پاسخ به:هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!
ازشیشه باش اما به همه بگو ازسنگم…
مردم این زمانه همه به دنبال شکستنند
روبوسی آبدار با پنجره داشت..
یکریز به گوش پنجره پچ پچ میکرد...
چک چک،چک چک...
چکار با پنجره داشت؟!...
ديدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود. انگار خودش نبود عاشق شده بود. افتاد.شکست . زير باران پوسيد آدم که نکشته بود . عاشق شده بود
زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست فلک شیدا، پریشان روزگار است دلا، آدیـــــــنه شد، دلبر نیـــــامد غـــروب انتـــظارم سرنــــــــیامد همه دلــــــها پر از آه و غم و درد همه آلالهها پـــــــــــژمرده و زرد نفسها خـــسته و در دل خموشـند فغانها بى صدا و پرخروشــــــــند نه رنگى از عدالت، نى از صداقت در و دیوار دارد نقش ظــــــلمت شده پرپر گـــــــــل مهر و محـبّت همــه دلـــــــها شده سرشار نفرت شده شام یتیمان، نالــــــه و اشــک برد هرکــس به کاخ دیگرى رشک شده پژمـــــــرده غنچه در چمنزار بگشت آواره گل در کوى گـــــلزار نشسته دیو بر دلـــــــــــهاى خفته همه جا بذر نومــــــــــــیدى شکفته زده زنـــــــــــگارها آئین و مذهب دمى، رویى زسرور نیست یا رب به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند به آه و ناله دلــــــــــــــهاى دربند اگر نرگس زهجرت زار زار است شقایق تا قیامت دغـــــــــدار است
مدعی گوید : که با یک گل نمیگردد بهار
من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
گل من را بهاری بی خزان است
گل من مهدی صاحب زمان است
کودک که بودم، وقتی زمین میخوردم، مادرم مرا میبوسید،
تمام دردهایم از یادم میرفت...
دیروز زمین خوردم، دردم نیامد،
اما...
به جایش تمام بوسههای مادرم به یادم آمد.
جرم من عاشق شدن
حرف من دوست داشتن تو
آن وقت که چکش قاضی به صدا در می آید نگاه من به تو که همه ی زندگی منی
به تو که دوست دارم
وکیل مدافع می گه چرا عاشق شدی اما نمی دونه که کار من عاشق شدن نیست
کار دل عاشقی
من را محکوم کردن به اعدام
محکومم کردن چون تو من را دوست نداشتی طناب دار را دور گردنم می ندازند
حالا دیگه ۱ ۲ ۳ را می گن
و من فقط از تو یک سوال دارم چرا من را دوست نداشتی؟
صبر کن ای سهراب!
قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟ تو به هر جور دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من....
چه انتظار عجیبی!
تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی!
عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت، چه بی خیال نشستیم
نه کوششی نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی ...!
پشت شيشه برف ميبارد پشت شيشه برف ميبارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد مو سپيد آخر شدي اي برف تا سرانجام چنين ديدي در دلم باريدي ... اي افسوس بر سر گورم نباريدي چون نهالي سست ميلرزد روحم از سرماي تنهايي ميخزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهايي ديگرم گرمي نمي بخشي عشق اي خورشيد يخ بسته سينه ام صحراي نوميديست خسته ام ‚ از عشق هم خسته
فروغ فرخزاد
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما
براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
ای کاب زندگانی من در دهان توست
تیر هلاک ظاهر من در کمان توست
گر برقعی فرونگذاری بدین جمال
در شهر هر که کشته شود در ضمان توست
تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب
کاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست
گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی
با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست
هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست
ما را همین سرست که بر آستان توست
بسیار دیدهایم درختان میوه دار
زین به ندیدهایم که در بوستان توست
گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم
منعی که میرود گنه از باغبان توست
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
نقشی که آن نمیرود از دل نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست
سعدی به قدر خویش تمنای وصل کن
سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست
سكوت خطرناك تر از "حرف هاى نيش دار" است !
بدون شك كسى كه "سكوت" میكند ،
روزى حرفايش را سرنوشت به شما خواهد گفت …