیم و با طرح آیاتی از قرآن کریم با بخشی از مفاسد و ظلم و طغیانگری این قوم مغرور و سرکش آشنا شدیم و نیز قسمت‌هایی از نصایح پیامبر بزرگ خدا حضرت هود (علیه‌السلام) خطاب به عادیان را که بیانگر سنت‌های لایتغیر الهی در رابطه با امت‌ها و جوامع بود را مورد مطالعه قرار دادیم و در این رابطه ذیل (آیه 52) سوره مبارکه هود قسمتی از بیانات ارزشمند علامه طباطبائی (ره) در رابطه با تأثیرگذاری اجزاء عالم بر یکدیگر و رابطه تفاعلی و ارگانیزم بین آنها را مطرح نمودیم و به این نتیجه رسیدیم که امت‌ها از این قانون مستثنی نیستند و حوادث عالم بی‌ارتباط و بیگانه با اعمال آدمی نیست و بازتاب فساد یک امت طبق سنت الهی به خودش برمی‌گردد. سپس به عکس‌العمل شدید عادیان در مقابل نصایح دلسوزانه، حکیمانه و طبیبانه هود (ع) و نوع معجزه او پرداختیم و اکنون آخرین قسمت، که مربوط است به سرانجام شوم ودردناک این قوم را مطرح می‌نمائیم.
- (آیه 57) سوره مبارک هود آخرین سخن و اتمام حجت هود به عادیان مشرک است که معتقد بودند بین انسان و خدا رابطه مستقیمی نیست و این بت‌ها هستند که وسایط فیضند و در گرفتن و رساندن آن از خدا به انسان مستقلند «فان تولوا فقدابلغتکم ما ارسلت به الیکم»(1)

• آخرین سخن و اتمام حجت، به عادیان:

«شما اگر از توجیه روبرگردانید، من وظیفه‌ام را ایفا کردم، چون رسالتم این بود که پیام توحیدی خداوند را به طور مستدل، با شما در میان بگذارم و نیز از این جهت که داعیه رسالت دارم، برای شما معجزه‌ای اقامه کنم. کار من در هر دو مورد، تمام شد، یعنی حجت بالغه حق را ایفا کردم، و اگر شما بعد از تمامیت حجت برگردید، خداوند وسایل رفاهی را از شما گرفته، زمین را از لوث شما پاک خواهد کرد و عده‌ای دیگر را خلیفه و جانشین شما قرار خواهد داد و کاری هم از شما ساخته نیست تا مانع از بین رفتن خود یا راادع جایگزین شدن دیگران گردید، زیرا همه چیز تحت حفاظت حق است وچیزی نیست که مستقل از خدا یا متمرد در برابر او باشد و شما چگونه می‌توانید در برابر اراده خدا بایستید و آسیبی به اراده حق برسانید «ولا تضرونه شیئاً».(2)
همه سخنان انبیای عظام در باره معارف الهی مستدل است و هرگاه مطلبی در آیه‌ای ذکر می‌شود، در پایان همان آیه سند آن مطلب هم که اسمی از اسمای حسنای خدای سبحان است آورده می‌شود، که نشانه آن است که خداوند با آن اسماء، امور جهان را انجام می‌دهد و این کارها بر اثر ظهور آن اسمای خاصه است و برای هر اسمی مظهر خاصی است که اجرای مقتضای همان اسم را عهده‌دار است (انَّ ربی علی کل شیء حفیظ).(3) ویژگی حفیظ مطلق آن است که احدی قدرت آسیب رساندن به او یا دیگران را بدون اذن وی ندارد، یعنی هم در محفوظ ماندن خود به چیزی نیازمند نیست و هم در صیانت دیگران.(4)

• آنگاه که عذاب حتمی شد:

عادیان نه تنها در برابر آخرین اتمام حجت‌های هود (ع) تمکین ننمودند بلکه با وقاهت تمام سخن گفتند که هر نوع امیدی از هدایت آن روح‌های فرو رفته در غرور و پلیدی ناامید می‌شد، آنها گفتند «فأتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین» «پس اگر راست می‌گوئی آنچه را (از بلا و عذاب الهی) به ما وعده می‌دهی بیاور»(5)
هنگامی که سخن به اینجا رسید و آخرین حرف خود را که نشانه امتناع کامل از قبول دعوت هود بود زدند و او به کلی از هدایت آنان مأیوس شد به آنها گفت: اکنون که چنین است بدانید عذاب و کیفر و خشم خدا بر شما مسلماً واقع خواهد شد (قال قد وقع علیکم من ربَّکم رجسٌ و غضب).(6 و7)
همانگونه که ملاحظه می‌شود در آیه مذکور خبر عذاب با فعل ماضی آمده «واقع شد» در حالیکه عذاب الهی در زمان آینده، بر عادیان واقع می‌شود و این حکایت از محقق الوقوع بودن آن دارد، چرا که «کلام خدای متعال مجرد از زمان ماضی، حال یا آینده است و هنگامیکه می‌گوید «وقع علیکم» گویا آن، فعلاً حادث شده چرا که احدی توان ممانعت از قضاء خدا را ندارد.»(8)

• سنت عذاب استیصال:

به هرحال، عذاب استیصال که یک سنت الهی است شامل حال عادیان شد و ما در سرانجام آنها شاهد تحقق این سنت الهی هستیم که آیاتی از قرآن همچون آیه 15 از سوره مبارکه اسراء اشاره به آن دارد «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً» «وما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم (تا وظایفشان را بیان کند)».(9)
سنت الهیه جاریه در امم گذشته بر این بوده که هیچ امتی را عذاب نمی‌کرده مگر بعد از آن که رسولی به سوی‌شان بفرستند و او ایشان را از عذاب خدا بترساند… خدا به رحمت واسعه و عنایت کامله‌اش یک عذاب را که همان عذاب استیصال دنیوی باشد مقید تقیدی کرده و آن این است که بعد از بعثت رسول و انذار او باشد، هر چند می‌توانست این قید را در کار نیاورد، ولکن به خاطر رحمت و رأفتش به زبان رسولش بندگانش را تا نهایت درجه موعظه نموده و حجت را بعد از تمام شدنش تمامتر می‌کند، آن وقت اگر باز هم به گمراهی خود ادامه دادند عذاب را می‌فرستد… .
بنابراین آیه شریفه، همانطور که ملاحظه می‌شود در مقام این نیست که حکم عقل را که می‌گوید: «عقاب بدون بیان جایز نیست» امضاء کند، بلکه کاشف از اقتضایی است که عنایت و رحمت خداوندی دارد، و آن این است که هیچ قومی را (هرچند مستحق عذاب باشند) به عذاب استیصال دچار نکند مگر بعد از آن که رسولی به سوی آنها گسیل بدارد تا حجت را برایشان موکد و تمامتر نموده و با بیابان‌های پی‌درپی گوشزدشان کند.(10)

• سرانجام رویارویی با آیات حق:

سرانجام همانگونه که هود (ع) وعده تحقق عذاب خداوند را به عادیان سرکش داده بود این عذاب محقق شد. خداوند در چند سوره عذاب آن تبهکاران که به وسیله تندبادی توفنده، و وحشتزا صورت گرفت را تصویر نموده. در سوره هود آمده: «ولما جاء امرنا نجینا هوداً والذین امنوا معه برحمةٍ منا ونجیناهم من عذاب غلیظ» «هنگامیکه فرمان ما رسید (هود» و کسانی را که به او ایمان آورده بودند، به رحمت خود نجات دادیم، و آنها را از عذاب شدید رهایی بخشیدیم».(11)

• سنت یاری و نجات پیامبران و مؤمنان:

در آیه فوق قبل از بیان و چگونگی عذاب قوم عاد نجات و رهایی و مصونیت هود و همه کسانی که به او ایمان آورده بودند مطرح می‌شود چرا که خداوند حکیم و عادل است و سنت او چنین است که در هنگام عذاب استیصال بی‌گناهان و مؤمنان را نجات دهد به گونه‌ای که کوچکترین آسیبی به آنان نرسد و نجات مؤمنان از عذاب استیصال بعضاً در دیگر امت‌های هالکه هم صریحاً بیان شده. چنانکه در داستان نوح (ع) می‌بینیم قبل از آنکه طوفان فرا رسد ایمان آورندگان به فرمان الهی سوار بر کشتی نجات می‌شوند و یا در داستان قوم لوط (ع) ساعاتی قبل از نزول عذاب فرمان حرکت و بیرون رفتن از شهر برای لوط و اهل او صادر می‌شود.

• توصیف عذاب عادیان در سوره قمر:

اما در سوره قمر ضمن چند آیه کوتاه، پرمعنا و عبرت‌انگیز سرانجام غمبار همان‌هایی که می‌گفتند «من اشدّ مَنّا قوه» بیان شده تا درسی برای همه انسان‌ها و جوامع در طول تاریخ باشد. در آیه 18 آمده:
«کذبت عادٌ فکیف کان عذابی و نذر» «قوم عاد (نیز پیامبر خود را) تکذیب کردند اکنون (ببینید) عذاب و انذارهای من چگونه بود؟»(12)
«ما تندباد و حشتناک و سردی را در یک روز شوم که استمرار و ادامه داشت بر آنها فرستادیم (انا ارسلنا علیهم ریحاً صرصراً فی یوم نحس مستمر)».(13)
صرصر از ماده صر (بر وزن شر) در اصل به معنی بستن و محکم کردن است و تکرار آن در واژه «صرصر» برای تأکید است، و از آنجا که این باد هم شدید بوده است و هم سرد، هم پرسوزش و هم پر سر و صدا، این واژه به آن اطلاق شده است….«مستمر» صفتی است برای یوم یا نحس، در صورت اول مفهومش این است که حوادث آن روز همچنان استمرار یافت، و چنانکه در آیه 7 سوره حاقه آمده است هفت شب و هشت روز این عذاب الهی به طور مداوم بر آنها مسلط بود تا همگی را در هم کوبید و کسی را زنده نگذاشت. و در صورت دوم معنایش این است که نحوست این روز ادامه یافت تا همگی را هلاک کرد.(14)

• آن هنگام که ابری سیاه و گسترده در افق نمایان شد:

در سوره احقاف این‌طور آمده: «فلما رأوه عارضاً مستقبل اودیتهم قالوا هذا عارض ممطرنا».(15)
عادیان که مدّت‌ها بود به خشکسالی مبتلا بودند با دیدن این طوفان که به‌صورت ابرسیاه و گسترده‌ای در افق نمایان شد و به طرف دره‌ها و آبگیرهای آنان در حرکت بود بسیار خوشحال شدند و گفتند: «هذا عارض ممطرنا» «این ابری است باران زا» که بر ما خواهد بارید ولی به آنها گفته شد: «بل هو ما استعجلتم به، ریح فیها عذاب الیم» «این همان چیزی است که برآمدنش شتاب می‌کردید، تندبادی است (وحشتناک) که عذاب دردناکی در آن است».(16)
«تدمّر کل شیء بامر ربَّها» «همه چیز را به فرمان پروردگارش درهم می‌کوبد و نابود می‌کند».
در توصیف این تندباد در آیه 20 سوره مبارکه قمر آمده: مردم را همچون تنه‌های نخل ریشه‌کن شده از جا برمی‌کند و به هر سو پرتاب می‌نمود (تنزع الناس کانهم اعجاز نخل منقعر) «این تعبیر به خاطر آن است که قوم عاد اندامی قوی و هیکلی درشت داشتند، و چنانکه بعضی از مفسران گفته‌اند برای حفظ خود از تندباد گودال‌ها و پناهگاهی زیرزمینی ساخته بودند، اما قدرت تندباد در آن روز به حدی بود که آنها را از پناهگاه‌هایشان ریشه کن می‌کرد و به این طرف و آن طرف می‌افکند، حتی گفته‌اند آنها را چنان با سر به زمین می‌کوبید که سرهایشان از تن‌ها جدا می‌شد».(17)
و سرانجام آنها چنان شد که در سوره حاقه خداوند می‌فرماید:
اگر آنجا بودی می‌دیدی که آن قوم همچون تنه‌های پوسیده و توخالی درختان نخل به روی زمین افتاده بودند «فتری القوم فیها صرعی کانهم اعجاز نخل خاویه»(18)
و در آیه بعد آمده «فهل تری لهم من باقیه».(19)
این جمله کنایه است از اینکه عذاب تمامی آنان را فرا گرفت، می‌فرماید: «آیا هیچ نفسی از آنان را باقی مانده می‌بینی؟» یعنی حتی یک نفر را نمی‌بینی که زنده مانده باشد.

• ما این گونه مجرمان را جزا می‌دهیم:

و در آخر آیه 25 از سوره احقاف و پس از جریان عذاب و هلاکت آنها آمده: «وکذلک نجزی القوم المجرمین». این جمله «ضابطه‌ای کلی در مجازات مجرمین به دست می‌دهد، و کلی این ضابطه را به یک فرد که آیه مشتمل بر آن بود تشبیه می‌کند، البته این تشبیه تنها از نظر شدت مجازات است، می‌خواهد بفرماید سنت ما در جزا دادن به مجرمین، به آن گونه که در این داستان دیدید شدید است».(20)
و این هشداری است به همه مجرمان و گنهکاران و کافران لجوج و خودخواه، شما نیز اگر همین مسیر را طی کنید سرنوشتی بهتر از آن نخواهید داشت، گاه بادهایی را که به گفته قرآن «مبشرات بین یدی رحمته» «پیش قراولان باران رحمت او هستند» و کار آنها زنده کردن زمین‌های مرده است، مأموریت مرگ‌آفرینی می‌دهد.
گاه زمین را که مهد آرامش انسان است با یک زلزله شدید تبدیل به گورستان او می‌کند. و گاه بارانی را که مایه حیات همه موجودات زنده است مبدل به سیلابی می‌گرداند و همه چیز را با آن غرق می‌کند.(21)

• عذاب‌های الهی بر جوامع به دو صورت:

در پایان این داستان و داستان‌هایی که قبل از این بیان شد ذکر نکته‌ای لازم به نظر می‌رسد و آن اینکه عذاب‌های الهی بر جوامع را می‌توان به دو قسم تقسیم نموده یکی عذاب‌هایی که به فرمان تکوینی خداوند صورت می‌پذیرد و دیگری عذاب‌هایی که از درون سنت‌های تاریخ بیرون می‌آید، به عبارتی دیگر عذاب‌های الهی یا براساس اثر وضعی و طبیعی عملکرد انسان است و یا براساس اثر تکلیفی آن، این حقیقت را اگر بخواهیم در قالب مثال بیاوریم باید گفت نوع اول: «عقابی که خداوند در صورت مخالفت با رسولان و معاندت با آنها و… وعده داده است که این قبیل عقاب، مثل عقاب حکام است بر رعایائی که با احکام و قوانین جامعه مخالفت می‌کنند.
نوع دوم، عقابی است که اثر طبیعی جرایم می‌باشد، همانند عقابی که مریض در مخالفت اوامر پزشک برخود می‌خرد.»(22)
• نوع اول:
نوع اول یعنی اثر تکلیفی گناه که ما این نوع عذاب را در باره اقوامی همچون قوم نوح، عاد، ثمود و لوط در قرآن می‌بینیم که به وسیله فرشتگان عذاب یا جنود الهی به فرمان خداوند صورت می‌پذیرد. به عنوان مثال: در آیه 70 از سوره مبارکه هود می‌بینیم فرشتگانی که به صورت میهمان بر حضرت ابراهیم وارد شده بودند پس از آنکه دست به غذایی که او برای آنها آماده کرده بود نبردند و از این مسأله ابراهیم (ع) نگران شد، آنها خود را معرفی کردند و گفتند نترس که ما فرستادگان به سوی قوم لوط هستیم، یعنی فرشتگانی هستیم که مأمور عذاب آن قوم ستمگریم.

• حدیثی از امام باقر علیه‌السلام در تأیید این معنا:

و نیز در ذیل آیه 18 و 19 سوره مبارکه قمر حدیثی از امام باقر (ع) آمده که مؤید این معناست:
«اذا اَرادالله عزّ ذِکره ان یعذب قوماً بنوع من العذاب اوحی الی الملک الموکل بذلک النوع من الریح التی یرید ان یعذبهم بها، قال: فیأمرها الملک فتهیج کما یهیج الاسد المغضب، قال: و لکل ریح منهم اسم، اما تسمع قوله عزو جل: کذبت عاد فکیف کان عذابی و نذر انا ارسلنا علیهم ریحاً صرصراً فی یوم نحس مستمر» «و هرگاه خداوند اراده کند که قومی را به عذابی تنبیه نماید به فرشته مسؤول آن نوع باد که می‌خواهد به وسیله آن مردم را عذاب نماید وحی کرده و امر به عذاب می‌کند، آن فرشته همچون شیری خشمگین به خروش می‌آید، فرمود: و از برای هر بادی اسمی مخصوص است، آیا نشنیده‌ای سخن خداوند را که فرمود: قوم عاد پیامبرشان (هود) را تکذیب کردند، پس (بنگرید) عذاب و تنبیه ما چگونه بود. ما بر آنان تندبادی در روزی نحس و پایدار فرستادیم».(23)
مثال نوع دوم:
و اما امثال نوع دوم: عذاب که اثر وضعی و طبیعی عملکرد آدمی با جوامع است همانند کسی که سمی مهلک بخورد یا بر دیوار پوسیده‌ای تکیه زند یا بر لبه لغزنده پرتگاهی به خواب رود که هلاکت او در همه این موارد عکس‌العمل طبیعی عمل اوست.
ولی آنچه مهم است به آن توجه داشته باشیم اینکه هر دو نوع عذاب چه به فرمان تکوینی خداوند و چه از ناحیه قوانین حاکم بر عالم و جامعه، فاعل آن خداوند است، چرا که همانگونه که در گذشته هم بیان کردیم خواص اشیاء و تأثیرگذاری اجزاء عالم در یکدیگر و قضا و قدر همه و همه از ناحیه خداوند است و دو نوع عذاب نتیجه عملکرد آزادانه انسان است. والسلام

پی‌نوشت‌ها:

1-هود، آیه 57.
2-همان.
3-سیره پیامبران در قرآن، ص 396 و 397.
4-اعراف، 70.
5-اعراف، 71.
6-تفسیر نمونه، ج 6، ص 230.
7-محمدمتولی الشعراوی، قصص الانبیاء، ج 1، الطعبه الاولی، قاهره، مکتب التراث الاسلامی، ص 404.
8-اسراء، 15.
9-ترجمه المیزان، ج 13، ص 79.
10-هود، 58.
11-قمر، 18.
12-قمر، 19
13-تفسیر نمونه، ج 23، ص 38.
14-احقاف، 24.
15-احقاف، 24
16-تفسیر نمونه، ج 23، ص 40.
17-الحاقه، 7.
18-الحاقه، 8.
19-ترجمه المیزان، ج 18، ص 323.
20-تفسیر نمونه، ج 21، ص 357.
21-محمدرشید رضا، تفسیر القرآن کریم، الشهیر المنار، ج 9، بیروت، دارالمعرفه، 1993 م، ص 531.
22-تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 181.
جمعه 21 مهر 1391  2:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ثمود

ثمود

فرامرز حاج منوچهری

ثَمود، نام قومی از اعراب باستان یا «اعراب بائده» که با انکار دعوت پيامبر خود، حضرت صالح(ع)، به عذاب الٰهی گرفتار آمدند. قصص قوم ثمود در قرآن کريم به کرات آمده، و از آنها به عنوان قومی مشرک ياد شده است. يافته‌های باستان‌شناسی نیز وجود چنين قومی را تأييد کرده، و برخی يادمانهای تاريخی از آنها به دست آمده است.
در قرآن کريم 26 بار از ثمود ياد شده است. بر اساس آيات قرآن کريم قوم ثمود شرک می‌ورزيدند و به پرستش بتها مشغول بودند (هود/11/68) تا آنکه خداوند از ميان ايشان پيامبر خود، صالح(ع) را برای هدايت آنها برگزيد (اعراف/7/73؛ هود/11/61؛ نمل/27/45). افراد قوم که قصدی برای خروج از آیین خود نداشتند، ضمن ياد آوری هم قوم بودن، از صالح آيتی برای حقانيت سخنانش طلب کردند (شعرا/26/141-154). پس صالح به خواست خدا از شتری خبر داد که با نوزادش از سنگ برون آيد. با بروز اين معجزۀ الٰهی، صالح قوم را امر کرد تا آن حيوان را آزاری نرسانند که چون جز آن کنند، به عذاب پروردگار گرفتار خواهند گشت. با دو دسته شدن قوم به موافق و مخالف، مخالفان برای از ميان بردن صالح نبی مکری انديشيدند، اما به توفيق نرسيدند؛ پس شتر را که معجزۀ الٰهی بود، بکشتند و خدا آنها را به عذاب گرفتار کرد (فصلت/41/13). در آيات الٰهی قرآن کريم به پندآموزی زيست ثمود اشارات فراوان شده است. فارغ از قصص قرآنی ثمود، برخی مفاهيم و نيز چينشهای قرآنی در اين قصص قابل توجه است. با هم آيی نام عاد و ثمود (عنکبوت/29/38؛ حاقه/69/4) و قرارگيری آنها پس از نام قوم نوح (توبه/9/70؛ ابراهيم/14/9؛ حج/22/42؛ غافر/40/31) ضمن هماهنگی با ديگر مواضع و قصص قرآنی، ترتيبی سنتی برای اين اقوام را نشان می‌دهد؛ اگرچه به هر روی نام فرعون در دو آیه، در میان نام عاد و ثمود قرار گرفته است (ص/38/12-13؛ بروج/85/18). همچنین تأکید قرآن بر برادری صالح با قوم خود (اعراف/7/73؛ هود/11/61؛ نمل/27/45) که از یک سو به نوعی بیانگر بالاترین میزان در امکان درک متقابل تواند بود و از سویی دیگر، تکرار سخن همیشگی آیات الٰهی در تقابل شرک و ایمان در مجموعه‌های فرهنگی یکسان است.
واژۀ ثمود را از نظر نحوی برخی منصرف و برخی غیر منصرف دانسته‌اند؛ بر همین اساس ابن سیده آن را اسم دانسته است و برخی با توجه به ریشۀ «ث م د» آن را به معنای کمی آب یاد کرده‌اند و اشاره‌ای به نوع محل زیست ایشان می‌دانند (ثعلبی، 57؛ قرطبی، 7/238، 9/55، 13/182). آنچه در قرآن کریم دربارۀ این قوم آمده، از دو جنبه قابل بررسی است: نخست پروراندن آیات الٰهی در روایات تفسیری، تاریخی و احادیث؛ دوم بررسی قوم ثمود در قالب واقعیتی تاریخی با بازخورد آن در یادمانهای کهن.
روایات: قصص قوم ثمود در قرآن کریم نسبت به برخی دیگر از قصص با تفصیل بیشتری آمده است؛ اما پرداختها در روایات تفسیری به هر روی بر تفصیل این قصص افزوده است. به طور طبیعی روایات همگام با آیات قرآن کریم از این قوم به شرک و بت پرستی یاد کرده‌اند. از زمان پیامبر اسلام (ص) پرسش دربارۀ کیستی قوم ثمود سؤالی جدی بوده، و بدان پرداخته می‌شده است (ابن اسحاق، 5/255). به عنوان پایه‌ای برای آغاز روایات اسلامی باید دانست که در راستای برخی اشارات الٰهی، ثمود ادامه و دنبالۀ قوم عاد و به عنوان اجداد اعراب دانسته شده است (ابن عیاش، 33؛ قرطبی، 7/238) که در منطقۀ حِجر میان مدینه و شام ساکن گشتند و خانه‌های خود را در میان صخره‌ها و کوهها بنا نهادند که بسیار استوار و محکم بود (ابن حبیب، 384، 385؛ مقدسی، 3/37؛ یاقوت، 2/221؛ نیز نک‍ : ه‍ د، حجر). نسب شناسان، نسب ایشان را به صورت ثمود بن عابر (یا عاثر یا عاد) بن اِرَم بن سام بن نوح و برادر جدیس یاد کرده‌اند که به سادگی باور به همبستگی ایشان با قوم عاد از این نسب قابل درک است (طبری، تفسیر، 8/224، تاریخ، 1/126، 128؛ ثعلبی، همانجا؛ مقدسی، 3/28؛ ابن کثیر، قصص...، 1/171).
پس از عاد نخستین (عاد الاولی) و هلاک ایشان (در زمان پادشاهی جمشید: مقدسی، 3/41)، ثمودیان در جهان زیستند و گسترش یافتند و قصرها بنا نهادند و در کوهها خانه‌هایی بس استوار ساختند (طبری، همان، 1/128)؛ اما پس از مدتی بر خدا شرک ورزیدند و جز او را پرستیدند و در زمین به فساد پرداختند. پروردگار نیز صالح را که از میان خود آنها بود و نسب همانها را داشت و البته افضل ایشان، به پیامبری برگزید (نیز قس: حاکم، 2/616، 617). در این میان نسبی که گاه برای صالح نبی آورده‌اند، یعنی صالح بن عبید بن (آسف بن) ماسح بن (عبید بن ) حاذر بن ثمود، در مقایسه با نسب یاد شده برای ثمود قابل تأمل است (طبری، همان، 1/138؛ ثعلبی، 58؛ مقدسی، 3/37؛ ابن کثیر، همانجا؛ برای نسب متفاوت: صالح بن تالح بن صادوق بن هود، نک‍ : یعقوبی، 1/22). مسیر قصص در روایات همان است که در قرآن آمده است و با دعوت صالح و نپذیرفتن قوم موضوع ادامه می‌یابد؛ تا آنکه برخی از کافران قوم از صالح می‌خواهند در یکی از روزهای عیدشان که برای ادای نذر و نیایش به همراه بتها به صحرا می‌روند، صالح آنها را همراهی کند و در آنجا برای ایشان آیتی از پروردگار بیاورد. روز موعود فرا رسید، پس بزرگ ایشان، جندع بن عمرو بن جواس از صالح خواست تا از میان صخره شتری به نشانۀ حقانیت دعوت الٰهی‌اش بیرون آورد. به خواست خدا این امر در قالب یک معجزه (قس: قرطبی، 7/62؛ مجلسی، 9/78) واقع شد و شتری با نوزادش از دل صخره خارج گشت؛ با این آیت پروردگار، تنها جندع و برخی از قوم ایمان آوردند (یعقوبی، ثعلبی، همانجاها؛ طبرسی، 3/319؛ ابن کثیر، قصص، 1/178، البدایة، 1/134). در وصف شتر و چگونگی بیرون آمدن آن از درون سنگ روایات فراوان گفته‌اند: او را بسیار متفاوت و بزرگ‌تر از دیگر شتران یاد کرده‌اند که بسیار آب می نوشید و به همان میزان، بسیار هم شیرده بود (ثعلبی، 58،59؛ مقدسی، 3/38؛ ابن حجر، 4/52؛ برای نگاه انتقادی و پاسخ به نقدها، نک‍ : مقدسی، 3/42). صالح قوم را گفت تا ضمن احترام گذاردن به آن شتر به عنوان آیتی الٰهی، استفاده از آب را میان خود و آن شتر به نوبت تقسیم کنند، روزی از آنِ مردم و روزی از آنِ شتر (طبری، همان، 1/139؛ طوسی،4/194؛ ابن کثیر، قصص، 1/179).
در وصف دشمنی با صالح و کشتن شتر روایات مختلفی آمده است، اما جالب توجه آن است که تقریباً در همۀ آنها از فریب‌کاری، مکر و جاذبه‌های زنانه و به طورکلی از عنصر «زن» استفاده شده است (قس: مفید، 1/259). مثلاً به روایتی در آن سرزمین زنی بود صاحب مال و مکنت به نام عنیزه دختر غنم بن مخلد که از مشاغل او فروش شیر نیز بوده است که با حضور آن شتر کسب وی کسادی یافته بود. او را دو دختر بود، به غایت زیبا. به خواست و پیشنهاد عنیزه، ایشان با حیلت، فریب و تحریکات زنانه، دو کس از شرورترین و بدترین مردم آن قوم، به نامهای قُدار بن سالف و مصدع بن مهرج (یا دهر) را با همراهی 7 تن از هم‌دستان آنها برای از میان بردن صالح و ناقه‌اش گسیل داشتند (ثعلبی، 59؛ مقدسی، 3/38؛ زمخشری، 2/121). شبیه همین داستان با نامهای دیگری برای زمان و اشاره به فریب دادن دلداده‌هاشان برای ارتکاب عمل خلاف، در روایاتی دیگر آمده است (طبری، تفسیر، 8/227-228؛ قرطبی، 7/241).
در روایتی به پیشینۀ برخی عداوتها که میان برخی از افراد قوم ثمود با صالح وجود داشته، اشاره شده است. مثلاً آمده است که به بیان الٰهی، صالح از شخصی ازرق و سرخ روی که سبب خطاکاری و هلاک قوم خواهد گشت (برای رواج به مثابۀ ضرب‌المثل، نک‍ : صفوت، 2/352)، خبر داشت و بر همین پایه هر نوزادی با این مشخصه را می‌کشتند تا آن اتفاق شوم رخ ندهد. اما یکی از 10 زاده این‌چنین جان به‌در برد و همو بود که چون بزرگ شد، قصد جان صالح و کشتن ناقه کرد (طبری، تاریخ، همانجا؛ حاکم، 2/618). در برخی روایات شریرانی که با قدار همراه گشتند، همه از خانوادۀ همان 9 کودک بوده‌اند. آمده است که ایشان برای کشتن صالح به غاری رفتند تا وقتی که صالح از آن مکان گذشت، بر او حمله برند و او را بکشند، اما به خواست خدا تخته سنگی سبب از میان رفتن آنها شد و نتوانستند به‌ خواست خود رسند (طبری، همان، 1/140؛ حاکم، همانجا؛ فخرالدین، 2/339). از سوی دیگر در دسته‌ای از روایات چنین می‌یابیم که قدار و مصدع به درخواست و فریب معشوقه‌هاشان، پشت درختی برای کشتن شتر پنهان گشتند و آنگاه که آن حیوان عظیم‌الجثه را دیدند بر او هجوم بردند و از پای درش آوردند. نوزاد شتر چون خطر را حس کرد، به خواست الٰهی به بالای کوهی رفت تا از دست ایشان در امان ماند. آمده است که او به 4 تن از آنها که ماده شتر را کشتند، حمله کرد و آنها را بکشت؛ در روایتی هم به گریۀ او اشاره شده است. در اندیشۀ اعراب، عملکرد احیمر یا همان قدار بن سالف به مثابۀ شقی‌ترین کس، در قالب ضرب‌المثل جای یافته است (مثلاً نک‍ : کتاب‌ سلیم...، 327؛ ابوهلال، 1/558) و در بسیاری موارد در مقام مقایسه قرار گرفته است (خصیبی، 321؛ الاختصاص، 180؛ هیثمی، 7/14). در ادامۀ داستان آمده است که آن مردان با کمک زنان، گوشت شتر را تکه تکه کردند و میان مردم شهر پخش کردند. صالح چون از موضوع خبردار شد، مردم را به یافتن نوزاد آن شتر گسیل کرد؛ شاید که از بروز عذاب جلوگیری شود، اما کوهی که آن بچه شتر از آن بالا رفته بود، به خواست خدا چنان اوج گرفته بود که پای هیچ کس بدان نمی‌رسید (طبری، همانجا، نیز تفسیر، 30/215؛ حاکم، همانجا؛ سیوطی، 3/493). پس صالح قوم را از 3 روز آرامش در خانه‌هاشان خبر داد که با تغییر رنگ چهره‌هاشان به زرد و سرخ و سیاه همراه بود و پس از آن عذاب الٰهی گریبان‌گیرشان گشت و جز صالح و مؤمنان قوم همه هلاک شدند (طبری، همان، 8/224؛ حاکم، همانجا؛ قس: مجاهد، 2/456). در روایات آمده است از میان مشرکان زنی ذریعه نام که از دشمن‌ترین کسان با صالح بود، زنده ماند و او خبر عذاب را به دیگر سرزمینها رساند و سپس بمرد. گویند پس از عذاب و هلاک قوم، صالح و یاران مؤمن او از شام به مکه رفتند و خدا را پرستش می‌کردند؛ تا آنکه وی در آن دیار در 58سالگی درگذشت (طبری، تاریخ، 1/141؛ ثعلبی، 62-63؛ ابن‌کثیر، البدایة، 1/136)؛ آمده است که پس از او قوم ثمود از هم پراکندند و برخی از گروههای آشنا در روایات بدیشان منسوب‌اند و به مثل برخی از آنها در جابرسا ساکن گشتند (طبری، تفسیر، 19/13؛ همدانی، 1/91؛ ابوالفرج، 4/298-299،301،302؛ قرطبی، 11/50، 13/33؛ قلقشندی، 1/397).
در روایات آمده است که چون غزوۀ تبوک شد و سپاه اسلام به قریۀ ثمودیان رسید، پیامبر(ص) یارانش را امر کرد که به این قریه وارد نشوید و هیچ‌کس از آب آن ننوشد (علی بن جعد،446، 458؛ طبری، تاریخ، همانجا؛ مسلم، 4/2286؛ احمد بن حنبل، 2/117؛ ثعلبی، 62). در همین راستا انبوهی روایات و یادکردها به ویژه در سخن از کراهت نوشیدن از آب آن سرزمین و حتى کشت و زرع در آن، در منابع دیده می‌شود (بخاری، 3/1236؛ ابن حبان، 14/79-80، 83؛ بیهقی، 2/451؛ هیثمی، 6/194). یادکردهای روایی از شخصیت فردی به نام ابورغال هم که او را از بازماندگان ثمود آورده‌اند، در ادامۀ همین دست اخبار قابل توجه است (مثلاً نک‍ : ابوالفرج، 4/76؛ ابوداوود، 3/464-465؛ صنعانی،11/454؛ فاکهی، 3/198؛ ابن حبان، 14/78).
برخی از موضوعات قصص قوم ثمود، در روایات بسیار مورد توجه واقع شده است که از مهم‌ترین آنها می‌توان به احیمر، عاقر ناقه (نک‍ : قرطبی، 7/240) و کشندۀ شتر اشاره کرد که در روایات به عنوان شقی‌ترین کس شناسانده شده است. در این رویکرد، بر پایۀ روایتی بسیار پراشتهار از پیامبر(ص) نقل است که ایشان در یک مقایسه دو تن از شقی‌ترین کسان را احیمر، کشندۀ شتر صالح، و ابن ملجم، قاتل حضرت علی(ع) دانسته است و این روایت در انبوهی از منابع فریقین (شیعه و سنی) تکرار شده است (نسایی، 5/153؛ قاضی نعمان، 2/451؛ ابن طاووس، 1/27؛ عبد بن حمید، 60؛ ابن ابی عاصم، 2/420)؛ بر همین اساس گاه به طعنه، نام ابن ملجم را به احیمر نزدیک کرده‌اند (مثلاً نک‍ : کتاب سلیم، همانجا) و نام قطام، فریبندۀ وی نیز در داستان قوم ثمود تکرار گشته است ( الاختصاص، همانجا؛ ابن شهرآشوب، 3/92-93). در کنار این روایت، که پیامبر(ص) از قصص صالح نبی برای مقایسه و بیان سخن دربارۀ حضرت علی (ع) بهره برده، با روایتی تکمیل می‌گردد که باری دیگر چنین بهره‌ای برده شده است. بر پایۀ این روایت، پیامبر(ص) در کنار نام خود و حمزه، به دو کس دیگر که در آخرالزمان بر مرکب خویش سوارند، یعنی صالح نبی وعلی (ع) اشاره کرده است (قاضی نعمان، 2/469).
برخی از شاخصه‌های قصص قوم ثمود همچون ناقۀ (ماده شتر) صالح، احیمر، پی کنندۀ ناقه، عذاب الٰهی بر ایشان، و قدمت و از میان رفتن آنها هر کدام به نوبۀ خود، موضوعی برای شاعران عرب و پارسی‌گوی شده است. شاعرانی چون امرؤالقیس، نابغۀ ذبیانی، امیة بن صلت، متنبی، فرزدق (مثلاً نک‍ : امیة بن صلت، 35؛ ابوالفـرج، 5/34، 10/385، 12/246، جم‍ ؛ ابن ابی الدنیا، 1/142)، ناصر خسرو (ص 452)، مولوی (ص 310، 371)، سعدی (ص 664)، حافظ (ص 398) و سنایی (ص 217، 511) در اشعار خود به یکی از مفاهیم پندآموز از قصص ثمود پرداخته‌اند.
یادمانهای تاریخی: فارغ از اطلاعات منابع اسلامی، برخی منابع کلاسیک لاتین در سده‌های 1ق‌م تا 2م، همچون دیودور صقلی، پلینی، بطلمیوس و اورانیوس به وصف قوم ثمود و محل زیست ایشان پرداخته‌اند. اما با شروع حرکت اروپاییان به سمت شرق، در قالب مفهوم کلی شرق‌شناسی، برخی یافته‌های باستان‌شناسی دریچه‌ای شد برای شناخت هر چه بیشتر این قوم تاریخی. واقعیت این است که ولستد و کارلس با سفر به شبه جزیرۀ عربستان و عکس‌برداری از برخی کتیبه‌ها که به نام کتیبه‌های ثمودی خوانده شده‌اند (ولستد، II/189) و در ادامه، شارل دوتی با سفرش در 1877م به آن منطقه و یافتن انبوهی سنگ نبشته، آغازندۀ این مسیر بودند که با یافته‌های پسینیان چون شارل هوبر (1882م)، ژوسان و ساوینیاک (1910م) و فیلبی (1936، 1951، 1953م)، این یافته‌ها که غالباً متعلق به سده های 4ق‌م تا 3م است، تکمیل گشت (آذرنوش، 37-38؛ علی، 1/328-329؛ براندن، 44). آنچه در سطور بعد خواهد آمد، حاصل یکی انگاری ثمود نام برده شده توسط مورخان و قرآن کریم با قومی است که پدیدآورندۀ کتیبه‌های نام‌گذاری شده به ثمودی هستند.
پس از خواندن متن این کتیبه‌ها و در نهایت یافتن واژۀ «ثمد» در آنها بود که لیتسبارسکی با توسع در نامبری، این سنگ‌نبشته‌ها را «کتیبه‌های ثمودی» نامید (مثلاً نک‍ : همو، 34).
از مجموعۀ داشته‌های گوناگون و کتیبه‌های به دست آمده از مناطق شمالی شبه جزیره (مثلاً ریکمانس، 8) و همچنین برخی بناهای برجای مانده از آن دوره می‌توان با رویکردی واقعی‌تر قوم ثمود را بازشناخت. با کنار هم گذاری اطلاعات منابع کلاسیک لاتین، می‌توان گفت قوم ثمود در شرق دریای سرخ، در مناطق داخلی شبه جزیره در مدین، وادی سرحان و در همسایگـی لحیانیها و در شهرهای حجر (مدائن صالح) و دومـة ـ الجندل می‌زیستند (روسان، 4-7؛ ریکمانس، 7). اختلاف گفته‌ها دربارۀ زیستگاه ایشان در منابع کلاسیک بیشتر به سبب جا‌به‌جاییهایی است که قوم ثمود طی صدها سال انجام داده، و البته این امر بی شک متأثر از اوضاع سیاسی منطقه بوده است. به نظر می‌رسد اگرچه مجموعۀ قبایل ثمود هرگز به حکومت واحدی دست نیافت، اما در طول زمان از سدۀ 2 ق‌م تا پایان سدۀ 2 م، ضمن تغییر مکان، سرزمین خود را گسترش داده، و عملاً قسمتهای وسیعی از شمال غربی شبه جزیره از حجاز و جوف و مرکز عربستان را زیستگاه خود ساخته بودند، گستره‌ای که عملاً تمام عربستان شمالی و مرکزی را در بر می‌گرفت (براندن، 30-31؛ اُلیری، 51).
کهن‌ترین مباحث تاریخی این قوم به حدود سدۀ 8 ق‌م بازمی‌گردد. براساس کتیبۀ سارگن دوم (حک‍ 722-705ق‌م) که به نام ثمود اشاره کرده، آشوریان طی نبردهایی، ایشان را به همراه برخی دیگر از اقوام منطقه منقاد خود ساخته بود؛ سارگن با پیروزی بر ثمودیان ایشان را به سامره تبعید می‌کند (براندن، 48).
می‌توان چنین انگاشت که این قوم بزرگ، سپس به بخشهای داخلی و شمالی‌تر متمایل شده است؛ در این راستا یافته‌های زبانی از کتیبه‌های به دست آمدۀ ثمودی نیز مؤید همین سخن است؛ چه، زبان این یادمانها ارتباط آن با زبان نبطی و آرامی در شمال را نشان می‌دهد (همانجا؛ عبدالحمید، 118).
به هر روی پس از پیروزی سارگن دوم، ظاهراً انقیاد ثمود در دراز مدت، مفهوم تأثیرپذیری یافته است. بر اساس یافته‌های سنگ‌نبشته‌ها از نام بتها و خدایان منطقه می‌توان دریافت که ایشان افزون بر نفوذ سیاسی، در مفاهیم اعتقادی و دینی نیز تحت نفوذ آشوریان جای یافته بودند (روسان، 4-5؛ الیری، همانجا). براندن این دست نامبری خدایان آشوری در کتیبه‌های ثمودی در سدۀ 5 ق‌م، یعنی یک سده پس از افول قدرت آشوریان در بابل و سقوط ایشان را به معنای جایگزینی و گسترش قدرت ثمود و چیرگی آنها بر منطقه می‌داند (ص 48؛ ریکمانس، 10). براندن به دو مورد توسعه طلبی دیگر از ثمودیان یکی به سمت قسمتهای شمالی و دیگری به سمت جنوب و در نزدیکی سرزمین سبا اشاره می‌کند (ص 49-50؛ نیز نک‍ : موسیل، 492-493).
به نظر می‌رسد که نداشتن حکومتی واحد اسباب آن را فراهم آورده بود تا ایشان غالباً تحت سیادت اقوام مقتدر جای یابند که در این میان بیشترین حمایتها را از سوی حکومت قدرتمند نبطیان که مستعمرۀ‌ رومیان بود، دریافت کرده‌اند. واقعیت این است که با جدا شدن شاخۀ لحیانی از ثمود در نیمۀ سدۀ 5 ق‌م و حرکت رو به ضعف ایشان، هم‌زمان با ورود و قدرت یافتن نبطیان در شمال غرب شبه جزیره، ثمود دیگر عملاً به حاشیه رانده شد و زیر نفوذ نبطیان قرار گرفت. این امر در طول زمان به حدی رسید که حتى در فرهنگ و زبان و ادبیات ایشان نیز اثر گذارد. نزدیکی زبان ثمودیان به نبطی و گاه بهره گیری ایشان از زبان نبطی، به ویژه بر اساس یافتۀ فیلبی در معبد رَوافه بیشتر خود می‌نماید (آذرنوش، 36؛ نیز نک‍ : ریکمانس، 7). دور نیست که ساخت معبد سنگی روافه (جنوب غربی تبوک) به سبک و سیاق معماری رومی برای پرستش خدایان و با نوشته‌هایی به دو زبان نبطی و یونانی، در قالب پیشکشی برای امپراتوران رومی، در راستای همین قیمومت ضمنی نبطیان بوده باشد (نک‍ : آذرنوش، 36، 40-41).
از آخرین اخباری که در اسناد موجود دربارۀ ثمود پیش از ورود اسلام می‌توان یافت، حضور دو سپاه از این قوم در لشکر رومیان است؛ یکی در مرزهای شمال شرقی مصر، و دیگری در فلسطین (براندن، 31؛ آذرنوش، 41؛ علی، 1/326)؛ حال آنکه پس از میلاد مسیح در برخی از یادمانهای ثمودیان همچون افزودۀ نقش صلیب و نام مسیح (ع) بر روی کتیبه‌ای بازمانده از 267م، نشانه‌هایی از تأثیر دین جدید رومیان بر قوم ثمود نیز آشکار است (علی، 1/328؛ برای گرایشهای مسیحی در آن زمان، نک‍ : موبرگ، مقدمه، 24-25).
به نظر می‌رسد که ثمودیان، قومی بازرگان بودند که به هر روی با هم‌زیستی با رومیان روزگار می‌گذراندند (علی، 1/330). تأکید روایات اسلامی بر مبحث شیردهی ناقه و سپس از رونق افتادن بازار کار دیگران که در قصص به جدال کفر و ایمان می‌انجامد، آشکارا سخن از اهمیت، تقابل و رویارویی اقتصاد دامپروری نزد ثمودیان دارد. آذرنوش طی پژوهش ارزنده‌ای بر تاریخ قوم ثمود بر آن است که بر پایۀ در نظر گرفتن وجود معابد و نیز با بهره‌گیری از برخی واژگان، باید ثمودیان را شهرنشین دانست (نک‍ : ص 42-43؛ نیز براندن، 33). افزون بر روافه، معبد قُرَیه و اماکن پیرامون آن مؤیدی بر این سخن است؛ حال آنکه در برخی کتیبه‌ها از توان ثمودیان در امر آبیاری سخن رفته است (قس: قرطبی، 13/127، 20/48). درکنار شهرنشینی، کشاورزی و دامپروری در زیست اقتصادی قوم ثمود حائز اهمیت فراوان بوده است؛ این امر را حتى برخی سنگ‌نگاشته‌ها هم تأیید می‌کند (براندن، 68).
قوم ثمود مانند دیگر اعراب منطقه اعتقاد به وجود مجموعه‌ای از خدایان داشتند که برخی دارای ارزش بیشتری بودند. معابد مهم آنها همچون روافه، قریه و رَم نمونه‌ای از جایگاه ارزشمند خدایان نزد آنها ست که فهرست مفصلی از آن را می‌توان در سنگ‌نبشته‌ها جست (همو، 97). گفتنی است که با توجه به برخی واژگان آمده در کتیبه‌ها بانو ـ خدا و اساساً کلمۀ تکرار شدۀ بانو جلب نظر می‌کند که نشان‌دهندۀ جایگاه زنان در جامعۀ ثمودی است (همو، 44-45)؛ بر همین اساس تأکید روایات اسلامی به عنصر زن در قصص ثمود بیشتر قابل درک می‌گردد.

مآخذ:

آذرنوش، آذرتاش، «نگاهی به تاریخ قوم ثمود»، مقالات و بررسیها، تهران، 1351ش، شم‍ 9؛ ابن ابی الدنیا، عبدالله، قری الضیف، به کوشش عبدالله بن حمد منصور، ریاض، 1997م؛ ابن ابی عاصم، احمد، الآحاد و المثانی، به کوشش باسم فیصل احمد جوابره، ریاض، 1411ق/1991م؛ ابن اسحاق، محمد، سیرة، به کوشش محمد حمیدالله، معهد الدراسات و الابحاث؛ ابن حبان، محمد، صحیح، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، 1414ق/1993م؛ ابن حبیب، محمد، المحبر، به کوشش ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد دکن، 1361ق/1942م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، لسان المیزان، حیدرآباد دکن، 1390ق/1970م؛ ابن شهرآشوب، محمد، مناقب آل ابی‌طالب، نجف، 1376ق؛ ابن طاووس، علی، اقبال الاعمال، به کوشش جواد قیومی اصفهانی، قم، 1414ق؛ ابن عیاش، احمد، مقتضب الاثر، قم، 1379ق/ 1959م؛ ابن کثیر، البدایة؛ همو، قصص الانبیاء، به کوشش عبدالقادر احمد عطا، بیروت، مکتبة الاسلامیه؛ ابوداوود سجستانی، سلیمان، سنن، به کوشش محمد محیی‌الدین عبدالحمید، قاهره، 1369ق؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، به کوشش سمیر جابر، بیروت، 1409ق/1989م؛ ابوهلال عسکری، احمد، جمهرة الامثال، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم و عبدالمجید قطامش، بیروت، 1988م؛ احمد بن حنبل، مسند، قاهره، 1313ق؛ الاختصاص، منسوب به شیخ مفید، به کوشش علی اکبر غفاری، قم، جماعة المدرسین؛ امیة بن صلت، دیوان، به کوشش بشیر بموت، بیروت، 1352ق/1934م؛ بخاری، محمد، صحیح، به کوشش مصطفى دیب البغا، بیروت، 1407ق/1986م؛ براندن، وان دن، تاریخ ثمود، ترجمۀ محمدحسن مرعشی، تهران، 1387ش؛ بیهقی، احمد، السنن الکبرى، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، 1414ق/1994م؛ ثعلبی، احمد، قصص الانبیاء، بیروت، مکتبة الثقافیه؛ حافظ، دیوان، به کوشش حسن ذوالفقاری و ابوالفضل علی محمدی، تهران، 1381ش؛ حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، 1411ق/1990م؛ خصیبی، حسین، الهدایة الکبرى، بیروت، 1411ق/1991م؛ روسان، محمودمحمد، القبائل الثمودیة و الصفویة، ریاض، 1407ق/1987م؛ زمخشری، محمود، الکشاف، قاهره، 1366ق/1947م؛ سعدی، دیوان، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1383ش؛ سنایی، دیوان، به کوشش مدرس رضوی، تهران، ابن سینا؛ سیوطی، الدر المنثور، بیروت، 1993م؛ صفوت، احمدزکی، جمهرة خطب العرب، بیروت، مکتبة العلمیه؛ صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، به کوشش عبدالرحمان اعظمی، بیروت، 1403ق؛ طبرسی، فضل، مجمع البیان، بیروت، 1415ق؛ طبری، تاریخ، بیروت، 1407ق؛ همو، تفسیر؛ طوسی، محمد، التبیان، به کوشش احمدحبیب قصیر عاملی، قم، 1409ق؛ عبد بن حمید، مسند، به کوشش صبحی بدری سامرایی و محمود محمد خلیل صعیدی، قاهره، 1408ق/1988م؛ عبدالحمید، سعد زغلول، فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، 1976م؛ علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت، 1968م؛ علی بن جعد، مسند، به کوشش عامر احمد حیدر، بیروت، 1410ق/1990م؛ فاکهی، محمـد، اخبـار مکـة، به کـوشش عبـدالملک عبـدالله دهیـش، بیـروت، 1414ق؛ فخرالدین رازی، تفسیر، قاهره، 1313ق؛ قاضی نعمان، شرح الاخبار، به کوشش محمد حسینی جلالی، قم، مؤسسۀ نشر اسلامی؛ قرآن کریم؛ قرطبی، محمد، الجامع لاحکام القرآن، به کوشش احمد عبدالعلیم بردونی، قاهره، 1372ق؛ قلقشندی، احمد، صبح الاعشى، به کوشش یوسف علی طویل، دمشق، 1987م؛ کتاب سلیم بن قیس، به کوشش محمدباقر انصاری‌زنجانی، قم، 1415ق؛ مجاهد بن جبر، تفسیر، به کوشش عبدالرحمان طاهر محمد سورتی، بیروت، منشورات علمیه؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، 1403ق؛ مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح، به کوشش محمدفؤاد عبدالباقی، بیروت، دار احیاء التراث العربی؛ مفید، محمد، الارشاد، قم، موسسة آل البیت؛ مقدسی، مطهر، البدء و التاریخ، قاهره، مکتبه الثقافة الدینیه؛ مولوی، مثنوی، به کوشش نیکلسن، تهران، 1382ش؛ ناصر خسرو، دیوان، به کوشش جعفر شعار و کامل احمدنژاد، تهران، 1378ش؛ نسایی، احمد، سنن، به کوشش عبدالغفار سلیمان بنداری و سیدکسروی حسن، بیروت، 1411ق/1991م؛ همدانی، حسن، الاکلیل، به کوشش محمد بن علی اکوع حوالی، قاهره، 1383ق/1963م؛ هیثمی، علی، مجمع الزوائد، قاهره/ بیروت، 1407ق؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، 1397ق/1960م؛ نیز:
Moberg, A., The Book of the Himyarites, London, 1924; Musil, A., Arabia Deserta, New York, 1927; O’Leary, L., Arabia Before Muhammad, London, 1927; Ryckmans, J., »Aspects nouveaux du problème Thamoudèen«, Studia Islamica, Paris, 1956, vol. V; Wellsted, J. R., Travels in Arabia, London, 1838.

جمعه 21 مهر 1391  2:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قوم عاد

قوم عاد

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، عاد، احقاف، هود (ع)، ارم، عماد، ريح عقيم
"عاد" از ریشۀ (ع و د) است که در لغت به معنی بازگشتن به چیزی است بعد از انصراف از آن.[1] و در اصطلاح نام قوم حضرت هود (ع) است.
نام قوم عاد در قرآن 24 بار آمده و محل زندگي آنها سرزمین «احقاف» بین عمان و یمن یا عمان و حضرموت بوده است.[2]
عاد، نام شخصی است که قبیله و قوم به نام او تسميه شدهاند.[3] شاید هم نام جد این قوم عاد بوده است.
برخی از مورخان معتقدند عاد بر دو قبیله اطلاق میشود یکی عاد اولی که لفظ آن در قرآن آمده (آنها احتمالاً قبل از تاریخ زندگی میکردهاند) و قبیلۀ دوم در دوران تاریخ بشر بوده است.[4]
اینکه قوم حضرت هود (ع) کدام قبیله بوده است در آن اختلاف است، چه بسا عاد اولی، همان قوم هود (ع) باشد.[5]

یاد کرد قرآن از قوم عاد:

«وَ اذْكُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقَافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِن بَين‏ِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا اللَّهَ إِنىّ‏ِ أَخَافُ عَلَيْكمُ‏ْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيم‏ »[6]
«(سرگذشت هود) برادر قوم عاد را ياد كن، آن زمان كه قومش را در سرزمين «احقاف» بيم داد در حالى كه پيامبران زيادى قبل از او در گذشته‏هاى دور و نزديك آمده بودند كه: جز خداى يگانه را نپرستيد! (و گفت:) من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم.»
تعبير به « اخ » (برادر) براى بيان نهايت دلسوزى و صفاى اين پيامبر بزرگ نسبت به قوم خويش است، اين تعبير چنان كه مى‏دانيم در مورد عده‏اى از پيامبران بزرگ در قرآن مجيد آمده است، آنها برادرى دلسوز و مهربان براى اقوام خويش بودند كه از هيچ نوع فداكارى مضايقه نكردند. اين تعبير ممكن است در ضمن اشاره‏اى به ارتباط خويشاوندى ميان اين پيامبران و اقوامشان نيز باشد.[7]
از آیات قرآن بر میآید که قوم عاد، بلند قامت و نیرومند بودهاند به همین نسبت ساختمانهای محکم و بزرگ میساختند؛ آنها قومی مترقی و دارای شهرهای آباد و سرزمینهای حاصلخیز بودهاند و قرآن از آنها اینگونه یاد میکند:
«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ. إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ. الَّتىِ لَمْ يخُْلَقْ مِثْلُهَا فىِ الْبِلَد »[8]
« آيا نديدى پروردگارت با قوم «عاد» چه كرد؟ و با آن شهر «ارَم» با عظمت، همان شهرى كه مانندش در شهرها آفريده نشده بود.»[9] 
در اينكه «ارم» نام شخص يا قبيله است، يا نام محل و شهرى، در ميان مفسران گفتگو است. ولى مناسب با آيه بعد، اين است كه  «ارم» نام شهر بى‏نظير آنها باشد.
«عماد» به معنى ستون و جمع آن « عُمُد» است.
بنا بر تفسير اول اشاره به اندام نيرومند و پيكرهاى ستون مانند قوم عاد است، و بنا بر تفسير دوم اشاره به ساختمانهاى با عظمت و كاخهاى رفيع و ستونهاى عظيمى است كه در اين كاخها به كار رفته بود، و در هر دو صورت اشاره‏اى است به قدرت و قوت قوم عاد.[10]
معناي «ذات العماد» آن است كه آنها قطعه سنگهاى بزرگى را به اندازه بلندى كوه، از كوهى مى‏بريدند و پايه مى‏ساختند، بعد اين ستونها را در هر كجا مى‏خواستند مى‏افراشتند، سپس در بالاى آن كاخهاى خود را مى‏ساختند بدين سبب آنها را «ذات العماد» گفتند.[11]

آئین قوم عاد :

اين قوم كافر و بت پرست بودند و طاغيان مستكبر خود را اطاعت مي کردند:
«وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنيد »[12]
«و اين قوم «عاد» بود كه آيات پروردگارشان را انكار كردند و پيامبران او را معصيت نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق، پيروى كردند.»
چون کشورشان وسعت یافت، سر بر طغیان و سرکشی برداشتند، تا اینکه هود(ع) بر ایشان مبعوث شد.[13] 

رسالت حضرت هود (عليه السلام)

"هود" اين نام بدين جهت بر او نهاده شده كه از آنچه قومش بدان گمراه شده بودند هدايت يافت و به آن مبتلا نگرديد. سپس از طرف خداوند مبعوث شد تا آنان را از گمراهى رهانيده و به شاهراه هدايت برساند.[14]
« وَ إِلىَ‏ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا  قَالَ يَاقَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُْهُ  إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُفْترَُونَ »[15]
« (ما) به سوى (قوم) عاد، برادرشان «هود» را فرستاديم (به آنها) گفت: «اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه معبودى جز او براى شما نيست. شما فقط تهمت مى‏زنيد (و بتها را شريك او مى‏خوانيد)»
نخستين دعوت هود(ع)، همان دعوت تمام انبيا بود، دعوت به سوى توحيد و نفى هر گونه شرك ،چه افترا و تهمتى از اين بالاتر كه براى بتهايي بى‏ارزش آن همه مقام قائل ميشدند.[16]
«وَ يَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىَ‏ قُوَّتِكُمْ وَ لَا تَتَوَلَّوْا مجُْرِمِين »[17]
«و اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد، سپس به سوى او بازگرديد، تا (باران) آسمان را پى در پى بر شما بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و گنهكارانه، روى (از حق)بر نتابيد!»
برخى گفته‏اند: قوم عاد دچار خشكسالى شده بودند و هود (با بيان اين جمله) به آنها وعده داد كه اگر توبه كنند، با آمدن باران سر زمينشان سر سبز و خرم و مزارعشان آباد گردد، و درخت‏ها بارور و ميوه‏ها فراوان شود.
«قوّت» در اينجا بمال و فرزند و نيرو تفسير شده و همه اينها چيزهايى است كه انسان بدانها نيرو گيرد.[18]
هود (ع) در اندرز ایشان نهایت سعی خود را کرد، اما آنان رسالت او را انکار کردند:
«قَالُواْ يَهُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَ مَا نحَْنُ بِتَارِكىِ ءَالِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَ مَا نحَْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِين »‏[19]
« گفتند: «اى هود! تو دليل روشنى براى ما نياورده‏اى! و ما خدايان خود را بخاطر حرف تو رها نخواهيم كرد! و ما (اصلًا) به تو ايمان نمى‏آوريم.‏»
نسبت جنون به او دادند، جنونی که بر اثر خشم خدایان حاصل شده بود:
« إِن نَّقُولُ إِلَّا اعْترََئكَ بَعْضُ ءَالِهَتِنَا بِسُوءٍ »[20]
« ما (درباره تو) فقط مى‏گوييم: بعضى از خدايان ما، به تو زيان رسانده (و عقلت را ربوده اند!»
و این بهترین دلیل بر خرافه پرستی آنها بود. اما هود (ع) بیزاری خود را از بت ها اعلام داشت:
«قَالَ إِنىّ‏ِ أُشهِْدُ اللَّهَ وَ اشهَْدُواْ أَنىّ‏ِ بَرِى‏ءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ »[21]
«(هود) گفت: من خدا را به شهادت مى‏طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من بيزارم از آنچه شريك (خدا) قرار مى‏دهيد...»
و به آنها اخطار كرد: اگر حق را نپذیرید نابود خواهید شد و قوم دیگری، جانشین شما خواهد گردید:
«فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقَدْ أَبْلَغْتُكمُ مَّا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكمُ‏ْ  وَ يَسْتَخْلِفُ رَبىّ‏ِ قَوْمًا غَيرَْكم‏...» [22]
«پس اگر روى برگردانيد، من رسالتى را كه مأمور بودم به شما رساندم و پروردگارم گروه ديگرى را جانشين شما مى‏كند...»

سرانجام قوم عاد :

بعد از سه سال قحطی و توبه نکردن قوم خیره سر عاد، ابر سیاهی در آسمان ظاهر میشود گمان میکنند، میخواهد باران ببارد، ولی آن در حقیقت شروع عذاب بود:
« فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضًا مُّسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتهِِمْ قَالُواْ هَذَا عَارِضٌ ممُّْطِرُنَا  بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُم بِهِ  رِيحٌ فِيهَا عَذَابٌ أَلِيم » ‏[23]
«هنگامى كه آن (عذاب الهى) را بصورت ابر گسترده‏اى ديدند كه بسوى درّه‏ها و آبگيرهاى آنان در حركت است (خوشحال شدند) گفتند: «اين ابرى است كه بر ما مى‏بارد» (ولى به آنها گفته شد:) اين همان چيزى است كه براى آمدنش شتاب مى‏كرديد، تندبادى است (وحشتناك) كه عذاب دردناكى در آن است.» 
این قوم بوسیلۀ بادی عجیب، عذاب شدند که با تعابیر مختلف در قرآن بیان شده است:
1-      « فَأَرْسَلْنَا عَلَيهِْمْ رِيحًا صَرْصَرا ...ً»[24]
«سرانجام تندبادى شديد و هول‏انگيز و سرد و سخت بر آنها فرستاديم‏...»
2-      « وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُواْ بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَة »
«و امّا قوم عاد با تند بادى طغيانگر و سرد و پرصدا به هلاكت رسيدند.»[25]
3-      «وَ فىِ عَادٍ إِذْ أَرْسَلْنَا عَلَيهِْمُ الرِّيحَ الْعَقِيم‏» [26]
« و (همچنين) در سرگذشت «عاد» (آيتى است) در آن هنگام كه تندبادى بى‏باران بر آنها فرستاديم.»
«ريح عقيم» بادى است كه نه ابر مي آورد و نه درخت را بارور مي سازد، توأم با عذاب و بى‏رحم است و خداوند آن را بر قوم عاد فرستاد تا نابودشان سازد، چنان كه مى‏دانيم بادهاى ديگر نطفه را به گياه تلقيح مى‏كنند، ولى اين باد عذاب را به آنها تلقيح كرد. يعنى رحمت از آن پديدار نمى‏گشت، مانند مردى كه صاحب فرزند نشود؛ پس همه كاخها و دژها و شهرها و هر بناى محكم و استوارى را كه در آنجا بود چنان خرد و نابود كرد و درهم كوبيد (چون گندمى زير سنگ آسياب) و همچون ماسه نرم روان شدند كه باد جابجايشان مى‏كرد. و به آسمان مى‏برد (هفت شب و هشت روز پى در پى آن تندباد عقيم برايشان وزيد.)[27] 
4-      « رِيحٌ فِيهَا عَذَابٌ أَلِيم » [28]
«تند بادی است وحشتناک که عذاب دردناکی در آن است »
البته اینکه این باد چه بادی بوده است، خالی از ابهام نیست؛ آیا تند بادی بوده پر قدرت که مردم را به این طرف و آن طرف میافکنده یا اینکه دارای سوزاندگی و مسمومیت خاصی بود که همه چیز را چون استخوان، پوسیده میکرده است؟[29] والله اعلم

پی نوشت ها:

 1- راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تهران، مرتضوی، 1374ش، دوم، ج 2،ص 664
[2] - مکارم شیرازی، ناصر و همکاران، قصه های قرآن بر اساس تفسیر نمونه، تدوین حسین حسیني، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1385ش، اول ،ص 61
[3] - قرشی، علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1372ش،  ششم، ج 5، ص 67
[4] -  قصه های قرآن بر اساس تفسیر نمونه، پیشین، ص 61
[5] -  فعال عراقی نژاد، حسین؛ داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، تهران، سبحان، 1378ش، دوم ،ج 1،ص 274
[6] - احقاف/21 «ترجمه آیات از آیت الله مکارم شیرازی می باشد»
[7]  - مكارم شيرازي ،ناصر وهمكاران؛ تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374ش، اول،ج21، ص351
[8] - فجر/8-6
[9] - داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء در المیزان، پیشین، 275
[10] - تفسير نمونه، پيشين، ج26، ص452
  [11] - شيخ صدوق،محمد بن على؛ معاني الاخبار، ترجمه عبد العلى محمدى شاهرودي، تهران،‏ دارالكتب الاسلاميه،1377 ش،‏ دوم،‏ ج‏1، ص109
[12]  - هود/59
[13] - صدرحاج سید جوادی، احمد وديگران؛ دایرة المعارف تشیع، تهران، شهید سعید محبی، 1384ش، اول، ج 11،ص 4
[14]  - معاني الاخبار، پيشين، ج1، ص108
[15] -  هود/50
[16] - تفسير نمونه، پيشين، ج9، ص128
[17]  -هود/52
[18]  -طبرسي ،فضل بن حسن؛ تفسير مجمع البيان، ترجمه گروهي از مترجمان، تهران فراهاني،1360 ش، اول،ج12 ،ص76
[19] - هود/53
[20] - هود/54
[21]  -هود/54
[22]- هود/57
[23] - احقاف/24
[24] - فصلت/16
[25] - حاقه /6
[26] - ذاریات/41
[27] - معاني الاخبار ،پيشين ،ج1،ص108
[28] - احقاف/24
[29] -  ذاریات/42

 
جمعه 21 مهر 1391  2:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها