0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش

يوسف و برادرانش

محمد علي لساني فشاركي

لَقَد كانَ في يوسُفَ وَ إِخوَتِه آياتَُ للسائِلينَ.
به‌راستي كه داستان يوسف و برادرانش، براي پرسشگران ،نشانه هاي شگفت بسيار خواهد داشت.

مقدمه

سلام بر شما. در شماره پيشين بشارت، نخستين قسمت از اين نوشتار را خوانديد. اينك دومين قسمت آن را مطالعه مي كنيد. قرارمان بر اين بود كه آيات 1 تا 6 سوره يوسف را مكّرر تلاوت كنيم و در مضامين اعجازآميز آن تدبرنماييم. اگر چنين كرده باشيد، براي مطالعه و نقد و بررسي اين قسمت و قسمت هاي بعدي و شركت فعّال در اين گفت و شنود قرآني، آماده خواهيد بود. اگر دوست داريد، پيش از مطالعه اين قسمت، يك بار آيات 7 تا 20 سوره يوسف را هم تلاوت كنيد.

داستاني اسرارآميز براي پرسشگران

سوره نسبتاً طولاني يوسف، تنها به گزارش يك داستان از آغاز تا انجام اختصاص يافته، و از اين جهت در ميان سوره هاي قرآن يك استثنا است. همين ويژگي باعث شده است كه صاحب قرآن دريافتنِ راز و رمزهاي اين داستان سازنده و ارزنده را به پرسشگري و جويايي مشروط گردانيده است. خواننده و شنونده اين داستان، از هيچ نكته اي نبايد غفلت كند و هيچ چيز را نبايد از نظر دور دارد. اين داستان، در حقيقت ، يك دوره دانش‌افزايي در رشته تأويل الاحاديث است، و شگفت نيست اگر افراد نكته‌سنج بتوانند از هرحرف اين سوره و اين داستان، دفترهاي پُربرگ دانش و معرفت را سامان دهند.
برادران يوسف انتظار داشتند كه حضرت يعقوب(ع) با يوسف و بنيامين هم مانند آنان رفتار كند، و بگذارد كه به موقع راهي ميدان هاي پرخطر زندگي شوند. بسيار مي شود كه درك و تشخيص جوانان و حتّي نوجوانان درباره پاره اي از مسائل بهتر از بزرگترهاست؛ امّا، اين موضوع نبايد باعث آن بشود كه جوان ترها چشمانشان را ببندند، و رعايت حرمت پدر و مادر و مربيان و بزرگترهايشان را نكنند. اشتباه برادران يوسف همين جا بود. در قضاوت عجله كردند و دچار آفت بزرگ پيشداوري شدند، و بدتر از آن، بدون اين كه مطلب را با پدرشان در ميان بگذارند دست به اقدام زدند. چه بسا اگر موضوع را نزد پدر مطرح مي كردند، پدرشان در مي يافت كه فرزندانش به سنّ و سالي رسيده اند كه مي توانند تربيت برادران كوچكترشان را برعهده بگيرند، خيلي هم خوشحال مي شد، و حتّي ـ در بست ـ تمامي امور مربوط به تربيت يوسف و بنيامين را برعهده آنان مي‌گذاشت. به جاي اين كار، خودشان بريدند و دوختند و… شد آنچه شد.

شوراي جوانان

يوسف را بكشيد! نه، اين كار ضرورتي ندارد؛ كافي است او را به سرزميني دوردست ببريد و آن‌جا رها كنيد؛ تا با اين كار، توجّه پدرتان به شما جلب بشود، و اين لكّه ننگ را از دامان خودتان بزداييد، و پس از اين اقدام سازنده، قوم و قبيله اي ممتاز و شايسته بشويم! ملاحظه مي‌كنيد؛شيطان توي جلدشان رفته و مي خواهد از خامي و بي تجربگي يك عدّه جوانِ و خام و كم تجربه، ماهرانه سوء استفاده كند. فكر مي كنيد يك شوراي اين چنيني سرانجام به چه تصميماتي برسد؟!

يك پيشنهاد سازنده!

يكي از برادران گفت: دليلي ندارد كه يوسف را بكشيد؛ آن كار ديگر را هم نكنيد؛ او را در نهانگاه چاه كنعان رها كنيد و از دور مراقب اوضاع باشيد، تا كاروانيان بيايند و او را بازيابند و بربايند و با خود ببرند. ضمناً، اگر مرد عمل هستيد، هر چه زودتر اقدام كنيد!
از قرار، اين برادر ـ كه گويند نام او يهودا بوده است ـ برخوردي آرام و متين تر از ديگر برادران خود دارد. در عين حال بناي موضع‌گيري مخالف و رويارويي با برادران را هم ندارد، و ترجيح مي‌دهد كه با آنان همراهي و همفكري كند، و شايد فكر مي كند كه به اين ترتيب مي‌تواند از خطرات احتمالي و اقدامات جسورانه و گستاخانه برادرانش بكاهد.به دليل همين شيوه برخورد و رفتار است كه برادران، به اتفاق آرا پيشنهاد وي را مي‌پذيرند.
اين پيشنهاد به قدري سازنده بود كه توانست سلامت جسم و جان يوسف را تضمين كند، و توطئه‌ي شومي را كه ممكن بود يك خاندان بزرگ را به كلي از هم بپاشد، چنان كه خواهيم ديد، عملاً در مسيري هدايت كرد كه بزرگ‌ترين افتخارات را براي خاندان يعقوب به ارمغان آورد.

از كجا شروع كنيم؟

خدا مي داند كه چه فكرهايي به سرشان زد، و چه نقشه هايي كشيدند. شايد شا هم بتوانيد بعضي از اين افكار و تخيلات را حدس بزنيد. بالاخره تصميم خودشان را گرفتند و دسته جمعي نزد پدر رفتند، و بي مقدمه به او گفتند: «پدر جان، معلوم مي شود شما به ما اعتماد نداريد كه يوسف را با ما به صحرا نمي فرستيد؟! در صورتي كه ما جدّاً خيرخواه او هستيم؟!»
حضرت يعقوب در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و نمي توانست چيزي بگويد. برادران، يك صدا گفتند: از فردا صبح، او را همراه ما بفرستيد تا به گشت و گذار در دشت و دمَن و بازي در صحرا و چمن بپردازد؛ ما هرگز در نگهداري او كوتاهي نخواهيم كرد!
پدر گفت: اگر شما يوسف را همراه خودتان به صحرا ببريد، من بسيار اندوهگين مي شوم؛ بدتر از آن، مي‌ترسم كه شما از يوسفم غافل شويد و او را گرگ بخورد. همه با هم، از سر غرور و غيرت، گفتند: اگر با وجود مردان دلير و كار آمدي چون ما گرگ او را بخورد، ديگر هيچ اميدي به ما نخواهد بود!
بامداد فرداي آن روز، يوسف را به خود با صحرا بردند ـ تصميمشان را گرفته بودند، و بنا داشتند يوسف را در نهانگاه چاه كنعان تنها بگذارند و بروند . همين كار را هم كردند…

يوسف درچاه

همين كه يوسف نوجوان تنهاي تنها شد،خداوند، در آن نهانگاه چاه ، به او وحي فرستاد كه خيلي زود، زماني فرا خواهد رسيد كه توبرادرانت را بازخواست كني و آنان را غافلگير نمايي؟!
خدايا، پروردگارا، خواب مي بينم يا بيدارم! اين‌جا كجاست؟ اين ساختمان‌ها و تخت و بارگاه و قصر چيست؟ من مرد بزرگي شده ام؛ سنّ و سال برادرانم هم خيلي بالاتر رفته است؛ و من دارم به آنان مي گويم: يادتان هست كه با يوسف چه كرديد؛ آن وقت ها كه «جاهل» بوديد؟! گويا دارد خوابم تعبير مي شود! آن يازده ستاره، خورشيد و ماه، آن جماعتي كه به من تعظيم مي كردند…!

به خانه بر مي‌گردند

برادران يوسف، پاسي از شب گذشته، گريه‌كنان، به نزد پدر بازگشتند و گفتند:
«پدر جان! پيش‌بيني شما درست بود ما رفتيم با يكديگر مسابقه بدهيم و يوسف را دركنار كوله بارهايمان گذاشتيم؛ گرگ هم سررسيد و او را دريد و بلعيد! شما به ما اعتماد نداريد؛ هر چند كه ما راست بگويم! پيراهن يوسف را نيز كه پيش از سرازير كردنش در چاه از تن او در آورده بودند، با خوني دروغين آغشته كردند و به عنوان سندي براي اثبات مدّعايشان نزد پدر بردند. پدر در جواب،گفت: فكر نمي‌كنم اين طور باشد كه شما مي گوييد. اين طور به نظر شما آمده است. من نيز، بدون آن كه آه و ناله سربدهم، صبوري و شكيبايي پيش خواهم گرفت، و در اين مصيبت از خداوند ياري خواهم خواست.

كاروانيان چه كردند؟

برادران، يوسف را با حال و هواي بازي صحرايي به نهانگهاه چاه كنعان فرستادند، و همان جا او را رها كردند، و به سويي رفتند. از آن طرف، كارواني كه به سوي مصر رهسپار بود، در آخرين ساعات روز، در حاشيه آبادي كنعان بار انداخت و طبق معمول، سقّاي كاروان بر سر چاه رفت تا آب بردارد. سطل را سرازير كرد و به جاي آب، نوجواني را كه در انتظار امداد غيبي به سر مي برد، از چاه بالا كشيد. فرياد شادي برآورد و گفت: مژده! مژد! يك پسر نوجوان! و او را به خيال خودشان به عنوان يك كالاي مرغوب در ميان بار و بُنه كاروانيان پنهان كردند. امّا، فقط خدا مي‌دانست كه در واقع دارند چه مي‌كنند! كاروانيان همين كه به مصر رسيدند، ناگزير شدند كه يوسف را به بهاي اندك، به چند درهم، بفروشند؛ آخر مي خواستند هر چه زودتر مسؤوليت يوسف را از سرخود رفع كنند!.

سه شنبه 11 مهر 1391  5:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش

يوسف و برادرانش

محمد لساني فشاركي

لقد كان في يوسف و إخوته آيات للسّائلين.
به‌راستي، داستان يوسف و برادرانش براي پرسش‌گران، فرازهاي شگفت بسيار دربرخواهد داشت.
سلام بر شما
در اين شماره‌ي بشارت،همراه با شما صحنه‌هاي ديدني و به يادماندني پنجمين قسمت از داستان يوسف و برادرانش را به نظاره مي‌نشينيم. ابتدا، بنا داشتيم كه بي‌شتاب و آهسته آهسته، اين داستان اسرار آميز را با هم ورق بزنيم و در كنار هر صحنه مدّتي بمانيم و گفت و شنود قرآني خودمان را با شما جوانان و نوجوانان عزيز اهل قرآن دنبال كنيم؛ ولي به دلايل گوناگون، تصميم گرفتيم بررسي و تفسير سوره‌ي يوسف هرچه فشرده‌تر در 12 قسمت‌پي‌بگيريم. بر همين اساس، گفت‌وگوهاي‌مان را به پايان كار موكول كرديم؛ يعني زماني كه همه‌ي داستان را در پرتو آيات نوراني قرآن كريم مرور كرده باشيم.
اميدواريم شما هم سوره‌ي يوسف به‌ويژه آيات 36 تا42 را كه اين بار مي‌خواهيم به تفسير آن‌ها بپردازيم، چندين بار تلاوت كرده و آماده‌ي تدبّر در مفهوم اسرار آميز و دقّت بر انگيز آن‌ها باشيد.

يوسف در‌زندان

يوسف را به زندان افكندند تا به پندار خود، او را تنبيه كرده باشند. آنان با اين كار مي‌خواستند او به خود بيايد و ببيند كه از همه‌ي امتيازهاي زندگي در خانه‌ي عزيز مصر محروم شده است و مانند تبهكاران در گوشه‌ي زندان به سر مي‌برد. پس براي رهايي از اين وضعيت، بيانديشد و بي‌چون و چرا تسليم خواسته‌هاي عزيز مصر و دار و دسته‌اش گردد. البته آنان از اين غافل بودند كه يوسف عزيزتر از آن است كه با اين ترفندها احساس ذلّت كند و بزرگ‌تر از آن است كه زنداني شدن به گناه «بي‌گناهي» را كوچك و خوار شدن بپندارد.
اصلاً يوسف خود از خدا خواسته بود كه با نقل مكان او به زندان، از آن زندان واقعي كه ساليان دراز در آن گرفتارش كرده بودند، آزاد شود. يوسف، بنده‌ي پاك و وارسته‌ي خدا هيچ‌گاه براي زرق و برق‌ها و چرب و شيرين‌هاي زندگي درباري ارزشي قايل نبوده است كه اينك با جدا شدن از آن احساس محروميت كند. برعكس، مدت‌هاست كه در پرتو دانش «تأويل احاديث» دريافته است كه عزيز و اطرافيانش مي‌خواهند براي رسيدن به مقاصد شان، از او به عنوان نردبان استفاده كنند. آن‌گاه همين‌كه بر قلّه‌ي كام‌روايي برآمدند و به مرادشان رسيدند، نردبان را به سويي افكنند يا طعمه‌ي آتش كيفر و انتقام كنند. يوسف خوب مي‌دانست كه در زندان هم دست از سرش برنمي‌دارند و او را به حال خودش وا‌نمي‌گذارند. بنابراين، از همان ساعت‌هاي نخستين ورود به زندان، منتظر نقشه‌هاي بعدي عزيز مصر بود.

دو زنداني ديگر

معمولاً زندان‌هايي كه افرادي مانند عزيز مصر براي كساني مانند يوسف ترتيب مي‌دهند، انفرادي است. ابتدا يوسف را در زندان انفرادي در بند كردند، ولي طولي نكشيد كه دو تن از خدمه‌ي دربار را نيز به زندان يوسف روانه كردند. دليل اين كار دو چيز بود: يكي اين‌كه، يوسف به طور محسوس دريابد او را در كنار غلامان و خادمان در بند كرده‌اند و ببيند كه چگونه از مقام فرزند خواندگي عزيز؛ شخص دوّم قدرت و سياست در كشور مصر به موقعيت يك غلام خطا كار تنزّل كرده است! ديگر اين‌كه با طراحي نقشه‌اي ديگر، قدرت و نفوذشان را به رخ يوسف بكشند و يك‌بار ديگر او را از نافرماني مرد قدرتمندي هم‌چون عزيز مصر بترسانند. بدين‌گونه اميد داشتند يوسف از مقاومت دست بكشد و سر در خط فرمان ايشان بنهد. آري، اين آخرين تير تركش عزيز مصر بود.

عزيز مصر هم‌چنان دست بردار نيست!

هنگامي‌كه آن دو زنداني وارد زندان يوسف شدند، يكي از آن دو خطاب به يوسف گفت: «من خواب ديده‌ام كه آب انگور مي‌گيرم تا شراب درست كنم». ديگري نيز گفت: «من خواب ديده‌ام كه نان بر سر دارم و مرغان هوا از آن مي‌خورند. تعبير خواب ما دو نفر را بازگوي؛ ما مي‌دانيم كه تو از عهده‌ي تعبير خواب بر‌مي‌آيي!»
داستان شگفتي است! به‌راستي اگر كسي «پرسش‌گر» نباشد، از شنيدن يا خواندن داستان يوسف چندان چيزي دستگيرش نمي‌شود. چرا بايد اين دو نفر تقريباً هم‌زمان با يوسف به زندان بيافتند؟ چرا بايد از راه رسيده و نرسيده و بي‌مقدّمه، خواب‌‌هايشان را براي يوسف تعريف كنند و خطاب به او بگويند: ما مي‌دانيم كه تو از عهده‌ي تعبير خواب برمي‌آيي!؟ آيا واقعاً اين دو تن آن‌چه را مي‌گويند، در خواب ديده‌اند يا ديگران اين خواب‌ها را برايشان ديده‌اند؟! چرا خواب‌هاي اين دو نفر تا اين اندازه ضدّ و نقيض است، در حدّ مرگ و زندگي؟!
به طور طبيعي، پاسخ اين پرسش‌ها هرچه باشد، بايد دنباله‌ي صدور حكم زنداني شدن يوسف باشد. عزيز مصر ـ‌در ظاهر به حساب هواداري همسرش‌ـ يوسف را زنداني كرد تا به وي بفهماند كه تنها او در كشور مصر ‌همه كاره است. بنابراين، به هركس بخواهد، عزّت مي‌دهد و هركس را بخواهد، خوار مي‌گرداند؛ چنان‌كه با يوسف هر دو كار را كرده بود. اكنون اين دو نفر ـ‌بدون اين‌كه خود بدانند‌ـ مأمور شده‌اند به شكل ديگري قدرت مطلقه‌ي عزيز را به رُخ يوسف بكشند. به اين دو نفر گفته‌اند: هم‌بند شما يوسف تعبير خواب مي‌داند و خواب‌گزار است. وقتي وارد زندان شديد، به ترتيب، اين دو خواب رابراي او تعريف كنيد تا برايتان بگويد كه چه سرنوشتي در انتظار شما است!

يوسف‌موضع‌گيري مي‌كند

حالا ديگر نوبت يوسف است. يوسف نيز بايد مانند ابراهيم به عزيز مصر؛ اين مرد نمرود صفت بفهماند كه سخت در اشتباه است1 و قادر مطلقي كه عزّت و ذلّت همگان به دست اوست، تنها خداي يكتاست. هم‌چنين بايد به او بفهماند كه يوسف، عزيز و عزيززاده است و كسي را كه خدا عزّت داده باشد، هيچ كس نمي‌تواند خوار و ذليل گرداند و اين‌ها همه نمايش هايي زودگذر بيش نيستند! افزون بر آن، اگر بتواند، به اين دو برده‌ي بينوا بفهماند كه آلت دست سياست بازان قدرت‌طلب قرار گرفته‌اند و آنان مي‌توانند هركاري را كه بخواهند، به دست‌شان انجام دهند وهر زمان كه اراده كنند، شرّ اين بينوايان را از سرخويش كوتاه مي‌كنند!
به همين دليل پيش از ـ‌به اصطلاح‌ـ تعبير خواب‌هايشان، دو مطلب را خطاب به ياران زنداني‌اش و در واقع خطاب به عزيز مصر و دارو دسته‌اش بازگو كرد.
در گام نخست، براي آنان خاطرنشان ساخت كه من يك خواب‌گزار معمولي نيستم كه چشم و گوش بسته و از همه‌جا بي‌خبر، خواب‌هاي اين و آن را بشنوم و تعبيرهاي گوناگون براي آنان رديف كنم. يوسف گفت:
از اين‌پس، قبل از اين‌كه بخواهند غذاي شما را به زندان بياورند، به شما خواهم گفت كه غذايتان چيست و چه‌قدر است؟ اين دانشي است كه خداي من به من آموخته است.
يوسف مي‌خواست براي آنان باز گويد كه علم تأويل احاديث كه خدا به او داده است، بسي فراتر از خواب‌گزاري است و در پرتو اين دانش و بينش، مي‌تواند دست عزيز و امثال عزيز را بخواند و مي‌تواند هر نقشه‌اي را كه مي‌كشند، نقش بر آب گرداند.
سپس با صراحت تمام گفت:
من كيش و آيين مردمي را كه به خداي يكتا و آخرت، ايمان ندارند، رها كرده‌ام و از دين و آيين پدرانم و ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي مي‌كنم. در شأن ما نيست كه چيزي يا كسي را شريك خداي يكتاي بي‌همتا قرار دهيم. اين لطف خداست كه شامل حال ما و همه‌ي مردم گردانيده است، ولي بيشتر مردم سپاس‌گزار نيستند.
سپس ادامه داد:
اي دو يار زنداني من! آيا ارباب‌هاي گوناگون بهترند يا خداي يكتا،‌همتا و قهّار؟! اين خدايان دروغين كه شما آنان را به جاي خداي يكتا پرستش مي‌كنيد، اسم‌هاي بي‌مسّما و قالب‌هايي بي‌محتوا بيش نيستند كه شما و پدرانتان براي خود ترتيب داده‌ايد. خداي يكتا هيچ‌گاه شما را به پرستش آن‌ها فرمان نداده است. فرمان‌روايي در انحصار خداست و همو فرمان داده است كه جز او، هيچ‌كس و هيچ‌چيز را نپرستيد و بندگي نكنيد!
پس از اعلام اين دو مطلب، با لحن و بياني كه بيشتر به غيب‌گويي شبيه بود تا به تعبير خواب، گفت:
اي دو يار زنداني من! آن كسي از شما كه اوّل خوابش رابراي من تعريف كرد، به زودي از زندان آزاد مي‌شود و ساقي مخصوص اربابش (پادشاه) مي‌گردد، ولي آن ديگري، بردار آويخته مي‌شود و مرغان هوا، مغز او را مي‌خورند!
آن‌گاه براي اين‌كه به آن دو نفر بفهماند كه ريشه‌ي اين توطئه‌ها را مي‌داند، افزود:
در اين مورد كه آمده‌ايد از من ‌بپرسيد «خواب»‌هايتان چه تعبيري دارد، بدانيد كه كار از كار گذشته است!

حركت زيركانه‌ي يوسف

طولي نكشيد كه عزيز مصر، آن يار زنداني يوسف را كه ـ‌به اصطلاح‌ـ خواب ديده بود شراب انگور درست مي‌كند، از بند آزاد كرد. او را با خلعت و تشريفات به دربار پادشاه بردند و ديگري را در ميدان شهر به دار آويختند تا عبرت روزگار گردد!
يوسف كه ديد اين يار زنداني اش، ساقي پادشاه شده است و مي‌خواهد نزد او برود، به وي گفت:
نزد اربابت مرا ياد كن! به پادشاه مصر بگو مردي جوان كه در اين شهر و ديار غريب است، با اين اسم و رسم و اين اوصاف، زنداني عزيز است.
اين كار يوسف، حركت بسيار زيركانه اي بود كه او با الهام از دانش و بينش خدادادي‌اش انجام داد و با ايمان و توكّل وي به خدا نيز منافاتي نداشت.
يوسف دريافته بود كه تنها راه نجاتش در اين است كه به گونه‌اي، خبر توطئه چيني‌هاي عزيز را به گوش پادشاه برساند و پادشاه را كه به ظاهر همه‌ي امور كشور را دربست به عزيز سپرده بود و عزيز، چشم راست او به شمار مي‌رفت، نسبت به رفتار و كردار او حساس گرداند. به اين ترتيب، عزيز مصر از اريكه‌ي قدرت به زير خواهد آمد و غايله به پايان خواهد رسيد. قربانيان ديگر اين توطئه مانند همسر بيچاره‌ي عزيز، زنان درباري و ديگران نيز از شرّ عزيز مصر آسوده خواهند شد.

يوسف چند سالي در زندان مي‌ماند

با همه‌ي اين اوصاف، تقدير الهي اين بود كه يوسف چند سالي در زندان بماند تا اوضاع و احوال سامان بگيرد و زمينه براي رسيدن يوسف به آينده‌ي درخشاني كه خدا براي او ترسيم كرده و در رؤياي صادقه‌ي دوران كودكي‌اش به او وعده داده است، فراهم گردد. به همين دليل اتّفاقي پيش بيني نشده روي داد و بر خلاف پيش‌بيني زيركانه و اقدام عالمانه‌ي يوسف جوان، منظور وي به سرعت جامه‌ي عمل نپوشيد. ساقي جديد پادشاه به دربار رفت و به انجام وظايفش مشغول شد، ولي شيطان از ياد او برد كه از يوسف زنداني نزد پادشاه يادي كند. در نتيجه، يوسف چند سال ديگر در زندان ماند.

بر سر عزيز مصر چه آمد؟

روند آيات در سوره‌ي مباركه‌ي يوسف نشان مي‌دهد كه از اين‌جا به بعد، عزيز مصر يك‌باره دست از سر يوسف برداشته و با وجود آن‌كه يوسف چند سالي در زندان عزيز به سر برده، هيچ‌گونه دردسر و مزاحمتي براي او پيش نيامده است. كُنج زندان براي يوسف، حكم صدفي را داشته است كه مرواريدي درخشان را در برگرفته است و مي‌پروراند تا اين كه غواص گوهرشناس به سراغ او بيايد، صدف را بشكند و ماه كنعان از افق زندان در آسمان تيره و تار مصر بتابد.
اين‌كه بر سر عزيز مصر چه آمد، اصلاً اهميتي ندارد. نزد گوينده‌ي اين داستان، عزيز مصر و امثال او عزّت و ارج و حرمتي ندارند و حاشيه‌هايي بيش براي طومار تاريخ بشر نيستند؛ يوسف‌ها مهمّ‌اند. البته شنونده يا خواننده‌ي داستان، خود، مي‌تواند هرگونه كه بخواهد، حدس بزند كه سرنوشت عزيز مصر چگونه ممكن است رقم خورده باشد. هم‌چنين مي‌تواند به سراغ تاريخ قديم مصر برود و ببيند كه تاريخ در اين زمينه چه چيزي را ثبت كرده است (كه نكرده است). آري، مهّم اين است كه به هر ترتيب، شرّ اين گرگ درنده‌ي درآمده در لباس ميش ـ‌عزيز مقتدر مصر‌ـ از سر يوسف عزيز كوتاه شده است. پس از سال‌ها، اين سنگ خاره از سر راه يوسف برداشته شده و راه رشد و ارتقاي يوسف در كشور مصر هموار گرديده است تا همان‌گونه كه خداي سبحان مقرّر فرموده است، او در كشور مصر به مكنت و مكانت موعود دست يابد.
شما خوانندگان گرامي بشارت نيز از تلاوت مكرّر آيات و سوره‌هاي قرآن كريم به ويژه آيات نيمه‌ي نخستين سوره‌ي يوسف غافل نمانيد و براي اين‌كه هرچه زودتر گفت و شنود قرآني‌مان شكل بگيرد، پيشنهادها، نظرها، مطالب و پرسش‌هايتان درباره‌ي اين داستان را در اختيار ما قرار دهيد. در پايان، از همه‌ي كساني كه تا اين‌جا از لطف و عنايت‌شان بهره‌مند گشتيم به‌ويژه برادر عزيز مان، آقاي سعيد سرمدي (از شهرك شهيد محلاتي ـ‌تهران) كه نقد و نظري 18صفحه‌اي براي ما ارسال كرده‌اند، صميمانه سپاس‌گزاريم وبهره‌مندي روزافزون‌شان را از درگاه ايزد منّان خواستاريم. خدانگهدار.

پاورقيها:

1.‌بقره،258.
سه شنبه 11 مهر 1391  5:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش(3)

يوسف و برادرانش(3)

محمد علي لساني فشاركي

«لَقَدْ كانَ في يوسُفَ وَ إِخْوتِهِ آيات لِلسّائِلينَ»
براستي داستان يوسف و برادرانش براي پرسشگران فرازهاي شگفت بسيار خواهد داشت.
سلام بر شما؛
اگر دو قسمت پيشين اين نوشتار را «پرسشگرانه» خوانده باشيد، حتماً همراه با آن، آيات 1 تا 6 و آيات 7 تا 20 سوره يوسف را هم مكّرر تلاوت كرده ايد. آيات 21 تا 29 را نيز با دقت فراوان ـ چنان كه شيوه «تدبّر» در قرآن است‌ـ چند بار خوانده ايد و آماده هستيد كه در اين قسمت از گفت و شنود قرآني شركت كنيد، تا رويدادهاي بعدي داستان را با هم دنبال كنيم.

راز اصلي داستان:

خداي عليم و حكيم كه سرگذشت يوسف را براي خاتم پيامبران بازگو مي كند، تا در پرتو تعليم آن حضرت، همه مردم از حقايق اين داستان باخبر بشوند. او در آيه 22 اين سوره راز اصلي داستان را فاش مي كند؛ رازي كه معلوم مي‌كند چرا يوسف مي بايست در خانواده اش در چنان موقعيتي قرار مي‌گرفت؟ چرا اين پيامبرزاده نوجوان مي بايست در نهان‌گاه چاه كنعان زنداني مي شد؟ و چرا مي بايست همراه كاروانيان، به سفري دور و دراز برده مي شد؟
پاسخ همه اين پرسش‌ها اين است كه يوسف قرار بود پس از آن كه دوران جواني‌اش را با شايستگي و موفقيت پشت سر مي‌گذارند و به ميان‌سالي رسيد، از جانب خداوند سبحان به پيامبري برگزيده شود.
عبارت «آتيناهُ حُكماً وعِلماً» نشان‌گر پيامبري حضرت يوسف‌(ع) است و عبارت «كَذلِكَ نَجزي المحُسنين» بيان‌گر اين است كه گزينش و انتخاب خداوند عليم و حكيم، هرگز بي حساب و كتاب نيست و تا يوسف، اين فراز و نشيب هاي زندگي را طي نكند، به آن مرحله از آمادگي لازم براي اداي رسالت الهي نخواهد رسيد.
اين مطلب بسيار مهم در ميان آيات اين قسمت به صورت «معترضه»1 آمده است و ما به همين جهت ابتدا به بيان آن پرداختيم.

يوسف كنعاني در مصر:

كاروانيان، مطابق معمول، نزديك طلوع آفتاب وارد دروازه مصر مي شوند. مانند هميشه عدّه زيادي از مردم مصر، به پيشواز كاروان آمده اند تا پيش‌دستي كنند و كالاهاي مرغوب و گران قيمت را اگر بتوانند با بهاي نازل‌تري خريداري كنند؛ زيرا وقتي كه كاروانيان وارد مصر بشوند و اوضاع و احوال، دستشان بيايد، هر چه قدر بتوانند، كالاهايشان را گران‌تر و گران‌تر مي فروشند.
اين بار، اين كاروان، يك كالاي گران‌بهاي استثنايي هم با خود آورده است؛ يك «بَرده» نوجوان كنعاني كه خواب و خيال هاي فراواني براي فروختن او به قيمت بسيار گران در سر پرورانيده اند؛ امّا حالا كه به دروازه مصر رسيده اند، به وحشت افتاده اند و نگران شده اند كه اگر پدر و مادر و بستگان اين نوجوان پي‌گير شده باشند و هم اينك سر برسند، چه بايد كرد؟! بهترين راه اين است كه يوسف را به اوّلين مشتري به هر قيمتي كه حاضر است بخرد، بفروشند و از فكر و خيالش آسوده بشوند. اين بود كه عملاً يوسف را به بهاي اندك، مشتي دِرهم‌(پول نقره) ـ‌شايد دقيقاً بيست درهم‌ـ فروختند . (سوره يوسف، آيه 20)
در اين گونه مواقع، اولين مشتري ها غالباً افرادي هستند كه با دلايل مختلف زورمندند يا با نفوذ، مردم را از سر راه خودشان كنار مي زنند و جلوتر از همه قرار مي گيرند، يا اين كه مردم به ملاحظاتي برايشان كوچه مي دهند و راهشان را باز مي كنند!؟

خريدار يوسف چه كسي بود؟

سراينده داستان يوسف، مايل نيست كه همين جا بگويد كه خريدار يوسف بود. بر عكس، تعبيراتش به گونه اي است كه مي خواهد خوانندگان يا شنوندگان را با اشاره هايي كه ضمن بيان داستان مي آورد، مدام به پرسش وادارد. از طرفي، مهم نيست كه او چه كسي باشد؛ يوسف مهّم است؛ يوسف منظور نظر خداست! مهم اين است كه ما بدانيم بر سر يوسف چه آمد! بنابراين، داستان را چنين ادامه مي‌دهد:
آن مردي كه يوسف را از كاروانيان سودجو(!) خريداري كرد، او را به خانه اش برد و همسر جوانش را صدا كرد و به او گفت : از اين نوجوان غريب، به‌خوبي پذيرايي كن. «ما» برنامه هايي برايش داريم؛ بنا داريم در كار و بارمان از وجود او استفاده كنيم و حتّي قصد داريم او را به فرزندي بگيريم!
راستي، اين شخص كيست؟ از حرفهايش معلوم مي شود كه يك آدم معمولي نيست؛ دم و دستگاهي دارد، خَدَم و حَشَمي دارد و چه بسا در كشور مصر پست و مقامي دارد. از اين مهم تر آن كه، بنا ندارد با يوسف مانند يك برده زرخريد رفتار كند؛ بلكه برعكس، خودش بنا دارد خدمت او را بكند و به همسر نيز سفارش مي كند كه دست بر سينه درخدمت او باشد. موضوع چيست؟ قضيه از چه قرار است؟!
خداي سبحان مي فرمايد: قضيه از اين قرار است كه «ما» به اين ترتيب، براي يوسف در ديار غربت، در كشور مصر، جاي پاي محكمي درست كرديم و به او مكنت و مكانت بخشيديم. از اين مهم تر، «ما» بنا داريم كه با قرار دادن يوسف در اين گيرو دارها، به او عملاً دانش «تأويل احاديث» را بياموزيم.

يك رويداد شگفت:

يوسف، ساليان سال در خانه اين مرد دست و دل باز(!) در ناز و نعمت زندگي كرد. كم كم بيست ساله شد. از بيست سالگي هم، پاي را فراتر نهاد. دو سه سال ديگر گذشت و اتّفاق به خصوصي نيفتاد. در اين مدّت، يوسف ملالي نداشت جز دوري پدر و مادر و برادرانش به ويژه برادر كوچكش بنيامين، امّا در آيه 23، يك حادثه عجيب گزارش مي شود؛ حاكي از اين كه آن آرامش دراز مدّت، از گردبادي مسموم و توفاني سهمگين در زندگاني يوسف جوان نشان داشته است. آن رويداد شگفت چه بود؟
همان خانمي كه يوسف، دست كم ده سال در خانه او به سر برده است و يوسف، پسرخوانده او و شوهرش به حساب مي آيد، لحن صحبتش با يوسف تغيير مي كند و باب مراوده را از نوع ديگري با يوسف باز مي كند. در و دربندهاي خانه را محكم مي بندد تا يوسف را از تنها بودنش با خود خاطر‌جمع گرداند. خودش را به او عرضه مي كند و مي گويد: من، در اختيار تو هستم!
طبيعي است كه يوسف، سخت جا مي‌خورد و در جواب او مي گويد: پناه بر خدا! ارباب من به اين خوبي ساليان سال از من پذيرايي كرده است، آن وقت من به ناموس او تجاوز بكنم؟! نه، هرگز! من بنا دارم در آينده مردي موفّق و سعادتمند باشم و ستمگاران و خيانت پيشه‌گان روي رستگاري نخواهند ديد!

صحنه عوض مي شود:

خانم ارباب كه انتظار شنيدن چنين جوابي را از يوسف كه به زعم او بايد بي چون و چرا از او اطاعت كند ندارد، سخت جا مي خورد. با خود مي انديشد كه با اين ترتيب، «برنامه» به هم مي خورد و كار مطابق نقشه پيش نمي رود. حال چه بايد بكنم؟! تنها راه چاره اين است كه با يوسف گلاويز شوم و جامه‌اش را به نشانه درگيري با او پاره كنم، تا مدرك و سندي باشد براي اين كه يوسف مي‌خواسته‌است بر من تجاوز كند و من مانع او شده ام!
بي درنگ، با يوسف دست به گريبان شد. يوسف هم طبيعي بود كه با او درگير شود و بخواهد از خودش دفاع كند و در همين اثنا ،خانم ارباب، ماهرانه، پيراهن يوسف را از بالا تا پايين چاك بدهد! اما در پرتو رهنمود الهي، مطلب جالبي، هر چند دور از انتظار، در ذهن يوسف جرقّه زد؛ يوسف با خود گفت: مبادا در همين حال كه من مي خواهم كاري بكنم تا خودم را از دست اين زن آزاد كنم، شوهرش پشت در خانه باشد و بي خبر، وارد خانه بشود و مرا در حال گلاويز شدن با همسر جوانش مشاهد كند!؟ آن وقت،يا مرا در جا خواهد كشت، يا بدتر از آن يك لكّه ننگ براي هميشه بر دامان من خواهد ماند!
خداي سبحان مي فرمايد: ما اين چنين يوسف را راهنمايي كرديم تا هم از خطر و هم از رسوايي، او را مصون و محفوظ نگاه داريم. اين كار را بدان جهت براي يوسف كرديم كه يوسف همواره يكي از بندگان شايسته و بي پيرايه ما بوده است.

يوسف چه كرد؟

يوسف، فوراً تصميم خودش را گرفت و به سرعت به طرف در خانه شتافت. خانم ارباب هم شتابان به دنبال يوسف، به سوي در خانه دويد و هر طور كه بود، دستش را به جامه يوسف رسانيد و آن را از پشت دريد. اين، تنها كاري بود كه مي توانست بكند، تا به خيال خودش نقشي را كه برعهده او گذاشته بودند، به گونه‌اي ايفا كرده باشد! هر دو با هم به پشت در خانه رسيدند. هم‌زمان، در خانه هم باز شد و شوهر خانم را بر در خانه، ايستاده يافتند كه حيرت زده، سر جايش خشكش زده است و وانمود مي‌كند كه از ديدن اين صحنه، سخت جا خورده است!!

پيش‌بيني يوسف درست بود:

يوسف، درست قضايا را حدس زده بود و رويدادها را پيش بيني كرده بود. به نظرمي آيد كه خداوند سبحان به تدريج ،دانش تأويل احاديث را به او تعليم مي دهد. يوسف به درستي دريافته بود كه كاسه‌اي زير نيم‌كاسه هست و صحنه‌اي كه با آن روياروي شده است، يك توطئه شرم آور بيش نيست! مي‌خواهند دامان پاك يوسف را لكّه دار كنند و به او تهمت بزنند كه به همسر اربابش نظر بد داشته است! حال از اين نقشه اي كه كشيده اند، چه منظوري دارند، خدا مي داند! بايد صبر كرد و ديد كارها چگونه پيش مي رود؛ سؤال مهمّي كه بايد براي شنونده يا خواننده داستان پيش بيايد و در انتظار جوابش بماند.
خانم ارباب، همين كه چشمانش به شوهر افتاد، گفت: سزاي مردي كه قصد تجاوز به خانواده شما را داشته باشد، چه مي تواند باشد، جز اين كه او را زنداني كنند، يا زير شكنجه هاي دردناك قرار بدهند؟!
مي بينيد؟ مي خواهند يوسف را از زندان و شكنجه بترسانند؛ غافل از اين كه انسان خدا ترس از هيچ كس و هيچ چيز ترس و واهمه ندارد و «آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك؟!»

يوسف از حيثيت خود دفاع مي كند:

يوسف، با قاطعيت هرچه تمام تر و با صراحت كامل، بدون هيچ بيم و هراسي، گفت: «او» خودش باب مراوده را با من باز كرد!
از طرف ديگر، آن مردي كه همراه ارباب وارد خانه شده بود و يكي از بستگان آن زن بود ـ مطابق نقشه قبلي ـ فوراً شهادت داد كه: بياييد، بنگريد؛ اگر پيراهن اين جوان از جلو دريده شده است، خانم راست مي گويد و اين جوان دروغگوست؛ امّا اگر پيراهن وي از عقب دريده شده است، خانم دروغ مي گويد و اين جوان راستگوست!!

نقشه ارباب نقش برآب شد:

وقتي كه ارباب جلو آمد و با كمال تعجّب مشاهده كرد كه پيراهن يوسف به جاي آن كه از جلو دريده شده باشد، از عقب دريده شده است، فهميد كه بازي را باخته است و نقشه هايش، همه، نقش برآب شده است! فوراً، براي اين كه خودش را از تك و تا نياندازد، خطاب به همسر جوانش گفت: اين هم يكي ديگر از نيرنگ هاي شما زنان است! كيد و مكر و حيله‌گري شما زنان بي‌نظير است و در مكّاري و نيرنگ‌بازي لنگه نداريد!
بعد، براي اين كه فعلاً قضايا را رفع و رجوع كرده باشد، خطاب به يوسف گفت: اين حادثه و اين صحنه را كلاً ناديده بگير! به قول معروف‌: شتر ديدي، نديدي! خطاب به همسرش هم گفت: از گناهت پوزش بخواه كه اشتباه ناجوري مرتكب شدي و كار را حسابي خراب كردي!
بيچاره خانم ارباب! معلوم مي شود او هم به صورت ديگري قرباني توطئه ارباب است، شما چه فكر مي كنيد؟
خوانندگان گرامي بشارت، براي ما هر چه زودتر بنويسيد كه تا اينجاي داستان، چه برداشت هايي داشته‌ايد؟ و پيش از خواندن اين نوشتار برداشت هايتان از داستان يوسف و برادرانش چه بوده است؟

پاورقيها:

1.«معترضه» جمله يا عبارت معمولاً مهمي است كه گوينده، عمداً آن را به دليل ضرورت يا اهمّيتش، در ميان سخن خود جاي مي دهد. آوردن معترضه هاي سنجيده و زيبنده، يكي از شيوه هاي بلاغت و سخنوري است.
سه شنبه 11 مهر 1391  5:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش

يوسف و برادرانش

محمد علي لساني فشاركي

لَقدْ كَان فَي يوسُفَ و إخوَتهِ آياتَُ للسَائلين.1
به راستي، سرگذشت يوسف و برادرانش براي پرسشگران، فرازهاي شگفت بسيار خواهد داشت.
سلام بر شما
اميدواريم شما خوانندگان گرامي بشارت در شمار كساني باشيد كه خداوند سبحان با عنوان «پرسشگران»، امتياز دريافتن فرازهاي شگفت داستان يوسف و برادرانش را به آنان اختصاص داده است. اين بخش از گفت و شنود ما با شما جوانان عزيز اهل قرآن در پرتوِ آيات 30 تا 35 سوره‌ي يوسف خواهد بود.حتماً پيش از خواندن اين نوشتار، آيات ياد شده را چندين بار به دقّت تلاوت كرده‌ و آماده‌ايد در باره‌ي درون مايه‌ي اسرار آميز آن‌ها بيانديشيد و تدّبر كنيد.

نقشه‌ي بعدي عزيز مصر

گفتيم كه نقشه‌ي اصلي عزيز مصر براي به دام انداختن يوسف، نقش بر آب شد و او به هدف خويش، دست نيافت.با اين حال،او سال‌ها در انتظار به دست آوردن فرصت ديگري است و به همين دليل، شب و روز نقشه مي‌كشد.پس چگونه حاضر مي‌شود كه از سرِ يوسف دست بردارد و از آرزوي ديرينه‌اش چشم بپوشد؟ بنابراين، بايد از راه ديگري وارد شود و يوسف را در وضعيتي قرار دهد كه نتواند از آن‌بگريزد. بدين گونه، يوسف كاملاً در چنگ عزيز خواهد بود و او مي‌تواند با بهره‌گيري از وجود يوسف، به خيال‌هاي خام خويش كه سال‌هاست در سر مي‌پروراند، جامه‌ي عمل بپوشاند.
عزيز مصر، شخص دوّم قدرت و سياست در مملكت مصر به شمار مي‌رود و عادت كرده است هر چه اراده كند، انجام پذيرد و تا كنون هيچ‌كس جلودار او نبوده است. چه بسا پادشاه مصر نيز در بسياري موارد، چاره‌اي نداشته است جز اين كه در راستاي خواسته‌هاي او گام بردارد.
اين نخستين بار است كه عزيز مصر، طعم شكست را مي‌چشد. با اين حال، غرور فراوانش به او اجازه نمي‌دهد كه به خود آيد و از پي‌گيري طرح خيانت‌كارانه و مزوّرانه‌اش دست بكشد.

كارگرداني از پشت صحنه

عزيزمصر، بار ديگر، همسر جوان و ساده لوح خويش را كه از همه‌جا و همه‌چيز، بي‌خبر و چشم و گوش بسته نگاه داشته است، به صحنه مي‌فرستد.آن‌گاه خود بركنار از هر زحمت و آفتي، براي بهره‌برداري از رخدادهاي آينده، منتظر مي‌ماند.
از سوي ديگر،چند تن از زنان جوان دربار‌ـ كه هم‌ پايه و رقيب همسر عزيز به شمار مي‌آمدند‌ـ محرمانه مأمور شدند به گوش همسر عزيز برسانند كه از قضيه بو بُرده‌اند. آنان اين‌جا و آن‌جا نشستند و گفتند: «همسرعزيز با فرزند خوانده‌اش باب مراوده باز كرده و دلداده‌ي او شده است!»‌اين كار،راه و روش بدي است كه عزيز در پيش گرفته است. به نظر ما،او سخت در اشتباه است!

همسر عزيز به تكاپو مي‌افتد

اين نقشه بي‌درنگ جواب داد. هنگامي‌كه همسر عزيز دريافت آن زنان بر ضد او به توطئه‌چيني دست زده‌اند،چاره‌اي انديشيد. به همين دليل، همه‌ي آنان را به بزمي آراسته دعوت كرد و تكيه‌گاه‌هاي مجلّل براي آنان ترتيب داد. در مصر آن روزگار رسم بود كه معمولاً با گوشت بريان شده از ميهمان پذيرايي مي‌كردند. از اين رو، ابتدا كارد تيزي به دست مهمان مي‌دادند،سپس ظرف بزرگ گوشت را به او تعارف مي‌كردند تا از هرجاي آن هر قدر مي‌خواهد، بردارد و بخورد.همسر عزيز نيز چنين كرد.چون آن زنان در جايگاه‌هاي خود نشستند،كارد تيزي به دست هر يك از آنان داد. آن‌گاه در جايگاه خويش استقرار يافت. وي پيش از آن، يوسف‌ را با ظرف‌ بزرگي پر از گوشت بريان در پس پرده نگاه داشته بود‌ تا نقشه‌ي خود را اجرا كند. بنابراين،خطاب به يوسف گفت:«بيرون بيا و خودت را به اين جماعت نشان ده!»
هنگامي كه چشم آن زنان جوان درباري ـ‌كه اصولاًبيش از3 تن و كمتر از 9 نفر بوده‌اند ‌ـ به يوسف افتاد، يكباره واله و شيداي او شدند و دستان خود را با كاردهايي كه در دست داشتند،بريدند. خون از لابه‌لاي انگشتان آنان جاري شد و يك‌صدا گفتند:«خدا به دور! اين هرگز بشر زميني نيست! بي‌گفت و گو، يك فرشته‌ي آسماني است!»

سخنراني همسرعزيز

همسر عزيز كه تا آن لحظه نگران بود چه پيش خواهد آمد، احساس قوّت كرد. پس زبانش بر رقيبان دراز شد و گفت:
هان ،اين است آن ‌كس كه شما مرا در دلدادگي به او، سرزنش‌مي‌كرديد! آري، من خود باب مراوده با او را بازكردم، ولي او به هيچ‌وجه حاضر نشد از دايره‌ي عفّت و عصمت، پاي بيرون بگذارد. با اين حال، مسأله بسيار مهم‌تر وجّدي‌تر از اين‌هاست و اگر بخواهد از «فرماني كه من به او مي‌دهم»، سرپيچي كند، او را به زندان خواهند افكند. افزون بر آن، همه‌ي امتيازهايي را كه در خانه‌ي عزيز مصر به دست آورده است، يكباره از دست خواهد داد و در شمار دون پايگان قرار خواهد گرفت.

از يوسف چه مي‌خواهند؟

خواننده يا شنونده‌ي داستان با اندك دقتّي پرسشگرانه و تيز‌بينانه،به اين نتيجه خواهد رسيد كه اصلاً بحث عشق و دلدادگي يا رفيق بازي و كام‌جويي و مانند آن در ميان نيست.اگر هم اين مسايل هست، ظاهر قضيه است. همه‌ي اين‌ها، پوشش هايي است كه ماهرانه طرّاحي شده است تا اگر يوسف، آن‌چنان كه عزيز و باندش مي‌خواهند، به خواسته‌هاي آنان تن در نداد و نقشه‌ي آنان به دست يوسف جوان عملي نشد، كسي نفهمد كه چه كاسه‌اي زير نيم كاسه هست؟!

كارگردان همه‌ي اين صحنه‌ها كيست؟

آن «كيد» و نيرنگ پيشين و اين «مكر» و توطئه‌ي جديد،از كجا آب مي‌خورد؟ اگر دست عزيز مصر در كار نباشد، چگونه ديگران مي‌توانند از يك مسأله‌ي‌ناموسي كه در درون خانه‌ي عزيز مصر رخ داده است، با خبر شوند؟ بر فرض اگر‌هم باخبر بشوند، چگونه جرأت مي‌كنند و به خود اجازه مي‌دهند كه اين‌جا و آن‌جا بنشينند و رسوايي همسر عزيز را نقل مجلس‌شان كنند؟!
به يقين، عزيز مصر با طرح‌ريزي دقيق خود،اين اطّلاعات را به‌طور حساب شده‌ و به شكل غير مستقيم، دراختيار اين چند زن درباري ـ كه مُهره‌هاي ديگر اين توطئه‌ي شرم‌آور هستند ـ قرارداده است. به ديگر سخن، خود عزيز مصر به آنان چراغ سبز داده است كه بي‌ترس و واهمه، زبان به سرزنش و نكوهش همسر عزيز بگشايند و باكي نداشته باشند كه سخنان نامربوط‌شان به گوش عزيز مصر و همسرش برسد!
در سوي ديگر ماجرا، بي‌چاره همسر عزيز مصر به جز شوهرش ـ آقا و سرورش ـ با چه كسي در ارتباط است؟ پس طبيعي است كه مشكلش را با شوهرش يا با آن «آقا»يي درميان بگذارد كه از خويشاوندان او و از ياران نزديك عزيز مصر است. آنان نيز به او قول دهند كه هواي او را خواهند داشت و از او پشتيباني خواهند كرد. سپس به او پيشنهاد كنند كه يك مهماني حسابي ترتيب دهد و با دعوت از آن زنان «مكّار» و «حيله‌گر»، چنين و چنان كند.در نتيجه، با اين كار به آنان بفهماند كه اگر هريك از آنان همانند وي با يوسف هم‌خانه بودند، چه‌ها كه نمي‌كردند!
هم‌چنين در بخش ديگر اين طرح و نقشه، به آن زنان جوان ياد دادند كه وقتي يوسف را براي نخستين بار(؟) مي‌بينند، گونه‌اي وانمود كنند كه ناگهان دل از دست داده‌ و دست از پاي نشناخته‌اند.افزون بر آن، براي اين‌كه بيش‌ از پيش بر هيجان صحنه افزوده شود، با كاردهاي تيزي كه از پيش به دستشان داده شده‌است، دستشان راببرند. سپس آن‌گاه كه خون از لابه‌لاي انگشتانشان سرازير شد، سر و سينه و گردن‌شان را به خون دست خود بيالايند و فرياد برآورند كه:آه،اين جوان اصلاًيك بشر زميني نيست،بلكه فرشته‌ي آسماني است!

هدف اصلي توطئه، يوسف است

اين‌بارنيز به‌ظاهر، دوباره پاي همسر عزيز به ميان كشيده مي‌شود و آن‌زنان درباري به صحنه مي‌آيند، ولي هم‌چنان هدف اصلي توطئه، يوسف است.
عزيز مصر به خيال خام خود مي‌خواهد امر را بر يوسف مشتبه كند.او مي‌خواهد كاري انجام دهد كه يوسف باور كند مردي استثنايي است. پس نه‌تنها هر زني كه چشمش به او بيافتد، دل از دست مي‌دهد، بلكه همه‌ي كائنات گوش به فرمان او هستند. عزيز مي‌خواهد يوسف چنين بپندارد كه تافته‌ي‌جدا بافته‌اي است كه اگر اراده كند، هر‌كاري را كه مهم‌تر از آن نباشد، مي‌تواند انجام دهد!
به راستي، عزيز مصر و دار و دسته‌اش چه هدفي دارند؟ چرا بايد يوسف جوان از شرايط عادّي و عقلايي خارج شود و عادت كند كه واقعيت‌هاي پيرامون خويش را درست نبيند و ديگر نتواند درست بيانديشد؟!

همسر عزيز، بازهم اشتباه كرد‌

هنگامي كه بزم مهماني آراسته مي‌شود و آن حوادث پيش‌بيني نشده (؟) روي مي‌دهد،همسر عزيز كه قراربود به آن زنان رقيب درباري‌اش ثابت كند كه در عرصه‌ي دل‌دادگي به يوسف بي‌تقصير بوده است،از اين‌همه شادماني‌و كامروايي، سرمست و مدهوش‌گرديد.ازاين رو، در آن هنگامه‌ي هيجان آفرين بزم كه زنان جوان بادستان خون‌آلود خويش بي‌اختيار به گونه‌ها و سينه‌هايشان چنگ مي‌زدند و با آن سخنان اغراق آميز، زبان به ستايش يوسف‌گشوده بودند، افزود: «و اگربخواهد از فرماني‌كه من به او مي‌دهم،سرپيچي كند …».
كدام فرمان؟ اين‌كدام «دستور» و «فرمان» است كه نه عزيز مصر ـ‌كه ارباب يوسف است‌ـ بلكه همسر عزيز مي‌خواهد يوسف را به اجراي آن وا دارد؟ شايد همانند نقشه‌ي پيشين،چنين انديشيده‌اند كه اگر همه‌چيز به‌صورت مطلوب انجام پذيرفت كه هيچ، ولي اگر مشكلي پيش آمد، دوباره همسر بي‌چاره‌ي عزيز يا يوسف جوان و يا هر‌دو، محكوم شوند!

اين‌بار هم يوسف برنده شد‌

يوسف عزيز در پرتو لطف و عنايت ويژه‌ي خداوند عليم و حكيم، از دانش «تأويل‌الاحاديث» برخوردار بوده و جواني دل‌آگاه، خداجوي و انديشمند است. خداوند سبحان به او آموخته است كه فريب ظاهر افراد و سطح بيروني رويدادها را نخورد،بلكه به ژرفاي قضايا بنگرد و چهره‌ي باطني افراد را باز شناسد.
يوسف بي‌درنگ پس از شنيدن كلمه‌ي «فرمان» و «دستور» از زبان همسر عزيز و تهديدشان به زندان، هم درد را تشخيص داد و هم به درمان آن راه يافت. يوسف به روشني دريافت كه درباريان با اين ترفندها مي‌خواهند او را خام كنند و در برابر كار انجام شده قرار دهند. آن گاه فرماني را كه قرار است همسر عزيز در قالبي خوشايند و پذيرفتني براي يك جوان برازنده مانند يوسف، به او بگويد، چشم و گوش بسته اجرا كند و عزيز مصر را به خواب و خيال ساليان سالش برساند. پس‌از آن‌هم، هيچ معلوم نيست كه عزيز بر سر او چه خواهد آورد و همسر بي‌چاره‌ي عزيز و آن زنان درباري ـ كه قربانيان ديگر اين معركه‌اند ـ به چه سرنوشتي دچار خواهند شد.

يوسف راه خودش را يافت

يوسف در همان هنگامه‌ي پرهيجان ـ كه مي‌توانست هر‌ جواني را به شدّت تحت تأثير قرار دهد ـ با خداي خود خلوت كرد. او دور از چشم همسر ارباب و مهمانان آن‌چناني‌اش، دست به دعا برداشت و گفت:‌
خدايا! من گوشه‌ي زندان را بر عيش و عشرت در خانه‌ي عزيز مصر و بر آن‌چه مي‌خواهند مرا به‌سوي آن بكشانند ـ هر چه باشد ـ ترجيح مي‌دهم. اگر اين نيرنگ بي‌رحمانه و توطئه‌ي خائنانه‌اي را كه اين جماعت عهده‌دار اجراي آن شده‌اند، از من باز نگرداني، من نيز به آنان خواهم پيوست و در شمار نادانان و نابخردان قرار خواهم گرفت. در اين صورت،من هم ناگزير خواهم شد همانند اين زنان بي‌چاره، چشم و گوش بسته، فرمان‌بردار بي‌چون و چراي اربابم؛ عزيز مصر و دار‌و دسته‌ي او شوم. آن‌وقت تو خود بهتر مي‌داني كه بر سر يوسف چه خواهد آمد!؟

خدا به داد يوسف جوان رسيد‌

خداي يوسف نيز دعاي يوسف را مستجاب كرد و نيرنگ آن زنان درباري را ـ كه در پشت صحنه از سوي عزيز مصر كارگرداني مي‌شد ـ از يوسف عزيزش باز گردانيد. آري، اوست كه در شنوايي و دانايي بي‌همتاست.

يوسف را به زندان انداختند‌

سرانجام، درباريان يادشده، خواسته‌ي خود را با يوسف در ميان گذاشتند.يوسف جوان نيز كه تصميم خودش را براي رفتن به زندان گرفته بود، شجاعانه از فرمانشان سرپيچي كرد. بدين‌گونه، عزيز مصر وباندش تنها چاره‌ي كار را در آن ديدند كه فعلاً يوسف را براي مدّتي نامعلوم به زندان بيافكنند.
اين وضعيت، تنها راه‌رهايي يوسف جوان از دام‌هاي سهمگيني بود كه بر سر‌راه سعادت و سربلندي او نهاده بودند. آري، اين كار، خواست خداي سبحان و درخواست يوسف از او بود كه به‌دست عزيز مصر ـ كه خودش را خداي دوّم مردم درمانده‌ي مصر مي‌پنداشت ـ جامه‌ي عمل پوشيد.
اين داستان ادامه دارد.به اميد پروردگار، بخش‌هاي ديگر داستان را در شماره‌هاي آينده پي خواهيم گرفت. در اين داستان،قدم به قدم خواهيم ديد كه يك جوان غريب و بي‌پناه كه گرگان درّنده براي پاره‌پاره كردن او دندان تيز كرده‌اند،چگونه در پرتو پشتيباني خداوند سبحان و به بركت دعاي خير پدر و مادر، جان به سلامت به‌درخواهد برد. مشتاقانه چشم انتظار دريافت پيشنهاد، يادآوري‌ها و نظرهاي راه‌گشاي شما جوانان عزيز هستيم. خدانگهدار

پاورقيها:

1ـ يوسف، 7.
سه شنبه 11 مهر 1391  5:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش

يوسف و برادرانش

محمد علي لساني فشاركي

 

پايان سال‌هاي زندان

يوسف چند سال و چند ماه و چند روز در زندان به سر برد؟ اين هم يك پرسش است؛ ولي پرسشي است كه از ديدگاه گوينده‌ي داستان ـ‌خداوند سبحان ـ هيچ‌ارزش و اهميتي ندارد. اين‌گونه پرسش‌ها آن‌چنان نيستند كه اگر كسي آن‌ها را مطرح نكند يا پاسخش را نداند، در غفلت بماند يا هركس آن‌ها را مطرح كند و فرضاً به پاسخش نيز برسد، چشمه‌هاي بصيرت در اعماق جانش بجوشد. مهم اين است كه بدانيم يوسف جوان چگونه و چرا به زندان افتاد و چرا و چگونه او را از زندان آزاد كردند؟ به ديگر سخن، با چه قصد و غرضي به زندانش افكندند و با چه مقصد و هدفي، او را آزاد كردند؟
عزيز مصر و دارودسته‌اش، يوسف را به جرم اين‌كه درخواست نابجا و خلاف عرف و قانون‌شان را اجرا نكرد، به زندان افكندند. يوسف، زنداني عزيز مصر گرديد و جز او و اطرافيانش كسي از اين مسأله آگاه نبودند. قاعدتاً يوسف براي هميشه بايد در اين زندان انفرادي مي‌ماند و از تمامي حقوق اجتماعي و موهبت‌هاي زندگي محروم مي‌گرديد.البته، اين بر خلاف سرنوشتي بود كه خداي بزرگ براي يوسف عزيز رقم زده بود. يوسف جوان نيز به خوبي براين نكته واقف بود و از همان ساعت‌هاي نخستين مي‌دانست كه به‌زودي از زندان بيرون خواهد آمد و به منزلت و مكنت و سروري و عزّت دنيا و آخرت نايل خواهد گرديد. با اين‌حال، بر خلاف پيش‌بيني او كه مي‌پنداشت همين‌كه يار زنداني‌اش، ساقي ويژه پادشاه شود، او نيز به دنبال وي رهسپار دربار خواهد شد و رنج تنهايي و دوران زندان به پايان خواهد رسيد، ساقي پادشاه به كلّي مطلب را فراموش كرد. بدين ترتيب، پنج شش‌سالي و شايد هم بيشتر، يوسف در زندان ماند تا اين كه خداوند اراده فرمود از زندان به در آيد و نزد پادشاه مصر بار يابد.

رؤياي اسرار‌آميز پادشاه مصر

يك روز پيش از آن‌كه آفتاب برآيد و مردم مصر ازخانه‌هايشان به در آيند، پادشاه مصر، درباريان را گرد آورد و خطاب به آنان گفت: ديشب در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر را هفت گاو چاق مي‌خورند! هم چنين هفت خوشه‌ي سبز را ديدم كه تغيير حالت دادند و كاملاً خشك شدند. اي جماعت درباريان! اگر مدّعي هستيد كه از عهده‌ي تعبير خواب بر‌مي‌آييد، درباره‌ي اين خوابي كه من ديده‌ام، نظر بدهيد و مرا از اين شوريدگي و سردرگمي به در آوريد!
پادشاه مصر از يك سو واهمه دارد از اين‌كه در رؤياي شگفت انگيز وي، اسراري نهفته باشد و نامحرمان به آن اسرار دست يابند. از سوي ديگر سخت تحت تأثير خوابي كه ديده، قرار گرفته است و مي‌خواهد هرچه زودتر دريابد كه اين خواب بيانگر چه مسايلي است و چه حوادث تلخ و شيريني در انتظار اوست و سرنوشت آينده‌ي مصر چگونه رقم خورده است؟ به همين جهت، دست به دامان درباريان شده است و از آنان نظر مي‌خواهد و استمداد مي‌كند.درباريان نيز از يك سو، از علم تعبير خواب و دانش تأويل احاديث بي‌بهره‌اند و از سوي ديگر، دون شأن خود مي‌بينند كه صادقانه بگويند: از تعبير خواب سر در نمي‌آوريم! سرانجام پس از رايزني با يكديگر گفتند: اين‌ها، خواب‌هاي آشفته و پريشانند و ما از عهده‌ي تعبير اين چنين خواب‌هاي آشفته و پريشان برنمي‌آييم!

يوسف صدّيق

كار بسيار دشوار شده بود. پادشاه مصر تحت تأثير اين رؤياي اسرار آميز، آرام و قرار نداشت. پاسخ دانشمند مأبانه‌ي درباريان نيز درد او را درمان نكرد. در آن ميان، ساقي ويژه پادشاه ـ‌كه همان يار زنداني آزاد شده‌ي يوسف بود‌ـ پس از مدّت‌ها فراموشي به ياد آورد كه يوسف، نواده‌ي ابراهيم به او چه گفته بود.وي با قاطعيت تمام خطاب به پادشاه و درباريان گفت: شما را از تعبير خواب پادشاه آگاه مي‌سازم، اين مأموريت مهم را بر عهده‌ي من بگذاريد!
اصلاً از او نپرسيدند كه كجا مي‌خواهي بروي؟ از چه كساني مي‌خواهي تعبير خواب پادشاه را بپرسي؟ ساقي پادشاه بي‌درنگ به سراغ يوسف زنداني رفت و گفت: يوسف، اي مرد راست‌گوي و درست انديش! براي ما بازگوي هفت گاو چاق كه هفت گاو لاغر آن‌ها را بخورند و هفت خوشه‌ي سبز كه ناگهان خشك شوند، تعبيرش چيست تا من نزد اين جماعت بازگردم و آنان از وضع و حال شما آگاه شوند!؟

تعبير خواب پادشاه

يوسف ‌مانند كسي كه از مدّت‌ها پيش خود را براي پاسخ دادن به يك پرسش آماده كرده باشد‌، بي‌درنگ پاسخ داد: هفت سال تمام پياپي كاشت و برداشت خواهيد داشت. وقتي محصولتان را درو مي‌كنيد، به همان حال در خوشه‌هايشان باقي بگذاريد تا خشك شوند و به همان شكل آن‌ها را انبار كنيد به‌جز اندكي از محصول را كه قوت و غذاي همان سال شما خواهد بود. آن‌گاه پس از هفت سال فراواني، هفت سال سختي و قحطي فرا مي‌رسد كه همه‌ي آن ذخيره‌هاي پيشين شما را مي‌خورند به‌جز اندكي از آن كه در بند و بست نگاه داشته باشيد. آن‌گاه سالي فرا خواهد رسيد كه بار ديگر مردم از آب باران سيراب مي‌شوند و به رسم سال‌هاي فراواني محصول، شراب درست مي‌كنند!
بدين ترتيب، يوسف جوان هم خواب پادشاه را تعبير كرد و هم راه و روش تدبير امور و سياست مملكت را در يك برنامه‌ي پانزده ساله، بي‌شايبه و صادقانه در اختيار پرسشگر گذاشت. اينك اگر موافق باشيد، اين خواب و تعبير خواب را با هم مقايسه و بررسي كنيم و ببينيم يوسف صدّيق ‌در پرتو دانش تأويل احاديث، مطالبي را كه در پاسخ پرسش ساقي پادشاه بيان كرد، از كجاي خواب پادشاه دريافته بود؟

بازتابي از دانش تعبير خواب

پيش از اين دانستيم كه دانش تأويل احاديث فراتر ازدانش تعبير خواب و فنّ خواب‌گزاري است و حقيقت اين دانش ـ‌نه ادّعاهاي بي‌اساس و دروغين مربوط به آن‌ـ را خداي عليم و حكيم در اختيار بندگان پاك نهاد و نيك سيرت خويش قرار مي‌دهد كه يوسف از آن جمله است. وقتي كساني كه خداوند دانش تأويل احاديث به آنان عطا فرموده است،رؤياهاي صادقه را تعبير مي‌كنند، درست مانند متن و ترجمه يا رمز و كشف رمز، مي‌توانيم خواب را كنار تعبير خواب بگذاريم و با مقايسه‌ي آن‌دو با يكديگر ،نظاره‌گر جلوه‌هاي يكي از آيات قدرت الهي باشيم.
گاو، هميشه نماد و نشانه‌ي بركت و فراواني بوده و چاق بودن آن تأكيدي ديگر بر فراواني نعمت و بركت و پرمحصول بودن است به ويژه آن كه در كنار آن، خوشه‌هاي گندم يا ذرّت (هرچيزي كه محصول اصلي مصر در آن روزگار بوده است) به خواب پادشاه آمده‌اند. همان‌گونه كه آن هفت گاو چاق پيش از آن هفت گاو لاغر به خواب پادشاه آمدند، هفت سال فراواني هم پيش از هفت سال قحطي و سختي فرا خواهد رسيد. از سوي ديگر، معمولاً گاوها همديگر را نمي‌درند و نمي‌خورند. پس موضوع خود گاو نيست؛ صحبت از چيز ديگري است. به فرض كه گاوها هم به يكديگر حمله كنند و يكديگر را بدرند و بخورند، قاعدتاً مي‌بايست گاوهاي چاق، گاوهاي لاغر را بخورند، نه به عكس!
پس حتماً منظور ،چيز ديگري است و با توجّه به خوشه‌هاي سبز محصول كه معمولاً سالي يك‌بار به دست مي‌آيند و تكرار عدد هفت، معلوم مي‌شود كه سال‌هاي فراواني با گاوهاي چاق و سال‌هاي قحطي با گاوهاي لاغر در متن خواب نشان داده شده‌اند. آن خوشه‌هاي سبز هم با تغيير حالتشان به خوشه‌هاي خشك، خواسته‌اند نشان دهند كه محصولات هفت سال فراواني بايد به همان صورت با خوشه‌هايشان خشك شوند و انبار شوند تا سالم بمانند و تا پايان هفت سال قحطي و سختي دوام بياورند. پادشاه پس از ديدن اين دو صحنه از خواب بيدار شده است؛ معنايش اين‌است كه پس از اين دو هفت سال، وضعيت مصر به حالت عادي باز خواهد گشت.
معناي اين‌كه پادشاه مصر چنين خوابي را ديده است نه فرد ديگري، اين‌است‌كه پادشاه بايد نسبت به اوضاع و احوالي كه در سال‌هاي آينده در انتظار مملكت و مردم مصر است، احساس مسؤوليت بكند. وي بايد تدبير امور را برعهده‌ي فردي لايق بگذارد كه از درايت و كفايت لازم برخوردار و مورد اطمينان و قابل اعتماد باشد تا بتواند مصريان را از فراز و نشيب اين چهارده سال سرنوشت‌ساز به سلامت و عزّت بگذراند. اين، نكته‌اي بود كه يوسف صدّيق در حال حاضر سخني درباره‌ي آن نگفت؛ شايد به خاطر آن‌كه ساقي پادشاه هم نگفته بود كه اين خواب را پادشاه مصر ديده است! وانگهي، «هرسخن جايي و هر نكته مقامي دارد».

آخرين ساعات زندان

يوسف صدّيق، آخرين ساعت‌هاي تنهايي و دلواپسي و نابساماني را در زندان انفرادي خويش مي‌گذراند و اين بار اطمينان دارد كه به زودي ـ‌به معناي واقعي كلمه‌ـ از زندان آزاد خواهد گرديد. اين همان پيش بيني و تدبير قبلي يوسف است كه در پرتو دانش تأويل احاديث، از سر خردمندي و تيزبيني دريافته است كه ياد‌آوري مطلب از زبان ساقي پادشاه در دربار مصر، روزنه‌ي اميد و سبب‌سازي خداوند براي رهايي وي از زندان عزيز مصر خواهد بود. هم اكنون اين مسأله پس از آن‌كه با تقدير حكمت آميز ربّاني با چند سال تأخير به مرحله‌ي كمال رسيده است، تحقّق مي‌يابد. همين‌كه تعبير خواب پادشاه به آگاهي او و درباريانش برسد، دنبال يوسف خواهند فرستاد و او را با عزّت و احترام به دربار خواهند بُرد و آن‌وقت…

سه شنبه 11 مهر 1391  5:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

احسن القصص حکایت کیست: زلیخا یا یوسف؟1

احسن القصص حکایت کیست: زلیخا یا یوسف؟1

گاین کارن مرگوریان* - افسانه نجم آبادی**- عباس امام

 

چکیده :

قصّه یوسف و زلیخا در قرآن (که این داستان را احسن‏القصص نامیده)، تفاسیر، ادبیّات و فرهنگ عامّه جوامع اسلامی قرن‏هاست که ذهن و زبان علاقه‏مندان به آن ماجرا و نکات و ظرایف مرتبط با آن را به خود مشغول داشته است. این موضوع به خصوص در پهنه زبان و ادب فارسی و عربی بازتاب‏های بسیار زیاد و دامنه‏داری داشته و در هر عصر و نسلی متناسب با سطح فرهنگ و ذوق و سلیقه دینی، کلامی و هنری آن عصر یکی از این زمینه‏ها مورد توجّه پاره‏ای از پژوهشگران جدید ـ و از جمله نویسندگان مقاله حاضرـ قرار گرفته است. ارتباط این قصّه قرآنی با محتویات کتاب مقدّس از یک سو و گونه ادبی "مکر و نیرنگ زنان" از سوی دیگر است.

کلمات کلیدی :

قصّه یوسف و زلیخا، احسن‏القصص، مکر زنان.
در برخی تفاسیر سنّتی سوره یوسف(1) آمده است که روزی پیامبر اسلام آیاتی از قرآن برای اصحاب خود قرائت می‏فرمود که گروهی از آنان، از سرِ خستگی و بی‏حوصلگی، گفتند: "چه بوَد اگر خدای تعالی سورتی فرستد که در آن سورت امر و نَهی نبوَد و در آن سورت قصّه‏ای بوَد که دل‏های ما بدان بیاساید." و خداوند جلّ و علی در پاسخ می‏فرماید: نَحْنُ نَقُصَّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصْ.(2)
در واقع، سوره یوسف یکی از کامل‏ترین و منسجم‏ترین سوره‏های قرآن است. همچنین، این سوره باعث پیدایش تفسیرهای بسیاری شده که در پاره‏ای موارد، این تفسیرها فقط و فقط درباره این سوره نگاشته شده‏است.(3) در انواع ادبی - تاریخی گوناگون، از جمله در اندرزنامه‏ها، نصیحة‏الملوک‏ها و در قصص انبیا به این قصّه اشاره شده‏است. قصّه یوسف و زلیخا الهام‏بخش شاعران در سرودن اشعار عاشقانه ناسوتی - عرفانی به زبان‏های فارسی، ترکی و عربی نیز گردیده‏است. در حقیقت، این قصّه همواره یکی از رایج‏ترین قصّه‏های عامیانه شفاهی بوده و اکنون نیز، در فرهنگ اسلامی، یکی از محوری‏ترین قصّه‏ها و حکایات به شمار می‏آید، به خصوص که، در وهله اوّل، مقوله زن را مطرح می‏کند که صفت اصلی او مکر دانسته شده و در وهله دوم، از این جهت که معرّفیِ قدرت مطلق و مهار نشدنی شهوت زنانه است که متوجّه مردان می‏گردد و آنان را آماج توطئه خود می‏سازد.
در صفحاتی که در پی خواهد آمد، قصّه یا سرگذشت یوسف و پاره‏ای از مباحث مربوط به آن در سنّت فرهنگ اسلامی بررسی خواهد شد. ما، این بررسی را، به ویژه، بر شخصیّت زلیخا و چگونگی تفسیر نقش او از جانب بسیاری از مفسّران و متکلّمان متمرکز خواهیم ساخت. سخن ما این است که وصف شهوت زنانه در هر تفسیری، آن چنان که در شخصیّت زلیخا تجسّم یافته، با منطق روائی صورت مشروح‏تر قصّه در همان تفسیر ربط دارد. امّا این تفاسیر گوناگون عمدتا مرد محورند. بنابراین، ما در این باره خوش بین نیستیم که بتوان این قصّه را، در صورت‏های موجود، به عنوان روایتی متضمّن رهایی‏بخشی زنان در زمینه آزادی جنسی در سنّت اسلامی تفسیر کرد - هم‏چنان‏که بعضی از منتقدان قرن بیستم در این راه تلاش کرده‏اند.
در مورد شخصیّت زلیخا و اهمیّت آن در شناخت نقش‏های زنان در جوامع اسلامی کارهایی مهم صورت گرفته‏است. به عنوان مثال، اسپلبرگ از استفاده سیاسی خواجه نظام‏الملک (وزیر سلجوقیان) از شخصیّت زلیخا سخن گفته‏است.(1) مالتی داگلاس نیز جایگاه زلیخا در طرح موضوع "مکر زنانه" در ادبیّات عربی - اسلامی را با شرح و بسط تحلیل کرده‏است.(2) سرانجام، استواسر مرور اجمالی مفیدی از تفاسیر عربی قصّه یوسف عرضه داشته‏است.(3) ما با خانم استواسر هم‏داستانیم که می‏گوید مطالعه چهره‏هایی چون زلیخا به ما کمک می‏کند تا پی بریم که "افکار دینی ما با واقعیّت اجتماعی هم بستگی عاطفی دارد".(4) همچنین، با نتیجه‏گیری او موافقیم که می‏گوید: "هیچ‏یک از دو برداشت شایع و رایج از زلیخا - چه به عنوان مظهر مکر زنانه و چه به عنوان عاشق - برای توجیه پیچیدگی سوره قرآنی یوسف کافی نیست".(5) مقصود ما از این پژوهش آن است که ببینیم، از این برداشت‏های گوناگون از زلیخا، در انواع متعدّد ادبی، چگونه استفاده روائی شده‏است.
بررسی کامل تمامی تفاسیر اسلامی سوره یوسف در حوصله این مقاله نمی‏گنجد. ولی ما ابتدا پس از مرور نوشته‏هایی که شخصیّت زلیخا در ادبیّات و تاریخ اسلامی پدید آورده، نمونه‏هایی از روایات و تحلیل‏های عربی و فارسی این قصّه به دست می‏دهیم و این را با قرآن آغاز می‏کنیم.(1) بسیاری از این قصّه‏های یوسف و زلیخا از عالمان دینیِ معتبر و مشهور است. امّا روایات دیگر، از جمله چند روایت وجود دارد که در آنها کوشش شده است تا مفهوم مکر بازآفرینی شود (منابع دیگر در حواشی درج شده‏است). هدف ما ادای سهمی در پیش‏بُردِ بحثِ برداشت‏هایی گوناگون از زلیخا در نوشته‏هایی است که وارد ادبیّات اسلامی شده به ویژه برای آن که به فهم بازنمودهای گوناگون شهوتِ زنانه کمک شود.
مباحث مفهوم مکر زنان (کَیْدُالنِّساء) براساس سوره یوسف با نخستین تفاسیر قرآنی آغاز می‏شود. این تفسیرها تأکید قرآن بر طرح آزمایشِ نبی را به صورت داستانی دارای فایده اخلاقی درباره خطرات شهوت و مکر زنان (که لازمه آن کیفر است) در می‏آورند، آن هم از طریق درج نه تنها شرح و تفصیلی از روایات یهود (مِدرَش)(2)، بلکه با وارد کردن برخی ویژگی‏های مهم یکی از انواع دیگر ادبی یعنی حکایات اخلاقی درباره مکر زنان یا کَیْدُالنِّساء که پاره‏ای از آنها از قصّه‏های توراتی کهن‏ترند و چه بسا از اصل مصری، پهلوی یا هندی باشند.(3) با درج این حکایات، قصّه قرآنی یوسف با درون مایه‏ای اسلامی و با یه بیست و هشتم سوره یوسف (اِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ "که مکر و حیله زنان بزرگ است")(1) که به عنوان شهادت پروردگار به نفع مضمون این گونه قصّه‏ها، معنا و محوریّت تازه‏ای می‏یابد، بعدها به صورت زمینه اسلامی آن قصّه‏ها درمی‏آید.
قصّه یوسف و زلیخا، به عنوان یکی از قصّه‏های پیامبران، غالبا برحسب داستان‏های پیشین توراتی و تفاسیر یهودی و حتّی در پاره‏ای موارد، مصری مطالعه و بررسی شده است.(2) امّا، در متن این قصّه، اشاراتی هست دالّ بر آن که در تفاسیر به آن قصّه مطالبی افزوده شده‏اند (مانند ورود دایه زلیخا در داستان یا پیشنهاد زلیخا به یوسف که شوهرش را بکشد و خود به جای او بنشیند) که چه بسا تا حدودی در ارتباط با نوشته‏های مربوط به مکر زنان افزوده شده‏اند؛ داستان‏هایی که به صورت قصّه‏های عامیانه اخلاقی در قالب هسته‏ای اوّلیّه وجود داشته، که بعدها براساس آن، قصّه‏های بسیاری با درس‏های اخلاقی خاص ساخته شده‏است. معروف‏ترین نمونه این قبیل قصّه‏ها که به زبان‏های اروپایی درآمده، قصّه‏های هزار و یکشب است که در واقع، هسته اصلی آنها خیانت زنی است به همسر خود برای ارضای شهوت، که همه زنان باید کیفر آن را ببینند. نمونه‏های نه چندان معروف این قصّه‏ها هم داستان‏هایی با مضمون سندباد نامه و طوطی‏نامه است.
مسلّم است که برای صبغه اسلامی بخشیدن به این قصّه‏ها، از سوره یوسف بهره‏گیری شده‏است. در هزار و یکشب آیه اِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ " که مکر و حیله زنان بزرگ است" نقل شده، و در قصّه هفدهم سندباد نامه نیز همین آیه دیده می‏شود.(1) ولی مسئله‏ای که در آن هنوز تحقیقی صورت نگرفته این است که آیا اصل ماجرا در روایاتِ اصلی متون در جهت عکس نبوده‏است؟ آیا احتمال ندارد که برخی جزئیّات در روایاتِ تفسیری و قصص انبیا از نوشته‏های مربوط به مکر زنان اقتباس شده باشد؟ شاید نتوان به این پرسش پاسخ داد و شاید، همچنان که جان یوهانن(2) نشان داده، چه بسا تلاش برای یافتن اصلی مشترک برای همه این‏گونه قصّه‏ها چندان وافی به مقصود نباشد.(3) امّا مسئله روابط بینامتنی (inter textuality)بحث دیگری را مطرح می‏سازد و آن این که تشتّت و تعدّد قصّه یوسف و زلیخا در آن همه انواع ادبیّات اسلامی (در وسیع‏ترین معنای آن) صرفا از قداست و قدرت قرآنی آن ناشی نمی‏شود. به خلاف، جاذبه این قصّه بعضا مرهون شایستگی آن است برای ظهور در انواع ادبی متفاوت و در خلال این مسیر، تبدیل صورت آن از داستان یکی از پیامبران، به قصّه‏ای درباره مکر زنان، داستانی عاشقانه یا حکایتی اخلاقی، این قصّه، با روایت شدن در قرآن، تفاسیر، تواریخ، افسانه‏ها، متون اخلاقی، مرآة‏الملوک، اشعار عاشقانه و قصّه‏های عامیانه، توانسته است ذایقه فرهنگی زنان و مردان جوامع اسلامی را ارضا کند.
رابطه بین روایت این قصّه در قرآن، کتاب مقدس و نوعا داستان‏های مربوط به مکر زنان منتفی نیست. شاید چون همه این متون در این استنباط سهیم‏اند که شهوت زنان نیرویی است سرکش و خطرناک که مردان باید از آن بپرهیزند و فریفته‏اش نشوند، نیرویی که برای حفظ نظم اجتماعی و انسجام سیاسی در جامعه فرهنگیِ مردْمحور باید به شدّت مهار گردد. وانگهی، این استنباط در بسیاری از مباحث امروزی مربوط به سوره یوسف نیز دیده می‏شود. مثلاً عبّاس محمودالعقاد (وفات: 1964)، روشنفکر مصری، سوره یوسف را قصّه‏ای برمی‏شمارد که در آن خصلت‏های اساسا منفی زنان مصوّر گشته است. به نظر عقّاد، ویژگی بارز این حکایت اشاره قرآن به کَیْد است که وی آن را با ریا و مکر پیوند می‏دهد؛ صفتی که صفت مشخّصه همه زنان عالم است.(1)
عبدالوهّاب بوحدیبه، یکی از روشنفکرانِ تونسیِ همعصرِ العقّاد، در تلاش برای به دست دادن رویکردی زن گرایانه‏تر، نشان داده است که قصّه یوسف، چه در روایت قرآنی و چه در تفاسیر بعدی، حاکی است از گذشت و اغماض اسلام نسبت به وسوسه گناه در زن و مرد. مثلاً، وی روایتِ ازدواج زلیخا با یوسف را در تفاسیر، نشانه نهائیِ گذشتِ اسلام از گناه زلیخا و تأیید ضمنیِ واقعیّت شهوت زنانه می‏شمارد. بنابر قول او، "هرگاه محبّت زن و مرد به منتها حد برسد، اسلام در محکوم ساختن آنان مُصر نبوده است".(2) دلیلش آن است که زلیخا قربانی درمانده جمال خیره کننده یوسف تلقّی شده‏است. از این رو زلیخا سرانجام بخشوده می‏شود و به همسری یوسف درمی‏آید. بوحدیبه بر آن است که زنان مسلمان، به ویژه آنان که هوادار طایفه اناث‏اند، چه بسا از قصّه یوسف این پیام را نتیجه‏گیری کنند که خدای اسلام، شاید به خلاف خدای یهودیان و مسیحیان، در نهایت مایل باشد برای زنان در ارضای شهوت مفرّی بگشاید و عفو زلیخا و زندگیِ نو او شاهد این معنی است. با تعمیم این نظر، خدای اسلام خواهان آن نیست که زنان را، به گناه وسوسه، کلاًّ به لعنت ابدی محکوم سازد، چون از قوّت و حدّت شهوت جنسی آگاهی داشته‏است.
علاوه بر ادبیّات داستانی و تفسیرهایی که در پی آنند تا از قصّه یوسف درباره مکر زنان نتیجه اخلاقی بگیرند، مقداری اشعار عاشقانه - عرفانی نیز وجود دارد که در آنها هم یوسف و هم زلیخا جویای عشق عرفانی واقعی نشان داده شده‏اند. محنت‏های این هر دو همچون آزمون عاشقان حقیقی بازگو شده و وصلت نهائیِ زلیخا با یوسف و گرویدن او به ایمان واقعی بیانگر پیروزی عشق اوست. معروف‏ترین نمونه این نوع آثارْ یوسف و زلیخای عبدالرحمان جامی (وفات: 898) است که تصاویری از این قصّه به صورت مینیاتورهای ایرانی و هندی در نسخه‏های مصوّر آن و نیز در نقّاشی‏های قهوه‏خانه‏ای درج شده‏است.(1)
روایات عمده درباره سوره یوسف ـ داستان آزمایش یوسف: یوسف در مقابله با خطر مکر زنان - جملگی مردْ محورند. داستان عشق یوسف و زلیخا شاید کمتر چنین باشد، هرچند، چنان که در تحلیل منظومه یوسف و زلیخای جامی نشان خواهیم داد، در پایان قصّه، وارونه‏سازی‏های مهمّی، برای نشاندن یوسف در جایگاه مرکزی آن، صورت گرفته‏است. مع‏الوصف، بانوان امروزی تلاش کرده‏اند زلیخا را عَلَم کنند و مفهوم مکر را از محوریّت بیندازند که چه بسا تفاسیر تازه‏ای راه دهد.

قصّه یوسف در قرآن

قصّه یوسف در قرآن با این آیه آغاز می‏شود: نَحْنُ نَقُصَّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصْ (یوسف 12، صدر آیه 3) "نیکوترین سرگذشت‏ها را برایت بیان کردیم". یوسف، فرزند یعقوب، یکی از برگزیدگان است از شجره ذکور که شامل ابراهیم می‏شود، به کودکی خواب می‏بیند که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابر او به سجده درمی‏آیند: اِذْ قَالَ یُوسُفُ لِاَبیهِ یَا اَبَتِ اِنّی رَاَیْتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَاَیْتُهُمْ لی سَاجِدینَ (یوسف 12، آیه 4)؛ پدرش به او می‏گوید: وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلی آل یَعْقوبَ کَمَا اَتَمَّهَا عَلی اَبَویْکَ مِنْ قَبْلُ اِبْراهیمَ وَ اِسْحقَ اِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ (یوسف، آیه 6)" و پروردگارت این‏گونه تو را برمی‏گزیند و تعبیر خواب می‏آموزد و نعمت خود را بر تو و خاندان یعقوب تمام می‏کند، همان‏طور که پیش از این بر اجدادت، ابراهیم و اسحق، تمام کرد. پروردگار تو دانای فرزانه است". این خواب فال خوش و نیکویی بود که در آن خورشید و ماه نمودار پدر و مادر و ستارگان نمودار یازده برادر بودند.
در جریان این قصّه قهرمانی، یوسف بارها آزمایش می‏شود. نخستین آزمایش امتحانِ تحمّل اوست بی‏آن که ایمان به پروردگار خویش را از دست بدهد. برادران حسودش او را به چاهی می‏اندازند. خداوند به او اطمینان می‏دهد که بعدا انتقام وی گرفته خواهد شد: وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِاَمْرِهِمْ هذَا وَ هُمْ لَایَشْعُروُنْ (یوسف، آیه 15) "به او وحی کردیم که آنها نمی‏دانند چگونه در آینده از نتیجه این کار آگاهشان خواهی کرد." کاروانی او را از چاه برآورد و او به یکی از مصریان، که در قرآن با عنوان العزیز به وی اشاره شده، فروخته شد(1) که او را به خانه می‏برد و به همسرش می‏گوید: اَکْرِمی مَثْواهُ عَسی اَنْ یَنْفَعَنَا اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا (یوسف، آیه 21): "مقدم او را گرامی دار، شاید برای ما فایده داشته باشد و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم." همسر عزیز می‏کوشد تا یوسف را وسوسه کند و زنان شهر با مشاهده حسن روی او دست خود را به کارد می‏بُرند.(1) یوسف، به دلایلی نامعلوم، به زندان می‏افتد و بار دیگر تحمّل وی آزمایش می‏شود. سرانجام، یوسف را ذیحق می‏شمرند و او از زندان آزاد می‏شود و تقاضا می‏کند که از اتّهام خیانت تبرئه گردد و همسر عزیز به مکر خود اعتراف می‏کند. یوسف حاکم مصر می‏شود و به پیامبری می‏رسد و عاقبت از برادران خود انتقام می‏گیرد و پرستار پدر سالخورده خود می‏گردد.
در قرآن، وسوسه یوسف، به عنوان بخشی از سلسله آزمایش‏ها در امتحان شایستگی او برای نبوّت او گزارش شده‏است. یوسف به راستی وسوسه می‏شود: وَ هَمَّ بِهَالَوْ اَنْ رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ (یوسف 12، صدر آیه 24) "او نیز آهنگ وی کرد، جز آنکه برهان پروردگارش را دید.(2)" چون یوسف از آن صحنه وسوسه‏انگیز می‏گریزد، زن می‏کوشد بر او چنگ اندازد و پیراهنش را از پشت پاره می‏کند و، آن زمان که با شوهر خود روبه‏رو می‏شود، یوسف را به تجاوز متّهم می‏کند. یکی از کسان زن [شاهدُ مِنْ اَهْلِهَا (یوسف، آیه 26) "یکی از بستگان زن"] می‏گوید که پیراهن دریده شده یوسف حقیقت را معلوم می‏سازد که اگر یوسف به او حمله کرده باشد، باید از پیش دریده شده باشد. حق به یوسف داده می‏شود و همسر زن او را ملامت می‏کند نه تنها او، بلکه همه زنان را: قَالَ اِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ اِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ (یوسف، ذیل آیه 28) "این از مکر شما زنان است که مکر و حیله زنان بزرگ است." واژه عربی که در اینجا به کار رفته، به صیغه جمع مؤنث است. عزیز از یوسف می‏خواهد که از این واقعه با کسی سخن نگوید و اگر تحریکات بیشتر زنان نبود، چه بسا ماجرا به همین جا ختم می‏شد. در دنباله روایت می‏خوانیم: فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ اَرْسَلَتْ اِلَیْهِنَّ وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مَتَّکَا وَ اتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکّینا وَ قَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَاَیْنَهُ اَکْبَرنَهُ وَ قَطَّعْنَ اَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هذَا بَشَرا اِنْ هذَا اِلَّا مَلَکٌ کَریمٌ *قَالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذی لُمْتُنَّنی فیهِ وَ لَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مَآ امُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُونًا مِنَ الصَّاغِرینَ (یوسف، آیه 31-32) "او که علامت زنان را شنید به دنبال آنها فرستاد و پشتی‏ها برایشان فراهم کرد و به دست هر کدام چاقویی داد و (به یوسف) گفت: «به مجلس درآ» زنان چون او را دیدند، بزرگوارش یافتند و دست‏های خود را بریدند و گفتند: منزّه است خدا، این بشر نیست، بلکه فرشته بزرگواری است. گفت: این است همان کسی که به خاطر او مرا سرزنش کردید، آری برای کامجویی به خود خواندش و او خودداری کرد، اگر به دلخواه من رفتار نکند، باید زندانی شود و تن به خواری و ذلّت بدهد." یوسف از خدا یاری می‏خواهد: قَالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی اِلَیْهِ وَ اِلَّا تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ اَکُنْ مِنَ الْجَاهِلینَ * فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ (یوسف، آیه 33-34) "یوسف گفت: پروردگارا! زندان از چیزی که این زنان از من توقّع دارند، برایم محبوب‏تر است و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من نگردانی، شیفته آنها می‏شوم و از جاهلان خواهم بود. پروردگارش دعای او را اجابت کرد و مکرشان از او بگردانید، زیرا خداوند شنوای داناست." در این آیه نیز، ضمیر جمع آمده‏است، چنان که در ما یَدْعُونَنی "آنچه مرا به آن می‏خوانند" و در کَیْدَکُنَّ "نیرنگ آنها". یوسف را به زندان روانه می‏کنند: ثُمَّ بَدَالَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَارَأَوْا الایَتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حینٍ (یوسف، آیه 35) "بعد از دیدن آن نشانه‏ها تصمیم گرفتند تا مدّتی او را زندانی کنند."
صحنه‏ای که در آن یوسف در برابر زنان شهر ظاهر می‏شود در خور تأمّل است. این صحنه، برخلاف بخش وسیعی از سوره یوسف، در "سفر پیدایش" کتاب مقدّس معادلی ندارد.(1) هرچند ممکن است در یکی از منابع تفسیری یهود آمده‏باشد که از طریق یهودیان یمن به اعراب منتقل شده‏است.(2) صحنه بریده شدن همزمان دست زنان به مشاهده جمال یوسف تصویری جالب توجّه است(1) که در تفاسیر بعدی، به صحنه حیض دسته جمعی حضّار و نمودار شهوت زنانه تعبیر شده‏است.(2) امّا به راستی چه نکته‏ای در توصیف این صحنه باعث این تفسیر قویّا عامیانه شده‏است؟ در واقع، آنچه نفاس زنان را نشانه‏ای از خطر جنسی جلوه می‏دهد، همان واکنش یوسف است در برابر بریده شدن دست زنان، التماس او از خداوند که او را در پناه خود گیرد (یوسف، آیه 33). درست با همان تعبیری که در لحظه وسوسه پیشین، به هنگام نزدیک شدن همسر عزیز بر زبان رانده و خداوند او را از شرّ آن حفظ کرده بود (یوسف، آیه 23).
بدین‏سان، سخنان یوسف صحنه همدلی زنان با زلیخا را به صحنه شیفتگی تجلّی تبدیل می‏کند. این تفسیر و، در نتیجه، پیوند و رابطه میل جنسی با خطر و مکر، چنان که خواهیم دید، در شرح و تفسیرهای بعدی با صراحت و استحکام بیشتری تأیید می‏شود.
یوسف، پس از آن که فرمان آزادی او از زندان، در پرتو قدرتی که در تعبیر خواب مَلِک نشان می‏دهد، صادر می‏شود، تقاضای اعاده حیثیّت می‏کند. وی، خطاب به فرستاده پادشاه می‏گوید:... ارْجِعْ اَلی رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ الَّتی قَطَّعْنَ اَیْدِیَهُنَّ اِنَّ رَبّی بِکَیْدِهِنَّ عَلیمٌ (یوسف، آیه 50) "به سوی سَرور خود بازگرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دست‏های خود را بریدند، چه بود؟ مسلّما پروردگار من به نیرنگ آنها آگاه است." زنان، چون ملک از آنها می‏پرسد: مَا خَطْبُکُنَّ إذْ رَاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِه (یوسف، آیه 51) "از دعوت یوسف چه منظوری داشتید؟" در پاسخ می‏گویند: حَاشَ لِلّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ (یوسف، آیه 51) "پناه بر خدا ما هیچ ایرادی در کار او نیافتیم." این که ملک زنان را کیفر می‏دهد مؤیّد آن است که صحنه بریدن زنان دست خود را از سر شیفتگی بوده است. در اینجاست که زن عزیز مصر زبان به اعتراف می‏گشاید و می‏گوید: حَصْحَصَ الْحَقُّ اَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ (یوسف، آیه 51) "حق آشکار شد، من بودم که او را به سوی خود خواندم؛ و او راست می‏گوید." یوسف نیز، با پذیرفتن این امر که او نیز وسوسه شده بوده است، صداقت و افتادگی پیامبرانه خود را نمودار می‏سازد. وی خدای را به خاطر یاری او سپاس می‏گوید و به تلویح می‏رساند که، اگر به خود واگذار شده بود، چه بسا تسلیم وسوسه نفس می‏شد.وَ مَا اُبَرِّئُ نَفْسی اِنَّ النَّفْسَ لَاَمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلّا ما رَحِمَ رَبّی اِنَّ رَبّی غَفورٌ رَحیمٌ (یوسف، آیه 53) "من خود را تبرئه نمی‏کنم که نفس انسانی پیوسته به بدی‏ها فرمان می‏دهد، مگر آنچه را پروردگار رحم کند که پروردگار من آمرزنده مهربان است."
بنابراین، ماجرای وسوسه شدن یوسف و زندانی شدن او، و حقّانیّت او، بیش از هر چیز قصّه کسی است که نامزد پیامبری است و خداوند او را امتحان می‏کند و او آزمایش را می‏گذراند و راه را برای عظمت آینده خویش هموار می‏سازد. هرچند جاذبه جنسی و زن، به عنوان وسوسه‏گر و آزمایشگر، در مرکز توطئه جای دارد، این آزمون تنها یکی از آزمون‏های بسیاری است که یوسف در طی داستان با آنها روبه‏رو شده و از سر گذرانده است. به عبارت دیگر، پیام بزرگ‏تر، قصّه پیروزی و سربلندی یوسف است. ایهام متن قرآنی در مورد نقش و مسئولیّت زن مربوط است به این معنی که روایت موضوع فقط بهانه است برای نهاده پیامی مهم‏تر.

یوسف و زلیخا در تفاسیر قرآن

از روزگار عبّاسیان که مفسّران مسلمان، برای ارائه رهنمودهای اخلاقی به امّت مسلمان روبه‏رو شدند، به تفسیر قرآن پرداختند، این ابهام، در باب زن - که در تفاسیر متقدّم راعیل و در تفاسیر بعدی زلیخا شناخته شده - رفع شد و زن قصّه نه تنها وسوسه‏گر، بلکه توطئه‏گر و کینه‏توز شمرده شد.(1) این تفاسیر، قصّه یوسف را، در کل و آیه به آیه، به صورت داستانی پندآموز درآوردند. قصّه‏ای که دیگر حول محور قدرت شهوت زنانه نمی‏گردد، بلکه حکایت نمونه‏وار اخلاقی درباره خطر شهوت زنانه است و در این حالت است که قضاوت در بابِ رفتار زن جزء جدایی‏ناپذیر قصّه می‏شود. زن، در ادامه داستان، سخت کیفر می‏بیند و توبه می‏کند و به مؤمنی واقعی تبدیل می‏شود، رستگار می‏گردد و با ازدواج با یوسف و بچّه‏دار شدن پاداش می‏گیرد.
پیدایش علم تفسیر اسلامی احتمالاً به زمانی برمی‏گردد که در اواسط قرن هفتم میلادی (اوایل قرن اوّل هجری)، قرآن عملاً جمع شده بود. تفسیر محمّد بن جریر طبری (وفات: 310 ه) که احتمالاً در 270 هجری نوشته شده، قدیم‏ترین تفسیری است که تمامی آن موجود است.(1) طبری همچون بیشتر مفسّران، قرآن را سوره به سوره و آیه به آیه تفسیر و پس از هر آیه‏ای پرسش‏هایی مطرح می‏کند که، به زعم او، برای هر خواننده با درایتی ممکن است پیش آید یا مفسّران پیشین مطرح کرده باشند. سپس، با جمع‏بندی پاسخ‏های دیگر سراجمع، به سؤال جواب می‏دهد. اهمّیّت کار طبری هم به جامعیّت بی‏نظیر آن است و هم به تقدّم آن.
مفسّران از جمله طبری، گاهی در بیان متنی بس جالب یا دشوار، در جریان شرح آیه به آیه، چندان به مطلب شاخ و برگ می‏دهند که قصّه تازه‏ای پدید می‏آید و این همان است که کوگل "گسترش روایت" خوانده است.(2) اگر صرف حجم توضیحات را نشانه‏ای از اهمّیّت موضوع بدانیم، زلیخا در تفسیر طبری، بیشتر از آنچه در قرآن هست، اهمّیّت می‏یابد.(3) در سوره یوسف، شانزده آیه ـ یا 14 درصد سوره ـ به زلیخا مربوط می‏شود.
امّا، در طبری، بیش از یک پنجم تفسیر سوره (23 درصد صفحات) به تفسیر آن شانزده آیه اختصاص یافته است. به رغم توجّه فزاینده‏ای که به زلیخا شده‏است، باز یوسف است که در مرکز جای دارد. طبری زلیخا را، هم‏چنان که در قرآن، در سرتاسر تفسیر خود، زوجة‏العزیز می‏خواند.(1) مع‏الوصف، هرچند از او نام نمی‏برد، در توصیفش سنگ تمام می‏گذارد. زلیخا، در تفسیر طبری، به خلاف آنچه در قصّه قرآنی آمده، هم صاحب جمال است و هم مال‏دار (ص 34، بند 1914). از نظر داستان‏پردازی وجود این صفات برای توجیه تمایل احتمالی یوسف نسبت به او، مقرون به صلاح است. علاوه بر آن، احساسات زلیخا نسبت به یوسف با دقّت و مواظبت بیشتری وصف شده‏است. مثلاً، در تفسیر آیه وَ رَاوَدَتْهُ الَّتی فی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِه (یوسف، آیه 23) "زنی که یوسف در خانه‏اش بود به هوای نفس او را به خود خواند"، گفته شده‏است: اَحَبَّتْهُ، "عاشق او شد" یا "او را خواست" (ص 25، بند 18965). همچنین، در تفسیر، صدای زلیخا بیشتر شنیده می‏شود. در قرآن، تنها کلام برای اغوای یوسف هَیْتَ لَکْ، "بشتاب" است. امّا در تفسیر طبری، گفتگوی طولانی‏تری آمده که در آن زلیخا می‏کوشد تا با چرب‏زبانی یوسف را به چنگ آورد و یوسف با ترش‏رویی پیامبرانه جواب می‏دهد: قالت یا یوسف ما أحسن شَعرک! قالَ: هو ادل ماینتر من جسدی. قالت یا یوسف ما احسن وجهک! قال: هو للتراب یأکله (ص 33-34، بند 13،19) "زن به یوسف گفت: چون نیکوست موی تو! یوسف گفت: اوّل چیزی که در گور بریزد این بُوَد. و زن دوباره گفت: یوسف، چون نیکوست روی تو! و یوسف در پاسخ گفت: روی من از آن خاک است، که خاک خواهد شد".(2)
طبری همچنین می‏نویسد که براساس تلفّظ‏های محلّی و نحوه ادای مصوّت‏ها، «هَیْتَ لَک» در قرآن، می‏تواند به معنای أحَبُّ إلیّ، "با من عشق بورز"، (ص 30، بند 18998) نیز باشد. سرانجام معنای این عبارت که لایأتی النساء، "به زنان نزدیک نمی‏شد" (ص 19) افاده این معنا را می‏کند که او زن زیبایی بوده و از عدم توجّه شوهرش به خود سر خورده شده و میل او به یوسف میل زنی شمرده می‏شود که شهوت جنسی او ارضا نشده‏است.(1)
اعتراض یوسف در قرآن به این عبارت است: مَعَاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّی اَحْسَنَ مَثْوَایَ (یوسف، آیه 23) "به خدا پناه می‏برم، او ولی‏نعمت من است و مرا منزلتی نیکو داده‏است." اِنَّهُ رَبّی به چه کسی اشاره دارد؟ طبری در اینجا عدّه‏ای از صاحب‏نظران را برمی‏شمارد که گفته‏اند "ربّی" به ارباب یوسف (عزیز)، شوهر زلیخا، اشاره دارد. هرچند واژه "مَثْوَای" به صورت‏های گوناگون "blessing" (رحمت الهی" در ترجمه Khan)، "provision" (در ترجمه Pickthall) و "Kindness" (در ترجمه Dawood) برگردانده شده‏است. منابع طبری مَثْوَای را در لغت به معنای "سرپناه" گرفته‏اند در تأیید این قول که یوسف به آقایی اشاره دارد که وی در خانه او مقیم است و این تمایز مهم است از این نظر که آیا مخالفت یوسف (با "زنا") ناشی از دغدغه دینی اوست، یا نشانه وفاداری او نسبت به خواجه‏ای که او را خریده و همچون فرزند خود شمرده‏است؟ ترسش از پروردگار است یا از عزیز؟ این هر دو تعبیر در مضمون خطر وسوسه زنان برای التزام دو جنس مذکّر مشترک‏اند: زن، در تعبیر اوّل، بین یوسف و خدای مذکّر او، و در مورد دوم بین یوسف و خواجه‏اش قرار می‏گیرد.(2)
بیشترین حجم تفسیر مجموع این آیات سوره یوسف تا زمانی که زنان شهر به دیدار وی می‏آیند، به آیه زیر اختصاص دارد: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْ لَا اَنْ رَا بُرْهانَ رَبِّه (یوسف، آیه 24) "آن زن آهنگ او کرد، اگر یوسف برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ وی می‏کرد." اوّلین پرسش که طبری مطرح می‏کند، در مورد ریشه "ه/م/م/" است که در این آیه معمولاً به "آهنگ کسی کردن" (یا "میل به کسی داشتن") ترجمه می‏شود. امّا به راستی زن عزیز میل خود را چگونه نشان داد، و سؤال مشکل‏تر اینکه یوسف تا چه حد آهنگ او کرد؟
چند تن از علمایی که طبری از آنها نقل قول کرده، گفته‏اند که یوسف "گره‏های شلوار خود را گشود" (ص 34، بند 19013، ص 35، بند 19015 و بند 1906) یا "گره‏های جامه خود را گشود" (ص 35، بند 1901) یا "گره‏های جامه زن را گشود" (ص 36، بند 1902) یا "جامه خود را به در آورد" (ص 36، بند 19021؛ ص 37، بند 19026) یا "بند زنار خود را گشود" (ص 37، بند 1030) یا "جامه خود را تا کمرگاه پایین آورد" (ص 36، بند 1902) یا "میان پاهای او نشست" (ص 36، بند 1902) یا "همچون مردی در کنار زنش نشست" (ص 36، بند 19028) و یا "به حالت ختنه‏کنندگان نشست" (ص 25، بند 19015؛ ص 27، بند 19028). شرح و بسط در این توصیف‏ها و تکرار مکرّر پاره‏ای نکات اهمّیّت آنها را در صحنه برجسته می‏سازد. از آن مهم‏تر، این شرح و بسط نوعی حسِّ تردید پدید می‏آورد، به نحوی که با ادامه تفسیر، شمار شواهد مربوط به موضع بدنام کننده یوسف تا آنجا افزایش می‏یابد که در خواننده تردیدی نماند که یوسف به راستی وسوسه شده بوده‏است.
طبری، با قرار دادن یوسف در معرض بدنامی، به سؤالی دیگر رو می‏کند: "توصیف یوسفی که پیامبر خداست به این صورت چگونه مجازست؟" (ص 37)(1) وی می‏گوید که علما در این باره اختلاف دارند. برخی می‏گویند که آن بخشی از تدبیر خداوند است برای ترس افکندن در دل پیامبران خود (ص 38). برخی دیگر می‏گویند که این فرصتی پیش می‏آورد تا خداوند از آنان درگذرد و نشان دهد که مشمول رحمت اویند (ص 38). دیگر آنکه چه بسا خداوند بخواهد پیامبران را سرمشق مردم قرار دهد تا مردم بدانند که اگر توبه کنند، می‏توانند از او بخشایش بخواهند و از غفران الهی نومید نباشند (ص 38). گروهی دیگر از مفسّران می‏گویند که معنای "هَمَّ" در مورد یوسف و زلیخا یکسان نیست. زلیخا برای کامجویی آهنگ یوسف کرد و یوسف برای نشان دادن بیزاری از او (ص 38). باز تفسیری دیگر این است که یوسف آهنگ زلیخا نکرد و دلیل آن آغاز شدن عبارت است با کلمه "لو لا" (ص 38). یعنی عبارت را به این معنی می‏توان گرفت که "و اگر نه برهان پروردگارش را دیده بود، آهنگ آن زن می‏کرد." این تفسیر، به رغم انتقاد طبری که گفته این تعبیر به گوش عرب زبان طبیعی نمی‏آید (ص 39)، شایع است و در ترجمه‏های انگلیسی آیه هنوز وجود دارد. مثلاً پیکتال این آیه را چنین ترجمه کرده‏است:
He himself would have succumbed to her had he not seen a sign from his Lord (p.237).
"اگر یوسف نشانه‏ای از پروردگارش ندیده بود، هر آینه تسلیم خواسته این زن می‏گشت" و این تفسیری است که وجود هرگونه تمایلی در یوسف را نفی می‏کند.(1)
بنابر نصّ قرآن، یوسف چون "برهان پروردگار"ش را دید، باز ایستاد. این برهان چه بود؟ در دسته اوّل تفاسیر، این برهان "ندایی" (بانگی) از جهان دیگر است که یوسف را از زنا بر حذر می‏دارد (ص 39، بند 19033). در پاره‏ای تفاسیر، این ندا از منبعی نامعیّن می‏آید؛ در پاره‏ای دیگر، ندای یعقوب، پدر یوسف است و به او می‏گوید که اگر در طلب خود اصرار ورزد، پرنده‏ای را ماند که بال‏های خویش را از دست داده و نتواند پرواز کند (ص 40، بند 19034) و این را می‏توان خطری نمادین تفسیر کرد که توانایی جنسی خود را ـ اگر نابجا به کار برد ـ از دست خواهد داد. مفسّران، در دو جا، آورده‏اند که همه پسران یعقوب هریک دوازده پسر داشته‏اند، جز یوسف که یازده پسر داشته است (ص 43، بند 19052). آیا این را می‏توان کیفری برای "میل غیرمجاز" یا پیامد دراز مدت "میلی ارضا نشده" دانست؟ آیا این فرو کاستن باروری یا میل به زن، نتیجه مهار کردن میل جنسی مردانه و پیآمد شوم دیگر شهوت وسوسه‏گر زن نیست که گریبان‏گیر مردان می‏شود؟
براساس تفاسیر دیگر، آن برهان "خیال پدر یوسف" (ص 42، بند 19043) بود که برابرش ظاهر شد و انگشت به دندان می‏گزید و بر سینه می‏کوفت و صدا می‏کرد: "یوسف! یوسف!" یا او را "احمق" (ص 45، بند 19069) و "زناکار" می‏خواند و یوسف شرمنده‏گشت (ص 45،بند 19071) و این درخواست‏ها باعث از بین‏رفتن میل‏جنسی او شد.
سرانجام، برخی تفاسیر این برهان را ظهور آیاتی از قرآن بر روی دیوار دانسته‏اند (ص 47، بند 19084) مانند آیه وَ لاتَقْرَبوا الزِّنی (سوره 17، آیه 32) "گرد زنا مَگردید".
عبارت بُرهانَ رَبِّه این پرسش را نیز مطرح می‏کند که "کدام رَبّ؟". با توجّه به وجود کلمه برهان، رایج‏ترین تفسیر این است که منظور از رَبّ خداوند است. مع‏الوصف، معدودی از مفسّران "رَبّهِ" را اشاره به خواجه یا ارباب یوسف، عزیز، دانسته‏اند. ابن اسحاق، که همواره تفسیرهای هرچه گوناگون‏تر از او می‏توان انتظار داشت، می‏گوید که یوسف خودِ عزیز، نه خیال او را، به چشم دیده که در آستانه در ایستاده و او به سمت در، زلیخا در پی او، شتافت (ص 50). این تفسیر به مذاق طبری، که وفاداری یوسف نسبت به خداوند را برتر می‏شمارد، ظاهرا خوش نمی‏نشیند. وجه مشترک همه این تفسیرها، باز تصویر موجّهی است مردانه - در هیئت پدر، ارباب یا خداوند - که تأثیر ویرانگر وسوسه زنانه را خنثی می‏کند و یوسف را به مأوای مردانه بازمی‏گرداند.
در قرآن، هنگامی که یوسف می‏کوشد از دست زلیخا بگریزد و زلیخا پیراهن او را پاره می‏کند، کسی "شاهدی از کسان آن زن" (شاهِدٌ مِنْ اَهْلِها) می‏گوید که: اِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ قَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ* وَ اِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقینَ (یوسف، آیه 26-27). اگر پیراهن او از جلو پاره شده باشد، زن راست می‏گوید و مرد دروغگوست * و اگر پیراهن از پشت دریده باشد، زن دروغ می‏گوید و مرد راستگوست. طبری می‏پرسد که این شاهد که می‏تواند بود؟ اوّلین نامزد او نوزادی است و در تأیید نظر خود حدیث چهار نوزاد سخنگو، از جمله عیسی مسیح، را نقل می‏کند (صص 53-54، بند 19099). طبری، با این قول، داستان دیگری از قرآن را یادآور می‏شود که در آن، عیسای نوزاد، برای دفاع از مادر خود در برابر اتّهام اباحه جنسی از جانب مردم، لب به سخن می‏گشاید. این قیاس تصادفی نیست - در مورد عیسی، معجزه سخن گفتن یک نوزاد، به ویژه یک پیامبر، به سخنان او اعتبار می‏بخشد، سخنانی که مؤیّد بکارت و بی‏گناهی مریم است. در اینجا، طبری تلویحا خواننده را یادآور می‏شود که در موردی دیگر، سخن گفتن نوزاد برای تبرئه کسی (مریم) بوده‏است که همچون یوسف، بی‏جهت به ناپاکی جنسی متّهم شده‏بود ـ کسی که نه تنها معصوم که برگزیده خداوند بود و از جانب خداوند تقدیس شده‏بود.
هرچند، در تفسیر طبری، ما شاهد نقش گسترده زلیخاییم، باز قصّه قصّه یکی از پیامبران است، نه قصّه یک زن. و پیام اخلاقی قصّه نیز قوّت و خاکساری پیامبری است که خداوند او را آزمایش می‏کند. زن به عنوان وسوسه‏گر وارد ماجرا می‏شود و در پایان این خوان داستان نیز بیرون می‏رود. و در تفاسیر بعدی است که قصّه دیگر قصّه یوسف تنها نیست، بلکه به صورت قصّه یوسف و زلیخا درمی‏آید، نه تنها شاخ و برگ‏های تازه‏ای به داستان افزوده شده و به زلیخا حضور فعّال‏تر و حساب شده‏تری می‏بخشد، بلکه از آن مهم‏تر، افزودن کیفر و عقاب زلیخا بُعدی اخلاقی به قصّه می‏دهد و آن اینکه تذکّر میل جنسی مهارناپذیر زن به مرد، همراه با مکر زنانه، باعث بروز سال‏ها رنج و عذاب یکی از پیامبران شده‏است و، از این‏رو، زن باید کیفر ببیند. تفسیر بیضاوی (وفات: 685 / 691ه.ق) یکی از تفاسیری است که چنین مضمونی را می‏رساند. بیضاوی، با ذکر ایمان آوردن زلیخا، کفّاره و بازخرید را بر کیفر او می‏افزاید. تنها پس از ایمان آوردن است که زلیخا از طریق ازدواج با یوسف و آوردن دو پسر از وی پاداش می‏گیرد.(1) این فرجام در تفسیر زمخشری و تاریخ طبری نیز، که بعدا از آن گفتگو خواهیم کرد، دیده می‏شود.(2) پیام از این آشکارتر نمی‏شود. بنابراین، این میل باید کیفر بیند و تنها زمانی بازخریدنی است و، به راستی، از راه شادکام ساختن و پسرانی برای مرد آوردن اجر و پاداش می‏یابد که با عقد ازدواج ارضاء شده باشد. زن خوب بیش از این چه می‏خواهد؟

پی نوشت ها:

1. مشخّصات کتابشناسی اصل انگلیسی مقاله به این ترتیب است:
Zulaykha And Yusuf : Whose ''Best Story''? by Gayane Karen Merguerian and Afsaneh Najmabadi; in International Journal of Middle East Studies, 29 (1997), 485-508.
* گاین کارن مرگوریان کارمند واحد خدمات کتاب‏داری دانشگاه شمال شرقی Northeastern University، در شهر بوستون ایالت ماساچوست امریکا می‏باشد و خانم دکتر افسانه نجم‏آبادی نیز دانشیار بخش دانشگاهی پژوهش‏های زنان در Barnard College (دانشگاه کلمبیا) است. [اخیرا نیز ریاست بخش مطالعات زنان در واحد خاور میانه دانشگاه هاروارد امریکا به وی واگذار شده است. - مترجم].
** استاد دانشگاه اهواز. [از استاد و همکار گرامی جناب آقای عبدالرزّاق حیاتی (استاد بخش زبان انگلیسی دانشگاه شهید چمران اهواز) که زحمت مطالعه دقیق متن دستنویس ترجمه فارسی مقاله را متحمّل شدند و پاره‏ای پیشنهادات و اصلاحات سودمند را نیز ارائه دادند، تشکّر و تقدیر می‏شود. ضمنا در ترجمه فارسی آیات قرآنی این مقاله، از ترجمه قرآن استاد محمّدمهدی فولادوند استفاده شده است. مترجم].
1. قرآن مجید، سوره 12.
2. تعبیر قرآنی آن احسن‏القصص می‏باشد.نگاه کنید به «یوسف و زلیخا، از تفسیر فارسی موقوفه بر تربت شیخ جام» نوشته سورآبادی، ابوبکر عتیق بن محمّد: ص 7.
3. از جمله این تفاسیرند: تفسیر سوره یوسف: الستّین الجامع للطائف البساتین، احمد بن محمّد بن زید طوسی، به کوشش محمّد روشن، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1357؛ حدائق الحقائق، معیّن‏الدین فراحی هروی، به کوشش سیّد جعفر سجّادی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1365؛ یوسف فی القرآن، احمد ماهر، محمود الباقری، دارالنهضة العربیه، بیروت، 1984؛ سوره یوسف: دراساة تحلیلیه، احمد نوفل، دارالفرقان للنشر و التوزیع، امّان، 1989.
1. Denise A. Spellberg, Plitics, Gender, and the Islamic Past: The Legacy of Aisha Bint Abi Bakr, Columbia University Press, New York 1994, chap.4.
2. Fedwa Malti -Douglas Woman''s Body, Woman''s Word: Gender and Discourse in Arabo- Islamic Writing (Princeton N.J: Princeton University Press, 1991) chap.3.
3. Barbara F. Stowasser. Women in the Quran. Tradtion and Interpretation, (New York: Oxford University Press, 1994). 50-56.
4. Barbarea F.Stowasser: P.4.
5. Ibid , P. 56.
1. نگارندگان این مقاله زبان‏های عربی و فارسی را تقریبا به طور کامل می‏دانند. در مورد بحث این قصّه در ادبیّات ترک، نگاه کنید به:Stephanie Bowie, Thomas: "The Story of Joseph in Islamic Literature With
an Annotated Translation of the Pre-Ottoman Destan-i Yusuf by Seyyed Hamza", (M.A. thesis, Department of Middle Eastern Languages and Cultures. Columbia University, 1992).
2. نگاه کنید به:
Encyclopaedia Jvdaica Jerusalem (New York: Macmillan, 1971) 202-18 S.V. "Joseph".
3. شاید در بین این آثار و قصّه‏ها، مهم‏ترین آنها «سندباد نامه» باشد که ظاهرا این قصّه را "قصّه اصلی" بسیاری از این نوع قصّه‏ها (مانند «طوطی‏نامه») دانسته‏اند. روایت ظهیری سمرقندی (قرن 6 ه) اصیل‏ترین تحریر این قصّه است که چندین چاپ از آن موجود است. تصحیح احمد آتش î(Istanbul: Milli Eg«itim Basimevi, Ä 1948) حاوی متن‏های عربی و ترکی سندباد نامه نیز هست. ترجمه‏ای قدیم از سندباد نامه به زبان انگلیسی در 1884 به صورت محدود، با عنوان The Book of Sindbad به ترجمه W. A. Clouston، در شهر گلاسکو به چاپ رسید. ترجمه آن به زبان فرانسه، براساس روایت ظهیری، با عنوان Le Livre des sept vizirs، به همّت باگدانوویچ (Deyan Bogdanovic, Sindbad, (Paris 1975انجام گرفته است.
در مورد بحث درباره اصل و مأخذ سندباد نامهB.E. Perry, "The Origin of the Book of Sindbad", Fabula: Journal of Folktale Studies 3 (1959)", PP. 1-94. برای منتخباتی مفید از این داستان:
John D. Yohannan, Joseph and Potiphar''s Wife in World Literature : An Anthology of the Story of the Chaste Youth and the Lustful Stepmother (New York: New Direction, 1968).
1 نگارندگان این مقاله برای ترجمه‏های انگلیسی قرآن و آیات قرآنی به چندین ترجمه گوناگون مراجعه کرده‏اند، از جمله:
The Koran (with parallel Arabic text), trans. N.J. Davood, Penguin, London 1990; The Koran Interpreted, trans. A.J. Arberry, Macmillan, New York 1955; The Meaning of the Glorious Quran, ed. and trans. Muhammad M. Pikthall, Tahrike Tarsile Quran, Elmhurst, N.Y. 1992; The Quran: The Eternal Revelation Vochsafed to Muhammad the Seal of the Prophets, trans. Muhammad Zafarullah Khan, (New York: Olive Branch press, 1991).
[در ترجمه آیات قرآن به فارسی از قرآنِ ترجمه کاظم پورجوادی استفاده شده‏است].
2. برای نمونه اخیر و جامع آن نگاه کنید به:
Shalom Goldman, The Wiles of Women / The Wiles of Men: Joseph and Potiphar''s Wife in Ancient Near Eastern, Jewish, and Islamic Folklore, State University of New York Press, Ä îAlbany, N. Y. 1995).
1. نگاه کنید به: .Muhsin Mahdi, ed. Alf layla wa layla (Leiden: E.J. Brill, 1984), 64
و نیز ظهیری سمرقندی، محمّد: ص 105.
2. John D.Yohannan.
3. نگاه کنید به: John D.Yohannan, Joseph and Potiphar¨s Wife, 4-6
1. عبّاس محمود العقاد: ص 23. برای آگاهی بیشتر از آراء العقاد نگاه کنید به:
Stowasser, Women in the Quran: 54-55.
2. Abdelwahab Bouhdiba, Sextuality in Islam, trans. Alan Sheridan (London: Routledge and Kegan Paul, 1985).
1. ما در این مقاله، به تفصیل، به یوسف و زلیخای جامی خواهیم پرداخت. نسخه مورد استفاده ما مثنوی هفت اورنگِ جامی، تصحیح مرتضی مدرّسی گیلانی (سعدی، تهران 1337) است. از این اثر، دو ترجمه انگلیسی در دسترس است: یکی از Ralph T.H. Griffith (Seribnar and Co. London, 1882)، دیگری از David Pendelbury با عنوان ;Yusuf and Zulaikha (The Octagon Press, London, 1980)در مورد ترجمه فرانسه این اثر نگاه کنید به: Youssouf et Zouleikha, trans. Auguste Bricteux (Paul Gauthner, Paris, 1927).و در مورد مینیاتورهای مربوط به این قصّه نگاه کنید به:
Na''ama Brosh, Biblical Stories in Islamic Literature and Painting (The Israel Museum, Jerusalem 1991);
و هادی سیف، نقّاشی قهوه‏خانه‏ها، موزه رضا عبّاسی، تهران، 1369.
1. واژه "العزیز" به معنای "والا مقام"، "قدرتمند" یا "شریف" است و در ترجمه‏های انگلیسی قرآن، به "Governor" (Arberry) و (Dawood) "Prince" برگردانده شده است.
1. ترجمه غیر معمول ظفراللّه خان چنین است:"They Pressed their fingers" between their teeth, و "They gnawed their fingers". The Quran: The Eternal Revelation, PP. 221-223.
2) این ترجمه مطابق است با متن انگلیسی، امّا، به پیروی از مفسّران، در ترجمه‏ها، به این صورت برگردانده شده است: "و اگر نه برهان پروردگارش را دیده بود، او نیز آهنگ آن زن می‏کرد." مترجم
1. در "سفر تکوین"، همسر عزیز یوسف را متّهم می‏کند به اینکه "نزد من آمد تا با من همبستر شود. امّا من فریاد کشیدم و وقتی صدای گریه و فریاد مرا شنید، جامه خود را نزد من واگذارده، فرار کرد و بیرون رفت." آقای او خشمگین می‏شود و او را به زندان شاهی می‏افکند. به عبارت دیگر، در کتاب مقدّس، از آزمون کشف حقیقت - دریده شدن پیراهن یوسف از عقب - و از مسائل بعدی تا زمانی که یوسف زندانی می‏شود، ذکری نیامده است. (سفر تکوین، 39: 10-15). و این، در "سفر تکوین" آخرین موردی است که از همسر عزیز یاد شده‏است.
2. James L.Kugel, In Potiphars House: The Interpretive Life of Biblical Texts (San Francisco: Harper, 1990), 55.
1. این صحنه از معروفترین صحنه‏ها در نقاشی‏های رایج این ماجرا است. به عنوان مثال، نگاه کنید به:
Brosh, Biblical Stories.
2. ''Abd Allah ibn ''Umar Baydawi, Baidawis Commentary on Surah 12 of the Quran, text accompanied by an interpretive rendering and notes by A. F. L. Beeston (Oxford: Oxford University Press, 1963) 88.
ما این موضوع را در ادامه همین مقاله مورد بحث قرار خواهیم داد. در همین راستا، ژیلبر و گوبار، نیز انگشت به دندان گزیدن در قصّه‏های پریان "سفید برفی" و "زیبای خفته" را ناشی از احساسات جنسی قهرمان دختر یا زن قصّه می‏دانند. در این مورد نگاه کنید به:
Sanra M. Gilbert and Susan Gubar, The Madwoman in the Attic: The Woman Writer and the Ninteenth Century Literary Imagination (New Haven - Conn: Yale University Press, 1979) 37.
1. در قرآن، نام زن قصّه ذکر نشده‏است. یگانه زنی که نامش در قرآن آمده مریم، مادر عیسی(ع) است. در این î Äباب نگاه کنید بهJohn A. Phllips: : P. 152; Farzaneh Milani: P. 47;Amina Wadud Muhsini: P. 32.
1. ابوجعفر محمّد بن جریر الطبری، جامع‏البیان عن تأویل القرآن، به تصحیح محمود محمّد شاکر، 30 جلد (دایرة‏المعارف بمصر، قاهره، 1960)، تفسیر سوره یوسف، جلد 16. همه نقل قول‏ها از این اثر با ذکر شماره صفحه و شماره پاراگراف (اگر موجود باشد) خواهد بود.
2. Kugle, In Potiphars house, 3FF.
3. کوگل همچنین از وجود گرایشی مشابه در تفاسیر یهود یاد می‏کند. می‏توان مسلّم گرفت که اهمّیّت چهره زلیخا، به مرور زمان افزایش یافته است. در قرن نهم هجری که جامی این داستان را به عنوان قصّه‏ای عاشقانه سروده، زلیخا به چهره اصلی قصّه تبدیل شده‏است. به قول پندلبری، "می‏توان گفت که زلیخا گُل می‏کند"î (Pendlebury: P. 173)Ä.
1. به قول طبری، کسانی او را راعیل می‏دانند، امّا شاید از آنجا که وی منابع این قول را به قدر کافی موثّق و خالی از اختلاف نمی‏بینند، اصرار دارد که همه جا وی را "زن عزیز" بخواند.
2. این گفتگو، یادآور گفتگوی مشابهی در برخی تفاسیر یهود از قصّه مربوطه در سفر تکوین است. نگاه کنید به:Goldman, Wiles of Women, 44.
1. این پیشنهاد در توضیح این معنی شده‏است که چرا عزیز، پس از خریدن یوسف، به همسر خود می‏گوید: عَسی اَنْ یَنْفَعَنَا اَوْنَتَّخِذَهُ وَلَدًا (یوسف 12، آیه 21): "شاید برای ما فایده داشته‏باشد، یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم". مفسّران متأخّرتر این تفسیر طبری را که "او به زنان نزدیک نمی‏شد" به این معنی دانسته‏اند که عزیز یا عنین بوده، یا همجنس باز. این شاهد دیگری است از شرح و تفصیلی که احتمال می‏رود از منابع مِدْراشی [مِدْراش (عبری = تفسیر، تحقیق)، مجموعه تفسیرهای شفاهی کتاب مقدّس اَحبار در تلمود که مجموعه مدوّن شریعت شفاهی یهود است به ضمیمه تفاسیر خاخام‏ها، در مقابل شریعت مکتوب. - مترجم [برگرفته شده باشد که در آنها به صراحت گفته شده که فوطیفرع (Potiphar)یوسف را به خاطر لذّت شخصی خود خرید، امّا جبرئیل مانع کار او شد و عنین گردانید. نگاه کنید به:of the Jews Louis Ginzberg, The Legends
(Philadelphia: Jewish Publication Society, 1909-36) 2: 43.
همچنین نگاه کنید به:Goldman, Wiles of Women, 44.
2. برای اطّلاع از بحثی درخشان درباره مختل شدن التزام مردان به دست زنان، در ادبیّات عربی نگاه کنید به:î Malti Douglas, Womans Body Ä، به ویژه فصل‏های 1، 4 و 5.
1. زمخشری (وفات: 538) با تأکید بر قدرت اغواگر زلیخا و استفاده از آن برای برجسته ساختن قوّت کفّ نفس یوسف، به این سؤال چنین جواب می‏دهد: "اگر وسوسه‏گری زلیخا به این شدّت نمی‏بود، کفّ نفس یوسف نیز چندین ستودنی نمی‏شد." نگاه کنید به: (الزمخشری، ابوالقاسم محمود بن عمر: ج 1، ص 467)
1. اَربری (Arberry، ص 256) و داوود (Dawood، ص 237) این آیه را به همین صورت ترجمه کرده‏اند.
1. بیضاوی، عبداللّه بن عمر: ص 90.
2. زمخشری، ابوالقاسم محمود بن عمر: ج 1، ص 478.

 
سه شنبه 11 مهر 1391  5:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يوسف و برادرانش

يوسف و برادرانش

دكتر محمّد علي لساني فشاركي

سوره يوسف دوازدهمين سوره قرآن كريم است كه مشتمل بر مقدّمه و 10 فصل و خاتمه (جمعاً 12 قسمت) است و همانند ديگر سوره هاي قرآن مجيد با «بسم اللّه الرحمن الرحيم» آغاز مي شود.
سوره يوسف پس از بسم الله با حروف رمزي «الف ـ لام‌ـ را» آغاز شده و به موجب اين سرآغاز با سوره هاي يونس و هود و ابراهيم و حجرـ كه حاوي داستان ديگر پيامبرانند ـ گروه سوره هاي «الراآت» را تشكيل مي‌دهد و موضوع اصلي و محور موضوعي آن، مانند ديگر سوره هاي اين گروه، بيان تفصيلي و تحليلي سرگذشت انبياي الهي و رسالت آن‌ها است؛ با اين تفاوت كه سوره يوسف دربردارنده سرگذشت كامل دوران كودكي و نوجواني و جواني يكي از پيامبران خدا است.

زبان لفظي قرآن:

در دو آيه نخست سوره يوسف، حقيقت آسماني قرآن كريم به وصف آمده و به عنوان «كتاب مبين» از آن ياد شده است. آنگاه خداوند سبحان اين نكته را يادآور مي‌شود كه قرآن را به «لسان عربي مبين» فرو فرستاده است تا زمينه‌اي گسترده براي تفكّر و تعقّل و فضايي پهناور براي پرواز انديشه در اختيار انسان ها بگذارد. درست است كه قرآن به زبان عربي نازل شده است، امّا به زبان عربي آراسته و آشكار و ويژه‌اي كه از نظر واژگان و دستور زبان با آن زبان عربي كه در عصر نزول قرآن و هر زمان ديگر متداول است، تفاوت مي‌كند؛ چنان كه از يك طرف، مردم غير عرب در مقام فهم و درك اسرار و رموز و مراتب فصاحت و بلاغت قرآن و پژوهش و تحقيق در علوم قرآني، دست كمي از مردم عرب‌نژاد نداشته اند، و از طرف ديگر، قوم عرب بخش عمده ميراث گرانقدر تفسير و علوم قرآني خود را مديون دانشمندان و مؤلفانِ غير عرب‌اند.

داستان‌هاي قرآني

در آيه سوم سوره يوسف، بر اين نكته تأكيد رفته است كه داستان هاي قرآن مانند ديگر بخش هاي قرآن، هيچ گفتني را ناگفته نگذاشته و هيچ مطلب لازمي را فروگذار نكرده و هيچ يك از قسمت‌هاي مهم آن‌ها را از قلم نينداخته است.
داستان هاي قرآن، در عين ايجاز و اختصار، تمامي رموز و اسرار را در بردارند و خداوند متعال ساختن و پرداختن هيچ يك از قسمت هاي بزرگ و كوچك داستان هايي را كه در قرآن آمده است، بر عهده ديگران ننهاده است. داستان هاي قرآن همه حقّ‌اند و باطل به هيچ روي در آن‌ها راه ندارد و ضمن حفظ اسلوب بيان داستاني خود، همه جا حق را از باطل جدا مي كنند. بنابراين هر روايت و حديث و كتاب و مقاله و نوشتار و گفتارهاي مربوط به داستان هاي قرآن را بايد با متن آن‌ها در قرآن كريم سنجيد، تا راست و دروغ، و ارزشمندي يا بي‌ارزشي آن‌ها معلوم گردد.
توجّه نكردن به همين مقدّمه لازم و بديهي باعث شده است كه افسانه هاي ساختگي و دروغين به عنوان تفسير و توضيح در كنار داستان هاي واقعي انبيا در قرآن كريم بنشينند و همچون لكّه هاي سهمگين ابر تيره، خورشيد نور افشان داستان هاي قرآن را بپوشانند و نگذارند جوامع بشري مستقيماً از آن‌ها درس زندگي بياموزند و در پرتو انوار بيان قرآن، تيرگي ها و گمراهي‌ها را از افق اذهان و افكار خويش بزدايند.
در پايان آيه، خداوند سبحان خطاب به پيامبر خاتم? فرموده است كه اگر ما اين چنين حقيقت ماجراي داستان پيامبران را در قرآن بيان نكرده بوديم، تو نيز در غفلت و بي خبري بودي. اين تعبير، نشانگر ميزان آفت‌خيزي و غفلت انگيزي حواشي جور و ناجوري است كه پيرامون داستان هايي چون داستان يوسف تنيده‌اند و بيانگر آن است كه تا چه اندازه روشنگري هاي داستان هاي قرآن مي تواند در جهت غفلت‌زدايي از افكار و اذهان انسان‌ها موثّر باشد و بصيرت را جايگزين غفلت گرداند.

دورنماي داستان

روزي يوسف نزد پدر آمد و گفت: پدر جان، من در خواب ديدم كه يازده ستاره همراه ماه و خورشيد پيرامون من گرد آمده و گروهي را نيز ديدم كه در برابر من سر تعظيم فرود آورده اند. از شواهد و قرائن چنين بر مي آيد كه يوسف به هنگام ديدن اين خواب، 7 ساله يا 9ساله بوده و زماني كه او را در نهان‌گاه چاه كنعان نهادند، 12 ساله بوده است. حضرت يعقوب پيش از آن كه خواب فرزند خُردسالش را تعبير كند، فرمود: «پسر جان، خوابي را كه ديده اي براي برادرانت بازمگوي؛ مبادا براي تو نقشه اي بكشند.» ضمناً، به او خاطر نشان كرد كه نمي خواهد او را نسبت به برادرانش بدبين گرداند؛ بلكه مي خواهد او را به اين نكته بسيار مهم توجّه بدهد كه شيطان براي انسان دشمني بزرگ است. آنگاه، خواب فرزندش را چنين تعبير كرد: «پسركم،خداي تو، راهبري زندگاني تو را خود برعهده خواهد گرفت و به تو دانشي خواهد آموخت كه چگونگي رويدادهاي نيامده را از پيش بازشناسي و همچنان كه نعمتش را بر نياكان پيشين تو ابراهيم و اسحاق تمام گردانيده، بر تو و بر خاندان يعقوب نيز نعمتش را تمام خواهد گردانيد. به راستي خداي تو عليم و حكيم است.»
به اين ترتيب، حضرت يعقوب خواب فرزندش را به طور كامل براي او تعبير كرد، امّا از آن جا كه خواب يوسفِ خُردسال يكي از روياهاي صادقهُ اسرار آميز و شگفت انگيز بود، تعبير درست آن نيز نمي توانست با عباراتي روشن تر از اين، بيان شود. در عين حال، پدر، با ياد كردن خداي بزرگ، با دو صفت عليم و حكيم، به يوسف فهمانيد كه آنچه در خواب ديده اي، جلوه هايي از تدبير و حكمت الهي است كه در فراز و نشيب زندگاني همه بندگانش تحّقق پيدا مي كند. همچنين به او مژده داد كه خداوند به او دانش تأويل احاديث1 خواهد آموخت.

نام داستان

پس از اين مقدّمه، نخستين آيه به بيان نام و عنوان داستان و ويژگي آن اختصاص داده شده است. به اين ترتيب، ملاحظه مي كنيم كه خداوند متعال در قرآن كريم نام داستاني را كه به سرگذشت و زندگينامه يوسف مربوط مي شود، به دقّت مشخّص گردانيده و نامگذاري آن را بر عهده ديگران نگذاشته است. به راستي، «داستان يوسف و برادرانش» زيباترين و رساترين و گوياترين نام و عنواني است كه مي توان براين داستان نهاد، برخلاف نام هاي ديگري كه در طول زمان تحت تأثير افسانه پردازي هاي شاعران و قصّه سرايان بر اين داستان نهاده اند و با اندك پژوهشي مي توان دريافت كه آن نام هاي ديگر 2 هرگز با روح بيان قرآن در اين داستان ها سازگاري ندارند. ادامه دارد...

پاورقيها:

1ـ دانش تأويل احاديث، علمي است فراتر و ژرف‌تر از «تعبير خواب». كساني كه از اين دانش برخوردارند، حوادث آينده را به درستي پيش بيني مي‌كنند.
2ـ مانند عنوان «يوسف و زليخا» كه برخي از افسانه پردازان بر اين داستان، اطلاق كرده‌اند.
سه شنبه 11 مهر 1391  5:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بانگ قرآن در فضای مثنوی

دریافت فایل pdf

 

 

جلوه قرآن و حدیث در قصیده ای مشهور از سنائی غزنوی

دریافت فایل pdf

 

مثنوی، قرآن شعر پارسی

دریافت فایل pdf

 

 

 

سه شنبه 11 مهر 1391  6:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

سیمای تابناک قرآن در زلال مثنوی معنوی

دریافت فایل pdf

 

 

دولت قرآن و اسلوب بیان در شعر حافظ

دریافت فایل pdf

 

وپژگی های دراماتیک قرآن کریم

دریافت فایل pdf

سه شنبه 11 مهر 1391  6:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تأثیرپذیری حافظ از اسلوب هنری قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

تأثیرپذیری مولوی از قصه های قرآن در داستان روستایی و شهری در مثنوی

دریافت فایل pdf

 

تحلیل و مقایسه منظومه یوسف و زلیخای جامی با قصه یوسف (ع) در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

سه شنبه 11 مهر 1391  6:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بازتاب امثال قرآن در اشعار دیوان فیض

دریافت فایل pdf

 

اثرپذیری دیوان صائب تبریزی از قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

تأثیر قرآن و حدیث در مثنوی سلسة الذهب جامی

دریافت فایل pdf

 

 

سه شنبه 11 مهر 1391  6:03 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شیوه‏ های استفاده مولوی‏ از آیات قرآن‏ با تکیه به دفتر چهارم مثنوی

شیوه‏های استفاده مولوی‏ از آیات قرآن‏ با تکیه به دفتر چهارم مثنوی

امیر مؤمنی هزاوه

 

مقدمه

بحث دربارهء اثرپذیری مولوی از آموزه‏های قرآنی در کتاب مثنوی‏ از سویی شرح مثنوی و از سوی دیگر تفسیر قرآن است.قرآن در مقام یکی از مهم‏ترین آبشخورهای اندیشه مولوی چنان در اعماق‏ تار و پود فکر وکلا او رسوخ و نفوذ کرده است که ارزشمندترین‏ اثر فکری او یعنی مثنوی را کسی چون جامی که خود از عالمان‏ دینی و صاحبان اندیشه در قرن نهم به شمار می‏آید،برگردان قرآن‏ به لفظ پهلوی دانسته است.مفهوم سخن جامی آن است که آنچه‏ مولوی در مثنوی گفته است،همان مفاهیم و معانی قرآن است، اما به زبان فارسی.از این رو می‏توان گفت،تأمل در آیات قرآن‏ مهم‏ترین کلید برای گشودن قفل مثنوی و ورود به عالم پر رمز و راز اندیشه مولوی است و از سوی دیگر تعمق در مثنوی راهگشای‏ فهم بهتر و عمیق‏تر آیات قرآنی است.اما شیوه‏های استفاده مولوی‏ از قرآن در مثنوی مختلف است؛بر این اساس در مقالهء حاضر کوشش شده است اهم این شیوه‏ها همراه با نمونه‏هایی از هر کدام‏ ذکر و با مراجعه به آرای مفسران قرآن،درباره هریک بحث شود.

1.استفاده از لغات قرآن

می‏دانیم که آشنایی ایرانیان با اسلام و به تبع آن ارتباط با قرآن و تدبر در الفاظ و معانی آن،یکی از دلایل راه‏یابی لغات عربی به زبان‏ فارسی است و در این میان سهم قابل ملاحظه‏ای به لغات قرآن‏ اختصاص دارد؛لغاتی چون زکات،حج،مسلم،مؤمن و بسیاری از لغات دیگر که خواننده علاقه‏مند می‏تواند با مراجعه به کتاب‏های‏ سبک‏شناسیو تاریخ ادبیات از چند و چون آن اطلاع یابد.1اگر این‏ سطح از به کارگیری لغات قرآن را مبنا قرار دهیم با خیل عظیمی‏ از واژگان مثنوی مواجه خواهیم شد که حد و حصر آن نه فایده‏ای
می‏تواند داشت و نه لزومی از لغات قرآن به دلیل غلیان تعابیر قرآنی‏ در ذهن او محدود سازیم،به واژگانی بر خواهیم خورد که از نرم‏ طبیعی زبان خارج و به عنوان مشخصه‏ای زبانی در اشعار مولوی‏ قابل طرح است؛مثلا جایی که مولوی می‏گوید:
اندرین آهنگ منگر سست و پست‏ کاندرین ره صبر شق انفست
(مثنوی معنوی،ج 4،بیت 465)
ترکیب«شق انفس»2به معنای در رنج و سختی افکندن‏ خویش،بیش از آنکه بیانگر مفهومی قرآنی باشد،بازگو کننده‏ مفهوم مورد نظر مولوی است.یعنی مولوی همان‏گونه که از سایر کلمات برای بیان مفهوم مورد نظرش استفاده کرده است از این‏ ترکیب نیز بهره جسته است.
نمونهء دیگر استفاده از واژهء«دخان»3است در این بیت:
کیمیایی که از و یک مأثری‏ بر دخان افتاد گشت او اختری
(همان،بیت 590)
دخان در بیت بالا مجازا با علاقه ماکان،به معنای آسمان به کار رفته است و ناظر بر مفهوم خاص قرآنی خود نیست.
نمونهء دیگر کاربرد واژه«عتل»4به معنای درشتخود و ناکس‏ است در این بیت:
از پی سوراخ بینی رست گل‏ بو وظیفه بینی آمد ای عتل
(همان،بیت 2226) در این بیت نیز چنانکه می‏بینیم مولوی به رسم معهود خویش‏ در استفاده از مناداهای غیر مقصوده،واژه عتل را صرفا به عنوان یک‏ واژه و خارج از بافت قرآنی به کار برده است.
این نمونه‏ها بیانگر آن است که احاطه بسیار مولوی بر الفاظ و تعابیر قرآنی او را قادر ساخته است که الفاظ قرآن را همچون‏ سایر امکانات زبانی برای بیان مفاهیم مورد نظر خویش بکار گیرد. مولوی هرجا که ضرورت وزن،قافیه یا تنگنای واژگان فارسی‏ اقتضا کند،از واژگان قرآن بهره می‏جوید.اگرچه این کاربردها گاه ناخودآگاه و صرفا به دلیل شدت انس ذهنی او با قرآن است؛
چنانکه در مثال قبل:
کیمیایی که از او یک مأثری‏ بر دخان افتاد گشت آن اختری
به جای دخان می‏شد از«فلک»که هم وزن دخان است،استفاده‏ کرد و این جابه‏جایی هیچ خللی در وزن شعر ایجاد نمی‏کرد.

2.استشهاد به آیات قرآن در تأیید مطلب مورد بحث

استفاده دیگر مولوی از آیات قرآن وقتی است که مطلبی معمولا نکته‏سنجانه و باریک را مطرح می‏سازد و برای تأیید آن دلیل‏ و شاهد ذکر می‏کند.این قبیل استفاده‏ها غالبا متضمن تطبیقی‏ ریزبینانه بین مطلب مورد نظر و مفهوم آیه مورد استشهاد است؛ مثلا چون سختی به کرامت شیخ عبد الله مغربی می‏رسد و بیان‏ می‏کند که او در زندگی خود به مدت شصت سال تاریکی ندیده بود و شب و روز از جهت روشنایی برایش یکسان بوده است،برای‏ جلوگیری از تردید مخاطب،به بخشی از آیهء هشت سورهء تحریم‏ استشهاد می‏کند:یوم لا یخزی الله النبی والذین آمنوا معه نورهم‏ یسعی بین أیدیهم و بأیمانهم:5
یوم لا یخزی النبی راست دان‏ نور یسعی بین ایدیهم بخوان
گرچه گردد در قیامت آن فزون‏ از خدا اینجا بخواهید آزمون
کو ببخشد هم به میغ و هم به ماغ‏ نور جان و اللّه اعلم بالبلاغ
(همان،ابیات 610-612)
منظور از استشهاد به این آیه تأیید مطلبی است که موضوع‏ بحث است و آن کرامت یکی از اولیای خداست.نکتهء قابل تأمل‏ آن است که مولوی برخورداری از این نور را در دنیا نیز ممکن‏ می‏داند و حال آنکه عموم مفسران مضمون این آیه را به قیامت‏ مربوط می‏دانند.6
به هر حال مقصود مولانا در این ابیات آن است که همان‏گونه‏ که در قیامت نور پیامبر و مؤمنان پیشاپیش و بر جانب راست آنان‏ می‏رود،در دنیا نیز به اراده الهی نور برخی مؤمنان و اولیای حق‏ پیشاپیش آنان می‏تابد و ظلمت‏های مادی و معنوی را بر ایشان‏ روشن می‏کند.نمونهء دیگر جایی است که مولوی در بیان حرص‏ آدمی در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیون سخن را بدانجا می‏رساند که فرعونیان(حریصان به دنیا)را باید به حال خود رها کرد تا از گیاه زهرمند دنیا چند روزی بهره گردند؛زیرا اگر جاه‏طلبی امثال فرعون نبود در قرآن گفته نمی‏شد:«قوا أنفسکم و أهلیکم نارا وقودها الناس و الحجارة»:7
لیک زین شیرین گیاه زهرمند ترکن کن تا چند روزی می‏چرخد
گر نباشد جاه فرعون و سری‏ از کجا یابد جهنم پروری
(همان،ابیات 1073-1074)
مولوی از آیه مذکور در اثبات سخن خود که حرص فرعونیان‏ (دنیاطلبان)تمامی ندارد و از وجود آنان در دنیا گریزی نیست، استفاده کرده است.سخن مولانا در ادامه به بحث دربارهء لزوم‏ وجود تناسب بین پدیده‏ها و اختلاف درجات مخلوقات به حسب‏ نوع پرورش و تربیت هر یک می‏رسد.مولوی در این بحث دنیا را به مزرعه‏ای مانند می‏کند که در آن اقسام میوه‏ها وجود دارد:
هر حویجی باشدش کردی دگر در میان باغ از سیر و کبر
(همان،بیت 1083)
سپس با استناد به آیه 56 سورهء عنکبوت:«یا عبادی الذین آمنوا انّ ارضی واسعة فایای فاعبدون»8بیان می‏دارد که هر میوه‏ای در ارض وسیع الهی جایگاهی خاص برای خود دارد که در آن باید با همجنسی متناسب همنشین باشد و از اختلاط با اغیار بپرهیزد:
هر یکی با جنس خود کرد خود از برای پختگی نم می‏خورد
تو که کرد زعفرانی رعفران‏ باش و آمیزش مکن با دیگران
آب می‏خور رعفرانا تا رسی‏ زعفرانی اندر آن حلوا رسی
در مکن در کرد شلغم پوز خویش‏ که نگردد با تو او هم طبع و کیش
توبه کردی او به کردی مودعه‏ زانک ارض اللّه آمد واسعة
(همان،ابیات 1083-1087)
نمونهء دیگر استشهاد به آیه 127 سوره بقره است:«و اذ یرفع‏ ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل ربنا تقبل منا انک انت السمیع‏ العلیم»9در بیان این نکته که نیت افراد در انجام اعمال ملاک‏ اعتبار و معیار ارزشمندی است؛به همین دلیل انبیای الهی که‏ بدون حرص و طمع عمل می‏کردند پیوسته رونق کارشان افزون‏ می‏گشت.سپس مسجدالاقصی و کعبه را مثال می‏آورد که اعتبار آنها به سنگ و خاک و عناصر ظاهری نیست بلکه به نیت پاک‏ سازندگان آنهاست:
آن بنای انبیا بی‏حرص بود زان چنان پیوسته رونقها فزود
ای بسا مسجد برآورده کرام‏ لیک نبود مسجد اقصاش نام
کعبه را که هر دمی غزی فزود آن ز اخصلاصات ابراهیم بود
فضل آن مسجد ز خاک و سنگ نیست‏ لیک در بناش حرص و جنگ نیست
(همان،ابیات 1135-1138)
مورد دیگری که مولوی به آیات قرآن استشهاد کرده است،جایی است که سخن از نیاز موجودات‏ به حضرت حق است.به گفتهء او آدمی باید بداند که سراسر هستی حتی آسمان و زمین نیاز خود را از درگاه حق برآورده می‏سازند و حاجت او می‏برند؛پس باید با صبر و صلالت از خداوند یاری خواست و از بردن حاجت به غیر او و یاری‏ خواستن از جز او پرهیز کرد:
جملگان کیسه از او بردوختند دادن حاجت از او آموختند
هر نبیی زو برآورده برات‏ استعینوا منه صبرا أو صلات
(همان،ابیات 1179-1180)
استشهاد مولوی در بحث مذکور به آیهء 153 سورهء بقره‏ است:«یا ایها الّذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلاة انّ اللّه مع‏ الصابرین»10
نمونهء دیگر استشهاد به آیه 261 سورهء بقره است:«مثل الذین‏ ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه کمثل حبة أنبتت سبع سنابل فی کل‏ سنبلة مأة حبة و اللّه یضاعف لمن یشاء».11
در بیان این نکته که صلاح و تقوی و اعمال و عبادات اگر حقیقتا برای خداوند و در راه تقرب به او باشد،دارای آثار و نشانه‏هایی‏ است که در ظاهر و باطن وجود انسان نمایان می‏شود.چنانکه اگر دانه‏ای در زمینی کاشته شود،خود را به چندین برابر بر روی زمین‏ آشکار می‏سازد.جایی که زمین مادی که فناپذیر است،چنین باشد زمین خدایی که بسیار پهناورتر و بارورتر از زمین مادی است، چگونه خواهد بود:
چونک این ارض فنا بی ریع نیست‏ چون بود ارض اللّه آن مستوسعیست
این زمین را ریع اوخود بی حد است‏ دانه‏ای را کمترین خود هفتصدست
حمد گفتی کو نشان حامدون‏ نه برونت هست اثر نه اندرون
(همان،ابیات،1760-1762)
در ادامه این ابیات سخن مولوی بدانجا می‏رسد که اولیای الهی‏ بر باطن افراد ضمایر آنان احاطه و اشراف دارند و در بیان این‏ < SC > مطلب با استناد به بخشی از آیه 27 سورهء اعراف:«انه یراکم هو و قبیلهء من حیث لا ترونهم»12می‏گوید:جایی که شیاطین می‏توانند بی‏آنکه شما مطلع گردید،در دل‏هایتان وارد و از ضمایر شما آگاه‏ شوند،چرا باید گمان کرد که اولیای خدا از انجام چنین کاری‏ ناتوانند:
از نبی برخوان که دیو و قوم او می‏برند از حال انسی خفیه بو...
چون شیاطین با غلیظهای خویش‏ واقفند از سر ما و فکر و کیش
پس چرا جان‏های روشن در جهان‏ بی‏خبر باشند از حال نهان
(همان،ابیات 1779-1786)

3.تفسیر آیات

رویکرد دیگر مولوی به آیات قرآن در مقام تفسیر و توضیح آنهاست.هرچند در این مقام شیوهء کار او با شیوهء سایر مفسران‏ قرآن متفاوت است و آنگونه که مفسران از نزول آیات،شؤون آیات، اسباب نزول آیات،ترتیب مکی و مدنی بودن آیات و مفاهیمی چون‏ محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و خاص و عام و مطلق و مفید و...بحث می‏کنند،عمل نمی‏کند.در ادامه نمونه‏های تفسیر مولوی‏ از آیات قرآنی ذکر می‏شود.

3-1.تفسیر اوصافی چون سمیع،بصیر و علیم دربارهء خداوند

چگونگی این اوصاف و انتساب آنها به حضرت حق از دیرباز بین متکلمان و فیلسوفان موضوع بحث بوده است.13مولوی در تبیین این مسئله می‏گوید:کیفیت این قبیل اوصاف دربارهء حضرت‏ حق همچون کیفیت آنها دربارهء انسان‏ها نیست.این اوصاف به حق‏ نسبت داده شده است تا انسان‏ها لازمهء آنها را مورد توجه قرار دهند و از گمراهی مصون مانند.به عقیدهء مولوی این اوصاف همچون‏ ذات حضرت حق قدیم‏اند:
از پی آن گفت حق خود را بصیر که بود دید ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع‏ تا ببندی لب ز گفتار شنیع
از پی آن گفت حق خود را علیم‏ تا نیندیشی فسادی تو زبیم
نیست اینها بر خدا اسم علم‏ که سیه کافور دارد نام هم
اسم مشتقست و اوصاف قدیم‏ نه مثال علت اولی سقیم
(همان،ابیات 214-218)

3-2.تفسیر«سیماهم فی وجوههم من اثر السجود»14 و«یعرف المجرمون بسیماهم»15

مولوی در تفسیر آیات مذکور حرص به دنیا را به گلخن و تقوی‏ و پارسایی را به حمم تشبیه کرده است.جایگاه آنان که اهل تقوی‏ و پارسایی‏اند در حمام و جایگاه حریصا و دنیاپرستان که شیفته‏ مال‏اند و به جمع ثروت و سرمایه مشغول‏اند در گلخن است.لاجرم‏ نصیب پارسایان پاکی و صفا و نصیب دنیاپرستان دود و گند و غبار گلخن است و این هردو در چهرهء آنان نمودار است:
شهوت دنیا مثال گلخن است‏ که از او حمام تقوی روشن است
لیک قسم منفی زین تون صفاست‏ زانکه در گرمابه است و در نقا است
اغنیا ماننده سرگین کشان‏ بهر آتش کردن گرمابه بان
اندریشان حرص بنهاده خدا تا بود گرمابه گرم و بانوا...
هرکه در تون است او چون خادم است‏ مرو را که صابر است و خادم است
هرکه در حمام شد سیمای او هست پیدا بر رخ زیبای او
تونیان را نیز سیما آشکار از لباس و از دخان و از غبار
(همان،ابیات 237-244)

3-3.تفسیر«قل انما أنا بشر مثلکم یوحی الیّ»

16 مولوی این آیه را در ضمن داستانی ذکر می‏کند که خلاصهء آن چنین است:زنی نزد امیرالمؤمنین(ع)می‏رود و اظهار می‏دارد بچه‏اش بر پشت بام روی ناودان رفته است و نمی‏داند چگونه او را پایین آورد.امیرالمؤمنین در راهنمایی مادر می‏گوید،بچه‏ای را آنجا برند تا طفل با دیدن همجنس خود به طرف او آید و از سقوط نجات‏ یابد.سپس مولوی چنین نتیجه می‏گیرد که انسان‏ها حکم همان‏ بچه‏ای را دارند که بر ناودان نشسته است و هر آن خطر سقوط و هلاکش می‏رود و خداوند انبیا را از جنس مردم فرستاده است تا آنها به طرف همجنس خود حرکت کنند و از هلاکت نجات یابند:
زان بود جنس بشر پیغمبران‏ تا به جنسیت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلکم‏ تا به جنس آیید و کم ردید گم
(همان،ابیات 2668-2669)
زیرا جاذبهء جنسیت بسیار زیاد است:
زانک جنسیت عجایب جاذبیست‏ جاذبش جنس است هرجا طالبیست
(همان،بیت 2670)

3-4.تفسیر«قل یااهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم ألا نعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئا»17

مولوی در تفسیر این آیه به نکته‏ای لغوی اشاره می‏کند و آن‏ این است که عرب کلمه تعال‏18را برای اسب به کار می‏برد.19
سپس خطاب به انسان‏های تربیت نیافته می‏گوید،نفس شما همچون ستورانی سرکش است که شریعت و رسول تربیت‏کننده‏ آن می‏توانند بود و به همین دلیل است که خداوند در خطاب به‏ شما«تعالوا»فرموده است و این خطاب برخاسته از کرمی است‏ که خداوند فرموده و قابلیتی است که برای تربیت یافتن در شما نهاده است:
تو ستوری هم که نفست غالب است‏ حکم غالب را بود ای خود پرست
خر نخواندت است خواندت ذوالجلال‏ اسب تازی را عرب گوید تعال
میر آخور بود حق را مصطفی‏ بهر استوران نفس پر جفا
قل تعالوا گفت از جذب کرم‏ تا ریاضتتان دهم من رایضم
(همان،ابیات 2002-2005)

3-5.تفسیر أوجس فی نفسه خیفة موسی قلنا لا تخف انک أنت الاعلی

20 از ابیاتی که مولوی در تفسیر این آیات آورده است،چنین بر می‏آید که به عقیدهء او موسی از آن ترسید که مبادا مردم با دیدن سحر ساحران نتوانند سحر و معجزه را از یکدیگر تشخیص دهند.در نتیجه حق و باطل بر آنها مشتبه گردد.21اما خداوند به او اطمینان‏ می‏دهد که حق پایدار و غالب نخواهد بود.
گفت موسی سحر هم حیران کنی است‏ چون کنم کاین خلق را تمییز نیست
گفت حق تمییز را پیدا کنم‏ عقل بی تمییز را بینا کنم
گرچه چون دریا برآوردند کف‏ موسیا تو غالب آیی لا تخف
(همان،ابیات 1669-1671)
سپس مولوی با استفاده از آیهء مذکور این نکته را متذکر می‏شود که اعجاز موسی و سحر شاعران هر دو سپری شدند.اما آنچه پایدار و ماندگار ماند و روز به روز شکوهش افزون گشت،حقیقتی بود که‏ در دعوت موسی وجود داشت:
سحر رفت و معجزهء موسی گذشت‏ هر دو را از بام بود افتاد طشت
بانگ طشت سحر جز لعنت چه ماند بانگ طشت دین بجز رفعت چه ماند
(همان،ابیات 1675-1676)

3-6.تفسیر«یا ایها الناس ان کنتم فی ریب من‏ البعث فانا خلقناکم من تراب ثم من نطفة ثم من‏ علقة ثم من مضغة مخلقة و غیر مخلقة.»

22 مضمون این عبارات استدلالی است بر رستاخیز با بهره‏گیری از مثالی که در آن مراحل خلقت انسان بیان شده است.مفسران در تفسیر این عبارات گفته‏اند توجه به مراحل حیات از خاکی مرده‏ به نطفه و از آن به علقه و بعد به مضغه و سرانجام زندگی یافتن‏ در صورت انسانی با اعضا و جوارح کامل،هیچ شکی نمی‏گذارد که مجددا زنده شدن مرده‏ای که به خاک بدل شده است امری‏ ناممکن نخواهد بود.23اما مولوی به نکته ظریف‏تر اشاره‏ می‏کند و آن این است که انسان در هر مرحله از حیات،شیفته و دلبستهء آن مرحله است و مرحلهء بعد از آن را در بدو امر باور نمی‏دارد و انکار می‏کند.چنانکه در مرحله خاکی نمی‏توانست مرحلهء انسانی‏ را درک کند و آن را انکار می‏کرد.اکنون نیز در این مرحلهء حیات از درک مراحل بعد عاجز است و آنها را انکار می‏کند؛پس از همان انکار در مرحلهء خاکی و نادرستی آن می‏توان پی برد که انکار حشر در این‏ مرحله از حیات نیز نادرست است.این انکار بدان می‏ماند که کسی‏ در خانهء کسی را بکوبد و صاحب خانه از درون بگوید کسی در خانه‏ نیست؛همین انکار دلیل حضور او در خانه است:
خاک و نطفه را مضغه را پیش چشم ما همی دارد خدا
کز کجا آوردمت ای بد نیت‏ که از آن آید همی خفریقیت
اینکرم چون دفع آن انکار تو است‏ که میان خاک می‏کردی نخست
حجت انکار شد انشار تو از دوا بدتر شد این بیمار تو...
چون در آن دم بی‏دل و بی‏سر بدی‏ فکرت و انکار را منکر بدی
از جمادی چونکه انکارت برست‏ هم از این انکار حشرت شد درست
پس مثال تو چو آن حلقه زنی است‏ کز درونش خواجه گوید خواجه نیست
حلقه زن زین نیست دریابد که هست‏ پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست
پس هم انکارت مبیّن می‏کند کز جماد او حشر صد دفن می‏کند

4.تأویل

جریانی در تعریفات،تأویل را چنین تعریف می‏کند:در شرع‏ عبارت است از بازگرداندن لفظ از معنای ظاهر به معناای احتمالی‏ آن به شرط آنکه محتمل را موافق کتاب و سنت بیابند.مانند قول‏ خدای تعالی:«یخرج الحیّ من المیّت»24اگر بان بیرون آوردن‏ پرنده از بیضه اراده شود،تفسیر خوانند و اگر بدان اخراج مؤمن از کافر یا عالم از جاهل اراده شود،تأویل است.25مقصود از تأویل‏ در اینجا نکته‏یابی‏هایی است که در فهم مفاهیم برخی آیات قرآن‏ اعمال می‏شود و براساس آن معانی آشکار و مفاهیم ظاهری کلام‏ کنار گذاشته شده نکته‏هایی نغز و باریک از مطاوی آیات بیرون‏ کشیده می‏شود.به این شیوه مولوی آیات بسیاری در مثنوی‏ تأویل کرده است که ما به نمونه‏هایی از آن اشاره می‏کنیم.

4-1.تأویل به چاه افتادن یوسف(ع)و بیرون آورده شدن‏ او از چاه به وسیلهء کاروانیان‏26

مولوی در تأویل این آیات دنیا را چاه و انسان گرفتار آمده در آن‏ را یوسف می‏داند و خطاب به کسانی که دل به زر و زیور دنیا خوش‏ دارند و در بند تعمّات دنیایی گرفتارند،می‏گوید اگر دست از تعلقات‏ مادی بشویید و مال را صرف یافتن بصیرت نمایید،خواهید دید که‏ دنیا چاهی تنگ است که شما در آن گرفتار شده‏اید.پس همچون‏ یوسف دستاویزی بیابید و خود را از ین چاه تنگ و تاریک بیرون‏ کشید.در این حالت است که چون از چاه دنیا به در آیید جانتان‏ ندای«یا بشری هذا غلام»27سر خواهد داد:
همره جانت نگردد ملک و زر زر بده سرمه‏ستان بهر نظر
تا ببینی کاین جهان چاهی است تنگ‏ یوسفانه آن رسن آرمی به چنگ
تا بگوید چون ز چاه آیی به بام‏ جان که یا بشرای هذا لی غلام
(همان،ابیات،670-673)

4-2.تأویل«و اذا قری‏ء القرآن فاستعموا له وانصتوا لعلکم ترحمون»

28 مولوی این آیه را در ضمن توصیه‏ای اخلاقی ذکر کرده است و خاموشی در محضر قران را به سکوت در محضر اولیای خداوند که‏ اهل بینش و بصیرت‏اند،تأویل کرده است:
پیش بینایان خبر گفتن خطاست‏ کان دلیل غفلت و نقصان ماست
پیش بینا شد خموشی نفع تو بهر این آمد خطاب انصتوا
(همان ابیات،2070-2071)
سپس توصیه می‏کند که اگر در محضر اولیاء حق به انسان‏ اجازه سخن گفتن داده شود،بایستی سنجیده و کم سخن گوید و از درازگویی بپرهیزد و اگر او را به پر گفتن و اطالهء کلام امر کنند، باید با رعایت جوانب شرم و حیاء اطاعت امر کند:
گر بفرماید بگو بر گوی خوش‏ لیک اندک گو دراز اندر مکش
ور بفرماید که اندرکش دراز همچنان شرمین بگو با امر ساز
(همان،ابیات 2072-2073)

4-3.تأویل«فارسلنا علیهم الطوفان والجراد»

29 این آیه بیانگر عذاب‏هایی است که خداوند برای تنبیه بنی اسرئیل‏ بر آنها نازل می‏کرده است،آنان هر بار برای برطرف شدن عذاب‏ دست به دامان موسی می‏شدند،اما پس از دعای موسی و دفع‏ عذاب عهد خود را می‏شکستند و به لجاجت ادامه می‏دادند.30
مولوی این آیات الهی را که بر قوم موسی آشکار می‏شد،همان‏ عصای موسی می‏داند که سمبل معجزات اوست.او طوفان را در آیهء مذکور به عصای موسی تأویل می‏کند که گروه فرعونیان را درهم شکست.البته باطن تمام این معجزات ارادهء الهی است که‏ رقم زنندهء امور است:
این عصار را ای پسر تنها مبین‏ که عصا بی کف حق نبود چنین
موج طوفان هم عصا بد کوز درد طنطنهء جادوپرستان را بخورد
گر عصاهای خدا را بشمرم‏ زرق این فرعونیان را بر درم
(همان،ابیات 1070-1072)

4-4.تأویل«فی جیدها حبل من مسدّ»

این آیه و آیهء قبل از آن دربارهء همسر ابو لهب است.نام این‏ زن ام جمیل دختر حرب است و او خواهر معاویه و عمهء ابو سفیان‏ بوده است.32علامه طباطبایی در تفسیر این آیات می‏نویسد که‏ همسر ابو لهب شبانه پشته‏های خار به دوش می‏کشید و در راه‏ پیامبر قرار می‏داد تا بدین وسیله ایشان را آزار دهد و این دو آیه‏ دلالت دارد بر آنکه روز قیامت او را در همان شکل و هیئت که هیزم‏ بر دوش و طناب بر گردن می‏داشت،حاضر و به آتش کیفر الهی‏ عذاب خواهند کرد.33مولوی در تأویل این آیه می‏گوید که خلق‏ مانند دیوانی هستند که شهوت و فزون‏خواهی همچون زنجیری بر گردن آنها افتاده است و آنها را به این سوی و آن سوی می‏کشد. به تعبیر مولوی ریسمانی که همسر ابو لهب در گردن دارد،بازتابی‏ از خلق و خوی خود اوست:
خلق دیوانند و شهوت سلسله‏ می‏کشدشان سوی دکان و غله
هست این زنجیر از خوف و وله‏ تو مبین این خلق را بی سلسله
می‏کشدشان سوی کسب و شکار می‏کشدشان سوی کان و بحار
می‏کشدشان سوی نیک و سوی بد گفت حق فی جیدها حبل‏المسد
قد جعلنا الحبل فی اعناقهم‏ واتخذنا الحبل من اخلاقهم‏34
(همان،ابیات 1115-1119)
آنچه گذشت مروری اجمالی بر شیوه‏های استفاده مولوی از آیات‏ قرآنی بود.بی‏گمان دامنه این بحث بسیار فراخ‏تر و گسترده‏تر از این مختصر است و با توقف و تأمل در ابیات مثنوی و آیات قرآن‏ شیوه‏ها و نمونه‏های بیشتری می‏توان سراغ گرفت و به پیوندهای‏ ظریف بیشتری بین قرآن و مثنوی می‏توان پی برد.اگر گفتار حاضر توانسته باشد طرحی هرچند ناقص و ناتمام از تحلیل کاربرد آیات قرآن در مثنوی ارائه دهد،مقصود نگارنده به تحقق پیوسته‏ است.
*دانشجوی دکترای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی‏

پی‏نوشت

(1).برای نمونه بنگرید به:بهار،سبک‏شناسی،ج 1،ص 258 به بعد.
(2).برگرفته از آیهء هفت سوره نحل:و تحمل اثقالکم الی بلد لم تکونوا بالغیه الا بشق الانفس؛و حمل می‏کنند بارهایتان را که‏ جز به مشقت بسیار نتوانید برد،از شهری به شهر دیگر.
(3).برگرفته از آیهء یازده سورهء فصلت:ثمّ استوی علی العرش و هی دخان؛پس آهنگ آسمان کرد و آن دودی بود.
(4).برگرفته از آیهء سیزده سوره قلم:عتلّ بعد ذلک زنیم؛پس از این همه،درشتخویی و بی‏نیازی است.
(5).معنای آیه:روزی که خدا پیامبر و کسانی را کهـ به او ایمان‏ آورده‏اند،خوار نمی‏سازد؛نور آنان پیشاپیش و جانب راستشان‏ می‏شتابد.شیخ توسی در تبیان به نقل از ابن عباس این نور را همان کتابی تفسیر کرده است که در روز قیامت به دست راست‏ مؤمنان می‏دهند و در آن برای مؤمنان بشارت رقم خورده است؛ بنگرید:توسی،التبیان،ج 10 ص 50.
(6).برای نمونه بنگرید به:القمی،تفسیر،ج 2 ص 378؛توسی، التبیان،ج 10 ص 51؛طبرسی،مجمع البیان،ج 5 ص 317؛مغنیه، الکاشف،ج 7،ص 366.
(7).بخشی از آیهء 6 سوره تحریم؛یعنی:خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن مردم و سنگ است نگاه دارید؛شیخ توسی به‏ نقل از مجاهد در تفسیر «قوا انفسکم و اهلیکم نارا»گفته است: مروهم بطاعةاللّه و انهو عن معصیته یعنی آنان را به طاعت خداوند امر و از نافرمانی او نهی کنید؛بنگرید به:شیخ توسی،همان؛در تفسیر بیضاوی نیز نظیر همین تفسیر از آیه مذکور به عمل آمده‏ است؛بنگرید به:بیضاوی،تفسیر،ج 5،ص 375.
(8).معنای آیه:ای بندگان من که ایمان آوردید بدرستی که زمین‏ من گسترده است،پس مرا عبادت کنید.
(9).معنای آیه:ان هنگام که ابراهیم و اسماعیل پایه‏های خانه‏ (کعبه)را برافراشتند،(گفتند)پروردگار ما از ما قبول فرما به درستی‏ که تو شنوای دانایی؛برای اطلاع از کیفیت بنای کعبه به دست‏ ابراهیم بنگرید به:مغنیه،تفسیر الکاشف،ج 1 ص 202 و نیز عیاشی،کتاب التفسیر،ج 1 ص 59.
(10).معنای آیه:ای کسانی که ایمان آوردید از نماز و صبر یاری‏ جویید.به درستی که خداوند با شکیبایان است؛برخی مفسران‏ صبر را در آیه مذکور،به روزه تفسیر کرده‏اند؛برای نمونه بنگرید به:عیاشی،همان،ج 1 ص 68 و نیز:شیبانی،نهج البیان،ج 1 ص 225.
(11).معنای آیه:مثل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق‏ می‏کنند،همچون دانه‏ای است که هفت خوشه رویاند در هر خوشه‏ صد دانه است و خداوند برای هر که خواهد دو برابر می‏کند.
(12).معنای آیه:او(شیطان)و قوم او می‏بینند شما را از جایی که‏ شما آنها را نمی‏بینید.
(13).برای اطلاع بیشتر از چگونگی این اوصاف و اوصاف دیگر که به خداوند نسبت داده می‏شود،از دیدگاه متکلمان و فیلسوفان‏ بنگرید به:علامه حلی،کشف المراد،فصل دوم از مقصد سوم؛ سعید شیخ،مطالعات تطبیقی در فلسفه اسلامی،مباحث‏ مربوط.
(14).بخشی از آیهء92 سورهءفتح؛معنای آیه:نشانی آنان بر چهره‏شان از اثر سجده است؛از این آیه تفسیرهای مختلفی شده‏ است.برخی منظور از نشانه مذکور را نشانه نماز می‏دانند برخی‏ نشانه تهجد و شب‏زنده‏داری و برخی نوری می‏دانند که خداوند روز قیامت بر چهرهء مؤمنان قرار می‏دهد؛بنگرید:شیخ توسی،همان، ج 9 ص 333.
(15).بخشی از آیهء41 سورهءالرحمن؛معنای آیه:گناهکاران‏ از سیمایشان شناخته می‏شوند؛شیخ توسی در تفسیر این آیه‏ می‏گوید:خداوند متعال برای کافران و سرکشان نشانه‏هایی قرار داده است که فرشتگان به آن علامت‏ها آنان را می‏شناسند؛شیخ‏ توسی،همان،ج 9 ص 477.
(16).بخشی از آیهء 110 سورهء کهف؛معنای آیه:بگو جز این‏ نیست که من بشری‏ام مانند شما که به سوی من وحی فرستاده‏ می‏شود؛علامه طباطبایی در تفسیر این آیه می‏نویسد:حصر پیامبر به وسیله«انما»در بشریت ردی است بر پندار مردم که خیال‏ می‏کردند هرکس ادعای نبوت کرد،ادعای الوهیت و قدرت غیبی‏ کرده است؛بر همین اساس از انبیا توقعاتی می‏کردند که جز خداوند کسی علم و قدرت بر انجام آنها ندارد؛بنگرید به:علامه‏ طباطبایی،المیزان،ج 13 ص 437.
(17).آل عمران،40؛معنای آیه:بگو ای اهل کتاب بیایید به سوی‏ سخنی که میان ما و شما یکسان است:اینکه نپرستیم جز خدای‏ یکتا را و چیزی را شریک او قرار ندهیم؛برخی مفسران اهل کتاب‏ را مسیحیان نجران و برخی دیگر یهود مدینه و عدهءسوم آن را بر حسب ظاهر کلام،دو فرقه از اهل کتاب می‏دانند.شیخ توسی بر عقیده دوم است؛بنگرید:شیخ توسی،همان،ج 2 ص 488.
(18).اسم فعل است در معنای امر یعنی بیا و در غیر امر استعمال‏ نمی‏شود؛بنگرید به:ابن منظور،لسان العرب،ج 15 ص 90(ذی‏ مادهء«علامه»)
(19).دکتر شهیدی دربارهء این کاربرد می‏نویسد:«با جستجوی‏ فراوان مأخذی برای این گفته نیافتم»؛بنگرید به:شهیدی،شرح‏ مثنوی،ج6 ص 295؛در هیچ یک از تفاسیر نیز این مطلب ذکر نشده است.
(20).طه،67 و 68؛معنای آیه:موسی در خود احساس ترس کرد، گفتیم:نترس تو برتر و بالاتر خواهی بود.
(21.این تفسیری است که برخی مفسران آن را ذکر کرده‏اند؛ بنگرید به:طبرسی،همان،ج 4 ص 20؛شیخ توسی همان،ج 7 ص‏ 187؛مغنیه،همان،ج5 ص 228.علامه طباطبایی این تعبیر را صحیح نمی‏داند چرا که به عقیدهءایشان با اطمینان موسی به خداوند و امر او منافات دارد؛زیرا قبلا خداوند به موسی وعدهء پیروزی داده‏ است:انتما و من اتبعکما الغالبون (بخشی از آیهء 35 سوره قصص، معنای آیه:شما دو نفر-موسی و برادرش-و هرکس پیرو شما باشد،پیروزید)؛بنگرید به:علامه طباطبایی،همان،ج 4 ص 191. دربارهء ترس موسی،مفسران علت‏های دیگری نیز ذکر کرده‏اند؛ برای اطلاع بیشتر بنگرید به:علامه طباطبایی،همان.
(22).بخشی از آیهء 5 سورهء حج؛ای مردم اگر درباره رستاخیز در شک و تردید قرار دارید(پس بدانید)که ما شما را از خاکی آفریدیم؛سپس از نطفه‏ای؛سپس از خون بسته‏ای.آنگاه از پاره‏ای‏ گوشت که تمام آفریده شده است یا ناتمام.
(23).بنگرید به:علامه طباطبایی،همان،ج 14 ص 377 و نیز: شیخ توسی،همان،ج 7 ص 291.
(24).معنا:(خداوند)زنده را از مرده خارج می‏سازد؛این عبارت در مواضع مختلفی از قرآن آمده است که نخستین آن،آیهء 95 سوره‏ انعام است.
(25).نقل از:دهخدا،لغت‏نامه،ذیل«تأویل»:برای اطلاع از معنای دقیق تأویل و کاربرد آن در آیات قرآن بنگرید به:علامه‏ طباطبایی،همان،ج 3 ص 17 به بعد ذیل تفسیر آیهء 7 از سورهء آل‏ عمران.
(26).آیات 15 تا 19 سورهء یوسف.
(27).بخشی از آیهء 19 سوره یوسف؛معنای آیه:ای مژده این‏ پسری است؛جمله‏ای است که چون کاروانیان یوسف را از چاه‏ بیرون کشیدند،بر زبان راندند.
(28).اعراف،204؛معنا:چون قرآن خوانده شود،بدان گوش فرا دهید و خاموش باشید،باشد که مورد رحمت قرار گیرید.
(29).بخشی از آیه 33 سورهء اعراف؛معنا:فرستادیم بر آنان طوفان‏ و ملخ را.
(30).بنگرید به:علامه طباطبایی(همان)،ج 8 ص 238
(31).مسد،5؛معنا:در گردش(همسر ابولهب)ریسمانی است‏ از لیف خرما.
(32).ملا فتح الله کاشانی،نهج‏الصادقین،ج 10 ص 387.
(33).علامه طباطبایی،همان،ج 20 ص 540.
(34).ترجمهء بیت عربی:در گردن‏هایشان ریسمان قرار داده‏ایم و این ریسمان را از خلق‏ها و خصلت‏هایشان گرفته‏ایم.

منابع

1.بهار،محمدتقی (1372 ش).سبک‏شناسی،تهران، امیرکبیر.
2.طوسی،ابو جعفر محمد بن الحسن بن علی الطوسی(1409 ق). البیان فی تفسیر القرآن،تحقیق احمد حبیب قصیر العاملی،قم، مکتب الاعلام الاسلامی.
3.قمی،علی بن ابراهیم بن هاشم(بی‏تا).تفسیر القمی.قم، دارالکتاب للطباعة و النشر.
4.طبرسی الطوسی،امین الدین ابو علی الفضل بن الحسن(1379 ق). مجمع البیان فی تفسیر القرآن،بیروت،داراحیاء التراث العربی.
5.مغنیه،محمد جواد(1981م).تفسیر الکاشف،بیروت،دارالعلم‏ للملایین.
6.البیضاوی(1416 م).تفسیر البیضاوی،تحقیق‏ عبدالقادر عرفات العشا حسونة.بیروت،دارالفکر.
7.عیاشی،ابوالنصر محمد بن مسعود بن عیاش سلمی‏ السمرقندی(بی‏تا).کتاب التفسیر،تهران،مکتبة العلمیة الاسلامیة.
8.الشیبانی،محمد بن الحسن الشیبانی(1413 ق).نهج البیان عن‏ کشف معانی القرآن،تهران،مؤسسه دائرةالمعارف الاسلامیه.
9.جمال الدین،الحسن بن یوسف بن علی بن المطهر(1373 ش). کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد:مع حواشی و تعلیقات‏ لایةاللّه السید ابراهیم الموسوی االزنجانی،قم:شکوری.
10.سعید شیخ(1369 ش).مطالعات تطبیقی در فلسفه‏ اسلامی،ترجمهء مصطفی محقق داماد،تهران،خوارزمی.
11.طباطبایی،سید محمد حسین(1397 ق).المیزان فی تفسیر القرآن،تهران،دارالکتب الاسلامیة.
12.ابن منظور.محمد بن مکرم بن منظور الافریقی‏ المصری(بی‏تا).لسان العرب.بیرون،دارصادر.
13.شهیدی،سید جعفر(1380 ش)،شرح مثنوی،تهران،علمی‏ و فرهنگی.
14.دهخدا،علی اکبر(1377 ش).لغت‏نامه،تهران،دانشگاه‏ تهران. 15.کاشانی،ملافتح‏اللّه(1344 ش).منهج الصادقین فی الزام‏ المخالفین،تهران،کتابفروشی اسلامیه.
16.مولوی،جلال‏الدین محمد بن محمد بلخی(1375 ش.) مثنوی معنوی.به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش.تهران، علمی و فرهنگی.

 

سه شنبه 11 مهر 1391  6:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جلوه هائی از قرآن کریم در شعر حافظ

جلوه هائی از قرآن کریم در شعر حافظ

محمد علی صادقیان - دکتر محمد علی صادقیان
استادیار دانشگاه پهلوی

تردیدی نیست که هر نوع دانش و اندوخته‏ی ذهنی شاعر خواه ناخواه در شعرش انعکاس‏ می‏یابد،زیرا در واقع آنچه شخصیت معنوی او را شکل می‏دهد.همان دانشها و تجربه‏ها و آموخته‏هائی است که به مرور زمان و در طول زندگی بدست می‏آورد.این معارف و دانش‏ها، هنگام سرودن شعر،از نو جان گرفته،مجال بروز و ظهور می‏یابد.شاید بتوان گفت که شعر، علاوه بر بیان عواطف و احساسات،ترجمانی است از:دانشها و آموخته‏های شاعر،بویژه‏ وقتی که این دانشها و آموخته‏ها پیوند یافته باشد با اعتقادات استوار مذهبی و مسائلی که شاعر آنها را از بن دندان و صمیم قلب،پذیرفته و بدانها مؤمن و معتقد گردیده است،که در آن صورت‏ شعر او تصویری روشن از آراء و عقاید مذهبی او نیز خواهد بود.
بخش وسیعی از ادبیات غنی و بارور کهن پارسی از این نوع است و به جرأت می‏توان گفت: اگر کسی از مباحث دینی و اخبار و احادیث مذهبی و تفاسیر قرآن بیگانه باشد،نمی‏تواند از خوان گسترده و پر نعمت ادب فارسی به صورت کامل بهره گیرد و از چشمهء فیاض آن متمتع گردد. زیرا بدون وقوف و آگاهی بر اینگونه مسائل و مباحث،فهم و درک بسیاری از سروده‏ها و اشعار شاعران بزرگ،ناممکن می‏گردد.
این حکم تنها در مورد ادب فارسی مصداق ندارد.بسیاری از آثار شاعران اروپائی نیز تحت تأثیر موضوعات و مسائل مذهبی به وجود آمده است و خواننده این آثار را گریزی نیست، جز آگاهی و وقوف بر مباحث و مسائل مذهبی خاصی که شاعر یا نویسنده،متأثر از آن بوده‏ است.کمدی الهی دانته و بهشت گمشده جان میلتون از این نوع است و خواننده این دو اثر بدون اطلاع کامل به محتویات انجیل بویژه مباحث و مسائلی که در مورد خلقت و معاد،در این‏ کتاب آمده است.نمی‏تواند به مقصود و منظور نویسنده راه یابد.
اما این موضوع در شعر و ادب پارسی نمایان‏تر است.دیوان سخن‏سرایان بزرگ ما چون‏ خاقانی و نظامی و ناصر خسرو و سعدی و نظایر آنان گواه صادقی است بر درستی سخن،زیرا بازتاب آیات قرآنی و اخبار و احادیث نبوی به روشنی در آنها مشهود است.مولوی و حافظ از این جهت چهرهء روشن‏تری دارند.مولوی در سرودن مثنوی معروف خود به شدت،تحت تأثیر اخبار و احادیث مذهبی است و حافظ در بهره‏یابی و اخذ و اقتباس از آیات قرآن،استادی چهره‏ دست است.او با این کتاب مقدس آسمانی انس و الفتی خاص دارد و آنگونه که خود اشاره کرده‏ آن را با چهارده روایت در حفظ داشته است.*
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت‏1
تخلص او به حافظ نیز برخلاف تصور بعضی،به همین سبب بوده است.*
چه،در قدیم لقب حافظ خاص دو دسته بود،یکی محدثی که صد هزار حدیث با سلسله‏ اسناد آن در حفظ داشت و دیگر حافظ قرآن مجید که می‏توانست تمام این کتاب مقدس آسمانی‏ را با قرائتهای درست از برخواند.2
در نامهء دانشوران در ذیل«ذکر احوال حافظ ابرو»آمده است که او یکصد هزار حدیث‏ مستند در حفظ داشته است.
در اینکه حافظ،پیوسته با قرآن کریم دمساز بوده و آن را در حفظ داشته است تردیدی‏ نیست،زیرا علاوه بر اشارهء بعضی از صاحبان تذکره،چون دولتشاه سمرقندی و رضا قلیخان‏ هدایت که هرکدام او را بدین صفت ستوده‏اند**خود نیز بارها بدین امر اشاره کرده است.
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری‏3
***
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور4 صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم‏5
***
ز حافظان جها کس چو بنده جمع نکرد لطائف حکمی با نکات قرآنی‏1
از فحوای کلام حافظ چنین بر می‏آید که وی به مطالعه تفاسیر قرآن بویژه کشاف‏ زمخشری عنایتی خاص داشته است تا جائی‏که بعضی او را مفسر قرآن و صاحب کتاب تفسیر دانسته‏اند.*
بخواه دفتر اشعار و راه صحراگیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است‏2
ز مصحف رخ دلدار آیتی بر خوان‏ که آن بیان مقامات کشف کشاف است‏3

چگونگی اقتباس حافظ از قرآن:

حافظ به انواع و اقسام مختلف از قرآن کریم اخذ و اقتباس کرده است.این اقتباس: گاه به صورت مستقیم است.بدین معنی که تمام و یا بخشی از یک آیه را با اندک تغییری به‏ صورت مصراع یا بیتی تمام،در شعر خویش آورده است.
شب وصل است و طی شد نامهء هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر4
مصراع دوم بیت بالا از آخرین آیه سورهء قدر اقتباس شده است.
محتسب خم شکست و من سر او سن بالسن و الجروح قصاس‏5
مصراع دوم بیت مذکور،بخشی از آیه 44 از سورهء مائده است.
و من یتق الله یجعل له‏ و یرزقه من حیث لا یحتسب‏6
این بیت قسمتی از آیات دوم و سوم سورهء طلاق است و اصل آن‏چنین است:
«و من یتق الله‏ یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب».
آنگونه که مشاهده می‏شود،حافظ با حذف کلمهء«مخرجا»از آیهء مذکور،بیتی زیبا ساخته و هنر شاعری خویش و موزونی و کیفیت نظم بی‏بدیل کلمات و الفاظ قرآن را نمایان‏ ساخته است.
گاه با درج بخشی از آیات قرآن در مصراع یا بیت،به سخن خود شکوه و زیبائی‏ می‏بخشد.
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت‏ شیوهء جنات تجری تحتها الانهار داشت‏1
«جناب تجری تحتها الانهار»
از آیه یازدهم از سورهء بروج
«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات تجری به تحتها الانهار ذالک الفوز الکبیر»
و چند آیهء دیگر اقتباس‏ شده است.
تا نفخت فیه من روحی شنیدم شد یقین‏ بر من این معنی که مازان وی و اوزان ماست‏2
«نفخت فیه من روحی»
از آیهء 28 از سورهء حجر اقتباس شده است و تمام آن‏چنین است:
«فاذا سویته و نفخت فیه من روحی ققعو اله ساجدین»
این آیه به آفرینش حضرت آدم علیه السلام اشارت دارد.خداوند می‏فرماید:پس از آنکه کالید او را آراستم،از روح خویش در او دمیدم.»
مگر وقت وفا پروردن آمد که فالم لا تذرنی فردا آمد3
«لا تذرنی فردا»
اقتباس است از آیه 89 سورهء انبیاء و تمام آیه چنین است:
«و زکریا اذ نادی ربه رب لا تذرنی فردا و انت خیرا الوارثین.»
گاه با آوردن لفظی و یا ترکیبی از قرآن،به مضمون آیه‏ای اشاره کرده است.
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید4
«ان یکاد»
تلمیحی است به آیهء
«و این یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون ان لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین.»5
نشاط و عیش جوانی چو گل غنیمت دان‏ که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ‏6
مضمون مصراع دوم اشاره است به بخش اول این آیهء قرآن
«ما علی الرسول الا البلاغ و الله‏ یعلم ما تبدون و ما تکتمون.» 7
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی‏ گوید ترا که غصه مخور گو
«هو الغفور» 8
«هو الغفور»
تلمیحی است به آیهء
«نبئی عبادی انی انا الغفور الرحیم»
سوره حجر آیهء 49.
بیا ساقی بده رطل گرانم‏ سقاک الله من کاس دهاق‏1
«کاس دهاق»
از سوره
«نبأ»
اقتباس شده است در آنجا چنین آمده است:
«ان للمتقین مفازا حدائق و اعنابا.و کواعب اترابا.و کاسا دهاقا»
آیه‏های 31 تا 34 در بیت عربی زیر:
لمع البرق من الطور و آنست و به‏ فلعلی لک آت بشهاب قبس‏2
حافظ به چند آیه از قرآن از جمله
«اذ قال موسی لاهله انی آنست و نارا سآتیکم منها بخبر او آتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون»
سوره نمل آیه 7 اشاره کرده است.

اقتباس غیر مستقیم:

پاره‏ای از ابیات خواجه شیراز ترجمه گونه‏ای است‏ از آیات قرآن کریم.بدین معنی که خواجه مفهوم و مضمون آیه‏ای از قرآن را با کمال مهارت‏ و استادی به عنوان دلیل و شاهد مدعای خود آورده است:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود3
مصراع دوم بیت،اشارت به داستان برادران حضرت یوسف دارد که او را با بهائی اندک‏ فروختند.
«و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و کانوا فیه من الزاهدین» 4
آنهمه شعبده‏ها عقل که می‏کرد آنجا سامری پیش عصا و ید بیضا می‏کرد5
مصراع دوم این بیت استدلالی است برای مصراع اول و داستان حضرت موسی و افکندن‏ عصا و اژدها شدن آن و همچنین ید بیضای او را به خاطر می‏آورد.
«فالقی عصاه فاذا هی ثعبان‏ مبین.و نزع یده فاذا هی بیضاء و للناظرین.» 6
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعهء فال به نام من دیوانه زدند7
مضمون این بیت تعبیر دلنشینی است از آیه
«انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض‏ و الجبال فابین این یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا8»
آنچه در این‏ زمینه بیش از هر چیز بر شکوه و جمال شعر حافظ افزوده،این است که پاره‏ای از ابیات خواجه‏ به صورت ایهامی لطیف،به آیات قرآن کریم اشارت دارد.
احرام چه بندیم چو آن کعبه نه اینجاست‏ در سعی چه کوشیم چو از مروه صفارفت‏9
در این بیت کلمات:کعبه،سعی،صفا و مروه،ابتدا ذهن خواننده را به آیه شماره 158 از سوره بقره
«ان الصفا و المروة من شعائر الله...»
متوجه میدارد و سپس معنی دیگر این‏ الفاظ که در اینجا مراد معشوق و رفتن به کوی اوست،به خاطر می‏رسد.
حافظ درآوردن تشبیهات و توصیفات زیبا،گه‏گاه از قرآن مدد می‏گیرد و در این کار نیز نهایت ظرافت و مهارت خویش را به ظهور می‏رساند.
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات‏ بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح‏1
جاعل الظلمات،اشاره به
«و جعل الظلمات و النور»
است و فالق الاصباح،اشاره به‏
«فالق الاصباح و جعل اللیل سکنا و الشمس و القمر حسبانا و ذالک تقدیر العزیز العیم.»2
پاره‏ای از اوقات با خواندن شعری از حافظ،بی‏اختیار،مضمون آیه‏ای از قرآن کریم‏ به ذهن می‏رسد.
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل‏ شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد3
این بیت مضمون
«و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم»
را به خاطر می‏آورد4

تداعی معانی:

از جمله هنرهای شاعری،ایجاد تداعی معانی در ذهن خواننده است.بدین معنی که شاعر مقصود خود را طوری بیان کند که خواننده یا شنونده علاوه بر دریافت معنی و مضمون موردنظر او،اطلاعات و خاطرت فراموش شده‏اش نیز احباء گردد.حافظ از این نظر نیز در حد متعالی‏ است.چه،با بهره‏گیری از داستانها و رویدادهای تاریخی بویژه قمص و داستانهای قرآن‏ کریم که بر تمام آنها وقوفی کامل دارد،خواننده را به یاد آن داستانها و حوادث انداخته او را به تأمل و تفکر وامی‏دارد.
ای دل ارسیل فنا بنیاد هستی بر کند چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور5
حافظ در این بیت خواننده را به توکل و اتکاء به حق دعوت می‏کند و داستان حضرت‏ نوح و حوادث زندگی این پیامبر را به خاطرش می‏آورد.
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت‏ من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم‏6
در این بیت استغنای انسان کامل را از غیر خدا یادآور می‏شود و در ضمن داستان حضرت‏ آدم و رانده شدن او از بهشت را به خاطر خواننده می‏آورد.داستان حضرت موسی و زندگی‏ پرحادثه او موضوعی است که حافظ بدان عنایتی خاص دارد و در اشعار خود بارها از آن یاد کرده است.
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد که چند سال به جان خدمت شعیب کند7
بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مخر سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد1
این همه شعبده خویش که می‏کرد آنجا سامری پیش عصا و ید بیضا می‏کرد2
داستان حضرت یوسف نیز مورد عنایت حافظ است و جای‏جای به وقایع و رویدادهای آن‏ استشهاد می‏کند:
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آنست که بدرود کنی زندان را3
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم‏ ترسم برادران غیورش قبا کنند4
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم‏ که عشق از پردهء عصمت برون آرد زلیخا را5
در مورد حضرت مسیح و جان بخشیدن او به مردگان نیز اشارات زیادی دارد:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا می‏کرد6
مژده‏ای دل که مسیحا نفسی می‏آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‏آید7
در پایان یادآور می‏شود که تأثیر قرآن بر شعر حافظ،بیش از آنست که در این مقاله‏ بدانها اشارات رفت و آنچه گفته شد نمونه‏ای بود از بهره‏گیری و اخذ و اقتباس خواجه از قرآن‏ کریم.

پی نوشت ها:

(1).دیوان حافظ-به تصحیح مرحوم قزوینی ص 66 س 4.
(*).آقای باستانی پاریزی بر این عقیده‏اند که تخلص و لقب حافظ به علت خوش خوانی‏ و آشنائی او با موسیقی بوده است(حافظ چند هنر-مقالاتی دربارهء زندگی و شعر حافظ)
(2).مقام حافظ ص 12
(**).دولتشاه پس از آنکه حافظ را نادرهء دوران و اعجوبهء زمان توصیف می‏کند، چنین می‏گوید:او در علم قرآن بی‏نظیر و در علوم ظاهر و باطن مشارالیه بود.
(3).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 312 س 7
(4).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 173 س 7
(5).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 218 س 2
(1).دیوان حافظ،تصحیح قزوینی ص قکو س 3
(*).صاحب مجمع الفصحاء می‏نویسد:«گویند تفسیری بر کلام الله نوشته و در بعضی از غزلیاتی خود،اشاره به حسن صوت و قرائت و تفسیر خود کرده است(مجمع الفصحاء به کوشش‏ مظاهر مصفا جلد 4 ص 18)
(2).حافظ قدسی ص 76 س 3
(3).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 170 س 6
(4).حافظ قدسی،ص 267 س 1
(5).حافظ قزوینی،ص 361 س 2
(1).حافظ قزوینی ص 54 س 11
(2).حافظ قدسی ص 109 س 11-
(3).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 354 س 10
(4).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 145 س 5
(5).سوره 65 آیه 51
(6).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 200 س 12-
(7).سورهء مائده آیه 99
(8).دیوان حافظ چاپ قزوینی ص 172 س 10
(1).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 322 س 10
(2).حافظ انجوی ص 264 س 2
(3).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 143 س 11
(4).سورهء یوسف آیه 20
(5).حافظ،چاپ انجوی ص 87 س 16
(6).سورهء اعراف آیه 107
(7).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 125 س 2
(8).سوره احزاب آیه 72
(9).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 57 س 10

(1).دیوان حافظ تصحیح مرحوم قزوینی ص 68 س 2
(2).سوره انعام-آیه 96
(3).دیوان حافظ به تصحیح انجوی ص 103 س 13
(4).سورهء بقره-بخشی از آیه 216
(5).دیوان حافظ به تصحیح انجوی ص 133 س 8
(6).دیوان حافظ به تصحیح قزوینی ص 234 س 2
(7).دیوان حافظ به تصحیح قزوینی ص 127 س 9
(1).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 18 س 3
(2).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 96 س 12
(3).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 8 س 8
(4).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 138 س 8
(5).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 3 س 14
(6).دیوان حافظ تصحیح قزوینی ص 97 س 2
(7).دیوان حافظ تصحیح انجوی ص 111 س 1

 
سه شنبه 11 مهر 1391  6:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معارف قرآني و شعر نو پارسي با نگاهي به اشعار سهراب سپهري، شاعر آب و آيينه

معارف قرآني و شعر نو پارسي با نگاهي به اشعار سهراب سپهري، شاعر آب و آيينه

مطيع، مهدي
آغاز سخن

دانش هرمنوتيك به ما مي‏گويد كه هر متني به خودي خود و به مثابه يك متن1 براي خود گويايي دارد. هر متن، اثر هنري، فيلم و هر چيزي را كه زاييده خلاقيت خردمندانه است مي‏توان فهم، نقد و تفسير كرد بي‏آن‏كه به آفريننده آن اثر نظر داشت زيرا متن براي خود گويايي دارد و فهم نيز براي خود فرمول‏ها و راهكارهايي دارد كه به كمك آن مي‏توان فهمي روشمند و دانش‏مدار از متن يا اثر هنري داشت. از سوي ديگر، همان متن يا اثر را مي‏توان به‏عنوان آفريده دستان خلاق و فكر هدفداري در نظر گرفت و به آن به مثابه يك اثر2 نگريست كه طبيعتاً در چنين نگرشي، حضور موءثر در متن يا اثر خود را نشان مي‏دهد و متن به‏عنوان اثري تأليف‏شده توسط او خود را مي‏نمايد و تفسير مي‏شود.
در مطالعه و بررسي شعر نو پارسي - كه البته حوزه‏اي متفاوت از شعر معاصر دارد و بايد به تفاوت اين دو وعدم انطباقشان برهم توجه داشت - هر دو رويكرد مجاز و قابل‏اجراست. شعر نو، گويايي مخصوص به خود دارد كه هر خواننده‏اي مي‏تواند آن را آن‏طور كه مي‏فهمد تفسير كند فارغ از اين‏كه خاستگاه و انگيزه‏هاي سرودنش چه بوده است و هم اين‏كه هر شعر نويي را مي‏توان متناسب با شخصيت شاعر، شرايط حاكم بر تفكر او و در كنار ديگر آثارش بررسي كرد. اما اين هر دو وجهي مشترك دارند و آن اين‏كه: زبان شعر نو زبان شعر نو، زباني متفاوت با زبان ادبيات كهن ماست، اين تفاوت زاييده تغيير جدي فرهنگ حاكم بر اين رشته ادبي است. شعر نو، فقط شكستن ساختارها و تغيير مايه‏هاي زباني شعر كهن نيست، بلكه نماد دگرگوني آشكاري در مباني انديشه و ديدگاه‏هاي هنري خالقان آثار نو نسبت به پيشينيان است و خود اين دگرگوني، ريشه در تغيير تفكر زمانه دارد و شيب نمودار رشد بشري.
زبان شعر نو را بايد با همان فرهنگ و در همان فضاي حاكم بر آن شناخت، نه به سبك سنتي و آن‏گونه كه آثار كلاسيك ادب پارسي بررسي مي‏شود و اين فهم سير نمي‏شود مگر با ايجاد همزباني با شاعران نسل نوانديش و پديدآورندگان شعر تنهايي عصر ما. همزباني با اين نسل وقتي رخ مي‏دهد كه همان تجربه‏ها و غربت‏ها، حيرت‏ها و سردرگمي‏ها و تنهايي‏هاي بي‏پايان روح‏هاي لطيف معاصر را چشيد و همان‏گونه كه آنها به هستي مي‏نگرند، به شعرشان نگريست. شعر نو برخلاف شعر كلاسيك، بيش از آن‏كه در فضايي انتزاعي آفريده شود، حاصل تجربيات روزمره و زندگي ملموس شاعر است.
سه‏چيز در همين فضاي ملموس و عيني رخ مي‏دهد و به‏جاي استعاره‏هاي پيچيده و تشبيه و تلميح‏هاي فراوان، زبان و فرهنگ روز و آنچه پيرامون شاعر است در شعر بازتاب پيدا مي‏كند. ميل به سادگي و رواني از يك‏سو و شكستن قالب‏هاي ادبي، عروض و ديگر سنگيني‏هاي كلام در آن، از سوي ديگر، هويداست. اين در حالي است كه شعر كلاسيك سعي دارد خود را به سقف قالب‏هاي ادبي حاكم بر زبان شعريش برساند و در همان آوردگاه، بهترين و برجسته‏ترين نمونه‏ها را نشان دهد و ارائه كند، اما شعر نو اصلاً نمي‏خواهد خود را اندازه لباس قالب‏هاي كهن كند، بلكه مي‏خواهد لباس به قد و قامت خويش بدوزد و بپوشد. بهره از قرآن بهره‏مندي اين رشته ادبي از قرآن نيز تحت‏تأثير همين قاعده است.
بيش‏از آن‏كه قرآن منبعي مستقل و مجزا براي فهم شاعران نو باشد، منبعي غيرمستقيم است كه با تأثيري كه در فرهنگ زمانه خود داشته است به شعر نو راه مي‏يابد. يعني بهره شعر نو از معارف قرآن مستقيم و دست اول نيست، بلكه از همان تعداد تأثيرگذاشته و بازتاب‏يافته در ميراث ادبيات، عرفان، فرهنگ جامعه، ديدگاه‏هاي تربيتي و حتي زبان عاميانه است. پس در هر پژوهشي درباره تأثير قرآن در ادبيات نو، بايد به اين مهم توجه داشت كه نمي‏توان جاي پاي معارف قرآن را آشكار و مستقيم در شعر نو يافت، بلكه بايد در جست‏وجوي ردپاي فرهنگي بود كه از قرآن بهره گرفته و شعر نو از آن فرهنگ بي‏واسطه و از منابع و سرچشمه‏هاي قرآني آن، با واسطه بهره دارد.
بهره در نگاه شعر سهراب نيز از اين قاعده مستثني نيست، او همه حقايق را در فضاي اطراف خويش جست‏وجو مي‏كند و به واقعيت‏هاي زندگي، اتفاقات، اشيا، لحظات و بيش‏از همه به طبيعت اطراف خودش جاني تازه مي‏بخشد و معني تفسيري جديدي از آن به دست ما مي‏دهد: امشب راه معراج اشيا چه صاف است3 سهراب و همه آرمان‏هايش را بايد در همين نزديكي جست‏وجو كرد: رستگاري نزديك لاي گل‏هاي حياط4 به نظر مي‏رسد، اين نوع نگاه سهراب، بيشترين بهره سهراب از قرآن است، اثري كه همه‏جا خود را نشان داده و فرهنگي كه قرآن، آشكارا تحقق آن را دنبال مي‏كند، "نزديكي پرحضور حقيقت در عرصه‏هاي زندگي": و اذا سألك عبادي عني فاني قريب... (نسا/ 17)... و نحن اقرب اليه من حبل‏الوريد (ق/16).... و نحن اقرب اليه منكم ولكن لاتبصرون (واقعه/85)... و هو معكم اين ماكنتم... (حديد/4).
به شعر سهراب بنگريد: و خدايي كه همين نزديكي است لاي اين شب‏بوها، پاي آن كاج بلند روي آگاهي آب، روي قانون گياه5 بهره در تعبير ديگر آن‏كه سهراب طبيعت را با همه اجزايش، آيه مي‏بيند، آياتي روشن و آشكار براي اثبات حقيقت، او به طبيعت اطراف خويش جان مي‏دهد و از دل آنها زندگي بيرون مي‏كشد، پس همه‏جا برايش تجلي‏گاه زيبايي و عشق است، دوست را همه‏جا مي‏بيند و به همه‏سو سجده مي‏كند و همه‏چيز اجزاي دين و آيين اوست: من مسلمانم قبله‏ام يك گل سرخ جانمازم چشمه، مهرم نور دشت، سجاده من من وضو با تپش پنجره‏ها مي‏گيرم سنگ از پشت نمازم پيداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتي مي‏خوانم، كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را، پي "تكبيرة‏الاحرام" علف مي‏خوانم پي "قد قامت" موج كعبه‏ام بر لب آب كعبه‏ام زير اقاقي‏هاست كعبه‏ام مثل نسيم، مي‏رود باغ به باغ، مي‏رود شهر به شهر "حجرالاسود" من روشني باغچه است....6 براي او هرچيز يك تجلي تازه است: امشب ساقه معنا را وزش دوست تكان خواهد داد... داخل واژه صبح صبح خواهد شد7.
از غفلت ديگران رنج مي‏برد كه چرا اين‏همه زيبايي و راز درون آن را نمي‏بينند: چرا مردم نمي‏دانند كه لادن اتفاقي نيست،...8 و از ايشان "عزلت" مي‏گيرد، عزلتي كه ريشه در غربت و ناهمزماني دارد: بايد امشب بروم من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد هيچ‏كس زاغچه‏اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت...9 و علت اين نديدن‏ها و غفلت‏ها را "غبار عادت" مي‏داند، عادتي كه مانع ديدن زيبايي و نويي و تازگي هستي شده است: غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و فوت بايد كرد كه پاك‏پاك شود صورت طلايي مرگ10 پس، بايد خيره شد، بيدار بود و ديد، آنقدر كه يافت: در، باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در هر... آيا بود؟11
با نوشدن هستي، نو شويم و همآهنگ با آن صداي تازگي را بشنويم: صبح‏ها وقتي خورشيد درمي‏آيد متولد بشويم هيجان‏ها را پرواز دهيم...12 و بيش‏از همه در مجموعه "سوره تماشا" و آيه‏هاي نزديك و هستي و انكار و عادت: زير بيدي بوديم برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم: چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي‏خواهيد؟ مي‏شنيدم كه به هم مي‏گفتند سحر مي‏داند، سحر! سر هر كوه، رسولي ديدند ابر انكار به دوش آوردند باد را نازل كرديم تا كلاه از سرشان بردارد خانه‏هاشان پر داوودي بود چشمشان را بستيم دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش جيبشان را پرعادت كرديم خوابشان را به صداي سفر آينه‏ها آشفتيم13 اين نوع تعبير سهراب، تعبيري است كه از زبان وحي فهم مي‏شود، هرچند به او از طريق عرفان اديان گوناگون رسيده باشد، گرچه تعابير زيادي از او ترجمه الفاظي از قرآن است.
وكأيّن من ءاية في‏السموات والارض يمرّون عليها و هم عنها معرضون (يوسف/105) ءانّ في سموات والارض لايات للموءمنين (جاثيه/3) سنريهم ءاياتنا في‏الافاق و في انفسهم... (فصلت/53) وجعلنا الليل والنهار ءايتين فمحونا الليل و جعلنا آية‏النهار مبصرة لتبتغوا فضلاً من ربكم... (اسرا/12) و ان يروا ءاية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر (قمر/2) به تشابه تعابير، يمرون عليها با "عادت" در شعر سهراب و مبصرة با "چشم تماشا باز" و يقولوا سحرمستمر با "مي‏شندم كه به هم مي‏گفتند، سحر مي‏داند، سحر" دقت فرماييد.
تعبير سهراب از طبيعت، بياني است از فضاي قرآن در فرهنگ شعر نو، چرا كه قرآن نيز، همه طبيعت را آيه خدا مي‏داند و مي‏خواهد كه انسان‏ها چشم بصيرت خويش را به اين‏همه آيه كه در اطرافشان است و زبان گوياي آن باز كنند. در تربيت قرآني، آيات خارق‏العاده و معجزات جديدي كه چون رسم عادت را به هم مي‏زند، آگاهي‏آفرين مي‏شوند، كم‏كم جاي خود را به بصيرت، روشن‏بيني و بيداردلي مي‏دهد تا تازه‏بودن را در هريك از اجزاي هستي ببيند كه كل يوم هو في شأن (رحمن/29).
براي بيداردلان و صاحبان خرد، هم اجزاي هستي گويايند و حكايت از دوست مي‏كنند ءان في خلق‏السموات والارض و اختلاف‏الليل والنهار لايات لاولي‏الالباب (آل عمران/190). در حركتي آگاهي‏بخش و سلوكي تيزبينانه، هستي زنده مي‏شود و سهراب مي‏سرايد: بايد كتاب را بست بايد بلند شد در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد بايد دويد تا ته بودن بايد به سوي بوي خاك فنا رفت بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد بايد نشست نزديك انبساط جايي ميان بي‏خودي و كشف14 بهره در كلام علاوه‏بر اين، دو فضاي كلي و ديدگاه و تعبير سهراب كه در اصل بهره عرفان از قرآن است و به اين واسطه به شعر سهراب نيز راه يافته است، رگه‏هاي معارف الهي قرآن آشكارا در سطح عبارات، واژه‏ها و ساختار شعر سهراب نيز، به چشم مي‏خورد كه اين لايه‏اي سطحي‏تر و آشكارتر از همسويي مفاهيم شعر او با معارف الهي قرآن كريم است، كه ما در اينجا براي جلوگيري از درازاي سخن فقط، فهرستي از آن را ارائه مي‏كنيم و تأمل بيشتر را به عهده خوانندگان خوش‏قريحه و باذوق و آشنا با معارف قرآن و مأنوس با فرهنگ كلام وحي مي‏گذاريم.
1 - عالم جلوه خداست و به هر طرف رو كنيد، اوست. همه از اوييم و به سوي او: ولله المشرق والمغرب فأينما تولوا فثم وجه‏الله...(بقره/115) ءانّي وجّهت وجهي للذي فطرالسموات والارض حنيفاً و ما أنا من‏المشركين(انعام/79) مقايسه كنيد با: درها به طنين تو واكردم هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پركردم هستي ز نگاه بر لب مردابي، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز در بن خاري، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان... و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز... و فتادم بر صخره درد، از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم15 كه خود انتقالي است به فضاي ذكر، كه: ءانّما الموءمنون‏الذين اذا ذكرالله و جلت قلوبهم... (انفال/2).
الذين اذا ذكرالله وجلت قلوبهم والصابرين علي ما اصابهم...(حج/35). و سهراب كه مي‏گويد: كنار تو تنهاتر شده‏ام از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است از من تا من تو، گسترده‏اي با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم از تو به راه افتادم، به جلوه رنج رسيدم و با اين همه‏اي شفاف! و با اين همه‏اي شگرف! مرا راهي از تو به در نيست زمين باران را صدا مي‏زند، من تو را16 كه ترجمه بخش‏هايي از آيات الهي است: هو خلقكم اول مرة واليه ترجعون (فصلت/21). كلا لاوزر، الي ربك يومئذٍالمستقر (قيامة/11و12).... الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا ءانا لله و ءانا اليه راجعون (بقره/156). و تمام آيات رجوع به سمت خدا: وله اسلم من في‏السموات والارض طوعاً و كرها و اليه يرجعون (انعام/36). فَفرّوا الي‏الله اني لكم منه نذير مبين (ذاريات/50).
2 - سبقت‏گرفتن و متوقف‏نشدن در راه براي نزديك‏شدن: السابقون‏السابقون، اولئك المقربون (واقعه/10و11). سابقوا الي مغفرة من ربكم...(حديد/21). فاستبقوا الخيرات... (مائده/48) و (بقره/148). و در شعر سهراب: عبور بايد كرد صداي باد مي‏آيد، عبور بايد كرد و من مسافرم اي بادهاي همواره... 17
3 - در قرار و منزل آرامش: يبشّرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم (توبه/21). احلّنا دارالمقامة من فضله لايمسّنا فيها نصب ولا يمسّنا فيها لغوب (فاطر/35). و در شعر سهراب: مرا سفر به كجا مي‏برد كجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشتان نرم فراغت گشوده خواهد شد كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش و بي‏خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور18 و در جاي ديگر: من از مجاورت آفتاب مي‏آيم كجاست سايه 19
4 - عدم التفات به عقب و نگاه به جلو دوختن: فأسر بأهلك بقطع من‏الّيل ولايلتفت منكم احد... (هود/81). واتّبع أدبارهم ولا يلتفت منكم احد وامضوا حيث توءمرون (حجر/65). و در شعر سهراب: و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست... و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته‏اند پشت‏سر نيست فضايي زنده پشت‏سر مرغ نمي‏خواند پشت‏سر باد نمي‏آيد پشت‏سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت‏سر روي همه فرفره‏ها خاك نشسته است پشت‏سر خستگي تاريخ است پشت‏سر خاطره موج، به ساحل، صدف سرد سكون مي‏ريزد... 20
5 - مرگ آغاز حيات دوباره است و راه بردن به جايي ديگر، كه حتماً اتفاق مي‏افتد: كل نفس ذائقة‏الموت ثم النيا ترجعون (عنكبوت/57). افحسبتم أنّما خلقناكم عبثا و أنّكم الينا لاترجعون (موءمنون/115). و در شعر سهراب: و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست... گاه در سايه نشسته است، به ما مي‏نگرد و همه مي‏دانيم ريه‏هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است21
6 - بهشت و ميوه‏هايي در دسترس: قطوفها دانيه (حاقه/23). ودانية عليهم ظلالها و ذلّلت قطوفها تذليلا (انسان/14). و در شعر سهراب: خم شو، شاخه نزديك22
7 - تزيين ايمان و زيبا كردن آن: ولكنّ‏الله حبّب اليكم الايمان و زيّنه في قلوبكم (حجرات/7). و... من صداي قدم خواهش را مي‏شنوم و صداي پاك پوست‏انداختن مبهم عشق متراكم‏شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح... و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق... 23
8 - و صدق: والذي جاء بالصدق و صدق به اولئك هم المتقون (زمر/33). و در شعر سهراب: من اناري را مي‏كنم دانه، و به دل مي‏گويم: خوب بود اين مردم دانه‏هاي دلشان پيدا بود مي‏پرد در چشمم، آب انار اشك مي‏ريزم... 24
9 - سجده و نيايش گياهان به‏عنوان نماد زيباي طبيعت: والنجم والشجر يسجدان (رحمن/6). و در شعر سهراب: خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند ودست منسبط نور، روي شانه آنهاست25
10 - اعراض از ذكر: .. و من اعرض عن ذكري فإنّ له معيشةً ضنكا (طه/124) و سهراب كه: افتاده باد آن برگ كه به آهنگ وزش‏هايت نورزد26 صنايع ادبي تمضمين، تلميح و اشاره مستقيم: آخرين بخش اين فهرست را به استفاده سهراب به شكل صنايه ادبي از قرآن كريم اختصاص مي‏دهيم. بهترين و صريح‏ترين اين تضمين‏ها در شعر سوره تماشا كه وصف آن گذشت و در جايي نيز او به صراحت نام قرآن كريم را در شعر خود آورده است. ... قرآن بالاي سرم بالش من انجيل، بستر من تورات، و زبرپوشم اوستا، مي‏بينم خواب: بودايي در نيلوفر آب هر جا گل‏هاي نيايش رست، من چيدم، دسته‏گلي دارم، محراب تو دور از دست: او بالا من در پست 27 و در جايي نيز با اشاره به داستان حضرت موسي(ع) و تكلم الهي با او در كوه طور مي‏سرايد: و اي تمام درخت‏هاي زيت‏خيز فلسطين وفور سايه خود را به من خطاب كنيد به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي‏آيد و از حرارت تكليم در تب و تاب است28. سخن آخر: اين تمام سخن نبود و بهره شعر نو از معارف قرآن جاي تأمل و بررسي فراوان ديگر دارد، اما سخن در اينجاست كه همه اين تلاش‏ها، هنگامي كارآمد خواهد بود و از صرف تحقيق و پژوهش رسمي خارج خواهد شد كه كمك و راهسازي باشد براي ترجمه معارف زيباي الهي به زبان روز. يك گفتمان29 الهي وقتي به زيبايي در ذهن مخاطب ودر دل شنونده اين عصر جا مي‏گيرد كه ملموس و در فضاي پيرامون او شكل بگيرد، ببالد و خود نشان دهد.
ابزار شعر نو، زمينه را براي ترجمه اين معارف به زبان نسل خود و ايجاد ارتباط انديشه‏هاي دائماً در حال دگرگوني عصر ما با معارف بي‏پايان قرآن خواهد بود، جايي كه آرامش، ژرفا و لطافت و زيبايي در عين توانمندي و اثرگذاري خود را نشان مي‏دهد، تا آنجا كه از پرتو اين ارتباط نور زيبايي‏ها در دل‏ها بتابد كه: من به آنها گفتم آفتابي لب درگاه شماست كه اگر در بگشاييد، به رفتار شما مي‏تابد30

پاورقيها:

1 - text as text
2 - text as work
3 - هشت كتاب، ما هيچ مانگاه هم سطر، هم سپيد / 428.
4 - همانجا، حجم سبز/ روشني، من، گل، آب / 336.
5 - همانجا، صداي پاي آب / 272.
6 - همانجا، همان، 273.
7 - همانجا، ما هيچ ما نگاه / تا انتها حضور / 456 و 457.
8 - همانجا، حجم سبز / آفتابي / 384.
9 - همانجا، همان / نداي آغاز / 391.
10 - همانجا، مسافر / 314.
11 - همانجا، شرق اندوه / پارمه / 219 و 220.
12 - همانجا، صداي پاي آب / 298.
13 - همانجا، حجم سبز / سوره تماشا / 375 و 376 و همچنين نك: گلستان قرآن، شماره 19، سوره تماشا، عادل عندليبي.
14 - همانجا، ما هيچ ما نگاه / هم سطر، هم سپيد / 428.
15 - همانجا، شرق اندوه / و شكستم و دويدم و فتادم / 256 و 257.
16 - همانجا، آوار آفتاب / گسترش سايه‏ها / 189.
17 - همانجا، مسافر / 327.
18 - همانجا، همان / 311.
19 - همانجا، همان / 319.
20 - همانجا، صداي پاي آب، 294.
21 - همانجا، همان / 296.
22 - همانجا، آوار آفتاب / اي نزديك / 159.
23 - همانجا، صداي پاي آب / 287.
24 - همانجا، حجم سبز / ساده رنگ / 343.
25 - همانجا، مسافر / 308.
26 - همانجا. آوار آفتاب - موج نوازشي‏هاي گرداب / 200.
27 - همانجا، شرق اندوه / شورم را / 238.
28 - همانجا، مسافر / 321.
29 - Discourse.
30 - همانجا، حجم سبز / سوره تماشا / 374.

 
سه شنبه 11 مهر 1391  6:04 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مولانا و قرآن

مولانا و قرآن

حيدري، فاطمه
غور و تأمل در«مثنوي معنوي» نشانگر آن است كه سراينده آن براي قرآن كريم كه ازآن به كتاب ذكر و نبي ياد ميكند احترام و اهميت فوق العادهاي قائل بوده است .در جاي جاي اين كتاب كه حمله و طعنه به آن در معني حمله و طعنه به قرآن تعبير شده سلطه و نفوذ آيات و مضامين قرآني را مي توان مشاهده كرد. در «جواب طعنه زننده در مثنوي از قصور فهم خود» در اين باره مي گويد:
طعن قرآن را برون شو ميكني يا زپنجه قهر او ايمان بري اي سگ طاعن تو عوعومي كني اين نه آن شير است كه از وي جان بري
عمق و گستردگي تفكر و انديشه «مولانا» از تسلط وي بر علوم قرآني نشأت ميگيرد.يادكرد مفاهيم قرآني در «مثنوي» نشان ميدهد كه «مولانا» موجبات رستگاري نجات انسان را تنها در قلمرو وحي جستجو ميكند. وي به گونهاي از اين كتاب عظيم الهي و واژگان و عبارات مربوط به آن سخن ميگويد كه كاملاً عشق و علاقه شديد او را به مكتب انسان ساز قرآن آشكار ميسازد. تنها ذكر لغات و عبارات قرآني مطمح نظر او نيست كه معاني و مضامين آن به انحاء مختلف و با تنوع بسيار كه حاكي از توجه و استغراق بسيار گوينده به قرآن است در مثنوي به چشم ميخورد.
اشتغال به وعظ در خاندان «مولانا» داراي سابقه بوده است و همين امر موجب شده وي نيز تحت تأثير آموزشهاي ديني قرارگيرد. پدرش بهاءولد داعيه سلطانالعلمايي داشته در عين اين كه حرفة وعظ و تذكير را نيز پيشه خود ساخته بوده است، پدرش حسين بن احمد خطيبي بلخي چنانچه از نسبت وي آشكار است اهل خطابه و وعظ و از علماي سرزمين خراسان و پدرش احمد خطيبي هم از اكابر فقهاي قرن 5 بوده است.1
سابقه تدين و منبرگويي را در خاندان مولانا و تأثير آن را بر وي نميتوان ناديده گرفت. در حقيقت او رنگ ونقشي از واعظي منبري را در مثنوي نمايش ميدهد. اين نكته نيز قابل توجه است كه صوفيه ميكوشيدهاند تعاليم خويش را به گونهاي با مطالب قرآني پيوند دهند و چنانكه از سابقه زندگي مولانا برميآيد در حدود 25 سالگي در فقاهت به مرتبه اجتهاد و اهليت فتوي رسيده بوده و بدين سبب نام و ترجمههاي او را در كتب طبقات حنفيه جزو فقها و مفتيان ضبط كردهاند.2 بديهي است كه هر كس به اين درجه نايل شود به مباحث قرآني و فقهي مذهب بايد احاطه داشته باشد و گستردگي و تنوع موضوعات «مثنوي» بيان كننده اشتغال و توغل سراينده آن به امر شريعت بوده است.
اين نكته قابل ذكر است كه انديشههاي بشر از تأثير و تأثر بر يكديگر بركنار نميتوانند بود زيرا در غير اين صورت پيشرفت و تحولي صورت نميتوانست گرفت. «مولانا» نيز از تأثير انديشهها و دانشهاي بشر كه در طول قرون جمعآوري شده دورنبوده است اما «مثنوي» او بيش از آن كه تحت تأثير هر نوع انديشه و طرز نگرشي قرار داشته باشد متأثر از قرآن است و در اين امر، سابقه تدين و منبرگويي خاندان وي و اينكه او چون ساير صوفيه تعاليم خويش را با مطالب قرآني مربوط ميكرده نميتوان ناديده گرفت و علاوه بر اينها ذكر مضامين و مفاهيم قرآني سبب توجه و روي آوردن عموم مردم به پاي منابر وعظ ميشده است.
«مولانا» از ديدگاه صوفيانه به قرآن مينگرد و از آنجا كه هر عارفي به درجهاي متفاوت از حال و مقام با سايرين ميرسد - و اين امر ناشي از تفاوت ميزان كشف و شهود و تجربه روحاني شخصي است - بنابراين نوع نگرش او به قرآن و تأويل آن داراي مرتبه ويژه و خاص خود اوست كه چه بسا با تأويلات ساير صوفيه اختلاف داشته باشد. به نظر ميآيد وي ميكوشيده گفتارهاي صوفيه و معتقدات آنان را با قرآن و معاني و مفاهيم آن مطابقت دهد به عبارت ديگر، مثنوي وي نوعي تفسير يا به بيان ديگر تأويل صوفيانه است و به سبب آنكه شاعر عارف، جامع علوم ديني و عرفاني بوده در اين مسير از توجه به قرآن و واژگان و مفاهيم و داستانها و حكايات قرآني جهت پيوند دادن با تعاليم عرفاني سود جسته است. مثنوي نوعي تأويل صوفيانه است اما به عقيده گوينده آن تأويلات و تعبيرات او از نوع تعبير به رأي نيست كه مطابق حديث نبوي نهي شده است: من فسرالقرآن برأيه فليتبوء مقعده منالنار.3
تأويل به معني توجيه كردن و برگرداندن كلام است به آن چه اصل و باطن مقصود گوينده باشد برحسب فهم و درك و عقيده كسي كه تأويل ميكند. صاحب نفائس الفنون آرد: تفسير رابعضي اين طور معني كردهاند كه تفسير كشف ظاهر قرآن است و تأويل كشف باطن... بعضي گفتند تفسير محاكمات را باشد و تأويل متشابهات را،و بعضي ديگر گفتند هر چه ادراك بشر در معاني و حقايق آن برسد تفسير است و هر چه نرسد تأويل خوانند و به همين جهت خداوند فرمود:
و ما يعلم تأويله الاا... آل عمران 3/7 و نگفت مايعلم تفسيره الاا...
و نيز واژه تأويل درآيات زير نيز بكار رفته است:
- بل كذبوا بمالم يحيطوا بعلم و لما يأتهم تأويله. يونس / 39
- سأنبئك بتأويل مالم تستطع عليه صبراً كهف / 78
- ذالك تأويل مالم تسطع عليه صبراً كهف / 82
تأويل در اصطلاح، گردانيدن كلام است از ظاهر به سوي جهتي كه احتمال داشته باشد.
از منظر صوفيه، تفسير و معني باطني،مقام و جايگاهي و معني ظاهري مقام و جايگاهي ديگر دارد، تفاسير آنان جنبه كشف و شهودي دارد و به عقيده مولوي قرآن هفت توست، پس هر كس به فراخور حال خويش و درجه و ميزان ادراك و دريافت خويشتن از قرآن بهرهاي ميگيرد و بديهي است كه وي دراين اعتقاد خويش به اين حديث نظر داشته است:
«ان للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطنا الي سبعه ابطن» 4
مخاطبان قرآن به تعداد افرادي است كه به اين كتاب الهي ايمان دارند، خواه از روي حقيقت و باطن و خواه از روي ظاهر و چون قرآن وراي ظاهر، الفاظ باطني نيز دارد، آشكار است كه ميان مخاطب باطن قرآن و مخاطب ظاهر آن تفاوت درجه هست،اما به عقيده مولانا، وراي بطن سوم كه به بيان او باطن باطن است و عبارات از بطن چهارم است،سر و رازي وجود دارد كه تنها خداوند بينديد و بيمانند از آن آگاه است و لاغير. «به روايت سهل بن عبدالله تستري عارف (ف 283 ق) هر آيه قرآن را چهار مفهوم (بطن) است. لغوي، تمثيلي، اخلاقي، كشفي. اين چهار در حديث مشكوك (مشكات 53 / 3) به اينصورت برشمرده شده است: للقرآن ظاهرٌ و باطنٌ وحدٌ و مطلعٌ». (5)
در «تفسير اين خبر مصطفي عليه السلام كه للقرآن ظهرٌ و بطنٌ و لبطنه بطنٌ الي سبعه ابطنٍ» ميگويد:
زير ظاهر باطني بس قاهري است كه در او گردد خردها جمله گم جز خداي بي نظير بي نديد حرف قرآن را بدان كه ظاهري استزير آن باطن يكي بطن سومبطن چهارم از نبي خود كس نديد
به دنبال همين بيت به افرادي ميپردازد كه تنها به ظاهر قرآن تمسك ميجويند و به عقيده او تنها ابليس و ابليسصفتان به ظاهر توجه دارند، چنانكه ابليس نيز از وجود آدم فقط به ظاهر او كه از مشتي خاك ساخته شده بود پرداخت و به حقيقت وباطن او پي نبرد و درنيافت كه وجوداوكتاب حق است.
آدمي همچون فسون عيسي است قلب مومن هست بين اصبعين كون يك لقمه چو بگشايد گلو آدمي همچون عصاي موسي استدركف حق بهر داد و بهر زينظاهرش چوبي وليكن پيش او
اگر تنها به ظاهر قرآن توجه شود نتيجه جز تباهي و گمراهي نخواهد بود چون در مقام مثل،ظاهر قرآن نظير حكايت آدم است در ظاهر حرف و لفظ است ولي در باطن روح و سر و حقيقت و كلام و قول حق است كه از نقش حروف و الفاظ ادراك نميشود:
ديو آدم را نبيند جز كه طين كه نقوشش ظاهر و جانش خفي است تو زقرآن اي پسر ظاهر مبينظاهر قرآن چو شخص آدمي است
شايد به همين سبب باشد كه آنكس كه به سر و معني قرآن راه يافته بدان متحقق و متخلق ميشود نيازي نميبيند كه الفاظ آن را حفظ كند:
گرچه شوقي بود جانشان را بسيپوستها شد بس رقيق و واكفيد در صحابه كم بدي حافظ كسيزان كه چون مغزش در آگند و رسيد
كسي كه تنها به ظاهر و الفاظ ميپردازد اگر به معني و بطن قرآن بيتوجه باشد و سر و حقيقت آن را درنيابد فايدهاي نخواهد برد و طرفي نخواهد بست:
با روان انبيا آميختي ماهيان بحر پاك كبرياانبيا و اولياء را ديده گيرمرغ جانت تنگ آيد در قفس چون كه در قرآن حق بگريختيهست قرآن حالهاي انبياوربخواني ونهاي قرآن پذيرورپذيرايي چو بر خواني قصص
پذيرش و ادراك روح و سر قرآن چنان تأثيري در نهاد آدمي مينهد كه مرغ روح او در قفس تنگ اقليم ماده بيتاب شده اشتياق گريز از آن به اقليم نامحدود ماوراي جسم و ماده به او دست ميدهد.
اصولا توجه به بطن قرآن و معاني و اسرار آن در نظر «مولانا» بسيار ارزشمندتر و مهمتر از حفظ كردن آن است اگر چه اصحاب پيامبر براي حافظان قرآن ارج و ارزش بسياري قايل ميشدند و در حق آنان جل فينا ميگفتند بسياري از آنان به جاي بسنده كردن به حفظ ظاهري آن، خود را در معاني آن مستغرق ميكند، به عقيده «مولانا» گروه اول به كوراني ميمانستند كه در حكم صندوق قرآن باشند:
جل فينا از صحابه ميشنودنيست ممكن جز زسلطاني شگرفخود نباشد ور بود باشد ادبجمع ضدين است چون گرد و دراز كور خود صندوق قرآن ميبود از حروف مصحف و ذكر و نذر زان كه صندوقي بود خالي بد است ربع قرآن هر كه را محفوظ بودجمع صورت با چنين معني ژرفدر چنين مستي مراعات ادباندر استغنا مراعات نيازخود عصا معشوق عميان ميبودگفت كوران خود صناديقند پربازصندوقي پر از قرآن به است
صندوق پر از قرآن بهتر از صندوق خالي است به عبارت ديگر، حفظ ظاهري قرآن بهتر از بي توجهي به آن است.
«به روايت مؤلف شرعه الاسلام، صحابه پيامبر (ص) هر بار ده آيه ميآموختند و تا آن كه بر همه مندرجات ديني آن ده آيه تسلط نمييافتند از آن تجاوز نميكردند» 6 كما قال صاحب شرع الاسلام: كانت الصحابه يتعلمون عشر آيات لا يتجاوزونها الي غيرها حتي يعلموا ما فيها من العمل» 7 شرح كبير ج 7.
گروهي نظير مشركان قريش قرآن را اساطير الاولين ميخواندند. قرآن در اين باره ميفرمايد:
ان هذا الا اساطير الاولين. انفال/ 31
كساني نيز كه بدون انديشه و تأمل، به خواندن قرآن بپردازند، قرآن در جان آنان تأثيري نمينهد و به حقايق آن پي نميبرند و از آن در جهت تكميل نفس و جان خويش كمك نميگيرند.چنين كساني ممكن است چون قريش قرآن را اساطير الاولين بخوانند.
نيست تعميقي و تحقيقي بلند كه اساطير است و افسانه نژند
افراد كوته بيني كه از فرط كم فهمي به مثنوي طعنه ميزنند با وصف اينكه مثنوي نوعي تفسير عرفاني از قرآن است آنرا وسيله و دستاويزي براي طعنه زدن به قرآن قرار ميدهند.«مولوي »به پيروي از «سنايي» اينان را به كوراني مانند ميكند كه چشمان بيفروغ و كور آنان آفتاب را نميبيند.«سنايي» در ديوان خويش ميگويد:
كه از خورشيد جز گرمي نبيد چشم نابينا 8 عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشي
«مولانا» ميگويد:
اين عجب نبود زاصحاب ضلال غير گرمي مينيابد چشم كور كه زقرآن گر نبيند غير قالكه ز شعاع آفتاب پر زنور
قرآن در نظر سراينده «مثنوي» به رسني مانند است كه خلق بايد به آن چنگ زنند تا نجات يابند، خداوند ميفرمايد: واعتصموا بحبل الله جميعا. آل عمران / 103
«سنايي» در «حديقةالحقيقه» در اين باره ميگويد:
رسن است او غافلان چاهي نور قرآن به سوي او رسن است تا بيايي نجات بوك و مگر 9 رهبر است او و عاشقان راهيدر بن چاه جانت را وطن استخيز و خود را رسن به چنگ آور
«مولانا در اين باره تمثيلي ذكر مينمايد: كسي كه در چاه است از ريسمان كمك ميگيرد و چون قصد بالا رفتن و بيرون آمدن از چاه دارد ريسمان از چاهش بيرون ميآورد ولي آنكه ميل بيرون رفتن از چاه نداشته باشد به ريسمان چنگ ميزند تا به قعر چاه فرو رود:
زان رسن قومي درون چه شدند چون تو را سوداي سربالا نبود زان كه از قرآن بيگمره شدندمر رسن را نيست جرمي اي عنود
آنان كه اهل هواجس و هواهاي نفساني هستند و حقايق را انكار ميكنند به ضلالت افتادهاند ولي آنان كه حقيقت قرآن را دريابند و به آن بياويزند از گمراهي و گم بودگي رهايي مييابند و از چاه ضلالت بيرون آمده صعود و پرواز را به عالم معني مييابند.
«مولانا» قرآن را به عصاي «موسي» تشبيه ميكند، همچنان كه عصاي موسي به هنگام خفتن وي، او را از سوء قصد دشمنان حفظ ميكرد، كلام حق نيز از سوء قصد كافران نسبت به شريعت در امان است:
صادقي هم خرقة موسيستي كفرها را دركشد چون اژدها چون عصايش دان تو آنچه گفتهاي اي رسول ما تو جادو نيستيهست قرآن مر تو را همچون عصاتو اگر در زير خاكي خفتهاي
قرآن كتابي نيست كه دچار تحريف و تبديل و نابودي شود، چنان كه ساير كتب دست خوش آن شدند زيرا خداوند در قرآن به رسول خويش مژده داد:
انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون حجر 9
بنابراين در قرآن هيچ كم و زيادي ايجاد نخواهد شد و تا قيامت باقي خواهد ماند، حتي پس از وفات رسول اكرم (ص) تحت حفظ الهي خواهد بود، «مولانا» در «تشبيه كردن قرآن مجيد را به عصاي موسي و...» ميگويد:
گر بميري تو نميرد اين سبق بيش و كم كن را زقرآن مانعم طاعنان را از حديثت دافعم تو به از من حافظي ديگر مجو مصطفي را وعده كرد الطاف حقمن كتاب و معجزات را رافعممن تو را اندر دو عالم رافعمكس نتاند بيش و كمكردن در او
يكي از مسائلي كه مورد بحث ميان فرق مختلف اسلامي بوده بحث قدمت و حدوث قرآن است عدهاي قرآن را كلام حق و قديم دانسته و عدهاي كلام بشر و حادث دانستهاند. از ديدگاه «مولانا» قرآن داراي دو جنبه است هم قديم و هم حادث. به بيان ديگر وي مسئله حدوث و قدم قرآن را كه يكي از مسائل مذهبي مورد اختلاف فرق اسلامي است به صورت بينابين حل كرده است، وي كلام حق را آنجا كه به حق تعالي مربوط ميشود قائم به ذات حق ميداند كه قديم است و آنجا كه به خلق مربوط ميشود به مخلوق حادث منسوب ميكند:
اي گروه جهل را گشته فدي تخم طعن و كافري ميكاشتيد كه شما فاني و افسانه بديتقوت جان جان و يا قوت زكات ليك از خورشيد ناگشته جدا تا رهانم عاشقان را از ممات تا قيامت ميزند قرآن نديكه مرا افسانه ميپنداشتيدخود بديديد آنكه طعنه ميزديت؟من كلام حقم و قايم به ذاتنور خورشيدم فتاده بر شمانك منم ينبوع آن آب حيات
مانند نور خورشيد كه از يك سو به منبع و مبدأ نور و از طرف ديگر به موجودات مستنير مربوط ميشود.
پاورقيها:

1ـ زندگي مولانا جلالالدين محمد مشهور به مولوي، ص 6 و نيز سرني ص 70.
2ـ مولوي نامه، ص 21، ج1.
4ـ احاديث مثنوي، ص 83.
5ـ شرح مثنوي معنوي، دفتر سوم، ص 1317.
6ـ شرح مثنوي معنوي مولوي، دفتر سوم، ص 1121.
7ـ همان، يادداشتهاي مترجم، ص 1372.
8ـ ديوان سنايي، ص 4، ب 3.
9ـ حديقة الحقيقه و شريعة الطريقة، ص 178.
سه شنبه 11 مهر 1391  6:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها