0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی تفاوتهای جنسیتی زنان و مردان در دو دیدگاه قرآن مجید و فمینیسم

دریافت فایل pdf

 

 

نقد دیدگاه فمینیسم لیبرال در زمینه برابری زن و مرد از منظر قرآن و روایات (مبانی انسان شناختی تعلیم و تربیت اسلامی)

دریافت فایل pdf

 

دوشنبه 10 مهر 1391  3:46 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تفاوت زن و مرد از منظر روان شناسي و متون ديني

تفاوت زن و مرد از منظر روان شناسي و متون ديني

محمّدرضا احمدي
مقدّمه

تاريخچه اين مسئله دست كم 2400 سال سابقه دارد و در نقطه نظرات افلاطون و ارسطو و يونان باستان مي توان آن را پي گيري كرد.
افلاطون در كتاب جمهوريت درباره تفاوت زن و مرد با كمال صراحت، ادعا مي كند كه زنان و مردان داراي استعدادهاي مشابهي هستند و زنان مي توانند همان وظايفي را عهده دار شوند كه مردان بر عهده مي گيرند، و از همان حقوقي بهره مند گردند كه مردان از آن بهره مند هستند. وي در رساله پنجم، درباره امور ذيل بحث كرده است: اشتراك زن و فرزند; اصلاح نژاد و بهبود نسل و محروم كردن بعضي از زنان و مردان از تناسل، و اختصاص دادن تناسل به افرادي كه از خصايص عالي تري برخوردارند; درباره تربيت فرزندان در خارج از محيط خانواده و نيز اختصاص تناسل به سنين معيّني از عمر زن و مرد، كه سنين قوّت و جوشش نيروي حياتي آن ها به شمار مي رود.
افلاطون معتقد است: همان گونه كه به مردان تعليمات جنگي داده مي شود، به زنان نيز بايد داده شود; همان گونه كه مردان در مسابقات ورزشي شركت مي كنند، زنان نيز بايد شركت كنند. در عين حال، وي اعتراف مي كند: زنان از مردان، چه در نيروهاي روحي و دماغي، چه در نيروهاي جسمي ناتوان ترند; يعني تفاوت زن و مرد را از نظر كمّي مي پذيرد، هر چند مخالف تفاوت كيفي آن ها از لحاظ استعدادهاست.
وي معتقد است: استعدادهايي كه در مردان و زنان وجود دارند مثل يكديگرند، منتها زنان در هر رشته اي از رشته ها از مردان ناتوان ترند، ولي اين سبب نمي شود كه هر يك از زن و مرد به كاري غير از ديگري اختصاص داشته باشد.
افلاطون به همين دليل كه زن را از مرد ضعيف تر مي داند، خدا را شكر مي كند كه مرد آفريده شده است، نه زن. او مي گويد: خدا را شكر مي كنم كه يوناني زاييده شدم، نه غير يوناني; آزاد به دنيا آمدم نه برده; مرد آفريده شدم، نه زن.»1
پس از افلاطون، كسي كه آراء  و عقايدش از دنياي قديم در دست است، شاگرد وي ارسطوست. ارسطو در كتاب سياست، عقايد خويش را درباره تفاوت زن و مرد اظهار داشته و با عقايد استاد خويش،افلاطون سخت مخالفت كرده است.
ارسطو معتقد است: تفاوت زن و مرد تنها از جنبه كمّي نيست، بلكه از جنبه كيفي نيز اين دو متفاوتند. او مي گويد: نوع استعدادهاي زن و مرد متفاوتند و وظايفي كه قانون خلقت به عهده هر يك از آن ها گذاشته و حقوقي كه براي آن ها خواسته، در قسمت هاي زيادي با هم تفاوت دارند. به عقيده ارسطو، فضايل اخلاقي زن و مرد نيز در بسياري از قسمت ها متفاوتند.
با نگاهي دقيق تر و گسترده تر به فرهنگ ها و تمدن هاي يونان، روم، هند، چين، ژاپن، ايران و مانند آن ها روشن مي شود كه مسئله تفاوت بين زن و مرد، هم در بعد ساختاري و هم در بعد كاركردي، از اهميت زيادي برخوردار بوده و در بسياري از موارد، زن را موجود غير انساني بر مي شمردند و آن را در رديف اموال و دارايي هاي غير انساني خود معرفي مي كردند و تقريباً مي توان گفت: تفكر ارسطويي در بسياري از اين فرهنگ ها و تمدن ها غالب و حكمفرما بود.
در كتب آسماني نيز از اين موضوع سخن به ميان آمده است; از جمله مي توان به تورات، سفر «تكوين»، فصل دوم مراجعه كرد; مثلا، درباره خلقت آدم و حوّا آمده است: خداوند آدم را از خاك زمين خلق كرد و در بيني او از نقش حيات دميد و آدم موجودي زنده شد. خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آنجا كار كند و از آن نگه داري كند و خداوند به آدم دستور داد: مي تواني از ميوه هر درختي در باغ تناول كني، اما از درخت علم به حق و باطل نبايد تناول كنيد; چون وقتي از آن بخوري حتماً خواهي مرد. خداوند گفت: خوب نيست آدم تنها باشد; من يك يار مناسب براي او خلق مي كنم ... و خداوند او را خواب كرد يكي از دنده هاي او را برداشت و زن را آفريد.2
بنابراين، ماهيت تكويني مرد و زن (آدم و حوا) از نظر عهد عتيق متفاوت است. مرد (حضرت آدم) از خاك آفريده شد و زن (حضرت حوا) از دنده او. ثانياً، زمان خلقت زن تا پس از ورود آدم به بهشت و منع وي از درخت ممنوعه به تعويق افتاد و پيش از آن صحبت از نياز به خلقت زن مطرح نبود و خلقت زن مقدّمه اي براي گناه كردن آدم و هبوط وي از بهشت بود. به عبارت ديگر، به زن به عنوان ابزار و وسيله نگاه شده و موجودي طفيلي تلقّي گرديده است. اين موضوع را در ادامه همين مقال مورد توجه قرار داده و با ذكر روايتي از امام صادق(عليه السلام) به تبيين آن مي پردازيم.
جالب اينجاست كه وقتي به ادامه همين مطلب در سفر تكوين تورات توجه شود، حوّا را عامل اصلي انحراف و گناه حضرت آدم معرفي مي كند. به عبارت ديگر، زن عامل گناه و هبوط آدم تلقّي مي شود; زيرا حضرت حوّا اقرار مي كند كه مار مرا فريب داد و از آن درخت خوردم و به همسرم آدم(عليه السلام) نيز مقداري از آن را دادم.
ديدگاه هاي ارسطو تا دهه 1970 در ميان انديشمندان و صاحبان نظريه، مثل فرانسيس بيكن، دكارت، نيچه و روسو مورد توجه بود و از اين سال به بعد طرفداران نظريه برابرنگرانه به زنان تحت عنوان «نهضت اجتماعي زنان»3و به صورتي برنامه ريزي شده به مخالفت با پيشينيان پرداختند.
نكته قابل توجه اينكه علي رغم شكل گيري «نهضت اجتماعي زنان» با افزايش و تعميق مطالعات پزشكي رواني و اجتماعي، تفاوت هاي فراوان تري بين زن و مرد كشف شده است كه در دنياي قديم، براي محققان و انديشمندان رشته هاي گوناگون ناشناخته بودند. علاوه بر اين، در قديم، تفاوت هاي زن و مرد در چند موضوع خلاصه مي شد و در نهايت تفاوت عمده آن ها را در دو امر كلي «عقل» و «احساسات» مي دانستند، اما امروزه با پيشرفت و تخصصي تر شدن علوم و فناوري جديد، تفاوت هاي بيشتري بين زن و مرد از نظر ساختاري و كاركردي ادعا و گاهي آن ها را اثبات مي كنند و به گونه اي بر اين تفاوت در ساختار و كاركرد تصريح و تأكيد دارند كه برخي براي اين دو جنس دنياي جداگانه اي قايل مي شوند; مثلا، پروفسور ريك، كه سالياني دراز به تحقيق درباره مسائل زنان و مردان پرداخته، بر اين باور است كه دنياي مرد با دنياي زن به طور كلي فرق مي كند و مي گويد: اگر زن نمي تواند مانند مرد فكر كند يا عمل نمايد به اين دليل است كه دنياي آن ها با هم فرق مي كند4 و يا اريك فروم پس از بررسي تفاوت دنياي زن و مرد، مي گويد: زن و مرد مي توانند يكديگر را بفهمند و مكمّل يكديگر باشند، ولي هيچ گاه يكي نمي شوند و اين به علت تفاوت هايي است كه در وجود آن ها نهادينه شده است.5

اشتراك زنومرد در برخورداري از گوهر انساني

اولين پرسش در زمينه تفاوت زن و مرد اين است كه آيا زن و مرد از نظر ماهيت و اصل آفرينش تفاوتي دارند يا نه؟ آيا تفاوت زن و مرد ريشه در تفاوت آن ها در سرشت و طينت شان دارد؟ به عبارت ديگر، آيا آن ها داراي دو طينت و سرشت متفاوتند؟ شكي نيست كه پاسخ به اين سؤال نوع نگرش به زن و مرد را متفاوت خواهد كرد.
درباره خلقت زن و مرد، آيات متعددي وارد شده اند كه شايد مهم ترين و صريح ترين آيه اي كه بتوان به آن استناد كرد آيه اول سوره نساء باشد كه مي فرمايد: (يَا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن نَّفْس وَاحِدَة وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَاوَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا كَثِيراًوَنِسَاء... .)
قرآن پس از سفارش به تقوا داشتن از پرودگاري كه انسان را خلق كرده است، مي فرمايد: همان پروردگاري كه شما را از نفس واحدي آفريد و همسرش را نيز از همان نفس و ماهيت خلق كرد و از اين دو صنف، مردان و زنان فراواني پديد آمدند.
نكات مورد توجه در اين آيه شريفه:
1. اين آيه تصريح مي كند كه همه انسان ها، اعم از زن و مرد، از «يك نفس» آفريده شده اند. مرحوم طبرسي در اين باره مي فرمايد: مراد از «نفس» در آيه، به اجماع همه مفسّران آدم(عليه السلام)است.6
ادامه آيه نيز قرينه خوبي بر اين حقيقت است، كه فرمود: همسر آن «نفس» را از جنس او قرار داد و از آن دو نفر مردان و زنان فراواني را منتشر ساخت. فخر رازي نيز مي گويد: «اجمعَ المسلمونَ علي انَّ المراد بالنفسِ الواحدةِ هيهُنا هُوَ آدمُ الاّ اَنّه اَنَّثَ الوضعُ علي لفظِ النفس.»7
2. هرچند مصداق «نفس واحده» در اين آيه آدم(عليه السلام)است، ولي به كار بردن واژه «نفس» و انتساب خلقت همه انسان ها به آن «نفس» در واقع نكته مهم ديگري دربر دارد، و آن اينكه جمله افراد بشر، اعم از زن و مرد از يك ريشه و اصل سرچشمه مي گيرند و گوهر آفرينش آن ها به يك گوهر و يك نفس برمي گردد. به هر حال، همه افراد بشر از حضرت آدم سرچشمه مي گيرند و از همان طينتي كه خداوند آدم را آفريد ساير ابناي بشر را خلق كرد. چه زن و چه مرد، همگي از سرشت واحدي آفريده شده اند و همه را «بني آدم» مي گويند.
3. از ادامه آيه كه مي فرمايد: (وَ خَلقَ مِنها زوجَها)، استفاده مي شود كه همسر آدم از ماهيت و جنس خود اوست و هر دو از يك حقيقت برخوردارند. به عبارت ديگر، «مِن» در اين آيه، «نشويه» است، نه براي تبعيض; يعني جفت اين مرد از نوع خود او و همانند اوست.
4. در ادامه آيه مي فرمايد: (وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا كَثِيراً وَنِسَاء.) اين به روشني دلالت مي كند كه نسل انساني و ريشه همه آدميان به آدم و همسرش برمي گردد و آدميان، چه زن و چه مرد، از يك زن و مرد پديد آمده اند و در تكوّن و رشد و گسترش نسل انساني هر دو صنف زن و مرد نقش دارند. و بر فرض كه حضرت حوّا از ماهيتي ديگر و يا بخش خاصي از وجود حضرت آدم آفريده شده باشد، فرزندان آدم و حوا به يك امر مشترك بين آدم و حوا برمي گردند، نه آنكه فرزندان مؤنث از يك حقيقت به وجود آمده باشند و فرزندان مذكر از حقيقتي و جنسي ديگر.
بنابراين، اگر به توصيف آفرينش زن و مرد در قرآن مراجعه كنيم، درخواهيم يافت كه تفاوتي در ماهيت و سرشت زن و مرد وجود ندارد. قرآن آفرينش نخستين زن و مرد را در قالب يك داستان نقل مي كند; ابتدا خداوند به فرشتگان خبر مي دهد كه مي خواهد در زمين «خليفه» و جانشين قرار دهد،8 سپس چگونگي خلق انسان را بيان مي نمايد9 و پس از آنكه اسماء را به او مي آموزد، با او پيمان مي بندد; پيماني مبني بر دوري از اطاعت و بندگي  شيطان.10 آن گاه آدم و همسرش را در بهشت سكونت مي دهد و به او دستوراتي مي دهد.11
اندك توجه در اين آيات روشن مي كند كه در آفرينش زن و مرد هيچ تفاوت و تمايزي يافت نمي شود; زيرا سخن از بشر و انسان و يا آدم به عنوان نماد و نمونه و نماينده نوع انساني است.
سؤال: آيا زن از بخشي از وجود مرد آفريده نشده است؟
برخي با استناد به 3 آيه شريفه قرآن پنداشته اند: خداوند زن را از مرد آفريده، و اين نوعي نقص براي جنس زن است. اين سه آيه، كه در مضمون تقريباً مشتركند، عبارتند از: آيات 1 سوره نساء، 189 سوره اعراف و 6 سوره زمر.
اولين آيه مي فرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن نَّفْس وَاحِدَة وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالا كَثِيراً وَنِسَاء...); اي مردم بترسيد از پروردگارتان; آنكه شما را از يك تن بيافريد و از آن تن همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسيار پديد آورد. در اين آيه، «مِن» در «خلقَ مِنها زوجَها» را تبعيضيه گرفته اند.
در جواب، بايد گفت: در اين آيات خداند متعال مي فرمايد: انسان ها از نفس واحدي آفريده شده اند و همسران آن ها نيز از آن نفس آفريده شده اند. در واقع، مراد اين است كه همسران، همتاي و هم جنس آن ها هستند و از آن ها بيگانه نيستند; نه اينكه جزئي از آن ها باشند و يا از آن ها خلق شده باشند.
علّامه طباطبائي نيز در تفسير اين آيه مي فرمايد: ظاهر آيه (وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا) اين است كه همسري از نوع مرد آفريد و افراد انساني بازگشت به دو فرد همانند و مشابه دارند. واژه «مِن» در آيه، «نشويه» است; يعني منشأ چيزي را بيان مي كند. اين آيه مانند آيات ديگري است كه به آفرينش زن و مرد پرداخته اند; از قبيل: (وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً.) بنابراين، آنچه در برخي تفاسير ذكر شده كه مقصود آيه بيان اين نكته است كه زن از آدم مشتق شده و بعضي از آدم است، طبق برخي روايات، كه خداوند همسر آدم را از دنده او آفريد، سخني بدون دليل است و آيه بر اين مطلب دلالت ندارد.12
از امام صادق(عليه السلام) پرسيده شد: گروهي مي گويند: حوا از دنده چپ آدم آفريده شد. فرمود: خدا از اين نسبت پاك و منزّه است. آيا خداوند توان نداشت براي آدم همسري بيافريند كه از دنده او نباشد تا راهي براي سخن ملامتگران به دست ندهد كه بگويندآدم با خودش ازدواج كرد؟13 نتيجه اينكه قرآن در مقام بيان مشابهت زن و مرد در اصل و ريشه است و وحدت نوعي آن دو را بيان مي كند.

اشتراك زن و مرد در هدف غايي آفرينش

برخي ديگر با استناد به آيه 189 سوره اعراف گفته اند: زن طفيلي مرد است و براي مرد خلق شده; خداوند مي فرمايد: (هُوَالَّذِي خَلَقَكُم مِن نَّفْس وَاحِدَة وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا.)اينان مي پندارند كه در آفرينش انسان، جنس مذكر محور است و چون بقاي اين جنس، متوقّف بر وجود جنس مؤنث است، خداوند او را نيز آفريد. در واقع، زن آفريده شد تا مردان بمانند و به كمالاتي كه شايسته آنان است، برسند. زن به آن دليل مورد توجه قرار گرفته كه مقدّمه وجود مرد است و به عبارت ديگر، وجود طفيلي دارد.
در جواب، بايد گفت: اولا، اين آرامش يك طرفه نيست; بلكه هم براي مرد و هم براي زن چنين آرامشي وجود دارد; همان گونه كه در آيه 21 سوره روم مي فرمايد: (وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً.)اين آيه مودّت، دوستي و رحمت طرفيني را مطرح كرده و آن را از نشانه هاي پرودگار دانسته است.
ثانياً، واژه «زوج» به دو طرف (مؤنث و مذكر) اطلاق مي شود، به قرينه اينكه در آيات ديگر وقتي سخن از خلقت انسان از يك نفس به ميان مي آيد، مي فرمايد: (وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَها.) در واقع، واژه «زوج» در فرهنگ قرآن، هم به مرد اطلاق مي شود و هم به زن.
ثالثاً، آيه در مقام اين است كه به انسان بگويد: ما براي سود رساندن به انسان همانندهايي آفريديم و با استفاده از وسايل و ابزارهايي كه در اختيار او قرار مي دهيم آنان مي توانند با همراهي يكديگر، به توليد مثل و تكثير نسل اقدام نمايند و به خاطر اين نياز متقابل، كه در هر دو جنس مذكر و مؤنث است، هر يك ميل و كششي براي حركت به سوي ديگري دارد.
علّامه طباطبائي در الميزان مي فرمايد: معناي آيه (خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً) اين است كه براي سود رساندن به شما، از جنس خودتان هماننداني آفريد; چرا كه هر يك از زن و مرد به وسايلي از امر توليد مثل مجهّز است كه با همراهي جنس ديگر، كارش به ثمر مي رسد و با كار هر دو، توليد و تكثير نسل به انجام مي رسد. بر اين اساس، هر يك نقصي دارد و به قرين خود نيازمند است، و از مجموع اين دو، يك واحد تام حاصل مي شود. به خاطر همين نياز و نقص، هر كدام به سمت ديگري حركت مي كند و زماني كه وصلت حاصل گشت، آرام مي گيرد; زيرا هر ناقصي به كمال خود شائق است و هر نيازمندي به چيزي كه رفع نياز كند، ميل دارد. اين همانند ميل جنسي است كه در اين دو قرين نهاده شده است.14
رابعاً، قرينه ديگر كه مراد از (خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَها) يعني از جنس همان «نفس» همسرش را آفريده، آيات ديگري را مي توان ذكر كرد كه «مِن» در آن ها به كار رفته است. شبيه اين آيات كه «نفس» در آن ها به معناي «جنس» استعمال شده، يكي آيه 72 سوره نحل است: (وَاللّهُ جَعَلَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً) و ديگري آيه 164 سوره آل عمران كه مي فرمايد: (إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا مِّنْ أَنفُسِهِمْ) و سوم آيه 128 سوره توبه است كه مي فرمايد: (لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنفُسِكُمْ.)
بنابراين آيه مزبور و آيات شبيه آن نمي خواهند طفيلي بودن زن نسبت به مرد يا فرعي بودن او را بيان كنند و به عبارت ديگر، در صدد بيان فسلفه خلقت زن نيستند. بلكه از نوعي رابطه روحي و حياتي زن و مراد و وابستگي آنان به يكديگر خبر مي دهند.
خلاصه آنكه زن و مرد در ذات و جوهرشان تفاوتي وجود ندارد; يعني زنان و مردان در جوهره انسانيت و خميرمايه رشد و كمال، تفاوتي ندارند، بلكه زن و مرد دو فرد از يك نوع هستند. علّامه طباطبائي در اين زمينه مي فرمايد: مشاهده و تجربه حكم مي كند كه زن و مرد دو فرد از نوع واحد هستند; يعني دو فرد انساني; زيرا تمام آثاري كه در مردان آشكارند، در زنان نيز پيدايند. بروز آثار يك نوع نشان دهنده تحقق خارجي آن نوع است. بلي، ميان اين دو صنف در آثار مشترك، شدت و ضعف وجود دارد، اما اين تفاوت سبب بطلان حقيقت نوع در فرد نيست. از اينجا روشن مي شود كه كمالات فرعي، كه براي يك صنف ميسور است، براي صنف ديگر نيز دست يافتني است; همان گونه كه كمالات معنوي چنين هستند. زيباترين و جامع ترين سخني كه اين مطلب را بيان مي كند، اين آيه قرآن است: (أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِل مِّنكُم مِن ذَكَر أَوْ أُنثَي بَعْضُكُم مِن بَعْض.)15قرآن وقتي از استعدادها و توانمندي هاي انسان سخن مي گويد، آن ها را به صنف خاصي از مرد يا زن اختصاص نداده و همه جا از واژه «انسان»، «ناس» و واژه عام سخن استفاده كرده و هيچ استثنايي در حق زنان يا تفصيلي براي مردان قايل نشده است; همه را در جوهر انسانيت و توانمندي هاي انساني يكسان تلقّي مي كند. در اين زمينه، مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: 1. روح الهي;16 2. تسويه و تعديل در خلقت;17 3. ابزارهاي ادراكي;18 4. فطرت الهي;19 5. حمل امانت.20
همان گونه كه از آيات شريفه قرآن استفاده مي شود، در هيچ يك از اين موارد در زمينه توانمندي ها، تفاوتي بين زن و مرد قايل نشده است. بنابراين، اشتراك زن و مرد در گوهر ذات انساني و توانمندي هايي كه به آن ها اشاره شد، مستلزم اين است كه هر يك از زن و مرد از تمامي ويژگي هاي انساني كه در جنس ديگر وجود دارند برخوردار باشد و هر صفتي كه مرد ـ از آن حيث كه انسان است (نه از حيث مذكر بودن) ـ دارا باشد زن نيز دارد و هر صفتي كه زن ـ از آن حيث كه انسان است (نه از حيث مؤنث بودن) ـ دارا باشد مرد نيز دارد.
با توجه به آنچه بيان شد، زن و مرد در برخورداري از گوهر انساني مشترك، تفاوتي ندارند و داراي يك حقيقت و سرشت واحدند. با مراجعه به آيات و روايات خلقت انسان، مي توان اين نكات را استفاده كرد:
1. زن و مرد از يك نوعند.
2. انسانيت محور تقسيم زن و مرد است.
3. زن و مرد هر دو به طور مشترك از روح الهي برخوردارند.
4. آفرينش زنان و مردان و نسل حضرت آدم و حوا از يك جفت انساني صورت گرفته است.
5. از ويژگي هاي سرشتي مشترك مثل فطرت، خداشناسي، سازگاري با دين و معرفت خير و شر اخلاقي برخوردارند.
6. هر دو جنس زن و مرد به طور مشترك  مورد تكريم الهي قرار گرفته اند.
7. در استعدادها و قابليت ها، هر دو جنس زن و مرد از استعدادهاي مشتركي همچون استعداد كمال يابي، جاودانگي طلبي، معرفت طلبي، فضيليت خواهي، قرب به خدا، خلافت الهي، انحطاط و سقوط برخوردارند.

تفاوت زن و مرد در ادارك از منظر قرآن

براي اثبات تفاوت ادراكي زن و مرد، به آيه (أَوَ مَن يُنَشَّأُ فِي الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِين) (زخرف: 18) (آيا كسي ]را شريك خدا قرار مي دهند[ كه در زر و زيور پرورش يافته و در مجادله بيانش روشن نيست)استدلال شده است.اين يكي ازآياتي است كه درباره ميل و علاقه شديد زن به زينت مورد استدلال و بحث واقع شده.
علّامه طباطبائي در تفسير اين آيه، مي نويسد: خداوند متعال اين دو صفت (پرورش در زينت و عدم توانايي بر استدلال و محاجّه) را براي زن ذكر كرده; زيرا جنس زن طبيعتاً از احساسات و عواطف سرشاري برخوردار و نيروي تعقّل او در قياس با مرد ضعيف تر است و جنس مرد به عكس اين است. از روشن ترين نشانه هاي عواطف سرشار زن، ميل و گرايش او به زيور و زينت و عدم توانايي و ضعف او در مقام بيان دليل و حجّت است كه مبتني بر نيروي عقلاني است.21
وي از اين آيه وابستگي زياد زن به زيور و زينت را استفاده مي كند و همين را نشانه فزوني عواطف و احساسات در زنان مي داند. او ويژگي اصلي زنان را برخورداري از عواطف و احساسات سرشار و ضعف تعقّل در مقايسه با مرد دانسته و بر اين باور است كه دو صفت در زنان مظهر اين ويژگي هستند: نخست علاقه شديد به زيور و زينت كه از جمله (أَوَ مَن يُنَشَّأُ فِي الْحِلْيَةِ)استفاده مي شود و دوم عدم توانايي بر بيان مقصود خويش در استدلال و برهان كه جمله (وَ هُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِين) بر آن دلالت دارد. وي علت ويژگي دوم را چنين بيان مي كند: «استدلال و برهان نيازمند نيروي عقلاني زياد است كه زنان در مقايسه با مردان، در اين امر ضعيف ترند.»
زن نمي تواند مكنونات خويش ر ا در منازعه ها و مجادله ها بيان و اظهار كند. نه اينكه زن توان احتجاج ندارد يا نيروي استدلالش كم است، بلكه زن منطق و استدلال را به كار مي گيرد، اما قدرت اظهار ندارد. آنچه باعث مي شود زنان نتوانند مكنونات خود را در مقام استدلال و محاجّه بيان كنند و مانع حرف زدن آن ها مي شود، شدت احساسات و عواطف آنان است. احساسات و عواطف شديد زن از ادامه سخن گفتن وي مانع مي شوند. زن با شروع به سخن در مجادله، شديداً دچار احساس شده، گريه مي كند يا سخن در گلويش مي ماند و توان بيان آن را ندارد. بنابراين، با اين تفسير و معنا هماهنگي خوبي بين جمله صدر (أَوَ مَن يُنَشَّأُ فِي الْحِلْيَةِ) و جمله ذيل (وَ هُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِين) برقرار مي شود. در اين صورت، معناي آيه اين است كه شما كساني را شريك خداوند مي پنداريد كه از احساسات و عواطف زيادي برخوردارند و قادر بر بيان مكنونات و مطالب خويش نيستند. اگر «خصام» به معناي «پيكار» باشد، معنا چنين مي شود كه شما كساني را شريك خدا قرار مي دهيد كه داراي احساسات و عواطف شديد هستند، در جنگ و كشمكش هم نمي توانند شركت كنند; چرا كه عاطفه و احساسات زياد با كشتن و دعوا كردن، كه لازمه نزاع است، سازگار نيست.
در نتيجه مي توان گفت:
الف. زنان عواطف و احساسات بيشتري در مقايسه با مردان دارند.
ب. در نزاع هاي لفظي و فيزيكي ضعيف هستند كه اين از عواطف و احساسات بيشتر آنان ناشي شده است.
2. براي استدلال به فزوني درك عقلاني مردان، بسياري از مفسّران به آيه (الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَي النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْض وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ)(نساء: 34)، كه بيانگر نقش مديريتي مرد در خانواده است، تمسّك كرده اند. با توجه به اينكه انجام نقش مديريتي در خانواده نيازمند نگرشي منطقي و خردمندانه به قضايا در امور زندگي است، گذاشتن چنين مسئوليتي در كانون خانواده بر عهده مرد، از رجحان نوع مردان در برخورداري از اين نگرش حكايت مي كند.
خلاصه آنكه مفسّران زيادي جمله (بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْض)را، كه بر وجود تفاوت بين زن و مرد دلالت مي كند، بر همين نكته حمل نموده اند. با تكيه بر تحليل حكم مديريت مردان در خانواده، مي توان گفت: از ديدگاه قرآن، بين زن و مرد نوعي تفاوت ادراكي وجود دارد.
در تبيين منشأ اين اختلاف، برخي اصرار دارند كه اين تفاوت از ضعف و كاستي در قدرت ادراكي زنان ناشي مي شود و برخي عوامل ديگري را در آن مؤثر مي دانند.
آيت الله مصباح اين تبيين را مي پذيرند كه تسلّط بر خود، ضبط و مهار عواطف و احساسات، شرط اول تفكر صحيح و سنجش و داوري درست است و زن در اين زمينه آسيب پذيرتر و ناتوان تر است; زيرا شدت عاطفه در زنان مانعي جدّي از نگرش عقلاني به مسئله است، اما مرد چون عواطف ضعيف تري دارد، با سهولت بيشتري مي تواند بر خود تسلّط يابد و با فرو نشاندن گرد و غباري كه عواطف و احساسات برمي انگيزند، به روشني و وضوح واقعيات را ببيند و از سر واقع بيني حكم و داوري كند. به تعبير ديگر، تفكر واقع بينانه و ژرف نگرانه و درست فقط در فضاي خالي از عواطف و احساسات روي مي نمايد. بنابراين، پيش از هر كار، بايد اين عوامل مزاحم را از صحنه خارج كرد. در زن، اين طرد و اخراج با دشواري بسيار صورت مي پذيرد و در مرد، با صعوبت كمتر. اينكه قدرت تعقّل در مرد بيشتر است ناشي از قوّت خود مرد نيست، بلكه معلول صفت دشمنان تعقّل در اوست.22
در واقع، مي توان گفت: قدرت تعقّل در هر دو جنس  وجود دارد، ولي در مرد به لحاظ اينكه مانع كمتر مي باشد، اقتضاي تعقّل بيشتر است. مطالب به دست آمده در علوم جديد نيز اين توجيه را تأييد مي كنند. اين علوم عوامل متعددي را در تفاوت ادراك مؤثر مي دانند. از جمله اين عوامل، علاقه و رغبت هاي شخص ادراك كننده است.23
گرايش قوي تر زنان به امور  عاطفي و احساس سبب مي شود از ميان محرّك هاي گوناگون، كه در برابرشان ايجاد مي شود و پديده ادراك در واقع پاسخ گويي به آن محرّك هاست، به محرّكي پاسخ گويند كه تناسب و سنخيت بيشتري با روح حساس و عاطفي شان دارد. در نتيجه، عاطفي بودن جنس مؤنث موجب مي گردد كانون توجه وي به امور مناسب و همسو با عواطف جلب گردد، در حالي كه مردان كمتر عاطفي اند و تأثيرگذاري اين عامل در آنان ضعيف تر است. تأثير اين تفاوت، گوناگوني ادراك مرد و زن را در پي دارد.

بررسي تفاوت زن و مرد در روان شناسي

حال كه پذيرفتيم تفاوت زن و مرد ناشي از تفاوت در حقيقت و سرشت آن ها نيست و از يك گوهر انساني مشترك برخوردارند، تفاوت هاي متعدد زن و مرد در ابعاد گوناگون جسماني، عاطفي و شناختي چگونه توجيه مي شوند؟ اين تفاوت ها مورد باور و تأكيد همه دانشمندان در رشته هاي گوناگون و از جمله روان شناسان مي باشند. حتي اين تفاوت ها را در تك تك سلوهاي بدني زن و مرد جاري و ساري مي دانند; مثلا، الكسيس كارل، فيزيولوژيست و پزشك مشهور، مي گويد: «اختلاف زن و مرد تنها به شكل ظاهري آن ها نيست، بلكه عميق تر است، كه از تأثير مواد مترشّحه غدد تناسلي در خون ناشي مي شود، به طوري كه تك تك سلول هاي بدن، به ويژه سلول هاي سيستم عصبي زن و مرد، نشانه جنسي بر روي خود دارند.»24
زيست شناسان بر اين عقيده‌اند كه زن و مرد تفاوت هاي بنيادي دارند. تفاوت هاي آن ها در درجه اول، ارثي مي باشند، نه محيطي. آن ها معتقدند: هر سلول بدن زن با هر سلول بدن مرد تفاوت دارد.25

   الف. تفاوت هاي فيزيولوژيك

در زمينه تفاوت هاي تنكردي و جسماني زن و مرد، سخن بسيار است. پزشكان، فيزيولوژيست ها و زيست شناسان تحقيقات فراواني در اين زمنيه داشته و براي هر يك از دو جنس، مقياس ها و هنجارهاي معيّن و مشخصي به دست داده اند. در اين تمايزات و تفاوت ها، از دستگاه تناسلي و توليد مثل (كه اساسي ترين تفاوت جسماني بين زن و مرد است) گرفته تا طول عمر هر يك از دو جنس و دستگاه هاي عصبي، گوارشي، استخوان بندي و تنفس و خون مورد توجه و تحقيقات موشكافانه بسياري متخصصان اين رشته قرار گرفته اند. روان شناسان از جمله روان شناسان رشد با تكيه بر همين مباني و يافته هاي زيستي انسان و تفاوت ها و تمايزات زن و مرد، به تأثير اين تفاوت ها بر رفتار انسان و به تفسير تفاوت هاي رفتار عاطفي و شناختي زن و مرد پرداخته اند. در اينجا، فقط به نمونه هايي از گفته ها و يافته هاي فيزيولوژيست ها اشاره مي شود:
1. پيچيده تر بودن دستگاه تناسلي زن نسبت به مرد، تحوّلات هورموني و تغييرات آن در هر ماه در طول عمر زن، مسائلي همچون قاعدگي، آبستني، زايمان، شيردهي، يائسگي را پديد مي آورد و بر جسم و روان و كار و رفتار زن تأثير مي گذارد.26
2. هورمون ها، ميزان و نوع ترشّح آن ها در سوخت و ساز مواد مصرف شده توسط انسان، رشد اندام هاي گوناگون انسان، ايجاد حالت هاي هيجاني همانند پرخاشگري و حالت تهاجمي، مقاومت فرد در برابر ميكروب ها، فعاليت جنسي و ديگر ابعاد جسماني و نيز رفتاري و رواني هر يك از جنس زن و مرد تأثيرگذارند و تفاوت هاي بين زن و مرد را نمايان تر مي كنند.
3. بر اساس آمارها، طول عمر زنان 4، 7، 8 و 10 سال بيش از مردان است و به طور متوسط، آنان حدود 7 سال بيشتر از مردان زندگي مي كنند.27
4. در جهت شناخت فيزيولوژي زن و مرد، يافته ها و هنجارهاي طبيعي آزمايشگاهي قابل توجهي وجود دارند. اندازه متوسط برخي از ويژگي هاي خوني و هورموني در زن و مرد متفاوت است، به گونه اي كه مشاهده آنچه در بدن مرد طبيعي مي نمايد، در پلاسماي خون يا ادرار زن ـ مثلا ـ هشداردهنده است و مي تواند نشانه نوعي اختلال يا بيماري باشد.28
5. از نظر مغز و اعصاب نيز بين مغز زن و مرد تفاوت هايي قابل توجه وجود دارند. درباره اين تفاوت ها به لحاظ سلولي، حجم و اندازه، تعامل با هورمون هاي بدن و كاركردها، بررسي هاي دقيق زيادي صورت گرفته اند.
6. از نظر استخوان بندي نيز بين زن و مرد تفاوت هاي زيادي بيان شده اند، به گونه اي كه در پزشكي قانوني، از اين تفاوت ها به جنسيت فرد پي مي برند; مثلا، گفته اند: استخوان هاي جمجمه و لگن از نظر جنسيت، بيشترين تفاوت ها را دارند، به گونه اي كه از 90 درصد افراد، تنها با بررسي جمجمه و لگن، مي توان جنسيت آن ها را مشخص كرد.29
7. همين سان، در ديگر ابعاد جسماني همچون دستگاه ادراري، قلب و ريه و ديگر اندام هاي انسان نيز به تفاوت هاي بين دو جنس تصريح شده و از سوي محققان و دانشمندان و بخصوص فيزيولوژيست ها تحقيقات و بررسي هايي صورت گرفته اند.

   ب. تفاوت در توانايي هاي شناختي

روان شناسان وقتي از توانايي هاي ذهني و شناختي انسان سخن مي گويند، به سراغ مفهوم «هوش» و كاركردهاي آن مي روند و به آنچه در ظاهر ادراكات آدمي، حاصل سازواره بدن، به ويژه فعاليت مغز و قشر آن است، «هوش» مي گويند. هوش را مي توان بخشي از فعاليت هاي نفس آدمي دانست كه از مرحله احساس تا مرحله فعل نمود دارد. هوش قسمتي از شخصيت و عالم مشترك فكر، عقل، معلومات و دانستني هاست و در واكنش هاي طبيعي اعمال عادي و كارهاي ارادي نقش دارد. انسان هوشمند احساس، درك و حافظه برتري دارد و روابط بين اشيا را بهتر درمي يابد واكنش هاي وي بجا و متناسب هستند و در مقابل هيجانات، انفعالات و عواطف، دقيق تر، ظريف تر و مؤثرتر عمل مي كند.30
برخي هوش را تركيبي از استعداد عددي (روابط و مسائل رياضي)، آمادگي رواني ـ كلامي (حضور ذهن و كاربرد هر سخن در جاي خود)، درك معاني (نقلي، عقلي، فلسفي و علمي)، حافظه، استدلال، فهم روابط فضايي و سرعت ادراك دانسته اند. بعضي نيز تعاريف ديگري از آن ارائه داده اند.
هوش به دو نوع «نظري» و «عملي» تقسيم مي شود. «هوش نظري» براي شناخت روابط و واقعيت ها به كار مي رود و در ميان نوابغ و فلاسفه و هنرمندان به صورت نمايان ديده مي شود. «هوش عملي» شناخت محيط زندگي و سازگاري آن است.

رابطه هوش با جنسيت

از جمله مسائلي كه هميشه مورد توجه روان شناسان بوده، اين است كه آيا هوش با جنسيت ارتباط دارد؟ در صورت ارتباط، ميزان هوش در كدام يك از دو جنس بيشتر است؟ با آنكه تحقيقات كمّي و كيفي زيادي در اين باره صورت گرفته، ولي به لحاظ پيچيدگي موضوع، پاسخ قطعي حاصل نشده و نتيجه بررسي ها از حد فرضيه فراتر نرفته است. در زمينه رابطه بين هوش و جنسيت، سه نظريه وجود دارند:

   1. عدم تفاوت هوش بين زن و مرد

در اين ديدگاه، ادعا شده كه بهره هوشي كلي زنان و مردان تا حد زيادي مشابه و يكسان است. از تفاوت اندك برتري هوشي پسران بر دختران نيز مي توان چشم پوشيد; زيرا اين تفاوت از شرايط محيطي و عوامل اجتماعي ناشي مي شود.31

   2. فقدان رشد عقلي در زنان

برخي در زمينه كاستي مغز و توان هوشي زن، به افراط گراييده و گفته اند. «زنان مغز ندارند; اگر سر كوچكشان را پر كنيم، از كار مي افتد. شناخت هاي فكري براي زن به بهاي از دست دادن ويژگي هاي زنانه ارزشمند پديد مي آيد. زنان با هوش نازا هستند و همه ناظران تأييد مي كنند كه زنان با هوش صفات و حالات مردانه دارند.»32
عدم رشد عقلي در برخي انديشه ها، از بزرگ ترين نقطه ضعف هاي شخصيت زن به حساب آمده است; امري كه به نااستواري و غيرقابل اعتماد بودن شخصيت وي مي انجامد و سبب مي شود دير يا زود نتواند معنويات و كمالاتي را كه به دست مي آورد، نگاه دارد و در اثر دخالت هاي عاطفي، عقل از مسير خودش انحراف يابد.33
از نظر دكتر پل زوليوس موبيئوس، ناتواني ذهني يا ضعف فكر زن نه فقط واقعيت، بلكه ضرورت است و نه تنها مواهب فكري زن از مرد كمتر است، بلكه آن ها را بسيار سريع تر از دست مي دهد. سر زن كوچك تر از سر مرد است و سر كوچك به طور طبيعي مغز كوچك را در خود جاي مي دهد. ضعف فكري او را از استدلال دور مي كند.34
در نظر اگوست كنت، «مرد براي انديشيدن ساخته شده است و زن براي دوست داشتن.»35
از نظر روسو، تقريباً تمام دخترها خواندن و نوشتن را با اكراه مي آموزند، اما كاربرد سوزن را هميشه داوطلبانه ياد مي گيرند. هيچ هنري را نه دوست دارند و نه ياد مي گيرند و هيچ نبوغي هم ندارند.36
از ديدگاه پرودون، زن حد وسط ميان مرد و دنياي حيواني است و به خودي خود، علت وجودي ندارد. او زماني كه هوش خود را به كار گيرد، زشت و ديوانه مي شود.37
پل بروكا مي گويد: نبايد از نظر دور داشت كه زن به طور متوسط، كم عقل تر و كم هوش تر از مرد است، و ممكن است درباره اين تفاوت مبالغه شده باشد، اما در هر حال تفاوتي واقعي است. بنابراين، مي توان فرض كرد كه كوچكي مغز زن در عين حال، تابع كهتري جسماني و كهتري فكري اوست.38
ژرژ ساند، كه خود زن است، زن را به طور ذاتي احمق مي داند، و لامند آن را مجسمه زنده حماقت به حساب مي آورد.39
ايپوليت تن مي گويد: اگر استدلال، انديشه و هوش را در اختيار زن بگذاريم مثل آن است كه چاقويي را به دست بچه بدهيم.40

3. تفاوت در توانمندي هاي هوشي

اين ديدگاه عامل جنسيت را در توانمندي هاي هوشي مؤثر مي داند و به امتيازات نسبي و برتر هريك از دو جنس در عوامل هوشي اشاره مي كند و آن ها را ناشي از عوامل زيستي و هورموني و مسائل وراثتي و امور طبيعي مانند ديگر تفاوت هاي موجود بين زن و مرد مي انگارد و ضمن آنكه محيط و عوامل اجتماعي و فرهنگي را در بروز استعدادها مؤثر مي شمارد، بر نقش مسائل فيزيولوژي، به ويژه هورموني، تأكيد ميورزد. در اين زمينه از نتايج برخي تحقيقات نيز كمك گرفته اند:
الف. جمجمه زنان و كودكان نازك تر از مردان است و حجمي حدود 10 درصد كمتر از جمجمه مردان دارد. اندازه مغز زنان كوچك تر و وزن آن سبك تر است. در عين حال، اگر از ارتباط بين اندازه مغز و هوش سؤال شود، با يافته هاي كنوني نمي توان پاسخ قطعي داد، هرچند گفته شده: ضريب همبستگي بين حجم مغز و بهره هوشي بين10تا30درصداست.41
ب. بر اساس يك فرضيه، ميزان هوش بر اثر ساختمان سلولي و شيميايي مغز افراد متفاوت است. تحقيقات نيز نشان داده اند كه لايه خارجي مغز نقش مهمي را در هيجان آدمي بر عهده دارد و چون در اين پديده رواني، زن و مرد متفاوتند و هيجانات در زن نمود بيشتري نشان مي دهند، مي توان دريافت كه دو جنس از اين نظر، تفاوت هايي دارند. بدين سان، برخي از تفاوت هاي دروني مغز بين دو جنس آشكار مي شوند و اگر توجه شود ميزان هوش با چين خوردگي هاي سطح خارجي مغز مرتبط است و نقش جنسيتي را نمي توان در آن ناديده گرفت.42
ج. درباره توانايي ها و مهارت هاي كلامي نيز باور غالب آن است كه دختران برتري اندكي بر پسران در اين زمينه دارند.43 در مرحله كودكي، دختران از پسران نسبت به تعداد يادگيري نخستين كلمات و ساختن جمله ها و اداي رسا و روشن آن ها، ميزان استفاده از كلمات، حفظ خزانه لغات، خواندن و خلّاقيت كلامي، نوشتن و هجّي كردن و نكات گرامري برتر به نظر مي رسند. آزمون هاي مربوط به كاربرد زبان و مهارت هاي كلامي اين مطلب را تأييد مي كنند.44
مخفي نماند گروهي نيز با توجه به تحقيقات اخير نظر داده اند كه تفاوت در توانايي هاي كلامي بين دختران و پسران در مقايسه با سه دهه گذشته كمتر شده است. از اين مطلب، مي توان نتيجه گرفت كه ممكن است اين تفاوت از عوامل محيطي و زمينه هاي فرهنگي ناشي شود.
اين نكته مهم نيز قابل توجه است كه برتري زنان در توانايي هاي كلامي از حد سيّالي كلام فراتر نمي رود و در درك كلامي و استدلال به آن (مانند قياس كردن) دختران بر پسران برتري ندارند. در آزمون هاي غيركلامي، تفاوت چشمگيري ميان دختر و پسر بروز مي يابد. اين تفاوت همواره (بجز آزمون رمزنويسي) به نفع پسرهاست.45
د. در تفاوت زن و مرد در هوش كلي، گفته شده: گرچه برخي نمره هوش بهر زنان و مردان را تا حد زيادي مشابه دانسته و گفته اند: شواهد مبني بر اينكه از نظر هوش كلي، يكي از دو جنس بر ديگري برتري داشته باشد، يافت نشده است و نابرابري هاي خاصي در بعضي از عوامل، يكديگر را خنثا و تعديل مي كنند، اما پيداست كه بعضي از استعدادهاي خاص در يكي از دو جنس قوي تر و رشد يافته تر از ديگري است.46
«هوش كلي» همان عوامل هوش است كه از مجموعه آزمون هاي كلامي و غير كلامي به دست مي آيد و توانايي عددي، رواني، كلامي، حافظه، استدلال، درك روابط فضايي و سرعت ادراك را شامل مي شود.47
پسران به طور نسبي در تجسّم فضايي، استعدادمكانيكي،استدلال هاي رياضي و منطقي بر دختران برتري دارند. برتري دختران نيز بر اساس گزارش ها در عوامل زيباشناسي (اشكال، رنگ ها، تصاوير)، توانايي هاي كلامي (تعريف كلمات) مهارت هاي يدي (دكمه كردن، نخ كردن) مورد تأييد است.48
با توجه به اين اظهارنظرها و اين مطلب كه تفاوت هاي فردي در هوش آشكارند و اشخاص گوناگون بهره هاي هوشي متفاوت دارند، برخي در تصوّر و تصوير كردن قوي هستند و استعداد بعضي براي يادگيري زبان زياد است; همچنين دسته اي از افراد حافظه قوي دارند و مي توانند واقعيت هاي مرتبط به همه چيز را در نظر بگيرند. نيز هوش تحت تأثير عامل وراثت است و ژن هاي متعدد به ميزان زياد، آن را مشخص مي كنند. حتي گفته شده است: هورمون هاي فرد در آغاز، رشد هوش را آسان مي سازند و تجويز آندروژن ها به افرادي كه از نظر وراثت ماده اند، بهره هوشي آن ها را به ميزان قابل توجهي از بهره هوشي ميانگين افراد ماده طبيعي بالا مي برد. اين موضوع ما را به اين گفته ديويد وكسلر نزديك مي كند كه گفته است «يافته هاي ما نويد همان چيزي است كه شاعران و داستان نويسان غالباً ادعا كرده اند و مردم عامي مدت هاست معتقدند، و آن اين است كه مردها نه تنها رفتاري متفاوت با زنان دارند، بلكه به صورتي متفاوت مي انديشند.»49

تفاوت توانايي هاي شناختي در طبقه بندي بلوم

به دليل آنكه توانايي هاي عقلي به مقدار زيادي با توانايي هاي شناختي مربوط مي شوند و زنان و مردان در توانايي هاي شناختي با يكديگر متفاوتند، براي تبيين، بجاست بيشتر اين موضوع با تأكيد بر طبقه بندي شناختي بلوم مورد توجه قرار گيرد.
بلوم اهداف تعليم و تربيت و يادگيري را به سه حيطه «شناختي»، «عاطفي» و «عملكردي» تقسيم كرد. حيطه شناختي را نيز به شش طبقه تقسيم نمود كه عبارتند از:
الف. دانش: شامل يادآوري (بازخواني بازشناسي) امور جزئي و كلي كه اين سطح مربوط به حافظه است. تحقيقات نشان مي دهند كه زنان از حافظه قديمي قدرتمندي برخوردارند و حافظه آنان دقيق و سريع است. خانم ها تمام جزئيات و ظرايف را درك مي كنند و از هر 100 محرّك، 90 محرّك را دريافت مي كنند و به حافظه مي سپارند، در حالي كه تعداد محرّك هايي كه مردان دريافت مي كنند كمتر است. از اين رو، دختران در دروس حفظ كردني قوي تر و موفق تر از پسران هستند و پسران در دروس رياضي قوي ترند.
ب. فهم: درك مطالب به گونه اي كه هدف اصلي مطلب موردنظر را بيابند و بفهمند، فهم است. از عوامل مؤثر در فهم بهتر، دانش، گذراندن تحصيلات دانشگاهي، سن و سال و موقعيت هاي طبيعي مناسب است. زنان در مقايسه با مردان، از نظر فهم سرعت كمتري دارند و شايد علت اينكه عمدتاً افراد برتر كنكور آقايان هستند، همين سرعت آنان در فهم است.
ج. به كاربستن: نسبت به فهم سطحي، به كار بستن پيچيده تر است و فرد بايد در اين قسمت، مفاهيم انتزاعي را در در زمينه هاي عيني به كار برد. به دليل آنكه زنان تفكر انتزاعي گسترده تري نسبت به مردان دارند و اجراي اين تفكر بسيار ريز و جزئي است و مردان كليات هر موضوعي را درك مي كنند، مردان به وقت كمتري براي پردازش نياز دارند. به همين دليل، سرعت تصميم گير آن ها سريع تر است. به هر حال، مردان به خاطر سرعت در پردازش اطلاعات و درك كلي مطالب، از سرعت بيشتري در كاربرد (به كار بستن) برخوردار هستند، ولي سرعت زنان در اين زمينه كمتر و دقتشان بيشتر است.
د. تحليل يا تجزيه: در اين مرحله، فرد يك مطلب را شكسته و به اجزاي كوچك يا عناصر تشكيل دهنده آن تقسيم مي كند. اين مرحله نياز به تمركز زياد دارد; زيرا هر جزئي بايد به نحوي منطقي با كل در ارتباط باشد. در مرحله «تجزيه و تحليل»، در نگاه اول به نظر مي رسد مردان از ديدگاه متمركز برخوردار بوده، قوي تر از زنان باشند; زيرا زنان جزئي نگرند، اما در فرايند تحليل، كارشناسان بر اين باورند كه مطالعه جزئيات بدون در نظر گرفتن رابطه آن ها با همديگر و با كل، موجب پريشاني فكر خواهد شد، در حالي كه مطالعه از كل به جزء قدرت تجزيه و تحليل را افزايش مي دهد. بنابراين، شايد بتوان گفت: در اين مورد زنان از مردان قوي ترند; زيرا زنان هوشياري با حواس باز دارند و مردان هوشياري با حواس متمركز و از اين رو، كمتر قادر به ايجاد تناسب اجزاي يك كل هستند.
هـ . تركيب: عناصر و اجزاي يك كل يكپارچه را كنار هم گذاشتن و طرح جديدي توليد كردن تركيب است; همان فعاليت ذهني كه به آفرينندگي يا «خلّاقيت» معروف است. قدرت خلّاق زنان به طور قابل ملاحظه اي ضعيف تر و محدودتر از مردان است. توجه به محيط آموزشي و شيوه زندگي و فرهنگ حاكم بر جامعه در بروز خلّاقيت نقش دارند. خلّاقيت مردان بيش از زنان است و در اين زمينه، مردان استعداد ذاتي دارند. حتي در خلّاقيت هاي ادبي نيز مردان درخشان تر از زنان هستند.
و. ارزشيابي: اين، مرحله داوري نتيجه گيري و قضاوت است. به دليل آنكه زنان تفكر جزئي گرا دارند، در مرحله ارزشيابي موفقيت كمتري نسبت به مردان دارند. آن ها براي استنتاج به سرعت انتقال و اطلاعات نياز دارند، و چون در اين زمينه دچار نقص و مشكل هستند، در نتيجه گيري نيز با مشكل مواجه خواهند شد. زنان در جزئيات زندگي فرو مي روند و به آن ها بها مي دهند و كمتر به مرحله تفكر فيلسوفانه مي رسند.

نتيجه‌گيري

در يك جمع بندي كلي مي توان گفت: در ماهيت و سرشت وجودي تفاوتي بين زن و مرد وجود ندارد و هر دو از گوهر انساني مشتركي برخوردار هستند. همچنين زن و مرد در هدف غايي آفرينش، اشتراك دارند نه آنكه يك جنس محور اصلي هستي باشد و جنس ديگر فرعي و يا طفيلي و هيچ كدام مقدّمه وجود ديگري نيست. هرچند با استناد به برخي متون ديني مي توان گفت: زنان عواطف و احساسات بيشتري در مقايسه با مردان دارند و ثانياً، از آنجا كه نقش مديريت در خانواده نيازمند اِعمال و نگرش منطقي و خردمندانه نسبت به قضايا در زندگي است، گذاشتن مسئوليت مديريت خانواده به عهده مرد نشانه رجحان نوع مردان در برخورداري از اين نگرش است. و در نتيجه مي توان به نوعي تفاوت ادراكي بين زن و مرد قائل شد. و البته اين تفاوت ناشي از قوّت خود مرد نيست بلكه معلول صفت تعقل در اوست. به عبارت ديگر، در هر دو قدرت تعقل وجود دارد ولي در مرد مانع ها كمتر است و اقتضاي تعقل بيشتر است. در روان شناسي نيز اين تفاوت را مي توان با مراجعه به توانايي هاي شناختي كه بلوم مطرح كرده است مورد تأييد و تأكيد قرار داد.

پي‌نوشت‌ها

1ـ مرتضي مطهّري، نظام حقوق زن در اسلام، تهران، صدرا، ص 175.
2ـ ثريا مكنون و مريم صانع پور، بررسي تاريخ منزلت زن از ديدگاه اسلام و تطبيق الگوي صدر اسلام با جامعه كنوني، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1374، ص 21 به نقل از: تورات.
3. Femanism.
4و5ـ مرتضي مطهري، پيشين، ص 181.
6ـ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج 3، ص 8.
7ـ فخر رازي، تفسير كبير، ج 4، ص 160.
8ـ بقره: 30.
9ـ حجر: 28ـ31.
10ـ يس: 6.
11ـ بقره: 34 و 35.
12ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، الميزان، قم، جامعه مدرسين، ج 4، ص 136.
13ـ شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعه، انتشارات آل البيت، ج 30، ص 352.
14ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، قم، دارالكتب الاسلاميه ج 16، ص 173.
15ـ همان، ج 4، ص 89.
16ـ «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين» (حجر: 28)
17ـ «لقد خلقنا الانسان في احسن التقويم.»
18ـ «هوالذي انشألكم السمع  و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون.» (مؤمنون: 78)
19ـ «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرة التي فطر الناس عليها» (روم: 30)
20ـ «انا عرضنا الامانة علي السموات  و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفق منها فحملها الانسان.» (احزاب: 72)
21ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 18، ص 90.
22ـ محمّدتقي مصباح، معارف قرآن، بخش حقوق، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، 1378، ص 92و93.
23ـ استيفن پي رابينز، مديريت رفتار سازماني، ج 1، ص 203 و 204.
24ـ الكسيس كارل، انسان موجود ناشناخته، ترجمه پ، ص 100.
25ـ سيامك خدارحيمي و ديگران، روان شناسي زن، انتشارات مردمك، 1377، ص 4.
26ـ آسيموف آيزاك، اسرار مغز آدمي، ترجمه محمود بهزاد، تهران، علمي و فرهنگي، 1372، ص 118.
27ـ سيدهادي حسيني، كتاب زن، تهران، اميركبير، 1381، ص 107.
28ـ همان، ص 126.
29ـ گان كريستين، استخوان شناسي و مفصل شناسي، ترجمه صوفيا نقدي، انتشارات نخل، 1375، ص 4.
30ـ جمعي از مؤلفان، شناخت و سنجش هوش و استعداد تحصيلي، انتشارات دكتر فاطمي، 1361، ص 7.
31ـ پيره روژه، روان شناسي اختلافي زن و مرد، ترجمه حسين سروري، انتشارات جانزاده، 1370، ص 107.
3232و33ـ سيدهادي حسيني، پيشين، ص 216.
33
34ـ گري بنوات، زنان از ديد مردان، ترجمه محمّدجعفر پوينده، تهران، جام، 1377، ص 98.
35ـ همان، ص 81.
36ـ همان، ص 76.
37ـ سيد هادي حسيني، پيشين.
3838،39و40ـ همان، ص 217.
39
40
41ـ كالات جيمز، روان شناسي فيزيولوژيك، ترجمه اسماعيل بيابان گرد، انتشارات دانشگاه شاهد، ص 48.
42ـ جمعي از مؤلفان، شناخت و سنجش هوش و استعداد تحصيلي، 1361، ص 15.
43ـ پيره روژه، روان شناسي اختلافي زن و مرد، ترجمه حسين سروري، ص 50.
44ـ سيدهادي حسيني، پيشين، ص 230.
45ـ سيامك خدارحيمي، روان شناسي زنان، انتشارات مردمك، 1377، ص 140.
46ـ پيره روژه، روان شناسي اختلاف زن و مرد، ص 104.
47ـ ال. مان نرمال، اصول روان شناسي، ترجمه و اقتباس محمود ساعتچي، چ سيزدهم، تهران، اميركبير، 1375، ج 1، ص 261.
48ـ پيره روژه، روان شناسي اختلافي زن و مرد، ص 49.
49ـ سيدهادي حسيني، كتاب زن، ص 235 به نقل از: آيا به راستي مردان از زنان برترند.

 
دوشنبه 10 مهر 1391  3:47 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

آرایش و آراستگی از دیدگاه اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

دوشنبه 10 مهر 1391  3:47 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زن و خرد ورزان و خردورزي

زن و خرد ورزان و خردورزي

آيت اللّه عبدالله جوادي آملي

يكي از ويژگي‏هاي انسان عقل است همه انسان‏ها داراي عقل هستند و همگي دعوت به تعقّل شدند از اين رو در قرآن كريم، ارزش انسان به تعقّل او است در غير اين صورت او از بدترين جنبندگان خواهد بود.
آيا از نظر فيلسوفان و تفكر فلسفي زن و مرد برابرند يا با هم متفاوتند؟ در اين مقاله در صدد پاسخ‏گويي به سؤال فوق هستيم كه در نظر فيلسوفان با توجه به مباني فلسفي:

آيا زنان با مردان برابرند يا خير؟

براي پاسخ به اين سؤال مي‏گوييم: از نظر عقلي در اصل كمال ميان زن و مرد تفاوتي نيست. زيرا فيلسوفان وقتي به تعريف انسان مي‏پردازند او را به حيوان ناطق تعريف مي‏كنند كه حيوان جنس انسان و ناطق فصل اوست در واقع ناطق مقوّم انسان است و اگر از مذكر بودن، مرد و مؤنث بودن زن سخن به ميان مي‏آيد، مذكر بودن و مؤنث بودن انسان را به دو صنف تقسيم مي‏كند نه به دو نوع. بنابراين وقتي ذات انسان يعني انسانيت انسان تمام شده و به نصاب خود رسيد مسئله ذكورت و انوثت مطرح مي‏شود. تشخيص ذاتي و عرضي و نشانه‏هاي آن دو نيز از همين راه صورت مي‏گيرد يعني ذاتيات انسان حيوانيت و ناطقيت است كه در كتب فلسفه از آن بحث مي‏شود.

عدم تأثير ذكورت و انوثت در فعليّت انسان

از نظر فلسفي موجودات مادي مركب از ماده و صورت‏اند، ماده جنبه قوه موجود مادي است و صورت جنبه فعليت شي‏ء است و شي‏ء بودن هر موجودي به صورت اوست نه به ماده او.
ماده هر شي‏ء مشترك است و مي‏تواند به صورت‏هاي ديگر درآيد از باب مثال، خاك ماده براي صورت‏هاي گوناگون است و مي‏تواند به شكل درخت،معدن،حبّه‏ها و صورت انسان يا حيوان‏هاي متفاوت درآيد اما تا به صورت خاصي درنيايد فعليت خاصي پيدا نمي‏كند.
بزرگان اهل حكمت، مذكر و مؤنث بودن را از شؤون ماده شي‏ء مي‏دانند نه از شؤون صورت آن، يعني ذكورت و انوثت در بخش صورت و فعليت بي اثر است.
نشانه اين كه مرد و زن بودن مربوط به ماده است و نه صورت او، اين است كه نر و ماده بودن اختصاص به انسان ندارد بلكه در حيوان و گياه نيز زوجيت و نر و ماده داشتن راه دارد.
حيوان‏ها اگر كمالاتي داشته باشند مربوط به ذكورت و انوثت آن‏ها نيست بلكه هر حيواني براي خود فعليت و صورتي دارد كه كمالات وي به آن مربوط است. نر و ماده بودن حيوان، شايد در قدرت‏هاي بدني اثر داشته باشد اما در كمال حقيقي آن‏ها بي اثر است و زوجيت در مرتبه نازل و پايين‏تر در گياهان نيز راه دارد.
بنابراين نر و مادگي و مذكر و مؤنث بودن از ذاتيات انسان نيست افزون بر آن به لحاظ اين كه انسانيت او به روح اوست و روح از عالم قدس است به خدا نسبت پيدا مي‏كند و چيزي كه به اضافه تشريفي به خدا اسناد داده شود منزّه از ذكورت و انوثت است.
قرآن كريم نيز مي‏گويد: انساني كه مي‏ميرد، ذات اقدس الهي همه روح او را توفي و دريافت مي‏كند و اگر بدن انسان از دست برود. باز همه حقيقت او محفوظ است و اين نشان مي‏دهد كه بدن عين ذات يا جزو ذات يا لازم ذات نيست بلكه ابزار ذات است .چنان كه مجموع حيوانيت و ناطقيت تمام ذات انسان و ناطق بودن جزو ذات انسان و تعجّب از لوازم ذات انسان است و بدن هيچ كدام آن نيست از اين رو گاهي از بدن به مركب روح ياد مي‏كنند و مركب غير از راكب است.

يگانگي علل بيروني زن و مرد

در فلسفه وقتي از علل وجود اشياء سخن به ميان مي‏آيد علل بيروني آن را مبدأ فاعلي و غايت تشكيل مي‏دهد و علل دروني او را ماده و صورت تشكيل مي‏دهد. بر اين اساس، علل بيروني زن و مرد يعني مبدأ فاعلي و مبدأ غايي آن يكي است. مبدأ فاعلي زن و مرد خدا است و مبدأ غايي آن‏ها نيز خداست و چون مبدأ فاعلي و غايي انسان يكي است، آن چه او را به مال مي‏رساند يعني دين نيز واحد است و چون ديني كه براي تربيت او در جهت كمال است يكي است پاداشي كه نتيجه عمل اوست نيز يكي است چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ان الرّب واحد والاب واحد و انّ الدين واحد، ليست العربية لاحدكم بابٍ و امّ وانما هي اللسان»(1) پروردگار يكي است، پدر يكي است، دين يكي است، عربي بودن فقط زبان است يعني نژاد و قوميّت، زمان و زبان زمينه امتياز را فراهم نمي‏كند.
اما در مورد علل دروني ممكن است بين زن و مرد تفاوت‏هاي مختصري باشد، اما اين تفاوت‏ها سبب نمي‏شود كه در خصوصيات اساسي و تقسيم فضائل، يكي بر ديگري برتري داشته باشد زيرا مدار، روح و جان است نه جسم و عوامل بيروني و روح نيز از مذكر بودن و مؤنث بودن منزه است ناگفته نماند: اصل تفاوت بين زن و مرد ضرورت دارد چنان كه تفاوت استعدادها بين انسان‏ها ضروري است زيرا اگر همه انسان‏ها در يك سطح از استعداد و قدرت بودند، نظام هستي متلاشي مي‏شد و براي اين كه تلاش و فروپاشي تحقق پيدا نكند استعدادهاي گوناگون لازم است و اگر برخي انسان‏ها زن و برخي مردند براي اين است كه نسل انسان تداوم پيدا كند، اگر مرد نباشد زن به تنهايي نمي‏تواند مبدأ پيدايش نسل باشد و اگر زن نباشد مرد به تنهايي نمي‏تواند منشأ پيدايش نسل باشد و زن و مرد هر دو ركن نظام انساني هستند و چون اصل تفاوت ضرورت دارد هيچ كدام از زن و مرد نمي‏توانند، بگويند كه به او ظلم شده است يا به پندارند كه يكي بر ديگري فضيلت و برتري دارد.

قرآن كريم و رهنمود تفاوت موجودات

از نظر قرآن كريم درباره تفاوت موجودات مي‏فرمايد اولاً بايد زندگي به بهترين وجه اداره شود و ثانياً تسخير متقابل موجودات و هماهنگي ميان طبقات متفاوت موجب اداره نظام به بهترين وجه است «اهم يقيمون رحمة ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون»(2) آيا آن‏ها رحمت خدا را تقسيم مي‏كنند در حالي كه ما روزي آن‏ها در حيات دنيا تقسيم كرده‏ايم و برخي را بر برخي برتري داديم تا بعض مردم بعض ديگر را تسخير كنند به خدمت گيرند و رحمت خدا بسي بهتر است از آن چه جمع مي‏كنند.
همان طور كه اختلاف طبقات، استعدادها، گرايش‏ها، جذب و دفع‏ها هيچ يك معيار فضيلت نيست و ابزار لازم براي تحقق تسخير متقابل و دو جانبه است. اختلاف زن و مرد هم چنين است يعني استعداد برتر انسان‏ها نشانه فضيلت معنوي و تقرّب به خدا نيست، هر كس بتواند از اين استعداد برتر فايده‏اي بهتر ببرد و خالصانه‏تر كار كند به مرتبه بالاتري از تقوا مي‏رسد و از اين جهت به كمال محض نزديك‏تر خواهد شد بنابراين، تفاوت‏ها براي تسخير متقابل و دو جانبه و بهره مندي از يكديگر است و هيچ كس حق ندارد به سبب داشتن قدرت و امكانات يك جانبه ديگران را تسخير كند بلكه بايد تسخير متقابل و خدمت متقابل باشد تا نظام به بهترين وجه اداره شود.

عقل از ويژگي‏هاي انسان

يكي از ويژگي‏هاي انسان عقل است همه انسان‏ها داراي عقل هستند و همگي دعوت به تعقّل شدند از اين رو در قرآن كريم، ارزش انسان به تعقّل او است در غير اين صورت او از بدترين جنبندگان خواهد بود: «انّ شرّ الدّواب عند اللّه الصم البكم الذين لايعقلون»(3) بدترين جانوران نزد خدا كساني هستند كه كر و لالند و اصلاً تعقل نمي‏كنند.
عقل در فرهنگ قرآن و دين چيزي است كه انسان با آن حق را مي‏فهمد و بدان عمل مي‏كند بنابراين فاقد درك صحيح عاقل نيست چنان كه عالم صحيح انديش ولي بي عمل عاقل نيست. امام صادق(ع) فرمود: «العقل ما عبد به الرحمن و الكتسب به الجنان».(4) عقل آن است كه خدا عبادت شود و بهشت كسب گردد. بنابراين انساني كه خدا را عبادت نكند يا عملي انجام ندهد كه كسب بهشت كند از عقل بهره‏اي ندارد. در واقع حقيقت عقل، جزم و عزم است يعني اگر انسان با برهان نظري به مقام جزم و يقين رسيد و بر اثر قدرت عقل عملي به مقام عزم نائل گرديد، عاقل است.

عقل مطبوع و عقل سموع

از يك نظر عقل را به مطبوع و مسموع تقسيم كرده‏اند و مراد از عقل مطبوع آن سرمايه اولي است كه خداي سبحان به هر انساني مي‏دهد و عقل مسموع پرورش آن عقل مطبوع است يعني عقلي كه از طريق علم و عمل رشد مي‏يابد.
از باب مثال وقتي در قرآن تقليد كوركورانه از پدران و نياكان را نكوهش مي‏كند و مي‏فرمايد: «واذا قيل لهم اتبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ماالقينا عليه آبائنا اولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً ولايهتدون»(5) وقتي به ايشان گفته شود از آن چه خدا نازل كرده است پيروي كنيد، مي‏گويند: بلكه از آن چه كه پدرانمان را بر آن يافتيم پيروي مي‏نمائيم، آيا اگر چه پدرانشان چيزي را تعقل نكرده و هدايت نيافته باشند.
در اين آيه مراد از تعقّل نكردن عقل مسموع و اكتسابي است و امام صادق(ع) خطاب به مفضل فرمود:«لا يفلح من لايعقل و لايعقل من لايعلم»(6) كسي كه عقل ندارد به رستگاري نمي‏رسد و كسي كه علم نداشته باشد عقل ندارد از اين روايت نيز مقصود عقل اكتسابي است كه با علم در انسان رشد مي‏يابد.

عقل معاش و عقل معاد

در يك تقسيم ديگر عقل را به عقل معاش و عقل معاد تقسيم كرده‏اند يعني عقلي كه با آن امور زندگي را تدبير مي‏كنند عقل معاش، و عقلي كه با آن سعادت اخروي تأمين مي‏شود، عقل معاد مي‏گويند. حضرت امير(ع) فرمود: «افضل الناس عقلاً احسنهم تقديراً لمعايشه و اشدّهم اهتماماً باصلاح معاده»(7) برترين مردم در عقل كسي است كه نيكوترين برنامه‏ريزي را براي زندگي و محكم‏ترين همت را براي اصلاح معادش داشته باشد.
بر اساس اين روايت عقل معاش براي برنامه ريزي از زندگي دنياست و عقل معاد براي اصلاح امور معاد است كه نيازمند به اهتمام شديد است.

زن و عقل

بر اساس مطالبي كه تاكنون گفته شد، روشن مي‏شود از نظر فيلسوفان و با توجه به مباني فلسفي خردورزي زن و مرد در اصل انسانيت با هم برابرند و هر دو از عقل و خرد برخوردارند از نظر متون ديني نيز به لحاظ اين كه زن و مرد انسانند و امتياز انسان بر جانوران ديگر در خردورزي است، پس زن و مرد از امتياز خردورزي بهره‏مندند اما نكته‏اي كه جاي گفتگو دارد آن است كه در نهج البلاغه از حضرت علي(ع) نقل شده است كه آن حضرت در دوجا از نقص و ضعف عقل زن سخن گفته است يكي در خطبه 80 آمده است كه مي‏فرمايد: «معاشر الناس ان النساء...نواقص العقول...و اما نقصان عقلهنّ فشهادة امرأتين كشهادة الرجل الواحد.»(8) اي مردم زنان از موهبت عقل كاستي هايي دارند و كاستي عقل آنان به اين است كه شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت يك مرد است.
و در نامه 14 نيز خطاب به لشكريانش در صفين فرمود: «ولاتهيجو النساء باذي و ان شتمن اعراضكم و سببن امرائكم فانهن ضعيفات القوي و الانفس و العقول.»(9) با اذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد گرچه آن‏ها به شما دشنام دهند و متعرض آبروي شما گردند و به سرانتان بدگويي كنند زيرا نيروي تحمّل آنان كمتر است و به همين دليل زودتر تحت تأثير واقع مي‏شوند و به هيجان مي‏آيند و خردشان دستخوش ضعف و ناتواني است.
با توجه به اين كه در اين دو بيان زنان به نقص و ضعف عقل وصف شده‏اند، با مطالب گذشته كه از برخورداري زن و مرد از عقل و خرد به ميان آمده است آيا با هم ناسازگار نيستند و بالأخره ديدگاه ها در رابطه با اين احاديث چيست؟

ديدگاه‏ها در رابطه با اين حديث

از آنجايي كه اين حديث در دسترس افراد و شارحان نهج البلاغه بوده است ديدگاه‏هاي گوناگوني در اين رابطه ارائه شده است: برخي اين حديث را به صورت مطلق پذيرفته‏اند و همين احاديث را مبناي شناخت مقام زن و تعامل با زنان قرار داده‏اند و برخي چنين سخناني را ستمي بر زن و ظلمي در حق او تلقي كرده‏اند و با تشكيك در سند، اين گونه سخنان را نفي كرده‏اند و برخي با پذيرش اين احاديث به تأويل و توجيه آن دست زده‏اند و تلاش كرده‏اند تا با ارائه معناي معقول آن احاديث را قابل پذيرش بدانند زيرا از يك سو نسبت دادن ظاهر اين سخنان را به حضرت علي(ع) روا نمي‏دانستند و از سويي او را برتر از اين مي‏دانستند كه او ناعادلانه بر زن بتازد و چنين سخناني را بيان كند كه قابل توجيه نباشد.
عدّه‏اي آن را به دوره‏اي از زمان اختصاص داده و بر اين باورند كه منظور زناني است كه مردان به تربيت و تعليم آنان همت نكرده‏اند و گرنه زنان در عرصه‏هاي علمي و اجتماعي كمتر از مردان حاضر نشده‏اند و برخي نيز گفته‏اند امام علي(ع) اين سخنان را به عنوان يك قضيه خارجيه مطرح كرده است نه قضيه حقيقيه يعني مورد اين سخنان زن خاصي در زمان خاصي يعني زني بوده است كه وي سردمداري جنگ صفين را برعهده داشته است و برخي نيز گفته‏اند: ممكن است اين سخنان تحريف شده باشد و ما بايد براي كشف درستي و نادرستي آن به قرآن مراجعه كنيم و با توجه به اين كه قرآن نخستين منبع دين‏شناسي است در رابطه با كاستي عقل زن سخني به ميان نياورده است و در عين حال در قرآن حدود دويست آيه در رابطه با زن و چگونگي ارتباط او با مرد سخن گفته است ولي از اين نكته سخني نگفته است با اين كه معصومين فرمودند: گفته‏هاي نقل شده از ما را بر قرآن عرضه داريد و اگر مغايرت داشت آن را كنار بگذاريد.(10)
برخي نيز گفته‏اند بايد توجه داشت كه واژه عقل در احاديث و روايات معاني گوناگوني دارد و با در نظر گرفتن آن معاني در تبيين اين روايت‏ها اقدام كرد.
صاحب وسايل الشيعه مي‏نويسد: عقل در كلام دانشمندان و حكما معاني گوناگوني دارد و در روايات به سه معنا به كار رفته است.
1ـ نيروي درك خير و شر و تميز آن‏ها از يكديگر و اين مناط و ملاك تكليف است.
2ـ ملكه‏اي دروني كه انسان را به گزينش خوبي‏ها و رها كردن بدي‏ها فرا مي‏خواند.
3ـ تعقل و دانش و به اين سبب است كه مي‏بينيم در روايات عقل در برابر جهل به كار رفته است.(11) و حضرت امير(ع) فرمود: «العقل، عقلان عقل الطبع و عقل التجربه و كلا هما يؤدي الي المنفعة»(12) عقل دوتاست، طبيعي و اكتسابي و هر دو به سود راه مي‏برند.
بر اين اساس برخي گفته‏اند:اين طور نيست كه خداي سبحان سرمايه عقلاني كمتري به زن داده باشد و او از قدرت درك ضعيف‏تري برخوردار باشد يا زن در كسب عقل مسموع از مرد عقب‏تر باشد زيرا قدرت فراگيري و علم آموزي زنان به صورت عمومي و كلي اگر از مردان بيشتر نباشد كمتر نيست و مراد از عقل، در اين گونه احاديث، عقل عملي است كه زن‏ها در ميدان عمل به خاطر حاكميت عواطف بر آنان، عاطفي رفتار مي‏كنند.
توضيح مسئله آن كه عقل و رفتار انسان از گرايش‏ها و تمايلات مختلفي سرچشمه مي‏گيرد كه اموري چون عقل، شهوت، غضب و وراثت، عادات و آداب و رسوم، عاطفه و مهر و محبت، اجتماع و دوستان از آن جمله است، عقل هميشه بازياده‏خواهي و انحرافات ديگر عوامل مثل شهوت و غضب مخالف است و اگر آدمي با حاكم كردن عقل توانست قوا و تمايلات را فرمان بردار عقل قرار دهد به كمال مي‏رسد در غير اين صورت دچار سقوط مي‏شود و از آن‏جا كه زن داراي مهر و عاطفه بالاتري نسبت به مرد است ممكن است بر اثر حاكم شدن عواطف زمام كار را در دست بگيرد و عقل را در تصميم‏گيري دخالت ندهد، ناگفته نماند اين قوه عواطف و احساسات نقص زن نيست بلكه به حكم لزوم تفاوت در خلقت و آفرينش موجودات از جمله زن شدن يكي و مرد شدن ديگري و با توجه به اين كه يكي از وظايف مهم زن تربيت نسل اعم از دختران و پسران در محيطي آرام و گرم و صميمي و بدور از انحرافات و خشونت‏ها، و پشتيباني عاطفي از مرد و ايجاد آرامش در اوست، سرمايه عمده‏اي كه در اين ميدان مورد نياز است عطوفت و ظرافت و مهر و محبت در حدّ بالاست كه اگر نباشد اين مهم انجام نخواهد شد پس به يقين بايد از اين جهت از اين امتياز يعني عواطف قوي برخوردار باشد تا آن وظيفه مهم به انجام رسد.
نتيجه بحث آن كه زن و مرد در نگاه خرد و خردورزي گرچه متفاوتند اما اين تفاوت دليل بر نقص و نارسايي در هيچكدام از آن‏ها نيست.

پي‏نوشت‏ها:

13. معالم الحكومة، ص 404.
14. سوره زخرف، آيه 32.
15. سوره انفال، آيه 21.
16. كافي، ج 1، ص 11.
17. سوره بقره، آيه 170.
18. كافي، ج 1، ص 26.
19. غررالحكم، ج 2، ص 272.
20. نهج البلاغه، خطبه 80.
21. همان، نامه 14.
22. بحار، ج 2، ص 227 وسايل انسيه، ج 11، ص 388.
23. وسايل الشيعه، ج 15، ص 208.
24. بحار، ج 75، ص 6.

 
دوشنبه 10 مهر 1391  3:47 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

محمد فلاح سلوكلايى

 

مقدّمه

«زن» كيست؟ زن موجودى است مختار، داراى هوش و آگاهى; موجودى كه شاهكار آفرينش است و خداوند متعال او را آفريد تا نيمى از بار رسالت انسانيت را به دوش گيرد و از آن مهم تر، بار سنگين پرورش و تكثير نسل و تربيت آن را حمل نمايد. اما با وجود اين، در طول تاريخ همواره برخوردهاى متفاوتى با او شده است. در كتاب بزرگ تاريخ، صفحات تاريك و روشنى از كردارهاى آدميان در برخورد با زن، رقم خورده است و در اين ميان، فقط اديان راستين الهى، به ويژه اسلام، به احياى حقوق زن همت گماشته، فطرت انسانى و الهى او را بيدار ساخته و آزادى زن را از قيد و بند جاهليت، به ارمغان آورده اند.
در اسلام، زن از نظر شرافت و حيثيت انسانى با مرد برابر مى باشد، اما نوع حقوق و مجازات آنان با هم تفاوت دارد; يعنى در اسلام تساوى هست، اما تشابه نيست. به عبارت ديگر، اسلام با تساوى موافق و با تشابه مخالف است. همين نگرش اسلام موجب شده است كه مرد و زن حقوق، تكاليف و مجازات هاى متفاوتى داشته باشند.
على رغم اينكه اسلام همواره كوشيده است زن را موجودى همسان و همشأن مرد معرفى نمايد و زن اين موجود شريف را از حصار جاهليت قديم و جديد برهاند، اما امروزه نظريه مترقّى اسلام با چالش هايى جدى روبه رو شده است: از سويى، با حقيقت پوشى متحجّران بى خبر از اسلام و عملكرد برخى حاكمان به اصطلاح اسلامى و برخورد غير اسلامى آنان با زن و از سوى ديگر، به راه افتادن جريان هاى فمينيستى در عصر حاضر، مواجه گرديده است.
محروميت تاريخى و تحميلى بر بانوان و ناآگاهى برخى از نوانديشان غرب زده از ديدگاه اسلام در مورد زنان و نيز هجوم گسترده تبليغاتى دشمن در به ابتذال كشاندن زنان به عنوان نيمى از پيكره جامعه، ايجاب مى كند با بازشناسى در حوزه مسائل زنان، چهره واقعى زن از ديدگاه اسلام، بهتر و بيشتر شناسايى گردد و با رويكردى اسلامى گوهر وجودى زن از حصار فكرى جاهليت قديم و جديد رهايى يابد.
كسانى كه در گذشته هيچ گونه حقى براى زن قايل نبودند امروز تلاش مى كنند با طرح جريان فمينيستى، احكام متفاوت اسلام را به معناى كم انگاشتن ارزش زن نسبت به مرد تلقّى نمايند. عده اى هم كه اطلاع كافى از اسلام ندارند و يا مرعوب و فريفته شعارهاى غرب شده اند، بر اين عقيده اند كه اين احكام مخصوص صدر اسلام بوده و در شرايط و مقتضيات زمان ما كارايى لازم را ندارند، از اين رو، بايد در اين احكام تجديدنظر جدى صورت بگيرد. از جمله آن احكام، تفاوت زن و مرد در قصاص است; زيرا در اسلام اگر زنى، مردى را به قتل برساند قصاص مى شود، اما اگر مردى، زنى را به قتل برساند، در صورتى قصاص مى شود كه اولياى زن نصف ديه مرد را به اولياى مرد بپردازند. در برخورد با اين مسئله، برخى آن را ردّ كرده و قايل به تساوى شده اند و عده اى ديگر آن را امرى لازم دانسته اند. از اين رو، اين نوشتار درصدد است تا به موضوع تفاوت زن و مرد در قصاص بپردازد و حكمت هاى آن را مورد بررسى قرار دهد.

جايگاه زن پيش از اسلام

همان گونه كه گفته شد، در طول تاريخ برخوردهاى متفاوتى با زن و حقوق وى شده است. مثلا در روم قديم دختران و زنان مانند شيئى مملوك، توسط پدرانشان معامله مى شدند و با اختيار پدر، فروخته شده يا قرض و كرايه داده مى شدند و يا به قتل مى رسيدند. اين حقوق پدر، پس از ازدواج دختر، به شوهرش كه قانوناً مالك زن بود، منتقل مى شد در نظر آنان زنان به علت نداشتن روح انسانى، در معاد قابل حشر نبودند... در نظر روميان زن مظهر تامِ شيطان و انواع ارواح موذيه بود. بدين روى، آزار دادن زنان را تسلط بر ارواح موذيه مى دانستند.
در يونان قديم نيز زن موجودى پاك نشدنى و زاده شيطان تلقّى مى گرديد و از هر كارى جز خدمت كارى و ارضاى غرايز جنسى مرد منع مى شد. ازدواج امرى اجبارى بود و زن محروم از ارث و حق طلاق. در يونان باستان زن پس از مرگ شوهر، حق زندگى نداشت. زن نه تنها مخلوقى حقير شناخته مى شد، بلكه حتى به عنوان انسان نيز با وى رفتار نمى شد.
زن نزد ايرانيان قديم به ويژه در عصر هخامنشيان و اشكانيان جزء اموال پدر محسوب مى شد، حق انتخاب شوهر را نداشت و از ارث نيز محروم بود، از هر نظر تحت قيموميت رئيس خانواده قرار داشت و حتى مورد معامله قرار مى گرفت.
وضعيت زنان در قوم يهود و مسيحيت تحريف شده بهتر از اين نبوده است. يهوديان زن را مايه بدبختى و گرفتارى مى دانستند و به هنگام تولد دختر، شمع روشن نمى كردند و در دعاهاى يوميه خويش مى گفتند: خدايا تو را سپاس مى گويم كه مرا كافر و زن نيافريدى! در مسيحيت نيز فرقه اى عقيده داشتند كه زن به خاطر پستى فطرى كه دارد، قابل زناشويى نيست و ذاتاً ناپاك است و حتى مى كوشيدند تا كليسا را وادار به تحريم ازدواج نمايند.امروزه نيز ارباب كليسا و كشيش ها به پيروى از پيشينيان خويش ازدواج نمى كنند; زيرا زن را مانع ترقّى و كمال، و ازدواج را منافى زهد و دورى از دنيا به حساب مى آورند.
در عربستان و دوره جاهليت پيش از اسلام وضعيت زنان بدتر از هر جاى ديگر بوده است. در نظر آنان، زنان ملك پدران و شوهران تلقّى شده و قابل معامله بودند. حتى در ميان عرب جاهلى، سنّت زشت و غير انسانى زنده به گور كردن دختران رايج بوده است. در برخى از قبايل عرب جاهلى (مانند بنى تميم) زنان باردار با شروع درد زايمان، به صحرا رفته و در كنار گودالى كه براى آن ها آماده شده بود زايمان مى كردند. اگر نوزاد پسر بود، زنان قبيله و اطرافيان، نوزاد و مادر را با هلهله و شادى نزد مردان مى بردند، اما اگر نوزاد دختر بود، غبار غم بر چهره همه مى نشست و سكوتى مرگبار بر همگان حكم فرما مى شد و نوزاد بى گناه را در همان گودال زنده به گور مى كردند و با سرافكندگى از اينكه نوزاد دختر به دنيا آمده، به سوى قبيله خويش باز مى گشتند.
شخصى به نام قيس بن عاصم كه سيزده دختر خود را با دستان خويش زنده به گور كرده بود، وقتى به ملاقات پيامبر نايل شد و داستان زنده به گور كردن دخترانش را باز گفت، پيامبر در حالى كه اشك مى ريخت، فرمود: «إنّ هذه لقسوة و إنّ من لا يرحم لا يرحم»; اين عمل، قساوت قلب و سنگدلى است و همانا كسى كه رحم نمى كند مورد رحمت نيز قرار نمى گيرد.
همچنين شخصى به نام صعصعة بن ناجية مجاشعى كه جد فرزدق (شاعر معروف) بود، روزى خدمت پيامبر گفت: من 360 دختر را به بهاى هر يك سه شتر از زنده به گور شدن و مرگ نجات داده ام.
گاهى كه برخى از پدران اجازه مى دادند دخترانشان زنده بمانند، در مورد ازدواج آنان ستم فراوان مى كردند; يعنى دختر را ملك شوهر قرار داده، بر سر آن معامله مى كردند.

جايگاه زن در اسلام

در چنين محيطى كه زن از هر سو مورد ستم قرار مى گرفت و به حقوق مسلّم وى تجاوز مى شد، با ظهور اسلام، تمام سنت هاى غلط، باطل اعلام شد و زن از قيد و بندهاى جاهليت آزاد گرديد.
در اسلام، زن مظهر صفا و صداقت، منبع ايثار و كرامت و كانون عاطفه، مهربانى و مايه آرامش است. غالب مردهاى موفق در دامن مادران پرورش يافته و در كنار همسران خويش به قله هاى رفيع علم و دين صعود كرده اند. آنان همه كاميابى هايشان را مديون فداكارى هاى مادران و همسران خويشند. از اين رو، اسلام آداب و رسوم جاهلى را مورد انتقاد قرار داده و زنده به گور كردن دختران را نيز به شدت محكوم كرده است.
اسلام همواره بر حفظ جايگاه زن و احترام به مقام مادر و همسر، تأكيد فراوان نموده است. پيشوايان دينى نيز به نقش و جايگاه زن اشاره كرده و رعايت حقوق آنان را امرى لازم شمرده اند. رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمود: بهشت زير پاى مادران است. و هر چه ايمان بندگان خدا فزونى يابد، دوستى و محبت آنان به زنان نيز فزونى مى يابد. و نيز فرمود: گرامى نمى دارند زنان را مگر انسان هاى كريم و بزرگوار و به آنان اهانت نمى كنند و سبك نمى شمارند مگر انسان هاى پست و فرومايه.10 همچنين امام صادق(عليه السلام) فرمود: از جمله اخلاق پيامبران، دوست داشتن زنان بوده است.11
سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز حكايت از احترام به حقوق زنان و پاسداشت حرمت آنان دارد. در حديثى آمده است كه به پيامبر خبر دادند خداوند به او دخترى داده است. پيامبر(صلى الله عليه وآله) نگاهى به صورت يارانش نمود، ديد آثار ناخشنودى در چهره آنان نمايان گرديد. آن حضرت فرمود: «مالكم! ريحانة أشمها، و رزقها على الله عزّوجلّ!»12 اين چه حالتى است كه در شما مى بينم! خداوند گلى خوشبو به من داده آن را مى بويم، اگر غم روزى او را مى خوريد،

روزيش با خداست.

بنابراين از نظر اسلام، زن در خلقت انسانى، كامل است، زن و مرد در اصل خلقت هيچ گونه تفاوتى با يكديگر ندارند و از نظر ارزشى نيز هيچ يك از ديگرى برتر نيست. اسلام تنها ملاك برترى انسان ها بر يكديگر را داشتن تقواى الهى مى داند.13 در نگرش متعالى اسلام، نظام آفرينش مسئوليت هاى متفاوتى را بر عهده زن و مرد نهاده است. طبيعى است كه مسئوليت هاى متفاوت، حقوق و تكاليف متفاوتى را نيز در پى خواهد داشت. و اين تفاوت نه به معناى تبعيض، بلكه به معناى عدالت و بر اساس حكمت است.

زنان و قصاص در فقه شيعه و قانون مجازات اسلامى

فقهاى شيعه در باب قصاص، قصاص زن و مرد را در دو مبحث (قصاص نفس و قصاص اعضا و جراحات) مورد بحث قرار داده و به بررسى ادلّه احكام مربوط به هر يك از آن ها پرداخته اند. آنان در اين موضوع كه قصاص مرد در برابر قتل عمدى زن، مشروط به پرداخت نصف ديه به بستگان مرد است، با يكديگر اتفاق نظر دارند و هيچ قول مخالفى از ايشان در اين زمينه نقل نشده است.
در ذيل به بخش هايى از كلمات بعضى از فقهاى بزرگ شيعه و نيز دلايل آنان در اين زمينه اشاره مى گردد:
1) شيخ طوسى در كتاب الخلاف مشروط بودن قصاص مرد در برابر زن به پرداخت فاضل ديه را امرى اجماعى دانسته و مى گويد: «يقتل الحر بالحرة إذا ردّ أولياؤها فاضل الدية، و هو خمسة آلاف درهم، و به قال عطاء، إلا أنه قال: ستة آلاف درهم. و روى ذلك عن الحسن البصرى، و رواه عن على(عليه السلام)...
دليلنا: إجماع الفرقة و أخبارهم. و أيضاً قوله تعالى: "و الانثى بالانثى" فدلّ على أن الذكر لا يقتل بالانثى»;14 مرد در برابر زن كشته مى شود مشروط به آنكه بستگان زن افزونى ديه را، كه پنج هزار درهم است برگردانند. عطا نيز همين را گفته است، البته با اين تفاوت كه او افزونى ديه را شش هزار درهم گفته است. و اين مطلب از حسن بصرى از على(عليه السلام)روايت شده است. ... دليل ما بر آنچه بيان شد، اجماع طايفه شيعه و روايت هاى آنان است. همچنين اين سخن خداوند متعال زن در برابر زن دلالت دارد كه مرد در برابر زن كشته نمى شود.
2) شيخ محمدحسن نجفى، مؤلف جواهرالكلام مى نويسد: «(فيقتل الحرّ بالحرّ) كتاباً و سنّةً و إجماعاً بقسميه، بل و ضرورةً بل (و بالحرة) و لكن (مع ردّ فاضل ديته) النصف بلا خلاف فيه بل الاجماع بقسميه عليه، مضافاً الى النصوص المستفيضة أو المتواترة التى مرّ بعضها»;15 اگر مرد آزادى مرد آزاد ديگرى را به قتل برساند، قصاص مى شود. بر اين موضوع، كتاب، سنّت و اجماع دلالت دارند. بلكه مى توان گفت: اين موضوع به حكم ضرورت ثابت است. همچنين اگر مرد آزادى زن آزادى را به قتل برساند، قصاص مى شود، البته با پرداخت نصف ديه مرد. در اين موضوع هيچ اختلافى وجود ندارد، بلكه هر دو نوع اجماع (محصّل و محكى) در اينجا اقامه شده است. به علاوه، نصوص مستفيض و يا متواترى كه پيش از اين به بعضى از آن ها اشاره شد، بر اين موضوع دلالت دارند.
3) امام خمينى(قدس سره) در تحريرالوسيله مى نويسد: «القول فى الشرائط المعتبرة فى القصاص، و هى أمور: الاول: التساوى فى الحرية و الرقية فيقتل الحر بالحر و بالحرية مع ردّ فاضل الدية و هو نصف ديه الرجل الحرّ»;16 قول در شرايط معتبر در قصاص، و آن امورى است: اول: تساوى در آزاد بودن و عبد بودن. پس مرد آزاد در برابر مرد آزاد كشته مى شود، و (مرد آزاد) در برابر زن آزاد با پرداخت مازاد ديه كشته مى شود. و آن نصف ديه مرد آزاد است.
بنابراين، كلام فقها صراحت دارد بر اينكه اگر مردى، زنى را به قتل برساند، قصاص مى شود، البته به شرط آنكه اولياى زن نصف ديه مرد را به او بپردازند. همچنين در مورد اصل وجود تفاوت قصاص زن و مرد در اعضا و جراحات بين فقهاى اماميه اتفاق نظر وجود دارد، اما در حد برابرى آن با يكديگر اختلاف دارند. در بين فقها، ابن ادريس حلّى درالسرائر17 و شيخ طوسى در النّهايه18 قايل به گذشتن از يك سوم هستند; يعنى اگر ديه عضو يا جراحت از يك سوم ديه كامل مرد گذشت، ديه زن نصف مرد خواهد بود و ساير فقها قايل به رسيدن به يك سوم هستند; يعنى تا زمانى كه ديه عضو يا جراحت به يك سوم نرسيد زن و مرد با هم مساوى بوده، اما اگر به يك سوم رسيده باشد، ديه زن نصف مرد خواهد بود.19
بنابراين، قول مشهور فقهاى اماميه اين است كه تا زمانى كه ديه عضو و يا جراحت به يك سوم ديه كامل مرد نرسيده است، زن و مرد به طور مساوى در برابر يكديگر قصاص مى شوند. اما زمانى كه ديه به يك سوم و يا بالاتر از آن رسيد، مرد به شرطى در برابر صدماتى كه به يك زن وارد نموده قصاص مى شود كه زن نصف ديه صدمه وارد شده به خود را به او پرداخت كند. امام خمينى(قدس سره)در اين باره مى گويد: «المرأة تساوى الرجل فى ديات الاعضاء و الجراحات حتّى تبلغ ثلث دية الرجل ثمّ تصير على النّصف،... و يقتصُّ من الرجل للمرأة و بالعكس فى الاعضاء و الجراح من غير ردٍّ حتّى تبلغ الثلث، ثمّ يقتصُّ مع الرّدّ لو جَنَتْ هى عليه لا هو عليها»;20 زن و مرد در ديه اعضا و جراحات با هم مساويند، البته تا زمانى كه جراحت زن به يك سوم ديه نرسيده است; زيرا زمانى كه جراحت به اين حد رسيد، زن در ديه و قصاص نصف مرد مى شود... و در اعضا و جراحات مرد به نفع زن و زن به نفع مرد قصاص مى شود، بدون آنكه لازم باشد چيزى برگردانده شود تا زمانى كه به يك سوم نرسد. اگر به اين حد رسيد، زن تفاوت ديه را بايد به مرد جانى بپردازد، ولى اگر زن، جانى باشد و مرد مجنى عليه، در صورت قصاص لازم نيست كه مرد چيزى به زن پرداخت نمايد.
بنابراين، مشهور فقهاى شيعه در مورد تفاوت قصاص اعضا و جراحات در زن و مرد اتفاق نظر دارند. همچنين «قانون مجازات اسلامى»، كه در واقع مبتنى بر فقه شيعى است، در دو ماده از فصل مربوط به قصاص، قايل به تفاوت قصاص بين زن و مرد شده است:
ماده 207 قانون مزبور مى گويد: «هرگاه مسلمانى كشته شود، قاتل قصاص مى شود ... .»
در ماده 209 نيز آمده است: «هر گاه مرد مسلمانى عمداً زن مسلمانى را بكشد محكوم به قصاص است، ليكن بايد ولىّ زن قبل از قصاصِ قاتل نصف ديه مرد را به او بپردازد.»
در ماده 258 هم مى گويد: «هر گاه مردى زنى را به قتل رساند ولىّ دم حق قصاص قاتل را با پرداخت نصف ديه دارد و در صورت رضايت قاتل مى تواند به مقدار ديه يا كمتر يا بيشتر از آن مصالحه نمايد.»
همچنين در ماده 273 آمده است: «در قصاص عضو، زن و مرد برابرند و مرد مجرم به سبب نقص عضو يا جرمى كه به زن وارد نمايد به قصاص عضوِ مانندِ آن محكوم مى شود، مگر اينكه ديه عضوى كه ناقص شده، ثلث يا بيش از ثلث ديه كامل باشد كه در آن صورت، زن هنگامى مى تواند قصاص كند كه نصف ديه آن عضو را به مرد بپردازد.»
بنابراين، بر اساس قانون مجازات اسلامى ايران اگر زنى، مردى را عمداً به قتل برساند، زن قصاص مى شود بدون هيچ گونه شرط خاصى، اما اگر مردى زنى را عمداً به قتل رساند، در صورتى قاتل قصاص مى شود كه اولياى دم مقتوله، نصف ديه را پرداخت نمايند و اگر نصف ديه را ندهند يا نتوانند بدهند، مرد (قاتل) قصاص نمى شود. همچنين در قصاص اعضا و جراحات، زن و مرد با هم مساوى خواهند بود، مگر آنكه ديه صدمات وارد شده، ثلث يا بيش از ثلث ديه كامل باشد كه در اين صورت، ديه زن نصف مرد خواهد بود.

دلايل حكم

قرآن: از بررسى كلمات فقهاى شيعه فهميده مى شود كه عمده ترين دلايل ايشان در موضوع مورد بحث، روايات و اجماع است و در اين زمينه كمتر به قرآن استناد كرده اند. اما فقهاى اهل سنت و عده اى از روشن فكران كه معتقد به عدم لزوم پرداخت فاضل ديه هستند، آيات قرآن را مورد استناد قرار داده اند.
براى روشن شدن بحث، به بررسى اجمالى ديدگاه فقها و مفسّران اماميه در زمينه آيات قصاص مى پردازيم:
1) (يَا ايُّها الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَليكُم القِصاصُ فِى الْقَتلَى الْحُرُّ بِالحُرِّ وَ الْعَبْدِ بِالْعَبدِ وَ الأُنْثى بِالأُنثى...)(بقره: 178); اى كسانى كه ايمان آورديد، قصاص كشته شدگان بر شما واجب گرديد; آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن ... .
مرحوم طبرسى مفسّر بزرگ شيعه و صاحب تفسير نفيس مجمع البيان در شأن نزول اين آيه مى گويد: «اين آيه در مورد دو قبيله از قبايل عرب نازل شده است كه يكى از آن ها خود را نسبت به ديگرى برتر مى دانست و به همين جهت زنانشان را بدون مهريه به ازدواج خويش در مى آوردند و سوگند خورده بودند كه در برابر هر بنده اى از ما، مرد آزادى از آن ها و در برابر هر زن از ما، مردى از ايشان و در برابر هر مرد از ما، دو مرد از ايشان را به قتل مى رسانيم. و ديه جراحات خود را دو برابر ديه جراحات آنان قرار داده بودند. تا اينكه اسلام آمد و خداوند اين آيه را نازل فرمود.»21
مرحوم عل مه طباطبائى در تفسير الميزان مى نويسد: «در عصر نزول آيه قصاص و قبل از آن نيز عرب به قصاص و حكم اعدام قاتل معتقد بود، و لكن قصاص او حد و مرزى نداشت، بلكه به نيرومندى قبايل و ضعف آن ها بستگى داشت، چه بسا مى شد يك مرد در مقابل يك مرد و يك زن در مقابل يك زن كه كشته بود قصاص مى شد و چه بسا مى شد در برابر كشتن يك مرد، ده مرد كشته مى شد، و در مقابلِ يك برده، آزادى به قتل مى رسيد، و در برابر مرئوس يك قبيله، رئيس قبيله قاتل قصاص مى شد و چه بسا مى شد كه يك قبيله، قبيله اى ديگر را به خاطر يك قتل بكلى نابود مى كرد.
و اما در ملت يهود; آن ها نيز به قصاص معتقد بودند، همچنان كه در فصل بيست و يكم و بيست و دوم از سفر خروج و فصل سى و پنجم از سفر عدد از تورات آمده و قرآن كريم آن را چنين حكايت كرده: (وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيهَا، أَنَّ النَفسَ بِالنَّفسِ، وَ الْعَيْنَ بِالْعَينِ، وَ الأَنفَ بِالأنفِ، وَ الأُذُنَ بِالأُذُنِ، وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ، وَ الْجُروُحَ قِصَاصٌ...) (مائده: 45); و در آن الواح برايشان نوشتيم: يك نفر به جاى يك نفر و چشم به جاى چشم و بينى در
برابر بينى و گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان و زخم در برابر زخم قصاص بايد كرد.
ولى ملت نصارا به طورى كه حكايت كرده اند، در مورد قتل، به غير از عفو و گرفتن خون بها حكمى نداشتند. ساير شعوب و امت ها هم با اختلاف طبقاتشان، فى الجمله حكمى براى قصاص در قتل داشتند، هر چند كه ضابطه درستى حتى در قرون اخير براى حكم قصاص معلوم نكردند.
در اين ميان، اسلام عادلانه ترين راه را پيشنهاد كرد، نه آن را بكلى لغو نمود و نه بدون حد و مرزى اثبات كرد، بلكه قصاص را اثبات كرد، ولى تعيين اعدام قاتل را لغو نمود و در عوض، صاحب خون را مخيّر كرد ميان عفو و گرفتن ديه، آن گاه در قصاص رعايت معادله ميان قاتل و مقتول را هم نموده، فرمود: آزاد در مقابل كشتن آزاد،اعدام شود،وبرده درازاى كشتن بردهوزن درمقابل كشتن زن.22
بنابراين، دستور عادلانه قصاص و عفو، كه يك مجموعه كاملا انسانى و منطقى را تشكيل مى دهد، روش فاسد عصر جاهليت را، كه به هيچ گونه برابرى در قصاص قايل نبودند و گاه در برابر يك نفر صدها نفر را به خاك و خون مى كشيدند، محكوم مى كند.
اما در اينكه آيا مى توان از مفهوم آيه 178 سوره بقره استفاده كرد كه بنده در برابر آزاد و مرد در برابر زن و يا زن در برابر مرد كشته نمى شود، پاسخ دو گونه است:
الف) چنين مفهومى از اين آيه استفاده نمى شود; زيرا اثبات شىء نفى ما عدا نمى كند. يعنى درست است كه آيه در صدد بيان حكم كسانى است كه قصاص مى شوند، ولى اين امر مستلزم آن نيست كه حكم قصاص از عهده ديگران ساقط شده باشد.23
ب) از ظاهر آيه چنين مفهومى استفاده مى شود، ولى با توجه به دلايل ديگر مانند روايات و اجماع فقه از آن مفهوم دست مى كشيم.24
بنابراين، اگر چه از مفهوم آيه 178 سوره بقره چنين برداشت مى شود كه آزاد در برابر بنده و مرد در برابر زن كشته نمى شود، اما به دليل وجود روايات صادره از معصومان(عليهم السلام) (كه در واقع مفسّر و مبيّن قرآن هستند و بدون آن ها حتى در فهم ابتدايى ترين احكام، مانند تعداد ركعات نماز، عاجزيم) و نيز اجماع فقها، از اين مفهوم صرف نظر مى كنيم و مى گوييم: حكم قصاص جارى مى شود مشروط به اينكه اولياى زن نصف ديه را پرداخت نمايند.
2)(وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيهَا، أَنَّ النَفسَ بِالنَّفسِ، وَ الْعَيْنَ بِالْعَينِ، وَ الأَنفَ بِالأنفِ، وَ الأُذُنَ بِالأُذُنِ، وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ، وَ الْجُروُحَ قِصَاصٌ...) (مائده: 45); و ما در تورات بر يهود واجب كرديم كه جان در برابر جان و چشم در برابر چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان و جراحات قصاص مى شوند.
قطب راوندى در فقه القرآن مى گويد: «برخى از مفسّران گفته اند كه آيه پيشين (بقره: 178) با اين آيه (مائده: 45) نسخ شده است;25 زيرا در آن آيه فرموده بود: «آزاد در برابر آزاد، بنده در برابر بنده و زن در برابر زن»، اما در اين آيه فرموده است: «جان در برابر جان.» پس، از اين آيه استفاده مى شود كه مرد در برابر زن قصاص مى شود بدون پرداخت مازاد ديه; زيرا زن و مرد داراى يك نوع جان هستند.
سخن مزبور به دلايل زير صحيح نيست:
نخست آنكه نسخ، كه به معناى ازاله و ابطال و تغيير و يا نقل و انتقال به كار مى رود، در اصطلاح شرعى بدين معناست كه دليل شرعى متأخر، حكم ثابتِ به سببِ نص قبلى را بردارد، به گونه اى كه اگر اين ناسخ نبود، حكم اولى ثابت بود.26
نسخ شرايطى دارد كه ذيلا به برخى از آن ها اشاره مى شود:
1. دليل ناسخ و منسوخ، هر دو دليل شرعى باشند. از اين رو، احكام شرعى را ناسخ احكام عقلى تعبير نمى كنند.
2. ناسخ، دليل منفصل از دليل منسوخ باشد، و گرنه تقييد يا تخصيص است نه نسخ.
3. حكم قبلى، قابليت نسخ را داشته باشد; زيرا برخى چيزها چون قابل تغيير نيستند، قابليت نسخ را ندارند.27
4. همواره حكم لاحق، حكم سابق را نسخ مى كند و عكس آن ناممكن است.
بنابراين، با نگاه اجمالى به آيات مورد استناد فهميده مى شود كه آيه 45 سوره مائده در صدد بيان حكمى است كه در تورات بوده است، اما آيه 178 سوره بقره كه با عبارت (يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا)آغاز مى شود، بيانگر اختصاص آن به جامعه مسلمانان است28 و روشن است كه حكم سابق (آنچه كه در تورات بوده)، حكم لاحق (آنچه كه در قرآن است) را نسخ نمى كند; يعنى شريعت يهود ناسخ شريعت اسلام نيست، بلكه عكس آن صادق است.
دوم آنكه دليلى بر نسخ وجود ندارد و در صورت شك، اصل عدم نسخ است.
سوم آنكه نسبت آيه 178 بقره با آيه 45 مائده، نسبت تفسيرى است; يعنى اگر آيه 178 بقره را با آيه (أِنَ النَفس بِالنَفس)بسنجيم، نسبت تفسير را براى آن دارد; زيرا در آيه 45 سوره مائده، جان در برابر جان، فرمود، ولى در آيه 178 بقره مصاديق نفس در برابر نفس را بيان كرده است. پس ديگر وجهى براى اين سخن كه «آيه ناسخ آن است و به حكم اين آيه، به خاطر كشتن برده اى قاتل آزاد اعدام نمى شود و به خاطر كشتن زنى قاتل مرد اعدام نمى شود» باقى نمى ماند.29 علاوه بر آن، آيه 45 مائده مطلق است و آيه 178 بقره آن را تخصيص مى زند كه هر نفسى را در مقابل هر نفسى قصاص نمى كنند، بلكه شرايطى مانند مماثلت (مرد بودن، زن بودن، حريت و عبد بودن) كه در آيه بيان شد، بايد مورد توجه و عنايت قرار بگيرند.
بنابراين، از اين آيه (مائده: 45) نمى توان تساوى قصاص زن و مرد را برداشت نمود، بلكه همان گونه كه گذشت، از روايات معصومان(عليهم السلام) تفاوت زن و مرد در قصاص فهميده مى شود.
روايات: همان گونه كه گفته شد، عمده ترين دليل فقهاى شيعه مبنى بر قصاص مرد در برابر كشتن زن مشروط به پرداخت نيمى از ديه مرد به بستگان او، روايات صحيح مستفيض و يا متواترى است كه در اين زمينه نقل شده اند. در اين قسمت به برخى از اين روايات اشاره مى كنيم:
1) صحيحة عبدالله بن مسكان از امام صادق(عليه السلام): اگر زنى مردى را به قتل رساند، كشته مى شود. و اگر مردى زنى را به قتل برساند، در صورتى كه بستگان زن بخواهند مرد را قصاص كنند بايد افزونى ديه مرد نسبت به زن را پرداخت كنند و سپس او را قصاص نمايند. و اگر اين كار را نكنند بايد ديه را بپذيرند; يعنى ديه كامل زن كه نصف ديه مرد است.30
2) صحيحة عبدالله بن سنان كه مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)شنيدم كه در مورد مردى كه زنش را از روى عمد كشته بود، فرمود: بستگان زن اگر بخواهند مرد را به قتل رسانند، مى توانند اين كار را انجام دهند و نصف ديه او را به بستگانش پرداخت نمايند و اگر بخواهند مى توانند نصف ديه را كه پنج هزار درهم است، از مرد دريافت كنند.31
3) حلبى از امام صادق(عليه السلام) درباره مردى كه عمداً زنى را به قتل برساند پرسيد: آيا اولياى زن حق دارند مرد را به قتل برسانند؟ فرمود: بله چنين حقى دارند اگر نصف ديه را به بازماندگان مرد بپردازند. و اگر خودشان بخواهند ديه بگيرند بايد نصف ديه به آنان پرداخت شود.32
4) ابوبصير مى گويد: از امام صادق(عليه السلام)درباره جراحات پرسيدم، فرمود: جراحت زن مانند جراحت مرد است (از نظر ديه) تا اينكه به حد ثلث برسد، اگر به اين حد رسيد، ديه جراحت مرد دو برابر ديه جراحت زن مى شود. دندان مرد و زن با هم مساوى است. و فرمود: اگر مردى عمداً زنى را به قتل برساند و اولياى زن بخواهند مرد را قصاص كنند، بايد نصف ديه را به بازماندگان مرد بپردازند و سپس او را به قتل برسانند. ابوبصير مى گويد از ايشان درباره زنى كه قاتل مردى باشد پرسيدم، فرمود: آن زن كشته مى شود و چيزى به اهلش داده نمى شود.33
بنابراين، از روايات مزبور و نيز روايات بسيارى كه به دليل رعايت اختصار نقل نشده اند، فهميده مى شود كه مرد در صورتى با كشتن زن، قصاص مى شود كه اولياى زن نصف ديه مرد را به بستگان مرد بپردازند. همچنين ديه جراحات زن و مرد تا زمانى كه به ثلث نرسيده است مساوى است و اگر به بيش از ثلث برسد، ديه زن نصف ديه مرد خواهد بود.
ارتباط حكم قصاص و ديه: همان گونه كه ملاحظه مى شود، قصاص و ديه ارتباط تنگاتنگى با هم دارند. بنابراين، مى توان گفت: بازگشت تفاوت قصاص زن و مرد به تفاوت ديه آنان است. به تعبير ديگر، چون ديه زن و مرد با هم متفاوت است، اين تفاوت موجب تفاوت آنان در قصاص نيز شده است. از اين رو، بحث تفاوت قصاص به تفاوت ديه منجر شده و بدان گره خورده است. بيان تفاوت ديه مرد و زن در اين نوشتار نيز از باب همين ارتباط ناگسستنى قصاص و ديه بوده است.
اجماع: همان گونه كه در قسمت كلام فقها بيان گرديد، فقهاى شيعه ادعا كرده اند كه لزوم پرداخت فاضل ديه در قصاص مردى كه زنى را به قتل رسانده است، مورد اتفاق همه فقهاى بزرگ شيعه بوده و هيچ قول مخالفى در اين زمينه وجود ندارد. همچنين در هيچ يك از كتاب هاى فقهى چه از قدما و چه از متأخّران قول مخالفى در اين زمينه وجود ندارد و البته همين امر براى اجماعى بودن موضوع ياد شده كافى است.

حكمت هاى تفاوت قصاص زن و مرد

از آنجا كه اوامر و نواهى شارع مقدّس مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعى است و خداوند حكيم در همه احكام، منافع بندگان و دفع ضرر از آن ها را مورد لحاظ قرار مى دهد، دنبال كردن حكمت و فلسفه احكام منافاتى با روح تعبد و تسليم در برابر احكام الهى نخواهد داشت. از اين رو، طرح پرسش هايى در اين زمينه و بيان فلسفه تشريع احكام، امرى پسنديده به شمار مى آيد. بدين سان، در بيان حكمت تفاوت قصاص زن و مرد توجه به نكات ذيل ضرورى است:
1. در اسلام ارزش واقعى انسان ها به بهاى بدنى آنان نيست تا با برخورد با چنين احكامى تصور شود كه ارزش زن كمتر در نظر گرفته شده است يا ارزش مرد بيشتر است، بلكه در اسلام ارزش واقعى انسان (فارغ از رنگ، جنس، زبان، نژاد و مانند آن)، ايمان به خدا، عمل صالح، تقوا، انسانيت، نايل شدن به مراتب والاى قرب الهى و... است. بنابراين، بهاى انسان را در تفاوت زن و مرد در ديه و قصاص نبايد جستوجو كرد; زيرا اين تفاوت ها به معناى قيمت نهادن به شخص و شخصيت زن يا مرد نيست.
2. در مواردى كه مردى در برابر زنى قصاص مى شود با پرداخت نيمى از ديه قاتل به خانواده او، خسارتى كه در اثر عدم حضور وى متوجه خانواده مى شود جبران مى گردد. و اين بدان دليل است كه غالباً وظيفه اداره خانواده بر عهده مردان است. در اينجا براى روشن تر شدن مسئله، مطلبى از تفسير نمونه ذكر مى گردد:
«ممكن است بعضى ايراد كنند كه در آيات قصاص دستور داده شده كه نبايد مرد به خاطر قتل زن مورد قصاص قرار گيرد، مگر خون مرد از خون زن رنگين تر است؟ چرا مرد جنايتكار به خاطر كشتن زن و ريختن خون ناحق از انسان هايى كه بيش از نصف جمعيت روى زمين را تشكيل مى دهند قصاص نشود؟! در پاسخ بايد گفت: مفهوم آيه 178 بقره اين نيست كه مرد نبايد در برابر زن قصاص شود، بلكه همان گونه كه در فقه اسلام مشروحاً بيان شده، اولياى زن مقتول مى توانند مرد جنايتكار را به قصاص برسانند به شرط آنكه نصف مبلغ ديه را بپردازند. به عبارت ديگر، منظور از
عدم قصاص مرد در برابر قتل زن، قصاص بدون قيد و شرط است ولى با پرداخت نصف ديه، كشتن او جايز است.34
]و چون[ مردان غالباً در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمل مى شوند و با فعاليت هاى اقتصادى خود چرخ زندگى خانواده را به گردش در مى آورند، بنابراين، تفاوت ميان از بين رفتن مرد و زن از نظر اقتصادى و جنبه هاى مالى بر كسى پوشيده نيست كه اگر اين تفاوت مراعات نشود خسارت بى دليلى به بازماندگان مرد مقتول و فرزندان بى گناه او وارد مى شود، لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ در مورد قصاص مرد رعايت حقوق همه افراد را كرده و از اين خلأ اقتصادى و ضربه نابخشودنى، كه به يك خانواده مى خورد جلوگيرى نموده است.35
بنابراين، اگر نوع زنان و مردان را در نظر بگيريم به اين حقيقت مى رسيم كه مردان بيش از زنان در چرخه فعاليت هاى اقتصادى قرار دارند و از موقعيت اقتصادى بيش ترى برخوردارند و تشريع احكام و قوانين نيز بر اساس نوع افراد است نه فرد فرد آنان.
3. پرداخت نصف ديه مرد قاتل از سوى اولياى زن مقتول، از حقوق بازماندگان قاتل است نه از حقوق قاتل تا دليلى بر گمان برترى ارزش و شخصيت مرد بر زن به شمار آيد، همچنان كه در احاديثى كه از امامان معصوم(عليهم السلام) ذكر شده، اين نكته مورد توجه قرار گرفته است (أدوا نصف الدية إلى أهل الرجل).
بنابراين، در اينجا تقابل بين زن و مرد به تنهايى نيست تا كسى تصور كند كه به حقوق و شخصيت زنان ستم شده است.
4. از اينكه ديه زن نصف ديه مرد است، زن ها بيشتر سود مى برند; زيرا به طور معمول ديه زن به شوهر و بچه ها پرداخت مى شود و ديه مرد به زن و بچه هايش مى رسد و چون با از بين رفتن مرد، زن بيشتر صدمه مى بيند، از اين رو، ديه مرد را بيشتر كرده اند تا مقدارى از فشارى كه در نتيجه از دست رفتن مرد متوجه زن مى شود جبران گردد.36
همان گونه كه مشاهده مى شود، حكمت تفاوت قصاص زن و مرد به نوع مسئوليت آنان در خانواده و جامعه و نيز به جايگاه اقتصادى هر يك از زن و مرد برمى گردد، نه به ارزش واقعى آنان.

ديدگاه برخى روشن فكران و فقيهان

بحث برابرى زن و مرد در حقوق و مزايا از امورى است كه در سال هاى اخير عده اى با دامن زدن به آن و نيز طرح آن در مجامع عمومى و غير علمى و همچنين با بهره گيرى از تبليغات و جنجال هاى اجتماعى سعى دارند تا تفاوت ها را به حساب تبعيض بگذارند. اين افراد بدون هيچ گونه تخصّصى وارد عرصه احكام دينى شده و با اتّكا به عقل خويش، بى محابا به تغيير احكام، مبادرت ورزيده اند تا اصل اجتهاد و تقليد را مورد خدشه قرار دهند. آنان در رسيدن به اين منظور از شيوه هاى گوناگونى بهره جسته اند. عده اى روشن فكر نيز با ورود به اين عرصه و با طرح شعار حمايت از زنان و نيز رفع هرگونه تبعيض عليه زنان، شبهاتى را در اذهان عمومى به وجود آورده اند. در اين مبحث به ذكر نمونه هايى از آن بسنده مى گردد:
«پاره اى احكام حقوقى با ظواهر قرآن مخالف است و من به عنوان يك مسلمان بايد فتاواى فقها را با قرآن بسنجم و اگر موافق بود بپذيرم. مثل ارث نبردن زن از عرصه، و خون بهاى زنان كه نصف مردان است و به نظر مى رسد مناط آن، آيات مربوط به ارث و شهادت زنان باشد كه آن آيات هم توجيه دارد و مخصوص به زمان پيامبر است كه زن ارزش اقتصادى نداشته است.»37
همان گونه كه در اين سخن مشاهده مى شود، سخن از قرآن و عقل بشرى غير متخصّص است و اصلا سخنى از سنّت (قول، فعل و تقرير معصومان(عليهم السلام)) نيست. گويا به نظر وى منابع فقهى تنها قرآن و عقلِ عامه مردم است كه هر كسى با عقل خويش به قرآن رجوع كند و يافته هاى خويش را به حساب حكم الهى بگذارد. همچنين با توجه به اين سخن، اجتهاد امرى غير ضرورى و حتى زايد است; زيرا فتاواى صادره نيز در كارگاه عقل افراد (كه مقلّدند و نه مجتهد) و با عرضه بر قرآن، مورد قبول يا رد واقع مى شوند!
در پاسخ به اين سخن، و نيز روشن شدن مسئله، توجه به مطالب ذيل ضرورى است:
. اسلام همواره انسان ها را به تعقّل، تفكّر و تعمق در مسائل دينى دعوت كرده، تقليد كوركورانه را مذموم مى داند.
قرآن كريم در آيات فراوانى، عدم تفكّر و تعقّل در مسائل را بر برخى از انسان هاى كوته فكر خرده گرفته و در جاى جاى اين كتاب آسمانى شريف، با تعبيراتى نظير «لا يعقلون، لا يشعرون، لا يتفكرون و...»، عدم تعقّل و تفكّر و به كار نگرفتن قوه شعور را مورد ملامت قرار داده است. اما اين بدان معنا نيست كه انسان ها بتوانند تمام مسائل را با عقل خويش دريابند.
اساساً احكامى كه صادر مى شوند بر دو گونه اند: الف) بعضى از آن ها عقل گريزند (مافوق عقل اند); ب) بعضى ديگر در فراخور درك عقلى اند (مساوى عقل اند.)
بديهى است احكامى هم كه از شارع مقدس صادر مى شوند، ممكن است يا عقل گريز باشند ـ يعنى عقل بشر قادر به درك آن ها نباشد و يا در فراخور درك عقل بشرى. اگر آن احكام صادره، در فراخور عقل باشند به اين معناست كه بشر با عقل خويش نيز قادر به درك آن ها خواهد بود; مانند حرمت شراب، كه اگر شارع مقدس آن را حرام نمى شمرد، عقل سليم بشرى نيز با توجه به مضرات آن، شرب آن را جايز نمى دانست.
اما برخى احكام عقل گريزند (مافوق عقل اند و نه عقل ستيز); يعنى بشر با عقل خويش قادر به درك آن ها نيست. و از سويى، قابل انكار نيز نمى باشند; زيرا از سوى شارع حكيم صادر شده اند. بنابراين، در چنين مواردى بايد آن احكام را تعبداً پذيرفت و با عقل ناقصومحدود خويش در صدد فلسفه تراشى و يا انكار آن بر نيامد.
آيت اللّه جوادى آملى، در باب عقل مى نويسد: «عقل باطنى كه از گزند مغالطه و آسيب تخيل مصون است، به منزله رسول باطنى خداوند است كه همانند متن نقلى، از منابع مستقل معرفت دينى و مصادر فتاوى شرعى به شمار مى آيد و از اعتبار اصيل وحجيت ذاتى برخوردار است. چنين عقلى با اصول و علوم متعارفه و براهين ناب خود، بنيان مرصوص عقايد اصيل مانند اصل وجود مبدأ هستى، وحدت و ساير صفات عليا و اسماى حسناى مبدأ، ضرورت وحى و رسالت، ضرورت معاد و ساير مسائل كلامى متقن را تأسيس مى كند و در اين تأسيس و تثبيت نيز استوار است. بر اين اساس، عقل برهانى در همه مراحل استنباط از قرآن و سنّت به عنوان حجتى الهى حضورى مؤثّر دارد...»38
بنابراين، بايد توجه داشت كه اگر قرار باشد عقل به عنوان يك دليل و حجت، مورد استفاده قرار گيرد، آن عقل اصيل و غير محرف است نه عقلى كه با مبادى موهوم و يا متخيل آميخته شده و با ديدن منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، و كنوانسيون رفع هر نوع تبعيض عليه زنان دچار ترديد شده و از اصيل و ناب بودن خارج شده باشد.
2. قرآن كريم، «تبيان كل شىء» است و بايد بيان هر چيزى را از آن درخواست نمود.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «هذا القرآن انّما هو خطٌّ مستورٌ بين الدفَّتين لا ينطق بلسان و لا بد له من ترجُمان و انما ينطق عنه الرِّجال...»;39 اين قرآن، خطى است نوشته شده كه ميان دو جلد پنهان است. زبان ندارد تا سخن بگويد و نيازمند به كسى است كه آن را ترجمه كند و همانا فقط رجال مى توانند از آن سخن بگويند....
اما اينكه منظور از «الرجال» چه كسانى هستند، در جايى ديگر، مصداق آن را تعيين كرده اند: «ذلكُ القرآنُ فَاستَنْطِقُوه و لن ينطقُ، و لكن أُخبركم عنه ...»;40 و آن نور قرآن كريم است. از قرآن بخواهيد تا سخن بگويد، كه هرگز سخن نمى گويد، اما من شما را از معارف آن خبر مى دهم ... .
ماده «استنطاق» به معناى طلب نطق است; يعنى از قرآن بخواهيد تا با شما سخن بگويد. اما بلافاصله مى فرمايد: قرآن هرگز سخن نمى گويد. پس چگونه بايد آن را به نطق در آورد؟ حضرت مى فرمايد: «من» به شما خبر مى دهم; زيرا قرآن علاوه بر ظاهر، بطونى دارد كه تنها معصومان(عليهم السلام) از آن با خبرند.
بنابراين، اگرچه قرآن تبيان كل شىء است، اما بيرون كشيدن احكام و معارف از اين درياى ژرف و عميق، كار هر كسى نيست; چه آنكه خود فرموده است: (لاَ يَمَسُّهُ إلاَّ المُطَهَّروُن.)(واقعه: 79) از اين رو، نمى توان ادعا كرد كه ما از عقل برخورداريم و قرآن هم كه كتاب آسمانى و مشتمل بر احكام است، در ميان ماست، پس ما با عقل خويش احكام را از اين كتاب مقدس استنباط كرده و بدان عمل مى نماييم. اين كار هرگز مورد پسند شرع نيست،41 بلكه راه ورود به قرآن تنها از طريق اهل بيت(عليهم السلام)است; زيرا آنان ترجمان واقعى قرآنند و مجتهدان نيز از همين راه براى استنباط احكام بهره مى جويند.
بنابراين، تلاش نوع بشر براى دستيابى به علت پيدايش هر قانون، كوشش قابل تقديرى است، اما صحت آن منوط به تأييدات شرعى مى باشد تا از هر نوع خطايى مصون بماند.
پس عدم آگاهى نسبت به فلسفه تشريع برخى از احكام نبايد موجب انكار حكمى خاص گردد. نبايد سعى شود با هوچى گرى، جنجال و كشاندن يك بحث علمى و تخصصى به عرصه عمومى جامعه و خدشه دار نمودن احساسات عمومى و القاى شبهه، به تخطئه برخى از احكام پرداخت و با اتّكا به عقل ظاهربين و ملاك قرار دادن آن، اذهان عمومى را مشوش كرد و اظهار داشت:
«تفكر غالب و حاكم بر جوامع امروزى كه در اسناد بين المللى، بخصوص اسناد حقوق بشرى مثل منشور ملل متحد، اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان، كنوانسيون حقوق كودك و اسنادى از اين قبيل منعكس است; رعايت تساوى بين زن و مرد و عدم تبعيض و تفاوت بر اساس جنس مى باشد. به موجب اين طرز تفكر، نبايد مقرراتى وضع و احكامى مقرر و اجرا گردد كه نشان دهنده نوعى امتياز و برترنگرى مرد نسبت به زن باشد... مهم اين است كه در وضع احكام و تكاليف و حقوق و مسئوليت ها نبايد به چيزى ديگر جز تفاوت طبيعى موجود بين زن و مرد توجه كرد و هر حكمى كه مبنايش پايين تر دانستن ارزش انسانى زن نسبت به مرد باشد بايد ملغى گردد ....»42
پاسخ اين سخن امر روشنى است; زيرا بحث اختلاف احكام و تفاوت هاى زن و مرد به معناى تفاوت ارزشى زن و مرد نيست، بلكه تفاوت هاى ظاهرى و طبيعى مسلّماً تفاوت هايى را در انجام تكاليف نيز در پى دارد. مثلا، زن به خاطر ساختار طبيعى كه دارد در
ايامى از ماه و به طور متوسط نزديك به سه ماه از سال، از انجام برخى تكاليف و وظايف دينى معاف بوده، حتى در بعضى موارد (مانند نماز) از بجا آوردن قضاى آن نيز معاف شده است. حال آيا اين تفاوت زن و مرد در انجام تكاليف و وظايف دينى به معناى پايين بودن ارزش زن است؟!
بديهى است كه اين معافيت و تفاوت وى با مردان در انجام تكاليف به معناى كم ارزش بودن زن نسبت به مرد نيست، بلكه شرع مقدّس در پى تفاوت هاى جسمى و طبيعى كه بين زن و مرد وجود دارد تفاوت هايى را در انجام تكاليف نيز قايل شده است. در چنين مواردى كسى اعتراضى نمى كند و قايل به تساوى انجام تكاليف و وظايف دينى نمى شود، اما در برخى موارد ديگر مانند ديه و قصاص، داد سخن داده و اين تفاوت ها را تبعيض تلقّى كرده و در صدد رفع آن بر مى آيند.
نكته ديگر اينكه از سويى، تاريخ صدور احكام اسلام و از جمله ديه و قصاص به قدمت دين مبين اسلام و در برخى موارد حتى به قدمت تاريخ خلقت بشر است; يعنى زمانى كه نه سازمان هاى بين المللى وجود داشتند و نه كنوانسيون هاى مختلف تا تحت تأثير اين مجامع و سازمان ها واقع شود. از سويى ديگر، در زمان صدور اين احكام نيز همه ممالك، اسلامى و يا تحت حكومت اسلام نبوده اند، بلكه اديان و حكومت هاى ديگرى نيز وجود داشته اند و در برخى موارد احكامى كه طبق موازين آن اديان و يا در ممالك ديگر به اجرا در مى آمدند، احكامى غير از اسلام بوده اند، اما اسلام به تبعيت از آن ها احكامى را صادر نكرده است.
بنابراين، اسلام كه خاتم اديان است و احكام آن بر اساس مصالح و مفاسد مى باشد، احكام مختص به خويش را دارد و آن ها را مورد اجرا قرار مى دهد و اديان ديگر نيز احكام خاص خويش را دارند. جاى بسى تأسف است كه عده اى به جاى آنكه پاى بند احكام دين باشند و بدان عمل نمايند حاضر مى شوند دست از احكام دينى شسته و تسليم قوانينى شوند كه منشأ بشرى دارند.
«با آنكه ظاهراً قانون گذار در مورد قتل عمد از ديدگاه برابر، مجازات قاتل را مشخص كرده است و قاتل را اعم از آنكه خون مردى را ريخته باشد يا جان زنى را گرفته باشد، محكوم به قصاص نموده است، اما شرطى كه قصاص مستلزم انجام آن شده است مى تواند در عمل مانع قصاص گردد; زيرا در بيشتر موارد قصاص مرد قاتل كه زنى را كشته عملا به تعويق مى افتد و خاك سرد زمان، اولياى دم را از اصرار بر قصاص كه با پرداخت پول قابل توجهى ملازمه دارد، باز مى دارد. بدين سان، مى توان نتيجه گرفت كه قانون گذار با يك تير دو نشان زده است. از يك سو، قيمت جان زن را نصف جان مرد قرار داده است كه به تنهايى نابرابرى در حقوق اولياى دم يعنى زيان ديدگان از وقوع جرم را در بر دارد، از ديگر سو، قصاص را موكول به پرداخت يك دوم ديه مرد به قاتل نموده است كه اين شرط هم به طور غير مستقيم از شدت و قوت مجازات قصاص مى كاهد و عملا نابرابرى در تحمل مجازات را نسبت به مردى كه به عمد زنى را كشته است روا مى دارد... .

نتيجه گيرى: قانون داخلى با بند "ز" ماده 247 كنوانسيون در اختلاف است.»43

پاسخ اين سخن نيز با اندك تأملى روشن است و علاوه بر پاسخ هاى گذشته، اين نكته نيز در خور دقت است كه رسيدگى به امور قضايى امرى است كه براى صدور حكم و اجراى آن نيازمند زمان مى باشد. و گذشت زمان به ويژه در پرونده اى مانند قتل هيچ تأثيرى در اراده و خواست اولياى دم ندارد. گاهى اتفاق افتاده است كه اگرچه قاتل و مقتول هر دو مرد يا زن بوده اند، اما متهم تا رسيدگى كامل به پرونده و صدور حكم، سال هاى متمادى در زندان به سر برده است و پس از اثبات جرم، حكم به اجرا گذاشته شده و قاتل به درخواست اولياى دم، قصاص شده است. بنابراين هيچ گاه خاك سرد زمان موجب نمى شود كه اولياى دم، مقتول را فراموش نمايند و از حق خويش بگذرند و فرصتى براى قاتل پيش بيايد. همچنين مراجع قضايى هرگز چنين اهدافى را دنبال نمى كنند. نكته ديگر اينكه همان گونه كه قبلا گفته شد، تفاوت ديه هرگز به معناى نصف بودن جان زن نسبت به مرد نيست; زيرا ديه هيچ ارتباطى با ارزش و جايگاه انسان ندارد. مگر مى شود جان شريف انسانى را در برابر مبالغى پول معاوضه كرد؟!
بنابراين، تفاوت ديه و قصاص زن و مرد نه از ارزش انسانى زن مى كاهد و نه بر ارزش انسانى مرد مى افزايد، بلكه پرداخت ديه در واقع جبران خسارت اقتصادى ناشى از فقدان يك شخص است.
در اين بين عده اى از فقيهان نيز به صدور احكامى شاذّ، نادر و مخالف روايات مستفيض و متواتر و نيز مخالف مشهور فقهاى شيعه اهتمام ورزيده اند.44 آقاى صانعى مى گويد: «... ما در واقع دو نوع ديه داريم: ديه حقوقى و ديه جزايى. ديه جزايى مواردى است كه مجازات قصاص است و بايد ديه بدهند (مثلا هنگامى كه زنى مردى را به قصد و عمد مى كشد.) ما بحث ديه جزايى را كنار مى گذاريم. اما بحث ديه حقوقى، مواردى است كه در يك تصادف، در يك حادثه، مردى زنى را مى كشد يا زنى، زنى را مى كشد. در اينجا بنده به بحث مقدس اردبيلى اشاره كرده ام كه مى فرمايد: "ما اطلعت عليه من نص"45 (من يك روايت هم در اين مورد پيدا نكرده ام)... . بنده روايات ديه جزايى را مخالف قرآن مى دانم و هر روايت مخالف قرآنى حجت نيست... . بنده رواياتى را كه مى گويد: «اگر مردى زنش را بكشد و اولياى زن بخواهند مرد را بكشند بايد نصف ديه را به مرد بدهند تا او كشته و قصاص شود، اما عكسش اگر زنى، مردى را كشت، زن را قصاص مى كنيم و چيزى هم به او نمى دهيم، ظلم مى دانم. برداشت من اين است و در برداشت خود معذورم و آن تبعيض را ظلم مى دانم و اين روايات هر چقدر هم كه زياد باشد، نمى تواند كارگشا باشد... . پس ضابطه اين است كه روايت خلاف قرآن، صدقاً و عدلا معتبر نيست و بنده اين روايات را
با آياتى كه مى فرمايد: قوانين اسلام عدل است و عدل اصل مسلم است كه جزء اصول دين است نه جزء فروع دين، مطابقت كرده ام و ديده ام با آن نمى خواند. به نظر بنده اين عدل نيست، ظلم است و توده مردم و عرف هم اين را ظلم مى دانند... . اصلا بحث ديه بر پايه نان آورى نيست، تا ما عدل را با آن مقايسه كنيم. بحث ديه، خون بهاست، قبل از اينكه اسلام بيايد هم مطرح بوده است... . اينكه در يك جرم هماهنگ، يك جا مى توانند هم بكشند و هم بايد پول بدهند و يك جا مى كشند اما پول نمى دهند، اين خلاف «النفس بالنفس» است، خلاف عدل، خلاف آيات نفى ظلم است.»46
در پاسخ به اين سخن بايد گفت: اولا استنباط احكام شرع بايد بر اساس موازين صحيح و مقرر در باب خود صورت پذيرد; آن موازينى كه مورد قبول ائمه(عليهم السلام) نيز مى باشند; زيرا در غير اين صورت ارزشى نخواهد داشت.
ثانياً، اگر فرضاً مجتهدى به رواياتى دست نيافت، دليل بر عدم صدور نمى باشد، به ويژه اينكه مجتهدان ديگر به آن روايات دست يافته و حكم مقتضى را نيز استنباط كرده اند.
ثالثاً، مرحوم مقدس اردبيلى اين روايات را در مجمع الفائده و البرهان (ج 14، ص 47ـ 48) نقل كرده و به آن ها در باب قصاص تمسّك نموده و از آن ها به حسنة حلبى و صحيحة عبدالله بن مسكان و صحيحة عبدالله بن سنان ياد كرده است. حال چگونه ممكن است بفرمايد من روايتى در اين مورد پيدا نكرده ام!
رابعاً، عبارتى كه از مرحوم مقدس اردبيلى نقل شده است درباره بحث ديه زن و مرد نيست، بلكه درباره ديه اطفال مسلمانان مى باشد. بر فرض هم اگر در عبارت مرحوم اردبيلى دو احتمال داده شود بايد مجموع سخن وى را در نظر گرفت; چرا كه ايشان تصريح دارند كه ديه زن نصف ديه مرد است.47
خامساً، همان گونه كه مى دانيم عدالت امرى ثابت است. عدالت، امرى نسبى و عرفى نيست تا گفته شود چون توده مردم و عرف، فلان حكم را ظلم تلقّى مى كنند پس آن حكم ظالمانه است. همچنين عدالت به معناى تساوى نيست تا چنين برداشت هايى شود، بلكه عدالت يعنى رعايت استحقاق ها و «اعطاء كل ذيحق حقه.» بنابراين، به مقتضاى عدالت بودن حكمى را شارع مقدس تشخيص مى دهد و ديدگاه هاى توده مردم هيچ نقشى در آن ندارد.
سادساً، اينكه گفته شود: اگر در برابر قصاص مردى كه زنى را كشته است، اولياى زن نصف ديه كامل را بايد به اولياى قاتل بپردازند، اين خلاف النفس بالنفس است، بايد گفت: درست است كه خداوند در آيه 45 مائده جان را در برابر جان قرار داده است، اما در آيه 178 بقره مى فرمايد: (يَا ايُّها الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَليكُم القِصاصُ فِى الْقَتلَى الْحُرُّ بِالحُرِّ وَ الْعَبْدِ بِالْعَبدِ وَ الأُنْثى بِالأُنثى...)همان گونه كه در مباحث پيشين گذشت، نسبت آيه 178 بقره با آيه 45 مائده، نسبت تفسيرى است. به علاوه اينكه آيه 178 بقره آيه 45 مائده را تخصيص مى زند كه هر نفسى را در برابر هر نفسى قصاص نمى كنند، بلكه شرايطى مانند مماثلت لازم است.
بنابراين، زن و مرد در ديه و قصاص با يكديگر تفاوت داشته و فقها نيز بر اين قول اتفاق نظر دارند و هيچ تفاوتى نيز بين ديه جزايى و حقوقى قايل نشده اند.

خاتمه

در اسلام همواره به تحقيق و پژوهش در مسائل گوناگون توصيه شده است. از اين رو، امروزه در جامعه ما توجه به حقوق زنان به حد بالايى افزايش يافته است كه اين در جاى خود مايه اميدوارى است. اما اين نگرانى نيز وجود دارد كه در هياهوى دفاع از حقوق زنان، به تدريج ارزش هاى دينى مورد بى توجهى قرار گيرد و انديشه هاى غير دينى جايگزين آن ها شود.
تلاش براى احقاق حقوق زنان، هميشه بايد مورد توجه قرار گيرد، اما بايد توجه داشت كه شناخت اولويت ها همواره در اولويت هستند.
در اسلام، ارزش انسانى كه خليفه خدا در زمين، مسجود ملائك و امانتدار الهى است، هرگز با صد شتر و... برابر نيست، بلكه در نگاه اسلام، ملاك انسانيت، تقوا و عمل صالح است. بديهى است كه در تحصيل اين دو گوهر گرانبها، مردان بر زنان فضيلتى ندارند و همگان با هم مساويند.
اكنون آيا بهتر نيست به جاى ناديده گرفتن برخى تفاوت ها و مبارزه جدى و بى امان با آن ها، به نقش هاى سازنده تفاوت ها بنگريم و نه تنها به ديده نقص و كاستى آن ها را ننگريسته و با بى مهرى از تفاوت ها سخن نگوييم، بلكه به عنوان راهى به سوى كمال، تفاوت ها را بررسى كنيم؟!
مشكلات تربيتى و اخلاقى و نقص هاى ارزشى و بى توجهى به نيازهاى نهادينه شده در وجود زنان و مردان، از مصايب و دردهاى جامعه امروز است نه تفاوت هاى بين زن و مرد. از اين رو، بايد اذعان كرد كه جريان هاى فمينيستى و كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان نه تنها جوامع اسلامى را به سعادت نمى رسانند، بلكه تجربه نشان داده است كه در جوامع غربى نيز جز انحطاط و انحراف از مسير سعادت، ارمغانى نداشته است.
به هر حال، آنچه در اين بين مهم است، پذيرش اسلام در حد يقين و دفاع علمى و فنّى از ارزش هاى دينى و تعبد و تسليم محض در برابر احكام و فرامين دينى است. همچنين با ديدن اعلاميه جهانى حقوق بشر، ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى، كنوانسيون محو هر نوع تبعيض عليه زنان و ... (كه عناوين بى محتوا و فريبنده اى بيش نيستند) نمى بايد مرعوب طراحان آن ها شويم، بلكه بايد راه كارهاى مناسب را با به كار بستن عقل و فكر، از متون دينى استخراج كرد و به جامعه بشريت تقديم كرد.

پى نوشت ها

ـ سيدحسن صدر، حقوق زن در اسلام و اروپا، تهران، جاويدان، 1355، ص 41.
ـ يحيى نورى، حقوق زن در اسلام و جهان، تهران، نشر فراهانى، 1347، ص 7.
ـ فريده مصطفوى و فاطمه جعفرى، زن از منظر اسلام، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1382، ص 15.
ـ يحيى نورى، پيشين، ص 15.
ـ سيد مرتضى عسكرى، احاديث أم المؤمنين عايشه، مجلدات 2، ج 1، قم، نهضت، 1418 ق، ص 29.
ـ همان، ص 31.
ـ (وَإِذَا المَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنب قُتِلَتْ) (تكوير: 8 و 9).
ـ محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 4، قم، دارالحديث، ص 3675.
ـ ميرزا نورى، مستدرك الوسائل، مجلدات 18، ج 14، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث العربى، 1408 ق، ص 157.
10 ـ متقى هندى، كنزالعمال، ج 16، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1954، ص 371.
11 ـ محقق بحرانى، الحدائق الناضره، ج 23، قم، جامعه مدرسين، 1363، ص 20.
12 ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 21، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1414 ق، چ دوم، ص 365.
13 ـ (إنّ اكرمكم عندالله أتقيكم) (حجرات: 13).
14 ـ شيخ طوسى، كتاب الخلاف، ج 5، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1417، ص 145.
15 ـ محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، ج 42، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ سوم، 1367، ص 82.
16 ـ سيد روح اللّه موسوى خمينى، تحريرالوسيله، ج 2، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1404 ق.
17 ـ ابن ادريس حلّى، السرائر، ج 3، قم، جامعه مدرسين، چ دوم، 1411، ص 389.
18 ـ شيخ طوسى، النهايه، بيروت، دارالاندلس، ص 768.
19 ـ نكته اى كه هم در عبارت النهايه و هم در عبارت السرائر قابل توجه است، اين است كه در اين دو كتاب، حدّ برابرى قصاص زن و مرد «گذاشتن از يك سوم ديه» بيان شده است، در حالى كه ساير كتاب هاى فقهى «رسيدن به يك سوم» را حدّ برابرى قصاص زن و مرد دانسته اند. اين اختلاف باعث بحث و گفتوگوى بسيار ميان فقها شده و آن ها را بر آن داشته كه به نحوى كلام اين دو فقيه را توجيه كنند. نكته قابل توجه اينكه در بين فقهاى متأخر شيعه در زمينه چگونگى جريان قصاص اعضا و جراحات ميان زن و مرد، اختلاف نظرى وجود ندارد و آن ها همان نظر مشهور فقها را در اين زمينه دنبال كرده اند. (ابراهيم شفيعى سروستانى، تفاوت زن و مرد در ديه و قصاص، تهران، سفير صبح، 1380، ص 76ـ 78.)
20 ـ سيد روح الله موسوى خمينى، پيشين، ج 2، ص 596.
21 ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1415 ق، ص 489.
22 ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 1، قم، موسسه نشر اسلامى، ص 435.
23 ـ قطب الدين راوندى، فقه القرآن، تحقيق سيداحمد حسينى، ج 2، قم، ناشر كتابخانه آية الله نجفى مرعشى، چ دوم، 1405 ق، ص 397.
24 ـ محقق اردبيلى،زبده البيان فى تفسيرالقرآن، تحقيق محمد باقربهبودى،مكتبة المرتضويه لاحياءالاثارالجعفريه،ص672.
25 ـ قطب الدين راوندى، پيشين، ج 2، ص 396.
26 ـ سيد ابراهيم حسينى، اصل منع توسل به زور، تهران، دفتر نشر معارف، 1382، ص 39.
27 ـ همان، ص 39 و 40.
28و29ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 432.
30 ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 19، ص 59.
31 ـ همان، باب 33، ص 59.
32 ـ شيخ طوسى، استبصار، ج 4، ص 265.
33 ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 7، ص 299.
34 ـ ديه بر عكس آنچه در فارسى گفته مى شود، «خون بها» نيست. خون انسان بالاتر از اين است كه قيمتش اينها باشد، بلكه به تصريح قرآن، خون يك انسان برابر با خون همه انسان هاست... (مائده: 32) ديه جنبه مجازات دارد كه طرف حواسش را جمع كند و ديگر از اين اشتباهات نكند و هم جبران خسارت اقتصادى است. يعنى مردى يا زنى از اين خانواده از ميان رفته است، جاى او خالى است و اين خلأ، خسارت اقتصادى به آن خانواده وارد مى كند. براى پر كردن اين خسارت اقتصادى ديه داده مى شود. (ناصر مكارم شيرازى، «دروس خارج فقه بحث ديات»، روزنامه آموزشى و پژوهشى فيضيه، ش 18.)
35 ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 1، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1371، چ دهم، ص 611ـ 612.
36 ـ محمدرضا زيبايى نژاد، سلسله كلاس هاى آموزشى، دفتر تحقيقات و مطالعات زنان.
37 ـ جمعى از فضلا و روحانيان، آزادى يا توطئه، قم، فيضيه، 1379، ص 138 به نقل از: ماهنامه زنان، ش 62، ص 34ـ 35.
38 ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير تسنيم، ج 1، قم، اسراء، 1381، چ سوم، ص 162ـ 163.
39 ـ نهج البلاغه، خطبه 125.
40 ـ همان، خطبه 158.
41 ـ امام صادق(عليه السلام) به يكى از دانشمندان مسلمان (ابوحنيفه) كه استنباطات عقلى را ملاك عمل خويش قرار مى داد، فرمودند: جرم زنا مهم تر است يا قتل نفس؟ عرض كرد: قتل نفس. آن حضرت فرمود: اين در حالى است كه اجراى حد زنا احتياج به چهار شاهد دارد و اما در قتل نفس، تنها دو شاهد كفايت مى كند. حضرت مجدداً سؤال ديگرى مطرح كردند و فرمودند: كه آيا نماز مهم تر است يا روزه؟ ايشان عرض كرد: نماز. آن حضرت فرمود: حال آنكه زن موظف به انجام نمازهاى فوت شده در ايام عادت ماهانه نيست ولى روزه هاى فوت شده را بايد قضا كند و.... (شيخ صدوق، علل الشرايع، ج 1، ص 87.)
42 ـ حسين مهرپور، «تفاوت قصاص در زن و مرد»، فقه اسلامى، به نقل از: www.balagh.net.
43 ـ مهرانگيز كار، رفع تبعيض از زنان، تهران،پروين،1378،ص80.
44 ـ آقاى صانعى در بحث برابرى ديه زن و مرد در اسلام مى گويد: به نظر اينجانب ديه زن با مرد مساوى است، ]قضاً لاطلاق ادّلة الدّيه[، و عدم دليل بر تقييد.
ر.ك: www.saanei.org..
45 ـ المحقق الاردبيلى، مجمع الفائده و البرهان، تحقيق اشتهاردى، عراقى و يزدى، ج 14، قم، جامعه مدرسين، 1416 ق، ص 313.
46 . www.saanei.org.
47 ـ سيدعلى حسينى اشكورى، «نقدى بر نقطه نظر آيت اللّه صانعى درباره ديه»، روزنامه جمهورى اسلامى، 17/9/1381.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تساوى حقوق زن و مرد در قرآن كريم

تساوى حقوق زن و مرد در قرآن كريم

داوودي، سعيد
اشاره

زنان و مردان در حقوق فراوانى مانند حقّ حيات، حق آزادى بيان و پرسش گرى، و مانند آن برابر شمرده شده اند. علاوه بر آن، در بسيارى از حقوقى كه قرآن براى مردان قائل شده، زنان نيز شريكند، مگر جايى كه قرينه اى از آيات و روايات بر اختصاص حكم به مردان وجود داشته باشد. همچنين در روايات و فقه اسلامى برخى از حقوق ميان زن و مرد به طور مساوى در نظر گرفته شده است، مثل حق انتخاب همسر، حق برخى از فعاليت هاى تجارى و اقتصادى همچون مضاربه و تجارت. همين امر نشان مى دهد كه اصل نخست در حقوق زن و مرد از ديدگاه قرآن تساوى آنها است و به عبارتى زن و مرد در حقوقى كه مربوط به انسانيت و جنبه هاى فطرى اوست كاملاً مساوى هستند اما در حقوقى كه به نقش اجتماعى آنها باز مى گردد داراى حقوق متفاوت مى باشند چرا كه نقش زن در نگاه سيستمى اسلام در درجه نخست نقش مادرى است و نقش مرد، نقش پدرى و مديريت خانواده است.
در اين مقاله به بيان آياتى مى پردازيم كه حقوق زن و مرد را در كنار يكديگر ذكر كرده و موارد تساوى حقوق آنان را ارائه نموده است.

الف. حق مالكيّت

قرآن كريم در عصرى كه زن در برخى ملل از حقّ مالكيّت بر اموال برخوردار نبود، و استقلال اقتصادى نداشت; با صراحت، حقّ مالكيّت و استقلال اقتصادى آنان را اعلام كرد و فرمود: (وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْض لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبْنَ وَسْـَلُواْ اللَّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمًا) [1]
مرحوم علامه طبرسى در شأن نزول اين آيه آورده است: «امّ سلمه (يكى از همسران رسول خدا) به پيامبر عرض كرد: چرا مردان به جهاد مى روند، ولى زنان جهاد نمى كنند؟ و چرا براى ما نصف ميراث مردان مقرر شده است؟ سپس افزود: «اى كاش ما هم مرد بوديم و همانند آنان به جهاد مى رفتيم و به كارهاى مردان مبادرت مى كرديم؟» در پاسخ به اين سؤالات، اين آيه نازل شد. [2]
در اين آيه، نخست به اين نكته تصريح شده است كه برخى از برترى ها، با توجه به شرايط خاص و براساس نظام احسن در وجود مردان و يا زنان نهاده شده است و اين تفاوت ها هر كدام اسرارى دارد كه پايه نظام اجتماعى بشر است و مطابق عدالت و قانون ارزشمند الهى است.
بنابراين، آرزو كردن امورى كه خداوند در طبيعت افراد نهاده است و براساس آن، قوانين متفاوتى تشريع كرده، نادرست است.
برخى از اين برترى ها در دو طايفه زنان و مردان است. مرحوم علامه طباطبايى مى گويد: «مراد از «فضل» مزيت هايى است كه خداوند روزى هر يك از زنان و مردان كرده است و احكامى متفاوت را درباره دو گروه، تشريع كرده است. مثل اين كه مردان را بر زنان در تعدّد زوجات، برترى بخشيد و سهم ميراث آنان را بيشتر قرار داد و از سوى ديگر، زنان را بر مردان به سبب دريافت مهر و نفقه، برترى داد. لذا خداوند از تمنّا و آرزوى به چنگ آوردن مزيتى كه هر يك از دو صنف دارد، نهى كرده است. [3]
قرآن كريم در ادامه مى فرمايد: هر يك از مردان و زنان از كوشش ها و تلاش هاى خود بهره اى دارند. بدين معنا كه هر چند تفاوت هاى طبيعى ميان زن و مرد وجود دارد. ولى هرگز اين تفاوت مانع تلاش هر يك از اين دو صنف، براى به دست آوردن پيروزى ها و بهره گيرى از كوشش هاى اختيارى نخواهد بود. بخشى از كوشش ها، همان تلاش هاى مالى و مادى است. كه مردان مالك تلاش هاى خود و زنان نيز مالك تلاش هاى خويش اند و هر چه را از اموال به دست آورند، متعلّق به خودشان است.
در پايان نيز مى فرمايد: به جاى آرزو كردن برخى از امور كه بى فايده است و از اختيار شما بيرون است، از فضل و لطف و كرم خدا تمنّا كنيد كه شما را از موفقيت ها و پاداش هاى فراوان بهره مند سازد. بدانيد كه خداوند به همه امور داناست و مى داند براى ساختن نظام احسن، چه تفاوت هاى طبيعى و حقوقى لازم است.
اين آيه، به موضوعات مختلفى در خصوص بحث زن مربوط است; ولى آنچه ما درصدد استفاده از آن هستيم، جمله (لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبْنَ) است، كه بر حقّ مالكيّت زنان بر اموال و دارايى ها و نتيجه تلاش هاى اقتصادى آنان ـ همانند مردان ـ تأكيد دارد.
اينك به تبيين نكات قابل استفاده در آيه مورد بحث مى پردازيم:

1. تفاوت هاى طبيعى و تشريعى ميان مردان و زنان

با توجه به اين كه آيه در پاسخ به سؤال «امّ سلمه» نازل شد، خداوند بر اين نكته تأكيد فرمود كه آرزوى به جاى ديگرى بودن و از مزيّت و جايگاه او برخوردار بودن، كارى ناصواب است. در نظام احسن آفرينش وجود تفاوت هاى جسمى، روحى و عاطفى ميان زن و مرد لازم است; بر همين اساس، قوانين و تشريع نيز درباره اين دو صنف متفاوت خواهد بود.

2. به رسميّت شناختن حق مالكيت براى زنان

جمله (وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكْتَسَبْنَ) به صراحت نشان مى دهد كه زنان مالك تلاش خويش اند و مالكيت آنان بر اموال، سرمايه ها و تلاش هايشان پذيرفته و مقبول است. با آنكه مى توانست بفرمايد: هر كس مالك كسب خويش است. ولى با دو جمله جدا و مستقل، بر مالكيت زن نسبت به كسبش ـ همانند مرد ـ تأكيد كرد.

3. استقلال اقتصادى زن

جمله فوق، علاوه بر آنكه مالكيّت زن را به رسميت شناخت، استقلال اقتصادى زن را نيز مورد تأكيد قرار داد. به اين معنا كه زن، هم مالك تلاش خويش است و هم در تلاش اقتصادى، مستقل است و كسى نمى تواند از آن جلوگيرى كند. واژه «اكتساب» كه به معناى تحصيل كردن و به دست آوردن است، تلاش اختيارى و كوشش اقتصادى زن را امضاء كرده است. [4]

ب. حقّ ارث

هر چند ميان مقدار ارث زن و مرد، در پاره اى از موارد تساوى وجود ندارد، ولى در اصل ارث برى، زن و مرد يكسانند و زن نيز همچون مرد، از خويشاوندانش از جمله همسرش، ارث مى برد. اين در حالى بود كه در عصر نزول قرآن، در بسيارى از جوامع، زنان حق ارث برى نداشتند. [5] و در دنياى غرب نيز تا سالها پيش زن از ارث محروم بود.
در قرآن كريم، همه آياتى كه مسأله ارث زن و مرد را مطرح مى كند، در واقع اصل ارث برى زنان را، مورد پذيرش قرار داده است. در اين قسمت به بيان آيه اى مى پردازيم كه از اصل ارث برى مردان و زنان در كنار يكديگر سخن گفته است: (لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ الْوَ لِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ الْوَ لِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْكَثُرَ نَصِيبًا مَّفْرُوضًا) [6]
اين آيه به حقّ ارث برى مردان و زنان پرداخته و در نتيجه، اختصاص ارث به مردان را مردود شناخته و تصريح كرده است كه هم مردان از خويشاوندان و پدر و مادر خويش ارث مى برند و هم زنان; چه ميراث ميّت كم باشد و چه زياد.
اين آيه، سر لوحه آيات ارث است و بر اصل ارث برى زنان همچون مردان، پاى فشرده و بر رسم جاهليّت كه زنان را از ارث محروم مى دانستند، خط بطلان كشيده است.
در شأن نزول اين آيه آمده است: در عصر جاهليت رسم چنين بود كه تنها مردان را وارث مى شناختند و معتقد بودند كه آن كس كه قدرت بر حمل سلاح و جنگ و دفاع از حريم زندگى و احياناً غارتگرى را ندارد، ارث به او نمى رسد; به همين دليل، زنان و كودكان را از ارث محروم مى ساختند و ثروت ميت را در ميان مردان دورتر قسمت مى كردند.
هنگامى كه يكى از انصار به نام «اوس بن ثابت» از دنيا رفت، در حالى كه دختران و پسران خردسالى به جاى گذارد، عموزاده هاى او به نام «خالد» و «ارفطه» اموال او را ميان خود تقسيم كردند، و به همسر و فرزندان خردسال او چيزى ندادند، همسر او نزد پيامبر آمد و از آن دو شكايت كرد، (تا آن زمان حكمى در اين زمينه در اسلام نازل نشده بود.) در اين موقع، آيه فوق نازل شد و پيامبر آن دو نفر را فراخواند و به آن ها دستور داد كه در اموال مزبور، هيچ گونه دخالت نكنند و آن را براى بازماندگان درجه اول ميّت، يعنى فرزندان و همسر او بگذارند تا نحوه تقسيم آن در ميان آنها در پرتو آيات بعد روشن گردد. [7]
اما نكات قابل بحث در اين آيه عبارت اند از:

1. تشريع حق ارث براى زنان

در جاهليت كه زنان از حق مشروع و مسلم ارث برى محروم بودند، قرآن كريم در اولين قدم براى تشريع ارث، زنان را نيز مورد توجه قرار داده و با جمله (وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ الْوَ لِدَانِ وَالاَْقْرَبُونَ) حق ارث برى آنان را مسلم دانسته است و با جمله (نَصِيبًا مَّفْرُوضًا) بر آن تأكيد كرده است.

2. تأكيد بر ارث برى زنان و مردان

كمى و يا زيادى اموالِ به ارث گذاشته شده، نبايد موجب محروميت مردان و زنان از ارث گردد. با اينكه جمله هاى (لِّلرِّجَال نَصِيبٌ و لِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ) اطلاق داشته و اموال كم و زياد را شامل مى شود، ولى قرآن كريم با آوردن جمله (مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْكَثُرَ) بر آن تأكيد كرده است.

ج. حق وصيت

اسلام با دادن استقلال اقتصادى به زنان و به رسميت شناختن مالكيت آنان، اجازه وصيت كردن در اموال را به آنان بخشيد; زن حق دارد همچون مرد، در اموال خويش به مقدار ثلث وصيت كند تا به گونه اى شايسته پس از مرگش از آنها استفاده شود.
آياتى كه بر اين مطلب دلالت دارند، دو دسته اند:
1. آياتى كه اجازه وصيت را به همه مردم داده است، كه شامل مرد و زن مى شود. مانند آيه 106 سوره مائده و 180 سوره بقره.
در آيه 180 سوره بقره مى فرمايد: (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَ لِدَيْنِ وَ الاَْقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ); «بر شما نوشته شده، هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، اگر چيز خوبى [= مالى ]از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، به طور شايسته وصيت كند. اين حقى است بر پرهيزگاران.»
در اين آيه، براى وصيت در حق پدر و مادر و خويشاوندان سفارش شده است. اگرچه با نزول آيات ارث، وجوب وصيت برداشته شده ولى استحباب آن و محبوبيت وصيت باقى است. [8]
در استحباب وصيت كردن براى والدين و خويشان، زن و مرد هر دو مساويند و چنين حقى را زن همچون مرد دارد.
آيه 106 سوره مائده نيز از گواه بر وصيت به هنگام مرگ سخن مى گويد در آنجا آمده است كه، مؤمنان به هنگام مرگ براى حفظ حقوق ورثه و بازماندگان و ايتام و صغار، وصيت كنند و دو تن عادل را براى اين وصيت گواه بگيرند. آن حكم نيز شامل زن و مرد مى باشد.
2. در برخى از آيات به طور خاص، سخن از وصيت زن آمده است و اين حق را براى او محفوظ داشته است; همان گونه كه براى مردان چنين حقّى را قرار داده است.
در آيات ارث، وقتى كه سخن از سهام هر يك از زن و مرد است، به حق وصيّت آنان تصريح شده است. در سوره نساء آيه 12 آمده است: (وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَ جُكُمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِن كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ مِن بَعْدِ وَصِيَّة يُوصِينَ بِهَآ أَوْ دَيْن); «و براى شما، نصف ميراث زنانتان است، اگر آنها فرزندى نداشته باشند; و اگر فرزندى داشته باشند، يك چهارم از آنِ شماست; پس از اداى وصيتى كه كرده اند و اداى دين آنها.»
در اين آيه، جمله «مِن بَعْدِ وَصِيَّة يُوصِينَ بِهَا» بر حق وصيت زنان دلالت دارد، كه در واقع اين حق وصيت، از حق مالكيت زنان و استقلال اقتصادى آنان ناشى مى شود.
در ادامه آيه، از حق وصيت مردان سخن مى گويد و مى فرمايد: «مِن بَعْدِ وَصِيَّة تُوصِينَ بِهَآ» كه در واقع نشان مى دهد زن و مرد هر دو به طور يكسان از حق وصيت برخوردارند و هر دو صنف مى توانند در اموال خويش وصيّت كنند.

د. حقّ انفاق و صدقه

با توجه به مالكيت زنان، حق انفاق و صدقه دادن براى آنان از اموال خويش جايز و نافذ است. آياتى كه از زنان صدقه دهنده و انفاق گر ـ در كنار مردان ـ تجليل مى كند، به اين نكته اشاره دارد. آيات ديگرى نيز به اين حقيقت اشاره دارد. از جمله در سوره احزاب آمده است: (إِنَّ... الصَّـدِقِينَ وَ الصَّـدِقَـتِ...أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيمًا) [9]; «همانا... مردان و زنان صدقه دهنده، خداوند براى آنان آمرزش و پاداش بزرگ فراهم ساخته است.» و يا در سوره حديد مى خوانيم: (إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَ الْمُصَّدِّقَـتِ وَ أَقْرَضُواْ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا) [10]; «در حقيقت، مردان و زنان صدقه دهنده و كسانى كه به خدا وامى نيكو داده اند براى ايشان پاداش دو چندان و اجرى نيكوست.»

هـ. تساوى زن و مرد در برخى كيفرها

قرآن كريم در برخى از كيفرها و حدود الهى نيز كه از اقسام حقوق جزايى به شمار مى آيد، ميان زن و مرد تساوى قائل شده و هر دو صنف را مشمول يك حكم قرار داده است. اين كيفرها عبارت است از:

اوّلـ حدّ سرقت

قرآن كريم درباره حد سرقت مى فرمايد: (وَالسَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَآءَ بِمَا كَسَبَا نَكَـلاً مِّنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) [11]
در اين آيه، حد زن و مرد دزد، قطع دست (چهار انگشت) تعيين شده است و اين كه مرد سارق را جلوتر از زن سارق ذكر كرده، شايد بدان جهت باشد كه سرقت و دزدى از مردان بيشتر سر مى زند. در پايان آيه، اين كيفر را جزاى عمل آنان و مجازاتى الهى شمرده است. و به عزّت و حكمت الهى براى صدور چنين حكمى تأكيد شده است.
در برخى از كيفرها، ميان زن و مرد تفاوت وجود دارد، ولى حدّ سرقت از حدودى است كه به تصريح قرآن فرقى ميان زن و مرد نيست و هر گاه شرايط اجراى حدّ كه در كتب فقهى با توجه به روايات ذكر شده، مهيّا شد، حاكم اسلامى بدون هيچ تبعيضى آن را اجرا مى كند.

دومـ حدّ زنا

درباره حدّ زنا در قرآن كريم آمده است: (الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِى فَاجْلِدُواْ كُلَّ وَ حِد مِّنْهُمَا مِاْئَةَ جَلْدَة وَ لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَـآئِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ) [12]
با هدف پاكسازى جامعه و جلوگيرى از ارتكاب مردم به زنا، يكصد ضربه تازيانه براى زن و مرد زناكار به طور مساوى تشريع شده است. اين حدّ الهى نبايد تحت تأثير احساسات، نسبت به زن و يا مرد زناكار، تعطيل گردد. همچنين بايد اين حد در منظر مردم اجرا شود و گروهى از اهل ايمان بر آن شاهد باشند; چرا كه اجراى حدّ به طور آشكارا، نقش مهمى در بازدارندگى ديگران از گناه دارد. در اين آيه، سه نكته قابل بحث و بررسى است:

1. تساوى زن و مرد در كيفر زنا

همان گونه كه آيه تصريح كرده است، هر يك از زن و مرد زناكار را صد ضربه تازيانه مى زنند و در اين كيفر فرقى ميان زن و مرد نيست. البته صد تازيانه مربوط به زناى غير محصنه است، و زناى محصنه حكمى شديدتر دارد كه در روايات بيان شده است. [13]

2. تقدم زن بر مرد در بيان كيفر زناكاران

قرآن كريم، به هنگام بيان حدّ دزد، مرد دزد (السارق) را بر زن دزد (السارقة) مقدم داشته; ولى در اين آيه «الزانية» را مقدم نموده است. با اين كه در هر دو مورد ممكن بود با عنوانى عام مانند: «من زنى» يا «من سرق» به گونه اى كه شامل هر دو شود، حكم را بيان فرمايد.
بنابراين، شيوه بيان قرآن به شكل موجود، بيانگر اين نكته است كه: هر چند زن و مرد، با مبادرت به دزدى يا زنا، به اندازه يكديگر آلوده گناه شده اند و حدّ آنان نيز برابر است، اما نسبت دزدى به مردان و نسبت زنا به زنان، در رتبه اول قرار دارد. به همين دليل، مفسران در ذيل آيه مورد بحث، به ذكر نكاتى پرداخته اند:
ـ پى آمدهاى ناپسند زنا بيشتر متوجه زنان است [14] تا مردان; كه ظاهراً همان اختلاط مياه و تباه شدن نسل و نسب باشد.
ـ غالباً زنا بدون ميل قلبى زن كه با شيوه هاى گوناگونى ابراز مى گردد، امكان پذير نيست. بايد توجه داشت كه در صورت اجبار و اكراه زن يا ناچارى وى، اين عمل نسبت به زن، زنا شمرده نمى شود و حدّى بر او نيست.
ـ چون ماهيت زن، آميخته با حياى فزونترى است، تن دادن به زنا از سوى او با زشتى و قبح بيشترى همراه است.[15]

3. پرهيز از احساسات در اجراى حدّ زناكار

جمله «وَ لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللَّهِ» به خوبى بيانگر اين مطلب است و احساسات كاذب و ترّحم را، در اجراى حدّ بر مرد يا زن، محكوم مى داند; به بيان ديگر، همگان در مقابل حدود الهى يكسان اند و تبعيضى در اين مورد پذيرفته نمى شود.

پى‏نوشتها:

1 . سوره نساء، آيه 32.
2 . مجمع البيان، ج 3، ص 73.
3 . الميزان، ج 3، ص 336.
4 . البته زن در برابر مرد، غير از زن در برابر شوهر است، كه زن شوهردار، اگر تلاش اقتصادى وى منوط به خروج از منزل باشد و يا مانع استمتاع شوهر شود، نياز به اذن وى دارد.
5 . ر.ك: «بررسى ميراث زوجه در حقوق اسلام وايران» نوشته آقاى دكتر حسين مهرپور، ص 15 به بعد.
6 . سوره نساء، آيه 7.
7 . تفسير كشّاف، ج 1، ص 476; مجمع البيان، ج 3، ص 22 و تفسير نمونه، ج 3، ص 273.
8 . الميزان، ج 1، ص 449.
9 . احزاب/ 35.
10 . حديد/ 18.
11 . سوره مائده، آيه 38.
12 . سوره نور، آيه 2.
13 . وسائل الشيعه، ج 18، كتاب الحدود و التعزيرات، ابواب حدّ الزنا، باب 1، احاديث 3، 8، 12، 14 و... .
14 . كنز الدقائق، ج 9، ص 241.
15 . تفسير نمونه، ج 14، ص 364 و الميزان، ج 15 ،ص 79.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فلسفه تفاوتهاى زن و مرد در حقوق اسلام

فلسفه تفاوتهاى زن و مرد در حقوق اسلام

محمد فاضل

تنها جاده هموارى كه زن را به سر منزل مقصود مى‏رساند، اسلام است . اما از آنجا كه عده‏اى اين دين جهان شمول را به هتك حريم زن و تباه‏سازى حقوق او، منتسب مى‏سازند، نويسنده قصد دارد با دلايلى متقن كه مشعشع به انوار قدسيه قرآن و سنت است‏به اثبات عدم تبعيض و نابرابرى بين زن و مرد بپردازد .
تفاوتهايى كه در برخى احكام اسلام، بين زن و مرد وجود دارد، شائبه تبعيض و نابرابرى را در ذهن برخى، به وجود آورده است . در اين مختصر بر آنيم تا نگاهى گذرا به اين تفاوتها و فلسفه آنها داشته باشيم .

در مرحله ازدواج

در مرحله ازدواج و تشكيل خانواده، به طور طبيعى تكاليف و حقوقى متوجه هر يك از زوجين مى‏شود و تفاوت اين حقوق و وظايف نياز به توجيه مختصر و اشاره وار دارد (حتى براى مؤمنين و باورمندان، به منظور تقويت‏باور و ازدياد ايمان) چند مورد را ذكر مى‏كنيم:

1 - خواستگارى

سنت‏خواستگارى مرد از زن در طوايف و اقوام و ملل از قديم الايام رايج‏بوده و هست و اين موضوع از امور قراردادى نيست كه بزرگان و اهل حل و عقد يا خردورزان و فرهيختگان در همايش و گردهمايى به آن پرداخته و اين شيوه، مورد تصويب اكثر يا اتفاق حاضران قرار گرفته باشد . بلكه امرى است طبيعى و فطرى، نشات گرفته از سنت طالب بودن مرد و مطلوب بودن زن . از اين رو، به خواستگارى زن رفتن، نشانه تحقير و تضعيف او نيست‏بلكه كمال احترام و توقير و افتخار و سرافرازى اوست كه فردى شايسته و بايسته است و مورد رغبت و اشتياق و علاقه واقع شده است .
به علاوه، اين نوع خواستگارى، يك روال عادى و معمول است نه يك قانون لازم الاجرا تا با نقض كنندگان آن برخورد شود بلكه زن هم مى‏تواند به خواستگارى مرد رود و هيچ قبح و محذور شرعى و قانونى ندارد .

2 - اذن و اجازه پدر

بايد توجه داشت كه وجوب اين اجازه، مخصوص اولين ازدواج زن است آن هم فقط در صورتى كه پدر يا جد پدرى در قيد حيات باشد . بر همين اساس زنانى كه پدر ندارند و يا اولين ازدواجشان نباشد، مى‏توانند بدون نياز به اجازه كسى ازدواج كنند . به علاوه، اذن پدر به نفع و مصلحت آنان است; زيرا اطلاعات خارجى آنها مخصوصا درباره مردان معمولا كم است و از طرف ديگر، نوعا زنان نسبت‏به اظهار علاقه مردان، خوش باورند و از برخوردهاى ابتدايى و سطحى، مطمئن مى‏شوند ولى پس از شروع زندگى، خلاف تصوراتشان ثابت مى‏شود و حالت پشيمانى به آنها دست مى‏دهد اما با بينشى برخاسته از تحقيق و نظر متكى بر تفكر و تجربه پدر، ضريب اطمينان بالا مى‏رود و اعتماد به تامين سرنوشت آينده و بنياد خانواده بيشتر مى‏گردد . با اين توضيح، روشن مى‏شود كه اذن و اجازه پدر هيچ گونه دليلى بر نقص و ناتوانى زن نيست . علاوه بر اين، اگر ثابت‏شود پدر، خودخواهانه و بدون عذر عقلايى و قابل قبول، با ازدواج دخترش مخالفت مى‏كند، اجازه و اذنش ساقط بوده و دختر مى‏تواند مستقل از پدر و با اذن حاكم شرع اقدام به ازدواج نمايد .

3 - مهر

اولا مهر شرط صحت ازدواج دائم نيست و مى‏توان بدون ذكرى از نام مهر، عقد ازدواج خواند و چنين عقدى صحيح خواهد بود و موجب محرميت است . بنابراين، زنانى كه مهر را توهين به شخصيت‏خود مى‏دانند، مى‏توانند پيشنهاد مهر ندهند و بدون داشتن مهر ازدواج كنند .
ثانيا: سنت پرداخت مهريه امرى است‏برخاسته از تجليل زن، همراه با محبت و عواطف و نشانى است از صداقت مرد در مقام تعهد به زندگى; به اين معنا كه حاضر است اقدام به فداكارى مالى كند و به عنوان هديه و پيشكش، تقديم دوست و شريك آينده زندگى خود مى‏نمايد . به همين دليل است كه قرآن شريف از مهر، تعبيرات شيرين و ظريفى به كار برده مانند «نحله‏» كه به معناى هديه و كادو است‏يا «صدقاتهن‏» كه از ريشه صدق و صداقت است . گذشته از اينها زن مى‏تواند همين مهر را كه ذكر نامش در عقد ضرورى نيست‏به شوهر ببخشد و از وى نگيرد .

4 - نفقه

حقى است‏براى زن و در حقيقت، زن با ازدواج كردن از هر گونه نياز مالى و اقتصادى بيمه مى‏شود كه البته اين آسايش و آرامش روحى و نداشتن دغدغه در مورد مسائل اقتصادى در دوران حساس باردارى و شيردهى و ساير حالات، انجام وظايف همسردارى و مادرى او را بسيار سبك و آسان مى‏كند .

5 - اطاعت از شوهر

لزوم اطاعت زن از شوهر منحصر در امور جنسى و زناشويى است آن هم در صورتى‏كه عذر موجهى از قبيل بيمارى و مانند آن نداشته باشد و اين امر هم كاملا طبيعى است كه مرد در برابر تحمل زحمات بدنى و ارائه خدمات مالى، نيازهاى مشروع او برآورده شود و طبيعت اين قضيه هم به گونه‏اى است كه جز با لزوم و وجوب اطاعت تامين نمى‏شود; زيرا اگر به ميل و رغبت و رضايت زن واگذار شود، ممكن است مورد بى‏رغبتى و بهانه‏جويى قرار گيرد و آرامش روانى شوهر، مختل و در نتيجه بنيان خانواده سست‏شود .
در غير امور جنسى اطاعت از امر شوهر واجب نيست (مگر اين كه نوع پوشش به گونه‏اى با مساله تمكين مرتبط باشد) ; مثلا اگر شوهر امر كند فلان غذا را بخور يا فلان لباس را بپوش، بر زن واجب نيست اطاعت كند و در صورت مخالفت، شرعا مستحق توبيخ نيست . فقط مخالفت‏يك نهى بر زن حرام است و آن بيرون رفتن از خانه است; يعنى اگر شوهر بگويد: «فلان جا يا فلان وقت‏بيرون برو» بر زن واجب نيست اطاعت كند اما چنانچه بگويد: «بيرون نرو» مخالفت‏حرام است . اين مورد هم مربوط به مديريت‏خانه است; زيرا در هر زندگى مشتركى، وجود مدير طبيعى (بين پدر و فرزند خردسال) و يا قراردادى (بين دو همسفر) ضرورى است و در زندگى مشترك خانوادگى، مردان به علت داشتن اطلاعات از شرايط محيط بيرون خانه و مسؤوليت اداره امور مالى خانواده، بايد به گونه‏اى مديريت كند كه همه اعضاى خانواده، با يكديگر هماهنگ باشند تا در هيچ زمينه‏اى، خلل وارد نشود . بر همين اساس ممكن است‏شوهر براى پيشگيرى از اختلال در امور، در وضعيت زمانى و مكانى خاصى، اجازه خروج از خانه را به زن ندهد و اين ممانعت در فرايند مديريت، كاملا طبيعى و معقول است .

6 - طلاق

درباره اين سؤال كه «چرا اختيار طلاق به دست مرد است؟» توضيحاتى ضرورى مى‏نمايد: تصميم به طلاق نيز مانند ساير امور حاكم بر روابط خانواده بايد دقيق و حساب شده باشد و به تعبيرى ديگر، دير اما خوب تصميم گرفتن از ويژگيهاى مردان است; زيرا مردان كه به مقتضاى طبعشان در هر كارى دير و با تامل بيشتر تصميم مى‏گيرند، در مورد طلاق و بر هم زدن كانون گرم خانواده و به خطر انداختن سرنوشت همسر و فرزندان، تامل و تفكر بيشترى به كار مى‏بندند . خصوصا با توجه به شرايط خاص و ويژه شوهران و مسؤوليت آنان در مورد تاسيس و تشكيل خانواده و حفاظت و نگهدارى از آن، آثار سوء و عواقب شوم طلاق، آنچنان كه متوجه شوهر مى‏شود متوجه زن نمى‏شود از قبيل: پرداخت مهريه زن طلاق گرفته و پرداخت مهريه ديگر و بسا سنگين‏تر به زن جديد، هزينه زندگى فرزندان و نگهدارى و سرپرستى آنان، تحمل هزينه ازدواج مجدد و مانند آن كه خود سرعتگير بزرگى براى مردان عاقبت انديش مى‏باشد .
زنان كمتر مى‏توانند عواقب منفى طلاق را پيش‏بينى كنند; زيرا زن چنين مى‏پندارد كه با طلاق، مهر خود را مى‏گيرد و با آن، تا مدتى زندگى خود را مى‏گذراند و براى ازدواج مجدد هزينه‏اى نمى‏كند و چنين مى‏انديشد كه شخصى ديگر با مراسم و تشريفاتى همچون ازدواج نخستين به سراغش مى‏آيد و با ناز و كرشمه از او استقبال مى‏كند و زندگانى شيرين‏تر از پيش در انتظار اوست . با همين تلقى است كه تمام خوشبختى خود را در رهايى و طلاق گرفتن از شوهرى كه مورد پسندش نيست مى‏بيند و بدون آينده‏نگرى و در نظر داشتن همه جوانب تصميم به جدايى مى‏گيرد و خانه و اهل خانه را از هم مى‏پاشد . ولى در كوتاه‏ترين فرصت، از كرده خود پشيمان مى‏شود .
شاهد بر اين گفتار، ندامت زنانى است كه با اصرار، شوهران خود را وادار به دادن طلاق مى‏نمايند و شرايط سخت‏بى همسر شدن و جدايى از فرزندان (كه با طلاق پدر و مادر، در معرض انواع آفات اجتماعى و اخلاقى قرار مى‏گيرند). هرگز در مخيله آنان خطور نمى‏كرد و با اندكى تامل مى‏توان مطمئن شد كه اگر طلاق به دست‏شوهران نمى‏بود، آينده و سرنوشت زنان به مرز نابودى كشيده مى‏شد چرا كه آمار طلاق به شدت افزايش مى‏يافت .
از طرف ديگر، اگر طلاق به دست مردان سپرده شده است، موانع محكم و سرعت‏شكن‏هاى بزرگ بر سر راه آنان نهاده شد تا مردانى كه فطرتا ديرتر و حساب شده‏تر تصميم مى‏گيرند، باز هم به آسانى نتوانند دست‏به اين امر خطرناك بزنند; مثلا: 1 - طلاق بايد در حالت طهر (پاكى) باشد; يعنى اگر زن در ايام عادت ماهانه باشد، طلاق باطل است . 2 - در حالت طهر غير مواقعه باشد; يعنى اگر پس از پايان عادت ماهانه و در روزهاى پاكى زن آميزش انجام شده باشد طلاق صحيح نيست . از اين رو مردى كه مصمم بر طلاق است، بايد صبر كند تا ايام طهر تمام شود (چنانچه در آن طهر آميزشى انجام شده باشد) و پس از تمام شدن ايام طهر بايد صبر كند ايام حيض نيز تمام شود تا بتواند طلاق دهد . بديهى است كه گذشت اين ايام، عامل مهمى در تجديد نظر و صرف‏نظر كردن از طلاق خواهد بود و آن حالت‏خشم و غضب، تا حد بالايى فروكش خواهد كرد و زمينه پشيمانى از طلاق و تصميم بر ادامه زندگى فراهم مى‏شود . 3 - لازم است دو مرد عادل هنگام اجراى صيغه طلاق حاضر و بر انجام آن شاهد باشند و حضور دو مرد با ويژگى عدالت در همه وقت فراهم نيست و اگر فراهم باشد، خود عاملى است‏بازدارنده (كه با پند و اندرزهاى خود شوهر را از اجراى طلاق منصرف مى‏كنند) . 4 - شوهر مى‏تواند در ايام عده «رجوع‏» كند; يعنى حتى پس از اجراى طلاق و جدايى حقيقى، برنامه‏اى به نام رجوع در نظر گرفته شده كه بدون هيچ قيد و شرطى طلاق صحيح را لغو و باطل، و محرميت و پيوند ازدواج را تاييد و تثبيت مى‏كند (گويا طلاقى اتفاق نيفتاده) . به اين شكل كه تا مدتى حدود سه ماه، هر لحظه كه شوهر بخواهد مى‏تواند پيوند ازدواج و زناشويى را تجديد كند و نيازى به اذن و رضايت زن نيست همچنان كه طلاق نياز به اذن و رضايت زن نداشت .
جالب توجه اين كه در اين مدت كه نامش «عده‏» است، بر زن حرام است از خانه خارج شود و بر مرد نيز حرام است زن مطلقه خود را از خانه بيرون كند:
«لا تخرجوهن من بيوتهن و لا يخرجن‏» (2)
گويا سر و حكمتش اين باشد كه حضور زن در خانه مانند روزگار قبل از طلاق، مرد را ترغيب به تجديد نظر در كارى كه انجام داده است‏بنمايد . در نتيجه از طلاق پشيمان شود و به زن رجوع نمايد و كانون سرد و تاريك شده خانواده را گرم و روشن كند .
البته براى اين كه مبادا مردى از اختيارات ياد شده، سوء استفاده نموده و مكرر همسر خود را طلاق داده، سپس رجوع كند و زن را دچار اضطراب و ناامنى نمايد، چنين پيش‏بينى شده است كه بيش از دوبار، اين كار، مباح و مشروع نباشد; يعنى اگر شخصى دوبار زن خود را مطلقه نمود مى‏تواند در هر دوبار رجوع كند اما اگر بار سوم نيز طلاق داد، ديگر حق رجوع ندارد و ازدواج با عقد جديد نيز ممنوع است مگر اين كه آن زن با مرد ديگرى ازدواج كند و با او همبستر شود و از شوهر دوم طلاق بگيرد .

قضاوت

اولا از نظر فقهى و در مقام فتوا تا اوايل قرن پنجم، هيچ كس تصريح به جواز قضاوت زنان نكرده است و از آن تاريخ، فقها ذكوريت و مرد بودن را شرط دانسته‏اند و قضاوت زنان را باطل و نامشروع خوانده‏اند . كه از اين تصريحهاى مكرر در كتب معتبر فقهى، بزرگان برداشت اجماع و اتفاق كردند (از جمله صاحب جواهر) (3) و به اين اجماع، استناد و اعتماد كرده و فتوا به منع دادند .
ثانيا ممنوعيت از تصدى امر قضا، تضييع حقوق زنان نيست‏بلكه گامى در راه احقاق حقوق آنان و رفع تكليف و مسؤوليت از آنها و در راستاى حفظ و حراست از شخصيتشان است; زيرا پست و منصب قضا، تهمت زاست و اگر هر مسؤولى در هر مراجعه ارباب رجوع، فقط يك نفر مراجعه كننده از او ناراضى است، چنين معروف است كه در هر مورد مراجعه به قاضى، غالبا دو نفر از او ناراضى مى‏شوند: يكى «محكوم عليه‏» به علت محكوميت و ديگرى «محكوم له‏» به بهانه دير حكم دادن يا كم حكم كردن و طبيعى است كه حرمت و كرامت زن در جوامع اسلامى بر حسب تربيت‏خانواده‏ها و آداب و رسوم مذهبى، سخت آسيب‏پذير است . تعبير ظريف و مناسبى درباره زن از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل شده است و آن واژه «قوارير» است; به معناى شيشه شكستنى و بلور . علامه مجلسى مى‏گويد:
«رسول اكرم صلى الله عليه و آله به «انشجه‏» شتربان زنان (كه گويا شتران را تند مى‏راند) فرمود: «يا انشجه! رو يدك سوقا بالقوارير .» (4) ; يعنى: اى ساربان آهسته ران، بارت شكستنى است .
علاوه بر اين كه خود قاضى با شنيدن يا تخيل و تصور چنين اتهاماتى هر چند مصنوعى، شديدا نگران و مضطرب مى‏شود و آرامش روحى و روانى‏اى را كه براى قاضى در مقام استماع و بررسى گفته‏ها و تصميم‏گيرى، ضرورى است، به آسانى از دست مى‏دهد; زيرا زنان در ايمان قوى و در مقام خشم و خوشنودى بسيار سريع عمل مى‏كنند .
ثالثا خوش‏باورى زنان به قدرى است كه سريعتر از حد معمول و متعارف به نتيجه مى‏رسند و مطمئن مى‏شوند و راى مى‏دهند و نيز، بيشتر از مردان تحت تاثير عوامل احساسى و عاطفى قرار مى‏گيرند; يعنى اگر تطميع شوند و يا جان و مال خود يا فرزندانشان مورد تهديد قرار گيرد، دست و زبانشان از صدور راى و اجراى حكم سست مى‏شود و در نتيجه اگر حكم خلاف هم ندهد، حكم به حق نمى‏دهد و پرونده را متوقف مى‏كند .
مى‏توان عدم جواز قضاوت زن را از قرآن نيز استنباط كرد:
«او من ينشا فى الحلية و هو فى الخصام غير مبين‏» (5)
يعنى: آيا به كسى كه به زيب و زيور پرورده مى‏شود (مانند دختران) و او در خصومت از حفظ حقوق خود عاجز است، چنين كسى را فرزندى خدا مى‏خوانيد) ؟
قرآن شريف با اين تعبير ظريف، به صراحت، صلاحيت زنان در مورد اظهار نظر و ابراز راى را رد مى‏كند . قضاوت مهم‏ترين و پرخطرترين مصداق ابراز راى و نظر است چرا كه جان و مال و آبروى افراد و جوامع در گرو آن است . كفار و مشركان، پسران را به عنوان موجوداتى قوى و توانمند از آن‏خود مى‏دانستند و دختران را به نام موجوداتى ضعيف و ناتوان، فرزندان خدا مى‏پنداشتند . و قرآن در موارد متعدد چنين قسمت ناروا را رد و انكار كرد . اما در هيچ يك از موارد، تفاوت بين پسران و دختران در توانمنديها را نفى و انكار نكرد . پس مى‏توان گفت تفاوت در توانمنديهاى جسمى و فكرى; آرى اما تفاوت در احترام و تكريم; نه . حتى در مواردى زنان، مورد تكريم بيشترى واقع شده‏اند .

شهادت دادن

اولا: بايد دانست كه، شهادت زنان در دادگاه به طور مطلق مردود و فاقد اعتبار نيست‏بلكه فقط قبول آن، محدود به شرايطى است .
ثانيا: به حكم فرمان قرآن كه مى‏فرمايد: «و لا ياب الشهداء اذا ما دعوا» (6) ; يعنى: نبايد شهود امتناع كنند از شهادت، هم حضور در محل حادثه براى اطلاع‏يابى و شاهد شدن واجب است‏به هنگام دعوت شدن و هم حضور در دادگاه براى اداى شهادت و اطلاع رسانى آن هم به هنگام دعوت شدن لازم است و طبيعى است كه شرايط زندگى زنان در همه حالات، اجازه توان حضور براى اطلاع‏يابى و اطلاع‏رسانى را نمى‏دهد و براى اينكه زنان دچار عسر و حرج نشوند و مبتلا به فشار اداى تكليف از يك‏طرف و عدم آمادگى جسمى و ساير عذرها از طرف ديگر نگردند، حكم ياد شده به اين صورت تشريع شد و اين امر، برگرفته از احترام و تكريم به مقام زن و شخصيت اوست نه برخاسته از تحقير و مبتنى بر تبعيض .
ثالثا: تفاوتهايى كه در شهادت زنان و مردان وجود دارد، در مجموع يا به نفع زنان شاهد است و يا منافع مدعيان در نظر گرفته شده است; به عنوان نمونه چند مورد را بررسى مى‏كنيم:
الف) حق الناس غير مالى مانند نسب، اسلام، بلوغ و ارتداد كه شهادت زنان در اين موارد مسموع نيست و شايد برخى از اسرارش چنين باشد كه اين امور خارج از حيطه اطلاعات زنان است و شهادت آنان نوعا كامل و جامع نيست‏با توجه به اين كه در شهادت شهود، تنها علم و اطلاع داشتن كافى نيست و بايد حسى، عينى و مستقيم باشد; يعنى بايد خود شاهد بلاواسطه، ديده و يا شنيده باشد و چنين حالتى (در موارد فوق) معمولا براى زنان، كم اتفاق مى‏افتد و بر فرض ديدن و شنيدن مستقيم، پى بردن به علل و عوامل، كم و كيف كارهاى اتفاق افتاده براى زنان تا اندازه‏اى دشوار و سنگين است .
ب) شهادت دو زن به جاى يك مرد در موارد حق الناس مالى كه با شهادت دو مرد يا شهادت يك مرد و دو زن در حضور قاضى، حق ثابت مى‏شود و شهادت دو زن يا يك مرد و يك زن كافى نيست . قرآن در توجيه حكمت اين حكم، تعبير رسا و گويايى دارد كه مى‏فرمايد:
«فرجل و امراتان ممن ترضون من الشهداء، ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاخرى‏» (7)
يعنى: پس يك مرد و دو زن از كسانى كه به شاهد بودن، قبولشان داريد تا اگر يكى از آن دو فراموش كرد، ديگرى به يادش آورد .
شارع مقدس احتياطا زن ديگرى را به منظور دستيابى به اطمينان بيشتر به صحت و صدق شهادت زنان و بالا بردن ضريب اعتماد به گواهى آنان، لازم الانضمام دانست . گويا تعبير به «ضلال‏» به اين جهت‏باشد كه معمولا اطلاعات زنان - مخصوصا با گذشت زمان - دچار اختلال و اضطراب مى‏شود و ممكن است اطلاعات مختلف را در هم بياميزد پس نياز به كمك و يادآور - به خاطر اهميت‏حفظ وقايع - بديهى است و اين دستور ضميمه داشتن به عنوان تقويت و تاييد شهادت زنان و اعتبار بخشيدن به آنان است و ضميمه شدن يك زن ديگر، اين هدف را تامين و تضمين مى‏نمايد در غير اين صورت مى‏گفتند انضمام زن ديگر كافى يست‏بلكه انضمام مرد لازم است . پس هيچ گونه تحقير و بى‏اعتبارى زنان در اين حكم نيست; زيرا جمله «ممن ترضون من الشهدا» شامل مردان و زنان به طور يكسان مى‏باشد; يعنى زنان، كل صفات برجسته مردان را دارا هستند از قبيل: بلوغ، عقل، عدالت و ساير شرايط . شاهد ديگر اينكه در برخى موارد شهادت زنان به تنهايى نافذ و معتبر است و شهادت يك مرد واجد شرايط، در همان مورد كافى نيست و هيچ مقدارى از حق ثابت نمى‏شود . به عنوان مثال: شهادت در امور خاص زنان مانند ولادت، شير دادن و يا وصيت‏به مال . به اين صورت كه اگر شخصى وصيت كند به مالى براى كسى، بعد از فوت او، اين وصيت مورد شك و انكار قرار گيرد و نياز به بينه شرعى داشته باشد، در اين مورد شهادت زنان بهتر از شهادت مردان پذيرفته مى‏شود، زيرا كل آن مال فقط با شهادت دو مرد يا يك مرد و دو زن و يا چهار زن ثابت مى‏شود و با شهادت يك مرد هيچ حقى ثابت نمى‏شود در صورتى كه با شهادت يك زن يك چهارم آن مال ثابت مى‏شود و نيز با شهادت دو زن، نصف آن مال و با شهادت سه زن سه چهارم آن وصيت ثابت مى‏گردد .
علاوه بر اين، اگر شهادت زن پذيرفته نباشد تضييع حقوق زن نيست و اگر تضييعى متصور باشد، تضييع حقوق مدعيان است .

ولايت زنان

«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم‏» (8)
يعنى: مردان و زنان با ايمان، برخى از ايشان ولى و سرپرست‏برخى ديگرند; امر مى‏كنند به كارهاى شايسته و از ناشايست نهى مى‏كنند و نماز را به پا مى‏دارند و زكات مى‏دهند و از خدا و رسولش فرمان مى‏برند . به زودى خداوند آنها را رحمت مى‏كند . به درستى كه خداوند غالب و حكيم است .
به حكم اين آيه شريفه، زنان و مردان مؤمن، ولايت و سرپرستى همگان را بر عهده دارند . هر كس بر حسب امكانات مادى و معنوى خود اعم از قلم، پول، فكر، زبان و مانند آن مسؤول امور عامه اجتماعى مانند امر به معروف و نهى از منكر و يا وظايف عبادى همچون اقامه نماز و يا اجراى برنامه‏هاى اقتصادى به نام زكات است .
نكته جالب اين كه در اين آيه مباركه، دستور ولايت داشتن، با صراحت‏براى هر يك از زنان و مردان، جداگانه ابلاغ شده و مانند دستورات ديگر قرآن، به صورت عام و مشترك نيامده است مانند:
«و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة‏» (9) ; «و لله على الناس حج البيت‏» (10)
همچنين در مورد محوريت نفاق، زنان و مردان جداگانه مورد توجه قرار گرفتند (بدون هيچ تفاوت و امتيازى):
«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ...» (11)
اما نكته مهم اين كه در گفتار يا كردار پيشوايان دينى ما مشاهده نشده است كه مسؤوليتهاى ويژه قضايى، سياسى يا نظامى را به عهده زنان واگذار كرده باشند و حتى در اديان آسمانى پيشين با آن كه آثار و خاطره‏ها و حماسه آفرينى‏هاى فراوانى در تاريخ زنان ثبت است كه گواه صادق وجود و حضور زنان توانمند و با شخصيت در همه ادوار تاريخ و در كل طوايف و ملل است، ولى اغلب در مسؤوليتهاى اجتماعى، بروز و درخشش چشمگيرى نداشتند و نه از طرف مردم و غالبا نه از طرف خداوند، پستى به آنان واگذار نشد و علتش هم چيزى نيست جز اين‏كه شرايط و توانمندى جسمى و فكرى آنان به نحوى در جهان طبيعى و خلقت طراحى شده است كه اين قبيل مناصب اجتماعى توانفرسا به عهده آنان قرار نگيرد و از طرف ديگر، تربيت و پرورش روحى و جسمى نسل آينده جامعه، در محيط خانه، بى سرپرست و مدير نماند .
روايات متعدد به اين مضمون از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل است كه فرمود:
«لن تفلح امة وليتهم امراة .» (12)
ملتى كه حاكم آن، زن باشد هرگز موفق و خوشبخت نشود .
اگر چه سند اين روايات جاى تامل دارد، اما مضمون و محتواى آنها مؤيد به عمل و شيوه كل انبيا و اوليا مى‏باشد; زيرا اگر مديريت زنان، عدم سعادت و نيكروزى ملتها را در پى نداشت، قطعا از طرف آنان، برخى از زنان لايق و شايسته به ولايت و مديريت‏بر گزيده مى‏شدند .
در روايت ديگرى از حضرت امام حسين عليه السلام چنين نقل شده است كه:
«وليسلطن الله عليهم من يذلهم حتى يكونوا اذل من قوم سبا اذ ملكتم امراة منهم فحكمت فى اموالهم و فى دمائهم .» (13)
يعنى: پس از كشتن من، خداوند بر آنان كسى را مسلط كند كه آنان را ذليل‏تر كند از قوم «سبا» كه زنى (به نام بلقيس) بر جان و مال آنها حاكم شد .
در مورد آيه «لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة‏» (14) امام رضا عليه السلام مى‏فرمايد:
مراد، هشتاد صحنه جنگ است . و در هيچ يك از اين هشتاد مورد، پيغمبر صلى الله عليه و آله نه فرماندهى نظامى در جنگ را به زنان داد و نه نمايندگى سياسى خود در مدينه را، با اين كه در تاريخ ثبت است كه چندين بار نيابت و نمايندگى پيغمبر صلى الله عليه و آله در مدينه هنگام رفتن به جنگ به ابن ام مكتوم كور و نابينا واگذار شد . (15)
و نيز بر حسب روايات شيعه و سنى، صد و بيست و چهار هزار پيامبر و به همين تعداد، وصى از طرف خداوند متعال، نصب و تعيين شدند در حالى كه هيچ زنى به مقام نبوت و وصايت نرسيد با اين كه زنانى برجسته و بزرگوار وجود داشتند همچون «خلاده بنت اوس‏» كه زنى با تقوا و بزرگ در زمان داود پيغمبر عليه السلام بود . با اين حال هيچ مقامى به او واگذار نشد اما حضرت داود كسوت خلافة اللهى را بر تن كرد:
«يا داوود انا جعلناك خليفة‏» (16)
يا وجود مريم كه مخاطب شد به تنها خطاب اصطفا (برگزيدن) در قرآن:
«و طهرك و اصطفاك على نساء العالمين‏» (17)
با توجه به اختصاص كلمه «طهرك‏» (به صورت ماضى) به مريم و صراحت جمله دوم، در انحصار اصطفا بر كل زنان جهان از طرف خداوند تعالى به او و با دقت در اين نكته كه وقتى زنى پاك و برتر از ساير زنان، مامور به تصدى هيچ يك از مديريتهاى اجتماعى نشد، در مى‏يابيم كه هيچ يك از زنان جامعه نبايد عهده‏دار انجام چنين وظايفى اجتماعى شوند .
عدم واگذارى مسؤوليتهاى اجتماعى به زنان، نشات گرفته از دو امر زير است: 1 - مديريتهاى اجتماعى تحت تصدى زنان به خوبى انجام نمى‏شد و حقش به نيكى ادا نمى‏گرديد . 2 - با واگذارى مناصب اجتماعى، سياسى و ... به زنان، مسؤوليت پرورش و تربيت نسل آينده جامعه، بى سرپرست مى‏ماند . قطع نظر از دو سبب ياد شده، زن از جهت‏شخصيت انسانى و اجتماعى، هيچ عيب و نقصى ندارد و به همين جهت است كه مى‏بينيم در بسيارى موارد - البته به صورت جزئى و موردى - با بسيارى از زنان همچون مردان رفتار مى‏شد (حتى در امور مهم و كارساز اجتماعى):
الف) رفيده مسؤوليت پرستارى و درمان مجروحين را بر عهده داشت .
ب) نسيبه، در جنگ احد به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير به دست گرفت و به جنگ با كفار پرداخت . ام سليط نيز همين عمل مردانه را انجام داد و پيامبر صلى الله عليه و آله درباره‏اش فرمود:
«به هر طرف كه مى‏رفتم، ام سليط را مى‏ديدم كه در كنارم مى‏جنگيد .» (18)
ج) ام عطيه در هفت جنگ با رسول اكرم صلى الله عليه و آله شركت كرد; نان مى‏پخت، پرستارى مى‏كرد و نگهبانى مى‏داد . (19) د) زينب، دختر نبى خاتم صلى الله عليه و آله، شوهر مشرك خود ابوالعاص را پناه داد . (20) همين طور، ام هانى، خواهر على بن ابيطالب عليه السلام در فتح مكه، مشركى را در خانه خود پناه داد . (21) پيامبر صلى الله عليه و آله نيز امان دادن زينب و ام هانى را پذيرفت .
علاوه بر اين، مواردى از فعاليتهاى دسته جمعى زنان در امور سياسى، اجتماعى و مذهبى صدر اسلام نقل شده است مانند: بيعت زنان با پيامبر صلى الله عليه و آله در موضوع نبوت و رسالت آن حضرت كه به «بيعت عقبه‏» مشهور است . همچنين بيعت زنان با اميرالمؤمنين عليه السلام مبنى بر قبول امامت و ولايت آن حضرت در روز غدير .
از مطالب گذشته، چنين به دست آمد كه مديريتهاى اجرايى جامعه كه غالبا با نوعى خشونت، قساوت، جنجال و عدم انعطاف همراه مى‏باشد با روحيه عاطفى و احساسى زن، تناسب و سازش ندارد . علاوه بر اين كه شان و منزلت زن بالاتر و والاتر از آن است كه در معرض ديد مردان كوچه و بازار باشد و جزئيات حركاتش زير ذره‏بين قرار گيرد و بر سر زبانها بيفتد، در صورتى كه با وجود مردان هيچ گونه نياز و اضطرارى به حضور زنان احساس نمى‏شود . صرف نظر از همه اين موارد، مسؤوليت‏سنگين، مهم و غير قابل جايگزين تربيت نسلهاى جامعه در محيط خانه، معطل و معوق مى‏ماند .

در خاتمه اين قسمت، تذكر چند نكته مفيد است:

الف) واگذارى مديريتهاى اجتماعى، عاطفى، احساسى و غيرجنجالى (هر چند مهم و سنگين) به زنان عقلا، شرعا و عرفا ممنوع و مذموم نيست‏بلكه چه بسا از مردان نيز موفقتر باشند (مشاغلى از قبيل تعليم و تربيت، بهداشت و درمان، پرستارى، بهزيستى و مانند آن) . شاهد صدق اين گفتار; واگذارى سرپرستى درمانگاه، از طرف پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به زنى به نام «رفيده‏» مى‏باشد كه برايش چادر درمانگاه در مسجد النبى، نصب و بيمارستانى صحرايى به نام او تاسيس شد . اين در حالى بود كه مردان صالح و لايق، مدير و مدبر وجود داشتند و هيچ نوع اضطرارى در بين نبود . علاوه بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله زنان را در كل جنگها به منظور آبيارى، تغذيه، پرستارى و امورى از اين قبيل به همراه مى‏برد .
ب) واگذارى مسؤوليت‏خشن، جنجالى و غيرعاطفى نيز به زنان، هنگام ضرورت و عدم حضور مردان جايز و عارى از اشكال است . به اين چند مورد به عنوان نمونه توجه شود:
1 - در جنگ احد پس از غافلگير شدن مسلمانان و پا به فرار گذاشتن مردان رزمنده، پيامبر صلى الله عليه و آله به سربازى كه در حال فرار بود فرمود: «شمشيرت را بينداز» او نيز شمشيرش را انداخت . نبى خاتم صلى الله عليه و آله به «نسيبه بنت كعب مازنى‏» فرمود: «شمشيرش را بگير و بر دشمنان حمله ور شو . نسيبه نيز همچون رزمنده‏اى شجاع از وجود شريف پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت وحراست نموده وبه هر كس كه قصد جان ايشان را داشت مردانه حمله ور مى‏شد و او را يا مى‏كشت‏يا وادار به فرار و عقب نشينى مى‏كرد و اگر توجهش مثلا به سمت راست‏بود و دشمن از سمت چپ قصد حمله به پيامبر صلى الله عليه و آله‏را مى‏كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله‏مى‏فرمود: «نسيبه دشمن از سمت چپ مى‏آيد» و او شجاعانه، متوجه سمت چپ مى‏شد و با دفع دشمن، جان عزيز مقتدايش را نجات مى‏داد . تا جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله‏در حق او چنين فرمود:
«لمقام نسيبة افضل من مقام فلان و فلان و فلان .» (22)
2 - حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در زمان حيات پر خير و بركت پدر بزرگوارش، هرگز در مجامع عمومى حضور نيافت . بعد از وفات ايشان در روز تنهايى همسنگر گراميش، در مسجد حضور يافت و در ملا عام، آن خطبه غرا و آن سخنرانى حكيمانه تاريخى را ايراد فرمود .
3 - حضرت زينب عليها السلام قبل از عاشورا، نه در انظار مردم حضور يافت و نه لب به سخن گشود اما پس از آن حادثه دردناك و انحصار وظيفه قيام و مقاومت‏خونين در وجود مبارك او، مردانه به ميدان آمد و آن سخنرانيهايى را كه از نظر محتوا و مضمون، يادآور خطبه‏هاى خطيب جهان بشريت (پدر بزرگوارش) بود، ايراد كرد و تحول و انقلاب غير منتظره‏اى در فضاى جامعه كوفه به وجود آورد . در حالى كه همين توانايى شگرف و مؤثر را قبل از عاشورا نيز داشت .

ارث

يكى از موضوعاتى كه بسا بهانه و دست آويزى براى معترضان مغرض و منتقدان حرفه‏اى گرديده، موضوع ارث زنان است . اشكال به اين صورت مطرح مى‏شود كه چرا سهم مرد، دو برابر سهم زن است‏با اين كه هر دو در انسانيت مساوى و برابرند؟
در پاسخ به اين سؤال بايد گفت اولا: با توجه به يك نكته ظريف و دقيق، كاملا مشخص مى‏شود كه با نهايت دقت و عدالت، حقوق و احترام زنان، رعايت‏شده و مد نظر قرار گرفته است; زيرا با نگاهى به مقررات و آداب و رسوم در طوايف و ملل مختلف پيشينيان داير بر محروميت كامل زنان از حق ارث، تصديق مى‏كنيم كه تعيين ارث براى آنان - هر چند در برخى موارد، كمتر از مردان است - خود نشانه برداشتن گامى مهم در راه حق‏شناسى و قدردانى از مقام زن است .
ثانيا: در موارد متعددى، سهم مردان به اندازه سهم زنان است مانند برادران و خواهران و بستگان مادرى; يعنى دايى ميت‏به اندازه خاله او ارث مى‏برد . حتى در برخى موارد زن بيش از مرد ارث مى‏برد مانند دو مورد زير:
الف) وارث فقط دو نفر باشند; يكى جده پدرى (مادر پدر) و ديگرى جد مادرى (پدر مادر) . در اين صورت، مادر بزرگ، دو سوم و پدر بزرگ، يك سوم كل مال را مى‏برد (سهم زن دو برابر سهم مرد است).
ب) وارث فقط دو نفر باشند; يكى، خواهر پدر و مادرى يا پدرى تنها و ديگرى، برادر مادرى تنها، در اين صورت يك ششم به برادر و بقيه (پنج‏ششم) به خواهر مى‏رسد (خواهر پنج‏برابر برادر خود، ارث مى‏برد)
ثالثا: توجه به اين نكته ضرورى مى‏نمايد كه مسؤوليت مالى زنان (نفقه) بر عهده مردان است; يعنى زن، چه در خانه پدر باشد و چه در خانه شوهر، بار سنگين هزينه زندگى او، بر دوش مرد است و مرد علاوه بر تامين مخارج خود، بايد نفقه زن را هم بدهد . حتى مى‏توان گفت تعيين سهميه نصف نيز به جهت ارفاق و لطف به زنان است . به منظور انفاق‏هاى جنبى و غير ضرورى و پس انداز براى روز مبادا; زيرا كل نيازهاى زندگى او از قبيل خوراك، پوشاك و مسكن، بيمه ازدواج است . حتى اگر به زن ارث نرسد به وضعيت مالى او آسيبى نمى‏رسد; زيرا نه مشكل خاصى دارد كه با آن حل گردد و نه گره كورى كه با آن باز شود .
علاوه بر اين كه مال در دست زنان، راكد و بى مصرف مى‏ماند و يا به مصرف زايد و غيرضرورى مى‏رسد; يعنى سرمايه‏گذارى نمى‏شود و سودآور نخواهد شد در صورتى كه مردان به حكم فشار مسؤوليتهاى مالى، از روى اضطرار و اجبار، مال به دست آمده را به صورت سرمايه سودآور در مى‏آورند كه هم موجب رونق اقتصاد و هم ايجاد اشتغال مى‏شود .
جا دارد به چند مورد از تكاليف مالى ويژه مردان اشاره كنيم: 1 - انفاق بر همسر 2 - بذل مهر 3 - هزينه سفر جبهه و جهاد و سپردن نفقه زن در ايام اين سفر به او 4 - تحمل ديه خطا به عنوان عاقله .
علاوه بر آن كه بر زن هيچ نوع كمك مالى به شوهر لازم نيست‏بلكه حق مطالبه نفقه را نيز دارد و اگر شوهر توان پرداخته نفقه را نداشته باشد شرعا به زنش مديون و مشغول الذمه است .
در يك جمع‏بندى كلى مى‏توان گفت زن كه در برخى از ملتهاى پيشين، انسانى مورث بود با ظهور اسلام و به حكم قران، وارث شد .

ديه

يكى ديگر از موارد تفاوت بين زنان و مردان، موضوع ديه است; زيرا ديه زن نصف ديه مردان است .
در توضيح اين مورد بايد گفت اولا گرفتن ديه، بهاى جان و تن انسان و بر مبناى ارزش شخص يا عضو نيست تا به شرايط شخصى يا نوعى شخص فوت شده يا عضو از بين رفته بستگى داشته باشد و الا پير و جوان، عالم و جاهل، عاقل و ديوانه، هنرمند و بى هنر، سرشناس و گمنام در ديه، يكسان نبودند .
ثانيا زن و مرد تا يك سوم ديه مساوى و برابرند; مثلا قطع يك انگشت زن همانند قطع يك انگشت مرد، ده شتر يا صد سكه طلا ديه دارد و اگر بها و ارزش مالى مبنا و محور باشد، نتيجه چنين مى‏شود كه يك انگشت زن با ارزشتر و محترمتر از جان خود زن باشد . به تعبيرى ديگر ديه يك انگشت مرد، يك دهم ديه اوست و ديه يك انگشت زن، دو دهم ديه اوست . و اين در حقيقت‏به اين برمى‏گردد كه يك انگشت زن دو برابر انگشت مرد ارزش دارد . و شاهد ديگر بر اين كه كم بودن ديه زن علامت نقصان ارزش و احترام او نيست عدم مقايسه زن و مرد در بردگان است چون در آنان توجه به جنبه مالى و اقتصادى است ديه برده زن با ديه برده مرد مقايسه نمى‏شود و اگر در پرداخت ديه جنبه مالى مورد نظر بود، چه بسا ديه برده زن، چندين برابر ديه برده مرد باشد .
ثالثا: فقدان مرد علاوه بر آسيب روحى و عاطفى كه بر خانواده وارد مى‏كند، مشكل اقتصادى نيز به همراه دارد . پس شايسته و بجاست كه هر دو بعد، مورد توجه قرار گيرد . از اين رو مى‏توان چنين تصور كرد كه شاخص اصلى و كلى ديه، همان ديه زن است و مقدار مازاد بر آن به منظور جبران نارسايى و كمبود منبع درآمد مالى و اقتصادى است كه به وجود آمده نه اين كه اصل، ديه مردان باشد و كمتر بودن ديه زن، نشانه نقص وجودى او باشد .

مشورت

در برخى نصوص، از مشورت با زنان نهى گرديده و همين مساله دست آويزى براى مخالفين شده است . توجيه صحيح نصوص ياد شده اين است كه نهى از مشاورت با زنان به صورت قضيه حقيقيه نيست كه عام و كلى باشد بلكه قضيه طبيعيه است كه نظر به نوع زنان و اكثريت آنان دارد (زيرا نوع زنان، اطلاعات كافى و اكثر آنان تجربه موفق در مديريت كلان جامعه ندارند). پس اين نهى، يك حكم عام و كلى نيست (و زنان خردورز و دورانديش استثنا محسوب مى‏شوند) تا اشكال شود كه اسلام زنان را لايق رايزنى و مشورت نمى‏داند .
مى‏توان شواهدى بر اين مدعا ذكر نمود كه نهى از مشاوره زنان بر مبناى جنسيت نيست‏بلكه بر محوريت و مبناى شرايط خارجى است (چه مورد مشورت زن باشد و چه مرد):
1 - از پيامبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام روايت‏شده است:
«لا تشاور جبانا فانه يضيق عليك المخرج و لا تشاور البخيل فانه يقصر بك عن غايتك .» (23)
يعنى: با فرد ترسو به رايزنى نپرداز چون راه را بر تو ناهموار و سخت مى‏نماياند و با بخيل مشورت نكن چون تو را از هدف باز مى‏دارد .
حكمت توصيه ياد شده اين است كه جبان و ترسو، شجاعت و شهامت انجام كارهاى بزرگ را ندارد و از ترس عدم موفقيت، درهاى خوشبختى و سعادت را به روى خود بسته مى‏بيند و طبعا به هنگام مشورت، احتمال به بن بست رسيدن را در ذهن مشورت كننده تقويت و عدم موفقيت را در خاطر او مجسم مى‏كند . چه بسا اگر آن شخص، با اين فرد ترسو مشورت نمى‏كرد، با دل به دريا زدن و اقدام به كار مورد نظر خود، به نتيجه مطلوب دست مى‏يافت . همچنين شخص بخيل كه خود سخاوت و بخشش ندارد ديگران را نيز از انجام اين كار خير، منصرف مى‏كند . و اين مانند آن است كه راننده‏اى ماهر، در امور رانندگى يا پزشكى حاذق، در امور درمان با شخصى بى اطلاع و بى تجربه در امور طبابت و رانندگى مشورت كند كه مسلما فرد بى اطلاع، پزشك و راننده را توصيه به توقف مى‏كند از ترس اين كه مبادا به عوارض سوء و عواقب منفى كار، دچار شوند .
شايان ذكر است كه اين دو صفت (جبن و بخل) در زنان ممدوح است و در مردان مذموم .
2 - در بعضى از نسخه‏هاى نامه اميرالمؤمنين عليه السلام (شماره 31 نهج البلاغه) چنين آمده‏است:
«الا من جربت‏بكمال .»
يعنى مگر زنى كه در اثر تجارب مكرر و موفق، به كمال و شايستگى او اطمينان يافته باشى . (24)
پس در حقيقت، جمله «الا من جربت‏» استثناى متصل نيست‏بلكه نوعى اشاره و توجه دادن به طبيعى بودن و اكثريت داشتن جمله «مستثنى منه‏» است . چنان كه نسخه فاقد استثنا نيز اشاره‏اى دارد به بى نيازى اين قضيه از استثنا و مبنا قرار گرفتن «اكثريت زنان‏» در اين حكم، نه شمول و عموم و كليت زنان . گويا جمله، چنين بود: «اياك ومشاورة اكثر النساء .» به همين جهت راى و پيشنهاد ام سلمه در صلح حديبيه مورد تاييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و به اجرا درآمد .
مانند همين جمله است كلمات ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام:
«و كونوا من خيارهن على حذر .» (25)
يعنى با زنان خوب با احتياط و تامل برخورد كنيد .
«و ان النساءهمهن زينة الحياة الدنيا .» ;
يعنى: همانا همت زنان، زيور آلات زندگى دنيايى است . و اين گفته امام عليه السلام چه هماهنگ است‏با كلام خدا: «او من ينشا فى الحلية‏»
و اما آيه كريمه:
«الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض و بما انفقوا من اموالهم‏» (26)
يعنى: مردان، سرپرست و مسؤول رفع نيازمنديهاى زنانند .
اولا: ناظر به اداره خانه و خانواده و همسر است زيرا مثلا برادر قواميتى بر خواهر ندارد . همچنين در غير همسر، هيچ مردى قواميت زنان را به عهده ندارد . پس اين موضوع محدود و مخصوص به نهاد خانواده است كه ضرورت وجود مديرى براى آن، بر همگان روشن است .
ثانيا: قرآن با استناد به دو نكته، اثبات مى‏كند كه اين حكم و دستور، مستند به مصالح حكيمانه و عاقلانه است و هرگز شائبه تحقير زن يا تضييع حقوق او نيست:
الف) ويژگيها و توانمنديهاى خدادادى مردان است چرا كه لازم است گردش امور خانه، صحيحتر و استوارتر تحقق يابد .
ب) مراد از «بما انفقوا» تعهدات مالى شوهران نسبت‏به هزينه جارى ضرورى خانه است كه طبعا اقتضا مى‏كند شوهر صاحب نظر نيز باشد و بداند اموال او كجا و چگونه هزينه مى‏شود .
پس در اين سرپرستى و قواميت، هيچ نوع ارتباط و وابستگى به جنسيت زن و مرد نيست‏بلكه مربوط به اداره امور خانه است . اگر انفاق به عهده زن بود او نيز همين قواميت و سرپرستى را داشت .

پى‏نوشت:

1) مدرس حوزه، محقق و نويسنده .
2) طلاق/1 .
3) محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، دار الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1365، ج 40، ص 14 .
4) محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، چاپ سوم، 1403 ق . ، ج 61، ص 220 .
5) زخرف/18 .
6) بقره/282 .
7) بقره/282 .
8) توبه/71 .
9) بقره/43 .
10) آل عمران/97 .
11) توبه/67 .
12) محمدحسن نجفى، پيشين .
13) موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، چاپ سوم، 1373، ص 345; علامه مجلسى، پيشين، ج 44، ص 368 .
14) توبه/25 .
15) محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، انتشارات الاستقامه، مدينه، 1358 ق . ، ج 2، ص 213 .
16) ص/26 .
17) آل عمران/42 .
18) على البار، عمل المراة فى الميزان، ص 216 .
19) ابن سعد، الطبقات الكبرى، دار صادر، بيروت، 1405 ق . ، ج 8، ص 455 .
20) همان، ص 33 .
21) محمد بن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، مكتبة العصريه، بيروت، چاپ اول، 1417 ق . ، ج 1، ص 141 .
22) عباس قمى، سفينة البحار، انتشارات كتابخانه سينايى، ج 8، ص 235 .
23) محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 70، ص 386 و ج 73، ص 304 .
24) هندى، كنز العمال، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ سوم، 1409 ق . ، ج 16، ص 182 .
25) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 80، ص 128 .
26) نساء/34 .
دوشنبه 10 مهر 1391  3:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قواميت مردان بر زنان در خانواده

قواميت مردان بر زنان در خانواده

سيد ابراهيم سجادى

همزيستى زن و مرد در طول تاريخ بشر, همواره با زيبايى و زشتى هايى همراه بوده است.
در داستان بلند و دامنه دار زندگى بشر, حساس ترين بخشها و صحنه هاى عاطفى, هيجانى, شورانگيز و مهرآفرين به زنان اختصاص يافته است, چنان كه غم انگيزترين صحنه ها و تأسف بارترين آنها نيز درباره زنان و عليه آنان به اجرا در آمده است !
به رغم نقش حساس و عاطفى و شيفتگى آفرين زن در جامعه و كانون خانواده به عنوان همسر يا مادر و به رغم مهرورزى كه از جانب مرد نسبت به او انجام گرفته و مى گيرد, سوگمندانه تاريخ در همه جاى جغرافياى انسانى خود از ديرباز تاكنون, خاطره هاى تلخى را از ستم ورزى مردان بر زنان به يـاد دارد!
در بخشى از اين خاطره هاى تلخ كه به گذشته باز مى گردد, زنان در چين, هند, مصر, ايران و شبه جزيره عربى, گوش به فرمان مرد, زندانى در خانه و بى نقش در ازدواج و طلاق خود ديده مى شوند 1; در جامعه سومرى به آسانى توسط مرد كشته مى شوند و يا براى اداى دين او به فروش مى رسند. 2 به طور كلى در عهد باستان مرگ و زندگى شان در دست مرد است و براى آنها قانون و دادگاهى جز سخن و قضاوت مرد وجود ندارد. 3 در فرانسه پس از سال 586 ميلادى انسان بودن آنها تأييد مى شود. 4 در بريتانيا تا سال 1882 ميلادى حق تملك ندارند. 5 و در آفريقا تا قرن نوزده همچنان مانند بردگان و كالاى كشاورزى خريد و فروش مى شوند. 6 با چنين محروميتى نه ترحم فيلسوفان را به خود جلب مى توانند كرد و نه از حمايت اديانى چون يهوديت و مسيحيت برخوردارند.
ارسطو مى گفت: نسبت زن به مرد, مثل نسبت غلام به مولا و بدن به روح و قوه تفكر است. 7
در كتاب مقدس مى خوانيم:
(زن را اجازت نمى دهيم تعليم دهد يا بر شوهر مسلط شود, بلكه در سكوت بماند, زيرا آدم اول ساخته شد و بعد حوا, و آدم فريب نخورد, بلكه زن فريب خورد و در تقصير گرفتار شد 8.)
در جاى ديگر از اين كتاب آمده است:
(چشمت به شوهرت باشد و وى بر تو حكومت خواهد كرد 9.)
در رساله پوليس رسول به تيموتاج آمده است:
(شوهر سر زن است. چنان كه كليسا مطيع مسيح است, هم چنين زنان نيز شوهران خود را در هر امرى مطيع باشند 10.)
هم اكنون نيز زن در كليسا سوگند مى خورد كه در همه عمر مطيع شوهر باشد و بدون اجازه او كارى انجام ندهد, وى حق تملك ندارد و حتى اموال ارثيه او نيز با عقد ازدواج, خود به خود در تملك مرد درمى آيد 11.
انباشت اين خاطره هاى سنگين در طول زمان در عصر جديد به واكنشى انجاميد كه فمينيسم نام گرفت.
بنياد جريان فمينيستى دعوتى است براى خود شناسى, خود باورى و رقابت زنان با مردان, براى تصاحب همسان مشاغل اجتماعى و حضور فعال در تمام صحنه ها. و بر اساس راديكال ترين نوع آن, تفاوت دو جنس انكار مى شود, نهاد خانواده امرى غير طبيعى و ساختگى 12 و سبب ناپايدارى, كم طاقتى و عصبى بودن زن تلقى مى گردد 13, و بچه زايى عامل اصلى مشكلات, رانده شدن به حاشيه, كشيده شدن به فرو دستى و وابستگى زن به مرد قلمداد مى شود و رهايى از اين حقارتها در جايگزينى ولادتهاى آزمايشگاهى و علمى به جاى زايمان طبيعى امكان پذير مى نمايد 14.
شعارها مؤثر مى افتد, زنان سالها به مبارزه پى گيرشان ادامه مى دهند و به پيروزى هايى در عرصه هاى اجتماعى, اقتصادى, سياسى نايل مى گردند ولى در متن موفقيت هايى اين چنينى, زن در عصر جديد دوباره خود را تنها بلكه تنهاتر و خسته تر از گذشته مى بيند و به تعبير برخى متفكران: اكنون زن غربى در قالب آزادى و تساوى حقوق, به كارخانه, صحنه سياست و ميدان هنر و مديريت و بازار كار و تجارت كشيده شده است و مردان هم از نيروى آنان در نيل به اهداف اقتصادى خود سود مى برند و هم با در كنار داشتن اين جنس لطيف, از پذيرش بار مسؤوليت خانواده تا آنجا كه بتوانند شانه خالى مى كنند.15
موناشارن نويسنده آمريكايى مى گويد:
آزادى زنان براى ما افزايش درآمد, سيگار ويژه زنان, حق انتخاب تنها زيستن, تشكيل خانواده يك نفره, ايجاد مراكز بحران تجاوز …, عشق آزاد و زنان متخصص بيمارى هاى زنان را به ارمغان آورده, ولى در ازاى آن چيزى را به غارت برد كه خوشبختى بسيارى از زنان در گرو اوست و آن وجود همسر و خانواده است 16.

دو برداشت ناهمخوان

در اين ميان رابطه زن و مرد مسلمان در زندگى زناشويى به رغم اعتقاد به قرآن و اسلام, گاه دمساز با سنتهاى عهد باستان مى نمايد و زمانى از شعارهاى فمينيستى الهام مى گيرد و در مواردى نيز گرفتار سردرگمى مى باشد. تنش و اصطكاك آرا در حوزه پژوهش اين موضوع نيز نگران كننده است, برداشتهاى پژوهشگران متون قرآنى و روايى در اين زمينه با آشفتگى و تشويش همراه است كه مراجعه بدانها نه تنها دست يابى به ديدگاه زلال قرآن را در پى ندارد كه جويندگان حقيقت را با حيرت فزون تر روبه رو مى سازد, شمارى از مفسران و محققان با استناد به دو آيه (الرجال قوّامون على النساء بما فضل اللّه بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم) (نساء/ 34) و (وللرجال عليهن درجة) (بقره/ 228), براى مرد سلطه اى بى چون و چرا قائل شده در توضيح قواميت او مى گويند:
(شوهر رئيس, بزرگ حاكم و تنبيه كننده زن است هرگاه بدخوى گردد17.)
(مردان با امر و نهى, به راست نمودن زنان مى پردازند, چونان كه فرمانروايان بر رعيت فرمان مى رانند18.)
(مردان بر زنان تسلط دارند; در تدبير, ادب كردن, اصلاح نمودن و آموزش دادن 19.)
معتقدان به سالارى و خدايگانى مرد در خانه, حقانيت باور خود را در گفته بعضى از آگاهان به لغات عربى (كه فرماندهى را يكى از معانى قوّام مى دانند20 ) و سخن خود قرآن (الرجال قوّامون … بما فضّل اللّه بعضهم على بعض) و(و للرجال عليهنّ درجه) جست وجو نموده واقعيت برترى مرد را مزاياى جسمى, روحى, حقوقى و تكليفى مى دانند كه واژه هاى (درجه) و (فضل) بدان اشاره دارد.
طبق اظهارات زمخشرى آن مزايا عبارتند از: خرد, ثبات قدم, قوت اراده, نيروى جسمى, توان نويسندگى (به صورت غالب), سوار كارى, تير اندازى, مرد بودن پيامبران, عالمان و رهبران, اختصاص داشتن مواردى به مردان از جمله خطبه خواندن, اعتكاف, تكبير در ايام تشريق (نزد ابوحنيفه), گواهى در باب حدود و قصاص, فزونى سهم ميراث, برخوردارى از حق تعصيب در باب ميراث, ولايت بر عقد, ولايت بر طلاق, حق رجوع در طلاق رجعى, حق تعداد ازدواج, انتساب اولاد به پدر, داشتن ريش و داشتن عمامه 21.
ابن كثير مى گويد:
(مراد از درجه, برترى مرد بر زن است در آفرينش, اخلاق, مقام, اطاعت خدا, انفاق, اقدامات مصلحت آميز و مقام برتر در دنيا و آخرت 22.)
فخر رازى با استناد به آيه (و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجا لتسكنوا إليها) (روم/21) مى نويسد:
(به مقتضاى اين آيه زن براى عبادت و پذيرش تكاليف آفريده نشده است, زنان به دليل ناتوانى و كم عقلى چون كودكانند و شايسته بود كه همچون آنان تكليف نداشته باشد, ولى خداوند آنان را مكلف نمود تا گوش به فرمان شوهر باشند و از عذاب خدا بترسند تا نعمت بر مردان به كمال خود رسد.23)
وى پس از بيان برترى هاى مرد مى گويد:
(وقتى برترى مرد بر زن در اين امور ثابت گرديد اين مطلب آشكار مى شود كه زن چون اسير ناتوان در دست مرد است24.)
برخى ديگر با تأثير پذيرى از نهضتهاى فمينيستى, به انكار زبان تشريع در آيه (الرجال قوّامون على النساء) پرداخته بر اين باورند كه هدف آيه به تصوير كشيدن روابط زن و مرد در محيط نزول قرآن بوده است25 كه در آن اصل تفاوت حقوقى زن و مرد همچون تفاوت فقير و غنى به عنوان يك واقعيت تلخ و نيز تغيير آن به عنوان يك خواسته آرمانى مورد تأكيد قرار مى گيرد. ابو زيد يكى از حاميان اين تفكر مى نويسد:
(برترى مردان بر زنان جزء مقدرات مطلق الهى نيست, بلكه باز گو كننده واقعيتى است كه دگرگونى آن مطلوب است, (درجه) داده شده به مرد بر ضرر زن (للرجال عليهن درجة) شاخه و فرعى است از اصل (لهنّ مثل الذى عليهنّ) [به سود زنها است همانند آنچه بر ضرر آنها است] يعنى بر اساس عادتها و رسوم جاافتاده در جامعه كسى نگفته و صحيح هم نيست كه بگويد: سنتها و عادتها احكام الهى جاودانه و مطلق است. اگر تشريع را در متن اين توصيف بپذيريم معناى آن سلطه كور و بى قيد و شرط مرد نيست تا تصميم او نافذ و اطاعتش بى چون و چرا واجب باشد, بلكه معناى قواميت, پذيرش مسؤوليت اقتصادى و اجتماعى است … قواميت در اين صورت مسؤوليتى است كه هركدام از زن و مرد كه توان لازم را داشته باشد, آن را به عهده مى گيرد و يا متناسب با شرايط به صورت مشترك به انجام آن مى پردازند, اين كه قرآن قواميت را بر اساس برترى و قدرت انفاق دانسته, ولى مشخص ننموده كه چه كسى بر چه كسى برترى دارد, مى تواند دليلى باشد بر اين كه اين مسؤوليت, مى تواند بين زن و مرد دست گردان شود يا با تلاش مشترك آن دو انجام پذيرد26).
آنچه تا كنون نقل شد, بخشى از نگاه هاى افراطى به مسأله زن بود, اما اين تحقيق از سويى درپى تبيين ديدگاه قرآن به صورت واقع بينانه و حقيقت گرايانه است و نقد و بررسى ديگر ديدگاه ها را در باب قوّاميّت, هدف اساسى خود نمى شناسد, ولى از سوى ديگر بيان تطبيقى مسائل, خود نقدى ضمنى بر سايد ديدگاه ها نيز به حساب مى آيد.
سيستم بيانى قرآن ويژه خود قرآن است و چينش آيات آن از مبناى خاصى تبعيت مى كند, شبكه معنايى, هر آيه را با تمام آيات قرآن پيوند مى دهد, به همين دليل هر آيه اى با تمام آيات تعامل تبيينى داشته و در افاده معناى خود از همه آيات كمك مى گيرد و به همه نيز كمك متقابل مى رساند.
(مثانى) ناميده شدن قرآ ن و ضرورت تلاوت دوره اى آن مى تواند ناظر به اين باشد كه برداشت از هر آيه بايد در پرتو تمام آيات قرآن و سياق پيرامون آن صورت گيرد 27 و اين تنها راه مصونيت قرآن از تفسير به (رأى) و تحليل پيش فرض هاست, ولى حاكميت روش تفسير و پژوهش ترتيبى قرآن, جاذبه سنتهاى ملى-قومى و فراورده هاى فكرى هر زمان, سبب مى شود كه سياق قرآن ناديده گرفته شود و قرآن پژوه گرفتار تفسير به رأى گردد, به همين دليل فخر رازى در داورى پيشين خود از اين سخن خداوند غافل مانده است كه مى فرمايد:
(وما خلقت الجنّ و الانس الاليعبدون) ذاريات/ 56
ما جن و انس را نيافريديم جز براى بندگى خود.
كه فلسفه آفرينش زن و مرد (انس) را عبادت مى داند, و از سوى ديگر ابوزيد نيز از تأمّل در سياق آيه باز مى ماند كه فرموده است (الرجال قوّامون على النساء).

پيش نيازهاى فهم قوّاميّت مرد

آيه (إنّ هذا القرآن يهدى للتى هى أقوم) (اسراء/ 9) اساس تمام ديدگاه ها و دعوتهاى قرآن است كه در آن آموزه هاى خود را با وصف (اقوم) تعريف مى نمايد كه به معناى (پايدارتر) است, يعنى دعوتهاى دينى رهنمودى است در جهت پايدارى و استوارى فرايند خلقت و سرشت آدمى كه شامل خير دنيا و آخرت و اصلاح معاد و معيشت انسانهاست با بيشترين كارايى در مقايسه با ساير اديان و مكاتب.28
اين داعيه قرآن به طور طبيعى به نظام همسرى و زندگى زناشويى نيز توجه دارد و دست يابى به اين ديدگاه متعالى نيازمند نگاهى جامع و روشمند به آيات قرآن است و همزمان بايد به مقولات مرتبط نظرافكند كه از آن جمله همسانى و نا همسانى هاى زن و مرد ازنگاه قرآن مى باشد.

همسانى ها و ارزشهاى اكتسابى

قرآن ضمن بيان مراحل تكوين جسمانى انسان ,بارها از آفرينش همسان زن و مرد و خاستگاه آفرينش آنها سخن گفته و در مرحله اى از مراحل رشد جنين, ساختار معنوى سرشت يا آموزشها و تقاضاهاى فطرى انسان, چه زن و چه مرد را به عنوان عامل درونى كمال خواهى مطرح كرده است:
(و أنّه خلق الزوجين الذكروالأنثى. من نطفة إذا تمنى) نجم / 46-45
و همانا جفت نر و ماده را آفريد از نطفه اى كه مى ريزد.
(ألم يك نطفة من منيّ يمنى. ثمّ كان علقة فخلق فسوّى. فجعل منه الزوجين الذكروالأنثى) قيامت / 39-37
آيا او نطفه از منى ريخته شده نبود, سپس خونى آويخته شد, پس خدا او را آفريد و سامان داد و نر وماده را از او پديد آورد.
(ونفس و ماسوّاها. فألهمها فجورها و تقواها) شمس / 6-7
سوگند به نفس و آن كه او را نيكو بيافريد و به او شر و خير را الهام كرد.
مرحله تسويه نفس, مرحله اى است كه بدن با اندام مناسب, شكل اوليه خود را يافته شايسته پذيرش روح انسانى مى شود,چنان كه در داستان آدم مى خوانيم:
(فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين) حجر / 19
پس آن گاه كه او را به خلقت كامل بياراستم و از روح خود در او دميدم, در برابر او به سجده درافتيد.
روح الهى كه پس از شكل گيرى متوازن اندام جنين - مذكر و مؤنث - دميده مى شود در كنار استعداد تمايل به خوبى ها و نفرت از بدى ها, استعداد پرورش خوبى ها و زمينه هاى آلايش به بدى ها رانيز در خود دارد, به همين دليل قرآن مى گويد :
(قد أفلح من زكّيها. و قد خاب من دسّيها) شمس/10ـ9
رستگار شد كسى كه نفس را بپروراند, و زيان ديد كسى كه آن را مدفون ساخت.
قرآن توان خود سازى و خود سوزى زن و مرد را همسان دانسته و كمال و نقص آن دو را به صورت همزمان ياد مى كند:
(الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات والطيّبات للطيّبين و الطيبّون للطيّبات) نور/ 25
زنان پليد, شايسته مردان پليد, و مردان پليد, شايسته زنان پليد مى باشند, و زنان پاك, شايسته مردان پاك, و مردان پاك, شايسته زنان پاك هستند.
(إن المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات والصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدّقين و المتصدّقات و الصائمين والصائمات والحافظين فروجهم و الحافظات والذاكرين الله كثيراً والذاكرات أعّد اللّه لهم مغفرة و أجراً عظيما) احزاب / 35
همانا براى مردان مسلمان و زنان مسلمان, مردان با ايمان و زنان باايمان, مردان مطيع خدا و زنان مطيع خدا, مردان راستگو و زنان راستگو, مردان بردبار و زنان بردبار, مردان خاشع و زنان خاشع, مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده, مردان روزه دار و زنان روزه دار, مردان باعفّت و زنان باعفّت و مردانى كه زياد به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار به ياد خدا هستند; خداوند مغفرت و پاداش بزرگ مهيا ساخته است.
صفاتى كه به صورت مشترك براى زن و مرد دست يافتنى هستند, عزم و ثبات قدم و تلاش علمى و عملى را مى طلبند و با تكرار و ممارست شكل مى گيرند. قرآن درباره نقش مؤثر عمل صالح ـچه از ناحيه مردان و چه از سوى زنان ـ در شكل گيرى زندگى دلپذير و آرمانى مى گويد:
(من عمل صالحا من ذكر أوأنثى و هو مؤمن فلنحيينّه حياة طيّبة و لنجزينّهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون) نحل / 97
زن و مرد با ايمانى را كه عمل صالح دارند, زندگى پاك و دلپذير مى دهيم و پاداش بهتر از عمل او به ايشان عطا مى كنيم.
حيات طيّبه, نمود كمالاتى است كه انسان در پرتو درك و اراده بدانها دست مى يابد, حق و باطل به صورت آشكار در افق ديد او ظاهر مى گردد, و سلطه شيطان, هواى نفس و زرق و برق دنيا بر انسان پايان مى پذيرد.29
چنين دستاوردى هم تكيه به خرد آدمى دارد و هم به آزادى عقل از اسارت خيالات و پندارها مى انجامد 30. قرآن با نامگذارى چنين خردمندانى به (اولوالالباب) از جهان شناسى, آرمانها و تحقق خواسته هاى آنان سخن گفته و بر همسان بودن زن و مرد در اين ويژگى ها تأكيد كرده است:
(إنّ فى خلق السموات والأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لأولى الالباب. الذين يذكرون اللّه قياما و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار. ربّنا إنّك من تدخل النار فقد أخزيته و ماللظالمين من أنصار. ربّنا إنّنا سمعنا مناديا ينادى للايمان أن آمنوا بربّكم فآمنّا ربّنا فاغفر لنا ذنوبنا و كفّر عنّا سيّئاتنا و توفّنا مع الأبرار. ربّنا و آتنا ما وعدتنا على رسلك و لاتخزنا يوم القيامة إنّك لاتخلف الميعاد. فاستجاب لهم ربّهم أنّى لا أضيع عمل عامل منكم من ذكر أو أنثى بعضكم من بعض) آل عمران / 195-190
همانا در آفرينش آسمانها و زمين و رفت و آمد شب و روز, براى صاحبان خرد ناب نشانه هايى است; آنها كه در حال ايستاده, نشسته و خفته خدا را ياد مى كنند و همواره در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند: پروردگارا اين همه را بيهوده نيافريده اى; پاك و منزهى; ما را از عذاب آتش مصون دار, پروردگارا آن را كه در آتش افكنى خوار مى سازى و ستمكاران را كسى يارى نخواهد كرد, پروردگارا ما چون صداى منادى را كه مردم را به ايمان فرا مى خواند شنيديم, اجابت كرديم پس ايمان آورديم.
پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى كردار ما را بپوشان و هنگام جان سپردن مارا با نيكان محشور گردان, پروردگارا ما را از آنچه به پيامبران وعده دادى نصيب فرما و در قيامت خوارمان مگردان كه تو در وعده ات تخلف ندارى. اين چنين است كه پروردگارشان خواهش آنان را اجابت كرد, كه همانا من عمل زن و مرد شما را ضايع نمى كنم شما با هم يكى هستيد.
بدين ترتيب قرآن ضمن خطاب به (اولوالالباب) و وعده پاداش به زن و مرد آنان و تصريح به وحدت نوعى آنها, اين حقيقت را نيز يادآورى مى كند كه اوج تعقل و مقام عالى شهود, هم در دسترس زن است و هم در توان مرد.
زن با اوجگيرى در مسير درك و شهود, مقام عصمت, مقام مصاحبت با فرشتگان و مقام دريافت الهام الهى را از آن خود مى سازد. قرآن درباره حضرت زهرا, حضرت مريم و مادر موسى در چند آيه تعبيرات بلندى دارد; درباره زهرا (س) مى فرمايد:
(إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا) احزاب / 33
خداوند مى خواهد هر آلايش را از شما خاندان نبوت بر دارد و شما را پاك سازد.
و درباره مريم(س) نيز مى فرمايد:
(و إذ قالت الملائكة يا مريم إنّ اللّه اصطفاك وطهّرك و اصطفاك على نساء العالمين) آل عمران / 42
و آن گاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم! همانا خداوند تو را بر گزيد و پاكيزه گردانيد و برترى بخشيد بر زنان جهانيان.
همچنين خطاب به موسى(ع) مى فرمايد:
(إذ أوحينا إلى أمّك ما يوحى. أن اقذفيه فى التابوت فاقذفيه فى اليمّ) طه/ 39-38
[موسى] آن هنگام به مادرت وحى شگفتى نموديم, كه كودك خود را در صندقى قرار بده و آن را به دريا افكن.
بنابر اين اسلام در ''سير من الخلق الى الحق'' يعنى در حركت و مسافرت به سوى خدا هيچ تفاوتى ميان زن و مرد قائل نيست, 31 و سير به سوى خدا با تعقل و عمل صالح امكان پذير است. بنابراين اگر روايات نقص عقل و ايمان از نظر سند درست و داراى اعتبار باشد اشاره به موانع تعقل و رفع تكليف دارد كه در اين نيز فرقى ميان طبيعت مرد و زن نيست و اگر تفاوتى هست به زمينه هاى اجتماعى و بيرونى باز مى گردد.
ظاهر آيات از صحنه هاى گوناگون كاركرد زن پرده برمى دارد و او را در انجام كارهاى مؤثر در تعالى آزاد مى داند و وعده آمرزش و پاداش براى زنان روزه دار و صابر و انفاق كننده مى دهد كه چندان با شرط بودن اجازه شوهر سازگار نمى نمايد. معنى ندارد كه با وجود تصريح قرآن به حق تملك زن:(للرجال نصيب مما اكتسبوا وللنساء نصيب مما اكتسبن) نساء/ 32 تصرف مالى زن مشروط به اجازه شوهر باشد 32. به همين دليل بسيارى از فقيهان اهل سنت بر آزادى زن شوهر دار, در تصرف مالى چون هبه و صدقه تأكيد دارند 33. دانشمندانى چون شيخ مفيد از علماى اماميه نيز مى گويند:
(زن شوهر دار وقتى عقل كامل و رأى استوار داشته باشد, در ازدواج و معاملاتى مانند خريد و فروش, تمليك, هبه, صدقه و ساير تصرفات خود اولويت دارد.) 34
در آيه 195 آل عمران با تقسيم (اولوالالباب) به زن و مرد, به وحدت نوعى و تضمين پاداش آن دو تصريح دارد: (فاستجاب لهم ربّهم أنّى لا أضيع عمل عامل منكم من ذكر أو أنثى بعضكم من بعض) آن گاه با استفاده ازكلمه (فـ ) كه تفريع را مى رساند مى فرمايد:
(فالذين هاجروا وأخرجوا من ديارهم و أوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لأكفذرنّ عنهم سىآتهم و لأدخلنّهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار ثوابا من عند الّله)
پس كسانى كه هجرت كرده و از خانه هاى خود خارج شده و در راه من آزارديده و جهاد كرده و كشته شده اند, البته بديهاى آنان را مى پوشانم و آنها را در باغهاى بهشت كه نهرها در آن جارى است وارد مى كنم و اين پاداشى است از جانب خداوند.
مطالعه صدر وذيل اين آيه ترديدى باقى نمى گذارد كه مقصود, تشويق اولوالالباب ـ اعمّ از زن و مرد - به هجرت, جهاد و شهادت است. اين سند ديگرى است بر آزادى زن و حق حضور او در صحنه هاى گوناگون فعاليتهاى ايمانى و انجام مسؤوليت كه نردبان كمالات انسانى مى باشد. بر اساس چنين حقى زنان مسلمان در صدر اسلام در حضور پيامبر به استقبال شكنجه مشركان رفته و با هجرت در راه خدا و حضور در ميدان جهاد, افتخار آفريده اند.
خلاصه سخن اين كه زن و مرد در ويژگيهاى انسانى و در گرايش ها و لغزشگاه هاى اساسى همانند هستند, بر همين اساس حقوق و وظايف زن همسان با حقوق و وظايف مرد است و براى احراز تعالى انسانى بايستى اقداماتى به وسعت همه ارزشها داشته باشد, هر گونه ادعايى جز اين در رابطه با حقوق زن آن گاه پذيرفتنى است كه سند و دليلى به قوّت و سنديت دلالت قرآن داشته باشد و گرنه تقدم با اطلاقات قرآنى خواهد بود.

تفاوتهاى جنسى, يا فضايل موهبتى

قرآن, دو جنسيت (مذكر) و (مؤنث) را نا همگون و اين تفاوت را جزء مقدرات و آفرينش الهى دانسته است:
(و أنّه خلق الزوجين الذكر و الأنثى) نجم / 45
و او جفت نر و ماده را آفريد.
(و ليس الذكر كالأنثى) آل عمران / 36
و مرد و زن مثل يكديگر نيستند.
ويژگيهاى متفاوت جسمى, روحى و احساسى در زن و مرد كه جنسيت آنها را مى سازند ارزشهاى موهبتى هستند كه با راز و رمز خاص و آثار شناخته شده در وجود آن دو به وديعت نهاده شده اند.

ويژگيهاى مرد

اساسى ترين ويژگيهاى مرد از نگاه دانشمندان و روان شناسان عبارتند از:
1) مرد, توان و قدرت جسمى بيشترى دارد و اين زمينه تحمل مسؤوليتهاى سنگين تر و دشوار تر زندگى زناشويى را در وى فراهم آورده است 35
2) مرد, سرد مزاج تر است 36 و آمادگى او براى اقدام خردمدارانه و آينده نگرانه به جاى اقدامات احساسى و واكنشى بيشتر است. چنين ويژگى زمينه واگذارى مسؤوليت تدبير زندگى زناشويى و امر طلاق رجعى را بر عهده او فراهم آورده است. خونسردى مرد به او اين اجازه را مى دهد كه به هزينه سنگين طلاق و ازدواج كه همه بر عهده خود اوست بينديشد, از اقدام سليقه اى اجتناب نمايد و در صورت ناچارى با رعايت عدالت و احسان, انحلال زندگى مشترك را بر گزيند.
3) مرد, كانون خانواده را كانون آسايش, رفع خستگى و فراموشخانه گرفتارى هاى بيرون مى شناسد 37. ناديده انگاشته شدن اين نياز و انتظار از سوى زن, يكى از عوامل گشت و گذار بى هدف يا هوس آلود مرد در بيرون منزل است.
قرآن با صراحت از اين نياز مرد ياد نموده و بر آورده شدن آن را توسط همسر از جلوه هاى قدرت الهى شمرده است:
(و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجا لتسكنوا إليها) روم / 21
و يكى از آيات الهى براى شما اين است كه از جنس شما جفتهايى آفريد تا در بر آنان آرامش خود را باز يابيد.
وقتى كه مرد از محيط كار و يا انجام مسؤوليت سنگين به خانه باز مى گردد و ناگهان با جاى خالى زن يا با سيماى گرفته و وضع آشفته او روبه رو مى شود تلخكامى و خستگى سنگينى به او هجوم مى آورد. چنين توقعى مى تواند جزء عوامل توصيه هاى اخلاقى زير باشد: زن با اجازه شوهر بيرون رود و هنگام رفت و آمد شوهر, از بدرقه و استقبال او دريغ نورزد.
4) مرد خواستار زيبايى, تجمل و دلربايى زن است 38; زن آشنا با روحيه مرد, مى تواند با برآورده نمودن چنين خواسته هايى به ميزان وابستگى مرد به منزل افزوده گشت و گذار بى هدف او را محدود نمايد.
رواياتى كه در زمينه آرايش و پيرايش زن وارد شده39 به گونه اى با اين نياز روحى و جنسى مرد در ارتباط است.
5) ابتدايى و تهاجمى بودن نياز جنسى مرد, ديگر ويژگى او را تشكيل مى دهد,40 بر همين اساس او خود را مظهر نياز41,طلب, عشق و تقاضا مى شناسد.42
سرعت جوشش شهوت, در مرد با تقوا سبب گريز و پرهيز از اماكن حضور زنان زيبا روى مى شود. همين عامل از مرد بى بند وبار, شكارچى بى رحمى مى سازد كه عفت عمومى را تهديد مى كند.
با توجه به وضعيت جنسى مرد و خطرسقوط او در دام بى بند وبارى و نيز اهتمام به عفت عمومى, قرآن حرمت نگاه به نامحرم, ضرورت حجاب و حرمت ارائه زيورآلات زن … را مطرح مى نمايد:
(قل للمؤمنين يغضّوا من أبصارهم) نور / 30
به مردان با ايمان بگو كه چشمان خود را از نگاه به نامحرم بپوشند.
(قل للمؤمنات يغضضن من أبصارهن …ولا يبدين زينتهنّ إلاّ ما ظهر منها وليضربن بخمرهنّ على جيوبهنّ ولا يبدين زينتهنّ إلا لبعولتهنّ…) نور / 31
به زنان با ايمان بگو چشمان خود را از نگاه به نامحرم ببندند … و زيور ناپيداى خود را آشكار نسازند و مقنعه هاى خويش را بر گريبان خود بيندازند و زيورشان راجز براى شوهران خود آشكار ننمايند.
و از سوى ديگر به زن توصيه شده است كه اشباع جنسى مرد را به عنوان يك اولويت استثنايى بشناسد 43و بدين وسيله از بحرانهاى خانوادگى ناشى از محروميت جنسى مرد پيشگيرى نمايد.
6) مرد در مقايسه با زن غيرتمندتر است, (غيرت همان غريزه تملك است كه با رقابت, سخت تر گشته است, … مرد نگران و مضطرب است كه مبادا كسى پيش از او زنش را تصرف كرده باشد, ولى اين نگرانى و اضطراب در زن كمتر است) 44 وقتى كه غريزه غيرت با آگاهى مرد از روان شناسى و خصلت شهوت پرستى مردان, همراه مى گردد نگرانى او افزايش مى يابد و به همين دليل خارج شدن زن از خانه بويژه در سالهاى جوانى براى شوهر تشويش عميقى را به دنبال دارد.
مى توان قانون تك همسرى براى زن و تعدد ازدواج مرد را در ارتباط با غيرت شديد مرد و نبود همانند آن در زن مرتبط دانست, مرد رضايت نمى دهد كه زن شوهر دار همسر او باشد, ولى زن به آسانى به عقد مرد متأهل در مى آيد.

ويژگيهاى زن

1) زن در كنار لطافت و جاذبه ظاهرى از لطافت روحى و رقت قلب بيشتر برخوردار است, 45 زود تر از مرد هيجانى شده46 اسير احساسات مى گردد, 47 (هيجان كه حالت روانى پيچيده است … علائم روانى آن به شكل آشفتگى واضطراب پديدار مى شود … روى فعاليت ذهنى تأثير دارد, فرد هيجانى دقت عادى و تمركز را از دست مى دهد و چه بسا بدون تأمل در عواقب رفتار, به هر عملى دست مى زند.)48
در متون دينى توجه خاصى به اين ويژگى عاطفى زن ديده مى شود:
امام سجاد مى فرمايد:
(من شأن النساء الرقة والجزع, فلم تملك نفسها.)49
حال زنان نازكدلى و آشكار نمودن غم در گرفتارى ها است, كه درنتيجه آن اختيار از دست مى دهد.
(أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غير مبين) زخرف / 18
آيا كسى [را شريك خدا قرار مى دهند ] كه در زر و زيور پرورش يافته و هنگام خصومت بيان روشن ندارد.
ناكارآمدى گويش زن به هنگام خشم و ناتوانى او از استدلال, ناشى از عاطفى بودن اوست. 50 امام على (ع) در اين رابطه مى فرمايد:
(شدة الغضب تغيّر المنطق و تقطع مادة الحجة و تفرق الفهم.) 51
اوجگيرى خشم, گفتمان را دگرگون مى كند, ماده استدلال را مى گسلد و فهم را آشفته مى سازد.
(لا تهيّجوا النساء بأذى.) 52
زنان را با آزار, هيجانى نكنيد.
(فالطفوا لهنّ على كل حال, لعلّهنّ يحسنّ الفعال.) 53
در همه حال با زنان رفتار ملايم داشته باشيد, تا نيك كردارى آنان امكان پذير گردد.
در روايتى از امام باقر (ع) نقل شده است كه پيامبر(ص) فرموده است:
(لأنهنّ كافرات الغضب مؤمنات الرضا.)54
زنان را خشم به كفر مى كشاند و رضا در خط ايمان نگه مى دارد.
برخى از دانشمندان نيز سرعت هيجان و جوشش احساسات زنان را خاستگاه سست انديشى آنان دانسته و جهت كاهش دغدغه خاطر و تحفظ بر اعتدال آنان, اظهار علاقه و هميارى مردان را اجتناب ناپذير مى شناسند:
(عدم رشد عقلى در برخى انديشه ها از بزرگ ترين نقطه ضعف هاى شخصيت زن به حساب آمده است, امرى كه عامل نا استوارى و غير قابل اعتماد بودن شخصيت زن شمرده شده و سبب مى شود دير يا زود نتواند معنويات و كمالات را كه به دست مى آورد نگاه دارد, و بر اثر دخالتهاى عاطفى عقل از مسير خودش انحراف يابد.)55
خانم نويسنده اى به نام (لامبر) مى نويسد:
(در زن قدرت عقل ناقص است, زيرا عاطفه قدرتمندش او را بازى مى دهد.) 56
روان شناسى به نام خانم (كليودالسون) اظهار مى دارد:
(خانمها تابع احساسات و آقايان تابع عقل هستند. بسيارى ديده شده كه خانمها از لحاظ هوش نه فقط با مردان برابرى مى كنند, بلكه گاهى در اين زمينه از آنها برتر هستند. نقطه ضعف خانمها احساسات شديد آنها ست به همين دليل بايد قبول كنند كه به نظارت آقايان نياز دارند.)57
زن به دليل زود رنجى شديد كه از لطافت روحى او سر چشمه مى گيرد, به همان اندازه كه از خشونت مرد نگران است به علاقه و حمايت او نياز دارد, در پى تسخير دل اوست و اظهار محبت او را جزء خاطرات فراموش ناشدنى خود قرار مى دهد:
در روايتى پيامبر(ص) مى فرمايد:
(قول الرجال للمرأة إنّى أحبّك لايذهب من قلبها أبدا.)58
اظهار دوستى مرد به زن هيچ گاه از ياد او نمى رود.
امام على (ع) مى فرمايد:
(المرأة تكتم الحبّ أربعين سنة)59
زن تا چهل سال اظهار دوستى را در دلش نگه مى دارد.
شهيد مطهرى در توضيح اين مطلب و آثار تربيتى عشق به زن مى گويد:
زن مى خواهد قلب مرد را در اختيار داشته باشد و مرد حامى و مدافع او باشد 60. علاقه و محبت اصيل و پايدار زن همان است كه به صورت واكنش به علاقه و احترام مرد نسبت به او وجود مى آيد, از اين رو علاقه زن به مرد, معلول علاقه مرد به زن است … طبيعت, كليد محبت هر دو طرف را در اختيار مرد قرار داده است.61
ويل دورانت در اين رابطه اظهار مى دارد:
(زن فقط وقتى زنده است كه معشوق باشد و توجه به او مايه حيات اوست.)62
در هر صورت زن موجود عاطفى است و عاطفى بودن او يك ارزش است نه كاستى, ولى بى توجهى به اين حالت خطر خروج او را ازمسير اعتدال افزايش مى دهد.
براين اساس گفته شده است: اگر طلاق در دست زن مى بود هميشه نظام خانوادگى در معرض خطر انحلال قرار داشت و كوچك ترين بى توجهى اقدام عملى زن را در پى مى آورد.63 و نيز ضرورت گواهى دو زن به جاى يك مرد با توجه به همين واقعيّت قابل توجيه مى باشد.64
2. علاقه به مادر بودن از ديگر ويژگى هاى زن است كه ازحمايت قدرت عاطفه او برخوردار است و براساس آن, نمايش بزرگ و اعجازآميز زاد و ولد و بقاى نوع بشر و جريان حيات انسانى تداوم پيدا مى كند و رنج باردارى, زايمان, شيردهى و مراقبت نوزاد تحمل پذير مى نمايد.
قرآن گويا وجود اين حس را در زن پذيرفته و به قصد احترام به مقام مادر, تقديس حس مادرى, يادآورى رنجهاى مادر و اهميّت مادر تمام وقت مى گويد:
(و وصّينا الانسان بوالديه حملته أمّه وهناً على وهن و فصاله فى عامين أن اشكرلى و لوالديك إليّ المصير)لقمان/14
و انسان را نسبت به پدر و مادرش سفارش كرديم, مادرش او را در دوران حاملگى و ضعفهاى مضاعف حمل كرد و او را دو سال شير داد ـ كه سپاسگزار من و پدر و مادرش باشد كه بازگشت به سوى من است.
مادريِ تمام وقت كه امروز در حوزه زيست شناسى و روان شناسى در صورت مصونيت مادر از تنش و اضطراب به عنوان عامل رشد سالم قواى روحى و ذهنى و سلامت جنين درآينده مطرح است,65 از عوامل واگذارى مسؤوليت تأمين نفقه و هزينه زندگى زن به عهده مرد شناخته شده است,66 و در صورت انحلال ازدواج و مطلقه شدن زن نيز مرد وظيفه دارد هزينه زندگى زن باردار را بپردازد و در زمان شيرخوارگى كودك نيز اجرت او را به صورت كامل بدهد:
(و إن كنّ أولات حمل فأنفقوا عليهنّ حتّى يضعن حملهنّ فإن أرضعن لكم فآتوهنّ أجورهنّ)طلاق/6
و به زنان مطلقه اگر باردار باشند تا وقت وضع حمل, نفقه دهيد آن گاه اگر فرزند شما را شير دادند اجرت آنها را بدهيد.
3. علاقمندى به آرايش, زيبايى و تجمل سومين فضيلت موهبتى زن است.67 قرآن دراين رابطه مى فرمايد:
(أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين)زخرف/18
آيا كسى [را شريك خدا قرار مى دهند] كه در زيور پرورش يافته…
تجمل گرايى كه به صورت طبيعى مورد علاقه زن است مرز معينى ندارد و ممكن است آن زنان در تدارك و نمايش گرفتار افراط گردند و استعداد و خرد خود را ابزار انحصارى اين گرايش قرار دهند. و به همين دليل على(ع) فرمود: (عقول النساء فى جمالهنّ.)68
قرآن حس تجمل گرايى زن را كه تجلى گاه آن محيط زندگى خانوادگى مى باشد و به بركت آن خشكى و يكنواختى زندگى تبديل به طراوت و جاذبه هاى هنرى مى شود, مشروط كرده است به اين كه درمعرض ديد نامحرمان قرار نگيرد و تعادل نظام خانواده و جامعه را بر هم نزند:
(و لايبدين زينتهنّ إلاّ ما ظهر منها)
زنان جز آنچه آشكار است از زيورآلات شان را ننمايانند.
(و لايبدين زينتهنّ إلاّ لبعولتهنّ أو آبائهنّ…)
زنان زينت خود را جز براى شوهران و پدران ارائه ندهند.
(ولايضربنّ بأرجلهنّ ليعلم مايخفين من زينتهنّ)نور/31
زنان به قصد آگاهى دادن نسبت به زينت ناپيداى خود پاى كوبى نكنند.
فلسفه حجاب و محدوديتهايى از اين نوع, به منظور مصونيت عفت عمومى در جامعه است. به همين دليل خطاب قرآن متوجه زنان جوان است و سالخوردگان كه مورد رغبت نيستند مشمول همه مراتب حجاب نمى باشند.
(يا أيها النبى قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهنّ من جلابيبهنّ ذلك أدنى أن يعرفن فلايؤذين)احزاب/59
اى پيامبر! به همسران, دخترانت و زنان مؤمنان بگو كه روپوش هاشان را بر خود بگيرند, اين نزديك تر است به اين كه آنان اهل صلاح شناخته شده و از آزار به دور بمانند.
(فلاتخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض)احزاب/32
پس زنهار نازك و نرم با مردان سخن نگوييد تا مايه طمع هواپرستان شود.
(و اذا سألتموهنّ متاعاً فاسئلوهنّ من وراء حجاب ذلك أطهر لقلوبكم و قلوبهنّ)احزاب/53
وهرگاه از زنان پيامبر(ص) چيزى خواستيد, از پشت پرده بخواهيد اين سبب پا كى بيشتر دلهاى شما و آنان است.
(و القواعد من النساء اللاتى لايرجون نكاحاً فليس عليهنّ جناح أن يضعن ثيابهنّ غيرمتبرّجات بزينة)نور/6
زنان سالخورده كه از عادت و زاد و ولد بازمانده و اميدى به ازدواج ندارند, مجازند كه جامه [روپوش و چادر] نزد نامحرمان برگيرند, مشروط بر اين كه تجملات و زينت شان را آشكار نكنند.
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(كان أميرالمؤمنين يسلّم على النساء, و كان يكره أن يسلم على الشابّة منهن و يقول أتخوّف أن يعجبنى صوتها فيدخل عليّ أكثرممّا طلبت من الأجر.)69
اميرمؤمنان(ع) سيره اش بود كه بر زنان سلام مى كرد و خوش نداشت بر زنان جوان سلام كند و مى گفت: مى ترسم كه صداى آنها مرا تحت تأثير قرار دهد و بدين وسيله بيش از پاداشى كه در پى آن هستم ضرر ببينم.
4. زنان بيشتر به خود و زندگى خانوادگى خود مى انديشند. شوپنهاور مى نويسد:
(زن همه چيز را از نظرخود مى نگرد, همه چيز در نظر او شخصى است و وسيله اى براى غايات و اهداف خصوصى.)70
ويل دورانت ادعا دارد:
(توجه زن به امور خانوادگى است. محيط او معمولاً خانه خودش است… اگر گاهى در سالهاى جوانى مفتون عبارات و اصطلاحات سياسى مى گردد و احساس خود را به همه جنبه هاى انسانى بسط مى دهد, پس از يافتن شوهر وفادارى, از تمام آن فعاليتها چشم مى پوشد و به سرعت خود و شوهرش را از فعاليت هاى عمومى بيرون مى كشد و به شوهرش ياد مى دهد كه حس وفادارى شديد خود را به خانه محدود كند.)71
خانم (لامبر) كه مى گويد (ما زنان افكارمان در مسائل اجتماعى ارتباط و پيوستگى ندارد)72 نيز معناى سخنش اين است كه زنان انگيزه لازم را براى پرداختن به مسائل بيرونى ندارند, نه اين كه توان انجام اين نوع مسؤوليت را ندارند.
چه بسا قرآن كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا إنّ من أزواجكم و أولادكم عدوّاً لكم فاحذروهم) (تغابن/14) نظر به اين معنى داشته باشد كه خصلتها و گرايشهاى طبيعى همسران, مى تواند تأثيرگذار بر مردان باشد و آنان را كه بايد مسؤوليت پذير در صحنه جامعه باشند, به دليل شفقت به زن و فرزند تحت تأثير انگيزه هاى انحصارگرايانه و بازدارنده قراردهد.73
تفاوتهاى يادشده در حقيقت مزايا و فضايل موهبتى و خدادادى هستند كه در زن و مرد وجود دارند, ولى قرب و منزلت بيشتر يكى را بر ديگر نزد خداوند ثابت نمى كند, چون اراده و اختيار در پيدايش آنها نقش ندارد, البته هر كدام وسيله دست يابى به فضايل اكتسابى و ارزشى مى باشد.74
از نگاه بسيارى جمله (ولاتتمنّوا مافضّل الله به بعضكم على بعض للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب ممّااكتسبن)(نساء/32) و (بما فضل الله بعضهم على بعض)(نساء/34) به فضيلت بودن و موهبتى بودن تفاوتها و ويژگيهاى جنسى در زن و مرد نظر دارد.75
مزاياى يادشده علاوه براين كه هر كدام وسيله اى است براى كسب فضيلت ارزشى مناسب با خود, تدبيرى است الهى در راستاى طبيعى سازى زندگى خانوادگى با جبران كاستى جسمى و روحى هر كدام از زن و مرد با برترى جسمى و روحى ديگرى,76 تسخير و به كارگيرى هر يك از سوى ديگرى, و پرجاذبه تر جلوه نمودن هر كدام براى ديگرى.77
شهيد مطهرى در اين باره مى نويسد:
(براى اين كه طرح وحدت كاملاً عملى شود و جسم و جان آنها را [زن و مرد را] بهتر به هم بپيوندد, تفاوتهاى عجيب جسمى و روحى در ميان آنها قرار داده است و همين تفاوتهاست كه آنها را بيشتر به يكديگر جذب مى كند, عاشق و خواهان يكديگر قرار مى دهد, اگر زن داراى جسم و جان و خلق و خوى مردانه بود, محال بود كه بتواند مرد را به خدمت خود وادارد و او را شيفته وصال خود نمايد و اگر مرد همان صفات جسمى و روانى را مى داشت كه زن دارد ممكن نبود زن او را قهرمان زندگى خود حساب كند).78
بدين ترتيب هر مزيت موهبتى در هر كدام از زن و مرد مى تواند پاسخگوى نياز طبيعى در ديگرى باشد, نياز طبيعى سبب حق طبيعى و فطرى در دو جنس مذكر و مؤنث است. مزيت طبيعى فلسفه واگذارى تكليف و مسؤوليت شرعى در زندگى زناشويى است, به تعبير شهيد مطهرى:
استعدادها و نيازهاى ناهمگون در زن و مرد, سندى است براى حقوق طبيعى و تكاليف شرعى آنها.79

تساوى حقوق زن ومرد

ظاهر قرآن از تساوى حقوق زن و مرد در زندگى زناشويى پرده بر مى دارد, يعنى اقتدار, سلطه و امتيازى كه به نفع زن اعتبار شده هم سنگ آن چيزى است كه به نفع مرد لحاظ شده است, هر چند ممكن است در پاره اى از مصاديق, تفاوت هايى ديده شود; مثل حق نفقه كه مرد ملزم به رعايت آن است و حق تبعيت در سكونت كه زن بايد بدان متعهد باشد, زيرا قرآن مى فرمايد:
(و لهنّ مثل الذى عليهنّ)بقره/228
براى زنان حقوقى است, مانند آنچه بر ايشان هست.
در ميان واژه هايى كه براى اثبات همانندى بين دو چيز به كار مى رود, كلمه (مثل) از گستره معنايى خاصى برخوردار است, زيرا (ندّ) تنها در مقام بيان شباهت گوهرى, (شبه) تنها براى بيان همانندى كيفى, (مساوى) فقط براى بيان تشابه در كميت و اندازه, و (شكل) براى بيان تنها همانندى در مساحت به كار مى رود, ولى (مثل) همه اين موارد را پوشش مى دهد به همين جهت درمورد ذات بارى تعالى كه در هيچ يك از جهات يادشده همانند ندارد, نفى (مثل) شده است (ليس كمثله شىء).80
بر اين اساس حقوق زن نبايد از نظر چند و چون كمتر از حقوق مرد باشد.
بين مفسران همواره كسانى بوده اند كه از آيه (لهنّ مثل الذى عليهنّ) حقوق برابر زن و مرد در زندگى زناشويى را نتيجه گرفته اند.
ابن عباس مى گويد:
(دوست دارم براى همسرم آرايش كنم, همان گونه كه دوست دارم او براى من خود را بيارايد, و نمى پسندم كه تمام حقوقى كه بر عهده او دارم استيفا كنم تا رعايت تمام حقوق او بر من واجب شود, زيرا خداوند مى فرمايد: (و لهنّ مثل الذى عليهنّ و للرجال عليهنّ درجة)81.)
درجاى ديگر همين آيه را اين گونه توضيح مى دهد:
(معناى آيه اين است كه مردان به همزيستى و معاشرت نيك و بر اساس معروف با زنان الزام شده اند, همان گونه كه بر زنان لازم است كه به تكاليف الهى واجب و سودمند به حال شوهران عمل كنند.82
ابن زيد گفته است:
(مردان در مورد زنان تقواى الهى را پيشه كنند, همان گونه كه زنان ملزم به رعايت تقواى الهى درمورد مردان هستند.)83
طبرى مى گويد:
(مردان از ضرر رساندن به زنان دورى نمايند, همان گونه كه زنان موظف به دورى از ضرر رساندن به شوهران مى باشند.)84
ابن كثير نيز همانندى حقوق متقابل زن و مرد را از اين آيه فهميده, مى نويسد:
(حقوق زنان همانند حقوق مردان است, پس هر كدام از آن دو بايستى بر اساس معروف واجبى را كه بر عهده دارد ادا نمايد.)85
عبده از مفسران قرن بيستم مى نويسد:
آيه (و لهنّ مثل الذى عليهنّ) ترازويى است در دسترس مرد تا در تمام شؤون و احوال, برخورد با همسرش را مورد سنجش قرار دهد. پس اگر چيزى را از همسرش خواست به خاطر آورد كه در مقابل آن بايستى به سود وى وظيفه اى انجام دهد… مراد اين است كه حقوق آن دو همسان است… همان گونه كه در گوهر, عقل و احساس مانند يكديگرند.)86
مؤلف (الفرقان فى تفسير القرآن) نيز بر همانندى حقوق زن ومرد تأكيد مى كند, بر اساس آيه (و لهنّ مثل الذى عليهنّ) با افزودن اين دو نكته كه جمله (و للرجال عليهنّ درجة) نمى تواند استثنا باشد و روايتى كه فزونى حق مرد را بر حق زن مطرح مى كند مخالف صريح آيه مماثلت است.87
مراد خداوند از (وللرجال عليهنّ درجة) و رابطه آن با مفهوم (و لهنّ مثل الذى عليهنّ) مورد توجه نخستين مفسران نيز بوده و از آن فضل و احسان مى فهميده اند كه به اراده و انتخاب انسان بستگى دارد, نه برترى حقوقى.
ابن عباس مى گويد (دوست ندارم تمام حقوقم را كه همسرم ملزم به رعايت آنهاست استيفا كنم, زيرا خداوند مى فرمايد: (و للرجال عليهنّ درجة).
عطيه از مفسران عصر تابعان, اين سخن ابن عباس را سخن زيباتر و برتر مى شناسد.88
ابن جرير طبرى نيز مى گويد: برترين تلقى ها از آيه (و للرجال عليهنّ درجة) تلقى ابن عباس است كه بر اساس آن, مراد خداوند از (درجة) اين است كه مرد بخشى از حقوق خود را ببخشد ولى تمام حقوق همسرش را رعايت نمايد, زيرا خداوند, نخست فرموده است (و لهنّ مثل الذى عليهنّ) و سپس مردان را دعوت نموده كه فضيلت خود را با چشم پوشى از بعض حقوق خود بر زنان اثبات نمايد.89
ازمحققان معاصر نيز كسانى چون دكتر محمد البهى و شيخ شمس ا لدين ديدگاه ابن عباس را تأييد مى كنند.90
واقعيت اين است كه در قرآن موردى وجود ندارد كه در آن به صورت واضح, از برترى حقوقى يا فضيلت موهبتى خارج از دايره اراده و اختيار انسان تعبير به درجه شده باشد, بلكه بيشتر واژه (درجه) يا (درجات) اشاره يا صراحت در منزلت دنيوى يا اخروى اى دارد كه اراده و عمل انسان زاينده آن باشد.
(الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله بأموالهم و أنفسهم أعظم درجة عندالله)توبه/20
آنان كه ايمان آورده و هجرت نموده اند و بامال و جان خود در راه خدا جهاد كرده اند, منزلت عظيمى نزد خدا دارند.
(لكلّ درجات ممّا عملوا)انعام/132 و احقاف/19
براى همه, منزلتهايى هست كه ناشى از كارهاى آنان است.
بنابراين برداشت ابن عباس از آيه مورد بحث با فهم سيستمى واژگان قرآن, سازگارى بيشتر دارد و تفسير (درجه) ويژه شوهران به فضيلت اكتسابى خردپذيرتر مى نمايد, در نتيجه نسبت دادن برترى حقوق در زندگى زناشويى به قرآن پشتوانه محكم ترى دارد.
برابرى زن و مرد در حقوق و التزام هر كدام به وظايف خود, سودرسانى دوسويه و همسان آنها را در پى دارد كه قرآن و سنت در مورد آن اين گونه سخن مى گويد:
(هنّ لباس لكم و أنتم لباس لهنّ)بقره/187
زنان پوشش شما مردان و شما پوشش زنان هستيد.
زن و مرد به دليل سودمندى و مصونيت بخشى دوسويه و همسان به لباسى مى مانند كه يكديگر را پوشش مى دهند.91

معناى (قوّام بودن)

برپايه مطالب گذشته, قواميت برمبناى وظايف مرد وحقوق زن قابل تفسير مى نمايد و معناى لغوى (قوّام) نيز اين ادعا را تأييد مى كند.
اهل لغت همه از درمحافظت وكارپردازى در توضيح واژه (قوّام) و قواميت مرد سود برده اند, مفسران نيز بيشتر ذيل آيه (الرجال قوّامون) به نقل اين ديدگاه مشترك لغت شناسان پرداخته اند, به عنوان نمونه ابن منظور مى نويسد:
(قد يجىء القيام بمعنى المحافظة و الاصلاح, و منه قوله (الرجال قوّامون على النساء).)92
(قيام) گاهى به معنى محافظت و اصلاح مى آيد. از همين قبيل است سخن خداوند كه مى فرمايد: مردان قوّام بر زنان هستند.
(و قيّم المرأة زوجها فى بعض اللغات لانّه يقوم بأمرها و ماتحتاج اليه. قال الفراء… و القوّام, المتكفل بالأمر.)93
قيّم زن, شوهر اوست در برخى از اصطلاحات, چون شوهر به كار او مى پردازد و به نيازهايش رسيدگى مى كند. فرّاء گفته است… قوّام يعنى كسى كه كارى را به عهده مى گيرد. (قام الرجل على المرأة صانها و قام بشأنها)94
قوّاميت مرد بر زن يعنى به او مصونيت داد و به امور او پرداخت.
راغب اصفهانى مى نويسد:
(القيام و القوّام اسم لمايقوم به الشىء أى يثبت, كالعماد و السناد لما يعمد و يسند به كقوله (و لاتؤتوا السفهاء أموالكم التى جعل الله لكم قياماً)(نساء/5) أى جعلها مما يمسككم, و قوله (جعل الله الكعبة البيت الحرام قياماً للناس)(مائده/97) أي… يقوم به معاشهم و معادهم… و قوله (ديناً قيماً) (انعام/161), أى ثابتاً مقوّماً لأمور معاشهم و معادهم… (الحيّ القيوم) اى القائم الحافظ لكل شىء و المعطى له ما به قوامه)95.
قيام و قوام, نام چيزى است كه سبب ثبات چيزى شود, مانند عماد و سناد كه نام وسيله پايدارى و استحكام مى باشد, مانند اين آيه: (مال خود را كه خداوند وسيله قيام قرار داده به سفيهان ندهيد) يعنى آن را وسيله نگهدارى شما قرارداده است. و اين آيه: (خداوند كعبه يعنى بيت الحرام را وسيله قيام مردم قرار داده است) يعنى معيشت و معاد مردم بر آن استوار است. و خداوند مى فرمايد: (دين بر پادارنده) يعنى ثابت و برپا دارنده امور مربوط به معاش و معاد انسانها. (الحى القيوم) يعنى كسى كه به محافظت هر چيز پرداخته و وسيله پايدارى را دراختيار او قرار مى دهد.
فخررازى كه سنتى ترين نگاه را به حق سرپرستى شوهر دارد, در مقام تحقيق لغوى (قوامون) با اهل لغت همسويى دارد:
(القوّام اسم لمن يكون مبالغاً فى القيام بالأمر, يقال هذا قيّم المرأة و قوّامها, للذى يقوم بأمرها و يهتمّ بحفظها.)96
قوّام اسم است براى كسى كه با جديت به كارى مى پردازد, وقتى گفته مى شود اين قيّم اين زن است, مراد كسى است كه به كار او مى پردازد و به نگهدارى او اهتمام مى ورزد.
در بيشتر پژوهشها و تحقيقات به عمل آمده, معناى محافظت, اصلاح و كارپردازى يا در ابهام باقى مانده و يا اين كه تفسير به سختگيرى ها و محدوديت هاى تحكم آميز شده است در صورتى كه چارچوب قرآنى قواميت مرد, كوچك ترين زمينه اى را براى زورگويى باقى نمى گذارد, زيرا عمده ترين شاخصهاى كارپردازى يا قوّاميت عبارتند از:
1. قرآن قواميت را تنها در دايره عدالت و رضايت خداوند مجاز مى داند:
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوّامين بالقسط)نساء/135
اى مؤمنان! پيوسته به عدالت قيام و كارپردازى كنيد.
(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوّامين لله) مائده/8
اى مؤمنان! هميشه براى رضاى خداوند قيام كنيد.
(فإن خفتم ألاّتعدلوا فواحدة)نساء/3
اگر بيم داريد ازاين كه به عدالت رفتار نكنيد, پس به يك زن بسنده كنيد.
2. معيار دوم قواميت مرد, (معروف) است كه هيجده بار در قرآن به عنوان مبناى برخورد مرد با زن به كار رفته است.
(و عاشروهنّ بالمعروف) نساء/19
با زنان رفتار شايسته داشته باشيد.
مرحوم طبرسى در توضيح آيه مى نويسد:
(مقصود همزيستى مطابق فرمان خداوند است كه اداى حقوق زن باشد; مانند حق بهره ورى جنسى, پرداخت نفقه و كار و سخن زيبا. (معروف) اين است كه آزار جسمى و گفتارى نسبت به زن روا ندارد, خوش زبان و گشاده رو باشد.)97
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(اذا اراد الرجل أن يتزوّج المرأة فليقل: أقررت بالميثاق الذى اخذ الله: (فإمساك بمعروف او تسريح باحسان) 98
هرگاه مردى بخواهد با زنى ازدواج كند بايد بگويد: مى پذيرم بر اساس پيمانى كه خدا گرفته است, يعنى زن را به خوبى نگه داشتن يا با شايستگى رها كردن.
در ذيل آيه (و كيف تأخذونه و قد أفضى بعضكم إلى بعض و أخذن منكم ميثاقاً غليظاً)(نساء/21), مفسران شيعه و سنى مى گويند, مقصود از پيمان استوار, جمله (فإمساك بمعروف أو تسريح باحسان) است.99
زيباترين تعريف براى معروف, تعريف تمثيلى امام حسين(ع) است كه در آن آمده است:
(فلورأيتم المعروف رجلاً لرأيتموه حسناً جميلاً يسرّ الناظرين.)100
اگر معروف را به صورت انسانى مجسم ببينيد, او را با نيكويى و زيبايى مى بينيد كه تماشا كننده را به مسرت و شادمانى وا مى دارد.
بنابراين معاشرت بر اساس معروف, معاشرتى است كه نه تنها از نگاه خردمندان اجنبى كه از منظر خود زن نيز زيبا و پسنديده باشد و اين نشانه قواميت است.
3. مبناى سوم جهت دهنده رفتار مرد با زن, مهربانى و دلسوزى است كه در قرآن آمده است:
(و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا إليها و جعل بينكم مودّة و رحمة)روم/21
از نشانه هاى او اين است كه ازجنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها به آرامش برسيد و بين شما دوستى و رحمت را حاكم ساخت.
بنابراين قرآن تنها اقدام و برخوردى را به عنوان تجلى گاه قواميت مى پذيرد كه رضاى خداوند, رنگ عدالت, زيبايى معروف و محبت و دلسوزى مرد را همراه داشته باشد.
اميرمؤمنان مى فرمايد:
(لاتملّك المرأة من الأمر مايجاوز نفسها, فانّ ذلك أنعم لحالها و أرخى لبالها و أدوم لجمالها فإنّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة.)101
زن را به كارى مگمار كه خارج از توانش باشد كه همانا اين با حال زن بيشترين سازگارى را دارد, براى روح او بيشترين آرامش را به ارمغان مى آورد و زيبايى او را پايدارتر مى سازد, بدان دليل كه زن گُل است و نه پهلوان جنگاور!
وقتى از پيامبر(ص) درباره برترى مردان بر زنان پرسيده شد, فرمود:
(كفضل الماء على الأرض, فبالماء تحيى الأرض و بالرجال تحيى النساء) ثمّ تلا هذه الآية (الرجال قوّامون على النساء)102
فضيلت مرد بر زن مثل فضيلت آب نسبت به زمين است, با آب زمين زنده مى شود و با مردان زندگى زنان به نشاط و شادابى و زايندگى مى رسد. آن گاه پيامبر آيه (الرجال قوّامون على النساء) را تلاوت فرمود.
مسؤوليت سنگين قواميت اگر به صورت درست انجام پذيرد, سعادت مرد را همراه مى آورد و گرنه مايه خسران او به حساب مى آيد: امام صادق(ع) مى فرمايد:
(من سعادة الرجل أن يكون القيّم على عياله.)103
قواميت برخانواده نشانه سعادت مرد است.
طبق روايتى پيامبر(ص) فرمود: (معلون ملعون من يضيع من يعول)104
كسى كه خانواده تحت سرپرستى خود را تباه كند, از رحمت خدا به دور است, از رحمت خدا به دور است.

حوزه هاى قواميت

بر اساس معنايى كه براى (قوام) ارائه گرديده است, هر آنچه كه در حفظ تعادل شخصيت زن دخالت دارد در دايره قواميت مى گنجد. مهم ترين اين عوامل را مى توان اين گونه برشمرد:
الف. اداى حقوق زن يكى از عوامل سلامت جسمى و روحى او به حساب مى آيد كه بارزترين محور قوّاميّت را تشكيل مى دهد.105 مرد به تناسب توانايى جسمى و آشنايى بيشتر با واقعيتهاى بيرونى بايستى نيازهاى معيشتى و روحى زن را تأمين نمايد, تا وى با فراغت خاطر بدون خستگى جسمى و روحى به انجام وظايف خود بپردازد. به همين دليل, قوّاميّت در آيه (الرجال قوّامون على النساء بما فضّل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا) به فضايل موهبتى مرد و تأمين نفقه توسط او مستند شده است.
اگر در كنار رنج و زحمت طاقت فرساى باردارى, شيردهى و رسيدگى به كارهاى خانه, بار تأمين هزينه زندگى زن نيز بر عهده خود او باشد, يقيناً پيرى و افسردگى زودرس به سراغ او آمده و نابهنگام جاذبه هاى طبيعى او را به يغما مى برد و اين خسارتى است كه كاهش رغبت و علاقه مرد را نيز در پى دارد, بويژه اگر فرسودگى ظاهرى با افسردگى روحى همراه باشد. بر اين اساس تأمين هزينه زندگى زن نقش واضح و آشكارى در پايدارى و استوارى زيبايى و شادابى جسمى و روحى زن دارد.
طرح تأمين نفقه زن با ماهيت حقوقى گام ديگرى است در جهت حفظ كرامت و شخصيت زن و اين كه موقع دريافت هزينه, احساس ذلت و فرودستى دامنگير وى نگردد.
هويت حقوقى نفقه زن اين پيام را در خود نهفته دارد كه بى توجهى يا كم توجهى به آن ستمگرى و جفاكارى است و با رعايت آن حقوق, مرد مى تواند ادعاى عدالت كند!
ب. دعوت به ارزشها كه در سنت از آن تعبير به (اطاعت از شوهر در دايره معروف) شده است عامل ديگرى است براى حراست و پاسدارى تعادل شخصيت زن كه تعادل شخصيت انسان را به ارمغان مى آورد, چون هر انسانى در دامن مادر تربيت مى شود!
پيامبر(ص) در روايتى كه از امام صادق(ع) نقل شده, هنگام بيعت با زنان فرمود:
(لاتعصين بعولتكنّ فى معروف) 106
شوهران خود را در كار نيك نافرمانى نكنيد.
و در حديث ديگر فرمود:
(و من حقكم عليهنّّ… و لايعصينكم فى معروف.)
يكى از حقوق شما اين است كه زنان در حوزه معروف از شما پيروى نمايند.

حوزه هاى معروف

شايسته است كه معروف دردو حوزه (دين) و (وظايف ويژه زنان) به مطالعه گرفته شود:
1. علاقه به خودآرايى, مهرورزى به فرزند, علاقه به تدارك لوازم منزل و هيجانهاى برخاسته از زودرنجى. مرد در اين زمينه ها بايد پاسدار حريم خانواده اش باشد و همسرش را به تعادل فراخواند.
(يا أيها الذين آمنوا قوا أنفسكم و أهليكم ناراً وقودها الناس والحجارة)تحريم/6
اى مؤمنان! خود و خانواده تان را از گزند آتشى كه سوخت آن را مردم و سنگ تشكيل مى دهد, حفظ كنيد.
امام على(ع) ذيل اين آيه مى فرمايد:
(علّموا انفسكم و أهليكم الخير و أدّبوهم.)107
خود و خانوداه تان را با نيكى آشنا ساخته و بر اساس آن تربيت كنيد.
شايان توجه اين كه حق نظارت و پاسدارى از حريم خانواده تنها متوجه مرد نيست, بلكه زن نيز حق نگهبانى دارد هم نسبت به مرد و هم نسبت به ساير اعضاى خانواده:
(المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر)
توبه/71
مردان و زنان با ايمان بر يكديگر ولايت دارند كه يكديگر را امر به معروف و نهى از منكر نمايند.
بر پايه اين آيه زن حق دارد از انحراف شوهرش جلوگيرى كند و در امر اخلاق و ديندارى به او كمك كند.
طبق روايت ربيعة بن كعب, پيامبر(ص) در مقام شمارش امور پنجگانه اى كه با وجود آنها عذرى در انجام ندادن كارهاى مفيد براى آخرت نمى باشد فرمود:
(زوجة صالحة تعينه على أمر الدنيا و الآخرة.)108
زن شايسته اى كه درامر دنيا و آخرت به انسان مدد مى رساند.
در روايت نبوى ديگرى آمده است:
(… و المرأة راعية على أهل بيت زوجها و هى مسؤولة عنهم.)109
زن نگهبان اهل خانه شوهر خويش است و دراين رابطه مورد بازخواست قرار مى گيرد.
2. دومين حوزه معروف كه اطاعت از شوهر در آن واجب است حوزه استيفاى حقوق همسرى است كه با عقد ازدواج مشروعيت پيدا مى كند و زن متعهد مى شود كه آن را رعايت نمايد.
آيه (الرجال قوّامون على النساء بما فضّل ا لله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله و اللاتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا عليهنّ سبيلاً) آغازش اطلاق دارد و همه حوزه هاى قواميت را پوشش مى دهد. واژه (قانتات) اشاره به دو حوزه اطاعت خدا و اطاعت شوهر دارد 110 واز جمله (حافظات للغيب) تا آخر آيه, به حقوق همسرى اختصاص يافته و از لزوم پاى بندى زن به آن سخن مى گويد.
براى تعيين حد و مرز حق شوهر, بايد حد ومرز (نشوز) را روشن ساخت.
صفت (قانتات) و جمله (فإن اطعنكم) كه از دو طرف موضوع (نشوز) را در آيه فوق دربرگرفته است, سياق آيه را مى سازد و اثبات مى كند كه نشوز نقطه مخالف پاى بندى به حق شوهر است, اين تقابل از سوى فقها, مفسران و حقوق دانان مسلمان نيز شناخته شده است.
ترديدى نيست دراين كه (نشوز) نوعى حق گريزى است كه زن يا مرد ممكن است در زندگى زناشويى مرتكب آن شوند, ولى مفسران و فقها به دليل اختلاف ديدى كه در مورد حقوق زن ومرد دارند, در تعيين حد و مرز حقوق زن و مرد نيز ناهمگون سخن گفته اند; كسانى كه به برترى مرد معتقدند از نشوز زن و مرد به گونه اى سخن مى گويند كه فرادستى مرد و فرودستى زن را برساند. در رابطه با نشوز زن, فخر رازى مى نويسد:
(نشوز عبارت است از عصيان و مخالفت برترى طلبانه زن در برابر مرد.)111
قاسمى و ابن كثير مى گويند:
(اطاعت شوهر واجب و مخالفت او حرام است, زيرا مرد نسبت به زن فضيلت دارد و فضيلت داده شده است, پيامبر(ص) فرمود: (اگر روا بود كه كسى را به سجده در برابر كسى وا دارم, همانا زن را دستور مى دادم كه در مقابل شوهرش سجده كند.)112
نامبردگان به ترتيب در توضيح نشوز ذيل آيه (و إن امرأة خافت من بعلها نشوزاً)(نساء/128) مى گويند:
(نشوز مرد در حق زن به معناى اعراض, نگاه خشمگينانه, تضييع حق همخوابى و معاشرت ناخوشايند با زن است.113
(از زن فاصله بگيرد و با ناديده گرفتن حق همخوابى و كوتاهى در پرداخت نفقه, از همراهى با او سرباز زند.)114
(زن بترسد از اين كه شوهرش از وى نفرت پيدا كند.)115
ابن اثير مى نويسد:
(نشوز زن عبارت است از عصيان او در برابر مرد و سرباز زدن او از اطاعت مرد, و نشوز مرد عبارت است از ستم به زن و ضرر زدن به او.)116
دراين تفكر, نشوز زن به اندازه محورهاى حقوقى مرد و نمونه هاى فراوان آن, تعدد و تنوع پيدا مى كند, از باب نمونه:
(حبس زن در خانه يكى ازحقوق مرد است, بر اين اساس اگر مردى با اطلاع ازاين كه زن كار ادارى دارد, با وى ازدواج كند و پس از ازدواج با استمرار كار او مخالفت نمايد, بر زن لازم است اطاعت كند و گرنه ناشزه است.)117
ابن تيميه مى گويد: خدمت شوهر بر زن واجب است.118 بر اساس فقه حنبلى و شافعى مرد حق دارد همسرش را از ديدار پدر و مادرش يا عيادت و حضور در مراسم تدفين آنان باز دارد.119
(صاحب حدائق) اطلاق روايتى را معتبر مى داند كه در آن زنى از پيامبر(ص) مى پرسد:
آيا من هم حقى همانند حق مرد برعهده او دارم؟
پاسخ مى شنود: (ولا من كل مأة واحدة)120
حق تو به يك درصد حق مرد نمى رسد!
نقطه مخالف تفكر بالا ديدگاه كسانى است كه اعتقاد به برابرى حقوق زن و مرد دارند و نشوز را هم به معناى ناديده انگاشتن حق مى دانند كه زن و مرد به صورت يكسان در معرض دست يازيدن بدان هستند. محمد بن فهد حلى مى نويسد:
(نشوز عبارت است از نافرمانى زن يا مرد در برابر يكديگر و تعلل وكوتاهى در ايفاى حقوق يكديگر.)121
محقق حلى مى فرمايد:
(نشوز كه در لغت به معناى بلند شدن است, [در اصطلاح] به معنى خروج از طاعت است كه گاه از سوى مرد صورت مى گيرد و گاهى از سوى زن.)122
صاحب جواهر ضمن پذيرش تعريف بالا مى نويسد:
(ظاهراً هرگاه زن يا مرد, از حقوق واجب طرف مقابل چشم پوشى كند و آن را تضييع نمايد, نشوز تحقق مى يابد.)123
شهيد ثانى نيز نشوز زن و مرد را به معناى رعايت نكردن حقوق يكديگر مى داند.124
دراين ديدگاه محور اصلى را حق تشكيل مى دهد, هر صاحب حقى رعايت حقش واجب است, حق مرد در بهره جنسى و همزيستى خلاصه مى گردد و ناديده گرفته شدن اين حق از سوى زن نشوز ناميده مى شود.
چنين تفسيرى از نشوز پيشينه تاريخى طولانى دارد و در تمام مقاطع تاريخى طرفداران جدى داشته است; مجاهد در تعريف نشوز مى گويد:
(هرگاه زن بستر شوهرش را ترك گويد, به او بگويد به بسترت برگرد; پس اگر اطاعت نمود شوهر حق ندارد اقدامى بر ضد او داشته باشد. اطاعت از شوهر يعنى بازگشت به بستر او.)125
قتاده, عطا و ثورى (حافظات للغيب) را كه مقدمه طرح مسأله نشوز به حساب مى آيد, به حفظ پاكدامنى در غياب شوهر تفسير مى كنند.126
طبرى مى گويد:
(نشوز عبارت است ازاين كه زنان با برترى جويى خوابگاه شوهران خود را ترك گويند.)127
قاضى ابن براج, تمكين جنسى زن و انتخاب مسكن را حق شوهر, و سرباز زدن ازاين حق را نشوز مى داند.128
ابوصلاح حلبى براين باور است كه تنها پاسخگويى به نياز جنسى مرد و نيز سكونت درمنزل او بر زن واجب است, پس اگر نياز جنسى او را ناديده گرفت يا در پى تسلط بر او بود بايد او را موعظه نمايد و از خدا بترساند; اگر ازمنزل شوهر با اجازه يا بدون اجازه بيرون رفت و از بازگشت امتناع ورزيد, مرد حق دارد او را برگرداند.129
شهيد دوم مى نويسد:
(بد زبانى و ناسزاگويى نه نشوز است و نه از مقدمات آن, گرچه بدزبانى زن گناه است و بايد اصلاح شود, ولى در اين كه آيا شوهر مى تواند او را ادب كند يا اينكه مسأله را به حاكم شرع واگذار نمايد, دو نظريه است… قول استوارتر اين است كه شوهر در مسائلى كه خارج از دايره حق سكونت و استمتاع است مثل اجنبى است, و اين گونه امور را بايد از طريق حاكم شرع اصلاح نمود.)130
محقق در شرايع در تعريف تمكين كه نقطه مخالف نشوز است با صراحت اعلام مى دارد:
(تمكين كامل اين است كه زن مانعى بين خود و مرد به وجود نياورد; بدين معنى كه مكان و زمانى را پيشنهاد نكند پس اگر خود را در برخى زمانها و در برخى از جايها كه بهره گيرى جنسى در آن امكان دارد دراختيار مرد قرار دهد, تمكين تحقق نمى يابد.)131
امام خمينى مى فرمايد:
(نشوز با نافرمانى زن در امور مربوط به بهره گيرى مرد تحقق مى يابد.)132
امام خمينى بر اساس چنين معيارى ترك آرايش, نظافت, تجمل, بيرون رفتن از منزل را نيز عناصر تشكيل دهنده نشوز مى شناسد.133
نويسنده تفسير (من وحى القرآن) مى نويسد:
(عقد ازدواج, تعهدهايى را در پى دارد كه زن و مرد ملزم به رعايت آنها هستند… بر زن واجب است كه به نيازهاى جنسى مرد پاسخ مثبت دهد ومانع مادى و معنوى در برابر رغبت او ايجاد ننمايد, همين نياز بيرون رفتن او را از منزل ناروا مى نماياند.)134
محمد غزالى از دانشمندان مصرى براى نشوز, دو نمود خارجى قائل است كه عبارتند از:
1. برترى جويى زن تا جايى كه از تماس با مرد بر پايه وظايف ويژه زناشويى نفرت داشته باشد.
2. راه دادن بيگانه بدون اذن شوهر به خانه او.135
اصرار بر اين ديدگاه, به اين دليل, منطقى و پذيرفتنى است كه زن پيش از ازدواج, مسلمان و مكلف به تكاليف فردى و اجتماعى مى باشد كه از حقوقى منشأ گرفته است; مانند حقوق پدر و مادر و خويشاوندان, حق دين, حق اطاعت از پيامبر(ص) و امامان, و از سوى ديگر مفهوم عقد ازدواج ازنظر شرع و عرف با حقوق و تكاليفى كه از گذشته به عهده زن بوده در تضاد نيست و اگر تضادى هم داشته باشد, حق تقدم با حقوق سابق است, بر همين اساس فقها مى گويند:
اگر زنى پيش از ازدواج, اجير شد و پيش از تمام شدن مدت اجاره ازدواج كرد, عقد اجاره باطل نمى شود, حتى در صورتى كه اجير بودن زن با حق استمتاع مرد در تضاد باشد.136
بر اساس فقه حنبلى نيز شوهر حق ندارد همسرش را ازملاقات و زيارت پدر و مادرش محروم سازد, زيرا اين بازدارى, قطع رابطه با والدين و مخالفت شوهر را با امر خدا (عاشروهنّ بالمعروف) در پى دارد, پس چنين برخوردى نمى تواند مصداق پيام اين آيه باشد.
در فقه شافعى نيز اين برخورد مكروه قلمداد شده است, بدين سبب كه نفرت مى آفريند و عاقّ والدين شدن را در پى دارد.137
شيخ محمدجواد مغنيه در توجيه اين ديدگاه فقهى مى نويسد:
(اگر دو حق با هم تزاحم پيدا نمايد و جمع بين آن دو ناممكن باشد, حق سابق تقدم دارد.)138
با توجه به گفته هاى روشنگرانه اين گروه از مفسران و فقيهان, در معناى (نشوز) و (حافظات للغيب) مى توان نتيجه گرفت كه حق همسرى در همنوايى زن با خواسته هاى جنسى مرد و حفظ پاكدامنى در نبود او خلاصه مى شود. مخالفت زن با چنين حقى در فقه قرآنى نام (نشوز) را به خود گرفته و حق مرد است كه در اين رابطه (امر) و (نهى) داشته باشد به گونه اى كه اعتدال شخصيت زن را حفظ كند و مفهوم معناى قواميت را تحقق بخشد.

تأديب زن

تمكين و نشوز, معروف و منكر نظام زندگى زناشويى است. زنى كه حق شوهرش را ناديده مى گيرد بايستى وادار به رعايت عدالت گردد.
از آن رو كه تمكين و نشوز زن جزء اسرار زندگى زناشويى است و افشاى آن ناروا و ناگوار مى باشد بويژه براى مرد, پيشنهاد اصلاحى قرآن در اين زمينه با امر به معروف و نهى از منكر در صحنه هاى ديگر زندگى فرق دارد, قرآن مى فرمايد:
(و اللاتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا عليهنّ سبيلاً إنّ الله كان علياً كبيراً) نساء/34
موعظه, پرهيز از همخوابى و برخورد فيزيكى سه اقدامى است كه از سوى قرآن جهت مهار نشوز زن پيشنهاد شده است كه هر يك كاربرد معيّنى دارد. اندرز, نرمى دل, پشت گرداندن به زن در بستر خواب, فشار روحى سازنده و زدن, انزجار شديد مرد را مى رساند. امّا همه اينها بايد در جهت اصلاح به كار رود و نه افساد و ايجاد مشكل عميق تر, ازاين رو در تعيين حد و مرز برخورد فيزيكى از پيامبر(ص) روايت شده است:
(اضربوهنّ اذا عصينكم فى المعروف ضرباً غيرمبرح.)149
اگر زنان در دايره معروف به مخالفت با شما برخيزند آنها را بزنيد, اما به گونه اى كه احساس آزار در پى نداشته باشد.
زدن بدون آزار, تنها اثرى كه دارد اعلان انزجار است و مى تواند زن را ـ اگر تصميم بر شقاق و جدايى نداشته باشد ـ به اطاعت وا دارد. اگر اين روشها هيچ كدام به نتيجه نينجاميد, معلوم خواهد شد كه نشوز زن داراى دلايل عميق ترى است و نياز به داورى ديگران دارد و نبايد با تكيه بر زور و اجبار مشكل را حل كرد. اينجاست كه حكميت داوران فاميلى و يا داورى حاكمان شرع مطرح مى شود.


پی نوشت‌ها:

1. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسير القرآن, بيروت, مؤسسه اعلمى, 2/263و267.
2. الحمرانى, احمد, المرأة فى التاريخ و الشريعة, دارالنفائس,20.
3. جان استوارت ميل, انقياد زنان, ترجمه علاء الدين طباطبايى, انتشارات هرمس,46.
4. نشريه سالانه مكتب تشيع, شماره اول, سال 1338, قم, مقاله زن در اسلام از محمدحسين طباطبايى,30 ـ 7.
5. ويل دورانت, لذات فلسفه, ترجمه عباس زرياب, سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى,150.
6. همان.
7. همان,80.
8. راوندى, مرتضى, تاريخ اجتماعى ايران, انتشارات اميركبير,214.
9. همان.
10. عهد جديد باب 2 رساله پوليس به تيموتاج, چاپ انگلستان, به نقل از: ع. نوابخش, زن در تاريخ, نشر رفعت, جلد اول,19.
11. جان استوارت ميل, انقياد زن, 48ـ47.
12. هبه رئوف, مشاركت سياسى زن, ترجمه محسن آرمين, تهران, نشر قطره, 158.
13. جان استوارت ميل, انقياد زن, 94.
14. ژانت هايد, روان شناسى زنان, ترجمه بهزاد رحمتى, انتشارات لادن,65; استفن مور, ديباچه اى بر جامعه شناسى, ترجمه مرتضى ثاقب فر, انتشارات ققنوس, 46ـ45.
15. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, انتشارات صدرا, 12; ويل دورانت, لذات فلسفه, 50.
16. مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر, فصلنامه كتاب نقد, شماره 12, صفحه 65.
17. ابن كثير, اسماعيل, تفسير القرآن العظيم, دارالمعرفة, 1/503.
18. زمخشرى, جارالله, تفسير الكشاف, قم, منشورات دار البلاغه, 1/503.
19. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, بيروت, داراحياء التراث العربى, 2/43.
20. زمخشرى, جارالله, اساس البلاغه; طريحى, مجمع البحرين.
21. زمخشرى, جارالله, تفسير الكشاف,1/ 505.
22. ابن كثير, اسماعيل, تفسير القرآن العظيم, دارالكتب العلمية, 1/506.
23. فخررازى, التفسير الكبير, دفترتبليغات اسلامى, 25/110.
24. همان, 6/101.
25. ابوزيد, نصر حامد, دوائرالخوف, (قراءة فى خطاب المرأة), المركز الثقافى العربى, 212.
26. همان, 214.
27. جهت دست يابى به توضيح بيشتر اين مطلب مراجعه شود به: فصلنامه پژوهشهاى قرآنى, شماره 22 ـ 21, صفحه110.
28. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسيرالقرآن, 13/47.
29. همان, 12/342.
30. مطهرى, مرتضى, مجموعه آثار, انتشارات صدرا, 3/372.
31. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, انتشارات صدرا, 118.
32. همان, 202.
33. عبدالكريم زيدان, المفصل فى أحكام المرأة و البيت المسلم فى الشريعة الاسلامية, مؤسسة الرسالة, 4/292.
34. المؤتمر العالمى لألفيّة الشيخ المفيد, مصنفات شيخ مفيد, 9/34.
35. قشيرى, تفسير لطائف الاشارات, الهيئة المصرية العامة للكتاب, 1/181.
36. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,163.
37. همان,210.
38. همان, 164.
39. حرّ عاملى, محمد حسن, وسائل الشيعة, اسلاميه, 14/118.
40. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,164ـ163.
41. همان, 209.
42. همان, 169.
43. حرّ عاملى, محمد حسن, وسائل الشيعة, 14/126.
44. ويل دورانت, لذات فلسفه,136.
45. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسيرالقرآن, 5/343.
46. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,163.
47. ويل دورانت, لذات فلسفه,139; فضل الله, محمـدحسيـن, من وحـى القرآن, دارالزهـراء,7/161.
48. وفابخش, محمود, جزوه روان شناسى عمومى, دفترتبليغات اسلامى, مشهد,32.
49. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, داراحياء التراث العربى, 45/2.
50. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسيرالقرآن, 18/90.
51. قمى, عباس, سفينة البحار, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 3/800.
52. سيد رضى, نهج البلاغه, نامه 14.
53. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 100/253.
54. كلينى, محمدبن يعقوب, فروع الكافى, دارالكتب الاسلامية, 5/515.
55. روژه پيره, روان شناسى اختلاف زن و مرد, ترجمه محمدحسين سرورى, انتشارات جانزاده, تهران, 1370, 48و52و104, به نقل از فصلنامه كتاب نقد, سال پنجم, شماره 17/239.
56. هاشمى ركاوندى, مقدمه بر روان شناسى زن,130.
57. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,171.
58. كلينى, محمدبن يعقوب, فروع كافى, 5/569.
59. ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان, 20/291
60. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,299.
61. همان, 249.
62. ويل دورانت, لذات فلسفه,135.
63. شمس الدين, اهلية المرأة لتولّى السلطة, المؤسسة الدولية للدراسات و النشر, 27ـ22.
64. مغنيه, محمد جواد, التفسير الكاشف, دارالعلم للملايين, 1/447.
65. هفته نامه ساندى تايمز, چاپ لندن, به نقل از روزنامه اطلاعات, تاريخ 25/4/1379, شماره 1958, صفحه 5 ضميمه.
66. فضل الله, محمدحسين, من وحى القرآن, دارالزهراء, 7/73.
67. مغنيه, محمد جواد, التفسير الكاشف, 2/16.
68. صدوق, امالى صدوق, كتابخانه اسلاميه, 228.
69. كلينى, محمدبن يعقوب, فروع كافى, 5/535 و 2/648.
70. ويل دورانت, تاريخ فلسفه, ترجمه عباس زرياب, شركت انتشارات, 299.
71. همو, لذات فلسفه,137.
72. فصلنامه كتاب نقد, سال پنجم, شماره 17/300.
73. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسير القرآن, 307.
74. صادقى, محمد, الفرقان فى تفسير القرآن, انتشارات فرهنگ اسلامى, 5و6/38.
75. همان, 5و6/31; جعفرى, محمدتقى, ترجمه و تفسير نهج البلاغه, خطبه هشتادم.
76. جعفرى, محمدتقى, ترجمه و تفسير نهج البلاغه, خطبه هشتادم.
77. جوادى آملى, عبدالله, زن در آينه جلال و جمال, 364.
78. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, 167.
79. همان, 146.
80. راغب اصفهانى, المفردات فى غريب القرآن, 416.
81. قرطبى, محمد بن احمد, الجـامع لأحكام القرآن, داراحياء التراث العربى, بيروت, 1405, 3/123.
82. همان.
83. همان.
84. طوسى, محمدحسن, التبيان فى تفسيرالقرآن, داراحياء التراث العربى, بيروت, 2/241.
85. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 3/506.
86. رشيد رضا, تفسيرالمنار, دارالمعرفة, 2/268 ـ 297.
87. صادقى, محمد, الفرقان فى تفسير القرآن, 5ـ6/59ـ58.
88. قرطبى, محمد بن احمد, الجامع لأحكام القرآن, 3/125.
89. طبرى, ابن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 2/8ـ 467.
90. محمد البهى, الاسلام فى حل مشاكل المجتمعات الاسلامية, 85, به نقل از الاتحاد اللبنانى, مجله المنطلق شماره 60, ربيع الثانى 1410,62; شمس الدين, حقوق الزوجية, المؤسسةالدولية للدراسات الاسلاميةو النشر, 105.
91. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسيرالقرآن, 2/44.
92. ابن منظور, لسان العرب, داراحياء التراث العربى, جلد 11, واژه قوم.
93. زبيدى, تاج العروس. جلد 9, ذيل ماده نشز.
94. سعيد الخورى, اقرب الموارد.
95. راغب اصفهانى, المفردات فى غريب القرآن, 417.
96. فخر رازى, التفسيرالكبير, 10/88.
97. طبرسى, مجمع البيان, 3/24.
98. كلينى, محمد بن يعقوب, فروع الكافى, 5/502.
99. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام,281.
100. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 75/127.
101. كلينى, محمد بن يعقوب, فروع الكافى, 5/510.
102. كاشانى, فيض, تفسير الصافى, مؤسسه اعلمى, 1/448.
103. حرّ عاملى, وسائل الشيعة, 15/251.
104. همان,2/43.
105. كلينى, محمد بن يعقوب, فروع الكافى, 5/526.
106. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 100/245.
107. سيوطى, جلال الدين, الدر المنثور, دارالفكر, 8/225.
108. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 100/238.
109. صحيح البخارى, 4/313.
110. طبرسى, مجمع البيان, 2/43.
111. فخر رازى, التفسير الكبير, 10/90.
112. قاسمى, محاسن التأؤيل, دارالفكر, 5/122; ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 1/503.
113. فخر رازى, التفسير الكبير, 11/65.
114. قاسمى, محاسن التأويل, 5/505.
115. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 1/575.
116. ابن اثير, محمد, النهاية فى غريب الحديث و الأثر, مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان, 5/56.
117. زيدان, عبدالكريم, المفصل فى احكام المرأة و البيت المسلم, 7/165.
118. همان, 7/35.
119. همان, 7/289 و 293.
120. بحرانى, يوسف, الحدائق الناضرة, بيروت, دارالاضواء, 23/119.
121. حلى, احمد بن فهد, المهذب البارع, مؤسسه نشر اسلامى, 1411, 3/419.
122. حلى, محقق, شرايع الاسلام, مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان, 2/282.
123. نجفى, محمدحسين, جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام, داراحياء التراث العربى, بيروت, 31/200.
124. شهيد ثانى, زين الدين عاملى, مسالك الأفهام, مؤسسة المعارف الاسلامية, قم, 8/355.
125. سيوطى, جلال الدين, الدرّ المنثور, 2/522.
126. طبرسى, مجمع البيان, 2/43.
127. طبرى, محمد بن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 4/64.
128. عبدالعزيز بن البراج, المهذب, مؤسسة النشر الاسلامى, 1406, 2/240 ـ 225.
129. ابوصلاح حلبى, الكافى فى الفقه, 447 ـ 347, به نقل از حقوق الزوجية, 34.
130. شهيد ثانى, مسالك الأفهام, 8/360.
131. محقق حلى, شرايع الاسلام, 2/291.
132. امام خمينى, تحريرالوسيلة, انتشارات قدس محمدى, 2/306.
133. همان.
134. فضل الله, محمد حسين, من وحى القرآن, 7/156.
135. جريدة الأهرام,سال 123, عدد 874, به نقل از دوائر الخوف, 216.
136. مغنيه, محمد جواد, فقه الامام الصادق(ع), 4/265; خويى, ابوالقاسم, منهاج الصالحين, جلد دوم, مسأله 395.
137. زيدان, عبد الكريم, المفصل فى احكام المرأة و البيت المسلم, 7/294.
138. مغنيه, محمد جواد, فقه الامام الصادق (ع),4/265.
139. سيوطى, الدرّ المنثور, 2/519.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مباني و معيارهاي رفتار با زن در قرآن

مباني و معيارهاي رفتار با زن در قرآن

سيد حسين هاشمي

تاريخ حيات اجتماعى انسان از منظر قرآن, با آفرينشِ ـ تقريباً هم زمان ـ يك مرد و يك زن كه زوج و همسر يكديگر بوده اند آغاز يافته و از نسل آن دو جامعه بزرگ بشرى گسترش يافته است.
(يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً…)نساء/1
اى مردمان! تقواى پروردگارتان را پيشه داريد, همو كه شما را از يك جان آفريد و جفت او را نيز از همان جان يگانه آفريد و از اين زوج هم جان و هم نوع مردان بسيار و زنان ـ بسيار ـ برپهنه گيتى پراكنده ساخت….
گواينكه در آغاز زندگى جمعى انسان, هدايت فطرى و پيوندهاى طبيعى, غريزى و عاطفى در تنظيم روابط آدميان با يكديگر كافى مى نموده و به تشريع و تنظيم مقررات و ضابطه هاى رفتارى در تعامل اجتماعى احساس نياز نمى شده است, اما در گذر زمان و گسترش جامعه بشرى كه بر اثر آن پيوندهاى طبيعى و عواطف دودمانى رو به ضعف و سستى نهاد و تخيلات و اوهام بر فطرت سالم و توحيدى انسانها چيره گرديد و همزيستى مسالمت آميز به كشمكش ها و برخوردها و زياده خواهى ها مبدل گشت, ضرورت تنظيم قوانين و مقرراتى كه روابط اعضاى جامعه بشرى را سامان بخشد, رخ نمود.
(كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبيّين مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه…) بقره/213
مردم يك امت بودند (و بر يك روش) از آن پس خداوند پيامبران را پياپى برانگيخت تا مردمان را بشارت دهند و بترسانند (از عذاب الهى) و با ايشان فرستاد كتاب را به حق تا در اختلافات مردم حاكم و داور باشد….
بر پايه آنچه اين آيه مباركه مى آموزد مردمان در مسير زندگى جمعى سه دوره را پيموده اند:
1. دوره و مرحله اى كه همه يا بيشتر انسانها يك امت بوده اند و زندگى مسالمت آميز داشته اند.
2. دوره اى كه زمينه هاى اختلاف پديد آمد و انسانها به نزاع و كشمكش پرداختند.
3. دوره تشريع قوانين زيست جمعى, معيارهاى حقوقى و….
بخشى از ضوابط و مقررات دوره حيات جمعى و قانونمندى بشر به تبيين ملاكها, شيوه ها و بايدها و نبايدهاى رفتار متقابل مردان و زنان كه دو گروه اصيل و نخستين در پايه گذارى و پديدارى زندگى اجتماعى انسان به شمار مى روند, اختصاص دارد.
سرچشمه هاى قوانين حيات جمعى و از جمله در روابط دوسويه مردان و زنان, يا طبيعت است; همچون نقش مادرى و نقش پدرى كه با تقسيم و تدبير طبيعت صورت پذيرفته و جايى براى اراده و انتخاب خود انسان باقى نگذاشته است, و يا خرد و انديشه انسانى است كه در قالب رسوم, سنتها و فرهنگهاى قبيله ها, طايفه ها و ملتهاى گوناگون تبلور يافته, و يا منبع قوانين, شرايع آسمانى و وحيانى است كه به وسيله پيامبران دريافت شده و در اختيار بشر قرار گرفته است.
در ميان اديان آسمانى ديانت اسلام نظام معاشرتى ويژه اى در روابط مردان و زنان در دو حوزه اجتماع و نهاد خانواده تشريع كرده است كه از سويى بر مبانى انسان شناختى قرآن و اسلام استوار است و از ديگر سو ناظر به اهداف و چشم اندازهايى است كه اسلام براى اصيل ترين و بنيادى ترين نهاد اجتماعى ـ خانواده ـ ترسيم مى كند.

قرآن و مبانى شيوه معاشرت مردان و زنان

قرآن كريم در آياتى چند بر همسانى مرد و زن در ابعاد گوناگون تأكيد دارد كه از جمله زمينه هاى زير را مى توان برشمرد:

يك. همسانى در آفرينش

قرآن, زنان و مردان را دو گروه از انسانها مى شناسد كه از گوهر و جان يگانه آفريده شده اند, در آموزه هاى قرآنى انسانيت يك نوع است, كه مرد و زن هر دو به يك اندازه و به گونه برابر از آن برخوردارند, تفاوت در جنسيت (زن و مرد بودن) هيچ نقشى دركاستى و يا افزونى انسان بودن ندارد.
(خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها…) زمر/6
شما مردم را از يك جان آفريد و همسر او را از همان جان آفريد.
(هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها…) اعراف/189
اوست خداوندى كه شما را از يك جان آفريد و از همان جان همسر او را بيافريد.

دو. همسانى در سرشت (فطرت) انسانى

آدميان ـ چه زنان و چه مردان ـ در نگره قرآن داراى فطرت ـ گونه اى خاص از ساختار خلقى و سرشتى ـ و گرايشهاى فطرى هستند:
(فطرة الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله…) روم/3
سرشت خدايى, همان كه جان مردم را بر آن سرشت; براى سرشت و آفرينش خدايى, دگرگونى رخ نمى دهد.
واژه (ناس) فراگيرترين واژه و عنوان نسبت به آحاد بشرى است كه اگر نشانه اى بر محدوديت آن نباشد, تمامى آدميان را با هر ويژگى و صفتى از جمله زن و مرد بودن در بر مى گيرد. در آيه مباركه چون هيچ قرينه اى بر اراده فرد يا گروه معين وجود ندارد, مقصود از آن همه انسانها از زن و مرد هستند. اگر زنان و مردان در سرشت و فطرت نخستين يكسان باشند, در گرايشهاى فطرى چون حقيقت جويى, كمال خواهى, زيبايى پسندى, نوآورى, عشق ورزى و پرستش گرى كه برآيند سرشت خاص انسانى است همسان وهمانند خواهند بود.

سه. همسانى در شاخصه هاى انسانى

انديشه ورزى و تعقل را تنها ـ يا دست كم ـ مهم ترين شاخصه انسان مى توان برشمرد كه او را از ساير جانداران و پديدارها متمايز مى سازد, بشر تهى از عقل و خردورزى نه تنها انسان نيست كه در زمره فروترين جانداران و چهارپايان جاى مى گيرد.
(إنّ شرّ الدّوّاب عندالله الصمّ البكم الذين لايعقلون) انفال/22
به يقين كسانى كه انديشه به كار نمى بندند بدترين حيواناتند.
(و لقد ذرأنا لجهنم كثيراً من الجنّ و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم أعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالأنعام بل هم أضلّ اولئك هم الغافلون) اعراف/179
به يقين ما شمار بسيارى از جن و انس را براى آتش دوزخ آفريده ايم, آنان كه دل دارند و نمى فهمند, چشم دارند و نمى بينند, گوش دارند و نمى شنوند, آنان به سان چارپايان, بل گمراه ترند, آنان همان بى خبرانند.
زنان و مردان در بهره مندى از مبدأ اين شاخصه و مميزه انسانى ـ فؤاد ـ سهم يكسان و برابر دارند:
(قل هو الذى أنشأكم و جعل لكم السمع و الأبصار و الأفئدة) ملك/23
بگو اوست كه شنا را پديد آورد و براى شما گوش و چشمان و دلها قرار داد.
(و الله أخرجكم من بطون أمّهاتكم لاتعلمون شيئاً و جعل لكم السمع و الأبصار و الأفئدة) نحل/78
و خدا شما را از شكمهاى مادرانتان به درآورد, با آن كه هيچ نمى دانستيد و براى شما گوش و چشمان و دلها قرار داد.
عبدالرحمن بن خلدون (م 808هـ ) در مفهوم و معناى (افئدة) در دو آيه يادشده مى نويسد:
(بايد دانست كه خدا سبحانه و تعالى بشر را از ديگر جانوران به انديشه متمايز ساخته و اين انديشه را مبدأ كمال و نهايت فضيلت و شرف او بر كائنات قرارداده است… و معناى افئدة در گفتار خداى تعالى همين انديشه است.) 1
علامه طبرسى (م 548هـ) نيز افئدة را جمع فؤاد و به معناى مركز انديشه و معرفت مى شناسد و مى نويسد:
(و جعل لكم السمع و الأبصار و الأفئدة) أى تفضّل عليكم بالحواسّ الصحيحة التى هى طرق الى العلم بالمدركات, و تفضّل عليكم بالقلوب التى تفقهون بها الأشياء إذ هى محلّ المعارف.)2
ييعنى به شما حواس صحيح و درستى بخشيد كه مجارى آگاهى به امور درك شدنى است و قلبهايى كه به وسيله آنها اشياء را درك مى كنيد, چه اينكه قلب, جايگاه دانشها و آگاهى ها است.
فراگيرى خطاب در دو آيه پيشين و نيزبرخوردارى يكايك انسانها ـ زنان ومردان ـ از دو ابزار شناخت محسوس ـ چشم و گوش ـ غير از فؤاد, مى رساند كه در بهره مندى از فؤاد كه مبدأ انديشه و تعقل است, نيز همه انسانها ـ زن و مرد ـ شريك و يكسانند; هر چند در بهره گيرى و به كار انداختن آن مبدأ تفاوت داشته باشند, اما اين تفاوت ارتباطى به جنسيت (مرد و زن بودن) ندارد, بلكه بسته به عوامل ديگرى است كه گاه در صنف مردان يافته مى شود و گاه در قشر زنان.
نيز اگر سهم زنان ومردان در مبدأ تعقل برابر نباشد مسؤوليتها و تكليفهاى برابر معنى و مفهوم نمى يابد. قرآن و اسلام همان سان كه در آيات يادشده, هر دو جنس آدمى زنان و مردان را در داشتن ابزار حسى و عقلى معرفت و شناخت برابر معرفى مى كند, به همين دليل به گونه يكسان, مسؤول و مكلف مى شمارد; زيرا در بيان مسؤول بودن قيدى نياورده است:
(… إنّ السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولاً) اسراء/36
به يقين آدمى در قلمرو چشم و گوش و دل (مركز تعقل) مسؤوليت هاى جداگانه دارد.
اثبات اين مطلب كه برابرى در مسؤوليت, صلاحيت و تكليف, پى آيند برابرى در عقلانيت و خردمندى است از راه ديگر و بيان ديگر نيز قابل اثبات است; قرآن كريم افراد و گروه هايى را از حوزه برخى صلاحيتها و تكليفها همچون مالكيت بر اموال و تصرف در آن, بيرون مى داند و علت آن را كاستى عقل آنان معرفى مى كند كه يتيمان غيررشيد و سفيهان از اين گروه ها هستند.
شيخ طوسى (م460 هـ) در تفسير آيه مباركه: (و لاتقربوا مال اليتيم إلا بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشدّه) دو احتمال را در مفهوم (اشدّ) كه شرط تسليم اموال يتيمان به ايشان است مى آورد; رسيدن يتيم نابالغ به سن هجده سالگى و يا رسيدن يتيم به مرحله اى كه احتلام به او دست مى دهد, سپس نظر سومى را صحيح مى شمارد, كه رسيدن يتيم به مرحله كمال عقلانى باشد. 3 طبرسى نيز در مجمع البيان همين ديدگاه را اختيار كرده است. 4
در آيه پنجم سوره مباركه نساء نيز از سپردن اموال به سفيهان نهى شده و حق تصرف در مال از افراد سفيه سلب شده است:
(و لاتؤتوا السفهاء أموالكم…)
اموال خودتان را به سفيهان مسپاريد.
(سفيه) چنان كه زبان شناسان عرب چون راغب اصفهانى مى گويند, سبك مغزى و كم عقلى است. 5
از سوى ديگر, قرآن همين صلاحيتها و حقوق مالى را براى زنان ثابت مى شمارد. اين نشان مى دهد كه قرآن, زنان را همانند مردان داراى جنبه عقلانى مى شناسد و بر اساس همين نگرش, مسؤوليتها و صلاحيتهايى را كه ميزان بهره ورى ازعقل در واگذارى آن مسؤوليتها و صلاحيتها دخالت دارد, براى زنان محفوظ و مسلم مى شمارد; از جمله حق مالكيت و تصرف در اموال:
(للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب ممّا اكتسبن…)نساء/32
مردان را از آنچه كسب مى كنند و به دست مى آورند بهره اى است و ز نان را نيز از آنچه كسب مى كنند و به دست مى آورند بهره اى است.
اين آيه مباركه همان سان كه مردان را مالك و صاحب اختيار محصول و فرآورده هاى كارشان مى شمارد, زنان را نيز مالك نتيجه كار و كوشش اقتصادى شان مى شناسد.
درآيه ديگر آمده است:
(للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون و للنساء نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون)
مردان را از مالى كه پدر و يا خويشاوندان ـ بعد از مرگ خويش ـ برجاى مى نهند بهره اى است, و زنان را نيز از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان ازخود بر جاى مى گذارند, بهره اى است.
بدين ترتيب قرآن براى زن حق مالكيت, تصرف در اموال و استقلال اقتصادى را باور دارد و به طور طبيعى تكاليف و واجبات مالى را نيز بايد متوجه او بداند و مى داند.
بر اساس آنچه آمد ضعف ديدگاه پاره اى از مفسران و فقيهان در تفسير و تعيين مصداق (سفهاء) پديدار مى گردد كه گفته اند مقصود از اين واژه در آيه: (و لاتؤتوا السفهاء اموالكم) يتيمان نابالغ و زنان هستند و برخى از روايات را نيز شاهد مدعاى خويش قرار داده اند, چه اگر سفيه و زن بودن ملازم يكديگر باشند نمى بايد از نظر قرآن, زنان هيچ گاه صاحب حق تصرف در اموال شناخته شوند و در نتيجه از همه واجبات و تكاليف مالى چون حج, زكات و خمس معاف خواهند بود, زيرا كه زنان هماره زن هستند!! با آن كه برابر آيات ياد شده و آيات و روايات فراوان ديگر, زنان مالك دارايى و ثروتى هستند كه از راه هاى مشروع به دست مى آورند; از جمله ارث, مهريه و نتيجه كارو كسب حلال.
ديگر اينكه اگر سفاهت را با زن بودن برابر بشماريم پى آيندش آن است كه دختران يتيم هيچ گاه نتوانند اموال خويش را از قيّم بگيرند. حال آن كه پس از بلوغ و رشد عقلى, قرآن حق دريافت و تصرف براى يتيمان را روا مى شمارد; بى آن كه ميان دختر و پسر بودن تمايزى قائل شود.
بنابراين به قرينه آيات ديگر و روايات نمى توان زنان را مصداق سفهاء به حساب آورد, اما روايتهايى كه زنان را مصداق سفهاء شمرده اند اگر از ناحيه سند با مشكل روبرو نباشند به بى تجربگى و كاستى عقل عملى و اقتصادى زنان تفسير مى شوند, چه اينكه ايشان در بيشتر جوامع بر اساس سنتها و رسوم محلى از قلمرو كارهاى اقتصادى و دادوستدهاى مالى به دور بوده اند و در نتيجه به مهارتهاى لازم و بايسته در اين حوزه مجهز نشده اند, چنان كه بر پايه آنچه آمد فهم و تفسير بسيارى از قرآن پژوهان از آيه هجدهم سوره مباركه (زخرف) و استفاده نقص عقلى زنان از آن, درست و بايسته نمى نمايد.

كاستى عقلانى زن

انديشمندان و قرآن پژوهان بسيارى با استناد به اين آيه: (أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين)(زخرف/18) گفته اند زنان نسبت به مردان از بهره عقلى كمترى برخوردارند; يكى از مفسران مى نويسد:
(ذكر اين دو صفت (ينشؤا فى الحلية) و (هو فى الخصام مبين) براى آن است كه زنان به طور طبيعى از عواطف و شفقت بالايى برخوردار هستند, ولى از نظر تعقل نسبت به مردان در مرتبه پايين ترى قرار دارند و مردان بر عكس. از بارزترين مظاهر شدت عواطف زنان, دلبستگى شديد ايشان به زيور و زينت و ضعف آنها در تقرير استدلال و برهان بر پايه تعقل است.)6
ديگرى گفته است:
(مشركان عرب, كسانى را فرزند ـ دختر ـ خدا ناميدند كه در درون زينت پرورده مى شوند و ازاينكه امور خويش را خود به دست بگيرند و اداره كنند عاجزند, افزون بر اين, توان مخاصمه و جدال را كه به طور معمول در زندگى انسانها رخ مى دهد ندارند و از بيان ديدگاه و نظر خويش عاجزند, به دليل كاستى در عقل و ضعف در رأى.)7
اما گمان مى رود با استناد و استشهاد به اين آيه مباركه نمى شود نظر قرآن در ضعف و كاستى عقل زنان را به دست آورد, به ويژه آن كه مفاد اين آيه دركاستى عقل زنان نص و صريح نيست و آيه ديگرى نيز در قرآن وجود دارد كه با عنايت بدان بتوان آيه مورد نظر را تفسير كرد و بيانگر نقص عقلى زنان بر شمرد, بلكه همان گونه كه گذشت آموزه هاى قرآنى برابرى عقلانى مردان و زنان را به ما الهام مى كند.
در مفهوم آيه مورد بحث اين احتمال وجود دارد كه اين آيه بيش از آن كه بيانگر ديدگاه قرآن در كاستى عقل زنان باشد بيانگر وضع اجتماعى و عرفى زنان در جامعه نزول قرآن است و در شمار پاسخهاى اقناعى و جدلى جاى مى گيرد, زيرا:
ييك. اين آيه در سياق آيه هايى قرار گرفته است كه بيانگر انديشه ها, باورها و سنتهاى عرب جاهلى است:
(و جعلوا له من عباده جزءاً إنّ الانسان لكفور مبين. أم اتخذ ممّا يخلق بنات و أصفيكم بالبنين. و إذا بشّر أحدهم بما ضرب للرحمن مثلاً ظلّ وجهه مسودّاً وهو كظيم. أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين. و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن إناثاً أ شهدوا خلقهم ستكتب شهادتهم و يسئلون) زخرف/15 ـ 19
و براى او بعضى از بندگانش را جزء (فرزند و شريك) قرار دادند, به راستى كه انسان بس ناسپاس آشكار است.
آيا از آنچه مى آفريند, خود دخترانى بر گرفته و به شما پسران را اختصاص داده است؟
و چون يكى از آنان را به آنچه به [خدايى] رحمان نسبت مى دهد خبر دهند, چهره او سياه مى گردد, در حالى كه خشم و تأسف خود را فرو مى خورند.
آيا كسى [را شريك خدا مى كنند] كه در زر و زيور پرورش يافته و در هنگام مجادله بيانش غير روشن است؟
و فرشتگانى را كه خود بندگان رحمانند, مادينه (دختران خدا) پنداشتند, آيا در خلقت آنان حضور داشتند؟ گواهى ايشان به زودى نوشته مى شود و [از آن] پرسيده خواهند شد.
آيات قبل و بعد آيه مورد نظر, از باورها و عرف و سنتهاى مشركان درباره خدا, فرشتگان و زنان, سخن مى گويد و اين آيه را نيز مى بايد بيان انديشه و باور مشركان و عرب جاهلى به حساب آورد و نه ديدگاه قرآن.
دو. صفات و ويژگيهايى كه اين آيه براى زنان بر مى شمارد همان صفات و ويژگيهايى است كه درفرهنگ عرب زمان نزول قرآن و در قشر زنان آن محيط وجود داشته است كه زنان متمول درون زيور و زينت و در اندرونى ترين بخش خانه ها مى زيستند, در برابر, پسران قبايل با شمشيرهاى آخته و لباسهاى زبر و خشن, مردان جنگ و پيكار و افتخار آفرين براى قبيله و وظيفه داران دفاع از كيان قوم, ناموس, جان و مال خود بودند.
اهميت زيور آرايى در فرهنگ زن عربى را از جمله در اشعار جاهلى بر جاى مانده از شاعران آن زمان مى تواند ديد, امرؤ القيس در يكى از اشعار عاشقانه خود مى گويد:
معشوقه من بانويى است كه هرگز چون كنيزان به قصد كار كمر نمى بندد و تا چاشتگاه مى خوابد, رختخوابش پيوسته پر از نافه مشك است.8
در اشعارى كه زنان همراه با سپاه قريش در جنگ احد عليه مسلمانان كه به هنگام حمله در جهت تشويق جنگجويان مى خواندند آمده است:
ما دختران طارق[ستاره] هستيم. بر سرير نرم گام مى نهيم و….9
همه اينها حكايت از آن دارد كه زنان عرب جاهلى ـ به سان هر زن ديگر ـ به رغم زندگى خشن و بدوى, رغبت و تمايل افزون به ناز پروردگى و تجمل داشتند و آن را بسى مهم مى انگاشتند, به ويژه زنان شهر (مكه) كه بر سر راه تجارت و بازرگانى زيورآلات و عطريات مصر, چين, شام و مراكز تمدنى آن روز قرار داشت. با اين وصف, واقعيت عينى زندگى عرب جاهلى كه آميخته با نزاع و درگيرى, كشتن و غارت كردن و به يغما بردن و اسير گرفتن بود, زن تجمل خواه و اندرون نشين را نسبت به پسران و مردان حقير و خوار مى نماياند, چه او نمى توانست به سان پسران و مردان قبايل در پگاه رزم جوشن بپوشد و با شمشير و تيغ بران بر قلب جنگجويان دشمن يورش برد و بركه ها و چراگاه هاى قبيله خصم را به تصرف در آورد و…
همين سان در فرهنگ عرب جاهلى بزرگ ترين افتخار قبايل و اقوام بر يكديگر و مهم ترين ارزش در ارزش داورى ميان اشخاص, فصاحت و بلاغت و بداهه سرايى اشعار بليغ و پيروزى بر رقيب درمعركه نبرد سخن سرايى بود; در ميان اعراب جاهلى, انديشمند, تاريخ نگار و… وجود نداشت, شاعر براى مردم نمود تاريخ نگار, نسب شناس, عالم اخلاق, هجوگر, روزنامه نگار, پيام آور و نيز وسيله اعلان جنگ بود; وقتى شاعر در يكى از مسابقه هاى شعرى كه سالى يك بار و در بازار عكاظ و به مدت يك ماه برگزار مى شد, براى قبيله خويش بزرگ ترين افتخار سال را به ثبت مى رسانيد, قصيده هاى برنده مسابقه را بر حرير سپيدى با حروف طلا ثبت مى كردند و بر ديوارهاى كعبه مى آويختند و… در اين ميدان نيز حضور زنان بسى اندك و ناچيز بود. تاريخ عرب جاهلى زنان شاعر, خطيب, مَثَل پرداز و قصه گو را به تعداد انگشتان دست به ياد ندارد. دورى زنان از عرصه سخن, زبان آنها را در غلاف برده و ايشان را در قفس اتهام ناتوانى در بيان مقصود و ضعف و فرومايگى در تخاصم و كشمكشهاى قبايلى در معركه هاى نبرد سخن سرايى قرار داده بود و از دسترسى به يكى از مهم ترين ارزشهاى اجتماعى آن روز محروم شان داشته بود.10
علامه طباطبايى موقعيت زن درجامعه عرب زمان نزول قرآن را چنين توصيف مى كند:
(جامعه انسانى در عصر نزول قرآن, جايگاه واقعى و انسانى براى زنان قائل نبودند و حضور زنان در عرصه اجتماع به مثابه يكى از اركان برپا دارنده جامعه را نكوهيده مى پنداشتند. در جوامع آن روز نسبت به زنان دو نگرش و نگاه وجود داشت; نگاهى كه زنان را موجودات طفيلى و بيرون از جامعه انسانى كه مى بايد مورد بهره جويى ـ مردان ـ قرار گيرند مى پنداشت, و ديدگاهى كه زنان را انسانهاى ناقص مى پنداشت به سان كودكان و ديوانگان; با اين تفاوت كه زنان هرگز به انسانيت كامل نمى رسند و از اين رهگذر مى بايست هميشه پيرو و زير سلطه زندگى كنند.)11
براساس آنچه آورديم, توصيف زنان به كسانى كه در درون زينت و زيور پرورده مى شوند و در هنگامه جدال سخن توان ارائه روشن افكار و انديشه هاى خود را ندارند, ترسيم و تبيين شفاف نگره عرب جاهلى نسبت به زن و حكايت واقعيتهاى عرف و جامعه آن روز است, و اينكه مشركان عرب زنانى را كه خود باور داشتند داراى چنين كاستيهايى هستند, فرزندان خدا مى شمارند در حالى كه خود از داشتن چنين فرزندانى ابا و شرم دارند!
اگر آرا و گفته هاى وام گرفته مفسران از يكديگر را از نظر دور بداريم و پيش داشته هاى ذهنى نسبت به زنان را كه زاييده سنتها و عرف و جوامع است به يك سو نهيم, سازگارى معنى و مفهوم آيه مباركه را با تحليل يادشده به خوبى در مى يابيم, و ناهمخوانى نظريه كاستى عقل جنس زن را با قرآن ادراك مى كنيم.
افزون بر اينكه افزونى عاطفه و ناتوانى در جدال و استدلال, كم خردى را لزوماً در پى ندارد, و چه بسا هريك از عاطفه و خردمندى در سطح بالا در وجود انسان گردآيند.

تفاوتهاى مردان و زنان

زنان و مردان برخلاف برابرى در زمينه هاى يادشده درپاره اى از موارد تفاوت و ناهمسانى دارند; اساس اين ناهمسانى به نحوه خاص آفرينش طبيعى زن و مرد بر مى گردد كه تفاوت در استعدادها, وظايف و حقوق زن و مرد را سبب شده است. دستگاه آفرينش وظيفه مادرى را به عهده زن و پدر بودن را به عهده مرد گذاشته است, اين تفاوت به دنبال خود, ويژگيهاى روحى, روانى و نيز حقوق و وظايف ويژه اى را در پى آورده است. افزونى مهر و عاطفه كه طبيعت به زنان داده و از ديگر سو نيرومندى, استقامت, شجاعت, زمختى و… را به عهده پدر گذاشته است.
اين تقسيم وظايف آن گاه كه زنان دوره باردارى و شيردهى و حضانت و مراقبت از كودك را مى گذرانند به صورت بارزترى رخ مى نمايد. چه در اين دوره هيچ راهى ممكن و عقلانى تر از اين نيست كه مادر با تمام وجود از فرزند خويش مراقبت كند و پدر به سراغ تأمين معاش و نياز خورد و خوراك, لباس و مسكن مادر و كودك برود.
ويل دورانت در تقسيم طبيعى وظايف و مسؤوليتهاى مردان و زنان مى نويسد:
(كارخاص زنان خدمت به بقاى نوع است وكار ويژه مرد خدمت به زن و كودك, ممكن است كارهاى ديگرى هم داشته باشند, ولى همه از روى حكمت و تدبير, تابع اين دو كار اساسى گشته است. اين مقاصد اساسى و نيمه آگاهانه اى است كه طبيعت معنى انسان و سعادت را در آن نهفته است.)12
قرآن از تفاوتهاى طبيعى مردان و زنان و زنان كه مبنا و اساس حقوق و وظايف آن دو در عرصه زندگى شده چنين سخن مى گويد:
(و وصّينا الانسان بوالديه حملته أمّه كرهاً و وضعته كرهاً و حمله و فصاله ثلاثون شهراً حتى إذا بلغ أشدّه و بلغ أربعين سنة) احقاف/15
و انسان را نسبت به پدر و مادرش سفارش كرديم, مادرش با تحمل رنج به او باردار شد و با تحمل رنج او را به دنيا آورد و بار برداشتن و از شير گرفتن او سى ماه است, تا آن گاه كه به رشد كامل خود برسد و به چهل سال برسد.
در اين آيه مباركه خداوند ضمن بيان حقوق پدر و مادر بر فرزند با بيان لطيف و حكمت آميزى به فزونى حقوق مادر بر فرزند اشاره دارد, اما نه از راه يادكرد خود حقوق, بلكه از راه برشمارى مبانى و ريشه هاى آن, مانند وظيفه سنگين باردارى و شيردهى كه به مدت سى ماه مادران به عهده مى گيرند و از شيره جان و تمام توان مايه مى گذارند.
چنان كه در آيه 34 سوره نساء به وظيفه پدران در عهده دارى تأمين معاش زن و فرزند و سرپرستى اقتصادى او در خانواده و مبانى طبيعى اين وظيفه اشاره رفته است:
(الرجال قوّامون على النساء بما فضّل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم…)
سياق آيات يادشده, از جمله مفهوم آيه مباركه: (ولاتتمنّوا ما فضّل الله به بعضكم على بعض للرجال نصيب ممّا اكتسبوا و للرجال نصيب ممّا اكتسبن…)(نساء/32) نشانگر آن است كه مردان به دليل توانايى و نيروى بدنى بيشتر و نيز فراغت از مشكلات و موانعى چون باردارى, شيردهى و پرورش كودك, زمينه و فرصت مناسب و بيشترى در كسب درآمد و ثروت نسبت به زنان دارند و از همين رهگذر وظيفه سرپرستى و مديريت خانواده در تأمين نفقه زن و كودك و مسكن و لباس ايشان بر عهده آنان گذاشته شده است. اين تقسيم وظيفه طبيعى و عقلانى مى نمايد و ستيز با آن نه به صلاح مردان و زنان خواهد بود و نه دوام و ثبات موفقيت براى برنامه و تقسيم بندى به گونه ديگر انتظار مى رود.
بدين سان چون زمينه ها و استعدادهاى طبيعى زن و مرد به شرحى كه گذشت وظيفه, مسؤوليت و حقوق مربوط آنان را پيشاپيش تعيين كرده است, تشريع و تعيين نظام معاشرت مردان و زنان نمى تواند اين تفاوت را از نظر دور بدارد.

اهداف بنيادين نهاد خانواده

قرآن در پاسخ اين پرسش كه هدف و غايت آفرينش دو جنسيتى انسان چيست به يادكرد دو هدف پرداخته است:

يك. گسترش و تداوم سازمان يافته نسل آدمى

پديدارهاى جهان هستى, پس از نخستين بارقه وجود كه چند و چون آن تا هم اكنون راز سربه مهر است, سازواره اى نظام مند يافته و هر پديده تازه وارد بر اساس آن قانونمندى به كاروان هستى مى پيوندد:
(… ربّنا الذى أعطى كلّ شىء خلقه ثم هدى)طه/50
آدميان نيز پس از آفرينش ابداعى نخستين زن و مرد, نظام ويژه خود را در گسترش, افزايش و بقاى نوع, بر اساس دو قاعده زنان و مردان باز يافته است. قرآن كريم سامان مند شدن گسترش و فزونى نسل انسانى را از جمله اهداف زوج آفرينى انسان برمى شمارد:
(فاطرالسموات و الأرض جعل لكم من أنفسكم أزواجاً و من الأنعام أزواجاً يذرؤكم فيه…) شورى/11
پديد آورنده آسمانها و زمين, براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريده و از چارپايان نيز جفتها, تا بر شمار شما بيفزايد.
بخش نخست اين آيه مباركه (فاطرالسموات و الأرض) آغاز ابداعى و بدون الگو و پيشينه خلقت از سوى آفريدگار را بيان مى دارد. اما جمله دوم (جعل لكم من انفسكم ازواجاً… يذرؤكم فيه…) از مرحله سامان مندى و نظام يابى دستگاه آفرينش در قلمرو انسانها و حيوانات سخن مى گويد, سامان و نظامى كه از رهگذر آفرينش دوجنسيتى انسانها و چارپايان شكل يافته است.
جارالله محمودبن عمر زمخشرى(467 ـ 528 هـ) در تفسير اين آيه مى نويسد:
((جعل لكم) يعنى آفريد براى شما از جنس خود شما مردمان, زوجهايى تا بيفزايد شما را. گفته مى شود: (ذرأ الخلق) يعنى پراكنده ساخت و برشمارشان افزود. (فيه) يعنى در اين تدبير آفرينش جفت هم نوع براى انسانها و چارپايان ـ هدف آن است كه از جنس نر و ماده زاد و ولد و افزايش نسل صورت پذيرد.
اگر پرسيده شود: چرا خداوند نگفته است: (يذرؤكم به), پاسخ داده مى شود كه ـ اين تعبير كنايه است ـ گويى اين تدبير به مثابه معدن و منبع گسترش و تكثير نسل است.)13
علامه طباطبايى در تفسير الميزان مى نويسد:
براى شما از جنس خودتان همسر آفريد, يعنى از راه آفرينش نر و ماده كه با ازدواج آن دو با يكديگر كار زاد و ولد, ادامه نسل و افزايش افراد اتمام مى پذيرد.14

دو. ايجاد كانون امن زندگى براى انسان

هدف دوم آفرينش انسان دوجنسيتى از منظر قرآن, فراهم آمدن كانون آرامش و آسايش براى هر يك از دو گروه بزرگ انسانها ـ زنان و مردان ـ است.
(و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا إليها و جعل بينكم مودّة و رحمة)روم/21
و از نشانه هاى او ـ خدا ـ است كه برايتان از جنس خودتان همسرانى آفريد تا در كنار آنها آرام گيريد.
واژه (زوج) در قرآن كاربرد دو سويه دارد, هم بر زن و هم بر مرد به كار مى رود. خداوند متعال گفته است: (و جعل منه الزوجين الذكر و الأنثى) و نيز گفته است: (اسكن أنت و زوجك الجنّة).
در آيه نخست, مقصود از زوج هر يك از دو جفت نر و ماده و در آيه دوم مقصود (حوا) همسر آدم است. درآيه بيستم از سوره مباركه نساء نيز زوج به معناى زن استعمال شده است: (و إن أردتم استبدال زوج مكان زوج…) چنان كه در آيه: (فلاتحلّ له من بعد حتى تنكح زوجاً غيره…)(بقره/230) مراد از زوج, مرد است.
بدين ترتيب در آيه مورد سخن, مقصود از زوج مى تواند هر يك از زن و مرد باشد, ازاين رو اختصاص دادن (ازواج) به زنان تنها ـ آن گونه كه پاره اى از مفسران گفته اند, نه تنها ادعايى بدون پشتوانه است كه با فلسفه و تعليل موجود در خود آيه ناهمخوان است; زيرا در جمله بعدى خداوند سكون و آرامش يافتن را علت زوج آفرينى همسان و همجان براى انسان بيان مى دارد:
(خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا اليها…) اين علت همان گونه كه در مردان وجود دارد, در زنان نيز هست, چه اينكه هر يك از زن و مرد به جنس ديگرى احساس نياز مى كند, احساس نياز به همراه و همدمى كه در كنار آن سكون و آرامش حاصل آيد, ويژه زن و يا مرد نيست, هردو اين نياز را در ژرفاى جان خويش نهفته دارند و به قول علامه طباطبايى, هر يك از زن و مرد مجهز به دستگاهى است كه كاركرد و نتيجه دهى آن در گرو قرارگرفتن در كنار ديگرى است. كار زاد و ولد و نسل آورى فرايند هردو دستگاه است, پس هر يك از زن و مرد به تنهايى موجود ناقص و نيازمند است. از مجموع هر دو دستگاه واحد تام و تمامى شكل مى گيرد كه زاد و ولد و ادامه نسل را نتيجه مى دهد. بر پايه همين نقص و كاستى است كه هر يك از مرد و زن به سوى آن ديگرى روان است تا بدو دست يابد و پس از وصال است كه سكون و آرامش را در مى يابد, زيرا كه هر ناقصى مشتاق كمال خويش است و هر نيازمند, به چيزى تمايل دارد كه فقر و نياز او را برطرف كند و اين ويژگى در هر دو قرين ـ زن و مرد ـ وجود دارد.
قرآن پژوه معاصر عرب, محمد كامل حسن محامى با استفاده از آيه يادشده مى نويسد:
(تعبير اساسى كه در اين آيه مباركه است (لتسكنوا اليها) با ژرفا و گستره اى ويژه از دوستى راستين و درست سخن مى گويد; آن محبت و دوستى كه ميان دو همسر رد و بدل مى شود, پس هر يك از آن دو در كنار ديگرى آرامش و سكون مى يابد و اطمينان روحى براى آنان فراهم مى آيد وهر يك از زن و شوى پناهگاه امنى مى يابند كه در پناه آن, آرامش و گوارايى را در مشكلات زندگى باز مى يابند.)15
اين كشش و نياز دو سويه كه قرآن از آن سخن مى گويد در ادبيات انسان شناختى غيرقرآنى با واژه (عشق) و دلدادگى تعبير مى شود, (افلاطون) در گفتار طنزآميزى از قول (آرستيوفان) در كتاب مهمانى اين واقعيت را به خوبى ترسيم كرده است:
(زمانى هر دو جنس (نر وماده) يكى بودند ولى خداوند به علت شرارت انسان او را به دو نيم كرد… همچون تخم مرغى كه از وسط با يك تار مو نصف كنند… هر يك از ما در جدايى فقط نيمه اى از انسان است… و هميشه نگران آن نيم ديگر است… ميل و جنبش به سوى يك شدن, عشق ناميده مى شود.)16
شاهد ديگرى كه نشان مى دهد مخاطب آيه هر دو قشر زنان و مردان هستند جمله بعدى در همين آيه مباركه است كه خبر از مودت و رحمت دوسويه ميان زن و مرد مى دهد: (وجعل بينكم مودّة و رحمة); اگر مقصود از جعل, جعل تكوينى باشد بدين معنى است كه زنان ومردان چنان ساخته شده اند كه مودت و رحمت ميان ايشان حاكم است. پس مودت و رحمت دوجانبه پيش از آن به هم پيوستن و سكون و آرامش پس از وصال نيز از هر دو جانب است.
پرسشى كه ممكن است پيش آيد اين است كه همين موضوع در سوره مباركه اعراف نيز آمده و در آنجا مخاطب مردان اند, آرامش و سكون در پرتو وصال و در نتيجه كشش و تمايل تنها به مردان نسبت داده شده است:
(هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن إليها…)اعراف/189
او خدايى است كه شما را از نفس يگانه آفريد و از زوج و همسر او را بيافريد تا در كنار او به آرامش و سكون دست يابد.
پاسخى كه مى توان گفت اين است كه اين آيه ناظر به ترتيب زمان آفرينش زن و مرد و حالات پياپى و تدريجى او در گذر زندگانى است; بدين معنى كه از منظر قرآن در آغاز جنس مرد از گوهر و جانى آفريده شده كه بعدها از همان گوهر و جان, جنس زن آفريده شد تا مايه قرار و آرامش مرد باشد, طبيعى است در چنين صورتى تنها فرض قابل تصور آن است كه مرد مضطرب و بى قرار باشد و نيازمند موجود و جنس ديگرى كه در پناه او وجودش كامل گردد و به اطمينان و آرامش دست بيابد, زيرا در اين ميان, جنس زن هنوز پديد نيامده بود تا سخن از تمايل و يا بى ميلى او به ميان آيد. شاهد چنين دريافت از آيه مباركه آن است كه در ادامه آيه سخن از رويدادهاى تربيتى و تدريجى است كه در مسير زندگى انسانها رخ مى دهد. مفهوم اين آيه و آيه پس از آن را اگر با در نظر گرفتن ترتيب هاى زمانى دو آيه تصور كنيم بدين شرح خواهد بود:
(هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها فلما تغشّاها حملت حملاً خفيفاً فمرّت به فلمّا أثقلت دعوا الله ربهما لئن آتينا صالحاً لنكوننّ من الشاكرين. فلما آتاهما صالحاً جعلا له شركاء فيها آتاهما فتعالى الله عمّا يشركون)اعراف/189ـ190
1. آفرينش جنس مرد 2. آفرينش جنس زن 3. آفرينش و ازدواج زن ومرد 4. حمل خفيف زن 5. نمايان شدن آبستنى زن (=نيايش پدر و مادر و درخواست فرزند سالم و صالح از خداوند ) 6. زايمان زن (=مشغول شدن پدر و مادر به فرزند و از ياد بردن شكر خدا) 7. شرك پدر و مادر.
بدين ترتيب مفهوم آيه 21 سوره روم چون حكايت واقعيتى بريده از زمان است تمايل و دلدادگى به پيوند را از دو سوى زنان و مردان مطرح مى كند, اما در آيه 189 سوره اعراف چون ترتيب زمانى دخالت دارد, به دليل تقدّم زمانى آفرينش جنس مرد, تنها به ويژگى موجود در آن اشاره رفته است و نمى تواند دليل نبودن اين ويژگى در جنس زن باشد.
يياد اين نكته بايسته مى نمايد كه انسان به چيزهاى زيادى چون شهرت, قدرت, ثروت و… تمايل دارد, اما نوع علاقه اوبه اين امور با علاقه مردان به زنان و به عكس تفاوت ماهوى دارد, استاد شهيد مطهرى راز اين تفاوت را چنين بيان كرده است:
(قانون خلقت, زن و مرد را طالب و علاقه مند به يكديگر قرار داده است, اما نه از نوع علاقه اى كه به اشياء دارند, علاقه اى كه انسان به اشياء دارد از خودخواهى او ناشى مى شود; يعنى انسان اشياء را براى خود مى خواهد, به چشم ابزار به آنها نگاه مى كند, مى خواهد آنها را فداى خود و آسايش خود كند, اما علاقه زوجيت به اين شكل است كه هر يك از آنها سعادت و آرامش ديگرى را مى خواهد و از گذشت و فداكارى درباره ديگرى لذت مى برد.)

سه. راز كشش دوسويه مردان و زنان

منشأ كشش و جاذبه دو جانبه از سوى مردان و زنان را پاره اى از انديشه وران و مكتبهاى غربى در غريزه جنسى محض, حس استخدام و استثمار و يا جنگ و تنازع بقا جست وجو مى كنند. صاحبان اين ديدگاه از پى ريزى نظام ارتباطى ژرف و استوار و دوستانه اى كه مردان و زنان در زندگى خانوادگى و اجتماعى بدان نيازمندند عاجزند. افزون بر اين پاره اى از آنها از توجيه راز و حكمت تمايل زنان به مردان نيز درمانده اند.
در نگره قرآنى خاستگاه تجاذب و تمايل مردان و زنان به يكديگر مودت و رحمتى است كه در وجود هر يك از آن دو نهفته است. (… و جعل بينكم مودّة و رحمة…) مودت(=ودّ به معناى دوست داشتن توأم با آرزوى بودن دوست است), و (رحمت) چنان كه راغب و ديگران زبان شناسان عرب مى گويند: مهرورزى با در نظر داشت خير, صلاح و نفع رسانى به ديگرى است, و به ديگر سخن: رحمت, تجلى رأفت و ظهور مهربانى و شفقت است كه به انگيزه خير و سود رسانى انجام مى گيرد. از اين رو قرآن روابط زنان و مردان را نه رابطه دو حيوان حريص و آزمند و خودخواه كه روابط دو دوست ايثارگر و خيرخواه ارزيابى مى كند و در سازماندهى نظام معاشرتى خويش اين وضعيت را از نظر دور نمى دارد.

ملاك و معيار معاشرت مردان و زنان

پيش از پرداختن به تبيين اصول و ضابطه هاى تعامل و رفتار مردان با زنان, بايد دانست زنان و مردان در دو كانون خانواده و عرصه اجتماع, معاشرت و روابط متقابل دارند, چنان كه در كانون خانواده به تناسب نقشهاى طبيعى مرد و زن از ناحيه پدر يا مادر بودن, شوهر و همسر بودن, خواهر, برادر يا فرزند بودن, نوع معاشرت و روابط اختلاف و تنوع مى يابد, چنان كه در يك تقسيم بندى كلى و با درنظر داشت عرصه اجتماع, زنان و مردان نسبت به يكديگر به دو گروه محارم و غيرمحارم دسته بندى مى شوند, از اين رهگذر بحث ازمعاشرت مردان با زنان در اين دو حوزه ـ جامعه و خانواده ـ قلمرو وسيعى از مسائل حقوقى, فقهى, اخلاقى و… را دربر مى گيرد كه كاوش و بررسى هر يك از آنها از مجال يك يا چند نوشتار بيرون است, ازاين رو در اين نوشتار, ناگزير از يادكرد ملاكهاى كلى معاشرت مردان و زنان, آن هم تنها درنهاد خانواده و روابط زناشويى هستيم.

معاشرت به معروف

از منظر قرآن, اساسى ترين اصل در رفتار و تعامل ميان زن و شوى, معاشرت به معروف است:
(… و عاشروهنّ بالمعروف… )نساء/19
و با ايشان (زنان) به شايستگى رفتار كنيد.
فهم درست اين اصل و قاعده رفتارى قرآنى كه در واقع يك نظام رفتارى را در خود جا داده است, نيازمند تأمل در چند نكته است:

يك. مفهوم معاشرت

معاشرت به دليل ساختار واژگانى ـ باب مفاعله ـ از مفاهيم اجتماعى و دوسويه است كه هرگاه قيد و پسوندى بدان افزوده نشود, گزينه هاى چندى در آن جاى مى گيرد; معاشرت مردان با مردان, زنان با زنان و مردان با زنان درجامعه و مردان با زنان در درون خانواده كه مهم ترين آنها گزينه اخير است.
اگر موضوع معاشرت با پسوند خانواده مورد نظر و گفت وگو باشد همان سان كه در آيه 19 سوره نساء چنين است به اين معنى است كه معاشرت به معروف ملاك رفتارى براى مردان تنها نيست و مقصود از: (و عاشروهنّ بالمعروف) هم زمان تعيين ملاك و مبناى رفتارى شوى با زن و زن با شوى خويش است, پس مردان و زنان در رفتار متقابل خانوادگى و زناشويى از اين زاويه كه هر دو بايد طبق معروف رفتار كنند همسان و برابرند. آيه مباركه: (و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف ) نيز به گونه اى صريح, وظايف, حقوق و آداب معاشرت متقابل مرد و زن در درون خانواده را برابر و همانند مى شمارد و معيار آن را معروف معرفى مى كند. نصوص روايى و سنت نيز معروف را همين معنى مى شمارد. رسول اكرم(ص) در خطبه (حجة الوداع) فرمود:
(و لكم عليهنّ حقّ و لهنّ عليكم حقّ, و من حقّكم عليهنّ ان لايوطئن فراشكم احداً و لايعصينكم فى معروف, و اذا فعلن ذلك فلهنّ رزقهنّ و كسوتهن بالمعروف.)17
شما را بر زنان حقى است; همان گونه كه ايشان را بر شما حقى است. ازحقوق شما بر زنان است كه نگذارند بر فراش شما كسى پا گذارد و زنان در آنچه معروف است از شما اطاعت كنند. هرگاه اين حقوق از ناحيه زنان انجام شود بر شما است كه خوراك و پوشاك ايشان را طبق متعارف تأمين كنيد.
رشيدرضا در تفسير المنار مى نويسد:
(در مفهوم (معاشرت) مشاركت و برابرى نهفته است, يعنى مردان با زنان بر اساس متعارف رفتار كنيد! و زنان نيز مى بايد با مردان بر پايه معروف معاشرت داشته باشند.)18
وهبه زحيلى از قرآن پژوهان و مفسّران معاصر, به هنگام بر شمارى حقوق شوهر بر زن از جمله آن حقوق برخورد و معاشرت به معروف زن را ياد مى كند.19

دو. جايگاه معروف در روابط زناشويى

واژه معروف سى و هشت بار در قرآن آمده كه نوزده مورد آن به موضوع معاشرت مردان با زنان در محيط خانواده پرداخته و معروف را ضابطه و قانون كلى درمعاشرت و روابط خانوادگى قرار داده است:
(… و عاشروهنّ بالمعروف…) نساء/19
و با ايشان [زنان] به شايستگى رفتار كنيد.
(… و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف…) بقره/228
و مانند همان [وظايفى] كه بر عهده زنان است به طور شايسته, به نفع آنان [برعهده مردان] است.
(الطلاق مرّتان فإمساك بمعروف أو تسريح بإحسان… )بقره/229
طلاق [رجعى] دوبار است پس از آن يا [بايد زن را] به خوبى نگاه داشتن يا به شايستگى آزاد كردن.
(و إذا طلّقتم النساء فبلغن أجلهنّ فأمسكوهنّ بمعروف أو سرّحوهنّ بمعروف) بقره/231
و چون زنان را طلاق گفتيد و به پايان عده خويش رسيدند, به خوبى نگاهشان داريد يا به خوبى آزادشان كنيد.
آنچه آورديم نمونه اى است از آيات بسيارى كه درحوزه هاى مختلف زندگى خانوادگى نظر دارد و مردان را به رعايت معروف و زيستن و ترك رفتار ناپسند فرا مى خواند, كه اگر مجموع اين آيات در نظر گرفته شود بى ترديد مى توان گفت از نگاه قرآن هر نوع رفتارى كه درچارچوب معروف جاى گيرد بايسته و ستوده و هر گونه رفتارى كه از اين دايره بيرون افتد ناپسند و نكوهيده است. به ديگر سخن, بر اساس معروف زيستن از منظر قرآن را نمى توان محض توصيه اخلاقى انگاشت, بلكه درباور قرآن, افزون بر اينكه معروف, ملاك و معيار ارزش داورى است, بايدها و نبايدهاى الزامى و فقهى را نيز مى بايد با مقياس معروف سنجيد.

سه. نمونه هاى معاشرت به معروف

ابن كثير مصاديق معاشرت به معروف را چنين برمى شمارد:
(معاشرت با معروف يعنى با همسرانتان خوش زبان و خوش رفتار باشيد, خود را بياراييد ـ به اندازه توانايى ـ همان سان كه دوست داريد همسرانتان خود را براى شما بيارايند, شما نيز همان كنيد كه از همسرانتان مى پسنديد.)20
قرطبى در تفسير خود مى نويسد:
(حسن معاشرت با زنان به اين است كه حقوق زن از مهر و نفقه را به طور كامل بپردازد و در برابر زن بدون سبب و تقصير گناه رو ترش نكند, در سخن گفتن گشاده روى باشد, نه سخت دل و بد زبان, و به كس ديگرى اظهار تمايل نكند. خداوند حسن معاشرت با زن عقد كرده را سفارش كرده است تا ادامه زندگى و مصاحبت و هم زيستى ايشان كامل باشد, چه آن كه حسن معاشرت, روان را آرام تر و زندگى را گواراتر مى سازد.)21
زمخشرى 22 و فخررازى 23 عدالت در هم خوابى ميان زنان ـ اگر مرد بيش از يك همسر داشته باشد ـ پرداخت نفقه زن و خوش زبانى را از مصداقهاى معروف برشمرده اند.
طبرسى سه نظريه را در نمونه هاى معروف نقل مى كند:
1. انصاف و ميانه روى در تقسيم همخوابى و نفقه ـ آن گاه كه مرد بيش از يك همسر داشته باشد ـ نيك رفتارى و خوش گفتارى است.
2. كارى انجام ندهد كه سبب زيان همسر گردد, زشت به او نگويد و با گشاده رويى با او برخورد كند.
3. همان گونه كه مرد مى پسندد همسرش با او رفتار داشته باشد, با همسرش رفتار كند و خويشتن را بيارايد.24
شيخ طوسى معاشرت به معروف را اداى حقوق واجب زن بر مرد دانسته است.25
اسحق بن عمار به نقل از امام صادق(ع) روايت مى كند:
(قلت لأبى عبدالله(ع): ما حق المرئة على زوجها اذا فعله كان محسناً؟ قال: يشبعها و يكسوها و ان جهلت غفر لها.)26
از امام صادق(ع) پرسيدم: حق زن بر شوهرش چيست كه اگر آن را انجام دهد نيكوكار (و معاشرت به معروف) خواهد بود؟ امام فرمود: او را سير كند, بپوشاند و از لغزشهايش بگذرد.
در صحيحه هشام بن عبدربه از امام صادق(ع) آمده است: به ابوعبدالله(امام صادق(ع)) گفتم: حق زن بر شوهرش چيست؟ فرمود:
(سد جوع, پوشاندن عورت زن و اينكه در برابر زن چهره درهم نكند, پس هرگاه اين كارها را انجام دهد, سوگند به خدا حق زن را ادا كرده است.
گفتم: روغن چه؟ فرمود: روز در ميان, گفتم: گوشت؟ فرمود: هر سه روز يك بار كه در طول يك ماه ده نوبت مى شود نه بيشتر از آن, و رنگ (موى) در هر شش ماه يك بار, لباس در سال چهار دست, دو دست لباس براى تابستان و دو دست براى زمستان. بايسته نيست كه مرد خانه اش را نسبت به سه چيز فقير نگاه دارد, روغن (براى مو و بدن) سركه و روغن خوراكى.
مقدار خوراك زنان يك (مدّ) است و من سهم عيال خود را هر نفر يك مدّ قرار داده ام پس بايد براى هر يك از افراد عائله اندازه معيّن خوراك (يك مد) داده شود و او مى تواند آن را بخورد, ببخشد يا صدقه بدهد.
مرد بايد عائله اش را از ميوه فصل بخوراند.)27
برشمارى نمونه هاى رفتار و معاشرت به معروف از سوى فقيهان و مفسران و يا در متن روايات و سنت, به معناى محدودكردن در اين نمونه ها نيست, چه آن كه آنها خود نيز ادعا نكرده اند.
افزون بر اين, عرف و سنت جامعه ها و ملتها در گذر زمان در نحوه خوراك, پوشاك, مسكن, لوازم منزل, زيور آلات و ضرورتهاى زندگى, آداب و معاشرت و… دچار دگرگونى و تغيير مى شود, پس تعيين همه نمونه هاى معاشرت به معروف ـ نه بايسته مى نمايد و نه ممكن. پس بهتر آن كه معاشرت به معروف را در قالب ضابط و ملاك كلى سراغ بگيريم تا در پرتو آن بتوانيم در گستره جوامع انسانى ـ و دست كم اسلامى ـ و در درازاى همه زمانها نمونه هاى معروف و منكر را بشناسيم, همان سان كه قرآن خود در معاشرت مردان و زنان در كانون خانواده تنها به ياد كرد معروف بسنده كرده و از شمارش موارد و نمونه ها پرهيز كرده است.

چهار. حوزه معنايى معروف

سيد شريف جرجانى مى نويسد:
(معروف هر آن چيزى است كه در شرع نيكو شمرده شده باشد.)28
ابن منظور در لسان العرب معروف را كار موافق با طبع كه نفس انسان بدان تمايل دارد و با آن اطمينان و آرامش مى يابد شناسانده است. 29
راغب در مفردات هر دو حسن عقلى و شرعى را در مفهوم معروف نهفته مى داند:
(معروف نام هركارى است كه عقل يا شرع حسن و بايستگى آن را در يابد, و منكَر, نام هر كارى است كه عقل يا شرع آن را زشت و ناپسند بداند… از همين رو به ميانه روى در بخشش معروف گفته مى شود, زيرا كه از منظر عقل و شرع پسنديده است.)30
طبرسى در مجمع البيان پس از آن كه معروف را (طاعت) و منكر را (معصيت) معرفى مى كند و مى افزايد نظريه اى كه معروف را كار پسنديده و متعارف از نظر عقل يا شرع مى داند سرانجام به همين معنى باز مى گردد.31
بدين سان معروف با پيشوند معاشرت را مى توان شيوه رفتارى پسنديده از منظر عقل و شرع توصيف كرد.

پنج. ملاك حسن معاشرت

معروف و منكر شرعى در معاشرت را مى توان از لابه لاى متون و نصوص دينى به دست آورد, اما در حسن و قبح عقلى و عرفى اين پرسش اساسى وجود دارد كه ملاك و معيار كدامين عقل و عرف است؟ در اينجا چهار معيار ارائه شده است:

1. طبع و پسند زن

برخى از انديشمندان بر آن هستند كه معيار حسن و قبح رفتار شوهر, پسند و طبع خود زن است, هر رفتار و كار شوهر كه با طبع (=فطرت) زن سازگار باشد داراى صفت حسن و پسنديده است (البته اگر مخالف شرع, عرف و مروت نباشد) و هر رفتارى كه با طبع زن ناسازگار باشد زشت و نكوهيده است. نگارنده تفسير المنار مى نويسد:
(با زنان بر اساس معروف معاشرت كنيد, يعنى اى اهل ايمان بر شما واجب است كه معاشرت و رفتار با زنان را نيكو سازيد! بدان سان كه همزيستى و درآميختن شما با ايشان بايد بر پايه معروف و آنچه كه زنان آن را مى شناسند و طبع ايشان با آن دمساز است, باشد. البته اگر از سوى شرع, عرف و مروت, چنان رفتارى منكر و ناپسند نباشد.)32
ملاك و معيار قراردادن پسند, طبع و فطرت زن ـ چنان كه در بحث مبانى آورديم ـ بر اين نظريه انسان شناختى قرآن مى تواند استوار باشد كه زنان همچون مردان بر اساس فطرت و سرشت سالم كمال خواهى و حقيقت جويى آفريده شده اند و ازهر چيزى كه مانع تكامل و فطرت خيرخواهى ايشان باشد نفرت دارند, البته آنان كه از مسير فطرت و سرشت نخستين انحراف گزيده اند چه زن و چه مرد از اين قاعده بيرون هستند. معيار قراردادن طبع زن با اين مبنا كه زن موجودى شرير, فسادورز, كج انديش و داراى كژى رفتارى و عقلانى است ناسازگارى دارد.
از همين رهگذر كسانى از يك سو طبع و فطرت زن را در حسن و قبح رفتار مردان و شوهران ملاك و معيار مى دانند و از ديگر سو نتيجه مى گيرند كه:
(چون اسلام زن را آفريده از عضو كج (= از دنده چپ) مى داند بر شوهر واجب كرده است كه در برابر خطاهاى زن با خشونت رفتار نكند و كوتاهى و قصور زن نبايد شوهر را به ترك حسن معاشرت وا دارد, زيرا كه تقصير و كوتاهى مردان و زنان همسان نيست).33
با اين اظهارات گويى مى خواهند كژرفتارى و كوتاهى و قصور زنان را لازمه ذات و جزء آفرينش ويژه آنان بشمارند, كه اين گروه به نوعى تناقض در ساختار نظام فكرى شخصى دچار گشته اند, چه اين دو باور; طبع و پسند زن, معيار حسن و قبح رفتار شوهر است, و زن موجودى كژانديش و كژ رفتار مى باشد, دو باور ناسازگار است. از اين رو تنها كسانى مى توانند مدار معروف را طبع و پسند زن بشناسند كه در موضوع آفرينش و سرشت, مردان و زنان را همسان و برابر مى دانند; بى هيچ تفاوتى در كمال و نقص و خيرخواهى يا شرارت ذاتى.

2. عرف مردمان يك سرزمين

ديدگاه ديگر آن است كه سنن و رسوم و عرف اهل بلد, منطقه و شهر محل سكونت زن و شوهر مدار و معيار معروف و منكر بودن رفتار خانوادگى و شيوه معاشرت زن و شوهر است.
محقق حلى در شرايع الاسلام در مقدار نفقه اى كه مرد بايد به همسرش بپردازد مى نويسد:
(اما اندازه نفقه پس معيار آن برآوردن نيازهاى زن است ازخوردنى و خورش و مسكن, خدمت كار و خوشبوكننده ها به اندازه اى كه امثال او در چنان منطقه اى معمول دارند. )
صاحب جواهر به هنگام نقل اين ديدگاه, دليل طرفداران آن را از جمله اطلاق آيه هاى: (و عاشروهنّ بالمعروف) و (و على المولود له رزقهنّ و كسوتهنّ بالمعروف) مى داند.34
چنان كه در تعيين جنس نفقه و غذاى عائله با استناد به اطلاق همين آيات گفته شده ميزان, عرف شهر و محل سكونت است:
(معيار در جنس خوراك عائله غذاى معمول ساكنان آنجا است, زيرا كه هر مطلقى بر آنچه معمول و متعارف است حمل مى شود; و نيز به دليل اينكه رعايت عرف اهل مرز و بوم همان معاشرت به معروف است.)35

3. طبع و شأن اجتماعى خانواده

گروه ديگر از قرآن پژوهان و فقيهان براين باورند كه مدار و معيار حسن و قبح رفتار مردان با زنان در خانواده از دو بخش تشكيل مى شود; طبع و پسند زن و شأن و طبقه اجتماعى زن و شوهر; اگر زن يا مرد از خانواده و دودمان صاحب شوكت, مكنت و منزلت اجتماعى باشد معاشرت پسنديده در چنان خانواده اى غيراز آن است كه در خانواده اى متوسط يا طبقات پايين اجتماع در پيش گرفته مى شود.
رشيد رضا در تفسير المنار به نقل از محمد عبده مى نويسد:
(استاد (شيخ محمد عبده) مدار و معيار معروف را پسند و ناپسند زن و نيز شأن و طبقه اجتماعى هر يك از زن و شوهر قرار داده است.)36
در پى نظريه دخالت شأن و تمكن اجتماعى زن درحسن و قبح رفتار شوهر است كه عالمان مذاهب اسلامى در وجوب استخدام كنيز براى زن و تعداد آن اختلاف كرده اند.37

4. عرف جامعه انسانى

ديدگاهى كه از يك سو با مبانى انسان شناختى دينى قرآن و نيز اهداف بنيادين نهاد خانواده سازگار است و از ديگر سو معروف را در چشم اندازى گسترده تر از حقوق و بايدهاى فقهى كه ارزشها و هنجارهاى خانوادگى را نيز در بر مى گيرد تفسير و فهم كرده همان است كه علامه طباطبايى در تفسير الميزان ابراز داشته است. هر چند كه علامه معاشرت به معروف را در قلمرو جامعه انسانى به تصوير كشيده است, اما مى توان با در نظر به تفاوتهاى عرصه اجتماع و خانواده همان نگاه و تفسير معروف را در كانون خانواده نيز تصور كرد, زيرا خانواده در قلمرو كوچك تر تابع همان قانونمندى هاى حاكم بر اجتماع است, چه خود نهادى از نهادهاى اجتماعى است. گزيده نظر علامه چند نكته است:
1. معروف هر امرى است كه مردم آن را بشناسند, انكار نكنند و با آن ناآشنا نباشند.
2. چون معروف مقيد به معاشرت شده بايد مقصود از آن معاشرتى باشد كه معروف ميان مخاطبان است.
3. معاشرتى كه ميان مردان و از ديد ايشان معمول و متعارف است آن است كه هر فرد جزئى ازجامعه و برپادارنده آن باشد و نقش او در برپايى جامعه و به دست آمدن هدف و غرض جامعه, به اندازه تأثير ديگران باشد.
4. هر يك از افراد جامعه كارى را كه درخور توان دارد انجام دهد و از فرآورده كار خويشتن به اندازه نياز برگيرد و زياده را در اختيار ديگران قرار دهد و در برابر, نيازمندى هاى خود را از نتيجه كار و تلاش ديگران برآورده سازد و به ديگر سخن افراد جامعه آزادى و استقلال اجتماعى داشته باشند.
5. اگر با فردى از افراد جامعه چنين تعاملى صورت نگيرد, بدين گونه كه از كار او ديگران سود جويند بى آن كه او حق بهره ورى از دستاورد كار ديگران را داشته باشد, خلاف عرف عمل شده و بر او ستم رفته و استقلال و آزادى وى پايمال شده است.
6. درآموزه قرآن, زنان و مردان دو شاخه از يك اصل انسانى اند كه در وزن و اثر اجتماعى همسان, برابر و متعادل اند. جامعه در تكوين خويش به همان ميزان نيازمند زنان است كه نيازمند مردان است.
7. تعادل اثر اجتماعى زن و مرد با محروم بودن يكى از دو جنس از برخى مزايا وناسازگارى ندارد, زيرا درجامعه مردان نيز در عين برابرى وزن و اثر اجتماعى, ميزان بهره ورى شان از مزايا گوناگون است.38

نتيجه اى كه از اين گفتار در تبيين روابط درون خانواده مى توان گرفت اين است كه اگر معاشرت به معروف در روابط مرد و زن و محيط خانواده با مقياس معاشرت به معروف در روابط جامعه انسانى سنجيده شود, معاشرت ميان زن و مرد در صورتى معروف است كه با اصول زيرسازگارى داشته باشد:
1. هر يك از زن و مرد در تكوين نهاد خانواده و استوارى آن چونان دو انسان انديشمند و آزاد, عضو مؤثر, صاحب نقش, اراده و اختيار و استقلال باشد. راهكار قرآنى (تشاور) و رايزنى و همفكرى زن و مرد در كانون خانواده كه نمود آن در مسأله پرورش فرزند بيان شده در همين راستا قابل فهم است:
(فإن أرادا فصالاً عن تراض منهما و تشاور فلاجناح عليها)بقره/233
اگر پدر ومادر با رضايت و مشورت يكديگر خواستند فرزندشان را از شيرباز گيرند, گناهى را مرتكب نگشته اند.
(فإن أرضعن لكم فآتوهن أجورهنّ وأتمروا بينكم بمعروف و إن تعاسرتم فترضع له أخرى) طلاق/6
و اگر ـ همسرانتان ـ فرزندتان را شير مى دهند مزدشان را بپردازيد و با يكديگر به شايستگى رايزنى و همدلى كنيد و اگر به نتيجه نرسيديد از زن ديگر به او شير بدهيد!
طبرسى در مجمع البيان در تفسير آيه دوم مى نگارد:
(كار تربيت و تغذيه فرزند را با همكارى و تدبير و شايستگى ميان خود به انجام رسانيد و رعايت حال مادر را بنماييد تا فرزند از عواطف مادرى محروم نماند.)39
چنان كه آيه مباركه: (و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف) كليت اين موضوع را بازمى گويد كه زن و مرد در كانون خانواده شخصيت حقوقى مستقل و مؤثر دارد, بدان سان كه هرگاه مجموع حقوق و الزامات زن و شوهر را بسنجند متعادل و برابر خواهد بود. گرچه به ظاهر و در بررسى جداگانه هر يك از حقوق زن و مرد ميان آنها ناهمسانى به نظر آيد.
2. هر يك از مرد و زن به فراخور توان و استعدادهاى طبيعى و ساختارى مسؤوليت و كارى از نهاد خانواده را بر دوش بگيرد كه در فرجام و بر روى هم بتوانند نيازهاى ثبات بخش و برپادارنده كانون خانواده و نيز نيازهاى جسمانى, روحى, روانى, اخلاقى و عاطفى يكديگر را به گونه تام و كامل برآورده سازند. مفهوم آيه مباركه: (و للرجال عليهنّ درجة) (بقره/228) اگر از اين زاويه نگريسته شود اين گونه خواهد بود كه (چون فراورى و تحمل همه هزينه ها حتى هزينه زن بر عهده مرد است مسؤوليت اجرايى به عهده اوست). نه اينكه مرد بالاتر از اوست.40
3. اختيار و آزادى هر يك از زن و مرد به عنوان دو انسان صاحب اراده و انتخاب در پى ريزى و شيوه زندگى مشترك زناشويى از اصل همسر گزينى گرفته تا چگونگى خوراك و پوشاك, زيست, انتخاب شغل و… تا آنجا كه ناسازگار با سعادت كانون خانواده و استحكام و اهداف بنيادين آن همچون گسترش و سلامت نسل, احساس آرامش و امنيت زن و شوهر دركنار يكديگر و علاقه و دوستى عميق آن دو نسبت به هم و… نباشد.
راهبردهاى قرآنى حجاب و عفاف زن, چشم پوشيدن زن و مرد از صحنه هاى هيجان انگيز و آلوده, لزوم موافقت شوهر در مسافرت و خروج زن از منزل, و نيز لزوم پنهان نگاه داشتن زيورآلات و زيبايى هاى شهوت انگيز زن از نگاه نامحرمان, نهى شوهر از ترك انفاق, مسؤوليت حفظ اموال و آبروى شوهر بر زن و نيز الزام شوهر بر رعايت شأن, شخصيت, كرامت و منزلت همسر, جملگى در اين راستا قابل فهم مى نمايد و حسن و بايستگى عقلانى و عرفى خويش را باز مى يابد بى آن كه نياز افتد كه بايستگى اين گونه رفتار را از متن و درون دين بجوييم, بلكه مى توانيم از فطرت و عقل سليم انسانها در هرجا و در هر زمان از برهه تاريخ زندگى انسان سراغ بگيريم.
4. سنتها, آداب و رسومى كه در گذر زمان و بر اثر تغيير شرايط و مقتضيات زمان در جوامع انسانى پديد مى آيند و معروف مى شوند و بر شيوه زندگى و روابط زناشويى در نهاد خانواده اثر مى نهند, دراين تعريفِ حسن معاشرت جاى مى گيرند مگر آن دسته از سنتها و ارزشهايى كه بر اثر انحراف جوامع از مسير فطرت و عقل سليم انسانى رخ مى نمايد و يا سنتها و تغييرات روابط زناشويى كه با سعادت, اهداف و انگيزه هاى تشكيل نهاد خانواده برخورد كند.
گو اينكه از توجه مستقيم و اوليه خطاب حسن معاشرت به مردان (عاشروهنّ بالمعروف) و استفاده ضمنى تكليف زنان به حسن معاشرت مى توان به اين نكته ره يافت كه مردان در رعايت معاشرت به معروف سزاوارترند و بايسته آن است كه آنان در صفا, صميميت, دوستى و مقدم داشتن خواست, ذوق و دلخواه همسر خويش برخواسته خود پيشگام باشند. مفهوم متون روايى كه در نكوهش طلاق يا مدارا با زن رسيده نيز مى تواند اين برداشت را تأييد كند.41


پی نوشت‌ها:

1. ابن خلدون, عبدالرحمن, مقدمه ابن خلدون, ترجمه محمد پروين گنابادى, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, تهران, 1369, 2/860.
2. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسير القرآن, تصحيح و تعليق سيد هاشم رسولى محلاتى, مكتبة العلمية الاسلامية, تهران, 3/376.
3. طوسى, محمد بن حسن, التبيان فى تفسير القرآن, دار احياء التراث العربى, بيروت, 6/476.
4. طبرسى, مجمع البيان فى تفسير القرآن, 2/9.
5. راغب اصفهانى, حسين بن محمد, المفردات فى غريب القرآن, ماده سفه.
6. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسير القرآن, مؤسسه انتشاراتى اسماعيليان, قم, 1393, 18/50.
7. ابى السعود, ارشاد العقل السليم الى مزايا الكتاب الكريم (تفسير ابى السعود), تحقيق عبدالقادر محمد, دارالفكر, بيروت, 1402, 5/80.
8. ويل دورانت, تاريخ تمدن, ترجمه ابوطالب صارمى, ابوالقاسم پاينده و ابوالقاسم طاهرى, تهران, سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى, 1371, 4/204.
9 و 10, همان, 4/ 203ـ 202.
11. طباطبايى, محمدحسين, الميزان فى تفسير القرآن, 40/257.
12. ويل دورانت, لذات فلسفه, ترجمه عباس زرياب, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1373, هـ, 136.
13. جارالله زمخشرى,, محمودبن عمر, الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأؤيل (تفسير الكشاف), نشر أدب الحوزة, قم, 1363, 4/212.
14. طباطبايى, سيد محمدحسين, تفسير الميزان, 18/26.
15. محامى, محمد كامل حسن, العلاقات الانسانية فى القرآن الكريم, مراجعة شيخ حسن تميم, منشورات المكتب العلمى للطباعة و النشر, بيروت, 1992م,62.
16. ويل دورانت, لذات فلسفه, 122.
17. زحيلى, وهـبة, التفسير المنير فى العقيـدة و الشريعـة و المنهـج, دار الفكـر, دمشق, 1411, 4/303.
18. محمدرشيد رضا, تفسير القرآن الكريم (تفسير المنار), دارالمعرفة, بيروت, 4/456.
19. زحيلى, وهبة, الفقه الاسلامى و ادلّته, دار الفكر, بيروت, 3/327 و 347.
20. ابن كثير, تفسير القرآن العظيم, 1/466.
21. قرطبى, احمد بن محمد, الجامع لأحكام القرآن, 5/97
22. زمخشرى, محمودبن عمر, تفسير الكشاف, 1/49.
23. فخررازى, محمودبن عمر, التفسير الكبير ,10/12.
24. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسير القرآن, 2/24.
25. طوسى, محمد بن حسن, البيان فى تفسير القرآن, 3/150.
26. حر عاملى, محمد بن حسن, وسائل الشيعة, 14/121.
27. نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام, تصحيح و تحقيق محمود قوچانى, دار احياء التراث العربى, بيروت, 1981, 31/331.
28. جرجانى, سيد شريف, التعريفات, ذيل واژه معروف.
29. ابن منظور, لسان العرب, ماده معروف.
30.راغب اصفهانى, حسين بن محمد, المفردات فى ترغيب القرآن. ماده معروف.
31. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسير القرآن, 1/482.
32. محمد رشيد رضا, تفسير المنار, 4/406.
33. عبدالكريم زيدان, المفصل فى أحكام المرئة و البيت المسلم فى الشريعة الاسلامية, مؤسسه الرسالة, بيروت, 1417هـ.ق, 1997م, 7/226.
34. نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام, 31/330.
35. همان.
36. محمد رشيد رضا, تفسير المنار, 4/406.
37. الجامع الأحكام القرآن, 5/97; نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام, 31/338.
38. طباطبايى, محمدحسين, تفسير الميزان, 4/255.
39. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان فى تفسير القرآن, 1/482.
40. جوادى آملى, عبدالله, زن در كلام امام, مجله ندا, سال اول, بهار 1369,60 و66.
41. حر عاملى, محمد بن حسن, وسائل الشيعه, 14/120ـ122 و 15/250.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآني

فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآني

سيد موسي صدر

گفتمان قرآن, چنان كه ديده مى شود گفتمان مردانه است به اين معنى كه هم موضوع سخن و هم روى سخن با مردان است. البته اين بدان معنى نيست كه خداوند هرگز از زنان يا با زنان سخن نگفته است, چرا كه در موارد ديگرى هم از زنان سخن گفته (از جمله مريم, مادر موسى, همسر نوح, همسر لوط, همسر فرعون) و هم با زنان (مانند آيات 30 تا 34 سوره احزاب كه خداوند به طور مستقيم همسران پيامبر اكرم(ص) را مورد خطاب و طرف سخن قرار مى دهد) بلكه مقصود اين است كه معمول در وحى الهى, توجه به مردان و مسائل مربوط به آنان است, گرچه درمواردى استثنا وجود دارد. چنان كه قاعده اين است كه سخن درباره مردان بالغ و عاقل است, اما گاه درباره كودكان و يتيمان نيز سخن مى گويد.
در تأييد ادعاى يادشده مى توان از سوره نور ياد كرد كه به جز آيه 30 ـ 31 در تمام آيات روى سخن با مردان مؤمن است, چنان كه نشانه هاى كلامى قبل و بعد هر آيه نشان مى دهد, اما همين كه مى خواهد حكم ويژه زنان را بيان كند ناگهان لحن خطاب تبديل به غيبت مى شود:
(و القواعد من النساء اللاتى لايرجون نكاحاً فليس عليهنّ جناح أن يضعن ثيابهنّ غير متبرّجات بزينة و أن يستعففن خير لهنّ و الله سميع عليم) نور/60
اين نشان مى دهد كه زنان در حال سخن گفتن از رويارويى و خطاب مستقيم كنار گذاشته شده اند و روى سخن با مردان است. در حالى كه در هيچ جاى قرآن ديده نمى شود كه خطاب به زن حكمى را بيان كند و بعد راجع به مردان, خطاب تبديل به غيبت شود.
همين گونه در زمينه خواسته ها و اميال, وقتى به پاداشهاى اخروى نگاه مى كنيم آنجا كه قرآن از نعمتهاى بهشت به تفصيل سخن مى گويد, تقريباً در تمام موارد از چيزهايى نام مى برد كه مطابق با خواسته ها و تمايلات مردان است و تنها براى آنان جاذبه دارد:
(فيهنّ قاصرات الطرف لم يطمثهنّ إنس قبلهم و لاجانّ… كأنّهن الياقوت و المرجان) رحمن/56 ـ 58
در آن [باغها دلبرانى] فروهشته نگاه هستند كه دست هيچ انس و جنى پيش از ايشان به آنها نرسيده است… گويى كه آنها ياقوت و مرجانند.
(فيهنّ خيرات حسان… حور مقصورات فى الخيام… لم يطمثهنّ إنس قبلهم و لا جانّ…) رحمن/70 ـ 74
در آنجا [زنانى] نيك خوى و نيكو رويند… حورانى پرده نشين در [دل خيمه ها]… دست هيچ انس و جنى پيش از ايشان به آنها نرسيده است.
(و فرش مرفوعة. إنّا أنشاناهنّ إنشاءً. فجعلناهنّ أبكاراً. عربا أتراباً) واقعه/34 ـ 37
و همخوابگانى بالابلند. ما آنان را پديد آورديم پديد آوردنى! و ايشان را دوشيزه گردانيده ايم; شوى دوست همسال.
(إنّ للمتقين مفازاً. حدائق و أعناباً. و كواعب أتراباً) نبأ/31 ـ 33
مسلماً پرهيزگاران را رستگارى است: باغچه ها و تاكستانها و دخترانى همسال با سينه هاى برجسته.
اين تعبيرات نشانگر آن است كه در پاداشهاى اخروى نيز به خواسته ها و اميال مردان بيشتر توجه شده و زنان ناديده گرفته شده اند.

فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآنى

حال با توجه به اين واقعيت و همچنين اين حقيقت كه تبعيض از سوى خداوند روا نيست, يعنى معقول نيست كه زن و مرد از شرايط برابر برخوردار باشند, اما خداوند جانب مردان را گرفته باشد, اين پرسش قابل طرح است كه چرا گفتمان قرآن مردانه است؟ چرا قرآن همواره با مردان و درباره مردان سخن مى گويد; آيا زن شايسته سخن گفتن نيست يا مسائل و موضوعات مربوط به زن و همچنين خواسته ها و تمايلات او مهم نمى باشد كه قرآن هميشه از او روبر مى گرداند و همچون سوم شخص با او برخورد مى كند؟ يا زن شايسته است و خواسته هاى او اهميت دارد, اما علت ديگرى باعث مى شود كه با زن كمتر سخن گفته شود و به زن كمتر پرداخته شود؟ كه اگر چنين است آن علت يا عامل چيست؟
حقيقت اين است كه همان موارد اندكى كه خداوند با زنان سخن مى گويد, خود دليل بر اين است كه زن شايسته سخن گفتن خداوند و طرف خطاب قرار گرفتن او هست, چنان كه پرداختن به برخى زنان مثل مريم يا همسر فرعون يا ملكه سبا بويژه با نگاه تحسين و تكريم, شاهد اين مطلب است كه نگاه خداوند به زن نگاه منفى نيست; يعنى به او به عنوان موجود پست و حقير نمى نگرد, بلكه گاه حتى به عنوان الگو و سرمشق براى مردان معرفى مى شود:
(ضرب الله مثلاً للذين آمنوا امرأة فرعون إذ قالت ربّ ابن لى عندك بيتاً فى الجنّة و نجّنى من فرعون و عمله و نجّنى من القوم الظالمين. و مريم ابنة عمران التى أحصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدّقت بكلمات ربّها و كتبه و كانت من القانتين) تحريم/11ـ12
چنان كه آيات متعددى كه بر ارزش صالحان و عمل صالح و پاداش اخروى آنان به صورت كلى تأكيد دارد, مانند:
(فاستجاب لهم ربّهم أنّى لاأضيع عمل عامل منكم من ذكر أو أنثى)آل عمران/195
(و من يعمل من الصالحات من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فأولئك يدخلون الجنّة و لايظلمون نقيراً)نساء/124
نشان مى دهد كه خواسته ها و تمايلات زنان نيز همچون مردان مورد توجه و عنايت خداوند است.
پس اين احتمال كه زن شايستگى مرد را ندارد و خداوند از او رو برگردانده و به او توجه ندارد, سخنى بى ارزش است و نمى تواند فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآن باشد, ناگزير بايد علت و فلسفه ديگرى جست; علتى كه با همه آيات وحى سازگار باشد. در اين نوشتار مى كوشيم اين علت يا فلسفه را بيابيم و تبيين كنيم. پيش از آن كه به احتمالات يا نظريات مطرح شده در اين زمينه بپردازيم به چند نكته به عنوان مدخل بحث اشاره مى كنيم.
1. آنچه ما را وا مى دارد تا گفتمان قرآن را گفتمان مردانه قلمداد كنيم, مذكر آمدن كلمات و واژه هاست كه به طور عمده در چهار مقوله قرار دارد:
ييك. فعل ها (آمنوا, كفروا, قال, يعلمون و… )
دو. صفات (المتقين, الطائفين, القائمين, التائبون, الطيّبين و… )
سه. موصول ها (الذى, الذين… )
چهار. ضماير و اشارات (هو, هما, هم, انت, انتم… )
قاعده اوليه در اين كلمات اين است كه بيانگر جنس مذكر باشد و به گروه مردان يا به تعبير بهتر جنس نر اشاره كند, مگر آن كه نشانه قطعى بر فراگيرى نسبت به مذكر و مؤنث باشد.1 البته در كنار اينها, واژه هايى نيز هست كه به لحاظ مفهومى عموميت و شمول نسبت به جنس مذكر و مؤنث دارد و هر دو گروه را در بر مى گيرد; مانند برخى موصولات (من, ما) يا واژه هايى مثل: الناس, الانسان; كه دراين گونه واژه ها جنسيت نقشى در مفهوم ندارد.
2. از مجموعه تعبيرات و واژه هاى مذكر در قرآن, دو مورد را بايد از حوزه بحث اين نوشتار بيرون بدانيم; يكى آنجا كه آوردن تعبير مذكر, حكايت گر جنسيت نيست, بلكه تنها امرى قراردادى است; مانند واژه هايى كه درمورد خداوند يا فرشتگان به كار مى رود و يا اينكه جنبه لفظى كلمه مورد نظر است; مثل:
(و لقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه و نحن أقرب إليه من حبل الوريد)
ق/16
كه ضماير مذكر (نفسه) و (اليه) بخاطر مذكر بودن لفظ (انسان) آمده است. يا: (ذلك الكتاب لاريب فيه)(بقره/2) كه تذكير ضمير (فيه) نظر به رعايت جنبه لفظ (الكتاب) دارد و يا (و لقد كنتم تمنّون الموت من قبل أن تلقوه فقد رأيتموه و أنتم تنظرون)(آل عمران/143) كه ضماير مربوط به (الموت) براى رعايت لفظ, مذكر آمده است. و همين طور در مورد صفاتى كه به خاطر رعايت جنبه لفظى موصوف, مذكر مى آيد; مثل: (إنّكم لفى قول مختلف)(ذاريات/8) كه صفت (مختلف) به لحاظ مذكر لفظى بودن واژه (قول) مذكر آمده است.
دومين مورد كه بايد از حوزه بحث حاضر بيرون شمرده شود آنجا است كه شأن نزول يك آيه يا يك مجموعه از آيات, مرد يا مردان بوده است. در چنين موردى طبيعى است كه آيات نازل شده با خطاب و لحن مذكر سخن خواهد گفت و روش ديگرى جز اين, معقول نيست. اين مورد نيز مانند مورد پيشين ربطى به ادعاى اين نوشتار يعنى مردانه بودن گفتمان قرآن ندارد. زيرا مقصود از ادعاى يادشده مواردى است كه سخن گفتن با مردان يا درباره مردان يك پديده اختيارى بوده و مى توانسته با زنان يا درباره زنان باشد.
به دو مورد يادشده خطابات خداوند به پيامبر را نيز بايد بيفزاييم كه اين موقعيت نيز امر طبيعى و قهرى است و احتمال آن كه مذكر آمدن تعبيرات به منظور ارزش دهى باشد نمى رود.
3. بيشتر آيات قرآن همچون شيوه سخن گفتن انسانها, داراى يك جمله اصلى و چند جمله فرعى مى باشند كه از نظر معنى يا ارجاع ضماير و اشارات تابع جمله اصلى هستند, در چنين وضعيتى بين نهاد جمله اصلى و گزاره هاى جملات فرعى رابطه دوسويه توضيحى و تبيينى وجود دارد; ازيك سو ابهام گزاره ها از نظر ارجاع يا ارتباط, با نهاد جمله اصلى از بين مى رود, و از سوى ديگر ابهام در گستره مفهوم و مقصود از نهاد, با نوع گزاره ها زدوده مى شود. البته پايه و اساس دراين توضيح دوسويه, تناسب يا پيوند منطقى بين نهاد و ماهيت گزاره هاست. به عنوان مثال وقتى مى خوانيم: (يا ايها الذين آمنوا إذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و أيديكم الى المرافق و امسحوا برؤوسكم… و إن كنتم جنباً فاطّهّروا)(مائده/6) نمى دانيم كه مقصود از (الذين آمنوا) تنها مردان مؤمن است يا زنان را نيز در بر مى گيرد. اما وقتى كه جمله بعدى, يعنى (و إن كنتم مرضى أو على سفر أو جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتيمّموا) را مى بينيم, به لحاظ تركيب (لامستم النساء) مى فهميم كه نهاد گزاره اصلى از نظر مفهومى تنها مردان را شامل مى شود.
عين همين بيان را در موارد ديگر نيز با اندكى دقت مى توان داشت; وقتى حضرت شعيب خطاب به قومش مى فرمايد: (يا قوم اعبدوا الله ما لكم من إله غيره قد جائتكم بيّنة من ربّكم)(اعراف/85) نمى دانيم كه مخاطب حضرت شعيب مردان بوده اند يا مردان و زنان, اما وقتى جمله بعد را مى بينيم: (فأوفوا الكيل و الميزان و لاتبخسوا الناس أشياءهم و لاتفسدوا فى الأرض بعد إصلاحها) يا آيه بعد را مى بينيم: (و لاتقعدوا بكلّ صراط توعدون و تصدّون عن سبيل الله… ) با توجه به پيوستگى معنوى آيات, از يك سو مى فهميم كه نهاد همه گزاره هاى يادشده همان (قوم) در جمله اصلى است, پس تمـام گزاره ها به او بر مى گردد, و از سوى ديگر گزاره (إوفوا الكيل… )و (ولاتقعدوا بكلّ صراط) مى رساند كه مخاطبان مستقيم حضرت شعيب مردان قوم بوده اند, زيرا ايشان بودند كه خريد و فروش مى كردند ياعمليات ايذائى براى مؤمنـان ايجاد مى كردند.
اين توضيح و تبيين دوسويه بر پايه پيوند معنوى و تناسب منطقى و عرفى جملات و گزاره ها كه در زبان شناسى امروز به ابهام زدايى بر مبناى بافت زبانى يا هم بافت از آن ياد مى شود,2 مى تواند در سطح كلان و فراتر از يك واژه يعنى در سطح جريان شناسى نيز كاربرد داشته باشد; مثلاً اگر بخواهيم بدانيم بنى اسرائيل كه در قرآن از ايشان اين همه سخن رفته و گفتار و رفتارشان گزارش شده است مردان شان مقصودند يا زنان شان; بزرگان شان منظور هستند يا كودكان شان; مى توانيم با تحليل گفتار و رفتارهاى آنان تعيين كنيم كه كدام يك مورد نظر هستند, و همين طور در مورد مشركان عصر پيامبراكرم و يا منافقان و …. كه دراين زمينه به گونه تطبيقى سخن خواهيم گفت.
4. بحث حاضر يك بحث تنها زبانى است كه به چگونگى سخن گفتن خداوند با انسان نظر دارد, و نه بحث كلامى يا اخلاقى بر پايه اينكه آيا ارزشها و كمالات, ويژه مردان است يا فراتر از زنان و مردان. شكى نيست كه محتواى آيات; چه در زمينه باورها و چه در زمينه ارزشها ,چنان كه بعضى ها فرموده اند3, اختصاص به مردان ندارد, اما سخن در اين است كه چرا اين معارف و ارزشهاى همگانى در خطاب به مردان القا شده است و در مواردى جانب مردان مورد توجه قرار گرفته است؟

نظريات و ديدگاه ها

در پاسخ به اين پرسش كه چرا گفتمان قرآن مردانه است, ديدگاه هاى چندى وجود دارد يا مى تواند داشته باشد كه برخى از آنها جنبه زبان شناختى دارد و برخى ديگر جنبه انسان شناختى يا جامعه شناختى.

ديدگاه نخست

ييك احتمال اين است كه گفته شود واژه ها و كلمات مذكر در آيات, از نظر مفهوم, فراگيرتر از مذكر و مؤنث هستند و مصداق هاى هر دو گروه را در بر مى گيرند. به تعبير ديگر مذكر و مؤنث بودن مصاديق, نقش تعيين كننده و نهايى در شكل واژه ها ندارد; واژه مذكر, شامل مؤنث مى شود و بر عكس, مانند برخى موصولات (من, ما) و برخى صيغه هاى جمع مكسّر كه جنسيت در اصل مفهوم شان جنسيت نهفته نيست.
نادرستى اين احتمال آشكار است; زيرا اولاً لغوبودن نشانه هاى مذكر و مؤنث در زبان عربى را در پى دارد و باعث مى شود كه وضع اين نشانه ها امرى بيهوده باشد, حال آن كه چنين نيست. و ثانياً اگر چنين احتمالى درست باشد بايد واژه هاى مؤنث نيز به جاى مذكر به كار روند, در حالى كه چنين كاربردى نه درباره مذكر تنها و نه مذكر و مؤنث با هم, در زبان عربى معمول نيست.

ديدگاه دوم

نظريه ديگر دراين زمينه كه نظريه اى معروف و مطرح است, اين است كه واژه ها چه مذكر و چه مؤنث, هر يك مفهوم خاص خود را دارد, مذكر حكايت از جنس نرينه مى كند و مؤنث حكايت از جنس مادينه, اما درمقام كاربرد, آن گاه كه از جمع مختلط از زن و مرد حكايت يا خطاب مى شود, جانب مردان تغليب و ترجيح داده شده و واژه مذكر به كار مى رود.
(برخى از آيات ظاهراً فقط مردان را مورد خطاب قرار مى دهد, اين امر از باب تغليب; يعنى غلبه در بيان و سخن است, مانند آيات اول سوره مؤمنون كه صفات افراد مؤمن را بدين گونه بيان مى كند: (قد أفلح المؤمنون… ) گرچه اين جملات تماماً مذكر هستند, ولى بين مذكر و مؤنث مشترك مى باشند.)4
اين نظريه چند ويژگى دارد; يكى اينكه بر اساس اين نظريه مفهوم واژه تغيير نمى كند, بلكه در مقصود و منظور آن تعميم داده مى شود. ديگر اينكه اين نظريه تنها كاربرد واژه هاى مذكر را در جمع مختلط يا اجتماع زن و مرد توجيه مى كند. سوم اينكه بر مبناى اين نظريه كاربرد واژه هاى مذكر براى مؤنث, مجاز است و نه حقيقت; زيرا تغليب نوعى مجاز شمرده مى شود; چنان كه زركشى در البرهان مى نويسد:
(جميع باب التغليب من المجاز, لانّ اللفظ لم يستعمل فيما وضع له, ألاترى أنّ القانتين موضوع للذكور الموصوفين بهذا الوصف, فاطلاقه على الذكور و الاناث على غير ما وضع له, و قس على هذا جميع الأمثلة السابقة.)5
راجع به اينكه فلسفه تغليب چيست دو برداشت وجود دارد:
بعضى گفته اند كه طبيعت زبان عربى مرد محور است. پس تغليب مذكر بر مؤنث, در حقيقت ويژگى و مقتضاى ذاتى زبان عربى است.6
برخى ديگر بر اين باورند كه تغليب در گفتار, پديده مربوط به محاوره است, يعنى هرگاه زبان, زبان محاوره بود تغليب در آن صورت مى گيرد, نه آن كه طبيعت زبان اقتضاى چنين چيزى را داشته باشد. و چون قرآن زبانش, زبان محاوره است, به طور طبيعى در زبان قرآن نيز تغليب وجود دارد.
(اگر تعبيرات قرآنى به صورت مذكر آمده است, بر اساس فرهنگ محاوره مى باشد, نه بر اساس ادبيات كتابى.)7
اين نظريه به رغم آن كه نظريه شناخته شده و نسبتاً پذيرفته شده اى در حوزه زبان قرآن است, اما با سه مشكل اساسى روياروست.
ييكى اينكه اين نظريه به پرسش (چرا گفتمان قرآن مردانه است؟) دقيقاً پاسخ نمى گويد, بلكه پرسش را يك گام عقب تر مى برد و اين سؤال را مطرح مى كند كه چرا طبيعت زبان عربى مرد محور شده است؟ يا چرا در زبان محاوره جانب مرد بر زن غلبه داده مى شود؟ بديهى است كه تغليب در زبان عربى يا در محاوره پديده اى بدون علت نيست. پاسخ به پرسش فوق در گرو كشف اين علت خواهد بود.
ديگر اينكه اين نظريه بر فرض آن كه درست باشد تنها بخشى از مشكل را حل مى كند كه عبارت است از سخن گفتن با مردان; اما محورهاى ديگر مانند سخن گفتن درباره مردان كه در گزارشهاى تاريخى قرآن مطرح است يا توجه به خواسته ها و اميال مردان در پاداشهاى اخروى با اين نظريه قابل توجيه نيست; زيرا در اين موارد روى سخن با مردان نيست تا فرضيه تغليب مطرح گردد.
بعضى, از ايراد اخير اين گونه پاسخ داده اند كه در پاداشهاى اخروى قرآن از تعبير (ازواج) يا (حورالعين) استفاده كرده است و اين تعبير هم براى مردان كاربرد دارد و هم براى زنان, پس هم مردان بهشتى داراى همسرند و هم زنان بهشتى داراى شوهر: (همان گونه كه مرد, زوج زن است, زن نيز زوج مرد است.)8
ييكى از قرآن پژوهان نوانديش مى نويسد:
(همه اهل بهشت, از زن و مرد, همسرانى از حور عين دارند; يعنى حور عين نيز مذكر و مؤنث هستند. پس مردان, حور عين مؤنث و زنان, حور عين مذكر دارند و اين آيه كه (وارد بهشت مى شوند) براى زن و مرد است و (همسران تان) نيز خطاب به هر دو; پس زن وضعيتى همانند مرد دارد, و هرگاه سخن از بهشت است واژه همسران به كار مى رود, نه زنان يا زن, يا مرد يا مردان.)9
اما با اين همه پاسخ يادشده ره به جايى نمى برد; زيرا گرچه كلماتى چون (ازواج) يا (حورالعين) از نظر مفهوم شامل مرد و زن مى شود, اما در آيات قبل و بعد ازاين واژه ها نشانه ها و شواهدى وجود دارد كه نشان مى دهد مقصود زنان هستند و نه مردان, مثلاً در سوره رحمن آمده است:
(حور مقصورات فى الخيام. فبأى آلاء ربّكما تكذبّان. لم يطمثهنّ إنس قبلهم و لاجانّ…)الرحمن/72 ـ 74
تعبير (لم يطمثهن) كه كنايه از دوشيزگى است دليل بر اين است كه مقصود از (حور) زنان است و نه مردان, و همين طور در سوره واقعه آمده است:
(و حور عين. كأمثال اللؤلؤ المكنون)واقعه/22 ـ 23
گذشته از آن كه توصيف به (مرواريد درون صدف) با زنان تناسب دارد تا مردان, از آنجا كه اين نعمت براى دسته (سابقون) بيان شده, و در مقابل براى (اصحاب اليمين) مى گويد:
(و فرش مرفوعة. إنّا أنشأناهنّ إنشاءً. فجعلناهنّ أبكاراً. عرباً أتراباً)واقعة/34 ـ 37
و اين تعبير صريح در مادينه بودن است, از قرينه مقابله مى فهميم كه منظور از (حورعين) در دسته نخست نيز زنان هستند و نه مردان.
و همچنين در مورد واژه (ازواج) در سوره آل عمران آمده است:
(قل أؤنبئكم بخير من ذلكم للذين اتقوا عند ربّهم جنّات تجرى من تحتها الأنهار خالدين فيها و أزواج مطهّرة و رضوان من الله… ) آل عمران/15
تعبير (بخير من ذلكم) نشان مى دهد كه نعمتهاى مطرح شده در آيه, با چيزهاى ديگرى مقايسه شده اند. وقتى به آيه پيش از آن نگاه مى كنيم مى خوانيم:
(زين للناس حبّ الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة و الخيل المسوّمة و الأنعام و الحرث ذلك متاع الحيوة الدنيا…) آل عمران/14
از تعبير (من النساء) فهميده مى شود كه اولاً مراد از (الناس) مردان بوده اند, و ثانياً مقصود از (ازواج) در آيه بعد كه در برابر (نساء) دراين آيه قرار گرفته, زنان هستند و نه مردان.
پس پاسخ يادشده درست نيست, گرچه البته اين بدان معنى نيست كه در بهشت براى زنان خواسته ها شان ميسر نيست, چه اينكه آياتى وجود دارد كه به صورت كلى از فراهم بودن خواسته هاى بهشتيان سخن گفته است, بلكه هدف اثبات اين نكته بود كه مقصود از (ازواج) يا (حور عين) مردان نيستند, بلكه تنها زنان اند.
مشكل سومى كه اين نظريه با آن روبرو است اين است كه تغليب معمولاً نشانه شرافت جانب غالب بر جانب مغلوب است; مثل تغليب متكلم بر مخاطب, يا مخاطب بر غائب, يا عاقل بر غيرعاقل, يا اكثر بر اقل. زركشى مى گويد:
(الغالب من التغليب ان يراعى الأشرف, كما سبق, و لذا قالوا فى تثنية الاب و الام: ابوان, و فى تثنية المشرق و المغرب: المشرقين, لأن الشرق دالّ على الوجود, و الغرب دالّ على العدم, و الوجود لامحالة أشرف…)10
پس آنها كه ديدگاه تغليب را در قرآن پذيرفته اند ناگزيرند اين نكته را نيز بپذيرند كه خداوند به طور ضمنى شرافت مرد بر زن را تأييد كرده است و به هر دو جنس يكسان نمى نگرد. و اين چيزى است كه گمان نمى رود كسى بپذيرد, چنان كه با آيات نيز سازگار نيست.
علاوه بر اشكالات يادشده ايرادهاى ديگرى نيز بر اين نظريه وارد مى شود كه در اينجا جهت اختصار تنها به دو مورد اشاره مى كنيم; يكى اينكه لازمه اين نظريه اين است كه بيشتر تعبيرات قرآن مجاز باشد; زيرا بيشتر كلمات و تعبيرات مذكر است, و از سوى ديگر تغليب نيز نوعى مجاز شمرده مى شود.
ديگر اينكه اين نظريه نمى تواند به اين پرسش پاسخ دهد كه: اگر تغليب, ضرورى بوده است (يا از آن جهت كه خاصيت زبان عربى است يا از آن رو كه زبان قرآن, زبان محاوره است) پس چرا گاهى خداوند از تغليب بهره نمى گيرد و از زنان نيز به صورت تفصيلى و مبسوط نام مى برد, مانند:
(إن ّالمسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين والخاشعات و المتصدّقين و المتصدّقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم و الحافظات…) احزاب/35

ديدگاه سوم

نظريه تغليب به گونه ديگر نيز قابل تبيين است و آن اينكه زبان قرآن, زبان محاوره است و در محاوره جانب مردان بيشتر مورد توجه قرار مى گيرد تا زنان و به همين جهت روى سخن هم با مردان مى شود.
تفاوت اين تبيين با تبيين پيشين اين است كه در آن برداشت, تغليب در حوزه تعبير و لفظ مطرح مى شد, اما دراين برداشت, تغليب در ذهن و عنايت ذهنى فرض مى شود; يعنى محور توجه و سپس سخن, مردان قرار مى گيرند و نه زنان.
اين برداشت و تبيين نيز با همان چالشهاى تبيين پيشين روبرو است; زيرا از يك سو پرسش را يك گام عقب تر مى برد; يعنى مى توان پرسيد كه چرا مردم در محاوره به مردان بيشتر توجه نشان مى دهند تا زنان؟ و از سوى ديگر يك بخش از مشكل را حل مى كند و نه همه بخشها و ابعاد آن را.

ديدگاه چهارم

نظريه ديگرى كه درخور طرح است, اين است كه جامعه عرب در عصر نزول جامعه اى مرد سالار بوده است كه تنها به مردان وامور مربوط به آنها اهميت مى داد و براى زن جايگاهى قائل نبود و چون قرآن با چنين جامعه اى مواجه است; جامعه اى كه همه چيز از مرد و براى اوست, ناگزير گفتمان قرآن نيز مردانه و مردسالارانه شده است.
در اين نظريه دو نقطه درخور انتقاد ديده مى شود. نخست آن كه بر فرض آن كه جامعه عرب عصر نزول, جامعه اى مرد سالار بوده است و بر فرض آن كه سخن گفتن قرآن با چنين جامعه اى خطاب به مردان و حتى تخصيص پاداشهاى اخروى به آنان را در پى داشته باشد, اما اين باعث نمى شود كه وقتى قرآن از تاريخ سخن مى گويد و از امتها و جوامع غير عرب گزارش مى كند, بازهم مردان را مورد توجه قرار دهد, در حالى كه داستانهاى تاريخى قرآن بر اساس نوع رفتار و گفتارى كه براى شخصيتهاى آن نقل مى كند, بيشتر سخن از مردان است. مگر اينكه گفته شود كه جامعه هاى ديگر نيز مردسالار بوده اند, كه در اين صورت البته ايراد يادشده وارد نخواهد بود, اما با اشكال ديگرى روبرو هستيم كه به عنوان نقطه ضعف ديگر اين نظريه تلقى مى شود; و آن اينكه آنچه از وحى الهى توقع مى رود مبارزه عليه پديده مردسالارى و تخطئه اين سنت است نه تأييد و پيروى از آن, در حالى كه اگر گفتمان مردانه قرآن معلول پديده مردسالارى باشد, اين به معناى تأييد ضمنى و صحه گذاشتن بر آن است و گمان نمى رود بتوان به اين سخن پايبند شد.

ديدگاه پنجم

پنجمين نظريه اين است كه مردانه بودن گفتمان قرآن, معلول حضور فعال مردان در صحنه زندگى اجتماعى است, به اين معنى كه از آغاز تاريخ تا زمان نزول قرآن, حتى تاكنون, زندگى اجتماعى در ابعاد مختلف اقتصادى, نظامى, ادارى, فرهنگى, با تلاش و تكاپوى مردان شكل مى گرفته است. (كه البته اين خود معلول توانايى ها و استعدادهاى فيزيكى و روانى مردان است) و زنان در اين زمينه نقش برجسته و چشمگيرى نداشته اند. در چنين وضعيتى طبيعى است كه وقتى قرآن از صحنه هاى زندگى بشر در گذشته گزارش مى كند, محور سخن او جلوه هاى زندگى مردان باشد. يا وقتى به رويدادهاى زمان نزول مى پردازد, روى سخن با كسى باشد كه ميدان دار زندگى اجتماعى است.
اين نظريه درحقيقت دو ادعا را در درون خود دارد:
الف. بر خلاف نظريه تغليب كه روى سخن را با مردان و زنان مى دانست, اين نظريه مدعى است كه سخن خداوند در ابتدا متوجه مردان است, اگر چه مضامين آن اختصاص به مردان ندارد.
ب. علت و فلسفه اين توجه و رويكرد به مردان در سخن, غلبه وجودى مردان در صحنه اجتماعى و حضور فعال آنان در عرصه جامعه است.
راجع به مدعاى نخست مى توان به شواهد چندى استناد جست:
ييك. مذكر بودن كلمات و واژه ها طبق قاعده زبان عربى بيانگر و حكايتگر جنس نرينه است, مگر در موارد استثنايى كه پيش از اين اشاره شد. بنابراين فراگير بودن معنى و مقصود كلمات نياز به دليل دارد و نه اختصاص به جنس مذكر. از سوى ديگر آنچه به عنوان دليل تعميم بيان شده كه عبارت است از اشتراك تكاليف و ارزشها نيز نمى تواند فراگيرى را ثابت كند, چون اگر اين اشتراك مستند به خود اين آيات باشد مصادره به مطلوب است و اگر مستند به آيات عام باشد مثل: (أنّى لاأضيع عمل عامل منكم من ذكر أو أنثى) يا (من عمل صالحاً من ذكر أو أنثى و هو مؤمن…)
در اين صورت نياز به تعميم معنايى در واژه ها نيست, بلكه مى توان مخاطب و مقصود در سخن را مردان دانست, اما با توجه به همين آيات, تكاليف و ارزشها را شامل مردان و زنان تلقى كرد.
دو. مضامين آيات از نظر ساختارى بر اساس چهارمحور شكل گرفته است.
ـ يك سلسله حقايق راجع به خدا, انسان و جهان.
ـ يك سلسله تكاليف براى انسانها.
ـ گزارش واكنش انسانها در برابر حقايق و تكاليف ارائه شده از طريق وحى, چه به صورت مثبت; مانند ايمان به حقايق و پيروى از تكاليف, و چه به صورت منفى; مثل كفر و انكار حقايق و عصيان نسبت به بايدها و نبايدها.
ـ گزارش چگونگى برخورد خداوند با انسانهاى مؤمن و مطيع, يا كافر و عاصى, چه به صورت تهديد و چه به صورت تشويق.
دو محور اخير, بخش عمده آيات را به خود اختصاص داده است, چنان كه موضوع سخن در هر دو محور نيز يكى است; زيرا همان انسانى كه در برابر حقايق و تكاليف دين رفتار مثبت يا منفى از خود نشان مى دهد همان انسان مورد تشويق يا تهديد الهى قرار مى گيرد.
اگر به فهرست گفتار, رفتار, انديشه و عواطف كه خداوند از دو گروه مؤمنان و كافران نقل مى كند بنگريم مى بينيم عنصر اصلى در اين گفتارها و رفتارها مردان بوده اند و نه زنان, چنان كه تاريخ نيز همين واقعيت را تأييد مى كند; يعنى اين مردان بوده اند كه بعضى عليه پيامبران مى جنگيدند و بعض ديگر براى دفاع از آنان. عده اى براى تضعيف دين خدا اموال شان را هزينه مى كردند و عده ديگر براى تثبيت آن. برخى به خاطر خداپرستى آواره بيابانها و صحراها مى شدند (اصحاب كهف) يا زن و فرزندشان مورد شكنجه و آزار قرار مى گرفت (بنى اسرائيل در مصر) و برخى ديگر به خاطر پرسش بت از هيچ تلاشى دريغ نمى كردند. بعضى براى خدا همه روابط شان را با مشركان قطع مى كردند و بعضى ديگر براى حفظ دنيا شان ارتباط سرى با آنان برقرار مى ساختند, مانند منافقان مدينه وهمين طور ساير موارد.
سه. برخى آيات با توجه به نشانه هاى لفظى, سياقى يا معنوى اختصاص به مردان دارد; مثل آيات مربوط به جهاد يا آيات مربوط به زنان كه سفارشهايى است به مردان راجع به زنان:
(يسألونك عن المحيض قل هو أذى فاعتزلوا النساء فى المحيض)بقره/222
(الطلاق مرّتان فإمساك بمعروف أو تسريح بإحسان و لايحلّ لكم أن تأخذوا ممّا آتيتموهنّ شيئاً)بقره/229
(و إن أردتم أن تسترضعوا أولادكم… )بقره/233
(و لاجناح عليكم فيما عرّضتم به من خطبة النساء) بقره/235
و ده ها آيه ديگر كه همه با خطاب به مردان, احكامى را راجع به زنان تشريع مى كند. از سوى ديگر پيوند سياقى و بافت استوارى كه بين اين آيات و آيات تشريعى ديگر وجود دارد, اقتضا مى كند كه مخاطب را در همه آيات مردان بگيريم, و گرنه انسجام آيات بلكه جملات يك آيه از بين خواهد رفت; به عنوان نمونه در آيه 223 سوره بقره آمده است:
(نساؤكم حرث لكم فأتوا حرثكم أنّى شئتم…)
روشن است كه خطاب دراين آيه متوجه مردان است. و به دنبال آن در آيه بعد مى فرمايد:
(و لاتجعلوا الله عرضة لأيمانكم أن تبرّوا و تتّقوا و تصلحوا بين الناس)
گرچه حكم اين آيه شامل مردان و زنان است, اما واضح است كه به قرينه سياق و پيوستگى خطاب, سخن متوجه مردان مى باشد.
از همه واضح تر آيه 221 سوره بقره است كه مى فرمايد:
(و لاتنكحوا المشركات حتّى يؤمنّ و لأمة مؤمنة خير من مشركة و لوأعجبتكم و لاتنكحوا المشركين حتى يؤمنوا و لعبد مؤمن خير من مشرك و لوأعجبكم… )
در اين آيه خطاب نخست به قرينه (مشركات) ويژه مردان است, به خاطر پيوستگى جملات ناگزيريم خطاب دوم را نيز متوجه مردان بدانيم و گرنه پيوند دو جمله در يك آيه از بين مى رود.
اين واقعيت را مى توان حتى در مورد آياتى كه گمان مى شود خطاب عام است نيز جارى دانست; مثلاً آيات قصاص و آيات صوم كه با تعبير (يا ايها الذين آمنوا) شروع مى شود, در ميان مجموعه آياتى قرار گرفته است كه قبل و بعدشان مربوط به مردان است (بقره/177ـ187). اگر وحدت و انسجام گفتارى را بخواهيم حفظ كنيم چاره اى جز اين نيست كه اين آيات را خطاب به مردان بدانيم, اگر چه حكم آنها اختصاص به مردان ندارد.
اين نشانه ها و نشانه هاى ديگرى از اين دست بيانگر اين واقعيت است كه روى سخن و موضوع سخن چه در آيات مربوط به تاريخ و چه در آيات تشريع با مردان و مربوط به آنان است, اگر چه به لحاظ مدرك اختصاص به مردان ندارد و تمام انسانها را در بر مى گيرد.
و اما مدعاى دوم اين نظريه كه فلسفه محوريت مردان در گفتمان قرآن را حضور فعال و چشمگير آنان در صحنه هاى زندگى اجتماعى مى داند نيز نكاتى را درباره آن مى توان خاطرنشان ساخت.
1. پيش ازهر چيز, تاريخ خود بهترين گواه بر حضور و ظهور مردان درجامعه و زندگى اجتماعى است. اگر به تاريخ جوامع گوناگون, بويژه جامعه عرب عصر نزول قرآن مراجعه كنيم به وضوح مى بينيم كه سقف زندگى اجتماعى در تمام زواياى آن بر پايه فعاليتهاى مردان استوار بوده است. البته اين به معناى حذف و ناديده گرفتن زن در برخى زمانها يا زمينه ها نيست, بلكه توجه به اين واقعيت است كه نقش زن در عرصه هاى اجتماعى در گذشته تاريخ, درخور مقايسه با نقش و حضور فعالانه مردان نيست.
جنگ و دفاع, اقتصاد و تأمين معيشت, سياست و مديريت جامعه, فرهنگ و ادب و… زمينه هايى هستند كه تقريباً مردان به طور كامل ميدان دار آنها بوده اند و طبيعى است كه اين حضور در سخن و بيان تأثير بگذارد.
2. اگر بپذيريم كه گزارشهاى قرآن از رفتار و گفتار مؤمنان, كافران, منافقان اهل كتاب و… چه در گذشته هاى دور و چه در عصر نزول قرآن به لحاظ سنخ گفتارها و رفتارها مربوط به مردان است, مى توانيم از نوع و ماهيت آن كارها اين واقعيت را به دست آوريم كه مردان بيش از زنان در برخورد با دين خدا و پيامبران چه به صورت مثبت و چه به صورت منفى خود را نشان داده اند, و در دفاع يا جنگ در برابر پيامبران سهم چشمگيرتر و فعال ترى داشته اند. به تعبير ديگر نوع كارها نشانه حضور و فعال بودن مردان در صحنه هاى اجتماعى است و قرآن در حقيقت, همين حضور و از سويى برخورد خداوند با آن را گزارش مى كند.
3. نكته سوم در تأييد اين نظريه, نوع توصيه ها و سفارشهايى است كه قرآن كريم و سنت پيامبراكرم(ص) به مردان راجع به زنان كرده است. از مجموع مطالب استفاده مى شود كه مرد يك عنصر اجرايى و كارپرداز نسبت به زنان است. و نقش او درجامعه, نقش عامل و مجرى برنامه هاست; امرى كه نشانه حضور و فعاليت درصحنه زندگى اجتماعى است. به عنوان نمونه به آيات آغازين سوره نساء بنگريد; از آيه دوم تا آيه ششم كه مسائل اجرايى را مطرح كرده است خطاب به مردان است:
(و آتوا اليتامى أموالهم و لاتتبدّلوا الخبيث بالطيّب و لاتأكلوا أموالهم إلى أموالكم… و إن خفتم ألاّتقسطوا فى اليتامى فانكحوا ماطاب لكم من النساء… و آتوا النساء صدقاتهن نحلة… و لاتؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياماً و ارزقوهم فيها و اكسوهم… و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا اليهم أموالهم و لاتأكلوها إسرافاً و بداراً… )
اما وقتى در آيه هفتم بحث حقوقى مى شود لحن سخن تغيير مى كند و ديگر خطاب به مردان نيست:
(للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون و للنساء نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون مما قلّ منه أو كثر نصيباً مفروضاً) نساء/7
سپس در آيات بعدى چون دوباره بحث اجرايى مى شود روى سخن به سوى مردان باز مى گردد:
(و إذا حضر القسمة اولوا القربى و اليتامى و المساكين فارزقوهم منه… )
اين روش كه در همه آيات مربوط به زنان اعمال شده است (مگر موارد بسيار اندك) نشان دهنده اين واقعيت است كه مرد به لحاظ ويژگيهاى جسمى و روانى اش حضور بيشترى در عرصه هاى اجرايى و عملى زندگى دارد تا زنان, يا دست كم تا زمان نزول قرآن چنين بوده است. بنابراين خطاب قرآن به مردان گرچه وظايفى را بر دوش آنان قرار مى دهد, اما از نوع اين وظايف مى توان فهميد كه پايه و اساس اين مسؤوليت بخشى يك واقعيت تاريخى و طبيعى است كه عبارت است از فعال بودن در عرصه زندگى اجتماعى.
4. نكته آخر اينكه شايد خالى از لطف نباشد كه در داستان آدم(ع) وقتى خداوند آدم را از شيطان برحذر مى دارد مى فرمايد:
(فقلنا يا آدم إنّ هذا عدوّ لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنّة فتشقى)(طه/117) يعنى در آغاز ,خروج از بهشت را به آدم و همسرش نسبت مى دهد (لايخرجنّكما), اما نتيجه خروج را كه مشقت و به سختى افتادن است تنها به آدم نسبت مى دهد(فتشقى). اين مى تواند نشان دهنده اين واقعيت باشد كه مسؤول و عهده دار اصلى چرخه زندگى مادى در زمين كه حضور و ظهور درصحنه را در پى دارد, مردان هستند. بگذريم از اينكه تعليم اسماء كه كنايه از تسلط علمى بر جهان و در نتيجه سلطه عملى بيشتر بر آن است, تنها به آدم نسبت داده شده و نه آدم و همسرش.
اينها و امور ديگرى ازاين دست مى تواند بيانگر و تأييد كننده اين نظريه باشد كه مردان بيش از زنان در عرصه اجتماعى حضور داشته وفعال بوده اند (دست كم تا زمان نزول قرآن) و همين موجب آن شده كه گفتمان قرآن مردانه شود; يعنى موضوع و محور و مخاطب سخنش چه در گذشته و چه در زمان نزول مردان باشند و ربطى به شايستگى ذاتى مرد و ناشايستگى زن ندارد.
البته در اينجا يك پرسش باقى مى ماند كه گرچه در گذشته به اجمال پاسخ داده شد, اما در اينجا نياز به توضيح بيشتر دارد و آن اينكه آنچه تاكنون بيان شد تنها دو محور از محورهاى گفتمان مردانه قرآن را توجيه مى كند كه عبارت است از سخن گفتن درباره مردان و سخن گفتن با مردان, يعنى از بحث گذشته به اين نتيجه رسيديم كه حضور مردان در صحنه اجتماعى در گذشته و زمان نزول آيات, باعث محور قرار گرفتن مرد در گزارشها و مخاطب قرار گرفتن او در خطابها گرديده است; اما چه ضرورتى داشته است كه در پاداشها نيز خواسته هاى مردان مدّنظر قرار گيرد و نعمتهاى بهشت همه براى مردان باشد؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه پاداش اخروى چه به لحاظ نوع و چه به لحاظ عامل بهره مند, تابع و نتيجه عملكرد دنيوى است; يعنى هر كس هر چه كرده است پاداش مى گيرد. بنابراين اگر بپذيريم كه مردان در دنيا حضور بيشتر و چشمگيرترى در صحنه عمل و زندگى داشته و بازيگر نقش اول در اين زمينه بوده اند, طبيعى است كه وقتى از پاداش عمل سخن به ميان مى آيد توجه به مردان بيشتر صورت بگيرد تا زنان. اينكه گفتيم بيشتر, براى اينكه پاداشهاى اخروى به صورت كلى و اجمالى براى زنان نيز بيان گرديده است مانند:
(أنّى لااضيع عمل عامل منكم من ذكر أو أنثى بعضكم من بعض) آل عمران/195
آنچه گفته شد تنها درباره نعمتهايى است كه به صورت عينى و جزئى براى مردان مطرح شده است.
شاهد بر مطلب يادشده اين است كه نه تنها پاداشهاى اخروى بلكه كيفرهاى اخروى نيز براى مردان مطرح گرديده و آياتى كه از عذابها و شكنجه هاى جهنم سخن مى گويد همه خطاب به مردان است, اين نشان مى دهد كه توجه به مردان در بيان پاداشها نه به خاطر جانبدارى يا ارزش دهى به مردان, بلكه بر اساس عينيت و واقعيت فعال بودن آنان در عرصه هاى زندگى ـ چه به صورت مثبت چه به صورت منفى ـ بوده است. اين واقعيت را مى توان به تعبير ديگرى نيز بيان كرد و آن اينكه طبق بيان قرآن, انسانها در قبال وحى به سه گروه مؤمن, كافر و منافق تقسيم مى شوند. از سوى ديگر كافران و منافقان به لحاظ نوع كارها و سخنانى كه از آنان گزارش شده مردان بوده اند , از اين رو كيفرهاى اخروى كه مطرح مى شود خطاب به آنان است. از سوى ديگر, از مؤمنان نيز نيمه مذكر مورد توجه قرار مى گيرد و نعمتهايى كه مطلوب آنان است بيان مى شود تا نتيجه عمل را به رخ گروه مقابل يعنى كافران و منافقان بكشد.
براى تأييد اين واقعيت كه شيوه قرآن در تبيين رفتار انسانها بر پايه مقايسه و رويارو قراردادن گروه ها و به تصوير كشيدن رفتارهاى متفاوت آنان و پيامدها دنيوى و اخروى آن رفتار, استوار مى باشد, نياز به جست وجوى زياد نيست, كافى است كه به آيات تاريخى و آيات پاداشها و كيفرها مراجعه كنيم, خواهيم ديد كه تقريباً در تمام موارد, رويارويى گروه هاى گوناگون انسانها درنظر گرفته شده است; به عنوان نمونه مراجعه كنيد به آيات: 2 ـ 20 سوره بقره, 11 ـ 28 سوره طور, 6 ـ 12 سوره ملك, 19 ـ 37 سوره حاقه, 41 ـ 50 سوره مرسلات, 22 ـ 36 سوره نبأ, 37 ـ 41 سوره نازعات, 7 ـ 31 سوره مطففين, 7 ـ 13 سوره انشقاق, 2 ـ 16 سوره غاشيه.

سخن آخر

در پايان سه نكته را مى توان يادآورشد:
1. حضور طبيعى مردان در صحنه هاى زندگى اجتماعى كه نظريه اخير بر آن تأكيد دارد, با پديده مردسالارى تفاوت دارد; زيرا در پديده مردسالارى حاكميت و سلطه مرد بر زن و مظلوميت و محروميت زن در برابر مرد مطرح است, حال آن كه در بحث حضور مرد در صحنه هاى زندگى, سخن در كليت كار و فعاليت مردان در جامعه و براى جامعه است, چه ارتباطى با زنان داشته باشد; مانند فراهم آوردن هزينه هاى خانواده, يا نداشته باشد; مانند جنگ و دفاع.
بنابراين توجه به حضور فعال مرد در گفتمان قرآنى نه تنها پديده منفى نيست, بلكه به معناى درك واقعيت و دخالت دادن آن در نظام گفت وگو يا تصميم است, چنان كه اين به معناى نفى شايستگى ذاتى زن در رويارويى گفتارى با خداوند نيز نيست, همان گونه كه گزارش حضور برخى زنان در صحنه هاى اجتماعى مثل ملكه سبا يا همسر فرعون يا زنان مصر در داستان يوسف, مؤيد اين واقعيت است.
2. از برخى آيات چنين استفاده مى شود كه زن ابزار و وسيله اى است براى آرامش و راحتى مرد:
(و من آياته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لتسكنوا اليها) روم/21
(و هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن إليها)اعراف/159
از آنجا كه قرآن راجع به مرد چنين سخن نگفته است, مطلب يادشده دستاويزى شده است براى نقد و منفى جلوه دادن ديدگاه قرآن نسبت به زن و اينكه زن شخصيتى برابر با مرد ندارد, بلكه ابزارى است براى آسايش او.
اگر نظريه اخير در باب گفتمان مردانه قرآن را بپذيريم ديگر مجالى براى چنين انتقادى باقى نخواهد ماند; زيرا بر اساس اين نظريه واقعيت حضور اقتضا كرده است كه سخن با مردان باشد, و طبيعى است كه در چنين وضعيتى وقتى سخن از نقش زن در خانواده به ميان آيد, بيش از هر چيز نقش زن براى مرد مخاطب مطرح مى شود كه طرف سخن است و اگر چنانچه وضعيت به عكس بود, يعنى زن طرف سخن مى بود و از نقش مرد در خانواده سخن به ميان مى آمد, لحن سخن نيز بر عكس مى شد; يعنى آن گاه خداوند مى فرمود كه از جنس گوهرشما زنان, مردان را آفريديم تا مايه آرامش شما باشند. بنابراين نه اين حالت, نشانه ابزار بودن مرد براى زن است و نه حالت پيشين نشانه ابزارى بودن زن براى مرد, بلكه مقتضاى حال خطاب را بايد در نظر گرفت.
3. از بخشهاى گذشته به اين نتيجه رسيديم كه از آغاز تاريخ (تا آنجا كه داستانهاى تاريخى قرآن نشان مى دهد) تا زمان نزول قرآن, مردان حضور برجسته در زندگى اجتماعى داشته اند و خيمه زندگى اجتماعى بر پايه فعاليت آنان استوار بوده است و از همين رو در حوزه هدايت و ضلالت نيز نقش اول را داشته اند, اكنون پرسش اين است كه آيا اين حضور انحصارى مرد يك واقعيت تاريخى است و مى تواند در آينده تغيير كند و بايد تغيير كند; يا اينكه استمرار تاريخى اين پديده را دليل بر طبيعى بودن و حق بودن آن بگيريم و اگر چنانچه آينده اين حضور را به نفع زن كم رنگ كند به عنوان انحراف تلقى كنيم و در برابر آن ايستادگى نماييم؟
قرآن در اين زمينه سخن صريحى ندارد يا نويسنده نتوانست بيابد, اما از برخى آيات به تلويح استفاده مى شود كه در آينده زندگى اجتماعى بشر, زنان در برخى زمينه ها مثل زمينه انديشه و سخن حضور برابر با مردان خواهند داشت:
(و المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله إنّ الله عزيز حكيم) توبه/71


پی نوشت‌ها:

1. سيوطى, الاتقان فى علوم القرآن, 3ـ4/58.
2. جورج بول, نگاهى به زبان (يك بررسى زبان شناختى), ترجمه نسرين حيدرى,146.
3. جوادى آملى, عبدالله, زن در آينه جلال و جمال,تهران, مركز نشر فرهنگى رجاء, 69.
4. وكيلى, الهه, نگرش تطبيقى زن در آينه قرآن, زردشت, يهود و مسيحيت, تهران, سازمان تبليغات اسلامى, 81.
5. زركشى, البرهان فى علوم القرآن, بيروت, دار المعرفه, 3/379.
6. ابوزيد, نصرحامد, دوائر الخوف قرائة فى خطاب المرأة, بيروت, المركز الثقافى العربى, 30ـ31.
7. جوادى آملى, عبد الله, زن در آينه جلال و جمال,80.
8. همان,99.
9. شحرور, محمد, الكتاب و القرآن قرائة معاصرة, بيروت, شركة المطبوعات للتوزيع و النشر, 232.
10. زركشى, البرهان فى علوم القرآن, بيروت, دار المعرفه, 3/379.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقدى بر (فلسفه مردانه بودنِ گفتمانِ قرآنى)

نقدى بر (فلسفه مردانه بودنِ گفتمانِ قرآنى)

منصوره وطنى

در پى انتشار شماره 26ـ25 فصلنامه كه بخش موضوعى آن به موضوع (زن در قرآن) اختصاص داشت, نامه اى از سوى يكى از خوانندگان گرامى به دست ما رسيد كه در آن يكى از مقالات درج شده مورد نقد و اشكال قرار گرفته بود. اينك با سپاس از اين خواننده گرامى و با اظهار آمادگى نسبت به انعكاس ديدگاه هاى گوناگون مخاطبان گرامى مجلّه, اين نامه را بدون ويرايش درج مى كنيم. پژوهشهاى قرآنى
در مقاله فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآنى شماره 26 ـ 25 فصلنامه پژوهشهاى قرآنى, نويسنده مقصود خطابات مذكر در وحى الهى را توجه به مردان و مسائل مربوط به آنان عنوان نموده و آياتى را از جمله آيه 60 سوره مباركه نور كه مى فرمايد: (و القواعد من النساء اللاتى لايرجون نكاحاً فليس عليهنّ جناح أن يضعن ثيابهنّ…) و آيات 30 و 31 كه حكم ويژه زنان را بيان مى كند, شاهد مثال آورده كه در تمام آيات روى سخن با مردان مؤمن است و لحن خطاب غيبت مى باشد!1 نويسنده با مسلّم و قطعى دانستن اين امر در تحليل اين مطلب مى افزايد:
(اين نشان مى دهد كه زنان در حال سخن گفتن از رويارويى و خطاب مستقيم كنار گذاشته شده اند و روى سخن با مردان است…)2
در حالى كه خداوند حكيم و عليم, حتى مخلوقات ريز خود همچون مورچه و كرم خاكى و… را از نظر دور نداشته و همواره فيض وجود حق بر تمام موجودات هستى سارى و جارى است, اين گونه سخن گفتن از مكتب وحى, ظلمى بزرگ بر ذات بارى تعالى و اسلام و قرآن است. چگونه مى توان پذيرفت, خداوند بارى تعالى مخلوق خود را كه خلقت آن را احسن الخالقين ناميده و اكمل موجودات هستى قرار داده, هنگام سخن گفتن وى را كنار نهد. اين طرز فكر تنها در ديد محدود و قاصر ما مى گنجد, و ساحت مقدس احديت از اين اهانت ها مبرّا است. اگر خداوند به پيامبر مى فرمايد: (قل لعبادى) خطاب بر تمام بندگان خداست نه مردان, كه اين گونه قضاوت در گفتمان قرآن, قضاوتى ظالمانه با شناختى اندك از خالق حكيم است.
نويسنده چنان ره به افراط برده كه حتى عذابها و پاداشهاى اخروى را نيز ويژه مردان تلقى نموده و مى افزايد:
(همين گونه در زمينه خواسته ها و اميال, وقتى به پاداشهاى اخروى نگاه مى كنيم, آنجا كه قرآن از نعمتهاى بهشت به تفصيل سخن مى گويد, تقريباً در تمام موارد از چيزهايى نام مى برد, كه مطابق با خواسته ها و تمايلات مردان است, و تنها براى آنان جاذبه دارد.)
سپس آيه 58 ـ 56 سوره الرحمن را شاهد مثال آورده كه مى فرمايد:
(فيهنّ قاصرات الطرف لم يطمثهنّ إنس قبلهم و لا جانّ…)3
اگر در ادب قرآن و عترت پيامبر و ائمه عليهم السلام تأمل نماييم, راز خطابهاى مذكر را در اين گونه موارد و موارد ديگر در قرآن درخواهيم يافت, و آن اينكه خداوند حكيم امور جنسى مربوط به زن را در پرده عفاف و ادب زائدالوصفى قرارداده است. چنان كه در آيه 14 سوره آل عمران خواسته هاى زن در پرده عفاف پوشيده نگاه داشته شده كه مى فرمايد:
(زيّن للنّاس حبّ الشهوات من النساء و البنين…)
(حبّ الشهوات) به مردان اختصاص داده شده است, در حالى كه هر دو جنس را شامل مى شود.
نويسنده با استناد به اين آيه, مراد از (الناس) در آيه را مردان دانسته و اين را از تعبير (من النساء) استنباط نموده اند.4
همچنين در آيه 187 سوره بقره و آياتى ديگر از اين قبيل, به همين علت, زن را به طور مستقيم مورد خطاب واقع نشده است, در حالى كه لزوماً شامل حال زن مى شود و كليت دستور و عموميت آن براى زن و مرد روشن است. چنانچه در آيه مذكور مى فرمايد:
(أحلّ لكم لية الصيام الرّفث إلى نسائكم)
براى شما مردان نزديكى با زنان در شب ماه رمضان حلال شد.
همچنين در همين آيه مى فرمايد:
(ولاتباشروهنّ و أنتم عاكفون فى المساجد).
وقتى در مساجد معتكف هستيد با زنان مباشرت نكنيد.
كلمات (الرّفث) و (لاتباشروهنّ) اشاره اى غيرمستقيم است.
نيز در آيه 43 سوره نساء خطاب به مردان مى فرمايد:
(يا ايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلوة و أنتم سكاري… و إن كنتم مرضى أو على سفر أو جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتيمّموا صعيداً طيّباً).
دستور آياتى ازاين قبيل شامل زن مى شود, اما خداوند حكيم با رعايت حجب و حياى ذاتى زنان, اخلاق و لفافه عفت و ادب را با ايجاز سخن درآميخته است تا مسلمانان نيز به اين ادب تمسك جويند.
حتى در بيان پاداشهاى بهشتى نيز اين ادب رعايت شده است, كه از زنان بهشتى يادشده است, درحالى كه ازواج در بهشت هم وجود دارد, كه شامل زن و مرد مؤمن مى شود و (زوّجناهم بحور عين) در چند آيه تكرار شده است.
در آيات ديگرى صفات زنان بهشتى بيان شده است, ولى از صفات مردان بهشتى كه شوهران اين زنان هستند, سخنى به ميان نيامده است. تنها از خدمتكاران مجالس پذيرايى بهشتيان با كلمات غلمان و ولدان و پسران زيباروى و نيكوخوى وجاودانه نام برده شده است.
در آيه 24 سوره طور, غلمان به لؤلؤ مكنون تشبيه شده اند و در آيه هاى 24 ـ 21 سوره واقعه حور عين به لؤلؤ مكنون تشبيه شده اند , بنابراين حور عين زنان و شوهران در بهشت اند.5
در ادامه مقاله, آيات متعددى در ارزش صالحان و عمل صالح و پاداش اخروى و طرف خطاب قرار گرفتن برخى زنان; همچون مريم و همسر فرعون و ملكه سبا آورده شده كه موارد اندك تلقى نموده اند, نشانگر توجه و عنايت خداوند بر خواسته ها و تمايلات زنان همچون مردان عنوان نموده اند كه با مطالب صدر مقاله متناقض مى باشد.
نويسنده در ادامه بحث, چهار مورد را به عنوان مدخل بحث, خارج از بحث نوشتار خود دانسته و دليل مستند و مستدلّى بر اين اخراج ارائه ننموده اند. جهت رعايت اختصار به برخى از اين موارد اشاره مى شود:
مورد دوم از اين موارد, استعمال واژه هاى مذكر در مورد خداوند يا فرشتگان است كه مذكر بودن اين واژه ها را نظر به جنبه لفظى يا امرى قراردادى عنوان نموده6 و اشاره نكرده اند كه چرا اين جنبه ها را در تمام واژه هاى مذكر نمى توانيم جارى نماييم! و نيز در واژه هايى مانند الناس و الانسان و ضماير معمولى مفهوم عموميت را پذيرفته اند, در حالى كه طبق قواعد عربى ضمير مذكر سه گونه استعمال دارد: مذكر و مؤنث باهم, نه مذكر و نه مؤنث (درباره خدا و فرشتگان), مذكر در مورد مرد.
در مورد سوم, پس از توضيح ادبيات سخن گفتن, مبنى بر ارجاع ضماير و اشارات تابع به جمله اصلى و… به آيه 6 سوره مائده (يا ايها الذين آمنوا إذا قمتم إلى الصلوة فاغسلوا وجوهكم و أيديكم الى المرافق و امسحوا بروؤسكم…) استناد نموده اند كه مراد از ايها الذين آمنوا را نمى دانيم, وقتى جمله بعدى (وإن كنتم مرضى أو على سفر أو جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتيمّموا) را مى بينيم, به لحاظ تركيب (لامستم النساء) مى فهميم كه نهاد گزاره اصلى از نظر مفهومى تنها مردان را شامل مى شود7!
نويسنده محترم پس از كشف اين مهم در قرن چهاردهم پس از ظهور اسلام, تكليف را متوجه مردان نموده و از جانب خود, زنان را از تكليف مذكور كه در دو آيه تكرار شده است معاف نموده است, در حالى كه شموليت زن و مرد, در اين آيه و آياتى از اين قبيل امرى بديهى است!
نويسنده اين گونه توضيح و تبيين دو سويه را بر پايه پيوند معنوى و تناسب منطقى و عرفى جملات و گزاره ها به عنوان ابهام زدايى بر مبناى بافت زبانى يا هم بافت در زبان شناسى امروز ياد نموده اند, كه مى تواند در سطح كلان و فراتر از يك واژه يعنى در سطح جريان شناسى كاربرد داشته باشد, و ادعا نموده اند خطابات قوم بنى اسرائيل را به همين روش با تحليل گفتار و رفتارهاى آنان مى توان تعيين نمود كه مردان مقصود بودند يا زنان… ! نويسنده نوشتار خود را تنها يك بحث زبانى دانسته كه به بحث كلامى يا اخلاقى نظر ندارد!
اگر برخى از خطابات قرآن را مردانه بدانيم, بايد ابتدا به سؤالات زير پاسخ دهيم:
1. چرا خداوند حكيم و عليم, نيمى از مخلوقات خود را كه بر روى نيم ديگر اثر تربيتى عميق و پايدار دارد و خود آن را احسن الخالقين ناميده است مورد خطاب مستقيم قرار نداده است؟ چگونه با عدل و حكمت و خالقيت خدا سازگار است؟
2. در صورتى كه خطابات قرآن را مردانه بدانيم, بايد زنان را غير از موارد واژه هاى مؤنث, از دائره وظايف و حقوق شرعى و اخلاقى و مجازات دنيوى و اخروى مطرح در قرآن خارج بدانيم; زيرا وجوب امر تنها به مورد خطاب واجب مى شود نه همه افراد.
3. اگر اسلام, مكتب انسان ساز جهانى و همگانى است, مردانه بودن گفتمان قرآن چگونه با اين امر سازگار بوده و قابل توجيه است مگر اينكه زنان را از دائره انسانها خارج بدانيم!
4. جاودانه بودن قرآن حاكى از آن است كه مختص زمان خاصى نبوده, بنابراين نمى توان, فعّال بودن مردان در صحنه اجتماعى را بر مردانه بودن خطابها دليل آورد; چرا كه ميزان فعاليت زنان صدر اسلام با عصر حاضر قابل قياس نيست, و در آينده نيز مسلماً نخواهد بود.
بنابراين ميزان فعاليت زنان و مردان را نمى توان فلسفه خطابات قرآن قرار داد, زيرا اگر جامعه, امكان فعاليت گسترده زنان را در امور اقتصادى و… فراهم نكرده, ولى در آيات به طور صريح استقلال و فعاليت اقتصادى زن بيان شده است, آيا مى توان ضعف عملكرد مسلمانان را متوجه خطاب هاى قرآن نمود! تعاليم كتاب آسمانى قرآن فراتر از زمان و مكان است و نمى تواند تنها جامعه زمان نزول را در نظر دارد.
5. آيا نبايد ابتدا بود يا نبود مسأله اى محرز گردد, تا بعد بتوانيم فلسفه وجود يا عدم آن را جست وجو نماييم؟ آيا اصل مسأله مردانه بودن گفتمان قرآن صحت داشته و قابل طرح است كه ما دنبال فلسفه آن باشيم!
6. آيا ما اصول و فرهنگ حاكم بر قرآن را درست شناخته ايم كه جوياى فلسفه گفتمان هاى قرآنى هستيم؟
7. اگر خطابهاى قرآن مردانه هست, اين مسأله چگونه با ارزشها و كمالات مطرح در قرآن قابل توجيه است؟ آيا مى توان در تبيين فلسفه گفتمان هاى قرآنى اين دو مسأله را كه اساس و بستر كليه تعاليم اسلام هستند ناديده گرفت و تنها به بحث زبان شناختى در قرآن پرداخت!
در خاتمه لازم به يادآورى است كه براى ورود در صف پر افتخار مبلغان دين بايد خدا را با علوم عقلى و شهود و ايمان برخاسته از عمل صالح شناخت. آن سان كه خدا به خدايى شناخته گردد, دستورات و خواست او نيز به درستى شناخته شده, درك صحيح از مكتب وحيانى پيدا خواهد شد.
وظيفه مبلّغ دين تنها تبليغ دين اسلام متصل به وحى است. اشاعه افكار و سليقه هاى شخصى راه را بر اشاعه تثبيت افكار وارداتى كه همواره وجود داشته است از جمله فمنيسم باز گذاشته و خرده گيران مغرض را گستاخ تر مى گرداند. از رهگذر اين گونه نوشتارهاست كه فمنيست هاى غربى در صدد ايجاد خداى زنانه براى زنان هستند.8


پی نوشت‌ها:

1. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى, دفترتبليغات اسلامى خراسان, شماره 26 ـ 25, صفحه 113.
2 همان.
3. همان, 114.
4. همان, 121.
5. محمودى, عباسعلى, حورى كيست,56.
6. فصلنامه پژوهش هاى قرآنى شماره 26 ـ 25, صفحه 115.
7. همان, ص 116.
8. لجت, جان, پنجاه متفكر بزرگ معاصر, ترجمه محسن حكيمى, 246.
دوشنبه 10 مهر 1391  3:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زن در نگاه وحى

زن در نگاه وحى

احمد ترابى

مباحث مربوط به (زن) از يك سو, حجم قابل توجهى از مباحث فكرى و پرسشها و پاسخهاى دينى را به خود اختصاص داده و از سوى ديگر در عصر حاضر از زواياى مختلف مورد نقد و بررسى و اظهار نظرهاى جدى قرار گرفته است و اين همه مى طلبيد كه (پژوهشهاى قرآنى) تا آنجا كه مجال دارد به موضوع زن از نگاه آيات بپردازد و گفت وگو و پژوهش را ناتمام نگذارد.
بر اين اساس در اين شماره نيز همانند شماره پيشين, بخش موضوعى فصلنامه را به موضوع زن در قرآن اختصاص داده ايم, كه در استمرار آن نگاه, پيگير مباحثى است كه همچنان طرح آنها سودمند مى نمايد, و البته اذعان داريم كه مباحث اعتقادى ـ دينى ـ اجتماعى مربوط به (زن) بسى گسترده تر و سخن خيزتر از اينهاست.
اكنون در آغاز اين نگاه دوباره, به فراخور اين مجال, آستانه سخن را با چشم اندازى ديگر مى گشاييم.

(زن) از منظر آفريدگار

شايد تعبير (منظر) درباره خداوند, تعبيرى دقيق نباشد, ولى در تنگناى الفاظ بشرى و در گفت وگوى انسانى, مى تواند مُجاز باشد و ما را در رساندن مقصود يارى دهد.
(زن) مانند (مرد) و يا هر موجود ديگرى كه حق حيات و وجود يافته است ـ در نظر دين ـ قبل از هر چيز و پس از هر چيز, آفريده خدا است; آفريده اى كه خداوند, به عنوان خالق و آفريننده و پديد آورنده, بدان مباهات كرده و از منابع دينى چنين بر مى آيد كه در شرايطى خاص, خداوند به وجود بندگانش افتخار مى كند!
فهم ژرفاى آن مباهات و اين افتخار, چه بسا با مفاهيم و الفاظ و تجربه هاى بشرى چندان ميسّر نباشد, امّا بى آن كه قصد سفر به ژرفاى اين مفاهيم را داشته باشيم, حتى دلالت ظاهرى اين آيات و روايات, مى تواند ما را يارى دهد.
اگر خداوند ـ به خاطر آفرينش انسان ـ به خود تبريك مى گويد و آن را در تاريخ فرهنگ ديانت, براى هميشه به ثبت مى رساند كه (فتبارك الله أحسن الخالقين)(مؤمنون/14) هرچند سياق آيه در زمينه آفرينش تدريجى و متقابل انسان است, اما تبريك و مباهات الهى نسبت به آفرينش خود عام و فراگير است, چرا كه نتيجه اعتقاد به علم و حكمت و قدرت بى پايان خداوند, اين است كه بگوييم همه آفريده هاى او ـ از ريزترين تا عظيم ترين آنها ـ از آفرينش بهينه برخوردارند. همه جوشيده از چشمه فيّاض لطف و رحمت او هستند و جز به خير و خوبى آفريده نشده اند.
(الذى أحسن كلّ شىء خلقه) سجده/7
آن كه نيكو گردانيد هرچه را كه آفريد.
و البته اين موضوع در خصوص انسان ـ به دليل ادراك و فهم او ـ بيشتر مورد تأكيد و تصريح قرار گرفته است.
(لقد خلقنا الانسان فى أحسن تقويم) تين/4
هرآينه انسان را در بهترين ساختار آفريديم.
دراين آيات كه سخن از بهترين آفرينش به ميان آمده, موضوع سخن, (انسان) است نه (آدم) و نه (جنس مذكر). فشرده سخن اين كه خداوند, به عنوان آفريننده و پديد آورنده دانا, حكيم و توانا, اساساً به حكم عقل نمى تواند پست, حقير و ضعيف بيافريند, بلكه درمرحله آفرينش (قويم) و استوار, محكم و بهينه مى آفريند و اگر در مواردى سخن از (ضعف) آنان به ميان مى آورد در مقام كاستن از انتظارها و تكاليف آنهاست و نه درصدد تحقير و كوچك شمردن آنان!
(يريد الله أن يخفّف عنكم و خلق الإنسان ضعيفاً) نساء/28
خداوند مى خواهد كه بر شما آسان گيرد, و انسان ناتوان آفريده شده است.
شايد بتوان محبت پروردگار به آفريدگان را با تشبيه عشق ورزى مادر نسبت به فرزندان فهم كرد كه آنان را در هر حال ـ چه سياه و چه سفيد, چه زيبا و چه زشت ـ دوست دارد.
پنهان نيست كه اين شيفتگى و محبت زلال و خالص, خود نَمى از يم آن محبت بى كران و حبّ ازلى است كه در سازمان هستى به تناسب ظرفيتها و نيازها به وديعت نهاده شده است.
بيگانگان براى فرزند اين مادر, ده ها و صدها عيب بر مى شمارند, برخى او را دوست و گروهى او را دشمن مى دارند. بعضى او را جذّاب و يكسره خير, و دسته اى او را مايه نفرت و شرّ محض مى شمارند, ولى اينها همه از نگاه بى مهر يا خودخواه بيگانگان است. فرزند براى مادر زيبا و دوست داشتنى است. و مخلوق براى خالق, محبوب و عزيز است.
اين لحن و بيان قرآن را بنگريد:
(فارجع البصر هل ترى من فطور) ملك/3
پس نگاهى دوباره افكن. آيا كاستى و فروافتادگى مى بينى؟
اين بجاست كه اهل كلام از اين دست آيه ها در مباحث توحيدى و اعتقادى بهره مى جويند, اما در وراى اين بيان استدلالى, مباهات آفريننده به آفريده هاى خود, جلوه گر است.
بـا اين نگاه, زن همـانند مرد, نزد خداوند موجودى بايسته, كامل,
و آفريده اى بهينه و محبوب است. و اگر گروهى نامهربـانـانه بـه وى نگريسته اند, مرد را اصل و زن را فرع و طفيلى معرفى كرده اند, و يا خودخواهانه به نقد و تحليل برنامه ريزى تكوينى آفرينش و سازماندهى اجتماعى دين پرداخته و خويش را مهربان تر از خداوند شمرده اند و به منظور جبران كمبودهاى خيالى و تدارك ضعفهاى پندارى و مقابله با موقعيتهاى گذشته زنان در تاريخ, زن محورى را شعار قرار داده و به نگرشهاى افراطى ـ فمينيستى كشيده شده اند, همه و همه نگاه هايى از بيرون و تحليلهايى بيگانه با روح خداشناسى بوده است.

تفاوت يا تبعيض

تفكيك ميان تفاوت و تبعيض, شيوه اى ديرپا در بيان عدل الهى در آفرينش است.
انكار نمى توان كرد كه در مظاهر هستى و از جمله وجود و زندگى انسان و… تفاوتهايى مشهود, طبيعى و جبرى وجود دارد; چه اينكه ضرورت نظام جهان و عالم ماده, تنوع, تكثر, تفاوت, تقدم و تأخر است و برگرفتن اين ويژگى ها از نظام طبيعت و عالم ماده, به نفى آن مى انجامد. ولى همواره تأكيد شده است كه اين تقدم و تأخرهاى طبيعى و اين تفاوتهاى صورى, هرگز نشانگر منزلت و محبوبيت و تعيين كننده ميزان آن نزد خداوند نيست, بلكه منزلتها و محبوبيتهاى اكتسابى, همواره در پرتو انتخابهاى آگاهانه و اختيارى انسان صورت مى گيرد.
وجود اين تفاوتهاى طبيعى هرچند ناگزير به بخشى از توانمندى ها و امتيازهاى ظاهرى كشيده مى شود, اما خداوند از دو طريق به تعديل اين تفاوتها و برقرار ساختن عدالت پرداخته است:
1. عوامل تكوينى مانند محبتها, جاذبه ها و الفتها.
2. عوامل تشريعى, مانند احكامى كه انسانها را به عدل و انصاف و مهرورزى و پرهيز از ستم فراخوانده است.
نگرشهاى افراطى فمينيستى عصر حاضر, زاييده عملكرد تفريطى و فزون طلبانه و خودخواهانه گروه هـا و فرهنگهـاى اجتماعى گذشته است
كه متأسفـانه برخى از اين برداشتهـاى نـاهنجـار و تبعيض طلبانه به اديـان آسمانى نسبت داده شده است!
آنچه زمينه اين سوء تفاهم را پديد آورده, عوامل مختلفى است كه برخى از آنها را چنين مى توان ياد كرد:
الف. برداشتهاى ناقص از كلام وحى و برخورد گزينشى با آيات الهى.
ب. درآميختن تمايلات شخصى و منافع و گرايشهاى فرهنگى ـ اقليمى با آموزه هاى دينى و تفسير دين به نفع فهم و تمايل خود.
معمولاً مردانى كه در شرايط سخت اقليمى و آب و هوايى زندگى مى كنند و معيشت را به دشوارى مى گذرانند, به طور طبيعى خويى درشت پيدا مى كنند و اين طبيعت را در فهم و تحليل رخدادها و تنظيم روابط اجتماعى و خانوادگى به كار مى گيرند و در فهم و پذيرش آيات وحى, چه بسا تمايل بيشترى به جنبه هاى بازدارندگى آموزه هاى دينى پيدا كنند و ابعاد ملاطفت جويانه و نرمش گرايانه را ناديده انگارند.
چه اينكه در نقطه مقابل, كسانى كه از رفاه بيش از معمول برخوردارند و زندگى را با كمترين دشوارى و دغدغه تجربه مى كنند نيز از واقع گرايى به دور مى مانند و از درك تنگناها و ضرورتها باز مانده صلابت و استوارى و پايمردى را به بهانه نرمش و نرمخويى, يكسره فرو مى نهند! و چه بسا در مطالعه آيات قرآن, به گزينش ديگر دست مى زنند و به توجيه آيات جهاد و مانند آن مى پردازند.
افراط و تفريط در فهم, تحليل و عمل, بيشترين لغزشهاى آدمى را در طول زندگى رقم زده است.
نزول تدريجى آيات, ناظر بودن بسيارى از آيه ها به شأن نزول ها و نيازهاى تدريجى امت اسلامى در هر مقطع زمانى و مكانى, پراكندگى ابعاد و جوانب مختلف يك حكم در آيات مختلف, از جمله عواملى هستند كه فهم كامل بينشها و نگرشهاى دينى و وحيانى را نيازمند پژوهش همه جانبه و گسترده و قانونمند ساخته اند و كسانى كه ازاين جامع نگرى و اصول مندى سربـاز زنند, خواه نـاخواه گرفتـار گزينش و تقطيع آيات و
كج فهمى پيامهاى دينى مى شوند.
نمونه اين برخوردهاى گزينشى و ناقص در مباحث كلامى و اعتقادى فراوان است, چنان كه در زمينه جبر, اشاعره به آياتى تمسّك جسته اند كه حكايت از حاكميت مشيت مطلق خداوند دارد و در زمينه تفويض, معتزله به آياتى روى آورده اند كه مى توانست ظاهراً مستند آنان باشد. در حالى كه مكتب اهل بيت(ع) با نگاهى جامع به دستاوردهاى عينى و واقع گرا اشاره داشته اند كه: (لاجبر و لاتفويض, بل أمر بين الأمرين).
برداشتهاى گزينشى و تك بعدى, محدود به قلمروهاى اعتقادى و كلامى نبوده است, بلكه مقوله (زن) و موقعيت اجتماعى و انسانى او نيز دستخوش چنين گزينشهايى بوده است.
اگر خداوند به تناسب كاركرد و وظايفى كه ميان زنان و مردان در زندگى اجتماعى تقسيم كرده است, آفرينش زن را ظريف تر و ساختار بدنى و مقاومت روانى مردان را معمولاً مقاوم تر قرار داده و اگر در تنظيم روابط خانوادگى نوعى مديريت را به مردان وا نهاده است, اين همه سخن و ملاك همه احكام نبوده و نيست, بلكه خداوند, هم در نظام تكوينى و هم در نظام تشريع, اصولى بس بنيادى تر ازاين تفاوتها براى گرايش دادن زندگى بشر به سوى تعادل و عدل ورزى قرار داده است كه اگر آن اصول ناديده گرفته شود, هيچ تدبير جدى براى برقرار ساختن عدالت و پيشگيرى از خشونتها و فزون طلبى ها نمى توان انديشيد.
اصول تكوينى خداوند در زندگى انسان كه بشر را به عدل و درستى و محبت و عقلانيت و ملاطفت و انصاف فرا مى خواند, فطرت و سرشت آدمى است كه انسان, اهل انس و الفت و ادراك و محبت و معرفت آفريده شده است:
(و نفس و ما سوّاها. فألهمها فجورها و تقويها) شمس/7
سوگند به جان و آن كه او را اعتدال بخشيد. پس گناهكارى و پرهيزكارى بدو الهام كرد.
(فلاأقسم بالنفس اللوّامة) قيامه/2
سوگند به نفس ملامت گر.
اصول تشريعى خداوند, در آيات بسيارى از قرآن به مناسبتهاى مختلف ياد شده است كه در آنها هر گونه ظلم نسبت به انسانها از سـاحت قدس الهى دور شمرده شده است:
(و ما الله يريدُ ظلماً للعباد) غافر/31
و خدا هيچ ظلمى براى بندگان نمى خواهد.
(لاتَظلمون و لاتُظلمون) بقره/279
نه ستم مى كنيد و نه بر شما ستم مى كنند.
(إنّ الله لايظلم مثقال ذرّة) نساء/40
همانا خداوند به اندازه ذره اى ستم روا نمى دارد.
(إنّ الله لايظلم الناس شيئاً و لكن الناس أنفسهم يظلمون) يونس/44
خدا به مردم هيچ ستمى نمى كند, اما اين مردم هستند كه بر خود ستم مى كنند.
اين آيات و ده ها آيه ديگر نشان دهنده آن است كه خداوند خود از هرگونه ظلمى مبّرا است و از انسانها مى خواهد كه ظلم را زشت شمرده ستم نكنند و ظلم نپذيرند. اين از امتيازات انديشه دينى اماميه است كه عدل الهى را دومين اصل از اصول اعتقادى خود دانسته و از ميان همه صفات الهى پس از اقرار به يگانگى خداوند, اين صفت را محورى ترين و ريشه اى ترين صفات خداوند شمرده و بر آن تأكيد ورزيده است.
اكنون, چگونه مى توان عدل الهى را در نظام تكوين و احكام و قوانين شريعت معتقد بود و پذيرفت, ولى در عمل نسبت به زنان و احكام آنان و حقوق ايشان درجامعه دينى بى تفاوت بود و هرگونه برداشت و تحليل از آيات و روايات را بدون سنجش با ملاك عدل و رحمت الهى و اسلامى, پذيرفت و مسلّم شمرد.
اعتقاد به اصل عدالت و رحمت الهى همواره اقتضا داشته است كه اگر اهل ديانت و تقوا بر حجاب و عفاف و پاكدامنى زنان تأكيد داشته و به پاسدارى از حريم خانواده همت ورزيده اند, بر رعايت عدل و ا نصاف نسبت به زنان و كودكان و رعايت حقوق انسانى و اجتماعى آنان نيز اصرار ورزند و جـا داشت كه پيش از ملل غرب بـه تـأسيس سـازمـانهاى
حمايت از حقوق زنان و كودكان اقدام كرده زمينه هرگونه زورگويى و استثمار و تحقير و استضعاف را درجوامع اسلامى نسبت به زنان و كودكان ازميان برچينند.
معناى اين سخن, آن نيست كه آنچه در غرب با عنوان حمايت از حقوق زنان وكودكان شكل گرفته است, يكسره انسانى و مورد پذيرش اسلام و مطابق مصالح خانواده و حتى خود زنان است, بلكه آنچه ايشان تدبير كرده اند, بر اساس فهم و نياز و فرهنگ خود آنان بوده است, ولى سزاوار بود كه پيروان پيامبر رحمت كه منش و روش او سراسر حكايت از لطف و توجه نسبت به انسانها ـ بويژه كسانى كه در معرض ستم قرار داشته اند ـ دارد, برابر معيارهاى دينى و قرآنى به احياى حقوق همه انسانها, از جمله زنان و كودكان اهميت داده و سازمانهاى اجتماعى را در آن جهت پى ريزى و تقويت نمايند.

دوشنبه 10 مهر 1391  3:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ضرب المرأة فی القرآن الکریم دراسة موسعة فی المواقف والنظریات

دریافت فایل pdf

 

معاشرت به معروف

دریافت فایل pdf

 

بررسی شبهات در مورد کرامت زنان در قرآن از منظر مفسران معاصر

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 10 مهر 1391  3:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی تطبیقی «قوامیت» و «تنبیه زنان» در تفاسیر فریقین

دریافت فایل pdf

 

بررسی اصل «معاشرت به معروف میان همسران» از منظر قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 10 مهر 1391  3:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تنیبه بدنی زن از دیدگاه دو قرآن پژوه معاصر

تنیبه بدنی زن از دیدگاه دو قرآن پژوه معاصر

آیت الله معرفت

خدای تعالی فرمود:
« وَاللاّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاَ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً»(1)
گفته‌اند که در این آیه نیز تحقیر زن دیده می‌شود، به گونه‌ای متناسب با عهد جاهلی که زن جایگاهی خرد و پست داشته است.
ولی با اندک تأمل در کتب تفسیر و سیره و سخنان فقها در این باره روشن می‌شود که چنین نیست؛ زن در دوران جاهلیت در سطحی بسیار پایین قرار داشت و اسلام، آمد که دست او را گرفته تا به بالاترین مراحل والای انسانی شایسته‌اش بالا برد. اما آیا این دگرگونی اساسی به گونه ناگهانی و بدون چاره‌اندیشی و مقدمه چینی ممکن بود یا نیاز به زمان و سیر تدریجی داشت، تا این خشونت شعله‌ور را به ملایمت و مهربانی نرم بدل سازد؛ کاری که پیمودن مسیر دشوار آن، اندکی همراهی با قوم را ایجاب می‌کرد تا آگاه‌سازی آنها ممکن شود یا زمینه‌های آگاهی در آنها ایجاد شود و بتوانند به فطرت‌های اصل انسانی خویش بازگشت کنند.
این چنین اسلام در آغاز کار، نسبت به برخی از رسوم ایشان ـ‌ که سخت بر آنها حکمفرما بود ـ با ایشان همنوا شد، و در مسیر این همراهی و همنوایی، دمیدن ساز ملایمت و خشونت‌گریزی را در خاطر ایشان آغاز کرد تا دلهاشان رام گردد و راه درست را دریابند، تا خود اندک اندک زشتکاری‌هایی که پیش از آن به دنبال خود می‌کشیدشان دست بردارند.
این سیاست و تدبیر را اسلام درباره بسیاری دیگر از رسول جاهلی که تنها بر عرب نیز حکم فرما نبود، در پیش گرفت که ریشه‌کن کردن آنها نیازمند فرصت و زمانی کوتاه مدت یا دراز مدت و چاره‌اندیشی‌های اساسی برای این منظور بود. در این مقوله می‌توان مسئله برده‌داری را به عنوان نمونه ذکر کرد که در آغاز با آن همراه شد، زیرا بر جهان آن روز حکم‌فرما بود و برده کالای تجاری با اهمیتی به حساب می‌آمد که رویارویی با آن بدون تمهید مقدمات لازم ممکن نبود، اما اسلام در برابر آن ایستاد، ولی نه به گونه علنی و صریح، بلکه با خاستگاه‌های فراقومی آن مبارزه کرد و راه‌های مشروعیت آن را بست، به جز راه قدرت یافتن بر محاربان در میدان جنگ را که تنها شرکت کنندگان در نبرد بر ضد اسلام را شامل می‌شد ـ نه دیگران و نه زنان و کودکان و سالخوردگان را، و به گونه قاطع هر گونه امکان برده‌گیری را منسوخ کرد. آن‌گاه افزون بر این، راه را برای آزادسازی برده‌های موجود به شکل‌های گوناگون باز گذاشت که در جای خود به تفصیل آمده است.
اتخاذ چنین روش و تدبیری برای ریشه‌کن کردن عادت‌های حکمفرمای جاهلی را در اصطلاح «نسخ تمهیدی» زمان‌بندی شده نامیده‌ایم. نسخی که زمینه‌های آن را صدر اسلام و در عهد پیامبر فراهم شده است.
مسئله قوامیت مرد بر زن نیز در محدوده عام (که شامل زدن شدید دردآور زن شود) از جمله همین مسائل است. بنابراین اگر چه در قرآن آمده ولی از سوی آورنده شریعت به گونه‌ای تفسیر شده که تعدیل آن را در آن زمان و ریشه کن ساختن آن را در دراز مدت موجب شود.
اوّلا، زدن در آیه به گونه غیر مبرّح تفسیر شده؛ یعنی زدنی که سخت دردآور نباشد که در واقع زدن نیست، بلکه دست کشیدنی است با ظرافت ویژه. از همین رو مقید شده که با تازیانه و چوب و وسیله دیگر نباشد، مگر چوب نازک سواک که انسان با آن مسواک می‌زند. این در واقع دلالت آیه را خنثی می‌کند و حق تنبیه بدنی و آزاررسانی زن از سوی مرد را یکسره نفی می‌کند.
ابن جریر از عکرمه نقل کرده – ذیل آیه – که پیامبر(ص) فرمود: «اگر شما را در انجام کار نیک نافرمانی کردند بزنیدشان؛ ولی زدن غیر مبرّح» و همین روایت را به نقل از حجاج بن مزاحم نیز آورده، با این افزونی که غیر مبرّح را به غیر مؤثر تفسیر کرده، یعنی زدنی که تأثیری در تغییر رنگ پوست بدن حتی به اندازه سرخ شدن نداشته باشد.
عطا می‌گوید: به ابن عباس گفتم: زدن غیر مبرّح چگونه است؟ گفت: با چوب مسواک و مانند آن.
قتاده می‌گوید: زدن غیر مبرّح آن است که ناگوار و معیوب کننده نباشد.(2)
به همین دلیل شیخ ابوجعفر طوسی می‌گوید: اما زدن، بی هیچ اختلافی در آن، باید زدن غیر مبرّح باشد.
امام باقر(ع) فرمود: «با چوب مسواک باید باشد».(3)
قاضی ابن براج طرابلسی (م 481) می‌نویسد:
« اما زدن – در آیه – زدن به منظور تأدیب است،‌چنان که کودکان را بر کار خطا می‌زنند. نباید زدن مُبرّح یا مُزمن یا مُدمی باشد و باید بر جاهای مختلف بدن تقسیم شود و از صورت پرهیز شود و علاوه بر این با چوب مسواک باشد و برخی – از فقهای عامه – گفته‌اند با دستمال پیچیده شده یا درّه باشد و نه با چوب یا تازیانه».(4)
«مبرّح» به معنای سخت و دردآور است و «مزمن» یعنی معیوب کننده و ناقص کننده و «مُدمی» یعنی آنچه باعث پیدا شدن خون در سطح پوست شود، حتی به صورت خراشیده شدن.«درّه» نیز نوعی تازیانه پارچه‌ای است که دردآور نبوده و مانند دستمال پیچیده شده است.
در جای دیگر می‌گوید:
«اگر زن بر مرد نشوز کرد (از حقوق زناشویی سرباز زد) جایز است از او در بستر و در سخن گفتن دوری کند و او را بزند، نه بسان اجرای حد و نه زدن دردآور، و از زدن بر صورتش بپرهیزد و سخن گفتن با او را بیش از سه روز ترک نکند».(5)
در فقه الرضا(ع) آمده است: «زدن با مسواک و مانند آن به ملایمت و آرامی».(6)
در جامع الاخبار صدوق از پیامبر(صلی الله علیه واله) نقل شده :
«در شگفتم از کسی که همسر خود را می‌زند، حال آن که خود به زدن شایسته‌تر است. زنان خود را با چوب نزنید که قصاص دارد، ولی با سخت‌گیری در خوراک و پوشاک آنان را بزنید تا در دنیا و آخرت آسوده باشید».
در حدیث دیگری فرمود: «سفارش مرا درباره زنان پاس بدارید تا از سختی حسابرسی‌ رهایی یابید، و هر که سفارش مرا پاس ندارد، چه سخت است وضع او در پیشگاه خداوند».(7)
این حدیث صراحت دارد که منظور از زدن در آیه تأدیب است،‌ولی نه با چوب دستی و تازیانه – چنان که با چهارپایان رفتار می‌شود- بلکه با ایجاد محدودیت در خوراک و پوشاک و مانند اینها، و این با روش تعدیل در زندگی سازگارتر است.
دوّم: از زدن زنان چنان به سختی نهی و منع شده است که تخلف کننده را از دایره نیکان امت بیرون شمرده، جزو شرار الناس می‌شمارد. چنان که در حدیث آمده که: زنانِ بسیاری از همسران اصحاب پیامبر(ص) گرد خانه‌ پیامبر به شکایت از همسرانشان (که زدن آنان را مجاز می‌دانستند)آمدند، پیامبر فرمود: اینان نیکان شما نیستند.(8)
ابن سعد و بیهقی از ام کلثوم دختر ابی بکر نقل کرده اند که مردان از زدن همسران نهی شده بودند، پس، از آنان به پیامبر(ص) شکایت بردند، پیامبر زدن ایشان را اجازه داد،‌ ولی افزود که «نیکان شما هرگز نخواهند زد».(9)
در روایت ابن ماجه آمده است: پیامبر(ص) روزی صبح هنگام فرمود:
«هفتاد زن گرد خاندان پیامبر جمع شده اند که همگی شکایت از شوهر خود دارند، پس – بدانید که – ایشان را نیکان خود نمی‌یابید».(10)
عبدالرزاق از عایشه از پیامبر(ص) نقل کرده:
«آیا شرم نمی‌کند از شما آن که همسر خود را می‌زند، آن گونه که برده را می‌زنند؟! در اوّل روز او را می‌زند و در پایان روز با او همخوابه می‌شود».(11)
عایشه گفت:
«هیچ گاه پیامبر(ص) خدمتکاری یا زنی را حتی با دست نزد».(12)
از هیچ یک از امامان معصوم(ع) یا صحابه یا تابعان نیک رفتار نقل نشده که با همسران خود تندی کنند، چه رسد به زدن و سیلی نواختن، بلکه روش آنان، گذشت و بخشش بود؛ چنان که در حدیث امام صادق(ع) از پدرش امام باقر(ع) گذشت.(13)
سوّمً: سفارش های اکید نسبت به زن و پاسداشت حرمت او و جانبداری از او با بذل توجه و مهربانی و رأفت و رحمت و به دور از خشونت و حتی سختگیری‌ درباره اشتباهات و کوتاهی‌های او آمده.
در نامه امیرمؤمنان(ع) به فرزندش امام حسن(ع) آمده است:
«فان المرآة ریحانة و لیست بقهرمانة،‌و لا تعد بکرامتها نفسها...».(14)
پس همانا زن همچون گل، نازک است و نه سخت تن همچون قهرمانان، و کرامت او را از خود او مگذران.
یعنی او را گرامی بدار و از واسطه کردن دیگری نزد تو ناگزیرش مساز. باید حرمت او نزد تو شفاعتش کند و نه دیگری.
کلینی چنین روایت کرده است:
«چشم او را با پوشش خود بپوش، و او را در کنف حجاب خود بگیر، و با او چنان مکن که خیال شفاعت از دیگران نزد تو را داشته باشد.».(15)
نیز کلینی از امام صادق(ع) نقل می‌کند که از جمله حقوق زن بر شوهر آن است که : «اگر نادانی کرد بر او ببخشد» و فرمود: «زنی نزد امام باقر(ع) بود که ایشان را می‌آزرد و حضرت بر او می‌بخشید».(16)
در وصیت امیرمؤمنان(ع) به فرزنش، محمد حنفیه مانند وصیت به امام حسن(ع) آمده است با این افزونی: «با او در هر حال مدارا کن و خوش‌رفتار باش، تا عیش تو صاف گردد».(17)
امام صادق(ع) نیز یونس بن عمار را به احسان به همسرش سفارش فرمود. او پرسید احسان چیست؟ فرمود: «خطایش را ببخش».(18)
نیز در حدیثی آمده: «ضعف ایشان را با سکوت درمان کنید».(19)
نیز می‌گوید: پیامبر(ص) فرمود: «جبرئیل چنان درباره زن مرا توصیه کرد که گمان کردم جز به دلیل گناهی آشکار نمی‌توان او را طلاق داد».(20)
صدوق از امام صادق(ع) نقل می‌کند: «خدای رحمت کند بنده‌ای را که میانه خود و همسرش را نیکو کند. زیرا خدا عنان اختیارش را در دست شوهر قرار داده و او را قیّم بر او دانسته است».(21)
قاضی ابن براج قوامیت را در اینجا برپاداشتن حقوق واجب زن بر مرد تفسیر کرده و گفته است: «الرجال قوامون علی النساء»(22)؛ یعنی مردان پاداران حقوقی هستند که زنان بر ایشان دارند.(23)
معنای آیه «وعاشروهن بالمعروف»(24)؛ نیز همین است که با آیه دیگر تأکید شده: «ولهن مثل الذی علیهن بالمعروف».(25)
ابن براج می‌گوید:
«یعنی هر یک از زن و شوهر بر دیگری به همان اندازه حق دارد که دیگری بر او دارد. و هر دو حق، بر هر دو واجب است».(26)
همچنین پیامبر(ص) کسی را که حقوق همسر خود را ضایع کند و جانب او را رعایت نکند نفرین کرده، فرمود: «ملعون ملعون من ضیّع من یعول».(27)
در حدیث دیگری فرمود: «همین گناه بس که مردی عیال خود را تباه سازد».(28)
نیز فرمود: «بهترین شما کسی است که برای خانواده‌اش بهترین باشد و من بهترین هستم از میان شما برای خانواده‌ام».(29)
همچنین روایت زیر را ترمذی آورده و صحیح دانسته و نسائی و ابن ماجه از عمروبن احوص نقل کرده‌اند که در حجة‌الوداع همراه پیامبر بود، پس آن حضرت ایستاد و خطبه خواند و از جمله فرمود:
«درباره زنان به نیکی سفارش کنید، زیرا نزد شما عوان (سپرده) هستند. بیش از این را نمی‌توانید،‌مگر آن که فاحشه‌ گناهی آشکار آورند، که در آن صورت در بسترها از ایشان دوری کنید و آنان را بزنید، زدنی غیر آزار دهنده».(30)
«عوان نزد شما هستند» یعنی عمری پیش شما گذرانده و تازگی و جوانی را نزد شما از دست داده‌اند.
همچنین فرمود: «هر که همسری می‌گیرد باید او را گرامی بدارد».(31)
همچنین فرمود: «هر که ما را بسیار دوست می‌دارد زنان را بسیار دوست بدارد».(32)
در نوادر راوندی آمده است که پیامبر فرمود: «به ما اهل بیت هفت چیز داده شده که به هیچ کس پیش از ما داده نشده بود» و از آن جمله دوست داشتن زنان را برشمرد.
در همان کتاب است که پیامبر فرمود: «هر چه ایمان بنده افزون شود محبت او نسبت به زنان افزون می‌شود».(33)
منظور از محبت در این گونه احادیث،‌ دلسوزی و خوش‌رفتاری و مهرورزی و پاسداشت کرامت اوست در مرتبه والای انسانی که دارد، و هرگز و هیچ گاه نظر به جانب شهوت نیست.
زنی به نام «حولاء» نزد پیامبر(ص) آمد و از حق مرد بر زن و حق زن بر مرد پرسید، تا آنجا که گفت: چه حقی زنان بر مردان دارند؟ پیامبر(ص) فرمود: «برادرم جبرئیل مرا خبر داد، و پیوسته سفارش می‌کرد درباره زنان، تا آنجا که گمان بردم مرد حق ندارد به همسرش أفّ بگوید، و گفت: ای محمد، بپرهیزید خدا درباره زنان. ‌ایشان اسیر دست شما هستند. آنها را براساس پیمان و امانت خدا گرفته‌اید. تا آنجا که گفت: پس بر آنان دلسوزی کنید و دل ایشان را آرام بدارید تا با شما باشند، و اکراه و اجبارشان نکنید و بر سر خشمشان میاورید».(34)
شیخ صدوق در دو کتاب خود «علل الشرایع» و «امالی» از امیرمؤمنان(ع) نقل کرده که فرمود: «در هر حال با ایشان مدارا کنید و با آنان نیکو سخن بگویید، باشد که ایشان نیکو عمل کنند».(35)
امام صادق(ع) از پدرش نقل کرد: «هر که زنی می‌گیرد باید گرامی اش بدارد، پس همانا همسر هر کدام از شما لعبتی است،‌هر که گرفت نباید او را ضایع گرداند».(36)
اینک برایند این همه روایات فراوان چنین می‌شود:
زن ارزش انسانی والایی دارد که مرد باید آن را پاس بدارد و خوار و رسوایش نسازد و نیکو با او رفتار کند و خود را با او دو شریک هماورد در اداره امور زندگی بداند، مسئولیت ها را عادلانه تقسیم کند، او را بر هیچ کاری مجبور نکند، از او خاطرخواهی و جانبداری کند و با نرمی و مدارا با او همزیستی کند، چرا که او گل است و نه قهرمان. اگر از او لغزشی دید بر آن چشم بپوشد و اگر ناسازگاری و ستیز از او احساس کرد با او نیکو مدارا کند تا خاطر نازک و زودرنج او را به دست آورد.
درشتی و تندی با او نکنید که ایشان برای شما خاضع‌اند. پس بر ایشان دلسوز باشید و دل هاشان را پاک بخواهید، تا با شما و در کنار شما باشند، و مجبور‌شان نکنید و بر سر خشمشان میاورید.
در هر حال با ایشان مدارا کنید و با ایشان نیکو سخن بگویید تا نیکو عمل کنند.
اما زدن به طور کلی منع شده مگر آن که موجب درد و عیب نباشد و بهتر آن است که اگر قصد تأدیب دارد، با سخت‌گیری در نفقه باشد، نه زدن با دست و یا چوب دستی.
سزاوارتر از این نیز البته ترک زدن است،‌ به پیروی از پیامبر اکرم و امامان معصوم
و بهترین شما، بهترین هستند برای همسرانشان. پیامبر بهترین مردم بود برای همسران خود.
بدانید هر که همسر خود را بزند یا سیلی بر او بنوازد، خود شایسته‌تر است برای سیلی خوردن و از نیکان امت نیست، بلکه چه بسا از بدان ایشان خواهد بود.
دلیل این مطلب آن است که اگر زن کاری انجام دهد، شاید احساس بر او غلبه کرده باشد، که او زود به هیجان می‌آید، اما مرد چرا عنان خود را با احساساتی زودگذر رها کند و تسلیم خردورزی نباشد؟! پس او سزاوارتر است برای تنبیه و تأدیب، به هر حال چنین کسی دیگر از امت که با روش والای اسلامی تربیت یافته‌اند نخواهد بود.
در نتیجه، ظاهر بی قید و شرط آیه نسخ شده است و آنچه آن را نسخ کرده سفارش های اکید درباره زن و جانبداری و پاسداری از کرامت اوست نیز ممنوعیت زدن او با همه شیوه‌ها جز شیوه‌ای که در واقع زدن نیست، بلکه به توجه و علاقمندی شبیه تر است تا زدن دردآور، و پیامبر و بزرگان امت (که همواره به پیروی از ایشان دستور داده شده‌ایم) چنین کرده‌اند.
نیز باید توجه داشت که همین مقدار برخورد، باید پس از دو مرحله اخلاقی و تربیتی انجام گیرد. این دو مرحله در متن همین آیه تبیین گشته است:
1-فعظوهن: به آنها پند دهید.
2-واهجروهن فی المضاجع: از خوابگاهشان دوری کنید.(37)
استاد محمد حکیمی:
اکنون این سؤال پیش می‌آید که در قرآن کریم چرا زدن زن مطرح شده است، در این آیة کریمه:
«واللاّتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فی المضاجع واضربوهنّ فإنْ أطعنکم فلا تبغوا علیهنّ سبیلا(38)؛ و آن زنان را که از نافرمانیشان (در رابطة زناشویی) بیم دارید، اندرز دهید، و از خوابگاهشان دوری کنید و (سپس) آنان را بزنید. اگر فرمانبرداری کردند، پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید» اسلام اطاعت زن از شوهر را در مسائل ویژة زن و شوهری، لازم و تکلیف می‌داند، و این را حقی برای شوهر می‌شناسد.
اهمّیت و ضرورت این حق و لزوم برآوردن این نیاز پوشیده نیست. این نیاز در صورتی که برآورده نشود و با گستاخی برخی زنان روبرو گردد، ممکن است با خشونت‌های فراوانی روبرو شود، زیرا که نوعاً و به طور طبیعی قدرت مرد بیشتر است. حال قرآن کریم دایرة آن را محدود کرده و از هر گونه زیاده‌روی برای اِعمال خواست شوهر (بویژه با توجه به مفهوم این ضرب) مانع گردیده است و برای آن شیوة قانونی (مراحل و اندازه) معیّن کرده است، تا به زیاده‌روی‌های ظالمانه‌ای نینجامد. بنابر این ضرب در صورتی است که خلافی صورت گرفته باشد و آن هم خلاف در روابط ویژة شوهری است.
موضوع دیگری که در خور ژرفنگری است، چگونگی«ضرب» است. حدود و کیفیت ضرب در احادیث و تفاسیر مشخص شده است و چنین گفته‌اند که منظور زدن بسیار نرمی است که هیچ گونه اثری بر جای نگذارد.(39) برای تبیین بیشتر حدود آن و جلوگیری از هر گونه زیاده‌روی، امام صادق(ع) آن را به زدن با مسواک تفسیر فرمود:
«... إنّه الضرب بالسواک(40)؛ منظور از زدن در آیه، زدن با مسواک است».
و این براستی نوعی اعلان تنفر و مخالفت اخلاقی است، نه تنبیه بدنی.
نیز باید توجه داشت که همین مقدار برخورد، باید پس از دو مرحلة اخلاقی و تربیتی انجام گیرد. این دو مرحله در متن آیه تبیین گشته است:
1- فعظوهنّ: به آنها پند دهید.
2- واهجروهنّ فی المضاجع: از خوابگاهشان دوری کنید.
دوری از خوابگاه نیز که ممکن بود به زیاد‌روی‌ بینجامند و به دوری‌ دراز مدت بکشد، به حدّاقل آن، تفسیر شده است که از خشونت برخی جدایی‌ها و بی‌اعتنایی‌ها مانع گردد.
امام باقر(ع) فرمود: ‌«یحوّل ظهره إلیها(41)؛ پشت به زن بخوابد» نه دوری زیاد و یا به اطاقی دیگر رفتن و یا ترک خانه و...
پس در دوری از خوابگاه زنان نیز از هر گونه خشونت و زیاده‌روی منع گردیده است.
بنابر این طبق منطق عقل و شرع، اگر زنان از ابتدایی‌ترین و ضروری‌ترین حق میان خود و شوهرانشان سرباز زدند، (یعنی نشوز) نخست با دو واکنش اخلاقی و آموزشی روبرو می‌گردند و سپس با مرحله‌ای تنبیهی، با همان مقدار و در چارچوب معینی که امام صادق(ع) مشخص کردند، با زن برخورد می‌شود و نه بیشتر.
این نکته نیز قابل دقت است که برخی فقیهان مطرح کردند که اطاعت زن از شوهر، تنها در مورد همان رابطة ویژه است و حتى اگر لذتجویی‌های دیگر در شرع مجاز شمرده شده باشد اطاعت در آنها لازم نیست؛ زیرا دلیلی نداریم که تن دادن زن به همة انواع لذتجویی‌ها واجب باشد، تا تن ندادن به برخی از آنها «نشوز» شمرده شود.(42)
اصل تمکین و نشوز در مسائل زناشویی که موضوعی ثابت است، نیز باید با خشونت و زیان‌رسانی همراه نباشد و با اصل «لا ضرر» سنجیده شود که برآوردن خواستة مرد توسط زن، موجب ضرر و زیانی به زن نباشد.
راوی می‌گوید: دوباره این فرمودة خداوند «لا تضارّ والدة بولدها ولا مولود له بولده؛ نباید هیچ مادری به خاطر فرزندش زیانی ببیند و نه هیچ پدری بخاطر فرزندش»، امام فرمود: «برخی زنان شیرده، مانع تقاضای شوهرانشان می‌شدند و... خداوند از این نهی کرد که مردی به همسرش زیان برساند یا زنی به شوهرش».
حتى اگر این حدیث خاص در مورد ممنوعیت ضرررسانی به زن نبود، قانون عام و کلی «لا ضرر»، همة موارد ضرر و زیان را دربر می‌گیرد. چون بنابر کلیّت معنای: «لا ضرر» هر گونه ضرر و زیانی در روابط اجتماعی و خانوادگی و فردی ممنوع است. (44)

پی‌نوشت‌ها:

1- نساء (4) آیه 34.
2-تفسیر طبری،ج 5،ص44، و الدر المنثور، 2ج، ص522.
3-تفسیر التبیان،ج 3، ص191.
4- المهذب،‌ج2، ص264.
5-همان، ص 231.
6- بحارالانوار،ج 101، ص58.
7-همان، ج 100، ص249 به نقل از جامع الاخبار، ص 157-158.
8-الدرالمنثور، ج 2، ص523.
9-همان.
10- سنن ابن ماجه،‌ج1، ص612.
11-الدرالمنثور،ج 2، ص523.
12-سنن ابن ماجه، ج1، ص612.
13-کافی،ج 5، ص510.
14-نهج البلاغه، ص 405.
15-کافی،ج5، ص510.
16-همان.
17- من لا یحضره الفقیه، ج3، ص362.
18-کافی،ج 5، ص511.
19- بحارالانوار، ج100، ص251 به نقل از امالی شیخ طوسی، ج2، ص197.
20- همان، ص 253.
21- من لا یحضره الفقیه،ج 3، ص281.
22-نساء(4)آیه34.
23-المهذب،ج 2، ص225.
24- نساء(4)آیه 19.
25-بقره(2)آیه 228.
26-المهذب، ج2،ص225.
27-من لا یحضره الفقیه، ج3، ص 103.
28-دعائم الاسلام، قاضی نعمان مصری، ج2، ص193.
29-من لا یحضره الفقیه، ج3، ص 362.
30- الدر المنثور، ج2، ص523.
31-مستدرک الوسائل، ج 14، ص250.
32-سرائر ابن ادریس،ج3، ص636؛ بحارالانوار،‌ج100، ص227.
33- نوادر رواندی، ص 114.
34-مستدرک الوسائل ،‌ج14، ص252.
35-بحارالانوار،ج100، ص223، به نقل از علل الشرائع، ص 513 و امالی صدوق، ص 206.
36-همان، ص 224.
37-پاسخ به شبهات»، آیت الله معرفت ،ص 191 به بعد .
38-نساء (4) آیه 34.
39-و 40و 41. مجمع البیان، ج 3، ص 44.
42-آیت الله سیّد محسن حکیم(ره)، مستمسک العروة الوثقى، ج 14، ص 64.
43-وسائل الشیعه، ج 14، ص 137.
44-دفاع از حقوق زن،محمد حکیمی.

 
دوشنبه 10 مهر 1391  3:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها