0

شهید سپهبد صیاد شیرازی

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 در پیله انزوا

ناگفته های جنگ -11


مرا در انزوا قرار دادند. بدون اينکه از صحنه ی نبرد معذور کنند، مرا کنار گذاشته بودند. هرکار مي‌کردم و به اينها مي‌گفتم: حاضرم در آنجا کمک کنم، حاضرم بروم مريوان از آنجا حمله کنم. نيرو هم از شما نمي‌خواهم؛ جواب نمي‌دادند. مي‌توانم با نيروهايي که داريم، به دشمن فشار وارد کنيم.

در منطقه ی پنجوين، شانه‌دري، دشت حلبچه مي‌خواستيم حمله کنيم تا دشمن مجبور شود نيروهايش را کنار بکشد. هرکار کردم، قبول نکردند. طرحي نوشتم به نام طرح والعاديات. گفتم مي‌روم با بني‌صدر صحبت مي‌کنم. تلفني تماس گرفتم که چنين طرحي دارم، اجازه مي‌دهيد بياورم خدمت‌تان؟

بايد اجازه مي‌گرفتم و از منطقه شمال‌غرب به جنوب مي‌رفتم. گفت: بياييد.

يک هليکوپتر برداشتم و با هليکوپتر رفتيم. چند ساعت طول کشيد تا خودمان را به دزفول رسانديم. اولين‌بار بود که دزفول را مي‌ديدم. مقر فرماندهي کل قوا محسوب مي‌شد. يک زيرزمين چهارده‌متري، در لاستيک‌سازي آمادگاه دزفول، مرکز عمليات بود. بني‌صدر به من وقت داد و گفت: ساعت شش و نيم صبح بيا.

طرحم را بايد مي نوشتم. خدا کمک کرد و پاسي از شب گذشته، بيدار شدم. حال خوبي داشتم. به نوشتن طرح پرداختم. همان طرح والعاديت. طرح دو ،سه صفحه بيشتر نبود. آن را نوشتم و در بالاي آن هم آية هَل ادلکم را ذکر کردم. قرآن را باز کردم، ديدم اين آيه آمد. آن را بالاي صفحه نوشتم که به او بفهمانم ما فقط با خدا معامله داريم و با او تجارت مي‌کنيم.

صبح رفتم آنجا و کمي منتظر ماندم. رفتم سرميز. ايشان احوال‌پرسي کردند. گفتم: من چنين طرحي دارم و مي‌شود اين کار را کرد. واقعاً اين‌طور نيست که ما در عمليات به بن‌بست خورده باشيم.

گفت: خيلي خوب، شما طرحتان را بدهيد.

يک مشاور نظامي داشت. گفت: بدهيد من. نتيجه‌اش را به شما اطلاع مي‌دهم.

طرح را دادم و برگشتم. ديدم خبري نشد.

ببينيد چقدر وضع دور و بر بني‌صدر خراب بود. بعد از مدتي، يکي از دانشجويان دانشگاه که مرا قبل از انقلاب مي‌شناخت، زنگ زد و گفت که آقا، آن طرح شما هم با شکست برخورد کرد.

گفتم: کدام طرح؟

گفت: همان طرحي که در دزفول به بني‌صدر داده بوديد.

پرسيدم: تو از کجا مي‌داني؟

گفت: خوب، بالاخره ما يک ارتباطي داريم.

منظور، خودم نمي‌دانستم طرح کجا رفته و بحث شده، ولي نتيجه آن را يک نفر از کساني که بگويم، مثلاً آدم صلاحيت‌دار بسيجي است، مي‌دانست! اصلاً آن فرد نظامي هم نبود.

از طرح، بد برداشت کرده بودند و آن را سندي براي بدگويي قرار داده بودند. به دنبال صحنه‌هايي که داشتيم، اينها ادامه پيدا مي‌کرد. جو فکري و روحي آن زمان هم روي جنگ تحميلي متمرکز شده بود. توجه به جنگ کردستان افت پيدا کرده بود. بنابراين، وضعيت ما در منطقه طوري بود که داشتيم شرايط را ثابت نگه مي‌داشتيم. همين که پادگانها و شهرها دست خودمان بود و بيشتر محورها ی مواصلاتي باز بود -شبها غيرقابل تردد بود و روزها در ساعتهاي معيني تردد مي‌شد- اين را نگه داشتيم. منتها نگران آنجا بودم. اين بود که با برادران سپاه در تهران صحبت کردم. گفتم: سپاه بايد سازماندهي شود.

شهيد کلاهدوز در همان روزها به عنوان قائم‌مقام سپاه منصوب شده بود. از قبل با هم دوست بوديم. روابط نزديکي داشتيم که براي همکاريها موثر بود.

در همان موقع، در جريان بودم که برادرانمان در منطقه ی جنوب، به خاطر شروع جنگ تحميلي، از نظر امکانات و نيرو و وسايل متمرکز شده‌اند ولي سازماندهي گسترده ندارند. اين بود که شهيد کلاهدوز به دنبال جدول سازمان رزمي براي يگانها بود. کمک خواست. گفتم: کمک مي‌کنم.

يک گردان نمونه از سپاه و تلفيقي از بچه‌هاي ارتش که کادر متخصص ارتش بودند، درست کرديم. فرماندهي گردان را برادر فروغي که در جبهه ی دارخوين به شهادت رسيد، به عهده گرفت. آنها را آورديم در پادگان موجش.

آن پادگان براي آموزشهاي کشاورزي درست شده بود ولي چريکهاي فدايي خلق از آن براي آموزش نظامي استفاده مي‌کردند. طي يک عمليات، آنجا را آزاد کرديم و آن را مرکز آموزش نظامي خودمان قرار داديم. دومين واحدي بود که به آنجا مي‌آورديم. اين گردان را آورديم آموزش ببيند و به صورت گرداني، به طرف جبهه‌هاي جنوب برود. اولين قدمهايي که براي کمک به جبهه ها برداشتيم، همين بود.

تصميم گرفتيم يک گردان نمونه بفرستيم تا تقويت شوند. اين کار از جاهاي ديگر هم انجام مي‌شد. مثلاً در پايگاه يا قرارگاه شهيد منتظرين گلف در اهواز، کارهايي شروع شده بود.

براي اينکه سازماندهي مورد درخواست شهيد کلاهدوز را کامل کنيم، با يکي از برادران جلسه‌اي در سرپل‌ذهاب گذاشتيم. شهر سرپل‌ذهاب زير آتش توپخانه دشمن بود. بعضي از خانه‌ها خراب نشده بود. برادر بسيار ارجمندي در ارتش داريم که خودش را زياد ظاهر نمي‌کند. ولي مي‌توانم بگويم از کساني است که کمتر کسي را داريم که از نظر تقوا به پاي او برسد؛ به نام آذربان که خيلي فداکار است. از اول هم در سپاه کار مي‌کرد، يعني پانزده تا پايگاه در منطقه ی غرب، از باويسي گرفته تا منطقه نفت‌شهر، در دست ايشان بود. من از پايگاه او هم ديدن کرده بودم. با هم خيلي نزديک بوديم.

آمدم که به او سرکشي کنم و طرح خودم را راجع به سازماندهي بچه‌هاي سپاه و سازماندهي رزمي آنها با او در ميان بگذارم.

وارد سرپل‌ذهاب شدم و شب را با او جلسه گذاشتم. جلسه تا ساعت دوازده شب طول کشيد. ايشان روحيه گرفته بود و خيلي هم آن طرح را تأييد کرد. با خوشحالي خوابيدم تا صبح زود بلند شويم و برويم. ساعت دوازده خوابيدم و ساعت سه بلند شدم. ديدم حال نوشتن و يادداشت کردن دارم. حالم با دعا توأم شد. از ساعت سه تا ساعت شش صبح کار کردم. آنهايي را که به نتيجه رسيده بوديم، روي کاغذ آوردم. ساعت شش صبح هوا تاريک بود؛ چون وسط زمستان بود. شهر زير آتش بود و ديدم اگر چراغ ماشين روشن باشد، آنها بهتر نشانه مي‌گيرند.

حدود سه يا چهار ماه از شروع جنگ گذشته بود. پاييز را پشت‌سر گذاشته بوديم. راننده ی خيلي ورزيده‌اي داشتم. گفتم: با سرعت خيلي کم برو.

 با سرعت شصت کيلومتر از سرپل‌ذهاب خارج شد. شايد دويست يا سيصد متر نرفته بوديم-  به طرف کرمانشاه مي‌رفتيم- متوجه شدم که از مقابل يک چيزي با سرعت مي‌آيد. فقط همين را يادم مي‌آيد. يک ماشين لندرور، از فرمانداري کرند، از سمت چپ خودش حرکت مي‌کرد. ما از سمت راست حرکت مي‌کرديم. او از سمت ديگر درست مقابل ما مي‌آمد. راننده‌ام با آنکه ورزيده بود، تنها عکس‌العملش در مقابل او اين بود که يک مقدار به سمت چپ برود تا او در همان مسير که مي‌آيد، از سمت راست ما رد شود. منتها ديگر براي اين کار دير شده بود. به اندازه‌اي که فقط توانست سر فرمان را به طرف چپ کج کند.

ما تقريباً در مقابل ماشين روبه‌رويي قرار گرفتيم. من در جلو نشسته بودم و يک تفنگ ژ-ث قنداق کوتاه بين دو پا گذاشته بودم. دو ماشين به هم خوردند و ديگر چيزي متوجه نشدم. ولي سر و بدنم از لگن گرفته تا مچ پاي چپم آسيب ديد. همان‌جا بيهوش شدم. يکي از برادران سپاه به نام برادر اميني هم با من بود. او پشت نشسته بود و کتفش در رفت. بعدها فهميدم مرا سريع به پادگان سرپل‌ذهاب بردند. در آنجا نتوانسته بودند خون را بند بياورند. مخصوصاً براي مچ پا نتوانسته بودند کاري بکنند. شکسته بود و استخوانهايش به هم ريخته بود. چيزي به قطع شدن نمانده بود. مرا با هليکوپتر به کرمانشاه مي‌رسانند. در آنجا هم نتوانسته بودند کاري انجام دهند. به لطف خدا، يکي از خلبانان هوانيروز که در کردستان با ما بوده، داوطلب مي‌شود و مي‌گويد: حاضرم با هليکوپتر ايشان را به تهران برسانم؛ تا هواپيما بيايد دير مي‌شود.

توي راه به هوش آمدم. دراز کشيده بودم روي برانکارد و درد عجيبي داشتم. اصلاً به نظرم نمي‌رسد که انسان اينقدر درد بکشد. لگنم شکسته بود و رگ سياتيک لابه‌لاي استخوانها، در حال قطع شدن بود. سوزش درد مچ پا که هيچي!

رسيديم تهران. عصر بود. هرچه شور کردند، به نتيجه نرسيدند. روز چهارشنبه بود. گفتند: بايد شنبه شورا تشکيل شود. پزشکاني که مي‌خواهيم، شنبه هستند.

اگر مي‌خواست کار به شنبه بکشد، بدتر مي‌شد. اينجاست که مي‌گويم خداوند اگر بخواهد، انسان نجات مي‌يابد.

يک پزشک آمد و گفت: من از طرف آقاي ناطق‌نوري آمده‌ام. ايشان مرا فرستاده و گفته صياد شيرازي را سريع برسانم به بيمارستان تهران.

ديدم که آن بيمارستان شخصي است. گفتم: صحيح نيست. اينجا بيمارستان ارتش است. بالاخره من ارتشي هستم.

فکر کردم که اصلاً نمي‌گذارند بروم. ديدم با قاطعيت مجوز خروج از بيمارستان را گرفت. آمبولانس هم آورده بود. سريع من را رساندند به بيمارستان تهران. در اين ماجرا، آقاي رفيق‌دوست نقش زيادي در فراهم کردن امکانات داشت.

مخصوصاً آمبولانسي که تازه از خارج رسيده بود و آمبولانس مدرني بود، مأمور انتقال من کرده بود.

شبانه مرا براي عمل آماده کردند و صبح اول وقت يک عمل روي پايم صورت گرفت. عمل بعدي را نمي‌توانستند انجام بدهند. عمل اول را روي پا انجام دادند که پا از بين نرود، چون يکي از استخوانها بيرون آمده بود و مجبور شدند تا آن را خارج کنند. عفونت کرده بود. به لطف خدا، با باقيمانده ی آن توانستند پا را حفظ کنند. وگرنه بايد قطع مي‌شد.

يک هفته بعد، عمل دوم را انجام دادند. لگنم را پيچ کردند. الآن لگن من سه تا پيچ دارد.

من تا آن موقع خيلي گمنام بودم. کارهايي را که در کردستان و غرب شده بود، يک عده مي‌دانستند ولي بي‌سروصدا انجام مي‌شد. به اين هم دلخوش بودم. يادم نمي‌رود، اولين کسي که به ملاقات من آمد، شهيد رجايي بود. او با حالتي آمد که همه را غافلگير کرد. آن موقع نخست‌وزير بود. چشم باز کردم و ديدم شهيد رجايي بالاي سرم است. در اتاق تنها بودم. البته يک محافظ آنجا بود. پرسيدم: شما چطور آمديد؟

گفت: هيچ‌کس نمي‌داند که من آمدم داخل، اشکال که ندارد؟!

گفتم: خيلي هم بهتر است.

اين ديدار خيلي بر من اثر کرد. البته آيت‌الله خامنه‌اي هم محبت کردند و حدود دو ساعت آمدند و با من صحبت کردند.

به نظرم رسيد که بهترين جاي گزارش دادن همين‌جاست؛ چون توطئه‌ها نسبت به حرکت نيروهاي حزب‌الله در کردستان داشت شکل مي‌گرفت. مي‌خواستند بچه‌ها را يکي پس از ديگري از صحنه خارج کنند. براي اينکه سندي باشد و مردم بدانند زحمتي کشيده شده و ارتش و سپاه و نيروهاي انتظامي دست به دست هم داده‌اند و کارهايي کرده‌اند، از صدا و سيما آمدند. خيلي هم سخت بود که بنشينم. به سختي روي چهارپايه نشستم و تکيه دادم که معلوم نشود در بيمارستان هستم. ولي اگر در چهره من دقت کنيد، معلوم مي‌شود که در حالت ضعف هستم و دارم صحبت مي‌کنم. لباس چريکي هم به تن داشتم.

بعد از سانحه‌اي که برايم پيش‌آمد، حدود 25 روز در بيمارستان بودم. از آن‌طرف، در اين مدت، يک بخش از اقداماتي که عليه تشکيلات مشترک ارتش و سپاه، در منطقه  ی کردستان، طراحي شده بود، اجرا شد. برادران سپاه، به صورت فوق‌العاده براي اينکه بتوانم وارد صحنه بشوم تلاش زيادي کردند؛ مخصوصاً که زودتر و سريعتر به منطقه برگردم.

با اين وضعي که داشتم و حتي برايم راه رفتن با عصا امکان‌پذير نبود، با تسهيلاتي که فراهم شد -که کمک آقاي رفيق‌دوست خيلي موثر بود، براي اينکه زودتر به منطقه برگردم- آمبولانس مناسبي در اختيار گذاشتند و من راهي منطقه شدم. با وارد شدن به سنندج و محبتي که برادران همرزمم در ارتش و سپاه و استانداري ابراز کردند، روحيه ی خوبي پيدا کردم براي اينکه با همان شرايط به کار ادامه دهم.

مدتها بود که نگران آزادسازي بوکان بودم ولي بوکان از حد منطقه ی ما خارج بود و به منطقه ی آذربايجان‌غربي و شمال‌غرب مربوط مي‌شد. احساس مسؤوليت کرده بودم که با فرمانده ی لشکر اروميه و برادران سپاه در منطقه ی مياندوآب هماهنگ کنيم که اگر آماده هستند آنها از مياندوآب پاکسازي کنند و ما هم از طرف سقز.

از سپاه برادري به نام صوفي در مياندوآب بود که خيلي پرشور و حال بود و با ما همکاري مي‌کرد. خيلي علاقه‌مند و مشتاق بود که حرکت از مياندوآب به طرف بوکان شروع شود. کار تا اين حد پيش‌رفت که ملاقاتي بين من و فرمانده ی لشکر 64 که سرهنگ زکيايي بود، صورت گرفت.

ايشان با اينکه اين اقدام خارج از محدوده ی فرماندهي‌اش بود ولي چون چهره ی متديني داشت، حرف ما را متوجه شد که بوکان بايد آزاد شود. همکاري دو طرف لازم بود. اين بود که با هليکوپتر حرکت کردم به مياندوآب. جلسه‌اي در اردوگاه يکي از يگانهاي لشکر 64 مياندوآب گذاشتيم. زمينه ، داشت آماده مي‌شد.

آن موقع مصادف شده بود با زماني که زمزمه ی برکناري من از صحنه، قوت مي‌گرفت. برگشتيم به سنندج. هنوز پاکسازي بعضي از راههاي کردستان مثل بانه و سردشت مانده بود.

در آذربايجان غربي کار زيادي انجام شده بود. در آنجا، به صورت کلاسيک، فقط لشکر 64 حضور داشت. شايد در شهرهايي که دست خودمان بود، عناصري از سپاه هم تلاش مي کردند تا حضور داشته باشند ولي چون تمرکز نيرو و امکانات به صورت گسترده ايجاد نشده بود -مثل کردستان- کاري از پيش نرفته بود. در حالي که مسائل کردستان با آذربايجان‌غربي غيرقابل تفکيک است.

زماني بود که حتي بين جاده ی اروميه و خوي و آذرشهر -مخصوصاً بين اروميه و قوشچي- در شبها اصلاً تردد نمي‌شد. بين اروميه و سرو ناامن بود. بين چهارراه چدي در محور سيرو تا ديزج سيلوانا به طرف زيوه تا اشنويه ناامن بود. يک مقدار امنيت به وسيله ی بارزانيهاي پناهنده شده به جمهوري اسلامي که اردوگاهشان آنجا بود، ايجاد مي‌شد. واقعاً قابل تأسف بود و کراهت داشت وقتي که به آن منطقه مي‌رفتيم و تحت امنيت بارزانيها قرار مي‌گرفتيم. منطقه یجمهوري اسلامي بود ولي بارزانيها براي ما امنيت ايجاد کرده بودند. چون خلأ نيروهاي متشکل وجود داشت، اين کارها را انجام مي‌دادند.

در آن زمان، چند موضوع در پيش‌رويمان بود. يکي ادامه پاکسازيها در محورهاي کردستان و حتي گسترش اين پاکسازيها به شهرهاي بوکان و منطقه آذربايجان‌غربي بود. دنباله‌اش بايد ادامه پيدا مي‌کرد.

يک قسمت نيز مربوط به جرياناتي بود که عليه ما شدت گرفته بود. البته من زياد هم در جريان نبودم؛ چون اصلاً کارم کار سياسي نبود. فکرم، فکر سياسي نبود. بچه‌هايي که آنجا بودند، همه با هم مخلصانه کار مي‌کردند و در صحنه بودند. هرکس که از بيرون کردستان به منطقه وارد مي‌شد، وحدت و يکپارچگي ما را مي‌ديد. هيچ دوگانگي وجود نداشت. با هم خوب کار مي‌کرديم. يک قرارگاه واقعاً مشترک در محل ستاد لشکر 28 درست کرده بوديم و همه با هم نماز مي‌خوانديم. از جمله اقداماتي که عليه اين تشکيلات انجام مي‌شد، اين بود که تشکيلات را حذف کنند.

سومين محور، گسترش جنگ در جنوب و غرب بود که عراقيها شروع کرده بودند و روزبه‌روز اوضاع وخيم‌تر مي‌شد و ما نگران شده بوديم. دشمن به نزديکيهاي اهواز رسيده و آبادان محاصره شده بود. ديگر ذهن ما فقط در کردستان متمرکز نبود. بنابراين، در بخشي از اقدامات فکري‌مان، در جلساتي که داشتيم، کارمان را با آنجا ارتباط داده بوديم.

قبلاً هم اشاره کردم، تا اين حد با برادرهاي سپاه در مرکز هماهنگ کرده بوديم و مسؤوليت پذيرفته بوديم که به صورت نمونه، حتي يک گردان هم که شده سازمان و آموزش بدهيم. اقدامات عملي را براي کمک شروع کرده بوديم و خودمان را از جبهه‌هاي جنوب جدا نمي‌دانستيم.

بعد از اين حادثه، يعني مجروحيت من، اين سه محور را با هم جلو مي‌برديم. يعني پاکسازي به طرف شمال گسترش يافت، بررسي راجع به جنگ تحميلي را آغاز کرديم و کم‌کم آثار توطئه  ی عله قرارگاه عملياتي و حذف من از صحنه پيدا شد.

نامه‌اي آمد که به من ابلاغ شد: قرارگاه را به هم بزنم و به عنوان مشاور فرمانده ی لشکر کردستان، در امر عمليات نامنظم، کار کنم. يعني مسؤوليت من از فرماندهي منطقه ی کرمانشاه و کردستان، محدود به کردستان شد، سپس از آنجا هم محدود به مشاوره شد. تمام يگانهايي را که تحت اختيار من بود، از کنترل من درآوردند. البته همه ی اقداماتي که ما انجام داديم، درست بود. مي‌توانم با اطمينان بگويم که همه‌اش از روي صداقت و اخلاص بود. باورم هم نمي‌شد که در جمهوري اسلامي، وقتي يک عده دارند مخلصانه و بي‌ريا مي‌جنگند و هيچ توقعي از کسي ندارند، با دست خالي هم مي‌جنگند و کارها را به لطف خدا پيش مي‌برند، آنقدر مورد عنايت نباشند که حداقل بتوانند خدمت‌شان را ادامه بدهند. سنندج، مريوان، ديواندره، سقز، بانه و سردشت در دست ضدانقلاب بود و آزاد شد، محورها دست ضدانقلاب بود که در تأمين ما قرار گرفت و عمليات ادامه پيدا کرد، سلطه‌اي که ضدانقلاب در منطقه داشت، از بين رفته و کم‌کم داشتيم ضدانقلاب را در روستاها دنبال مي‌کرديم. حالا يکدفعه تشکيلات را به هم مي‌زديم، در حالي که هنوز کار تمام نشده بود.

يادم مي‌آيد که براي اين مطلب نماز خواندم. وضو گرفتم و نماز حاجت خواندم. در سه جمله جواب اينکه نوشته بودند قرارگاه را تحويل بدهم، نوشتم: ما به دستور مرکز آمديم و به دستور مرکز خواهيم رفت. بايد شوراي‌عالي دفاع دستور بدهد تا ما برويم وگرنه همين‌جا هستيم.

اين جواب را به نيروي زميني دادم، چون نيروي زميني ابلاغ کرده بود که شما قرارگاه را به هم بزنيد. توضيح دادم که کار تمام نشده. حالا يادم نيست دقيقاً چه نوشتم. ولي کلاً اين بود که همچنان سرکار هستم و نمي‌روم تا از تهران و شوراي‌عالي دفاع دستور برسد.

از حمايت و پشتيباني مرکز اطمينان داشتم. چون کار را غيرمعقول مي‌ديدم. ولي غفلت کردم که جملاتي را که نوشتم، از نظر نظامي حالت طغيان و سرپيچي و تمرد دارد. اين مدرک ديگري شد. مستندترين مدرک که بني‌صدر به تحريک اطرافيانش همه‌جا بگويد: ببينيد، اين همان است که مي‌گفتم. طغيان و تمردکرده.

بني‌صدر نامه‌را مستقيم برده بود خدمت حضرت امام که صيادشيرازي تمرد کرده. حضرت امام مرا که نمي‌شناخت. ايشان هم طبق همان اعتقادي که به اصول دين داشتند، دستور داده بودند: با ايشان طبق مقررات رفتار کنيد.

مقررات يعني چه؟ نه تنها برکناري با قاطعيت، بلکه گرفتن درجه و حتي دادگاهي کردن. البته اينها تا اين حد مسأله را غليظ نکرده بودند. ولي آماده بودند که اقدام کنند و کاري انجام بدهند، منتها من نمي‌دانستم در تهران چه مي‌گذرد.

بعدها متوجه شدم که پيرو اين مسأله، در سراسر ايران پيچيد که چنين کاري شده و همه اين را توطئه ی روشن بني‌صدر مي‌دانستند. اين حادثه نقش عجيبي در روشن شدن چهره  ی بني‌صدر داشت. حالا اينجا مسأله ی شخصي بود ولي عملاً يک محور سياسي هم پيدا کرد. يعني دليل روشني به دست همه ی مسؤولان افتاد که چقدر بني‌صدر نسبت به کارهايش نادان است و يا واقعاً نسبت به اوضاع سوءنيت دارد. اين مطلب خيلي مهم بود.

شايد هم بسياري از اين حوادث را من متوجه نشدم. ولي ائمه جمعه بزرگ آن زمان مثل: شهيد آيت‌الله دستغيب، شهيد آيت‌الله مدني، شهيد آيت‌الله اشرفي اصفهاني، آيت‌الله خادمي از اصفهان و شهيد آيت‌الله صدوقي از يزد خدمت امام رفته بودند.

داشتند به شدت، با استفاده از آن سند، با من به عنوان متمرد برخورد مي‌کردند. ديگر مسأله عوض شده بود. حتي يادم هست فرمانده لشکري که خود من بر سر کار گذاشته بودم، چقدر دورو و مزدورانه عمل کرد. آمد و به من نصيحت کرد: شما به حرفها گوش کن و بيا بغل دست من کار کن.

در صورتي‌که با ايشان مسأله‌اي نداشتم که موضوع بغل دست کار کردن سخت باشد. اصلاً ايشان اگر بالاي سرش نبودم، براي کار مشکل داشت و اگر خودم بودم، تا اندازه‌اي مي‌شد از تخصصي که داشت استفاده کرد. به او محکم تذکر دادم: تا روزي که من اينجا هستم، يادت باشد همچنان فرماندهي برقرار است و شما نبايد کاري بکنيد.

حالا ديگر چه اقداماتي کرد، نمي‌دانم.

در جواب نامه ی من هم يک تلکس آمد. طول پاسخ 94سانتي‌متر بود! مطالب عجيب و بدوبيراه گفته بودند. اين جواب از طرف نيروي زمينی آمده بود.

نيروهاي ما و نيروهاي حزب‌الله داشتند کلافه مي‌شدند.

خودشان را به آب و آتش مي‌زدند که مبادا فرماندهي از بين برود و من از صحنه خارج شوم. براي اين کار، بچه‌هاي سپاه در همه‌جا در تلاش و دوندگي بودند. اين حالتي که عرض کردم، در مورد روحانيت هم وجود داشت؛ مخصوصاً ائمه جمعه و نمايندگان خط امام و آن بزرگواران که نام بردم، خيلي تلاش کردند.

بعد از اين، نامه‌اي آمد که به صورت مختصر و مفيد نوشته بود: شما از امروز برکنار هستيد و بايد از منطقه خارج شويد.

همان موقع با سرهنگ زکيايي، فرمانده لشکر 64 در مياندوآب جلسه داشتم. خيلي جالب بود. با هليکوپتر رفتم آنجا. هماهنگ کرديم و واحدي که بايد عمل مي‌کرد، مشخص شد. به فرمانده ی واحد گفتم به مقر سپاه بيايد تا نسبت به عمليات توجيه‌اش کنم. همچنين به او وقت بدهم که چه موقع وارد عمليات شود.

تيپ، فرمانده ی خيلي خوبي داشت. حداقل مرد بود و مروت داشت. در آن جلسه، من روي ويلچر نشسته بودم و داشتم صحبت مي‌کردم. نقشه را نشان دادم. گفتم: اين منطقه شماست و مأموريت شما اين است که برويد طرح‌ريزي کنيد و آماده شويد. بعد مي‌آيم طرح‌تان را مي‌بينم.

ديدم فرمانده ی گردان عمل‌کننده با حالت حجب و حيا نگران است و مي‌خواهد چيزي را بگويد، ولي عقب مي‌اندازد.

پرسيدم: تو چه مي‌خواهي بگويي؟

گفت: حقيقتاً يک نامه آمده که در منطقه شما هيچ‌کاره هستيد و هيچ مسؤوليتي نداريد. حالا شما اين دستور را به ما مي‌دهيد. ما نمي‌دانيم چکار کنيم؟

فرمانده ی تيپ خيلي ناراحت شد و با يک حالت عصبانيت گفت: صحبت نکن، حرف نزن.

نگو او هم مي‌دانسته ولي روي احترامي که داشته و مي‌دانسته که بچه‌ها چه خدماتي کرده‌اند و من هم جزو آنها بودم، چيزي نگفته. حتي شنيدم وقتي بيرون رفته بود، بگومگويي رخ داده، اصلاً مي‌خواسته فرمانده گردان را بزند که تو چه جرأتي کردي اين حرف را زدي. اينها را من مي‌گفتم. تو چرا جلوي جمع گفتي.

البته در آنجا خودم را نگه داشتم و گفتم: اشکال ندارد. من هم الان دستور اجرا به شما ندادم. گفتم فعلاً برويد طرح‌ريزي کنيد.

اين‌طوري توجيه کردم که آبروي همه حفظ شود.

بعدها فهميدم که همان فرمانده لشکر، اين نامه را حتي به آشپزخانه هم فرستاده. يعني علاوه بر واحدهاي اجرايي و رزمي، تا رده ی آشپزخانه هم ابلاغ کرده که صيادشيرازي هيچ‌کاره است.

ديدم وضعيت خیلي خراب شد. البته قبل از آمدن به منطقه يک هماهنگي ضمني با آيت‌الله خامنه‌اي داشتم. ايشان واقعاً پشتيبان من بود و راهنمايي‌هايشان خيلي اثر داشت. تماس گرفتم و گفتم که وضعيت به اينجا رسيده و نامه را همه‌جا پخش کرده‌اند که هيچ‌کاره‌ام، بازهم بمانم يا نه؟

ايشان فرمود: ديگر درنگ نکن و آنجا نمان. سريع منطقه را ترک کن.

فهميدم خدمت حضرت امام هم رفته‌اند و حضرت امام فرموده‌اند: با او طبق قانون برخورد کنيد.

آنها بررسي کرده بودند که طبق قانون با کسي که تمردکرده چه مي‌کنند؟ درجه اصلي‌ام سرگرد بود. دو درجه گرفتم و سرهنگ تمام شده بودم. ابلاغ شد؛ درجه ی مرا پس‌گرفتند و از فرماندهي هم سلب شدم. چون مصدوم بودم، بايد خودم را به ستاد مشترک معرفي مي‌کردم. يعني مرا از نيروي زمينی هم بيرون کردند.

با اين شرايط، همه چيز قابل تحمل بود ولي از نيروي زميني رفتن، خيلي مشکل بود. هم علاقه داشتم در نيروي زمين بمانم و هم اينکه اين مطلب را گران مي‌دانستم. مگر چه کار کرده بودم که مرا از نيروي زمينی بيرون کنند؟

با آيت‌الله خامنه‌اي مشورت کردم که تا اينجا همه‌چيز را تحمل کردم، اين يکي را نمي‌توانم تحمل کنم. چه معني دارد که مرا از نيروي زميني اخراج مي‌کنند؟

ايشان با خونسردي فرمودند: مسأله‌اي نيست. با حوصله و خونسردي اين را هم اجرا کن و خودت را به ستاد مشترک معرفي کن.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  6:57 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 طرح والعاديات

ناگفته های جنگ -12


يادم نمي‌رود، با عصا راه مي‌رفتم، رفتم پيش دژبان ستاد مشترک. گفته بودند خودت را به آجوداني آنجا معرفي کن. خودم را معرفي کردم. برخورد اول خيلي تحقيرآميز بود. منتها همان راهنمايي را گوش کردم. خيلي آرام، بدون اينکه اصلاً احساس کنند که زماني فرمانده ی منطقه بودم و درجه‌ام سرهنگ بوده، احترامات را نسبت به آنها انجام دادم و خيلي خونسرد گفتم: من سرگرد صيادشيرازي آمدم خودم را معرفي کنم. هرکاري داريد بفرماييد. البته تا چند ماه استراحت دارم.

به منطقه رفته بودم ولي استراحت پزشکي داشتم. گفتند: بايد هر شنبه بياييد اينجا خودتان را معرفي کنيد.

گفتم: بسيار خوب.

پس از مدتي، ديدند همه ی چيزهايي را که مي‌گويند اجرا مي‌کنم. گفتند: لزومي ندارد که بياييد. فقط شنبه‌ها تلفن بزنيد که من هستم.

حتي يادم مي‌آيد يک شب تلفن زدم. بعد از آن ديگر تلفن نزدم. آنها احساس کردند که هيچ موضعي در مقابل‌شان نگرفتم که بخواهم جبران اقداماتي که عليه من شده، بکنم.

در اينجا توجه کنيد به نکته‌اي که خيلي آموزنده است. اين نکته، ملاقاتي بود که با شهيد بزرگوار بهشتي داشتم. دوستان متوجه بودند که اين کار خيلي گران تمام شده، هم برای کردستان و هم براي اينکه من در صحنه نيستم. اين بود که يک عده تلاش مي‌کردند. يک اقدام خوب آنها، اين بود که به مدت نيم‌ساعت با شهيد بهشتي وقت ملاقات گرفتند. البته من چندبار خدمت ايشان رسيده بودم و ايشان هم اقدامات و کارهاي ما را مورد پشتيباني و حمايت قرار مي‌داد. آن‌زمان، در حزب جمهوري اسلامي هم بودند و در حزب اين مطلب را خيلي خوب بيان کرده بودند.

نيم ساعتي که خدمت ايشان رفتم، يادم نمي‌رود که چقدر -به اندازه ی خودم- شخصيت ايشان را درک کردم. ايشان از پشت ميز بلند شدند. نيمکتي آن بغل بود. گفتند: بيا اينجا بنشين.

مرا کنار خودشان نشاندند. در اين نيم‌ساعت، فقط نصيحت کردند که: حواستان باشد، در رسانه‌ها و افکار عمومي اين‌طور تلقي شده که مخالف بني‌صدر هستيد و مي‌خواهند از شما بهره‌برداري کنند. من از شما مي‌خواهم که وقتي در مجالس از شما مي‌خواهند سخنراني کنيد، فقط به همان عملياتي که انجام شده بپردازيد. اگر اصرار کردند که راجع به بني‌صدر صحبت کن، شما چيزي نگوييد. اگر خيلي اصرار کردند که چطور شد شما برکنار شديد، بگوييد که طبق قانون و مقررات با من عمل شده و حضرت امام چون به قانون مقيد هستند، من هم موردي نوشته بودم که قانوناً يک مقدار اشکال داشت. طبق قانون با من برخورد شد. مسأله‌اي نيست و باز کارمان را ادامه خواهيم داد.

آن زماني‌که بني‌صدر قطب اصلي مخالفت با خودش را شهيد بهشتي مي‌دانست، او داشت اين‌گونه نصيحت مي‌کرد که مبادا عليه رئيس‌جمهور وقت مطلبي بگوييد و حالتي شود که خصومت مردم برانگيخته شود.

ابعاد عميق تقوا در اينجاست. اينقدر يک انسان برجسته و متين و دلسوز انقلاب باشد که حتي عليه خودش مطلب را مي‌پذيرد و حاضر نيست مخالفت کند. عين اين نصيحت را در مساجد عمل کردم. نامه مي‌آمد که در مورد بني‌صدر بگو. من هم مي‌پرداختم به خود عمليات که داغ بود و همه را تحت‌تأثير قرار مي‌داد. منتها آخرش را زود جمع‌بندي مي‌کردم و مي‌رفتم.

در همان زمان، آقاي هاشمي‌رفسنجاني تلفن زدند و گفتند: همه براي کار شما رفتيم خدمت امام و نتيجه‌اي نگرفتيم.

رفته بودند که بگويند ايشان بايد به سر کارش برگردد. گفت: مي‌خواستم شما خودتان برويد پيش حضرت امام و مطالب را بگوييد شايد مؤثر باشد.

گفتم: شما گفتيد، نشده. اصلاً من تا حالا حضرت امام را ملاقات نکرده‌ام. ايشان هم مرا نمي‌شناسند. جمعي رفته‌ام، ولي خصوصي ملاقات نکرده‌ام. تازه وقت هم نمي‌دهند. چطور وقت بگيرم.

ايشان فرمودند: من وقت مي‌گيرم. شما برويد مطالب را بگوييد. ان‌شاءالله اثر کند.

وقت گرفتند و خصوصي خدمت حضرت امام رسيدم. با عصا رفتم. لباس چريکي به تن داشتم. يادم هست، تا نشستم حضرت امام اظهار محبت فرمودند که پايتان چه شده؟ اول احوال مرا پرسيدند. عرض کردم سانحه ديدم. بعد شروع کردم به صحبت. جمع مدتي که خدمت حضرت امام بودم، هفده دقيقه بود. از اين هفده دقيقه، شانزده دقيقه را من صحبت کردم. در شانزده دقيقه، يک دور جريان حرکت نيروهاي مؤمن در ارتش، از قبل انقلاب و اوايل انقلاب تا به کردستان و چگونگي پيوندشان با بچه‌هاي سپاه را گفتم. صحبت به اينجا کشيد که ما داريم در کردستان چنين کارهايي انجام مي‌دهيم و وضع هم اينطوري است.

در اين يک دقيقه، حضرت امام فرمودند: همان‌طور که مي‌دانيد، نماينده ی من در ارتش آقاي بني‌صدر هستند. ايشان چند لحظه ی ديگر مي‌آيند اينجا. شما هم اينجا باشيد و در جلسه مطالب را بيان کنيد.

من با همان صداقت گفتم: حضرت امام، ما هرچه اشکال داريم از خود ايشان است. ايشان نه فکر نظامي دارد، نه مشاورين درستي دارند. در نتيجه، ما اصلاً نسبت به ايشان اشکال داريم.

حضرت امام وقتي ديدند که من اين‌چنين با صراحت عرض کردم، فرمودند: خيل خوب. شما مي‌خواهيد برويد، من خودم تذکر مي‌دهم.

من رفتم. دو سه روز بعد، ابلاغ شد که در جلسه ی شوراي ‌عالي دفاع شرکت کنيد. معلوم بود که حضرت امام، دستور رسيدگي به شوراي‌عالي دفاع داده‌اند. در جلسه شوراي‌عالي دفاع، از نظر دبيرخانه، محور کار دست آيت الله خامنه‌اي بود.

موقعي به جلسه رفتم که بني‌صدر در مسافرت بود. جلسه تشکيل شد. من هم با چرخ به آنجا رفته بودم. گفتند: طرح والعاديات را بدهيد.

مسأله را روي طرح والعاديات برده بودند. طرح والعاديات را بيان کردم. چند نظامي هم آنجا بودند که عليه من حرف زدند. روي نقشه براي آنها توجيه کردم و گفتم: طرحي که من دارم، خودم هم در رأس آن عمل مي‌کنم. اين‌طور نيست که آقايان داد و فرياد مي‌کنند. من نگفتم که برويد طرح را اجرا کنيد. اين طرح مال خودم است و خودم هم بايد اجرا کنم.

در دفاع ديدم که شهيد محمد منتظري - خدا رحمتش کند- و آقاي پرورش صحبت کردند. اين دو با جديت بحث و پشتيباني کردند. بعد رأي گرفتند. فکر کنم دو سه تا رأي منفي بود. بقيه رأي مثبت دادند. شهيد رجايي و همه رأي مثبت دادند.

روز بعد نامه آمد در خانه که: آقاي صيادشيرازي: 1. از طرف شوراي‌عالي دفاع درجات شما دوباره اعطا شد 2. به غرب مراجعه کنيد و فرماندهي‌تان را دوباره تشکيل دهيد. 3. هرچه زودتر طرح والعاديات را آماده ی اجرا کنيد.

همين سه ماده را که خواندم، دلم گواهي داد که قابل اجرا نيست. به بني‌صدر اطلاع مي‌دهند که در غياب شما شوراي‌عالي دفاع اين تصميمات را گرفته. ايشان هم، با همان نامه، مي‌رود خدمت حضرت امام که در غياب من اين دستور صادر شده و من آن را قبول ندارم.

پيامي که از حضرت امام منتشر شد و در آن قيد شده بود: رئيس‌جمهور حتي مي‌تواند مصوبات شوراي‌عالي دفاع را در صورتي‌که لازم مي‌داند، اجرا نکند، از همان‌جا بود.

بعضي حوادث ظاهراً شخصي است ولي عملاً در سطح حکومت و مردم جور ديگري شکل مي‌گيرد. پيام امام همه را کلافه کرده بود، چون حضرت امام بالاترين اختيارات را به بني‌صدر داد که هيچ‌کس حکمتش را نمي‌دانست. در اين قسمت، درسي که از امام مي‌گيريم، براي همه ی تاريخ قابل استفاده است. بعدها حوادثي را که رخ داده بود جمع‌بندي کردم، فهميدم که اين درس، درس عميق و مهمي است. وقتي که آن بزرگواران شهيد، شهداي محراب، دسته‌جمعي خدمت حضرت امام رفته بودند که صيادشيرازي زحمت‌کش است، درجه‌اش را گرفته‌اند و از کار برکنارش کرده‌اند و ما خواهش مي‌کنيم دستور دهيد که دوباره روي کار بيايد، حضرت امام با آنها هيچ بحثي نفرموده بودند. فقط با دست اشاره کردند که ايشان با صراحت تمرد کرده.

اين خيلي مهم است. آن آثار به اصطلاح جرم که خدمت حضرت امام رسيده بود، ايشان به شکل قانوني و رسمي تصميم‌گيري کرده بودند. همان را فرموده و چيز ديگري نفرموده بود. من هم که رفتم خدمت‌شان، حضرت امام اقدام عملي کردند؛ البته آن هم به شکل قانوني. گفته بودند که بدهيد شوراي‌عالي دفاع رسيدگي کند. آنها هم رسيدگي کردند.

معلوم بود که دو جو فکري حاکم است. يکي نيروهاي حزب‌اللهي که در صحنه موافق ما بودند و ديگري چهره‌هاي متخصص که بيشتر مخالف بودند. نيروهاي حزب‌اللهي موفق شده بودند ولي چون اختيار در دست بني‌صدر بود، بني‌صدر اين را توطئه عليه خودش حساب کرد و رفت خدمت حضرت امام. حضرت امام هم پيام داد که رئيس‌جمهور مي‌تواند حتي مصوبات شوراي‌عالي دفاع را در صورتي‌که صلاح دانست، اجرا نکند. در صورتي‌که مصوبات شوراي‌عالي دفاع براساس رأي‌گيري است و نبايد اينطور باشد.

در اين ماجرا، اين درس را گرفتيم که اگر نظام و حکومتي بخواهد استوار بماند و حاکميت و ثباتش برقرار باشد، رهبري، مسؤولين و همه ی کساني که مي‌خواهند زير پوشش حکومت کار کنند، بايد مقيد به مقررات و قانون باشند. حالا ممکن است قانون نقص هم داشته باشد ولي پايبند بودن به همين مقررات ناقص، بهتر است تا اينکه به چيزي پايبند نباشد.

ما در انقلاب تصورات‌مان طور ديگري بود و خيلي از جوانهاي انقلاب نيز اين اشتباهات را کردند. تندروي‌هايي که بود و حالتهاي بيش از اندازه‌اي که در يک آدم، مثل کاسه ی داغتر از آش شدن، وجود داشت. اينها نشانگر آن است که مي‌خواهند قيدوبندهاي قانون را پاره کنند. مخصوصاً اينکه بخواهند مارک هم بزنند و بگويند اين طاغوتي است. چيزي نمانده بود که ارتش از هم بپاشد؛ به خاطر اينکه داشت نسبت به قانون و انضباط بي‌قيدوبندي به وجود مي‌آمد. حضرت امام نيز در يک پيام و سخنراني تاريخي براي پرسنل، آن را تجزيه و تحليل فرمودند. حتي گفتند: اگر جايي باشد که در آنجا پايبندي به مقررات و قوانين و انضباط نباشد، مثل جامعه ی حيوانات است -به حيوانات تشبيه کردند- و بعد، يک عده به عنوان جامعه ی توحيدي داشتند در ارتش چهارچوبهاي انضباطي را از بين مي‌بردند.

عزيزاني مثل شهيد صدوقي، شهيد دستغيب و شهيد مدني پيش حضرت امام خيلي ارزش داشتند. چهره‌هايي بودند که همه مي‌دانيم، از عزيزترين چهره‌ها پيش حضرت امام بودند. سابقه، شخصيت و نقش‌شان در انقلاب مشخص بود ولي حضرت امام با قاطعيت فرموده بودند که ايشان تمرد کرده. يعني در مقابل تمرد نمي‌شود اغماض کرد. معنايش اين نبود که حرف آنها را قبول نمي‌کردند، بلکه معنايش اين بود که بايد پايبند قانون بود. اين ريشه ی تذکر برادرانه و ناصحانه ی شهيد بهشتي بود. اين برای من خيلي موثر بود. به طوري‌که به خاطر ندارم، بعد از آن ماجرا، به سادگي دست به قلم ببرم و مطلبي بنويسم که در آن آثار تمرد، طغيان و بي‌بندوباري نسبت به قانون و اين چيزها باشد. ممکن است نظريه نسبت به قانوني داشته باشم ولي تا روزي که قانون عوض نشده، خودم را مقيد به اجرا مي‌دانم. اين درس براي همه ما لازم بود.

بگذريم. در اين دوره ظاهراً معزول بودم، ولي الحمدلله فعالتر از هر زمان بودم. به دليل اينکه، محيط محيطي بود که مرا بيکار نمي‌گذاشت.

به راحتي جاي خودم را پيدا کردم: طرح و عمليات سپاه. طرحي دادم به شوراي‌عالي سپاه که حاضرم اين واحد را راه بيندازم، منتها نه به اسم خودم. برادر رحيم صفوي به صورت سازماني در آنجا بود. ولي چون در مأموريت بود و در دارخوين و آنجاها کار مي‌کرد، گفتم: با ايشان هماهنگ مي‌کنم و در اينجا، آن را راه مي‌اندازم. نقشه ی وضعيت، اتاق جنگ، و بعد هم تعدادي را آموزش مي‌دهم. ان‌شاءالله راه مي‌افتد.

زماني‌که شهيد کلاهدوز هنوز بود، يک دوره ی يک ماهه براي حدود سي ،چهل نفر از برادران سپاه تشکيل داديم. الآن تعداد زيادي‌شان شهيد شده‌اند. اولين کساني بودند که آمدند و راجع به عمليات، به صورت تئوري، چيز ياد گرفتند. از آنها زياد شهيد شدند، چون بلافاصله به منطقه رفتند و وارد عمليات شدند. سرنخ‌هايش را مي‌شود از آنها که زنده هستند، پرسيد.

يک ماه آموزش از صبح تا غروب بود. چند تا استاد ديگر هم دعوت کرده بودم. خودم سرپرست همه چيزشان بودم. درسهاي مختلف آموزش داديم.

اين يک بخش از کار من بود. بخش ديگر، بررسي عمليات بود. رفتم تا دارخوين و آبادان و آنجاها. عمليات ثامن‌الائمه در شرق کارون و آزادسازي آبادان، از همان‌جا زمينه‌سازي شد. در جلسات طرح کردم و بعد در جلسات شوراي‌عالي سپاه بچه‌ها به نتيجه ی خوبي رسيدند. اين طرح را تکميل کردند و به شوراي‌عالي دفاع دادند. شوراي‌عالي دفاع تصويب کرد که عملياتي با شرکت ارتش و سپاه در منطقه ی شرق کارون انجام شود که عمليات ثامن‌الائمه بود.

فعاليت مي‌شد که مرا به وزارت‌دفاع منصوب کنند. چندبار تلاش شد که هيچ موقع خودم را آماده براي چنين مسؤوليتي نديدم. پافشاري ادامه داشت که بالاخره بني‌صدر معزول شد و شهيدرجايي به رياست جمهوري منصوب شد.

بعد از خاتمه ی دوره ی نگران‌کننده و تاريک ميدان‌داري بني‌صدر در صحنه ی انقلاب اسلامي، فضاي سالمتري براي آنهايي که دلسوز و خالص بودند، ايجاد شد تا در مسير انقلاب بتوانند به خدمتگزاري مؤثر بپردازند. من نيز دوره ی معزول بودن از صحنه را پشت‌سر گذاشتم.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  6:58 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 فرماندهی نيروي زميني

ناگفته های جنگ 13


به‌وسيله ی شهيد رجايي احضار شدم. ايشان پيشنهاد کردند که اشنويه و بوکان هنوز در دست ضدانقلاب است و در مرز استاني بين آذربايجان غربي و کردستان، از طرف عراق، يک محور رخنه‌اي است و مدتهاست که اين رخنه بکر مانده و کسي دست به آن پيدا نکرده. اگر اين بخواهد ادامه پيداکند، ممکن است بعدها توليد اشکالات کند و اينجا جزو خاک ما نباشد. ايشان فرمودند: شما برويد و اين دو شهر را آزاد کنيد.

از ايشان پرسيدم: اختيارات و مقرراتي که مي‌خواهند بدهند چيست؟

ديدم سازماني که مي‌گويند، در دل سازمان نيروي زميني ارتش است و يک مقدار هماهنگي با سپاه و وزارت کشور برقرار است. مي‌دانستم اگر توي صحنه بروم، امکان برخورد با مسؤولين رده بالا وجود دارد، کارشکني‌هايي مي‌شود و نمي‌گذارند کار کنيم. يعني، به سبک سابق، اميدوار نبودم که بتوانم قدمي بردارم. خواهش کردم که مهلت دهند روي مطلب فکر کنم.

هرچه فکر و بررسي کردم، ديدم اين مطلب قابل اجرا نيست. اصلاً آن سازماني که داده بودند، قابل اجرا نبود. سمت فرماندهي آن، منطقه ی شمال‌غرب بود. البته بعدها اسمش را انتخاب کرديم. منطقه آذربايجان‌غربي و کردستان را دربرمي‌گرفت. قبلاً استان کرمانشاه و کردستان را تحت کنترل داشتيم، اينجا دو استان شمالي يعني کردستان و آذربايجان‌غربي را دربرمي‌گرفت. دو لشکر 28 کردستان و 64 اروميه، تيپ نيروي مخصوص و تيپ 30 گرگان که تازه تشکيل شده بود، براي ما سازمان داده بودند، همچنين کليه ی واحدهاي سپاه در منطقه.

فکرم به جايي نرسيد. با اينکه مدتها از رفتن به پست وزارت دفاع که خالي بود طفره مي‌رفتم، ديدم بهتر است از بين وزارت دفاع و رفتن به آنجا، وزارت دفاع را انتخاب کنم که نگويند هيچ مسؤوليتي قبول نکرده‌ام. گفتم: صلاح اين بيشتر است. جايي است که مي‌توانم صاحب تدبير باشم و استقلالي براي ابتکاراتي که به نظرم مي‌رسد، داشته باشم. نيروهاي مؤمني را هم که مي‌شناسم، بياورم تا با من کار کنند.

همين را پيشنهاد کردم. شهيدرجايي فرمودند: نه، بهتر است همان مأموريت را بپذيريد.

باز هم تقاضا کردم فکر کنم. جلسه سوم که آمدم هر جلسه بيشتر از يک ساعت طول مي‌کشيد شهيد باهنر نيز به عنوان نخست‌وزير حضور داشت. آقاي رجايي گفت: مطلبي که ما مي‌گوييم، آن را با حضرت امام در ميان گذاشتيم. ايشان نظر مساعد دارند که برويد اين مأموريت را انجام بدهيد.

اين را که فرمود، ناخودآگاه از جا بلند شدم. از نظر روحي براي خودم خيلي جالب بود که بي‌اختيار بلند شدم. گفتم: چرا نفرموديد که اين را به حضرت امام گفته‌ايد و ايشان عنايت دارند که اين کار انجام شود. اگر فرموده بوديد، همان اول، با توکلي که دارم، مي‌رفتم و انجام مي‌دادم.

48 ساعت مهلت گرفتم که بروم مشهد زيارتي بکنم. هميشه قبل از مأموريتهاي واگذاري، به مرقد مطهر حضرت رضا(ع) مي‌رفتم. چون از آن توسلاتي که پيدا کرده بودم، خيلي بهره‌برده بودم.

فرمانده ی نيروي زميني وقت تيمسار ظهيرنژاد بايد ما را پشتيباني مي‌کرد، چون در حيطه ی  فرماندهي او بود. گفتند: تيمسار ظهيرنژاد آمادگي دارد که با شما صحبت کند و به شما پشتيباني دهد.

درجه ی من را پس دادند. چون دوباره سرگرد شده بودم، درجه سرهنگي را دادند و رفتم خدمت تيمسار. با تيمسار صحبت کردم و ديدم ايشان هم نظرش مساعد است که اين مأموريت را من انجام دهم. گفتند: من همه‌جور پشتيباني و کمک به شما مي‌کنم.

خيلي خوشحال شدم از اينکه اين مأموريت پشتيباني مي‌شود و اصلاً صحنه فرق کرده است.

ايشان تذکر هم دادند تمام حوادثي که در زمان بني‌صدر و برخوردهايي که به وجود آمده، زير سر سرهنگ عطاريان بود. گفت: همه‌اش او بود که درباره ی شما چيزهايي مي‌گفت و ما فکر مي‌کرديم درست مي‌گويد.

خواهش کردم اجازه بدهند فرمانده ی لشکرها را من انتخاب کنم؛ کساني‌که هستند عوض کنم و افراد جديد بگذارم تا بتوانند با من کار کنند. ايشان گفتند: هرکس را که مي‌خواهيد معرفي کنيد.

در اينجا، از معرفي و انتصاب، خاطره ی خوبي دارم تا افراد متوجه شوند براي کسي که مسؤوليت قبول مي‌کند، حالت روحي صحنه ی نبرد چطور است و اينطور توي دست‌اندازها مي‌افتد.

من دو فرمانده براي لشکرهاي 64 اروميه و 28 سنندج انتخاب کردم. چون مأموريت ما ضربتي هم بود و عادتم اين بود که ضربتي دنبال کار بروم. به فرمانده ی لشکر 28 سنندج، انتخابي خودم، گفتم: با هم برويم سنندج که مي‌خواهم شما را در صبحگاه معرفي کنم.

البته ايشان قبل از آن به صورت فشرده مأموريتهايي داشت و تازه ده ،بيست روز به او مرخصي خورده بود. مي‌خواست با خانواده‌اش به مسافرت برود. شايد قبول هم کرد. ولي مثل اينکه به اشکال برخورد و نتوانست خودش را برساند. صبحگاه تشکيل شده بود. گفتم: خدايا، حالا فرمانده ی لشکر را چطور معرفي کنم؟

يکي از دوستان خيلي خوب، متعهد و واقعاً باتقوا به نام آذربان ،ايشان همه‌اش با من بود و از همه بيشتر در جريان عمق حال من بود ،احساس کردم که از نظر رواني خيلي به من فشار مي‌آيد. مراسم صبحگاه بود و همه منتظر بودند.

معمولاً يک فرمانده در قدم اول از طريق يک نفر بالاتر معرفي مي‌شود. يعني يک رده بالاتر بايد بيايد و او را معرفي کند. براي فرمانده ی لشکر، فرمانده ی نيرو بايد بيايد و معرفي کند. فرمانده ی منطقه، از فرمانده ی لشکر هم بالاتر است. خوب، او هم بايد از طرف مسؤول بالاتر معرفي شود. البته آن موقع اين مسائل نبود. به ما گفتند: برويد دنبال مأموريت.

ولي به لطف خدا، چون من شناخته شده بودم، خودم رفتم روي صحنه.

رفتم توي جايگاه. آقاي آذربان در گوش من زمزمه‌اي کرد. قسمتي از اين آيه شريفه ی قرآن را خواند: لاتخافا انني معکما اسمع و اري، که حکايت از دوران حضرت موسي(ع) مي‌کند. وقتي خداوند به حضرت موسي(ع) فرمود: برو سراغ فرعون، پرسيد: چطور بروم؟ فرعون با آن‌همه دم و دستگاه و قدرت.

خداوند فرمود: لاتخافا انني معکما اسمع و اري

نترسيد، من با شما هستم مي‌شنوم و مي‌بينم، تو در پي کار و مسؤوليتت باش.

البته آقاي آذربان منظورش اين بود که به خدا توکل داشته باش. اين آيه به من انگيزه داد. وقتي که گفت، تبسمي زدم و رفتم پشت تريبون و شروع به صحبت کردم. گفتم: من به فرمان آقاي رئيس‌جمهور و تصويب نيروي زميني مسؤوليت منطقه را برعهده گرفته‌ام. امروز مراسم را براي معرفي فرمانده ی جديد لشکر آماده کرديم. چون ايشان در استراحت بودند، گذاشتيم بعد از استراحت بيايند. بنابراين، تا آمدن ايشان، شخصاً اين لشکر را هدايت خواهم کرد که البته زياد طول نمي‌کشد.

لشکر را به يک جانشين و معاون سپردم و رفتم بالا، طرف اروميه، براي معرفي فرمانده ی لشکر 64. فرمانده ی لشکر آنجا متوسل شده بود به فرمانده ی نيروي زميني که من به منطقه نمي‌روم، و کار نمي‌کنم. به خود من هم نگفته بود که حاضر نيست کار کند. البته مي‌دانستم که مايل نيست بيايد ولي متقاعدش کرده بودم که اينجا ميدان کار است و بايد براي کمک بيايي.

او اصلاً نيامد. يعني در اروميه فرمانده لشکري در کار نبود که اميدوار باشم چند روز ديگر مي‌آيد. اينجا تأثير آيه شريفه را غليظ‌تر ديدم. لاتخافا انني معکما اسمع و اري در قلب من اثر کرد. در سخنراني صبحگاه گفتم: من فرماندة منطقه شده‌ام و با حفظ شغل سازماني، فرماندة لشکر 64 هم هستم.

اگر آدمي در سنگرهاي اسلام قرار بگيرد، خداوند هم او را ياري مي‌کند و به او جسارت، شجاعت و تهور مي‌دهد. حالتي مي‌دهد که احساس مي‌کند همه‌چيز روبه‌راه است. اين از شدت توکل به خداست که به عنوان يک نعمت نازل مي‌شود.

واحدهايم را در اختيار گرفتم؛ لشکر 28 سنندج و لشکر 64 اروميه. هنوز تيپ گرگان را نديده بودم. توي مراغه مستقر بود. آمدم هماهنگي انجام بدهم، ديدم الحمدلله زمينة هماهنگي خوب است. آن موقع، برادر اعلائي فرمانده ی سپاه اروميه بود که هيچ‌وقت با او مشکل نداشتيم. چون، از قبل، همه‌شان در التهاب و آمادگي بودند که بيايم در صحنه، به من کمک کنند و يکپارچه کار کنيم.

با استاندار و فرمانده ی سپاه و امام جمعه ی محترم آنجا آقاي حسني جلسه گذاشتيم. ديدم همه اظهار پشتيباني مي‌کنند؛ مخصوصاً امام‌جمعه ی آنجا آقاي حسني. يک عده طوري صحبت مي‌کردند که ايشان نمي‌خواهد کمک کند؛ يا خودش مي‌خواهد در منطقه، عليه ضدانقلاب عمل کند. در اولين برخورد، ايشان با حسن تفاهم برخورد کرد و اعلام آمادگي نمود. يادم نمي‌رود، حتي به ايشان پيشنهاد کردم: مثل اينکه جنابعالي تعدادي نيروي مسلح داريد. به هر صورت، اين افراد با ما همراه و هم‌جهت هستند، شما لازم مي‌دانيد که اينها به وسيله ی خودتان اداره شوند يا به من اعتماد مي‌کنيد و به من واگذار مي‌کنيد؟

ايشان بدون هيچ‌گونه بحث گفت: ما مي‌خواهيم با ضدانقلاب بجنگيم و ريشه ی آنها را بکنيم. ما روحيه‌مان اين است. خودمان هم اسلحه داريم چند تا اسلحه درآورد و نشان داد آماده‌ايم که شما را کمک کنيم.

گفتم: پس محبت کنيد اينها را در اختيار ما بگذاريد.

چون با بچه‌هاي سپاه هماهنگ بوديم و اين افراد به تيپ بچه‌هاي سپاه مي‌خوردند، گفتم: آماده باشيد، بايد اينها را به کار بگيريد، چون نيروهايشان به تيپ شما مي‌خورد. به کار نظاميهاي ارتشي نمي‌خورد.

آنها هم هماهنگ کردند و در نتيجه تشکلمان در قرارگاه عملياتي کم‌کم شکل گرفت.

بحث بود که سنندج يا اروميه را به عنوان مرکزيت کار انتخاب کنيم. ديدم در سنندج مدت زيادي کار کرده‌ام، کارهاي آنجا روبه‌راه است و خيلي ساده مي‌شود چرخاند. بنابراين، لزومي ندارد که مرکزيت آنجا شود. مرکزيت را در اروميه تشکيل داديم که نزديک به دو شهر اشنويه و بوکان بود. اين هم با هماهنگي استاندارها انجام شد که خيال نکنند آمديم توي استان و ديگر همه‌چيز براي خودمان است. هماهنگي برقرار شد، جلسات مشترک گذاشتيم و شوراي تأمين استان را تشکيل داديم.

اولين قدمها را برداشتيم. نام قرارگاه را هم قرارگاه عملياتي شمال‌غرب گذاشتيم. محلش را هم در يک محل خوب و مناسب قرار داديم که قبلاً دادگاه نظامي بود. بچه‌هاي سپاه را هم آورديم کنارمان.

روز ششم آمدن و تشکيل قرارگاه، شهيد مهدي باکري که فرمانده ی عمليات منطقه اروميه بود، درخواست جلسه کرد. گفتم: بفرماييد.

آمد. يک اتاق جنگي درست کرده بوديم. گفت: ما مي‌خواهيم عمليات را شروع کنيم و آمادگي کامل داريم. نيروهايمان آماده هستند، حتي با بارزاني‌ها هم هماهنگ کرده‌ايم که از محور ديزج (سيلوان ديزج) به زيوه و بعد اشنويه بروند. ما آمادگي داريم آن محور را قبول کنيم و با هماهنگي بارزاني‌ها کار کنيم.

خيلي خوشحال شدم از اينکه آمادگي عمليات وجود دارد و هنوز وارد نشده‌ايم، اينها آماده ی  عمليات هستند. گفتم: پنج، شش روز بيشتر نيست که وارد منطقه شده‌ام. اصلاً توي اين منطقه نبوده‌ام. نه منطقه را مي‌شناسم و نه مي‌دانم نيروهايم کجا هستند. قبول کنيد که هنوز زود است بخواهم اين عمليات را انجام بدهم.

گفت: فقط شما به ما اجازه بدهيد، ما شروع کنيم.

گفتم: بالاخره شما از آن محور مي‌آييد. دو ،سه تا محور هم آن‌طرف داريم. بايد از محورهاي ديگر هم فعاليتي انجام شود. بايد نيروها را هماهنگ کنيم تا عمليات انجام شود. اگر تنها برويد و گير کنيد، ما نمي‌توانيم کمک‌تان کنيم.

گفت: بسيار خوب.

واقعاً صحنه‌هاي جالبي بود که فرمانده ی منطقه از فرماندهان رده ی پايين‌ترش اجازه بگيرد که به من فرصت بده تا آماده شوم و همپاي شما باشم. حالتهاي آن موقع اينطور بود. گفتم: به ما فرصت بده. خيلي دوست دارم که اين حالت را نگه داريد چون دنبال همين هستيم.

پرسيد: چقدر؟

گفتم: چهار ،پنج روز فرصت بده که بتوانم منطقه را بشناسم و ببينم. بالأخره مسؤوليت با من است.

ايشان گفت: اشکالي ندارد.

آمديم بررسي کرديم و وضعيت را ديديم. الحمدلله زود ميدان دستمان آمد و توانستيم طرح عملياتي را آماده کنيم.

وضع امنيتي اروميه خيلي خراب بود. از محدوده ی شهر که خارج مي‌شديد، چه از منطقه ی  دره‌بند، چه از منطقه ی دره ی قاسملو و چه از جاده ی مهاباد، همه‌جا بعد از فاصله ی کوتاهي، آخر حد تأمين ما بود. از آنجا به بعد، از شمال، جاده ی قوشچي، شبها ناامن بود. از غرب، جاده ی  سرو تا مرز ترکيه ،ناامن بود. اصلاً امنيتي نبود. بعضي وقتها صداي خمپاره ضدانقلاب به گوش مي‌رسيد. بعضي وقتها هم به داخل شهر خمپاره مي‌انداختند. وضع نگران‌کننده بود. اغلب نيروهاي نظامي را هم در مدخل دره ی شهدا (دره ی قاسملو) مستقر کرده بودند. يک عده‌شان را هم چيده بودند توي جاده ی خوي و قوشچي. خيلي از نيروها هرز رفته بودند و وضعيت بدي بود.

شب که مي‌خواستيم توي شهر رفت‌وآمد کنيم بين سپاه و قرارگاه يا جاهاي ديگر واقعاً احساس مي‌کرديم که کمين مي‌خوريم. ببينيد در اين وضعيت خداوند چطور رزمندگان اسلام را ياري مي‌کند.

بايد از سه محور به طرف اشنويه حمله مي‌کرديم. يک محور از طرف شمال و از طرف زيوه بود. رفتيم بازديد کرديم، منتها بازديد هليکوپتري بود. در پادگانها فرود آمديم، هماهنگي انجام داديم و سازمان رزم را مشخص کرديم.

معاون لشکر خوبي انتخاب کرده بودم. خيلي ورزيده بود. همان سرهنگي بود که فرمانده ی  گردانش گفت: شما کاره‌اي نيستيد. او را گذاشتم معاون لشکر. آدم جسور و رزمنده‌اي بود. هيکلي و قدبلند. اهل همان منطقه هم بود، اهل آذربايجان. با وجودي که معاون لشکر بود، هميشه تفنگ به دست بود.

ديدم سه محور هست و خوب مي‌شود تقسيم کار کرد. محور شمال را به سپاه و بارزاني‌ها داديم که فرماندهي‌اش با برادر باکري بود. محور جاده ی نقده به طرف اشنويه را به ژاندارمري داديم که نيروهايش در نقده متمرکز شده بودند. محور جلديان سوفيان به طرف اشنويه را هم به لشکر 64 داديم.

محورها را مشخص کرديم و فرمانده ی محورها هم مشخص شدند. خودم هم مسؤول کل محورها بودم که به صورت متحرک بين هر سه قرار مي‌گرفتم و با هليکوپتر کنترل مي‌کردم.

عمليات شروع شد. همان شب اول، بچه‌هاي محور شمال موفق شدند خود را به اشنويه برسانند. شمال اشنويه البته دره ی قاسملو را دور زدند، دست ما بود. از اين طرفش هم دور زدند و مدخل اين‌سو را هم گرفتند. به طرف اشنويه رفتند و درست در شمال مدخل دروازه ی شهر مستقر شدند.

در محور نقده به اشنويه، ژاندارمها مي‌آمدند. وسط‌هايش گير کردند. ضدانقلاب جلويشان را گرفت. محور جلديان به طرف اشنويه هم در سوفيان گير کرد. با هليکوپتر اوضاع را بررسي کرديم. در محور جلديان، معاون لشکر ما، سرهنگ اميري، جلوي نيروهايش بود. داشت هدايت مي‌کرد ولي گير کرده بودند. ضدانقلاب تمرکز زيادي داشت.

ديدم الان است که عمليات متوقف شود. سريع با هليکوپتر ميان بارزاني‌ها نشستم. با برادر باکري و بارزاني‌ها صحبت کردم و گفتم: هيچ راهي ندارد مگر اينکه يک قسمت از نيروهاي بارزاني، با چند تا از بچه‌هاي سپاه، از بالاي ارتفاعات غرب اشنويه، منطقه را دور بزنند و بروند به طرف محور جلديان تا الحاق را يک‌جا انجام دهيم و آن محور باز شود. در آن صورت، جاده ی نقده هم سقوط خواهد کرد. اگر از دو محور وارد شويم، محور سوم سقوط مي‌کند.

بلافاصله عمل کردند. هماهنگي هم از آن طرف بود و الحاق‌شان انجام شد. در همان محور ،9 شهيد داديم ولي توانستند الحاق را انجام دهند. در نتيجه، به لطف خدا اشنويه در مدت سه روز آزاد شد.

به سپاه مأموريت داديم که در شهر پايگاه داير کند و کنترل شهر را به عهده بگيرد. نيروهاي محورهاي ديگر هم پاکسازي جاده‌ها را انجام دهند، به طوري که رفت و آمد بين نقده و اشنويه انجام شود. محور زيوه هم باز بود. حتي شبانه حرکت کردم به طرف اروميه.

گفتم: دره ی قاسملو همان‌طور باشد. دو طرفش را بسته‌ايم، هرکسي مي‌خواهد تويش باشد، ما کاري با آن نداريم.

رفتيم سراغ عمليات بوکان. سازمان رزم را مشخص کرديم که چه سازمان رزمي براي آزادسازي بوکان به کار رود. از مياندوآب تا بوکان چهل کيلومتر راه بود. از سقز هم به طرف شمال سي‌کيلومتر راه بود. هفتاد کيلومتر از محور پاک نشده بود تا اتصال دو تا استان با هم برقرار شود. سالها از عمر انقلاب مي‌گذشت و اين اتصال قطع بود.

از لشکر 28 کردستان، تيپ سقز در محور سقز وارد عمل مي‌شد. از محور مياندوآب هم تيپ سي گرگان. از هر محور هم يک مقدار از نيروهاي سپاه که سازمان رزم مشخصي نداشتند، مثلاً به صورت گروهاني و گرداني عمل مي‌کردند، با ما ادغام شدند. ادغام به صورت کناري بود؛ نه اينکه با هم قاطي شوند.

ديديم تيپ سي گرگان اصلاً آمادگي عمليات ندارد. اولين عملياتي بود که مي‌خواست انجام دهد. اتفاقاً فرماندة تيپش همان سرهنگي بود که قبلاً با برادر کاظمي کار کرده بود. عمليات را توجيه کردم و اين تيپ را با ضرب‌العجل و زمان‌بندي، از مراغه به طرف مياندوآب راه انداختيم که بيايد و مستقر شود.

در جاده ی مياندوآب، سدي هست و تأسيساتي دارد که براي اداره ی آب و برق است. از امکانات آن استفاده کرديم و يک قرارگاه براي فرماندهي عمليات داير شد.

عمليات را همزمان از دو محور شروع کرديم: از مياندوآب به طرف بوکان و از سقز به طرف بوکان. عمليات جنوب از سقز به طرف بوکان خيلي آرامتر بود. جالب بود. از هر دو طرف که مي‌آمديم، ضدانقلاب کلافه شده بود. عمليات از طرف مياندوآب، در جايي به نام سه آب قاميش به اشکال برخورد. ديدم که توپخانه را آورده‌اند در خط اول. معمولاً توپخانه بايد در فاصله‌اي پشت‌سر باشد. در خط اول آورده بودند و همان‌جا صداي ويزويز گلوله را مي‌شنيدم که ضدانقلاب داشت مي‌زد. چيزي نمانده بود که خدمه ی توپخانه از بين بروند و توپها هم منهدم شود. خدا ياري کرد و به سرعت، در همان شرايط، با داد و فرياد توپها را پشت تپه‌اي مستقر کردم و عمليات را سازمان دادم. نيروها از سازمان افتاده و از هم پاشيده بودند. چندتايي هم شهيد داديم.

نيروها را سامان دادم و پيشروي به طرف بوکان انجام شد. البته از اين طرف، پيشروي با تأخير صورت گرفت.

يکي از ضدانقلابيون که به ما پناهنده شده بود، قبلاً محافظ قاسملو بود. سپاه طوري با او کار کرده بود که آن فرمانده ی سپاهي؛ برادر صوفي گفت: اين خيلي اطلاعات دارد. خيلي هم ورزيده است.

واقعاً همين‌طور بود. او براي جنگيدن در جلوي ما حرکت مي‌کرد. تفنگ برداشته بود و مي‌جنگيد. گفتم نکند کلک بزند. خيلي هم خودش را به من مي‌چسباند و مي‌گفت: مي‌خواهم محافظ شما باشم.

حتي به عنوان راهنما با موتورسيکلت جلوتر مي‌رفت. دل را به دريا زده بودم. او خيلي کمک کرد.

آن‌طرف، عملياتش تکميل شد و رسيد به ارتفاعات مشرف به بوکان. اين‌طرف به فاصله ی دو ،سه کيلومتري رسيديم که به شب خورد. عمليات را متوقف کردم و شب به قرارگاه برگشتم. ديدم همه دارند تبريک مي‌گويند. گفتم: ان‌شاءالله فردا کار تمام مي‌شود، هنوز تمام نشده. فردا الحاق انجام مي‌شود.

گفتند: نه، شما فرمانده ی نيروي زميني شده‌اي.

ناخودآگاه غم و کراهتي در قلبم احساس کردم. با شنيدن اينکه شده‌ام فرمانده ی نيروي زميني ارتش، احساس غم به من دست داد. ريشه‌يابي کردم که اين غم از چيست؟ غم را از فشار مسؤوليت و سنگيني‌اش و ناتواني خودم براي اجراي آن ديدم. اگر بخواهيم تمام حسابها را به خدا برسانيم، آدم براي انجام وظيفه و هر تکليفي که انجام مي‌دهد، مورد بازخواست قرار مي‌گيرد.

عجيب تحت فشار قرار گرفتم. احساس کردم که خدايا، ما همين‌طوري داشتيم کار مي‌کرديم، تازه با اين فشار و سختي، توي دور افتاده بوديم که بتوانيم ميدان را بفهميم و احساس تسلط کنيم. هنوز اين کار تمام نشده، کار سخت‌تر از آن روي دوشم گذاشتي.

زماني بود که در منطقه ی جنوب، عمليات ثامن‌الائمه در شرق کارون انجام شده بود. زماني‌که معزول بودم، روي طرح اين عمليات کار مي کردم و از کساني که خيلي براي عمليات در شرق کارون تأکيد مي‌کرد، من بودم. به بچه‌هاي سپاه يک طرح کلي دادم و آنها استقبال کردند و رفتند به کمک ارتش ،تکميلش کردند. در آنجا، لشکر 77 و سپاه، از سه محور زده و موفق شده بودند. اين عمليات مصادف شد با سقوط هواپيمايي که در آن، پنج شهيد ارجمند داديم: شهيد فلاحي، شهيد فکوري، شهيد کلاهدوز، شهيد نامجو و شهيد جهان‌آرا.

اين چند تا که شهيد شدند، يکدفعه ديدند رئيس ستاد مشترک ندارند. تيمسار ظهيرنژاد رئيس ستاد شد. خودبه‌خود فرمانده ی نيروي زميني مي‌خواستند و مرا انتخاب کرده بودند.

عمليات منطقه ی شمال‌غرب 44 روز طول کشيد که جزو درخشان‌ترين صحنه‌هاي وظيفه من بود. الحمدالله در اين 44 روز دو شهر آزاد شد و تشکل خوبي در منطقه، براي ادامه ی عمليات و پاکسازي، به وجود آمد. 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  6:58 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 ریشه کنی ضدانقلاب

ناگفته های جنگ 14


ديدگاه من اين است که نبرد با ضد انقلاب ، در منطقه ی کردستان و جنوب آذربايجان‌غربي، به سه مقطع زماني تقسيم مي‌شود که در دو مقطع آن مي‌توانم صاحب‌نظر باشم.

مقطع اول: مقطعي بود که توطئه ی ضد انقلاب در منطقه نمودار شد؛ به صورت تبليغات يا تظاهرات. ضد انقلاب ، اول مي‌خواست به صورت سياسي مطلب را حل کند. آخرين اقدام سياسي براي حل مسأله ی کردستان نيز اعزام هيأت به اصطلاح حسن‌نيت از طريق دولت موقع بود. حتي در زمان رياست جمهوري بني‌صدر، مذاکرات ادامه پيدا کرد ولي شدت وخامت اوضاع در کردستان به حدي رسيد که ميدان از دست بالاترين رده ی حکومتي، يعني رئيس‌جمهور، خارج شد.

پس از آن، حرکت جدي از طريق نيروهاي حزب‌الله در چهره ی برادران پاسدار، پيشمرگان مسلمان کرد، نيروهاي مؤمن در ارتش جمهوري اسلامي و تعداد قليلي از مسؤولين آن موقع جمهوري اسلامي که در صدر آن بايد از شهيد ارزشمند دکتر چمران نام برد صورت گرفت. اينها اقدام کردند تا مشي رياست جمهوري وقت براين قرار بگيرد که قاطعانه اقدام کند.

قدم اول، آزادسازي سنندج بود. شهر در دست ضد انقلاب بود و پادگان در محاصره بود .فقط پايگاه کوچکي در داخل فرودگاه سنندج در دست رزمندگان بود تا هواپيماهاي نظامي و هليکوپترها بنشينند و بلند شوند مقطع اول تا اينجا بود. در اين مقطع، زياد صاحب‌نظر نيستم که بيشتر بعد سياسي دارد. البته بعضي جاها هم جنبه ی نظامي داشت. مثل: سقوط پادگان مهاباد، کمين‌هايي که زده شده بود، در جاده ی بانه- سردشت 52 پاسدار از منطقه اصفهان شهيد شدند، ستونهاي نظامي را در شهر بانه زده بودند، کمين کرده و يک گردان ارتش بيش از 150 شهيد داده بود و به صورت پراکنده هم در جاهاي مختلف از اين جنايات مي‌شد که مربوط به مقطع اول است.

مقطع دوم: دوره ی نبرد قاطع با ضد انقلاب بود که منجر شد به اينکه شهرهاي سنندج، مريوان، ديواندره، سقز، بانه، سردشت و پيران شهر آزاد شوند، پادگانها از محاصره درآيند و جاده‌هاي مواصلاتي در کنترل نيروهاي اسلام درآيد. ولي آلودگي در روستاها و کوهستانهاي کردستان باقي‌ماند. در اين مقطع، به طور جدي درگير بودم که از نظر زماني، به معزول شدن من از صحنه، توسط بني‌صدر، انجاميد. البته مسؤولين نظامي زمان هم عامل اجرايي اين کار بودند.

در مدتي که در منطقه نبودم، منطقه يک حالت متوقف داشت. چون ظاهراً فکر مي‌شد که اين چيزها تمام شده. بچه‌ها زحمت مي‌کشيدند کار را به روستاها بکشانند و زحمت‌شان ادامه داشت، ولي آنطور که بايد، کمک و پشتيباني نمي‌شدند.

مقطع سوم: تکميل مقطع دوم بود که باز مسؤوليت کلي آن به من واگذار شد و قرارگاه شمال‌غرب را که بعدها به قرارگاه حمزه سيدالشهدا(ع) تبديل شد در اروميه تشکيل داديم. در اين مقطع زماني، مأموريت اين بود که کارهاي باقيمانده در دو استان را تمام کنيم؛ به‌ويژه آزادسازي شهرهاي اشنويه و بوکان و محورهاي مواصلاتي‌شان که هنوز در دست ضد انقلاب بود. براي اينکه اين کار تحقق پيدا کند، لشکر 28 کردستان، لشکر 64 اروميه، تيپ 30 گرگان و برادران سپاه و نيروهاي انتظامي که در منطقه بودند، از اين قرارگاه تبعيت مي‌کردند. بايد يادآور سلحشوري و زحمات مخلصانه ی شهيد مهدي باکري باشيم. ايشان در اروميه، در کمک به ما نقش اساسي داشت؛ همچنين کمکهاي شهيد بروجردي و شهيد ناصر کاظمي که در منطقه ی کردستان مأموريت داشتند و از طرف سپاه مسؤول بودند.

در مقطع سوم که بيش از چهل‌وچهار روز طول نکشيد، اول اشنويه و سپس بوکان آزاد شد و دو استان از طريق مياندوآب، بوکان و سقز به هم متصل شدند. اتصال از طريق پيرانشهر -ميرآباد به طرف سردشت مانده بود که آن جاده نيز در مقطعي آزاد شد.

بعد هم در مسؤوليت نيروي زمينی، به صورت کلي روي منطقه اشراف داشتم. با فرمانده ی کل سپاه نير در ارتباط بودم که بقيه ی اقدامات را انجام دادند: بازگشايي جاده ی پيرانشهر به سردشت، جاده ی مهاباد به سردشت، مسير زمزيران و تمام جاده‌ها به اضافه ی تکميل پاکسازي در عمق روستاها به شدت جريان پيدا کرد و مقطع سوم کامل شد.

از نظر تحليلي، تاريخچه ی حرکت را ذکر کردم. تا اينکه ضد انقلاب تحت سلطه ی جمهوري اسلامي قرار گرفت و منطقه احساس کرد که در کنترل جمهوري اسلامي است. درست است که ضد انقلاب ريشه‌کن نشد، از مرزها رفتند آن‌طرف و داخل کردستان عراق، پيوند مستقيم با فرماندهي ارتش عراق پيدا کردند، ولي آنچه مسلم بود، منطقه ديگر ميدان تاخت‌و تاز آنها نبود.

در کردستان و در جنگ رزمندگان اسلام با اين چهره از دشمنان اسلام که ضد انقلاب بود چه نتايجي را دربرداشت که مهم است.

اولين نتيجه، تدبير حکومت در نحوه ی برخورد با ضد انقلاب بود. در مقطع اول، اين تدبير کند، ناقص و تا اندازه‌اي نامتناسب با قاطعيت رهبر کبير انقلاب اسلامي يا خط امام در برخورد با دشمنان بود که در مقطع دوم اصلاح شد. نامتناسب بودن تدبير، معني‌اش اين هم هست که در اطاعت از فرمان خدا نقص داشته‌ايم. تدبير طوري بود که ما را به اين نقص مي‌رساند که بايستي روحيه ی رزمندگان اسلام و مسلمين در برخورد با دشمن اشداء علي‌الکفار باشد. شرايط را طوري فراهم کرده بودند که ضد انقلاب داشت موجوديت خودش را ثابت مي‌کرد؛ چون ميدان را باز گذاشته بودند. اين تدبير، ناقص بود. به مرور، تدبير کامل شد و البته منشأ کمال تدبير، مسؤولين وقت حکومت مثل دولت موقت يا اولين رئيس‌جمهور حکومت‌مان بني‌صدر نبودند. اينها زير سايه ی جريان و حرکت بر پايه ی اصيل انقلاب قرار گرفته بودند که منشأ آن نيروهاي حزب‌الله بودند؛ مخصوصاً پاسداران انقلاب اسلامي و نيروهاي مؤمن ارتش و تعدادي از دست‌اندرکاران حکومت جمهوري اسلامي که در رأس آنان شهيد چمران قرار داشت. به دليل اينکه، هم موقعيتش مي‌خورد به اين مطلب چون وزير دفاع بود و هم با دولت ارتباط داشت چون معاون نخست‌وزير بود در آن موقع، تدبير کامل شد. بنابراين، در اقدام به اين نتيجه رسيديم که تدبير درست در مقابله با دشمنان اسلام، داشتن يک قاطعيت منطقي و جدي است، به طوري که دشمنان در ما احساس ضعف نکنند تا بر مبناي آن غره‌تر شوند و خود را در ميدان قوي‌تر کنند و صدماتي بر ما وارد کنند.

دومين نتيجه‌اي که از اين دوره ی تاريخ جنگ با ضد انقلاب گرفتيم، بازوي اجرايي نبرد بود. اين بازو، شکل پايدار و ريشه‌اي داشت.

در تجربه‌ها به اين رسيديم که اگر بخواهيم با دشمنان‌مان بجنگيم، بازوي نبرد ،قواره و کيفيت خاص خود را دارد. به اين معنا که ارگانهاي مسلح جمهوري اسلامي در آن زمان که بيشتر شامل حال ارتش مي‌شد و نيروهاي انتظامي مثل ژاندارمري و شهرباني در کيفيتي نبودند که بتوانند خودشان اين مأموريت را انجام بدهند. اين کيفيت، بستگي به اين نداشت که مثلاً بگوييم کميت يا امکانات نداشتند. چون از کميت بالايي برخوردار بودند. در اينجا با افزايش کميت نمي‌شد به نتيجه ی مطلوب رسيد. بلکه بايد با تغيير در کيفيت به نتيجه مي‌رسيديم. مي‌ديديم، نيروهاي انقلاب که خود را به صحنه ی خطر رساندند، ارتباط قلبي با حضرت امام و فرمانده ی کل قوا داشتند. قاطعيت امام را نيز در غائله ی پاوه ديديم. قاطعيت ايشان بود که موجب شد ظرف چند روز آن غائله سرکوب شود. سرعت اوليه ی سرکوبي، از مسير پاوه به طرف نوسود و همين‌طور به طرف مريوان تا سردشت، جزو آثارش بود. ضد انقلاب چنان فراري شد که تا مدتي مي‌ترسيد ابراز وجود کند.

اين کيفيت، باحضور نيروهاي اصيل انقلاب بالا رفت که در صدر آن برادران سپاه بودند که هنوز نه سازماندهي درست، نه امکانات کافي و نه تجربه و آموزش لازم را داشتند. ولي انگيزه و روحيه ی  سرشار از ايثارگري و فداکاري آنان موجب شد که عامل تقويت بازوي اجرايي مبارزه شوند. در همين تجربه نتيجه ی دومي که مي‌خواهيم بگيريم خود به خود بازوي اجرايي شکل گرفت. ما آثار ارتباط عملي تعهد و تخصص را جلوي چشم‌مان مي‌ديديم. مي‌ديديم تخصص، در بالاترين و عاليترين سطح خود، در يک ارگان نظامي مثل ارتش وجود دارد ولي اين تخصص کيفيت مطلوب خود را نشان نمي‌دهد؛ به دليل کمبود و ضعف انگيزه و اعتقادي که بخواهد به کارها جهت دهد.

در بعد ديگر، مي‌ديديم سپاه و نيروي مردمي که مي‌آمدند آن موقع اسمش بسيج نبود و پيشمرگان مسلمان کردي که در آنجا حضور داشتند، از بالاترين و عاليترين سطح انگيزه برخوردار بودند ولي چون تجربه، دانش نظامي و تخصص لازم را نداشتند براي اينکه بتوانند نقش خود را ايفا کنند داراي ضعف بودند. ولي تلفيق اين دو مثل ظروف مرتبط به هم که وقتي توي يکي‌شان آب مي‌ريزيم، به هر دو وارد مي‌شود و در يک حالت تعادل قرار مي‌گيرد تعادل در بازوي اجرايي به وجود آورد. اين نمايش زيبايي بود. تجربه ی جالبي بود ولي ما نمي‌دانستيم که بعدها چقدر کاربرد دارد.

نتيجه ی دوم اين دوره، اين بود که سازمان رزمي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي، براي مقابله با دشمنان اسلام، بايد از يک ترکيب ويژه برخوردار باشد. ما اين ترکيب را ترکيب مقدس نامگذاري کرديم. صف واحد در مقابل دشمنان اسلام تشکيل داده بوديم که مرکب بود از: ارتشي، سپاهي، نيروهاي مردمي، پيشمرگان مسلمان کرد، نيروهاي انتظامي و حتي جهادگران که در آن موقع داشتند به رفع خرابيهاي حاصل از زمان طاغوت، مخصوصاً در روستاها، مي‌پرداختند. اينها جايگاه خود را پيدا کردند و در صف مقدس شرکت کردند.

مهمترين عامل تشکل و اقتدار اين صف، حضور روحانيت در ميدانهاي نبرد بود. بايد نقش روحانيت را اساسي بخوانيم. به دليل اينکه، همين رزمندگان که مخلصانه به صحنه آمده بودند، نياز داشتند که پايبندي‌شان به يک عقيده و ايمان راستين و اصيل، قوي و محکم باشد. حضور روحانيت در اين صف مقدس، اثر خود را نشان داده بود. حتي بعضي از روحانيون لباس رزم پوشيده بودند؛ مثل شهيد مصطفي رداني‌پور که تا فرماندهي لشکر امام حسين(ع) هم ارتقا پيدا کرد. ايشان در صحنه بود و اين خيلي اثر داشت.

سومين نتيجه با سابقه ی کار من در ارتش ارتباط پيدا مي‌کند، که بيان کردم. نيروهاي مؤمن ارتش، بعد از به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، نقش حساسي در حفظ پادگانها و در پايگاه شدن براي انقلاب در داخل پادگانهايي که اثري از انقلاب و روحيه ی انقلابي نبود، داشتند: مسؤوليت پذيرفتن، اتحاد با همديگر براي اينکه همه‌جا بتوانند جو روحي و رواني انقلاب را در داخل پادگانها حفظ کنند و پيوند با نيروهاي انقلاب در بيرون از پادگانها، به ويژه همرزمان پاسدار برقرار کنند.

خداوند توفيق داد که در اين صحنه شرکت داشتم و ان‌شاءالله خدماتي که انجام شده مورد رضاي خدا باشد. اين توفيق، از برکت داشتن روحيه ی اسلامي در داخل ارتش، ماندن در ارتش و پيوند با برادران انقلابي در بيرون از ارتش بود. اولين دوستاني که به ما حتي براي حفظ پادگانها کمک کردند، برادران پاسدار بودند. البته آن‌وقت به اسم پاسداران انقلاب اسلامي نبودند ولي چهره‌هايي که بعدها پاسدار شدند، همين‌ها بودند. مثل برادر رحيم صفوي، برادر خليفه سلطاني که پيوند با آنان مرا تکميل مي‌کرد و عقب‌افتادگي و خلأهايي را که در ذهن مؤمنين ارتش بود و از جدايي‌شان نسبت به مردم حکايت مي‌کرد ترميم شد. وقتي خطر به وجود آمد، فهميديم اولين کمکهايي که بايد براي تقويت اين بازو شود، نيروهاي مؤمن هستند.

ما بچه‌هاي پاسدار را به راحتي توي کلاسهاي آموزشي ارتش مي‌آورديم. يعني هنوز جنگ هم نشده بود، در پايگاههاي بسيج آن زمان که هنوز حضرت امام فرمان تشکيل آن را نداده بودند، در 9 منطقه ی اصفهان، در مسجدها کلاس تشکيل داديم. ارتشي‌ها را کشيديم آنجا تا به برادرهاي پاسدار کمک کنند و به مردم آموزش نظامي بدهيم.

پس، دومين ترسيم و تصحيح در روحيه و کارداني ما براي جنگيدن، در خود نيروهاي مؤمن انجام شد. وقتي‌که اين انجام شد، بايد براي ايجاد چنين کيفيتي، در صحنه ی عملي نبرد، الگو مي‌شديم. بنابراين، اگر صيادشيرازي که آن موقع سروان بود و تازه سرگرد شده بود به صحنه ی جنگ با ضد انقلاب رفت و حتي تأييد حکومت آن موقع را هم براي او گرفتند، در ظاهر تنها بود ولي به دنبال او تعداد زيادي از نيروهاي مؤمن ارتش هم آمدند و وارد صحنه شدند. آن حالت روحي که داشتيم و تدبيري که به نظرمان رسيد، همه به آن رسيدند. با همرزمان پاسدار همراه شديم و رفتيم. يعني همان‌قدر که بنده، به عنوان يک ارتشي، نقش هماهنگ‌کننده براي ارتش و سپاه را داشتم، برادر رحيم صفوي هم همان نقش را داشت. منتها من يک خرده رسمي‌تر و شناخته‌شده‌تر بودم و اسمم بر سر زبانها افتاد. من و ايشان هم، به عنوان دو فرد، مطرح نبوديم. جمعي آمده بوديم و رفته بوديم توي شکم مجموعه ی نيروهايي که آنجا بودند. هسته ی تقويتي و تکاملي براي کيفيتي که بايد به وجود مي‌آمد، شديم و اين در عمل شکل گرفت. طوري شده بود که مثلاً از تيپ 23 نيروي مخصوص که استادان و مربيان جنگ‌هاي نامنظم بودند تيم‌هاي کوچکي درست کرده و در دل تشکيلات برادران سپاه، در شهرهاي مختلف، جا داده بوديم. به عنوان مأمور مي‌گذاشتيم که هم اينها ساخته مي‌شدند و هم آنها پرداخته. در نتيجه، در همه‌جا به‌طور همزمان داشتيم تکامل پيدا مي‌کرديم.

هماهنگي بين ارتش و سپاه اساسي‌ترين اقدام براي کيفيت بخشيدن به ترکيبي مقدس بود که از آن صحبت کردم. اين نقش را نياوريم که من تنها اين کار را کردم. اين نقش جمعي بود و خيلي که بخواهم مدعي باشم، مسؤول بودم جمع را هماهنگ کنم تا بتوانيم به کيفيت مطلوب برسيم. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نيز نقش اساسي در صحنه داشت. هرچند در ابتدا تشکيلات مقدماتي داشت ولي به مرور زمان و برحسب نياز، خودش را ساخت و سازمانش را از نظر کمي و کيفي تقويت کرد.

از ارتش جمهوري اسلامي، لشکرهايي در منطقه بودند. مثل: لشکر 28 کردستان و لشکر 64 اروميه. اينها از سوي لشکرهاي مختلف تقويت مي‌شدند. مثل تيپ 55 هوابرد که مخصوصاً در منطقه ی سردشت نقش اساسي و حياتي داشت لشکر 77 خراسان، لشکر 16 زرهي قزوين، لشکر 21 حمزه(ع)، تيپ 30 گرگان که آمدند و تقويت کردند. ژاندارمري که خودش را با ارتش و سپاه هماهنگ مي‌کرد؛ مخصوصاً ژاندارمري ناحيه ی کردستان. شهرباني هم متناسب با آهنگ هجوم رزمندگان اسلام، خود را در انجام مأموريت امنيت داخلي شهرها آماده کرد. مسؤولين وقت هم مجبور بودند کساني را مسؤول بگذارند که آهنگ روحي انقلابي داشته باشند. نيروهاي خوب را دستچين مي‌کردند و مي‌گذاشتند. در نتيجه، همه توانستيم هماهنگ با هم کار کنيم. کميته ی  انقلاب اسلامي نيز در منطقه دير شکل گرفت ولي به صورت فردي، از عناصر کميته دائماً با ما بودند و ما را تقويت مي‌کردند. جهادسازندگي هم در حد ايجاد پايگاهاي تأميني، در محورهاي مواصلاتي، نقش خود را ايفا کرد. در اين نبرد، روحانيت معظم همچنان اشراف بر صحنه ی نبرد داشت؛ در حفظ روحيه ی عقيدتي که بايد بر وجود رزمندگان اسلام حاکم مي‌شد.

اگر بخواهيم به صورت منطقي و زيبا از اين همکاري دسته‌جمعي نتيجه بگيريم، به هيچ‌وجه نبايد بگوييم که رتبه ی يکم مثلاً با پاسداران يا ارتشيان يا فلان بود. اصلاً نبايد اينها را گفت. اين رتبه‌ها را بايد بگذاريم در نزد خدا. ولي همه نقش خود را داشتند و اگر نقش آنها از بين مي‌رفت، کسي جايشان را پر نمي‌کرد. فرض کنيد اگر ده درصد کار مربوط به ژاندارمري جمهوري اسلامي بود و ژاندارمري را حذف مي‌کرديم، اين ده‌درصد را هيچ‌کس پر نمي‌کرد.

چهارمين نتيجه‌اي که از صحنه ی جنگ با ضد انقلاب گرفتيم، اين بود که مشخص شد براي ريشه‌کن کردن ضد انقلاب ، نبايد فقط بعد نظامي دنبال شود. يعني ضد انقلاب را نبايد به زور سرنيزه سرکوب مي‌کرديم بلکه ابعاد ديگري نيز بايد نقش خود را هماهنگ و به موقع ايفا مي‌کردند. بعد سياسي، فرهنگي، رفاهي و عمراني ابعادي بودند که بايد به آنها توجه مي‌شد.

در آنجا، متوجه بوديم کارهاي ما دارد تمام مي‌شود ولي هنوز آنچه دلمان مي‌خواهد، انجام نشده. يعني امنيت به معناي واقعي برقرار نشده. بعد که بررسي کرديم، ديديم علتش اين است که ما تنها روي محور نظامي کار مي‌کنيم. به شدت کارها را ادامه مي‌دهيم و فکر مي‌کنيم امنيت از نظر نظامي برقرار مي‌شود، در صورتي‌که بايد مردم منطقه را به صورت روحي و رواني تحت پوشش جمهوري اسلامي قرار مي‌داديم تا آنها جمهوري اسلامي را از خود بدانند و يقين پيدا کنند که با حاکم شدن پرچم جمهوري اسلامي در منطقه، برکات آن نصيب‌شان مي‌شود.

پنجمين مطلبي که از جنگ با ضد انقلاب نتيجه مي‌گيريم، مسأله ی ارتباط اين نبرد با دشمنان خارجي بود. مشخص بود که توطئه‌ها يکي پس از ديگري براي متوقف کردن حرکت انقلاب اسلامي و مأيوس کردن مردم اجرا مي‌شود. در ابتدا، گروهکها به صورت تبليغات و جنگ سرد در داخل دانشگاهها و شهرها اين کار را مي‌کردند که بعدها به نبرد مسلحانه کشيده شد. حتي به موازات اين، منافقين کار خود را شروع کردند و بعد هم جنگ تحميلي. هنوز ما از جنگ با ضد انقلاب کمر راست نکرده بوديم که جنگ با عراق آغاز شد.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  6:59 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 شروع جنگ تحمیلی

ناگفته های جنگ 15

ريشه ی توطئه‌اي که در جنگ با ضد انقلاب به وجود آمده بود، به ابر قدرتها برمي‌گردد که پشت‌سرهم براي ما مسأله ايجاد مي‌کردند تا نتوانيم به خودمان برسيم. همان زماني که من مسؤول منطقه بودم، مرتب گزارش مي‌رسيد که شاهد و ناظر فعاليتهاي ارتش عراق هستند. از ارتفاعات آقداغ ، ارتفاعات سلمانه ، تنگ هووان ، پاسگاه بيشکان و از منطقه ی مهران گزارش مي‌رسيد که ما مي‌بينيم عراق به صورت وسيع در حال تدارک است، مانور مي‌کند و نيروهايش دائم در تحرک هستند. بعدها اين گزارشها به صورت جدي‌تر درآمد. دشمن با گلوله ی تانک ،پاسگاه گورسفيد را در منطقه ی قصرشيرين زد. بچه‌ها هم تعصب‌شان گل مي‌کرد و مجبور مي‌شدند با موشک تاو و وسايل ديگر آنها را بزنند. در نتيجه، بعضي مواقع نبردي در حد تيراندازي متقابل شروع مي‌شد. اين کارها، در جاهايي مثل نفت‌شهر باعث مشکل مي‌شد. در نفت‌شهر هنوز تأسيسات و امکاناتي داشتيم که فعال بودند و داشتند کار مي‌کردند.

من به آنجاها مي‌رفتم و همه را نگاه مي‌کردم. گزارشهاي ما به تهران داده مي‌شد که وضعيت را اين‌طور مي‌بينيم و به نظر مي‌رسد که نياز به آماده‌باش داريم. جوري ذهن بني‌صدر را منحرف کرده بودند که در غفلت باشيم و آنها حمله کنند.

فرمانداران و استانداران به تهران مي‌رفتند و مي‌گفتند: اوضاع استان‌مان دارد به‌هم مي‌خورد، ما چکار کنيم؟ مردم ما دارند به جوش مي‌آيند. مي‌گويند اگر کمک بخواهيد، حاضريم کمک کنيم.

در آخر، مجبور شدم بني‌صدر را دعوت کنم به منطقه ی کرمانشاه؛ به قرارگاه خودمان. او را توجيه نظامي کنم و ببرمش توي نقطه ی موردنظر تا ايشان ببيند و از اين‌طريق، باورش بالا برود و تصميم بگيرد.

بني‌صدر به کرمانشاه آمد و يک جلسه ی نظامي گذاشتيم. گزارش کلي را بنده دادم. بعد برادران ارتش و سپاه گزارشهاي خود را دادند. قرارگاه همان قرارگاه واحد بود و ترکيب مقدس ارتش و سپاه در آن حضور داشتند. هيچ‌جا آثار دوگانگي ديده نمي‌شد. جالب بود، به شدت از هم پشتيباني مي‌کردند.

جلسه طولاني شد. هليکوپتر آماده کرده بودند که برويم. متوجه شدم که اگر با هليکوپتر برويم، موقع برگشتن، به تاريکي برمي‌خوريم. اين بود که به بني‌صدر پيشنهاد کردم فردا برويم يا اگر موافق است، از آن‌طرف با ماشين برگرديم. گفتند: حالا مي‌رويم.

از کرمانشاه به طرف قصرشيرين حرکت کرديم. و به سرعت به پاسگاه گورسفيد رفتيم. ايشان ديد که ديوارهاي پاسگاه ژاندارمري با گلوله ی تانک سوراخ شده. خودش هم گزارش از عناصر پاسگاه گرفت. حتي طوري شد که يکي از چهره‌هاي مؤمن ارتش، به بني‌صدر گفت: ديگر کار از اينها گذشته که بخواهيد نيرو بياوريد. شما بايد مثل آنان که گندم روي زمين مي‌کارند، مين بکاريد تا اقلاً مانعي در برابر ورود راحت دشمن باشد.

ما خيالمان راحت شد که نشان داده‌ايم، برگشتيم. و حوادثي رخ داد که قبلاً گفته‌ام.

خيالمان راحت شد که مطلب را به رئيس‌جمهوري رسانديم که اوضاع خراب است و خطر تهديد مي‌کند. گفتيم: اينها مي‌روند و اقدام مي‌کنند. متأسفانه نشان به همان نشان که هيچ اقدامي صورت نگرفت. انگار نه ‌انگار که اطلاعات عيني به ايشان رسيده است. تا به آنجا که يکدفعه حملات عراق شروع شد.

کم‌کم به طرف عزل شدن مي‌رفتم. کسي که آمده بود جاي مرا بگيرد، سرهنگ معدم ،عطاريان بود. همه توطئه‌ها زير سر او بود که مي‌خواست ما را از آنجا کنار بزند. وقتي که تحويل دادم، 24 ساعت هم نشد، جنگ تحميلي شروع شد. ابتکار عمل به دست ايشان افتاد که تا با پيشروي دشمن در منطقه ی سرپل‌ذهاب ، قصرشيرين، سومار ، نفت‌شهر و ايلام مقابله کند.

نيرو کم داشت. داشت برايم نيرو مي‌آمد؛ از عقب و از لشکر 77 خراسان. گفتم: اينها را تو تحويل بگير. فعلاً کردستان را با همان نيروها اداره مي‌کنيم، مسأله‌اي نيست.

جنگ تحميلي آغاز شد؛ با آن هجوم گسترده هوايي دشمن. سپس حمله ی زميني از محورهاي غرب و جنوب شروع شد.

در غرب به ترتيب از شمال به جنوب: از تنگ باويسي ، تنگ هووان ، تنگ ترشابه و بعد پاسگاه هدايت، قصرشيرين، تنگ‌آب و منطقه ی نفت‌شهر و سومار و بعد محور صالح‌آباد و مهران و دهلران. اينها محورهاي حمله ی دشمن در غرب بود.

در جنوب، دشمن از مناطق مختلف وارد صحنه شد: از فکه، تنگه ی چزابه ، طلاييه ، کوشک ، حسينيه، زيد و شلمچه.

اين يک حرکت سراسري بود که دشمن از هوا با هواپيماها و از زمين با نيروهاي زرهي و در مدت بسيار کوتاهي موفق شد ده‌هزار کيلومتر مربع از خاک مملکت اسلامي را تصرف کند.

دشمن، همچنان سازمان‌يافته، تلفات و ضايعات نداده و خيلي محکم بود. چنين نيرويي سرمست و مغرور است.

در غرب، پيشروي دشمن تا کله داود که تقريباً در شرق دشت ذهاب است، ادامه يافت.

در لب مرز، به دليل ارتفاعات سرسختي که وجود دارد، به دشمن اجازه نمي‌دهد زياد پيشروي کند. اگر بخواهد بيايد، مجبور است نيروهايش را کاناليزه کند. در محورهاي گردنة پاتاق ، کرند، اسلام‌آباد و گيلان‌غرب به طرف سه‌راهي ايلام، سومار به طرف ايلام و صالح‌آباد به طرف ايلام، محورها به صورت تنگه هستند.

اگر دشمن کاناليزه مي‌شد، به خطر مي‌افتاد. به همين‌خاطر، تاکتيک دشمن براي پيشروي و تجاوز اين بود: در غرب، در نوار مرزي، خودي نشان بدهد ولي عمدة هدف و تک اصلي در جنوب انجام شد. با اهداف کاملاً روشن که سرزمين خوزستان را تحت کنترل خود درآورد. از نظر اقتصادي، امکانات نفتي و تأسيسات بسيار گسترده داشتيم و عمده صدور نفت ما پايبند همان امکانات بود. در صورت تصرف خوزستان، ما فلج مي‌شديم.

يک سال اول جنگ تحميلي اوضاع به گونه‌اي گذشت که اين را بايد از زبان آنهايي که در صحنه و در جريان بودند، شنيد. البته در اين زمان، برادران سپاه هنوز وارد صحنه نشده بودند. يعني صحنه عمل که ميداني براي کار داشته باشند، برايشان ايجاد نشده بود. ارتشي‌ها، زياد بودند از قديمي‌ها که دوران تلخ يک سال اول را يادشان هست. بعضي از صحنه‌هايش را من متوجه بودم.

اولين صحنه‌اي که يادم مي‌آيد، سيستم تشکيلات اداره‌کننده ی صحنه‌هاي نبرد بود. در منطقه ی جنوب، نيروي زمينی ارتش قرارگاهي درست کرده بود. اين قرارگاه را برده بودند در پادگان دزفول. کنار پادگان، يک کارخانه لاستيک‌سازي هست که روکش لاستيک درست مي‌کنند. براي کارهاي خودشان يک زيرزميني داشتند که چهارده‌متر عمق داشت. چند طبقه مي‌رفت پايين. در ته زيرزمين، قرارگاه را داير کرده بودند؛ از ترس موشکهايي که عراقيها به دزفول مي‌زدند.

بني‌صدر هم معمولاً به آنجا مي‌رفت و جلسه مي‌گذاشت. در اهواز، نيروهاي مؤمن به انقلاب و نيروهاي حزب‌الله در گروههاي مختلف نامنظم کار مي‌کردند. آن موقع، سيزده گروه نيرو آمده بود که شايد از همه ی آنها متشکل‌تر، گروه شهيد چمران بود. اينها به اتکاي موقعيت شهيد چمران که وزير دفاع يا نماينده ی حضرت امام در شوراي‌عالي دفاع بود، جاپايي در مرکز داشتند و به او اجازه داده بودند اسلحه و امکانات جمع‌آوري کند. در ضمن، يک گوشه از منطقه را مثل منطقه ی دهلاويه آن‌طرف سوسنگرد به او داده بودند که کار کند. بقيه گروهها اذيت مي‌شدند و اصلاً ميدان عمل نداشتند. حتي سپاه که يک نهاد انقلابي بود، تازه وارد صحنه شده بود و جايگاهي نداشت. در محل گلف در اهواز، نيروهاي بسيج مي‌آمدند و سازماندهي مي‌شدند. اينها نيز جاپايي در دارخوين و شرق رودخانه کارون پيدا کرده بودند.

تمام نيروهاي ارتش وارد صحنه شده بودند. قبل از اينکه جنگ تحميلي رخ دهد، فقط تعدادي از يگانهاي ارتش وارد صحنه نبرد با ضد انقلاب شده بودند. مثل لشکر 28 کردستان، لشکر 64 اروميه، لشکر 77 خراسان، لشکر 16 زرهي قزوين، لشکر 21 حمزه از تهران، تيپ 55 هوابرد و تيپ 23 نيروي مخصوص. از هيکل ارتش، فقط اينها فرصت نبرد و يک مقدار تکامل پيدا کرده بودند تا براي جنگيدن آماده شوند. بقيه ی يگانها دست نخورده و بکر بودند و هنوز آمادگي نداشتند عمل کنند. نياز به تزريق انگيزه بود، به علت اينکه سران‌شان، سران خود فروخته و منحرف بودند که قبل از انقلاب فراري، گرفتار يا تصفيه شدند و هنوز جايگزيني انجام نشده بود. و هنوز روح و انگيزة ايماني حاکم نشده بود.

ارتش مهمترين قدرتي بود که وارد صحنه شده و تنها توانسته بود خاکريز سراسري بزند. از جبهه آبادان خاکريز زدند تا دارخوين، بعد هم دب حردان و غرب اهواز و سوسنگرد و هويزه و دهلاويه. منطقه ی رودخانه ی سابله و بستان دست عراق بود. ارتفاعات ميشداغ در دست عراق بود و دشمن پيشروي کرده بود تا پشت رودخانه ی کرخه . چندبار هم سعي کرده بود از رودخانه کرخه بگذرد و به شوش و پل نادري دزفول بيايد و تنها جاده ی مهم ارتباطي خوزستان را که جاده ی انديمشک -اهواز است، قطع کند. اگر اين کار را کرده بود، سقوط خوزستان حتمي بود. ولي خداوند کمک کرد. نيروي هوايي در پل نادري دزفول، با هواپيما به جنگ تانک رفت و چه بسا بعضي از هواپيماها نيز سقوط کردند و از بين رفتند؛ به خاطر اينکه دشمن نتواند از پل بگذرد. اگر گذشته بود، جاده ی انديمشک -اهواز قطع مي‌شد.

حتي يک‌بار مجبور شدند پايگاه هوايي دزفول را تخليه کنند. يعني هواپيماها را به سرعت حرکت دادند و رفتند جاي ديگر. خيلي زننده بود اگر پايگاه را مي‌گرفتند و هواپيماها دست‌نخورده به دست آنها مي‌افتاد. اين خطر بزرگي بود. دشمن هم‌چنين برنامه‌اي داشت ولي تلفات داد. الحق نيروي زميني خوب جنگيد. به قول معروف، کارد به استخوان‌شان رسيده بود؛ جلوي دشمن را گرفتند و کلي تلفات به آنها وارد کردند. نيروي زمينی موفق شد آن‌طرف پل نادري دزفول، اول جاده دهلران که ارتفاعات سپتون در آنجا است، را هم نگه دارد.

از آن‌طرف، دشمن هم مي‌خواست به شوش حمله کند. جلوي آنها را گرفتند و نگذاشتند. نيروي زميني در غرب رودخانه کرخه، در صالح مشطط جاي پايي هم گرفت. يک جا پا هم طرفهاي ارتفاعات تپه 120 و خضريه به طرف رقابيه گرفت. اين خطي بود که نيروي زمينی تشکيل داد و دشمن را متوقف کرد.

در غرب هم، ارتفاعاتي که جلوي عراقيها بود، خط پدافند ما شد: ارتفاعات بازي دراز و سر پل‌ذهاب و کوره‌موش و تنگه ی سومار. اين شرايط استقرار ارتش بود.

اين چند سال توقف، دلالت بر اين مي‌کرد که نيروهاي خودي کم‌کم دارند به يأس مي‌رسند که مي‌توانند حداقل دشمن را در خاک‌مان نابود يا از آن بيرون کنند. در اين‌باره، بايد به چند نکته پرداخت:

يکي اينکه اطراف بني‌صدر را مشاوريني گرفته بودند که به جز تخصص و يک مقدار آگاهي هاي تئوري، از علم نظامي چيزي سرشان نمي‌شد. در اول قضيه که نيروهاي ما در جبهه حضور يافتند، بني‌صدر را اميدوار کرده بودند که به زودي حساب دشمن را مي‌رسيم. با همان روحيه ی  ناسيوناليستي، وطن‌پرستي و ميهن‌پرستي که از سابق مانده بود، نويد داده بودند. حتي در اتاقهاي جنگ، خيلي راحت طرح نابودي دشمن را نشان مي‌دادند. فلشها نشان‌دهنده ی اين بود که دشمن دور مي‌خورد و منهدم مي‌شود. بني‌صدر هم گمان مي‌کرد آن فلشها که روي نقشه کشيده شده، در روي زمين هم راحت انجام مي‌شود. دو سه تا تک هم انجام دادند که يک مقدار در اول کار گرفت ولي زود خنثي شد. تکي از اهواز، در محور جاده خرمشهر در منطقه ی دب حردان انجام شد که تک خوبي بود. شايد هفتصد ،هشتصد تا اسير هم گرفتند ولي صدايش را در نياوردند که چه بر سرمان آمد و در پاتکي که دشمن زد، چگونه عقب‌زده شديم.

تک در جبهه ی طراح، در اطراف کرخه ی نور، و همين‌طور تکي که دشمن به طرف سوسنگرد و هويزه کرد و قتل‌عامي که بچه‌هاي سپاه شدند البته يک حماسه شد آنجا ارتشي‌ها خوب ايستادند و نگذاشتند جلوتر بيايند وگرنه دوباره دشمن در محور اهواز پيش مي‌آمد.

تک منطقه الله‌الکبر ، تک نيمه موفق بود. يک تپه را گرفتند و تعدادي را اسير کردند. در آغاز، عراقيها اصراري نداشتند که از آنجا جلوتر بيايند، چون آن محور به جايي نمي‌رسيد.

در منطقه ی غرب، عمليات روي ارتفاعات بازي‌دراز و کوره‌موش بود که دائم با تلفات سنگين انجام مي‌شد و به هيچ نتيجه و ثمري نمي‌رسيد.

وقتي نتيجه ی تلاشها اينطوري شد يک سال گذشت و به جايي نرسيد همان طراحان نظامي به بني‌صدر برآورد عملياتي داده بودند. در اين برآورد آمده بود دليل توقف و اينکه نمي‌توانيم جلو برويم، اين است که به زبان ساده ی آمار و ارقام، توان رزمي ما نسبت به دشمن در سطح پايين‌تر است و با اين توان رزمي نمي‌شود جنگيد. بايد توان رزمي را بالا برد: هواپيما، تانک، توپ، مهمات و جنگ‌افزارهاي ديگر و مسائل آموزشي که دشمن از اين نظر به خودش پرداخته و ما عقب هستيم.

البته برآورد آنها عملاً درست بود. از چند ماه قبل از به ثمر رسيدن انقلاب، ارتش روي دور آموزشي نبود؛ به خاطر اينکه براي اجراي دستورات زمان طاغوت و حکومت نظامي، هميشه در حال آماده باش بود. بعد از آن هم، مدت زيادي آموزشها راکد بود. فرماندهي درست اعمال نمي‌شد و انضباط حاکم نبود. همه ی اينها دلايل افت توان رزمي بود. فرمولي بايد جايگزين مي‌شد تا نشان دهد ما نمي‌توانيم با اين چيزها خود را متوقف نگه داريم.

در آبادان به صورت نامنظم دفاع مي‌شد. يعني در همه ساختمانها سنگربندي کرده بودند و دفاع‌شان در منطقه‌اي بود که از 360 درجه پيرامون 330 درجه‌اش در دست دشمن بود. دشمن از رودخانه اروند هم به آبادان اشراف داشت و تا پل خرمشهر را گرفته بود. چند بار هم سعي کرده بود که از آنجا به آبادان رخنه کند ولي جلويش را گرفته بودند.

دشمن در امتداد رودخانه ی کارون حضور داشت تا تقاطع بهمنشير و فياضيه . از آنجا آمده بود اين طرف کارون و پشت بهمنشير قرار گرفته و خودش را به جاده ی ماهشهر رسانده بود. سه راهي ماهشهر - آبادان اهواز را هم گرفته بود و راه از نظر مواصلاتي بسته بود. من از روي نقشه حساب کردم، فقط حدود 30 درجه از 360 درجه، فضا در دست ما بود. بين رودخانه بهمنشير و اروند دست ما بود و هليکوپترها مرتب کار مي‌کردند. بچه‌هاي جهاد هم پل زدند. پلهاي بشکه‌اي را براي اولين بار درست کردند و از آنجا ماشينها به سختي رد مي‌شدند. روزانه تلفات سنگيني بر ما وارد مي‌شد.

آقاي داود کريمي، از بچه‌هاي ستاد مرکزي سپاه گفته بود: خدمت حضرت امام رسيده بودند تا از ايشان بپرسند ما در جبهه ی آبادان روزانه اينقدر تلفات مي‌دهيم و اميدي هم نداريم که موفق شويم و آن را نگه داريم، چه برسد به اينکه محاصره را بشکنيم. جنابعالي نظرتان چيست؟

حضرت امام در يک جمله ی کوتاه فرموده بودند: حصر آبادان بايد شکسته شود.

آن موقعها، ما هنوز حضرت امام را در موضع فرمانده کل قوا خوب نمي‌شناختيم که با چه قاطعيتي فرماندهي را اعمال مي‌کند. محکم ايستادند که بايد اين محاصره شکسته شود اين گفته مخصوصاً براي بچه‌هاي سپاه تکليف شده بود. در ستاد مرکزي سپاه، شوراي‌عالي فرماندهي جلسه گذاشت. من هم در اين شورا شرکت داشتم. البته به عنوان مشاور شرکت مي‌کردم، هم به عنوان مشاور بودم و هم تقريباً سرپرست معاونت طرح و عمليات که تازه تشکيل داده بوديم و مي‌خواستيم به آن شکل بدهيم. برادر رحيم صفوي مسؤول سازماني واحد بود که بيشتر در دارخوين حضور داشت.

يک تيم مأموريت پيدا کرديم به آبادان برويم و طرح عملياتي براي نابودي دشمن در شرق کارون به دست بياوريم. البته بنده بايد به صورت مخفيانه مي‌رفتم. از نيروي زميني اخراج شده بودم و بايد روزهاي شنبه خودم را به ستاد مشترک معرفي مي‌کردم. البته صحبت کردند و گفتند: تلفن هم بزنيد کافي است.

از فرصت استفاده کردم. بچه‌هاي سپاه دعوت کرده بودند که در اينجا کار کن. جاي خوبي گير آورده بودم. اساسي هم بود. اين بود که رفتم به طرف منطقه. بايد نمي‌فهميدند که در منطقه هستم. قاطي بچه‌هاي سپاه، با لباس بسيجي، رفتم. در همين سفر، محور فياضيه ، دارخوين و ماهشهر را شناسايي نزديک کردم. يعني تا چند متري دشمن رفتيم تا ببينيم وضع چگونه است. خوشبختانه به اين نتيجه رسيديم که دشمن آسيب‌پذير است و اگر ما بتوانيم با تمرکز خوبي از نيرو حمله کنيم، موفق مي‌شويم.

در شوراي‌عالي سپاه گزارش داده شد که ما مي‌توانيم از سه محور حمله کنيم. منتها امکانات مورد لزوم حدود پنج هزار نفر بسيجي است که بايد آماده شود. از ارتش هم توپخانه به کار گرفته شود، از خمپاره‌انداز 120 ميليمتري حداکثر استفاده شود و اين طرح را شورا تقريباً يکپارچه تصويب کرد. رفتند دنبال تجهيزات و وسائل و امکانات و هماهنگي با ارتش. چقدر سخت بود اين هماهنگي. يعني هماهنگي در منطقه بهتر انجام مي‌شد تا پيش بني‌صدر و جاهاي ديگر. متأسفانه مسؤولين رده بالاي ارتش به شدت مخالف به‌وجود آمدن اين وحدت بودند. مي‌گفتند اين دو ارگان با هم نمي‌خوانند؛ پاسدارها چهره‌هاي تازه‌کار هستند و هنوز نه تخصصي دارند، نه انضباط نظامي، نه تشکيلات و امکانات. ارتشي‌ها سازمان‌يافته‌اند. اگر اينها بيايند، اوضاع به هم مي‌خورد.

چنين ديدگاهي بود و در نتيجه ی کار به سختي پيش مي‌رفت. در همين زمان، راه افتاديم به طرف منطقه ی شمال‌غرب براي آزادسازي اشنويه و بوکان. زماني بود که بني‌صدر رفت. اصلاً با عزل بني‌صدر، سرعت عمل براي هماهنگي و ايجاد قاطعيت براي حمله به دشمن افزايش يافت. يعني بچه‌هاي سپاه و ارتش به راحتي در قرارگاه لشکر 77 خراسان که در محور ماهشهر بود، جمع شدند، هماهنگي کردند و گفتند که از دارخوين و فياضيه چنين کارهايي مي‌کنيم، شما هم از محور ماهشهر يک کار ديگر بکنيد. فکر مي‌کنم اين کارها اگر اشتباه نکنم با نظارت آيت الله موسوي اردبيلي انجام شد و فرمانده ی نيروي زميني وقت آن زمان، تيمسار ظهيرنژاد ، در مورد اين مسأله در جوش و خروش بود. واقعاً از وضع خوزستان نگران بود و مي‌خواست اين کار عملي شود.

در منطقه ی شمال‌ غرب بوديم که شنيديم حمله آغاز شد؛ عمليات ثامن‌الائمه(ع). فکر کنم بيشتر از 9 ساعت طول نکشيد. از شب که شروع کردند، حدود ساعت ده يا يازده صبح کار تمام شد. از سه محور پيشروي انجام شده بود و دشمن در شرق رودخانه کارون، کاملاً منهدم شد. کلي غنائم به دست نيروهاي نظامي افتاد و از همه مهمتر، ثمره ی اين عمليات، روحيه و احساسي بود که در نيروهاي رزمنده به وجود آمد چه ارتشي و چه سپاهي که مي‌توانند با دشمن بجنگند و آن آمار و ارقامي که داده بودند، مانع از اين کار نيست. مهمترين رمز پيروزي، اتحادي بود که بين آنها به وجود آمده بود. حدود هزار و سيصد نفر اسير گرفته شد و محاصره ی آبادان شکسته شد.

در اين شرايط بود که هواپيماي سي 130 حامل سرداران اسلام سقوط کرد. شهادت اينها صحنه ی  ناگواري براي مملکت اسلامي ما بود. همان موقع، در جاده ی مياندوآب به بوکان در حال رزم و جنگ با ضد انقلاب بودم. يعني از دو محور مياندوآب و سقز به طرف بوکان پيشروي کرده بوديم. يک محور به بوکان رسيده بود و محور دوم که از مياندوآب بود، دو سه کيلومتر مانده بود که برسد. شب برگشتم به قرارگاه که ديدم بچه‌ها تبريک مي‌گويند. گفتم: فردا بوکان گرفته مي‌شود، امشب کارش تمام شد.

فکر کردم مسأله بوکان است. گفتند: نه! شما فرمانده ی نيروي زميني شده‌ايد.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:02 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 شکستن حصر ابادان

ناگفته های جنگ 16

مجبور شدم شبانه خودم را به تهران برسانم. البته کار بوکان را تمام کرديم. با همان لباس بسيجي و با يک تفنگ ژ 3 قنداق تاشو که دستم بود، خودم را رساندم به تهران.

خاطره‌اي مي‌گويم که براي درسهاي فرماندهي خوب است؛ مخصوصاً براي ارتش اسلام. اين خاطره دلالت بر اين نمي‌کند که بنده چهره ی محبوبي در فرماندهي ارتش اسلام بودم که بخواهم اين درس را بدهم. نه، اين درس را من گرفتم ولي خداوند خيلي مرا ياري کرد تا بتوانم زودتر به آن نکته برسم.

جلسه ی شوراي‌عالي دفاع بود و در آنجا مسؤولين حضور داشتند. بايد مي‌رفتم و زودتر خودم را مي‌رساندم. رفتيم در جلسه. چهار فرمانده ی لشکر ارتش هم در جلسه بودند. وقتي وارد شدم، با خود گفتم: با اينها چگونه برخورد کنم. چون سن و سالشان از من بالاتر بود و من عملاً سرگرد بودم.

چهار فرمانده لشکر آنجا بودند که اين چهارتا، به صورت طبيعي، درجه‌هايشان سرهنگي بود. بعضي از آنها در سطح بازنشستگي بودند. اول فکر کردم که با اين چهار نفر چکار کنم تا در اولين برخورد از من دوري نکنند. درجه نداشتم و با تفنگ هم بودم. رفتم داخل. تصميم گرفتم به همه ی  آنها سلام کنم؛ برخلاف مقررات ارتش که بايد به فرمانده سلام بدهند. گفتم: من سلام مي‌کنم؛ درجه که ندارم، حالا کي به کي است!

سلام کردم و چهار تا جواب گرفتم. چهار جور جواب که از نظر رواني، به اين ترتيب بود: يکي جواب سلام را خيلي محبت‌آميز داد؛ که من با شما دوست هستم. آن شخص، زماني که در کردستان بودم، لشکرش تحت امر بود و من او را منصوب کرده بودم. در نتيجه، با سابقه ی دوستي جواب سلامم را داد و احساس محبت کرد.

يک فرمانده آمد سلام کرد. در چهره‌اش نگاه کردم. حدود پنجاه و سه يا چهار سال داشت؛ شهيد سرتيپ نياکي فرمانده لشکر 92 زرهي اهواز. او آنقدر مقيد به قوانين و مقررات نظامي بود که چون فرمانده ی نيرو بودم، طبق مقررات جواب سلام مرا داد. احترام نظامي محکم ولي خشک به جا آورد. در آن جواب سلام، محبت قلبي نبود. چون نظامي بود، طبق مقررات به وظيفه‌اش عمل کرد. يعني به خودش قبولانده بود که بايد جواب سلام را با احترام نظامي محکم بدهد.

سومين چهره، با يک حالت تحقير و حالتي که برايش خيلي سخت بود، دستش را دراز کرد و دستي داد. در آن نه آثار محبت بود و نه انظباط نظامي.

چهارمي به من پشت کرد و نگاهش را به آن‌طرف چرخاند. خودش را زد به اينکه اصلاً مرا نديده. معلوم بود که در درونش جنگي برپا است و برايش سخت است حتي جواب سلام مرا بدهد. که احساس کند من فرمانده ی جديد نيروي زميني شده‌ام و او احساس کند موظف است به عنوان يکي از فرماندهان لشکر، احترام نظامي اعمال کند. او اعتنايي نکرد.

همه ی اينها در يک لحظه رخ داد؛ ولي براي من پايه ی خوبي بود. اولين بهره‌برداري که از اين صحنه کردم، گفتم: آقايان، فرماندهان لشکرها، فردا تشريف بياوريد دفتر من.

بايد زودتر در انتصابات تجديدنظر مي‌کردم و مي‌ديدم چه کساني با من کار مي‌کنند. پرسيدند: کي بياييم؟

گفتم: شما و شما ساعت شش، شما و شما ساعت هفت.

آنها را بر بمناي برخوردشان طبقه‌بندي کردم. روحيه ی اولي و دومي آهنگي داشت که حس کردم مي‌توانيم با هم همکاري کنيم. با دو نفر ديگر بايد جداگانه صحبت مي‌کردم تا از نظر رواني تداخل پيدا نکند.

همان‌طور هم شد. روز بعد آمدند و موضوع آن دو نفر اول خيلي ساده حل شد. از آنها پرسيدم: شما حاضريد با من کار کنيد؟

فرمانده بودند. گفتم صحيح نيست بگويم مي‌خواهم شما را عوض کنم. همان‌که دوست من بود، گفت: خود شما مرا نصب کرديد. آمادگي همکاري دارم.

ديگري که مقرراتي بود، گفت: من تابع انضباط هستم. به من دستور دادند اين کار را بکنم. شما هم اگر دستور بدهيد، انجام مي‌دهم. اگر نمي‌خواهيد، هر شغلي بدهيد، انجام مي‌دهم.

گفتم: بسيار خوب. هر دو نفر شما سرکارهاي خود مشغول باشيد.

دو نفر ديگر آمدند. وقتي که با آنها صحبت کردم و پرسيدم حاضريد با من همکاري کنيد، همان کسي که روز قبل اعتنا نکرده بود، در يک جمله گفت: براي حضرت امام چه اشکال داشت درجه ی  سرتيپي به شما بدهد و بعد از يکي دو ماه، يک درجه ی سرتيپي هم به ما بدهد؛ به عنوان اينکه در جبهه زحمت کشيديم و کار کرديم.

ديدم اصلاً مايه ی صحبت او با سؤال من فرق مي‌کند.

جلسه شايد يک ساعت و نيم طول کشيد. گفتم: خيلي عذر مي‌خواهم، مطلبم چيز ديگري است.

خدا کمک کرد و چيزهايي به زبان آوردم. چيزهايي که من به دنبال کار هستم و اصلاً دنبال اين نيستم که درجه يا مقام بگيرم. ما تمام حواسمان به اين است که جلوي دشمن را بگيريم. حالت روحي ما اين است که در التهاب بيرون راندن دشمن هستيم. شما چيزهايي مي‌گوييد که من نمي‌فهمم از نظر نظامي مي‌فهمم، چون نظامي هستم ولي در اين زمان، اين روحيه را ندارم. اصلاً اين صحبتها را نکنيد.

هماني که اعتنا نکرده بود، گفت: اجازه بدهيد من بروم و در ستاد مشترک کار کنم. نمي‌توانم اينجا کار کنم.

گفتم: با احترام، شما را مي‌فرستم.

ديگري که معتدل‌تر بود، گفت: اگر خواستيد، من با شما کار مي‌کنم.

مايل نبودم که او کار کند. سابقه‌اش را پرسيده بودم. رغبتي براي انجام مأموريت در جبهه نداشت. به سرعت او را عوض کردم و سرهنگ حسني سعدي را به عنوان فرمانده ی لشکر 21 حمزه معرفي کردم که خيلي خوب به کار چسبيد.

در اين شرايط، مشکلات يکي دو تا نبود. فقط مسأله ی کمبود امکانات نداشتيم، مسأله ی رهبري و هدايت نيروها هم بود. در آن حالت حساس، واقعاً سخت بود که يک عنصر آميخته با روحيه ی  انقلابي بخواهد بر ارگاني حاکم شود که سالها، در زمان طاغوت، فرهنگ آن‌چيز ديگري بوده. خيلي مشکل بود. مشکل‌تر از آن، اتصال اين ارگان به يک ارگان انقلابي مثل سپاه بود که بخواهند دست به دست هم بدهند و کار کنند.

يکي از درسهاي پايه‌اي و ريشه‌اي که هميشه براي من قابل بهره‌برداري بوده، ارائه مي‌کنم. در اينجا، منهاي اينکه شخص من مورد نظر باشد که با درجه ی سرگردي به مقام فرماندهي ارگاني قرار گرفتم که ضربه خورده و آسيب ديده از زمان طاغوت بود. ان‌شاءالله خدا قبول کند و خودش مرا ياري کند تا حفظ بشود و مراقبت شوم که منظور شخص خودم نيست.

پيچيدگي و مشکلات آن زمان را درک مي‌کردم که يک موردش را گفتم. بنابراين، قبل از اينکه وارد شرح عملياتها بشوم، بايد پيچيدگي صحنه را بشناسيم و در آن صحنه ببينيم که خداوند چگونه کار ارتش اسلام را پيش مي‌برد.

اوايل مهرماه سال 60 بود که به اين مسؤوليت منصوب شدم. يک سالي از جنگ تحميلي گذشته بود و روزنه ی اميدي براي ما پيدا شده بود .غير از روزنه‌هاي اميد و روشن در جنگ با ضد انقلاب که همان عمليات ثامن‌الائمه(ع) بود. محاصره ی آبادان شکسته شده بود و رزمندگان ما به اين نکته رسيده بودند که دشمن شکست‌ناپذير نيست و مي‌توانيم با آن بجنگيم. در نتيجه، مي‌توانيم اميدوار شويم که نه تنها دشمن را در خاکمان سرکوب مي‌کنيم و او را بيرون مي‌رانيم، بلکه براي احقاق حق حکومت اسلامي، مي‌توانيم متجاوز را تنبيه کنيم.

مقدمات عمليات بعدي حدود سه ماه طول کشيد. در اين سه ماه، نيروي زميني ارتش را تجديد سازمان کرديم. از همان روزهاي اول، ارتباط مستقيم با برادران سپاه برقرار شد؛ با فرماندهي سپاه، عناصر عملياتي و مشاورين ايشان. در محل پادگان گلف اهواز، جلسات مکرر داشتيم. دائماً در جلسه بوديم. به صورت مشترک برنامه‌ريزي مي‌کرديم و بعد به صورت انفرادي دنبال کارهاي خود مي‌رفتيم تا مقدمات عمليات را آماده کنيم.

اولين نکته‌اي که به نظرم رسيد، اين بود که بايد به صورت رسمي قرارگاه مشترک داير کنيم. بنابراين، تاريخ رسمي پيدايش قرارگاه مشترک ارتش و سپاه از آنجا بود. اين پديده ی ‌تازه‌اي براي ما نبود. تجربه کردستان را به قرارگاه جديد منتقل کرديم.

خداوند تفضل کرد و به دست مؤمنين و حزب‌الله از سپاه و ارتش که اميدوار به ياري يکديگر بودند اين قرارگاه تشکيل شد. همان‌طور که گفتم، قرارگاه نيروي زميني ارتش در آن زيرزمين چهارده متري پادگان دزفول بود. سه روز مهلت دادم تا اين قرارگاه را به اهواز منتقل کنند و ما اشراف بيشتري به صحنه نبرد داشته باشيم. منتها، جاي مشخصي وجود نداشت. دنبال جا مي‌گشتند که به صورت مقدماتي، در صنايع فولاد، در يک کناري مستقر شديم. جاي مناسبي نبود ولي چاره‌اي نداشتيم. بايد کارها را پيش مي‌برديم.

جلسات مشترک ستادي تشکيل شد. ما ستاد خودمان را از چهره‌هاي متخصص و زمينه‌دار و متعهد که در دانشکده ی فرماندهي و ستاد تدريس مي‌کردند، تشکيل داديم. برادران سپاه هم از بچه‌هاي خوب و آماده و با استعداد استفاده کردند. در نتيجه، روي اولين هدف که کجا تک کنيم، بحث کرديم. ديديم که تک اول ما اصلاً نمي‌تواند روي اين پايه باشد که بهتر است به سراغ کدام هدف برويم. معلوم است که رفتن به سراغ خرمشهر بهتر بود. آن موقع آبادان در دستمان بود و اگر سراغ خرمشهر مي‌رفتيم، بهتر بود.

تنها راه پيدا کردن هدف، توجه به اصل صرفه‌جويي در قوا است. نيروهايمان کم بود. نيروهاي ارتش پشت خاکريزها بودند و معمولاً در هر تک فرمانده مجاز نيست با نيروهايي که در خط دارد، تک را انجام دهد. ممکن است که تک نگيرد و پيشروي درست انجام نشود، در نتيجه، هم خط از دست مي‌رود و هم نيروها. خطر هم هست که دشمن پيشروي کند. اين يک ريسک خطرناک بود.

در آن موقع، تنها نيرويي که مي‌توانست آزاد در دست ما باشد آن هم نه آزادي که با اطمينان آن را عقب بياوريم، بايد نزديکيهاي خط بود که اگر يک موقع گير کرديم، از آن استفاده کنيم يک تيپ زرهي از لشکر 92 بود؛ به اضافه حدود سه تيپ از بچه‌هاي سپاه. سه تيپي که بچه‌هاي سپاه داشتند، تازه تشکيل و تازه کار بود. يعني تا آن موقع تجربة تيپي نداشتند. اولين‌بار بود که مي‌خواستند از گردان به تيپ ارتقا سازمان دهند. تعدادي هم گردان مستقل داشتند. به عنوان مثال، برادر حسين خرازي فرمانده ی يک گردان بود که از اصفهان آمده بود.

آمديم نيروها را سنجيديم. با چهار تيپ نيمه ‌شد حمله کرد؛ آن هم به دشمني که غرق در آهن و زره بود. بنابراين، رفتيم دنبال اصل هدف.

اصل هدف يکي از اصول جنگ و اولين اصل جنگ است. اصل هدف را بر پايه ی اصل صرفه‌جويي در قوا قرار داديم: هرچه داريم، درست به کار بگيريم و در جايي تک کنيم که بعد از رسيدن به هدف، نيروي بيشتري براي ما بماند.

بررسي کرديم که اگر از شمال و جنوب کرخه به طرف بستان پيشروي کنيم، عمق آن کم است و زودتر به مانعي مي‌رسيم که پشت آن نيرو زياد نايستد. شمال کرخه و تنگه ی چزابه و تپه‌هاي رملي و شنهاي روان نيرو کم مي‌گرفت. تپه‌هاي رملي، براي نيروي منظم و کلاسيک غيرقابل عبور است؛ به خاطر اينکه نفربر و خودرو نمي‌توانست عبور کند.

در جنوب کرخه هم هورالعظيم بود که اگر به آن مي‌رسيديم، مانعي بود که اگر دشمن مي‌خواست تک کند، عبور از آن مشکل بود. بنابراين، مسأله آزادسازي شهر بستان نبود. شهر بستان در مسير حرکت ما بود. اگر به هدف مي‌رسيديم، شهر آزاد مي‌شد و چند لشکر هم صرفه‌جويي مي‌کرديم. لشکر 92 زرهي به طور کامل و تقريباً دو تيپ از لشکر 16 زرهي قزوين مي‌توانست صرفه‌جويي يا آزاد شود. تيپ 55 هوابرد که در آن منطقه بود، راحت مي‌توانست کار کند و بچه‌هاي سپاه هم که در منطقه بودند، مي‌توانستند آزاد شوند.

ستاد را راهنمايي کرديم که برويد براي اين هدف، طرح‌ريزي کنيد که عمليات چگونه انجام شود. ستاد مشغول شد. به موازات آن، ما به پيچيدگي سازمان مي‌رسيديم. در سراسر جبهه، لشکرها و تيپ‌ها را تجديد سازمان کرديم تا افرادي سرکار بيايند و بتوانند نبض کار را به دست بگيرند که روحيه ی جنگيدن با دشمن را داشته باشند. چون اين روحيه داشت مي‌مرد. در جبهه، هم کمبود لوازم داشتيم و هم عدم روحيه ی لازم.

گفتيم: اگر بخواهيم عمليات را در جنوب انجام دهيم، بهتر است يک‌سري عمليات را در غرب طرح‌ريزي کنيم، تا به عمليات جنوب کمک شود. نيروها هم فعال شوند.

به غرب رفتيم و قرارگاه مشترک تشکيل داديم. به قرارگاه مشترک مأموريت داديم که در ارتفاعات چوميان ، ارتفاعات شياکوه و در قسمت دار بلوط پيشروي کنند تا در مراحل بعد بتوانيم خيز به ‌خيز به ارتفاعات بازي‌دراز، قصرشيرين و طرفهاي خسروي نزديک شويم. چون توان‌شان کم بود، مجبور بودند تکه‌تکه طرح‌ريزي کنند. بنابراین عملياتي را به نام مطلع‌الفجر پيش‌بيني کرديم.

به قرارگاه مشترک شمال‌غرب هم رسميت داديم. به قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع) که قبلاً به نام قرارگاه شمال‌غرب بود، مأموريت داديم که در کردستان تکهاي کوچک انجام دهد و آنها هم عمليات روي شهر طويل عراق را برنامه‌ريزي کردند. پس، سه منطقه فعال شد. اين يک قدم براي عمليات بود.

قدم بعدي، حل کمبودها بود. در همه ی قسمتها کمبود داشتيم؛ مسائل لجستيکي ، از امکانات مربوط به مهمات گرفته تا سوخت و امکانات غذايي. در همه ی اينها احساس کمبود مي‌شد. ولي با همان تواني که بود، سعي کرديم صرفه‌جويي و بعد استفاده کنيم.

دو يا سه ماه گذشت. از مرکز به ما فشار مي‌آوردند که عمليات چه شد؟ گفتيم هنوز آماده نشديم. داريم تلاش و سعي مي‌کنيم.

اينجا چند نکته پيش مي‌آيد که قابل بهره‌برداري است. يکي اينکه دشمن هنوز باور نمي‌کرد که بتوانيم دوباره حمله کنيم. عمليات ثامن‌الائمه را توجيه کرده بود که عملياتي در شرق کارون بوده. در پشت دشمن، آب بود، و آن را استثنايي مي‌دانست. براي بقيه ی جاها قدرت خودش را محکم مي‌دانست و باورش نمي‌شد حمله کنيم.

عراقيها يکدفعه متوجه شدند که ممکن است چنين کاري بکنيم. فشاري در منطقه ارتفاعات ابوصليبي آورد. در منطقه غرب شوش يا غرب رودخانه کرخه جايي که بعدها عمليات فتح‌المبين انجام شد تلاش مذبوحانه‌اي کرد و يک تپه به نام تپه ی 120 جلو آمد. در منطقه ی ني خزر تپه ی  کوچکي بود. شايد يک دسته از نيروهاي سوار زرهي در آنجا بودند. اين واحد سوار زرهين درگير مي‌شود. دشمن با توان بيشتر مي‌زند و آن دسته سوار زرهي که نمي‌توانست آنجا را نگه دارد، عقب مي‌آيد و دشمن تپه ی 120 را مي‌گيرد.

ما يک مقدار تحمل‌مان زياد بود. مي‌دانستيم هنوز عمليات را شروع نکرده‌ايم و ممکن است دشمن شروع کند و جلو بيايد. ولي از نظر رواني، عوامل ديگر به ما فشار مي‌آورد.

رفتيم به کرمانشاه. تعدادي از نيروهاي مؤمن دور ما را گرفتند و گفتند: ما يک مقدار اشکال داريم، آنها را حل کنيد.

تا ساعت يک نيمه شب جلسه گذاشتيم. ديديم حرفهاي عجيبي مي‌زنند و تضعيف روحيه مي‌کنند. احساس نااميدي مي‌کردند که اين چه وضعي است و چرا عمليات نمي‌شود. هرچه گفتم: تا بخواهيم شکل بگيريم و درست عمل کنيم، يک مقدار کار مي‌برد و همه شب و روز دارند تلاش مي‌کنند، قبول نمي‌کردند. گفتند: دشمن تپة 120 را گرفته البته اطلاعات ناقص به آنها رسيده بود در بوکان شنيديم که هر بشکه نفت بيست هزار تومان تمام مي‌شود تا برسانند آنجا. با اين وضعيت، شما چطور مي‌خواهيد جوابگو باشيد؟

خداوند به زبانم آورد و گفتم: اگر دشمنان ما مي‌دانستند که دوستي مثل شما داريم، دست از دشمني برمي‌داشتند. اين چه حرفهايي است که مي‌زنيد. اولاً تپه 120يک تپه رملي کوچک است که تأثيري در سرنوشت جبهه‌ها ندارد. جنگ است ديگر، بالاخره پيشروي و عقبروي دارد. ثانياً اطلاعات اشتباه به شما رسيده. با هليکوپتر به بوکان نفت نمي‌برند. چون راه و جاده باز است و رفت و آمد مي‌شود. چيزي که شما مي‌گوييد، در سردشت است. در محاسبه ی پروازي هم اگر بخواهيم حساب کنيم، بر فرض ،پرواز هليکوپتر اينقدر خرج دارد که با آن نفت حمل شود. چاره‌اي نداريم. حالا شما مي‌گوييد سردشت را رها کنيم؟

نکته ی بعدي، جلساتي بود که در ستاد اهواز برگزار مي‌شد. در اين جلسات، نکته‌هاي جالبي پيش مي‌آمد. هميشه نگران بوديم که اگر بچه‌هاي ارتش و سپاه را تنها بگذاريم، ممکن است روي اختلاف فرهنگهايي که دارند، به صورت داغ با هم درگير شوند. اين بود که سعي مي‌کرديم من و برادر رضايي روي جلسات اشراف داشته باشيم. هميشه در جلسات حضور داشتيم. دو وزنه بوديم که همه توجه داشتند و رعايت حال را مي‌کردند.

بحثي پيش آمد که توانايي ما براي عمليات در بستان جواب نمي‌دهد. عمليات پيچيده و مشکل است و امکانات زيادي مي‌خواهد. سؤال بود که از کدام طرف تک کنيم. اگر بخواهيم به صورت جبهه‌اي تک کنيم، به فرض از شمال کرخه و بستان و چزابه برويم، حدود هفده يا هجده کيلومتر راه است. اين عمق زيادي است و با توان ما نمي‌خواند.

برادران سپاه پيشنهاد کردند که مي‌خواهيم با برادران ارتش به شناسايي برويم. بچه‌هاي سپاه معتقد بودند که مي‌شود حمله کرد و ارتشي‌ها مي‌گفتند: عمق عمليات زياد است و نمي‌شود.

از اين نگران بوديم که اگر اينها با هم به شناسايي بروند، اختلاف سن و اختلاف روحيه دارند و ممکن است در راه گرفتاري پيش بيايد. برادر غلامعلي رشيد مسؤول عمليات سپاه و سرتيپ شهيد نياکي فرمانده ی لشکر 92 زرهي اهواز گفتند: با هم مي‌رويم شناسايي.

با چند نفر ديگر رفتند و بعد از دو سه روز برگشتند. ما نگران بوديم که اينها گزارش تلخ از اوضاع بدهند. احتياط کرديم و گفتيم: جدا جدا گزارش بدهيد.

اول سرتيپ شهيد نياکي آمد. ايشان حدود 58 سال داشت. آمد گزارش بدهد. با حالت متحير، چشمانش گرد شده بود. مدام مي‌گفت: جناب سرهنگ، من مطمئنم که ما پيروز مي‌شويم.

گفتم: خوب، چه شده؟ موضوع چيست؟

گفت: من مطمئنم.

چندبار اين را تکرار کرد. پرسيدم: چه ديدي؟

گفت: اين برادرها ما را يک جاهايي بردند که اصلاً آنجاها را نديده بوديم. درست در قلب و پشت دشمن است. جاهاي آسيب‌پذير است. ما اگر با نيروي کم چون نيروهايمان کم است حمله کنيم، دشمن همان‌جا کارش تمام مي‌شود.

خوشحالي در قلبم افتاده بود. حالت خودم را مي‌گويم. خوشحالي به اين خاطر نبود که جايي پيدا شده و مي‌توان عمليات را انجام داد، بلکه بيشتر به اين خاطر بود که خداوند تفضل کرده و حالا که اولين‌بار است داريم براي خدا مي‌جنگيم، اين چهره‌هاي قديمي ارتش اينطور آماده مي‌شوند و اظهار اميدواري مي‌کنند. اينها، جدا از تخصص و علم و برداشتي که داشتند همه ی درجات تحصيلي را گذرانده و خيلي مسلط بودند. مسائل علمي و نظامي هميشه جلوي چشم آنها بود حالا آن مسائل کنار رفت و اين اميدواري در قلبش آمد که مي‌توانيم پيروز شويم. و بعد، نکته مهمتر، پيوند قلبي با بچه‌هاي سپاه در اين رفت و برگشت بود. برمبناي همين اظهارات، اين اميدواري پيش آمد که پيوند ارتشي‌ها با بچه‌هاي سپاه قوي‌تر بشود.

نوبت به برادر رشيد رسيد. ديدم ايشان هم متحير است. به جاي اينکه گزارش بدهد، اولين جمله‌اي که گفت اين بود: من ديگر به برادران ارتشي ايمان آوردم.

پرسيديم: چه شده؟

گفت: رفتيم شناسايي، حقيقتاً شناسايي سختي بود و فکر مي‌کردم اينها نمي‌توانند با ما بيايند. سن و سالشان بالاست و مي‌برند. اينها همه‌جا آمدند. خودمان خسته شده بوديم. برگشتيم. چون خسته بوديم، شب يک جايي مانديم. صبح زود، نماز خوانديم و خوابيديم. نور و حرارت آفتاب مرا بيدار کرد. چشمهايم را به زور باز کردم و ديدم يکي دارد ورزش مي‌کند. ديدم سرهنگ نياکي است که دارد ورزش مي‌کند. عجيب بود. ما حالش را نداشتيم برخيزيم ولي ايشان ورزش مي‌کرد. اصلاً حالتي بود که گفتم اي بابا، ما هنوز اينها را نشناختيم.

هر دو گزارش جداي از آن مسأله گزارش عملياتي براي ما خيلي معنا داشت. اين صحنه ،خيلي دلچسب و درس‌دهنده بود.

صحنه ی ديگر متعلق به بچه‌هاي جهاد است. سابقه ی کار جهادگران را از کردستان داشتيم. يادم هست در کردستان مراجعه کردند که کارمان چيست و چکار کنيم. نمي‌دانستيم چگونه از آنها استفاده کنيم. دلمان نمي‌آمد توي ذوق‌شان بزنيم. بچه‌هاي انقلابي بودند و با علاقه به جبهه آمده بودند. در کنار جاده‌ها، نياز به پاسگاههاي تأميني ثابت داشتيم. گفتم: شما مي‌توانيد مهندسي بسازيد؟

گفتند: بله. ما کارمان همين است.

آنها را مشغول کرديم. بعد فهميديم فعاليت‌شان مشغوليت تنها نبود و کارشان خيلي اثر داشت. هر دو، سه يا چهار کيلومتر، سمت چپ و راست جاده، پايگاههايي را مثل پادگان کوچکي روي تپه‌ها زدند.

در جنوب هم وقتي کار مي‌خواستند، کاري نداشتيم که به آنها بدهيم. خودشان پيشنهاد کردند: چون آن محوري که شناسايي کرديد، همة مسير رملي است، اگر مايل باشيد ما مي‌توانيم تا نزديکيهاي دشمن در شنهاي روان جاده درس کنيم.

کار بسيار سختي بود. با خود گفتم: بگذاريم کار کنند.

هيچ اميدواري نداشتيم به اينکه بتوانند کارشان را تمام کنند. پانزده يا شانزده روز بعد، گفتند: جاده براي بازديد آماده است.

رفتيم براي بازديد. همان حالتي که به سرتيپ شهيد نياکي دست داده بود مبني بر اينکه پيروز هستيم اين جاده را که ديديم، به ما هم دست داد. جاده مثل پل پيروزي بود. در همان محوري بود که مي‌خواستيم برويم. جاي خوبي بود براي حمله. به اين دليل که دشمن فکر کرده بود از جناح چپ او، به علت رملي بودن، نمي‌توانيم پيشروي کنيم.

جاده درست شده بود و معني‌اش اين بود که تنها با نيروي پياده حمله نمي‌کنيم. پشت سر پياده نظام، تانک هم مي‌تواند برود، نفربر و امکانات پشتيباني مي‌تواند راه بيفتد و خيلي از مسائل حل است.

ظهر بود. اول وقت، نماز خوانديم . يکي از سرداران جلو ايستاد و نماز با حالي کنار جاده خوانديم که براي من نماز شکر بود. چون احساس کردم خداوند براي ما مدام مسير را هموار مي‌کند. اين را داشته باشيد تا ببينيد اين جاده در عمليات چه نقشي داشت.

آن موقع امکانات کم بود. کسي به ما کمپرسي نمي‌داد. اينها مي‌رفتند از فاصله طولاني خاک رس مي‌آوردند، با همان چند تا کمپرسي که داشتند؛ با غلتک مي‌کوبيدند و يک مقدار شفته آهک مي‌ريختند تا سفت شود و اگر باران خورد، خراب نشود.

براي اينکه دوباره شنهاي روان نيايد چون صبح که بلند مي‌شديم، مي‌ديديم شن جاده را گرفته. شن، روان بود و با باد مي‌آمد ديواره ی حصيري زدند. نقش اين جاده به اندازه ی چند لشکر بود.

نزديک عمليات بود. عنصر آتش، افسري بود به نام سرهنگ اميربيگي . وقتي اين مأموريت را به من دادند، يکي از چهره‌هايي که براي مشاور عمليات دستچين کردم، ايشان بود. استاد دانشکده فرماندهي و ستاد بود. خيلي هم به سازمان‌دهي ستاد کمک کرد. مسؤوليتش طراحي آتش براي عمليات بود. تخصص او توپخانه بود. گفت: مي‌خواهم برآورد مهمات را بياورم، شما ببينيد و نظر بدهيد.

يک اتاق حدود دو سه متري بود. با ميزي که در وسط گذاشته بوديم، جاي دو سه نفر بيشتر نبود. در همان قرارگاه جديد، کنار فولاد. آمد داخل. جدول را ديدم. برآورد کرده بود که چقدر به مهمات توپخانه نياز داريم. ديدم ارقامش خيلي بالا است. ميزان مهمات موجودي را هم مي‌دانستم. يک رقمش را دقيقاً يادم هست. صدوده هزار گلوله توپ 155 ميليمتري برآورد کرده بود. البته از نظر اصولي، کار ايشان درست بود. يعني طبق محاسباتي که داشت، اين مهمات را براي پانزده روز عمليات پيش‌بيني کرده بود. اين فقط برآورد يک نوع مهمات بود.

همين يکي مرا گرفت. در زمان بني‌صدر، کليه مخازني که از زمان طاغوت داشتيم، مصرف شده بود. در نتيجه، ذخاير ما تمام شده بود. مهماتها آمريکايي بودند و در آن موقع، ميزان توليد روزانه ی  ما در صنايع دفاع سيصد گلوله در روز بود. شايد به هر توپ، نصف توليد روزانه‌مان مي‌رسيد، چه برسد به اينکه جوابگوي عمليات باشد. روزانه مبادله آتش با دشمن هم داشتيم که بيشتر از اينها تيراندازي مي‌شد، چه برسد به اينکه بخواهيم صرفه‌جويي کنيم تا صدوده هزار گلوله بشود و از نظر علمي و تخصصي براي عمليات جواب بدهد.

مکث و تعمق من روي جدول کوتاه بود. با آن حالتهايي که خداوند در انسان ايجاد مي‌کند، يکدفعه به زبانم جاري شد و گفتم: مهمات در راه است، مي‌رسد.

ايشان هم به خاطر محبت و اعتمادي که به من داشت، گفت: بسيار خوب.

اين را گفتم تا ايشان با روحيه ی باز برود و گفته‌ام باعث يأس و نااميدي نشود. تمام طراحان نظامي مي‌دانند که در عمليات، آتش ،پشتوانه ی حرکت است. اصلاً ما در تاکتيک مي‌گوييم: آتش و مانور. آتش بدون مانور و مانور بدون آتش معني ندارد.

مانور يعني حرکت و پيشروي. تضمين‌کننده ی هر حرکتي چه پيشروي، چه عقب روي آتش است. بنابراين، اگر مي‌گفتم مهمات نيست، ذهنها براي ادامه ی طراحي و تکميل عمليات متوقف مي‌شد.

سرهنگ اميربيگي که از اتاق بيرون رفت، ناخودآگاه دستم به دعا بلند شد. گفتم: خدايا، از کجا مي‌رسد؟ انگار يکي به زور مي‌گويد بگو مي‌رسد، حالا سؤال مي‌کنم، از کجا مي‌رسد؟

سيزده هزار گلوله موجود بود. فاصله سيزده هزار تا 110 هزار گلوله خيلي زياد است. در ضمن، ما توپخانه ی 230 ميليمتري داشتيم، توپخانه ی 105 ميليمتري داشتيم، توپخانه ی 175 ميليمتري، توپ 130 ميليمتري، و کاتيوشا. همه ی اينها فعال بودند. مهمات کم داشتند و ذخيره‌شان نيز کم بود.

مي‌خواستيم تصميم بگيريم عمليات کنيم. همه رفته بودند پاي کار و مي‌خواستيم عمليات کنيم. معمولاً ستاد خوب براي يک فرمانده ی عناصري هستند که تا آخرين لحظه دقت، نظارت، پيگيري، تعمق و مطالعه‌شان روي برنامه‌هاي عملياتي ادامه دارد. اين بهترين ستاد براي فرمانده است. بهترين فرمانده براي ستاد نيز کسي است که به ستادش ميدان بدهد و مشورت کند. اينکه در قرآن کريم علما به ما آموزش مي‌دهند: و شاور هم في الامر، در مراکز نظامي عملاً قوانين آماده است، قواره ی مشاوره ی صحيح براي فرمانده ی آماده است. چون ستاد يعني مشاور فرماندهي، و ستاد تشکيلات رسمي و سازماني است. اين نيست که ميل يک فرمانده بکشد ستاد داشته باشد يا نداشته باشد. ميل او بکشد مشورت کند يا مشورت نکند. در قواره ی تشکيلات نظامي، اين قانون خدا آماده است. مشروط بر اينکه کيفيت در آن به‌وجود بيايد. بايد فرمانده هم فرمانده‌اي باشد که ستادش را خوب گزينش کند و آدمهاي باصلاحيت ، با بينش، بااطلاع، پرتلاش و پرهمت کنارش باشند. ممکن است ستاد باشد ولي آدمهاي بي‌صلاحيت در آن باشد که نمي‌تواند منشاء مشورت باشد.

از طرف ديگر، ستاد هم بايد روي آن قواره‌هاي کار ستادي و ترتيب و توالي امور ستادي، به وظايفش آشنا باشد. پس، اگر فرمانده ،پشتيبان ستادش باشد، ستاد فعال است و اگر ستاد فعال باشد، فرمانده در صحنه است و تناسب با لحظه تصميم صحيح مي‌گيرد. فرمانده بايد تا آنجايي که مي‌تواند بررسي کند، تحقيق، مشورت، تجزيه و تحليل کند و وقتي به يک تصميم رسيد، مبادا تصميم او بر مبناي رأي مشاورين باشد که بگويد آنها با اين تصميم موافقند، پس به آن تصميمي که بيشتر موافق دارد رأي بدهد. نه. بايد به حالتي برسد که قوت قلب پيدا کند و يک راه را انتخاب کند. چون حق انتخاب و حق تصميم با اوست. وقتي هم انتخاب مي‌کند، چون براي خدا کار مي‌کند، حالتش بايد به گونه‌اي باشد که: فاذا عزمت فتوکل علي‌الله، يعني درها را به پشتش ببندد که ديگر راه برگشت نداشته باشد. توکلش فقط به خدا باشد.

مي‌بينيم حضرت امام در حکومت‌داري، هدايت و رهبري انقلاب اسلامي هميشه اين حالت را دارد. خيلي‌ها مي‌روند با حضرت امام مشورت مي‌کنند ولي ايشان بلافاصله تصميم مي‌گيرد. خيلي‌ها ممکن است يک طور ديگر فکر کنند و تعداد کمي نوعي ديگر؛ ممکن است حضرت امام دستوري بدهند که همان تعداد کم به آن توجه کردند. چون او براي خدا تصميم‌گيري مي‌کند و توکلش هم به خدا است. خدا هم ياري مي‌کند.

شب عمليات بود. ستاد به عنوان اينکه آخرين وظيفه‌اش را انجام داده باشد، يک تجزيه و تحليل عمليات آورد که در سوابق هست. خيلي جالب است. برآورد کردند که وضعيت دشمن اين است وضعيت ما اين است و طبق ده ،پانزده نکته، نمي‌شود به دشمن حمله کرد. يعني آخرين بررسي آنها اين بود و پيشنهاد دادند که کمي صبر کنيد، مي‌شود مهمات تهيه و امکانات را متمرکز کرد.

اين پيشنهاد روشن است. کار را که شروع کرده بوديم، به بچه‌هاي ستاد گفته بودم که حواس‌تان باشد، طرحي نياوريد که در آن عمليات را نفي کند، بلکه به دنبال عواملي برويد که بشود عمليات کرد؛ مأموريت‌مان همين است و در اين مأموريت، نه توقف داريم نه برگشت.

اولين طرحي بود که در زندگي‌ام بايد به آن جواب مي‌دادم. جمعي از مشاورين در کمال صداقت گفتند: نه.

نه اينکه خداي نکرده در ذهن‌شان چيز ديگري باشد. نه، با صداقت آنچه به ذهن‌شان رسيده بود گفتند و مي‌خواستند مرا به عنوان فرمانده ،راهنمايي کنند. از طرف ديگر، دلائل علمي و تخصصي داشتند که نمي‌شود کار کرد.

در صحبت، اول از برآورد آنان تشکر کردم و خواستم که هميشه اينطور باشند و در هر زمان، هر مطلبي داشتند بگويند. بعد گفتم: در برآوردها، چيزهايي را حساب نکرده‌ايد. کارهايي که پيش‌رفته، شناسايي خوب، آن جاده و از همه مهمتر توکل، که ما چاره‌اي جز حمله به دشمن نداريم. دشمن را بايد از خاک خودمان بيرون کنيم. خيلي هم دنبال هدف مناسب گشتيم ولي غير از اين، جايي را پيدا نکرديم. بنابراين، بايد حمله کرد.

در منطقه ی طريق‌القدس، هدف را تعيين نکرده بوديم که به جاي خاصي برسيم بلکه اصل را بر صرفه‌جويي در قوا، به عنوان يکي از اصول جنگ قرار داده بوديم. چون وضع نيروهاي ما به شدت ناجور بود. نيرو کم داشتيم و نيروهاي ارتش و سپاه همه در خط مستقر بودند؛ منهاي چند تيپ. اين بود که در عمليات، تقدم يکم با اصل صرفه‌جويي در قوا بود تا به مرور زمان، نيروي آزاد بيشتري در دست باشد و عمليات ما تداوم پيدا کند.

بچه‌هاي متخصص و کارشناس، چه از ارتش و چه بچه‌هاي جوان تازه کار سپاه، کار کردند و معلوم بود که بصيرت الهي شامل حال‌شان شده .الان خوب مي‌شود تشخيص داد يک طرحي را که انتخاب کردند، طرح منحصر به فرد بود. محدوده ی شروع عمليات در قسمت جنوب، به رودخانه ی نيسان و کرخه ی نور محدود مي‌شد و از شمال به رملهاي جنوب ارتفاعات ميشداغ مي‌رسيد. از مرکز عمليات هم رودخانه ی کرخه عبور مي‌کرد که در کنار سوسنگرد قرار داشت و اين رودخانه، منطقه ی نبرد را به دو قسمت کرده بود. يعني دو منطقه ی عمليات را محور پيشروي قرار داديم.

در عمق عمليات هم، هرچه بيشتر پيشروي مي‌شد، فشار بيشتري به دشمن وارد مي‌آمد. امتياز منطقه ی عمليات اين بود که پشت آن بسته بود و فقط به تنگه ی چزابه ختم مي‌شد. تنگه، جاي خوبي براي پشتيباني و عقب‌نشيني نيست. راه باريکي است که دشمن در آن کاناليزه مي‌شود و به خطر فرار و از هم‌پاشيدن مي‌افتد.

قسمت عمده ی منطقه ی عقب آن را هم هورالعظيم تشکيل مي‌داد. ما هم پيش‌بيني مي‌کرديم که اگر به اهداف عمليات برسيم، اصل صرفه‌جويي در قوا عملي مي‌شود. براي اينکه استقرار نيرو در آنجا، به اين همه يگان احتياج نداشت. منطقه محدود بود و کافي بود فقط يک نقطه اتکا داشته باشيم، عناصري را بگذاريم و در تنگه يک مقدار مجهزتر بايستيم تا دشمن نتواند از آن عبور کند.

نمي‌دانم ماهيت يگانهاي سپاه چگونه بود ولي حدود استعداد يگانهاي آنها در دستم هست. از ارتش: لشکر 92 زرهي بود که دو تيپ در خط داشت و يک تيپ آن آزاد بود. تيپ دو دزفول آزاد بود و در شمال کرخه قرار داشت. در جنوب کرخه، لشکر 16 زرهي بود. دو تيپ از آن در خط بود و يک تيپ آن آماده ی تک بود. يگانها همگي زرهي بودند. البته در آنها چند گردان پياده مکانيزه وجود داشت ولي عمدتاً زرهي بودند.

بچه‌هاي سپاه، يگانهاي پياده را تشکيل مي‌دادند. آنها نيز حدود سه تيپ نيرو داشتند.

تعدادي از يگانهاي آتش مربوط به توپخانه ی لشکرهاي 92 اهواز و 16 قزوين بودند. بچه‌هاي سپاه هيچ‌گونه توپخانه‌اي نداشتند. فکر کنم سنگين‌ترين سلاح آنها خمپاره بود. حتي همين‌ها نيز فعال نشده بود. تلفيق اين دو نيرو در قرارگاه و در خط قابل توجه است. در قرارگاه، ستادمان را متشکل کرده بوديم به يک ستاد عمليات واحد. هرکس وارد آن ستاد مي‌شد، فرماندهي واحد را بر عمليات احساس مي‌کرد. بنده و برادر رضايي هر دو يکي محسوب مي‌شديم. يعني مراجعين، يک حرف را نتيجه مي‌گرفتند و اين همان وحدت به معناي واقعي بود که دو جسم بوديم ولي روح و فکرمان يکي بود. وحدت کلمه داشتيم و يد واحده بوديم.

آن موقع‌ها، به صورت تئوري ايمان و اعتقاد به وحدت بر مبناي فرمايشات حضرت امام که مي‌گفت بايد هماهنگ و يدواحده باشيد داشتيم ولي در عمل به آن رسيديم و ديديم چقدر برکت دارد. اين اعتقاد، به طرف يقين مي‌رفت. من نيز از کساني بودم که لحظه‌به ‌لحظه به يقين مي‌رسيدم که يکي از رمزهاي مهم پيروزي ما وحدت به معناي واقعي است. واقعاً هم خدا پسندانه بود.

بچه‌هاي سپاه، چون شور و حال و انگيزه ی بيشتري داشتند، اکتفا به قرارگاه تاکتيکي نکرده و در غرب سوسنگرد کمي دورتر از دهلاويه يک قرارگاه عملياتي تشکيل داده بودند. قرارگاه عمليات که چه عرض کنم، فقط يک بلدوزر، چاله‌اي درست کرده بود و روي آن را پوشانده بودند. وقتي هم که مي‌خواستيم بنشينيم، زمين موج برمي‌داشت و مدام حرکت مي‌کرد، به دليل اينکه زير آن گل بود. نايلون انداخته بودند روي آن  مي‌نشستيم. زمين مثل تشک ،نرم بود.

بي سيم‌هاي معمولي را فعال کرده بودند و اين قرارگاه با قرارگاه مرکزي ارتباط داشت. از اينجا عمليات کنترل مي‌شد. مسؤولين محور هم مرتب با موتورسيکلت و پاي‌پياده رفت و آمد مي‌کردند. فاصله تا خط حداکثر يک کيلومتر بود. فاصله به خط دشمن نزديک بود و آتش آنها زمين را مي‌لرزاند و خيلي‌ها را به شهادت مي‌رساند.

از نظر نحوه ی اداره ی عمليات، تلفيق، هماهنگي، وحدت و يکپارچگي بين نيروهاي مسلح، ارتش و سپاه، برقرار شد.

در خط نيز همه در کنار هم بودند. خطي که در دست ارتشي‌ها بود، بچه‌هاي سپاه، در داخل خط، براي تک جبهه‌اي مستقر شده بودند. ولي تکي که کليد تاکتيک ما در عمليات طريق‌القدس بود، تک احاطه‌اي بود؛ با يک بازو که از سمت راست به وسيله ی دو گردان انجام شد. يک گردان که شماره‌اش يادم نيست، گردان تانکي از لشکر 92 زرهي بود و احتمالاً فرمانده‌اش هم سرتيپ شهيد صفوي بود. بعد از اين عمليات فرمانده تيپ شد. فرماندهي گردان پياده را هم برادر شهيد خرازي به عهده داشت که گردان پياده ی بسيجي بود. اين دو گردان، هماهنگ با هم، از جناح راست به صورت يک بازويي حرکت کرده بودند که نه تنها به قلب دشمن، بلکه به عمق و قرارگاه دشمن بزنند. محل قرارگاه دشمن را نمي‌دانستند کجاست. پيشروي که کردند، به آن رسيده بودند. فرمانده ی تيپ دشمن، از ترس به طرف هور رفته بود که هليکوپتري او را نجات داد. تيپ 26 پياده مکانيزه ی دشمن دفاع از اين محور را به عهده داشت.

ما روي آتش حساب باز نکرده بوديم؛ به دليل اينکه مهمات کم داشتيم. گفته بوديم همه ی مهمات ذخيره شود تا در شرايط بحراني از آن استفاده کنيم. مي‌خواستيم تجربه ی تک در شب را پياده کنيم و معلوم بود که اجراي آتش لزومي ندارد و حتي ممکن است دست و پاگير باشد. دشمن را هم از غفلت درمي‌آورد و خود بچه‌ها که وارد مي‌شوند، ممکن است زير آتش قرار بگيرند و کنترل از دست برود.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:04 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 رجعت انسان به فطرتش

ناگفته های جنگ 17

بچه‌هاي حرکت کردند. حمله ی ساعت ده يازده شب شروع شد. آنچه که زود جواب داد، تک در محور شمالي بود. همان بازوي احاطه‌اي که از شمال منطقه هجوم برد. بچه‌ها ريخته بودند بر سر دشمن و توپخانه دشمن را در خواب اسير کرده بودند. توپخانه که به تصرف درآمد، معني‌اش اين شد که دشمن فرصت اجراي آتش را پيدا نکرد. بچه‌هايي که خط را شکسته بودند، با اينکه عمق پيشروي هفده يا هجده کيلومتر بود، به سرعت خود را به انتهاي تک رسانده و الحاق انجام شد. هيچ‌کس نمي‌داند که چه شد، چون کارها سريع انجام شده بود و خارج از حيطه فرماندهي عمليات بود.

بچه‌ها رسيده بودند به پاسگاه فرماندهي تيپ 26 پياده مکانيزه که فکر مي‌کنم در شمال‌غربي بستان بود. يک تعداد از عناصر را دستگير کرده و بقيه فرار کرده بودند. در نتيجه، در قسمت شمال، فرماندهي دشمن از هم پاشيد. ساعت هشت يا نه صبح محور کاملاً در تسلط ما بود. بچه‌ها در بستان به طرف هور رفتند. محور را از بالا باز کردند و از پشت به طرف سعيديه حرکت کردند.

از قسمتهاي سعيديه بازديد کردم. هرجا که مي‌رفتم، آثار پيروزي کاملاً مشخص بود؛ توپها، تانکها، نفربرها، وسايل مهندسي فراوان و اسراي زيادي گرفته بودند. کشته‌هاي دشمن زياد بود. تعداد دوهزار قبر در نزديکي تپه‌هاي الله‌اکبر برايشان درست کردند.

محور جنوب، تلاش و پشتوانه‌اي براي عمليات محسوب مي‌شد. تلاش اصلي ما از شمال بود و تلاش و پشتيباني آنها از پايين. دشمن سه خاکريز داشت. بچه‌ها خاکريزها را گرفتند ولي در خاکريز سوم بريدند. توان از دست رفت و عصر شد. تا جايي که فرماندهي آن محور را احضار کرديم؛ برادرمان عزيز جعفري از سپاه و سرکار سرهنگ جمشيدي فرمانده لشکر 16 زرهي قزوين. در حين اينکه برايشان مي‌گفتيم: اگر امشب تک نکنيد، وقت تلف مي‌شود، از خستگي و فرسودگي به خواب رفتند. بعد هم که رفتند، ديده بودند بچه‌هاي خودشان در خط خوابيده‌اند. عراقيها هم در خط خوابيده بودند. شب دوم، در محور پايين، يک گلوله هم شليک نشد. از زور خستگي و فرسودگي، دو طرف از پا درآمده بودند.

در روز دوم، دشمن خودش را پيدا کرد و از محور جنوب از طرف هويزه و رودخانه ی نيسان نيروهايش را به سرعت تقويت کرد. به طوري که تک ما در محور جنوب به بن‌بست خورد و نتوانستيم ادامه بدهيم. صحنه ی عمليات اين گونه نشان مي‌داد که پنجاه درصد از عمليات انجام شده. هرچند کار اصلي را انجام داده بوديم، چون بستان و تنگه ی چزابه براي ما خيلي مهم بود که تصرف شده بود. ولي اگر محور پايين را نمي‌گرفتيم، اين خطر بود که محور بالا هم از دست برود. چون رودخانه سابله هم در کار بود که يکي از شاخه‌هاي کرخه است و به آن دسترسي نداشتيم. دشمن روي آن پل داشت و ارتباط جاده بستان پل سابله به طرف رودخانه ی نيسان يک ارتباط قوي بود. دشمن براي اينکه اين محور را خوب پشتيباني کند، جاده ی شوسه ی درجه ی يک با ارتفاع بلند زده بود. دشمن از قبل پيش‌بيني همه‌چيز را کرده بود.

در اينجا صحنه نگران‌کننده‌اي پيش‌آمد که اينها را معمولاً بيان نکرده‌ام. من بين قرارگاه تاکتيکي مرکزي و قرارگاه آن‌طرف دهلاويه رفت و آمد مي‌کردم. بيشتر در قرارگاه جنوب پيش بچه‌هاي سپاه بودم تا وضعيت را داشته باشم. يکدفعه بحثي درگرفت به اين معني که بچه‌هاي سپاه گفتند: چون توان‌مان بريده، ديگر نمي‌توانيم جلوتر برويم. بنابراين، همين‌جا وضعيت را نگه داريم و به فکر عمليات بعدي باشيم؛ آن‌هم در جاي ديگر.

ما مصر بوديم که اين عمليات بايد تمام شود و به اين شکل قابل قبول و قابل نگهداري نيست. ما عمليات کرديم تا اصل صرفه‌جويي در قوا انجام شود ولي الان بدتر بايد قوا بگذاريم تا بتوانيم اين را نگه داريم. بايد کلي خاکريز بزنيم تا بتوانيم اينجا را از بالا نگه داريم و اين به صرفه نيست و بايد حتماً عمليات انجام شود.

سريع توانستيم يک مقدار نيرو صرفه‌جويي کنيم. لشکر 77خراسان بعد از عمليات ثامن‌الائمه که جنگيده بود پشت رودخانه کارون مستقر بود. حساس هم بود که دشمن دوباره از پل رودخانه مارد به اين‌طرف نيايد. البته پل را منهدم کرده بوديم ولي دشمن مي‌توانست سريع پل شناور بزند و بيايد. وقتي به آنها گفتم بيايند، فرمانده ی لشکر مي‌لرزيد و مي‌گفت: آيا همچنان مسؤوليت منطقه را به عهده دارم؟

به ايشان گفتم: نترس، بالاخره ما دستور مي‌دهيم که بياييد. چاره‌اي نيست. از نظر نظامي درست نيست منطقه‌اي را که تازه گرفتيم و حساس است و آبادان را تضمين کرده، دوباره شل کنيم. ممکن است دشمن اين دفعه محکم‌تر به اين‌طرف بيايد ولي چاره‌اي نداريم. ما نيرو لازم داريم. حداقل يک تيپ هم شده، سريع خالي کن که بيايد.

يک تيپ از آن‌طرف صرفه‌جويي کرديم، يک مقدار هم از تيپ هوابرد. بچه‌هاي سپاه هم هرچه داشتند، آماده کردند ولي هنوز نااميد بودند و به نتيجه نرسيده بودند که اين کار را انجام دهند. بحث ما تا ساعت حدود يازده شب طول کشيد. با برادر رضايي برگشتيم به اهواز در قرارگاه گلف، که دوتايي بحث کنيم، خودمان به نتيجه برسيم و به بچه‌ها دستور بدهيم که بحث طولاني نشود.

شب نگران‌کننده‌اي بود. آمديم اهواز. تا رسيديم به گلف پادگان گلف محل نيروهاي بسيج بود و تقريباً همه بچه‌هاي سپاه آنجا بودند خبر آمد که دشمن تک کرده و در حال پيشروي از جنوب به طرف شمال است و شدت پيشروي به گونه‌اي است که مي‌خواهد از پل سابله بگذرد و برود به طرف بستان. از طرف ديگر، فشار روي بچه‌ها در تنگه ی چزابه هم زياد است، به طوري‌که از بالا هم دارند مي‌آيند.

دشمن از دو محور پيشروي مي‌کرد. منطقي هم بود. جاده ی قوي، پشتيباني خوب و نيروهاي کامل داشتند. به سرعت مي‌آمدند تا الحاق را در بستان انجام دهند. معني حرکت اين بود که عمليات ما خنثي مي‌شود. ناراحت‌کننده بود.

هرچه صحبت داشتيم، فراموش کرديم و از طريق سوسنگرد خودمان را رسانديم به قرارگاه. ديديم که يک دستور قابل ابلاغ است. دستوري که به عنوان يک فرمانده ی نظامي بايد صادر مي‌کردم، دستوري روي هوا بود نه دستوري که به صورت کلاسيک، فرمانده، اطمينان به اجراي آن دارد و صادر مي‌کند.

بررسي کردم که به کدام نيروها مي‌توانم دستور بدهم تا جلوي دشمن را در پل سابله بگيرند . معلوم بود که محور پيشروي اصلي از سابله است. يک گردان تانک بسيار قوي دشمن داشت عبور مي‌کرد و فرمانده ی آن ‌هم مدام تشويق مي‌شد. اسمش را يادم نيست. تانک داشت جلو مي‌آمد.

اين قضيه مال زير رودخانه سابله است. ما از رودخانه سابله عبور نکرديم. اصلاً وسيله ی عبور نداشتيم. به مهندسي رزمي ابلاغ کرديم که سريع يک پل پي‌ام‌پي بزنند که عبور کنيم. براي عبور از رودخانه، گردانهايي که دستچين کرديم، گردان 125 پياده مکانيزه ی لشکر 16 زرهي بود. بعدها فرمانده ی آن در کردستان شهيد شد؛ سرهنگ مخبري. و يک گردان تانک. اين هم از لشکر 92 زرهي بود؛ به فرماندهي لهراسبي که افسر شجاعي است. از افسران لر خرم‌آبادي است. خيلي قوي بود. يک گردان از بچه‌هاي سپاه هم آماده بود ولي دسترسي حضوري به آنها نداشتيم. در سعيديه بودند. پيام به آنها رسيده بود.

حالت مثلثي به حرکت آنها داده بوديم. گردان تانک لشکر 92 از بستان راه افتاد تا به طرف جاده بيايد، گردان پياده سپاه در حاشيه ی رودخانه ی سابله که به هور مي‌خورد و گردان 125 مکانيزه هم از سابله عبور کرد و از جناح راست يا شرق آمد تا از سه نقطه بيايند و از سه طرف جلوي پيشروي دشمن را بگيرند.

دستور را ابلاغ کرديم ولي ستادمان در نظارت براي اجراي دستور مانده بود. نيروها در بعضي جاها قابل دسترسي نبودند و بعضي جاها فاصله ی طولاني بود و رفت و برگشت زمان مي‌گرفت. در نتيجه، اکتفا کرديم به همان فرمان تلگرافي که صادر کرديم؛ که اينها پيام را بگيرند و عمل کنند.

همه در نگراني و وحشت بوديم. ساعت حدود يک بعد از نيمه شب بود. همه ی پيامهايي که صادر مي‌شد، از طرف دشمن بود. لحظه به لحظه، پيشروي گردان تانک دشمن را از سابله شنود مي‌کرديم. از خودمان کمتر مطلب مي‌آمد؛ بيشتر وضع دشمن را مي‌فهميديم تا وضع خودمان را. تا آنجايي که فرمانده ی دشمن گفت: من از پل سابله عبور کردم.

آن‌قدر نشاط و سرور در قرارگاه دشمن به‌وجود آمده بود که به آن سرگرد يا سرواني که فرمانده گردان بود، ابلاغ کردند که صدام به تو يک درجه تشويقي داد، برو جلو. اين آقا هم گفت: من همچنان پيش مي‌روم.

نگران واحدهاي خودمان بوديم که بالاخره عمل مي‌کنند يا نه. يکدفعه صداي واحدهاي خودي آمد که داشتند با هم صحبت مي‌کردند، نه با ما. مي‌گفتند دارند پيش‌مي‌روند. بعضي هم غيرحفاظتي صحبت مي‌کردند؛ مثلاً بچه‌هاي سپاه مي‌گفتند: آرپي‌جي ما تمام شد، چکار کنيم؟

هر چه مي‌گفتيم که توي بيسيم نگو، چند لحظه بعد مي‌گفت: آرپي‌جي رسيد. با يک وانت رسيد!

معلوم بود که دارند به هم مي‌گويند. ديديم مشکلي ندارند. گفتگو بين فرماندهان دشمن بيشتر وضعيت را به ما نشان مي‌داد. يکدفعه، همان فرماندة گردان گفت: من زير رگبار آرپي‌جي قرار گرفتم، از همه طرف آرپي‌جي به طرف من مي‌آيد ولي من مي‌شکافم و مي‌روم جلو.

چند لحظه بعد گفت: نه، نمي‌شود شکافت. وضع من طوري است که بايد سريع به عقب برگردم.

به جايي رسيد که صداي فرمانده عراقي ی قطع شد. نتوانست تماس بگيرد يا به درک واصل شد؛ يادم نيست. فقط روز بعد فهميدم که چه به سرش آمده چون تانکهايش را ديدم که در رودخانه افتاده بود و معلق زده بودند. بعضي‌ها کنار جاده وارونه شده بودند.

نگران واحدهاي خودمان بودم که اين سه مي‌خواهند به هم برسند، سه فرمانده که قبل از عمليات همديگر را نديده بودند تا با هم هماهنگ کنند، چگونه به يک نقطه برسند؟ خطر زدن يکديگر وجود داشت.

ديدم فرمانده ی گردان 125 پياده مکانيزه اطلاع مي‌دهد که به طرفش تانک مي‌آيد. مردد بوديم بگوييم اينها تانکهاي خودمان است يا نه. چند لحظه بعد، خودش گفت: صداي تانک، مثل صداي تانک خودمان است. چيفتن است.

خودبه‌خود مسأله حل شد. بعد از اين‌که الحاق انجام شد، صبح شده بود. ساعت شش صبح بود. من آنقدر از نعمتي که خدا نصيب‌مان کرده بود، شکرگزار بودم که وظيفه ی خودم مي‌دانستم به سرعت، با يکي از ماشينهاي ميول ، از پل سابله بگذرم و بروم سراغ گردان 125 که دم دست بود. با خودم درجه هم برده بودم. گفتم: درست است که درجه را بايد بالا تصويب کند، ولي من درجه را مي‌دهم، بعد تصويبش را مي‌گيرم.

شرايط طوري بود که بايد همان‌جا تشکر مي‌کردم. آمدم بروم، ديدم آتش مثل جهنم توي محور مي‌ريزد. بچه‌ها رفتند و کشيدند طرف پل سابله و باز شدند. الحاق‌شان با بچه‌هاي سپاه انجام شد و سد محکمي را ايجاد کردند. زير آتش بودند. آتش آنقدر سنگين بود که باران خمپاره مي‌آمد. لحظه‌به ‌لحظه اين خطر بود که من و ماشين با هم از بين برويم. هرجا دنبال فرمانده ی گردان گشتم، او را پيدا نکردم.

رسيدم نزديک پل سابله که آتش شديد بود. بچه‌ها با پي‌ام‌پي آن‌طرف را مي‌زدند. دشمن آن‌طرف بود. دشمن فکر مي‌کرد که بچه‌هاي ما باز هم ادامه مي‌دهند و مي‌خواهند از پل هم عبور کنند. در صورتي که ما توان نداشتيم، نيرو کم بود و تا آنجا هم بيشتر نمي‌کشيد. آن فرمانده را با بي سيم پيدا کردم. از من توضيح خواست که شما چرا آمديد اينجا.

گفتم: آمدم از تو تشکر کنم.

گفت: تشکر لازم ندارم. من براي خدا کار مي‌کنم، شما زودتر از اينجا خارج شويد تا من بهتر بتوانم فرماندهي را اعمال کنم.

آمدم بروم که ديدم حمله ی هوايي شروع شد. هواپيماهاي دشمن از نزديک رگبار زدند. خوابيدم. احساس و حالت روحي و رواني من اين بود که از لاي انگشتانم گلوله رد مي‌شود. انگار نقاشي شده بود. همه ی اطراف ما آتش بود. گلوله همين‌طور توي خاک فرو مي‌رفت. رگبار تيربار هواپيما بود.

برگشتم و اين خطر به لطف خدا به خير گذشت.

دوباره بحث ادامه پيدا کرد. با بچه‌هاي سپاه جلسه تشکيل داديم. البته هنوز عمليات ناقص بود. پايين رودخانه نيسان مانده بود. بحث اينطور شد که منتظر بمانيم تا نيرو آماده شود. ما نظرمان اين بود که اين کار به شدت غلط است، به دليل اينکه اگر معطل شويم، دشمن طوري مستحکم مي‌شود که ديگر نمي‌توان کاري کرد ولي الان دشمن در يک گوشه حبس شده. ما، هم از اين‌طرف راه داريم و هم از شمال و هم از شرق. بايد هرچه زودتر تک را شروع کنيم.

24 ساعت وقفه ايجاد شد. بچه‌هاي سپاه گفتند: بگذاريد برويم فکر کنيم و بعد نتيجه را مي‌گوييم.

خوشبختانه روز بعد آمدند و گفتند: نظر شما را قبول داريم و همان را انجام مي‌دهيم.

گفتم: بسيار خوب.

تا آمديم نيروها را جمع‌آوري کنيم، دشمن زرنگ‌تر بود. در آنجا خودش را شکست و تن به استقامت نداد. در جايي که فکر مي‌کرديم جاي خوبي است براي اينکه راه دشمن را ببنديم اين‌طرف، رودخانه بود و آن‌طرف هور و از همه طرف آنها را محاصره کنيم و خوب مشت و مالش بدهيم، ديديم با سرعت عجيبي، در يک شب، از آنجا کشيد عقب. يعني باقيمانده ی منطقه‌اي که هدف بود، آن منطقه را تخليه کرد و به پشت رودخانه نيسان رفت. به نظر من کار آنها منطقي بود. يعني عقب‌نشيني‌شان از نظر نظامي درست بود. اينجا قابل دفاع نبود. پشتيباني آتش امکان نداشت و پشتيباني نيرو امکان‌پذير نبود. در نتيجه، به سرعت، با همان نيرويي که داشتيم، توانستيم منطقه را بگيريم.

خاطره ی جالبي که يادم مي‌آيد، مسأله ی کمبود آتش بود. از فرمانده ی محور جنوبي که فرمانده ی لشکر 16 بود و فرمانده ی توپخانه ی لشکري آن، سرهنگ هوشيار، قبل از عمليات پرسيدم: شما چقدر مهمات داريد؟

گفت: خيلي کم.

شايد چهار ،پنج هزار گلوله آمار داده بود. براي توپخانه خيلي کم بود. روز اول و دوم عمليات ديدم آتش از طرف خودمان به طرف دشمن شديد است. چهار ،پنج هزار گلوله براي دو يا سه ساعت است، بعد از آن تمام مي‌شود. بعد که پرسيديم، سرهنگ هوشيار خنديد و گفت: حقيقتاً از همان اولي که آمديم جبهه، خارج از برنامه، مهمات ذخيره کرديم و براي روز مبادا نگه داشتيم. چون در اين روزها مهمات به ما کم مي‌رسد و اگر مي‌گفتيم اينقدر مهمات داريم، شما آن مهمات را که حق ما بود، نمي‌دادي. مي‌گفتيد چون اينقدر داريد، همان دست‌تان باشد. من هم سيزده‌هزار گلوله براي خودم ذخيره کردم.

در صورتي‌که کل موجودي مخزن ما سيزده هزار گلوله بود که از قبل داشتيم! در شمال منطقه عمليات، کمبود آتش داشتيم ولي نيازي به آتش نبود. بر مبناي اين نکته، مي‌خواهم بگويم که خداوند چگونه ما را در صحنه‌هاي جنگ ياري کرد.

بيان کردم که عنصر آتش، برآوردش را آورد پيش من. چون خودم تخصص در اين زمينه داشتم، ديدم برآوردش از نظر فني درست است ولي از نظر عملي با مخزن ما جور درنمي‌آيد. همان‌جا به او گفته بودم که مهمات توي راه است و مي‌رسد. وقتي رفت، به خودم گفتم خداوندا، از کجا مي‌رسد؟ اين موضوع يادم رفت تا شب عمليات. ساعت 5/4 صبح، يکدفعه به وحشت افتادم، چون نقش آتش را مخصوصاً بعد از عمليات مي‌دانستم. با خودم گفتم: خدايا! فردا دشمن پاتک مي‌کند و مهمات‌مان سيزده‌هزار گلوله بيشتر نيست، حالا چگونه مي‌شود؟

همان موقع از عنصر آتش پرسيدم: چقدر مهمات تيراندازي شده؟

گفت: از محور شمال گزارش دادند فقط شش گلوله. شش گلوله هم، نه از نوع محترقه شديد بلکه از نوع روشن‌کننده. چون بچه‌ها در عقب تک مي‌کردند و روشنايي مي‌خواستند، روشنايي براي آنها تأمين کرديم. مهماتي آتش نشده.

در عوض، ديدم که در همان محور شمال، قبضه‌هاي توپ و انبوه مهمات و زاغه‌هاي دست‌نخورده به دست ما افتاد. معني آن اين بود که براي نگهداري هدف، مهمات کافي داريم و براي عمليات آينده هم مي‌توانيم از ذخاير بيشتري استفاده کنيم. اين نويدي بود که خداوند داد. اين براي من حساس بود که خداوند چگونه به زبانم آورد و به عنصر آتش گفتم که مي‌رسد، در راه است، بعد از خدا خواستم و گفتم: از کجا مي‌رسد؟ بعد خداوند مرا در غفلت و فراموشي گذاشته بود که اصلاً به ياد آتش نباشم تا روحيه‌ام ضعيف نشود. چون درسي خوانده بودم و آموزش ديده بودم، حتي به ديگران آموزش داده بودم، حالا نمي‌توانستم بگويم که علم غلط است. ماوراء علم ،ياري خدا بود.

آنچه دست و بال ما را بست، فشاري بود که دشمن مي‌آورد تا منطقه ی از دست داده را پس بگيرد. چون علاوه بر اينکه در قوا صرفه‌جويي کرده بوديم، اين عمليات ارتباط دشمن را در خاک خودمان قطع کرده بود. دشمن در منطقه ی خرمشهر، شلمچه و ساحل رودخانه کارون حضور داشت و همچنين در هويزه و طرفهاي دهلاويه و نزديک سوسنگرد. با گرفتن تنگه ی چزابه، اولين جايي بود که به نقطه ی مرزي رسيده بوديم. با اين‌کار، ارتباط دشمن در شمال و جنوب قطع شده بود. دشمن براي عبور نيروهايش از شمال به جنوب، ديگر نمي‌توانست از اين محور عبور کند. بايد مي‌رفت به طرف العماره، از العماره به طرف پل بصره و بعد طلاييه و کوشک و يا بايد از طريق شلمچه مي‌رفت.

قطع ارتباط شمال و جنوب دشمن، براي ما ارزش داشت؛ به علاوه ارزشهاي روحي و رواني که در رزمندگان به‌وجود آمده بود. در عقب جبهه هم وقتي مردم فهميدند بستان آزاد شده، کاري به مسائل ديگر نداشتند. آزادسازي بستان فقط برايشان معنا داشت.

مردم مي‌گفتند: يک شهر آزاد شده، با روستاهاي اطراف آن.

دشمن براي اينکه بتواند اين امتياز را دوباره به دست بياورد با توجه به جاده ی خوبي که کشيده بود هنوز نااميد نشده بود. دشمن تدبيري برگزيد که در تاريخ جنگ مانند آن را نديديم. طراحان عمليات و نظامي‌هاي با تحصيلات بالا، آتش تهيه را در عمليات، در آغاز تک، معمولاً در زمان کمي پيش‌بيني مي‌کنند.

در طرح‌هاي عملياتي، اين را پانزده دقيقه يا بيست دقيقه الي نيم‌ساعت و حداکثر يک ساعت معين مي‌کنند. به دليل اينکه، در آتش تهيه، تمام سلاحها به صورت مداوم فعال مي‌شوند. با آتش آنها، مهمات عظيمي به کار مي‌رود و اين براي نيروهاي نظامي قابل صرفه نيست که اينقدر مهمات را شليک کنند و دوباره بخواهند جايگزين کنند. ولي عراقيها دست به اين کار زدند. آنها به مدت يک هفته روي ما آتش تهيه ريختند. اين آتش کم نمي‌شد و مثل باران روي سر ما مي‌باريد. در تنگه ی چزابه، ما در سه رده ،پدافند کرده بوديم. اولين رده ی ما 705 متر طول داشت، بعدي بيشتر و آخري باز هم بيشتر مي‌شد. هم نيروي زرهي گذاشته بوديم، هم نيروي پياده ی مکانيزه و هم بچه‌هاي سپاه و بسيج همراه اينها بودند؛ مخصوصاً در خط اول. يگانهاي ما تلفات دائم مي‌دادند؛ شهيد و مجروح. کل شهدا در اين مدت به حدود 1800 نفر رسيد. شهدايي که براي نگهداري تنگه ی چزابه داديم، از شهداي عمليات بيشتر بود. يگانها را مرتب عوض مي‌کرديم. البته نه اينکه يگان تازه‌نفس و قبراقي در دستمان باشد، از همان‌هايي که جنگيده بودند و وضع‌شان بهتر بود، مي‌گفتيم برو پدافند کن.

در همان وقت، مجبور شدم براي يک انتصاب فرماندهي، چند ساعت بروم اصفهان و برگردم. اصفهان مرکز آموزش توپخانه بود و دو گروه توپخانه آنجا بودند؛ گروه 44 گروه 55. در حين اينکه براي پرسنل در سر صبحگاه سخنراني مي‌کردم، ذهنم مدام در چزابه بود که الان وضع خيلي خراب است. ديدم نيروهاي توپخانه ی آنجا شور و حال عجيبي دارند. البته نيروها همه در جبهه بودند ولي آنها عناصر باقيمانده بودند. يکدفعه به ذهنم آمد که چطور است از اينها داوطلب بگيريم. درست که داوطلبها سازمان ندارند ولي سريع به آنها تفنگ مي‌دهيم و سازمان مي‌دهيم تا مثل بسيجيها بروند داخل جبهه. با خود گفتم يک آزمايش مي‌کنم. گفتم: همين الان من از گرماگرم جبهه مي‌آيم. وضع خيلي خوب است و بستان را گرفتيم ولي براي نگهداري يکي از مواضع پدافندي ، به شدت نياز به نيرو داريم. من مي‌توانم از شما کمک بگيرم و شما خودتان مي‌توانيد آزادانه داوطلب شويد. شما توپچي هستيد ولي براي پياده جنگيدن نياز داريم. مي‌خواهيم گرداني به نام گردان بلال درست کنيم همان‌جا اسمش را انتخاب کردم هرکس حاضر است که در اين گردان شرکت کند، تا ظهر ثبت نام کند، تا عصر سازمان مي‌دهيم و اسلحه مي‌گيرند. فردا صبح هواپيما شما را به منطقه مي‌برد.

سيل بچه‌ها طوري بود که بايد از ميان آنها دستچين مي‌کرديم. با يک روحيه ی عجيب، افسر و درجه‌دار و سرباز، همه قاطي بودند. بيشتر از کادر بودند. سريع، جدول سازمان را به بچه‌ها دادم و گفتم: سلاح سبک بگيرند که زياد نياز به آموزش نباشد، فوقش آرپي‌جي داشته باشند.

در منطقه بودم که خبر دادند گردان در فرودگاه آماده است ولي هواپيما هنوز نيامده. اصلاً مثل اينکه خدا به من نعمتي عطا کرده بود. دو تا هواپيماي سي 130 فرستاديم و آنها را آوردند. آنقدر نسبت به اين مطلب شکرگزار خدا شده بودم که ديدم تنها راه شکرگزاري اين است که بروم در همان منطقه‌اي که اينها را مي‌آورند نزديک سوسنگرد و با آنها نماز جماعت بخوانم.

در همان سنگرها و خانه ،خرابه‌ها، يک جاي سالم کوچکي بود. همه رفتند وضو گرفتند و نماز جماعت خوانديم. صحبتي کردم و يک تشکر. همه فرياد مي‌کشيدند و تکبير مي‌گفتند. روحية بسيجي در وجود آنها رخنه کرده بود.

آنها را به خط مقدم فرستاديم. نشان به  نشان که گردان بلال بعدها شد بلال يک، بلال دو و بلال سه. گردان تلفات مي‌داد و ما آنها را تقويت مي‌کرديم. طوري شد که در تنگه ی چزابه به صورت سازماني مستقر شدند. بعدها هم ديديم انگيزه‌ها دارد افت مي‌کند و حالت نوبتي از بين مي‌رود، ضمن اينکه اضطرار هم نداشتيم. گفتم که لازم نيست گردان کارش را ادامه دهد. گردان اول، حدود شصت نفر شهيد داد و تعدادي هم مجروح شدند.

برگشتم به قرارگاه. سپاه، قرارگاه جلويشان را برده بودند در قرارگاه تاکتيکي دشمن که خيلي مجهز بود. البته به قرارگاههاي مجهز بعدي ما نمي‌رسيد ولي آن موقع خيلي مجهز محسوب مي‌شد. آمدم ديدم بچه‌ها عزا گرفته‌اند و مي‌گويد نيروهايمان دارد ته مي‌کشد، به بچه‌ها فشار مي‌آيد و نمي‌توانيم آنجا را نگه داريم. متأسفانه بعضي موقعها زمزمه‌هايي که تلخ بود، پيش مي‌آمد. مي‌گفتند: ارتشي‌ها توي خط نمي‌مانند و مي‌آيند عقب.

من چندبار به فرمانده‌هانشان تذکر دادم که کنترل کنيد، مبادا اين حالت باشد که خيلي خطرناک است.

آن روز از کوره دررفتم. در آخرين باري که با آقاي محسن رضايي خدمت حضرت امام براي خداحافظي رسيديم، ايشان موقع حرکت فرمودند که شماها آنجاهايي که نبايد برويد، نرويد. تذکر دادند که مواظب باشيم بيخود از بين نرويم. ولي اينجا احساس کردم که بايد بروم. به بچه‌ها گفتم که خودم اين دفعه مي‌روم به بچه‌ها سرمي‌زنم.

سوار جيپ شدم و از همان جاده ی بستان به طرف چزابه رفتم. دودل بودم به اينکه خدايا بروم يا نروم، چون احتمال شهادت زياد بود. باران گلوله مي‌آمد و بالاخره يکي از آنها هم ممکن بود به من بخورد.

رسيدم به خط سوم. شک و ترديد مرا نگه داشت. در خط سوم، بچه‌هاي ارتش با تانک مستقر بودند. دودل بودم بروم يا نروم. در همان‌جا برادر شهيدمان مصطفي رداني‌پور را ديدم. آن موقع فرمانده ی محور بود. طلبه ی عارف و زنده‌دل و بانشاطي بود. مرا که ديد، خوشحال شد و گفت: کجا مي‌خواهي بروي؟

گفتم: آمدم سري بزنم.

گفت: بيا با هم بريم. من خودم راهنما هستم.

تا گفت با هم برويم، مثل اينکه به من تکليف شد بايد بروم.

با هم از خط سوم بازديد کرديم. ديدم وضعيت خوب است. به خط دوم رسيديم. جلوي چشمم يک خمپاره خورد به سر يک بسيجي. چند لحظه ی پيش از او عبور کرده و رد شده بوديم. هفت يا هشت قدم که رفتيم، خمپاره خورد و ديگر او را نديديم. خيلي کوچک بود؛ شانزده يا هفده سال داشت. متلاشی و تکه‌تکه شد.

از خط دوم هم گذشتيم. هر لحظه آتش بيشتر مي‌شد. به خط اول که رسيديم، باران گلوله مي‌باريد. از اين سنگر مي‌دويديم توي آن سنگر. همه‌جا، ارتشي و سپاهي کنار هم بودند. پشت تيربارها محکم ايستاده بودند. ديدن آنها لذتي داشت. آنها ايستاده بودند و ما اينقدر نگراني داشتيم و حرفهاي ناجور به عقب مي‌رسيد.

به سنگر آخر که رسيدم، يک گلوله ی خمپاره 120 خورد کنار ما. منفجر نشد. رفت توي رمل که نرم بود. در همين‌حال، من پريده بودم توي سنگر. اينجا بود که مصطفي رداني‌پور گفت: شما سريع برو.

گفتم: قلب من آرامش پيدا کرد.

برگشتم و به بچه‌ها تذکر دادم: شما بايد انصاف داشته باشيد و اين حرفها را نزنيد. برويد ببينيد اين طور نيست.

رفتيم به سوسنگرد. با بچه‌هاي سپاه نشستيم ببينيم چکار مي‌توانيم بکنيم. همه ی فرماندهان، در يکي از ساختمانهاي سوسنگرد نشسته بوديم. دو يا سه ساعت، ارتشي و سپاهي‌ها حرف زدند، راجع به اينکه چکار کنيم. ولي هيچ‌کدام نقطه ی روشني نشان ندادند که براي نگهداري تنگه چزابه با دست خالي چه کنيم. در آخر هم شهيد مصطفي رداني‌پور درآمد و گفت: برادرها، همه ی بحثها را کرديد. اگر موافق باشيد، چراغ را خاموش کنيم و دعاي توسل بخوانيم.

اين به دل همه چسبيد. همه در حال توسل بودند. خودش هم حالت خاصي داشت. خيلي جالب بود. واقعاً اشک ريخته مي‌شد. متوجه شدم که يکي در پشت سر به شدت هق‌هق مي‌کند. به طوري که گريه ی همه را تحت‌الشعاع قرار داده بود. برگشتم عقب. نگاه کردم و ديدم که سرتيپ شهيد نياکي است که 58 سال داشت. پيرترين آدمي بود که نه تنها در بين ما بلکه در ارتش بود. ما از او پيرتر نداشتيم. دستمال سفيدي را گرفته بود جلوي صورتش و گريه مي‌کرد. من خودم از گريه ی  او احساس حقارت کردم. گفتم: ما مي‌گوييم تعهدمان بيشتر است و انقلابي‌تر هستيم و مدعي هم هستيم، ولي به اين حال نيفتاديم .

بگذريم. روز بعد آرامش عجيبي دست داد و آتش دشمن قطع شد و از حمله منصرف شد. چندبار هم آمد نفوذ کند که بچه‌ها حساب‌شان را رسيدند. پس از آن، خدمت حضرت امام رسيديم. گفتم: حضرت امام، معجزه‌اي مي‌بينم در جبهه. سرهنگ 58 ساله‌اي که در نظام طاغوت خدمت کرده، در قرارگاه هنگام دعاي توسل روي دست همه ی ما زد.

امام اين جمله تاريخي را فرمود: اين اصل رجعت انسان است به فطرتش.

اين جمله در قلب من نشست و هميشه آن را در صحبتهايم براي مردم يا رزمندگان گفته‌ام. مطلب مهمي است. حضرت امام عين جملات و کلمات خودشان بود که در ذهنم ماند فرمودند: اين اصل رجعت انسان است به فطرتش. اينها چون نور ديده‌اند، قلبشان روشن شده و به حق آمدند.

ديده بودم که ارتشي‌ها در بعد عقيدتي مستضعف هستند. فرصت پيدا کردم و خواستم از امام کمک بگيرم. روحاني به اندازه ی کافي در جبهه نبود و آن روحاني که ما مي‌خواستيم، مخصوصاً در ارتش، کم بود.

حضرت امام فرمودند: مرا که مي‌بينيد، در اين اتاق نشسته‌ام و کاري از دستم بر نمي‌آيد . از قول من سلام به آقاي منتظري و مشکيني برسانيد و بخواهيد که روحاني بيشتري را منظم به جبهه بفرستند.

بلافاصله حرکت کردم به قم و پيام حضرت امام را به هر دو رساندم.

عمليات در اينجا به پايان رسيد و به لطف خدا، به اصل صرفه‌جويي در قوا رسيديم و با نيروي کمي توانستيم منطقه را حفظ کنيم. عمده ی نيرويي را که ضربه خورده و زحمت‌کشيده بودند، بايد بازسازي مي‌کرديم. فرصت زيادي به آنها نداديم. دستور حرکت به منطقه عملياتي کربلاي دو يا فتح‌المبين صادر شد.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:05 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 عمليات مطلع‌الفجر

ناگفته های جنگ -18

لازم است عملياتي را که در جبهه‌هاي نبرد انجام شده، به دو بخش اساسي تقسيم کنيم. يک بخش عملياتي هستند که نقطه ي عطف در صحنه ي جنگ بودند و بايد روي آنها حساب کرد. يک دسته عملياتي هستند که بايد اسمش را گذاشت عمليات واسطه‌اي. براي اينکه تداوم نبرد حفظ شود و دشمن متناسب با تلاش اصلي که ما در يک‌جا انجام مي‌داديم، نتواند ذهن و امکاناتش را متمرکز کند، اين عمليات انجام مي‌شد. عمليات ثامن‌الائمه، نقطه ي عطف اوليه محسوب مي‌شود. عمليات آن در شرق کارون انجام شد و اثر حياتي آن، شکسته شدن محاصره ي آبادان بود.

نقطه ي عطف بعدي، عمليات طريق‌القدس است. پس از آن، نوبت به عمليات فتح‌المبين مي‌رسد. منتها ما تا عمليات فتح‌المبين، خيلي کارها کرديم. اين مقدمات لازم است بيان شود تا بهتر و عميق‌تر نگارش صورت گيرد.

در اتاق جنگ و در صورت عمليات مشترک ارتش و سپاه، سري عمليات‌مان را کربلا نامگذاري کرده بوديم که از کربلاي يک شروع شده بود. کربلاي يک، عمليات طريق‌القدس بود. کربلاي دو فتح‌المبين نامگذاري شد. ولي قبل از اينکه کربلاي دو شروع شود، ما زودتر به سراغ بعضي از کربلاها رفتيم؛ مثل کربلاي هفت که عمليات شباکوه بود و مطلع‌الفجر نامگذاري شد. اين عمليات، قبل از فتح‌المبين، در تاريخ 20 آذر سال 60 انجام شد. مقدمات و تداوم و تثبيت مواضع خودي در اين عمليات بيست و پنج روز طول کشيد. اين بيست و پنج روز، همه‌اش عمليات نبود ولي از دشمن حدود 68 نفر اسير گرفتيم و براساس گزارش ستاد 1691 نفر کشته و مجروح از دشمن برآورد شد. شهداي ارتش روشن بود: 198 نفر شهيد و حدود 949 نفر مجروح شدند. ده نفر هم گم شده و اسير داشتيم. از سپاه به ما آمار نمي‌رسيد و آمارها مبادله نمي‌شد.

اين عمليات نيز در قرارگاه مشترک انجام شد. يعني از تقدس وحدت برخوردار بود. منتها نيروهايي که در منطقه ي غرب بودند، از نظر کمي و کيفي سطح بالايي نداشتند. نه اينکه داخل آنها مخلصين کم باشند. مخلصين خوبي بين آنها بودند، مثل برادر پيچک. اما سطح نيروها و يگانها پايين‌تر بود.

عمده ي عمليات روي دو محور بود: يکي از ارتفاعات شياکوه و ديگري چرميان که در قسمت غرب دهليز منطقه ي چم امام حسن و به طرف گيلان‌غرب قرار دارد. هدف اين بود که با گرفتن ارتفاعات بتوانيم به يک جناح دشمن، در اين دهليز، دست پيدا کنيم. بدان معني که دشمن، بعد از اين، بايد دهليز را ترک مي‌کرد و از طرف قصرشيرين عقب‌نشيني مي‌کرد و به طرف نصرآباد مي‌رفت. يا اينکه مي‌ماند که براي ما طعمه ي خوبي بود. چون مي‌توانستيم از طرف ارتفاعات بر آفتاب، تنگه ي حاجيان و تنگه ي کورک جناح داشته باشيم. از طرف ديگر، جناح غربي همان ارتفاعات چرميان تا گنبد کوه بود.

عمليات در منطقه ي سختي صورت گرفت. هدف را در منطقه ي سخت تصرف کردن و با نيروي کمي و کيفي پايين حمله کردن، نقصي بود که وجود داشت. وسعت منطقه، از ارتفاعات چرميان و از چغالوند شروع مي‌شد و تا معبري که در قسمت جنوب ارتفاع باباکوه بود، ادامه داشت. بدين‌ترتيب، پشت دشمن را مي‌بستيم و در جناح آنها وارد مي‌شديم. ارتفاعات شياکوه به طور کامل جزو منطقه ي عمليات بود. بعد هم مي‌رسيد به زير ارتفاعات گنبدکوه . ارتفاع گنبدکوه در وسط منطقه ي عمليات بود. يعني از راهي مي‌رفتيم که آن ارتفاع درست وسط مسير حرکت ما بود.

جاده‌اي هم در کار نبود و آن موقع‌ها با دو تا بلدوزر يا پنج تا بلدوزر کار مي‌کرديم. يعني برادران جهاد، بدون امکانات و با تجربه ي پايين کار مي‌کردند.

به همين دليل، يکي از نقص‌هاي عمليات اين بود که برآورد علمي در اتاق جنگ، با برآورد عملي فاصله داشت. يعني هدف را طوري انتخاب کرده بوديم که ممکن بود با توان نيرو نخواند. توان نيرو، هم از جنبه ي کيفي و هم کمي. اين عمليات مي‌بايست انجام مي‌شد تا دشمن را در منطقه، درگير نگه داريم و بين عمليات‌مان وقفه نيفتد. چون در هر نبردي، تداوم بخشيدن به نبرد و دشمن را در وضع انفعالي نگه‌داشتن، مهم است. اينها جزو منش‌هاي رهبري در صحنه ي جنگ است، براي نيرويي که مي‌خواهد موفق شود. ما اين را رعايت مي‌کرديم. بنابراين، عمليات کربلاي هفت که همان عمليات مطلع‌الفجر بود، به اين منظور انجام شد. البته بنده با تعدادي از برادران سپاه در عمليات حضور داشتيم تا منطقه تثبيت شد.

مدتي قبل از همين عمليات، شهيد خليفه سلطاني، از همرزمان قديم من در سپاه و اصفهان، مسؤوليت منطقه ي غرب را به عهده گرفته بود.

عمليات مطلع‌الفجر شروع شد. چند روز هم در اين عمليات شرکت داشتيم و فشارهاي زيادي را تحمل کرديم. هم در ارتفاعات شياکوه به زحمت افتاديم و هم در چرميان. بچه‌ها، در اين ارتفاعات سخت، با توان ضعيف آموزشي پيش رفتند. بعضي‌ها اصلاً نمي‌توانستند از ارتفاع بالا روند. بنيه بدني‌شان نمي‌کشيد. مجروحها به سختي حمل مي‌شدند. اما دشمن تا پاي ارتفاعات جاده داشت -آن طرف شياکوه که مي‌خورد به منطقه ي نفت‌شهر- و فشار زيادي مي‌آورد. بعضي موقعها هم از نيروي هوايي استفاده مي‌کردند. وضعيت طوري شد که احساس کرديم جنگ مغلوبه شده و از اين بيشتر نمي‌شود ايستاد. نه نيرويي مانده بود و نه مي‌شد به اهدافي که در نقشه پيش‌بيني کرده بوديم، برسيم.

بنابراين، يک مقدار روي ارتفاعات شياکوه مانديم و يک مقدار روي چغالوند. به عمليات عمق نداديم. عمليات را پايان يافته تلقي کرديم. منتها اگر با اين حالت صحنه را ترک مي‌کرديم و مي‌رفتيم، معلوم بود که بچه‌ها براي عمليات آينده دچار ضعف روحي زيادي مي‌شوند.

بنابراين، بايد از اين ضعف روحي و صحنه‌هاي تلخ بهره‌برداري مي‌کرديم که به آنها انگيزه و جهت دهيم تا روحيه بگيرند. ولي اين چيزي نبود که از توان کسي مثل بنده برآيد.

فرماندهان ارتش و سپاه براي جلسه آمدند. حالت غمناک و غم‌زده داشتند. جلسه را تشکيل داديم. از شهيد خليفه سلطاني خواهش کردم که چند آيه ي قرآن تلاوت کند که با تبرک آيات قرآن، جلسه شروع شود.

ايشان قرآن را باز کرد. اثر عميق روحي بر ما، از انتخاب آيات توسط ايشان بود. بعدها به آيات توجه کردم. آدرس آيات را گرفتم و در شرايط سخت از آن استفاده مي‌کردم. البته در صحنه ي نبرد، حالتي که رزمندگان اسلام و مخصوصاً فرمانده و مسؤولين ميدان نبرد به حالت غمزدگي و دلشکستگي مي‌افتند، راه را دين مشخص کرده که در اين هنگام بهترين حالتي است که انسان مي‌تواند در پيشگاه خداوند اظهار ادب کند. به خاطر اينکه اگر انسان با چهره ي مغرور و از خود راضي و با چهره‌اي که هيچ غمي ندارد رو به خدا کند، خدا هم مي‌گويد تو که چيزي نمي‌خواهي؛ شما بايد چيزي بخواهيد تا من بدهم.

آيه‌اي است که در آن خداوند مي‌فرمايد بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را. انسان هر وقت اين حالت را به دست آورد، بايد بتواند راه بهره‌گيري از آن را پيدا کند؛ چون بهره‌هاي خوبي در پيشگاه خدا مي‌شود گرفت. مهمترين بهره‌اش اين است که بفهمد کارگردان قضيه ، کس ديگري است. هستند کساني که اين ظرفيت را دارند و وقتي به هدف مي‌رسند، باز هم توکل‌شان به خدا است. ولي اينها کم هستند. ظرفيت ما انسانها براي پذيرش نعمتهاي عظيم خدا، خيلي پايين است. بنابراين، وقتي که غرق در نعمت مي‌شويم، اولين سستي و سهل‌انگاري ما فراموشي خداست؛ غفلت از ياد خداست.

خليفه سلطاني اين آيات را قرائت کرد: هذا بيان الناس و هدي و موعظه للمتقين ، و لاتهنوا و لا تحزنو و انتم الاعلون ان کنتم مومنين، ان يمسسکم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلک الايام ندا و لها بين الناس و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منکم شهداء و الله لايحب الظالمين (آيات 138-139-140 از سوره ي آل عمران) اين را که خواند، حالم جا آمد. نياز داشتم که حالم جا بيايد و از اين حال براي توصيه به ديگران استفاده کنم و حرفم را بزنم. از آن هم استفاده کردم و بلافاصله فرماندهان را تا رده ي گروهان و دسته جمع کردم. حتي گفتم اين آيات را منتشر کنند تا شايد حظي که ما کرديم، ديگران هم استفاده کنند و براي ادامه ي نبرد آماده شوند.

اين عمليات تمام شد. عمليات بعدي را زمينه‌ساز عمليات کربلاي دو قرار داديم. عمليات در منطقه ي طويله بد که نبرد محمدرسول‌الله(ص) نام گرفت. اين عمليات، يکي از زيباترين عمليات ها، در آن چند عمليات محدودي که داشتيم، بود. زمانش چقدر طول کشيد؟ يک روز. يعني ساعت شش و نيم صبح روز دوازدهم دي‌ماه سال 60 آغاز شد و ساعت چهار بعدازظهر روز بعد تمام شد. 132 نفر اسير گرفتيم و برآورد شد که دشمن حدود هزار نفر کشته و زخمي داده است. هشت قبضه توپ، پنجاه دستگاه خودرو و مقدار زيادي تجهيزات انفرادي هم به غنيمت گرفتيم.

از ارتش، تنها سه نفر به شهادت رسيدند. نوزده نفر مجروح و هفت نفر هم گمشده و اسير داشتيم که ممکن است اينها پيدا شده باشند ولي آن موقع که گزارش شد، اين ارقام بود. اين عمليات خيلي زيبا بود. نيرو خيلي کم به کار گرفتيم ولي از حداکثر عامل وحدت بين ارتش و سپاه استفاده کرديم. برادر متوسليان -حاج احمد- آن موقع در مريوان بود. ايشان از مريوان آمد و همپاي تيمسار جوادي مسؤول منطقه ي آنجا بود. چيزي نمانده بود شهر طويله در اختيار ما قرار بگيرد. ولي چون شهر در پايين دره قرار داشت و ما از ارتفاعات شمشير و تخت آمديم، اين کار صورت نگرفت. عمليات را با رمز علي(ع) شروع کرده بوديم و شايد پانزده روز تداوم داشت.

روي تنگه ي چزابه ارتفاعي بود، تپه نبئي يا نبئه نام. در قسمت شمال تنگه قرار داشت. گرفتن ارتفاع به عنوان يک عارضه ي حساس، از نظر نظامي، به معني آن بود که از جناح راست تسلط کامل به تنگه داريم و نمي‌گذاريم دشمن نزديک شود؛ چه برسد به اينکه بخواهد تک کند. عاملي بود که مي‌توانست جناح راست را نگه دارد. ما از جناح راست آسيب‌پذير بوديم. جناح چپ به هور مي‌خورد و مشکلي نداشتيم. تنگه، از جناح راست مورد حمله قرار مي‌گرفت.

در عمليات، براي تصرف آن تپه نوزده اسير از دشمن گرفتيم ولي بيشتر از 145 نفر شهيد داديم؛ به دليل اينکه آتش بود و گوشت و پوست. دشمن آتش زيادي مي‌ريخت و ما آتش کم داشتيم. فکر کنم که در اين عمليات، شهيد خرازي نقش خوبي داشت. اين عمليات در هجده بهمن سال 60 انجام شد که در جهت تحکيم هدف و زمينه‌ساز عمليات فتح‌المبين بود.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:07 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 عمليات فتح‌المبين

ناگفته های جنگ 19

آخرين مقدمه براي عمليات فتح‌المبين، مقدمه جالب و پردرس و الهامي از رهبري عده‌ها و صحنه‌هاي سختي است که براي فرمانده و فرماندهي به وجود مي‌آيد.

يکي از مشکلاتي که آن موقع داشتيم، کمبود نيرو بود. هر چه نيرو داشتيم، پاي کار بودند. سپاه تازه داشت شکل مي‌گرفت و نيروهاي سازمان‌يافته‌اش قليل بود. حداکثر در حد تيپ موجوديت داشتند. البته همان تيپ بهترين واحد براي ما بود. بعدها هم که لشکر شدند، بيشتر با چهره ي تيپ ظاهر مي‌شدند. تيپ، واحد مناسب و متناسبي براي نيروهاي متحرک و قوي است. لشکر سنگين است و اگر نيرو بخواهد تن به سنگيني بدهد، تحرک لازم را ندارد و اگر بخواهد تحرک داشته باشد، با آن قوانين و تشکيلات لشکري، نمي‌تواند کار کند. بنابراين، آن موقع در قلت نيرو بوديم، هم ارتش و هم سپاه. با يک نيرو که تازه جنگيده و مي‌خواست بازسازي کند، دوباره مي‌خواستيم بجنگيم.

از دو يا سه ماه قبل، تيم طراحي و شناسايي را از ارتش و سپاه سازمان داده بوديم که بروند کار کنند. دو چهره‌اي که يادم هست، يکي برادر مرتضي صفار از سپاه بود که الان احتمالاً در بخشهاي آموزشي کار مي‌کند، يکي ديگر هم سرتيپ دو معين وزيري استاد دانشگاه فرماندهي و ستاد است. آنها را سازمان داديم که بروند و منطقه ي عمليات را شناسايي و بررسي کنند.

دشمن، منطقه ي عمليات را تحت تصرف خودش داشت. اين منطقه از شمال محدود مي‌شد به ارتفاعات سپتون و مي‌کشيد به طرف ارتفاعات شمال عين خوش به نام ممله . ممله يکي از ارتفاعات مرتفع آنجاست. از طرف مشرق و اطراف شوش، پشت رودخانه کرخه بوديم. از طرف جنوب مي‌خورد به صحرا و دشت ني‌خزر تا تنگ رقابيه و ارتفاعات ميشداغ. اين حدود منطقه عمليات ما بود. برآورد ما روي 2000 کيلومتر مربع بود. يعني وسيع‌ترين منطقه ي عمليات را تا آن موقع پيش‌بيني کرده بوديم. چاره‌اي هم نداشتيم. نمي‌شد کم و زيادش کرد. حداقل اينقدر لقمه را برآورد کرديم.

چند صحنه ي جالب، قبل از عمليات، پيش آمد. اولين مطلب اينکه، بر حسب فشاري که در چزابه به ما وارد شده بود، در نيروي زميني ارتش، مجبور شديم يک تيپ از لشکر 77 خراسان را در تنگه چزابه به کار بگيريم؛ به خاطر اينکه نيرو نداشتيم و تنگه داشت سقوط مي‌کرد. وقتي که خواستيم عمليات فتح‌المبين را انجام دهيم، پيش‌بيني کرديم که اين تيپ در آنجا بجنگد. ولي اگر مي‌خواستيم آنها را جزو عمليات نياوريم، نيرو کم مي‌آمد و اگر مي‌خواستيم به کار بگيريم، چون جنگيده و تلفات داده بودند، احتمال داشت که ناتوان باشند. از همان اول زمزمه‌اي شروع شد در خود تيپ، از فرماندهي گرفته تا پايين که ما توان جنگيدن نداريم. مي‌گفتند اگر ما را آزاد کنند، براي اين است که برويم استراحت کنيم، يا خودمان را بازسازي کنيم.

ديديم، با اين انگيزه ي ضعيف، نمي‌شود حتي دستور نظامي به آنها داد. بنابراين، بايد انگيزه در آنها ايجاد مي‌کرديم و بعد دستور مي‌داديم. تدبيري که به ذهن ما خطور کرد اين بود که گفتيم: شما را مي‌خواهيم ببريم پيش امام. مي‌توانيم شما را با قطار ببريم پيش امام و بعد برگرديم. چون عمليات داريم، بايد سريع برگرديد.

موقعي مي‌توانستيم اين قول را بدهيم که زمينه‌اش را فراهم مي‌کرديم. با حاج احمد آقا تماس گرفتيم و خواهش کرديم که به محضر حضرت امام سلام برسانيد و بگوييد وضع ما وضع خاصي است و يک تيپ بايد خدمت‌تان برسد و با شما ديدار کند، حتي اگر صحبت هم نفرموديد، مسأله‌اي نيست. آنان ديدار کنند تا روحيه بگيرند و ما بتوانيم اين تيپ را که در فشار صدمات و تلفات رزمي بوده، به کار بگيريم.

ايشان قبول کردند. تيپ را به طور کامل در کنار هفت‌تپه که نزديک ريل قطار است، مستقر کرديم. اولين نماز جماعت تيپي را برگزار کرديم که نماز ظهر و عصر بود. يکي از آقايان روحاني نماز را برگزار کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و بين دو نماز خاطره ي شهيد خليفه سلطاني و آيه ي و لاتهنوا و لاتحزنوا را خواندم. متذکر شدم که مبادا سست شوند و فکر کنند کار تمام شده. گفتم: اينطور نيست. اوضاع طوري است که بايد بجنگيد و الحمدلله فرصت خوبي است تا برويد از محضر امام استفاده کنيد. ديداري تازه کنيد و بياييد و آماده شويد.

همه خوشحال شدند. چند نفري از سربازها لابه‌لاي نيروها بودند که خواستند زمزمه‌اي راه‌بيندازند. متوجه شديم و يقه‌شان را گرفتيم. به لطف خدا رفتند، ديدار انجام شد و آمدند توي خط و آماده شدند.

نکته ي ديگر، بحثها، بررسي‌ها و مباحثاتي بود که در اتاق جنگ انجام مي‌شد. اتاق جنگ در منطقه ي هفت تپه و در قرارگاه لشکر 77 بود. آنها اتاق جنگ درست کرده بودند.

وعده‌هايمان را با بچه‌هاي ارتش و سپاه در آنجا مي‌گذاشتيم.

در جلسات، به دليل بعضي موضع‌گيري فرماندهان ارتش و سپاه، بحثها طولاني مي‌شد البته نه موضعگيري خصمانه، موضعگيري تحليلي، نظريه‌ها و سليقه‌ها ما هم فرصت مي‌داديم که بحث را ادامه دهند تا مسأله حلاجي شود و همه متوجه شوند.

يک مقدار که گذشت، مشکلاتي در طرح عمليات پيش آمد . بچه‌هاي سپاه، به شدت معتقد بودند که عمليات را بايد از چهار محور: عين خوش، پل نادري، شوش و رقابيه به طور همزمان شروع کنيم. بنابراين، بايد چهار تا سازماندهي داشته باشيم و چهار تا قرارگاه تشکيل شود و عمليات هدايت شود. بچه‌هاي ارتش مي‌گفتند: اگر از چهار محور عمليات را انجام دهيم، اين خطر هست که در بعضي محورهاي عملياتي پيشرفت خوبي داشته باشيم ولي نيرو کم بيايد و نتوانيم ادامه دهيم، يا در مواقعي که اوضاع خراب مي‌شود و نيرو زياد داريم، اصلاً نخواهيم جلو برويم که کارمان ناقص مي‌ماند. بنابراين، منطقي است که تمرکز نيرو را از دو محور بدهيم و در دو مرحله برسيم به کل اهداف عمليات.

بحثهاي زيادي شد. از نظر علمي، بچه‌هاي ارتشي درست مي‌گفتند و از نظر تخصصي حرفشان درست بود ولي با روحيه‌اي که در جلسه بود، مي‌ديديم اين روحيه مناسب بچه‌هاي سپاه نيست. چون آنها براي نبرد انگيزه داشتند و ما با انگيزه ي آنها هماهنگ مي‌شديم. چون از نظر فرماندهي، توافق بين من و فرمانده سپاه شرط بود، گفتم: اشکال ندارد. ما مي‌توانيم از اين طريق جلو برويم.

اين مسأله حل شد. نکته ي ديگر در مورد آماده شدن براي عمليات بود. شناسايي‌ها داشت انجام مي‌گرفت. شناسايي در محورهاي عين‌خوش و رقابيه روزبه‌روز بيشتر جواب مي‌داد. خيلي جالب بود، پل نادري و ارتفاعات سپتون بلتا خوب جواب مي‌داد. در محور شوش که آن‌طرف رودخانه کرخه بود و ما سرپلي در صالح مشطط داشتيم و نيروهاي لشکر 77 و لشکر 21 به آنجا رفته و پر شده بودند، شناسايي جواب نمي‌داد. آنها به وسيله ي پل که خيلي هم ناقص بود، ترددشان انجام مي‌شد. خطرش اين بود که آنها را بيندازند توي آب. يک سرپل ديگر هم گرفته بوديم که خيلي وسيع بود، ولي نيرو نداشتيم که در آنجا بگذاريم . طرفهاي ني‌خزر بود و تپه‌هاي 120. مي‌خواستيم طوري باشد که موقع حمله، عبور از آب نداشته باشيم؛ آنطور که دشمن در آن‌سو باشد و جا پاي ما معلوم شود. اينجا شناسايي‌ها جواب نمي‌داد. مخصوصاً لشکر 77 خراسان اعلام کرد که ما به شدت مأيوس هستيم.

يأس عجيبي اتاق جنگ را گرفت. نگران بوديم. روي اين محور خيلي حساب مي‌کرديم؛ چون به دامنه ي ارتفاعات رادار و تپه ي ابوصليبي خات ختم مي‌شد. اگر به آن دست پيدا مي‌کرديم، جاده ي اصلي و مرکزي محور را زيرنظر مي‌گرفتيم و پيشروي به طرف چنانه و برغازه امکان‌پذير مي‌شد.

ديدم که همه غمگين هستند. من هم تحت‌تأثير قرار گرفته بودم. در همين موقع، برادر مرتضي صفار، اجازه خواست. نوبت او بود که برود شناسايي. او مسؤول شناسايي در آن محور بود. مقدمه ي جالبي گفت. عين جملات او در خاطرم نيست ولي چکيده ي صحبتها يادم هست که اثر رواني و روحي بر جلسه گذاشت. ايشان گفت: متأسفم که اين مطلب را مي‌گويم. شما همه‌چيز را گفتيد ولي ياري خدا را حساب نکرديم. ما روي اين مسأله بايد حساب کنيم. ما بايد بدانيم که خداوند کمک‌مان مي‌کند.

بعد، کالک شناسايي‌اش را باز کرد. شيارها و راهکارها، همه را دقيق با قدم محاسبه کرده بود. در تمام قسمتها راه پيدا کرده بود تا براي آن موقع که حمله مي‌شود، بتوانند نفوذ کنند. اين را که گفت، همه حال گرفتند؛ با آن تذکر اعتقادي و انگيزه ي ايماني ايشان که البته از قلبش بر مي‌آمد.

مهم خود تذکر نيست. مهم چيزي است که انسان به آن معتقد است و به آن يقين دارد. چيزي که با آن آميخته و با آن زندگي کرده، همان را به زبان مي‌آورد؛ نه چيزي کمتر و نه چيزي بيشتر. قلبهاي زمينه‌دار و آماده و قلبهايي که اوضاع آنها خراب است، نياز به دلجويي و قوت قلب دارند. اين چاره‌ساز است. از طرف ديگر، ما به صورت عملي هم زحمت کشيديم و زحمت‌مان هم در راه خدا والذين جاهدوا بود.

نکته بعدي، راجع به خود قرارگاه است. مانده بوديم قرارگاه مشترک را کجا بزنيم. يکي از نکات مهم در قرارگاه زدن، مسأله ارتباط است. قرارگاه در جايي باشد که ارتباط با محورهاي عملياتي برقرار باشد. ما آن موقع نسبت به مسأله ي ارتباط در فواصل دور، تجربه ي کمتري داشتيم. امکاناتي که بايد به کار گرفته شود، در دسترس مان نبود.

ديديم ساده‌تر است که قرارگاه در دزفول و در پادگان تيپ دو زرهي لشکر 92 باشد. رفتيم شناسايي هم کرديم. حتي در يکي از اتاقها، از سه ماه قبل، ماکت منطقه ي عمليات را درست کرديم. خيلي زحمتي کشيده بودند تا تاکتيک‌مان را روي ماکت پياده کنيم که از نظر آموزشي و تجسم عمليات خيلي خوب بود. ولي به شب عمليات که نزديک شديم، چند مشکل پيش آمد.

يک مشکل اينکه در بررسي روز عمليات، برخورد کرديم به اينکه موعد حمله را نزديک فروردين سال 61 پيش‌بيني کرده بوديم و ما آن موقع در اسفند‌ماه بوديم. در آن شبها، ماه در شرايط کاملاً تاريک و ظلماني بود. اگر مي‌خواستيم بچه‌ها را از چهار محور به عمليات بفرستيم، ممکن بود مسير را گم کنند يا راه را پيدا نکنند و اوضاع به هم خورد.

در جدول روشنايي، چه موقع ماه مناسب براي عمليات بود؟ حساب کرديم، روز هجدهم يا نوزدهم فروردين‌ماه مناسب بود. يعني مي‌بايست مدتي صبر مي‌کرديم. اين مشکل را از نظر علمي، بايد با به تأخير انداختن زمان عمليات حل مي‌کرديم. مشکل ديگر اينکه، دشمن بو برده بود که مي‌خواهيم حمله کنيم و چون از استقرار و استحکامات خودش اطمينان داشت، ديد تنها جايي که ممکن است اذيت شود و مورد خطر قرار بگيرد، در غرب رودخانه کرخه است که ما در آنجا دو سرپل داشتيم. از آنجا مي‌توانستيم حمله کنيم و ارتفاعات حساس ابوصليبي خات، ارتفاعات رادار يا سايتهاي رادار را بگيريم.

مردم منطقه نيز روي ارتفاعات رادار حساسيت داشتند. دشمن اين ارتفاعات را کليدي مي‌دانست. حتي شنيدم که صدام به زبان آورده بود که اگر ايرانيها توانستند ارتفاعات رادار را بگيرند، کليد بغداد يا بصره را به آنها مي‌دهم. اينقدر مغرور بود به استحکامات آنجا. به جاي اينکه ما عمليات را شروع کنيم، چند روز قبل از آغاز عمليات، دشمن شروع کرد. فشار عجيبي به نيروهاي ما آورد. اين فشار براي ما غيرقابل تحمل بود؛ چون پشت نيروهاي ما آب بود. تا آمديم بجنبيم ، دشمن از محور دوم عمليات را شروع کرد. در محور رقابيه دو تا چهار کيلومتر پيشروي کرد. پس آن، محور هم به هم خورد.

شايد دشمن يکي دو روز بيشتر وقت نمي‌خواست تا دو محور را به هم وصل کند. معلوم بود که دارد حساب شده کار مي‌کند و مي‌خواهد ما را به موضع انفعالي بکشاند و ابتکار عمل را از ما بگيرد. اينجا بيشتر حالمان گرفته شد. بدبختانه، با طرحي که مصوبه ي همه ي ما بود، از چهار محوري که مي‌خواستيم حمله کنيم، فقط دو محور باقي ماند. اين دو محور هم به هيچ ترتيب با محاسبات و برآوردهاي عملياتي و معيارهاي تخصصي نمي‌خورد. دو محوري که در طرف شرق بود. دو محور باقيمانده، يکي از طرف عين‌خوش بود و يکي هم طرفي است که ارتفاعات جلوي آن را گرفته و دشمن فکر مي‌کرد همان ارتفاعات براي پدافند کافي است و خودش را محکم مي‌دانست.

ببينيد نقش امام چه بود. آنهايي که شعورشان پايين است و موقعيت فرماندهي کل قوا را فقط از نظر حکومت اسلامي مي‌دانند که هيچ سابه ي نظامي و تخصص آن را ندارد، آنها مي‌گويند چطور ممکن است چنين کسي بتواند فرمانده باشد و فرماندهي کل‌قوا يک چيز تشريفاتي است. نقش حضرت امام در صحنه‌هاي نبرد و سختي‌هاي انقلاب، نقش حياتي و تعيين‌کننده بود. منتها درک ما بايد عميق‌تر و با تحقيق توأم باشد.

آخرين بررسي مشترک من و فرمانده ي سپاه به اين نتيجه رسيد که بايد اين مطلب را به حضرت امام منتقل کنيم که وضع ما نگران‌کننده است. ببينيم نظرشان چيست و در اين شرايط چه بايد کرد؟ متفق‌القول شديم که اين کار درست است.

تصميم گرفتيم که بگوييم. چاره‌اي نداشتيم و گرفتار شده بوديم. چون هر دو نمي‌توانستيم برويم، با توافق هم، قرار شد آقاي محسن رضايي بروند و برگردند. زمان هم تنگ بود. حتي اگر با هواپيما هم مي‌رفت و برمي‌گشت، باز هم نمي‌شد. يک ساعت و نيم برود، يک ساعت و نيم برگردد و در تهران هم ترافيک هست.

اين صحنه‌ها تاريخي است و بايد توجه کرد. يکدفعه يکي از خلبانهاي با روحيه ي انقلابي ارتش، به نام حق‌شناس گفت: من خلبان اف پنج هستم. ما مجاز نيستيم در کابين کمک خلبان يک نفر ديگر را سوار کنيم، بايد حتماً خلبان باشد. ولي من آمادگي دارم هر کدام از شما که خواستيد، سوار شويد. من شما را در مدت بيست دقيقه به تهران برسانم و از آن‌طرف هم در مدت بيست دقيقه بياورم. بقيه ي زمان صرف رفت و آمد تا جماران مي‌شود.

اين پيشنهاد جالبي بود. هواپيماي اف‌پنج آموزشي آماده بود که دو نفر مي‌توانند با آن پرواز کنند. کسي هم که مي‌خواهد برود توي کابين، بايد آزمايش بدهد، تست بدهد، چون مي‌خواهد با سرعت صوت پرواز کند و کشش مي‌خواهد. آقاي رضايي رفت و وقتي برگشت، گيج بود! چنين حالتي به ايشان دست داده بود. در مدت دو تا سه ساعت کارمان انجام شد. به امام مراجعه شد و نتيجه را هم آورد. جمع شديم و پرسيديم: نتيجه چه شد؟

گفت: رفتم خدمت حضرت امام و به ايشان گفتم وضعمان خيلي خراب است و واقعاً مانده‌ايم که چکار کنيم. مهمات کم داريم، دشمن به ما حمله کرده، نيروهايمان کم است، اصلاً منطقه، يک منطقه ي عجيب و غريبي است. خواهش مي‌کنيم که حداقل استخاره کنيد که حمله کنيم يا نه.

حضرت امام فرموده بودند: من استخاره نمي‌کنم. ولي خودتان برويد به طلب خير قرآن را باز کنيد و نگران نباشيد.

مشکل‌تان حل مي‌شود. برويد اقدام کنيد.

فرموده بودند برويد عمليات کنيد، منتها نه به آن زباني که ما در واژه‌هاي نظامي داريم که دستور يک فرمانده باشد. طبق دستور ايشان، قرآن به طلب خير باز شد. سوره ي فتح آمد. انسان چقدر بايد اعتقاد داشته باشد که قرآن را باز کند و سوه ي فتح بيايد. اين را با صداقت عرض کنم، هر چقدر الآن آيات سوره ي فتح را بخوانم، به اندازه‌اي که خداوند آن زمان به من توفيق قوت قلب و ازدياد ايمان و اعتقاد براي انجام تکليف داد، نمي‌توانم آن حالت را داشته باشم.

وقتي که موقع عمليات شد، همه گوش مي‌کردند که آيات قرآن و دعاي توسل خوانده شود. آيات را خواندند و ما قوت قلب گرفتيم. پس از آن فکر تخصصي را هم در خودمان کور کرديم. چاره‌اي نداشتيم. اگر مي‌خواستيم به آن اکتفا کنيم، همه ي جوابها منفي بود. آنهايي که در معيار تخصصي برآورد مي‌کردند، آنها را هم کنترل کرديم که نبايد اينطور باشد. به فرماندهان دستور قاطع داديم که آماده باشيد، فقط از آن دو محوري که هست، تا دير نشده، حمله کنيد. البته نيروها را جابه‌جا نکرديم. نيروهايي که در محور رقابيه بودند، سرجايشان ماندند.

قرارگاهها نامگذاري شدند: قرارگاه فتح در محور رقابيه، قرارگاه فجر در محور شوش، قرارگاه نصر در محور پل نادري و دزفول و ارتفاعات سپتون، قرارگاه قدس در محور عين‌خوش. چهار فرماندهي تشکيل داديم. فرماندهي و نيروها متشکل از ارتش و سپاه بودند.

از زيباترين صحنه‌هايي که يادم هست، وحدت يکپارچگي قبل از عمليات بود. بازديدي داشتم از محور ميشداغ و تنگ زليجان . بچه‌ها داشتند تمرکز نيرو مي‌کردند. از بچه‌هايي که در اين صحنه خيلي زحمت کشيد نمونه ي ارتشي را بگوييم سرتيپ دو کريم عبادت بود. از بچه‌هاي سپاه هم که اسوه بودند و در صحنه ،نقش مؤثري براي وحدت داشتند، برادر احمد کاظمي بود؛ فرمانده ي تيپ نجف‌اشرف. پانزده روز قبل براي بازديد رفته بودم. ايشان گفت: ما مي‌خواهيم اين کوه را بشکافيم و راهي پيدا کنيم. به آن‌طرف برويم و راه حمله را پيدا کنيم.

حقيقت، در قلبم گفتم که اين چه مي‌گويد؟ کوه را بشکافيم يعني چه؟! اين کوه را تا کي مي‌خواهند بشکافند ؟ پانزده روز بعد که رفتم، ديدم کوه شکافته شده است. ما را از مسير همان شکاف براي بررسي اوضاع بردند. وقتي برگشتم، بچه‌ها داشتند تمرين عمليات و بدنسازي مي‌کردند. ديدم مثل اينکه همه با هم هستند. هر کار کردم که بتوانم بشناسم کدام ارتشي است و کدام سپاهي تشخيص مشکل بود. از روي دقت نظامي، متوجه شدم که ارتشي‌ها کدامند و سپاهي‌ها کدام. ارتشي‌ها ژ ث داشتند و بسيجي‌ها کلاشينکف. همه با هم توي ستون راهپيمايي مي‌کردند و خيلي جالب بود. اصلاً نشاط و حرکت در صحنه هويدا بود.

رسيديم به شب عمليات. ديديم که بچه‌هاي سپاه نيستند و به قرارگاه مرکزي نيامدند. خبر دادند نظرشان اين است که به قرارگاه جلوتر برويم. در بين جاده ي شوش به طرف دزفول نه از مسير انديمشک، از آن مسيري که از طريق اهواز مي‌آييم کوتاهتر است در شمال جاده، فقط يک شيار زده بودند و روي آن را پوشانده بودند. هيچ چيز ديگر نبود. کنارش هم چند تا کانتينر گذاشته بودند که نفرات اضافه بشود. گفتند: اينجا جاي برکت‌داري است!

سريع هماهنگي و همکاري کرديم. امکانات بيسيم و ارتباطي را متمرکز کرديم و قرارگاه مشترک تاکتيکي را تشکيل داديم. آماده عمليات بوديم.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:09 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 وحشت در اتاق جنگ

ناگفته های جنگ -20

عمليات شروع شد؛ از همان دو محور. محور قدس در عين‌خوش و محور نصر در منطقه ي پل نادري و ارتفاعات سپتون تپه بلتا. 

عمليات را برخلاف قوانين و مقررات جنگي در طراحي، از دو محور شروع کرديم که قابل درک براي خودمان و براي دشمن نبود! از دو محور، يکي محور سه راهي دهلران بود: پل نادري و دامنة ي ارتفاعات سپتون، تپه ي بلتا و منطقه ي کوت‌کاپون که در کنار رودخانه ي کرخه بود. از اينجا بايد حمله مي‌کرديم.

محور ديگري هم از طرف عين‌خوش بود که چون مستقيماً جاده نداشتيم، از ارتفاعات سخت علم‌کوه -به طرف جاده ي بستان- و از گردنه‌ها نيروها را منتقل کرديم. حدود يک ساعت از روي پل تا عين‌خوش راه است که جاده ي آسفالت است. هفت يا هشت ساعت نيز از آن‌طرف راه بود؛ راههاي پرپيچ و خم. بچه‌ها در پشت شيخ قوم و ارتفاعات ممله مستقر شدند. ارتفاعات شيب ملايمي داشت. يعني دشمن خيلي راحت مي‌توانست پاتک کند و ما را برگرداند. آن‌طرف، جاهايي بود که نمي‌شد عبور کرد ولي بچه‌ها از شکافهايي که پيدا کرده بودند، عبور کردند. حتي خودمان هم چند بار رفته بوديم شناسايي. راه را ديديم. خوب پيدا کرده بودند.

اگر عمليات فقط در اين دو محور انجام مي‌شد، الحاقش مشکل بود. فاصله‌اش حدود شصت کيلومتر و نگهداري‌اش هم مشکل بود. بعد از الحاق، براي دفاع کردن، پشت‌مان ارتفاع بود و دامنه‌اش دشت بود، تانک خور. دشمن هم از تانکهاي خوبي برخوردار بود. در آن موقع، زرهي‌مان نمي‌توانست وارد صحنه شود؛ از ارتفاعات نمي‌توانست بالا برود. با وجود اين، تخصص را پايه قرار نداديم. ديديم تنها راه، عمليات است. اگر دير بجنبيم ، نمي‌شود. در ضمن، قوت‌قلب ما هم خوب بود.

حمله، انجام شد. در ساعات اول شب، بچه‌ها به سرعت در منطقه ي پل نادري دزفول به طرف سه راهي دهلران و در محور عين‌خوش پيشروي کردند. خيلي زود خط شکست.

رزمندگان، دشمن را منهدم کردند و با انسجام خوب، خود را در مسير پيش بردند تا به صبح کشيده شد. بچه‌ها تقريباً تا تنگه عين‌خوش و -اگر اشتباه نکنم- ارتفاعي به نام يال 251 پيش رفتند. اين يال کمک مي‌کرد که نيروها پشتش بايستند و به طرف جنوب دفاع کنند.

از آن‌طرف، يک مرغداري در عين‌خوش بود که بچه‌ها آن را گرفته بودند و رو به شمال دفاع مي‌کردند. همه‌جا بايد با خاکريز دفاع مي‌کردند و خيلي مشکل بود. دشمن، از طرف عين‌خوش، از سه محور مي‌توانست حمله کند. يک از محور موسيان و عين‌خوش. يک از محور فکه که طرفهاي شموکليب و دامنه ي ارتفاعات تينه است؛ يعني در ارتفاعات تينه، قسمتي که به طرف فکه مي‌رود، چهارراهي دارد به نام شموکليب، جاده‌اي است که به موازات ارتفاعات تينه، به طرف عين‌خوش مي‌آيد. همين جاده، به موازات تينه، از طرف جنوب به طرف عين‌خوش مي‌آيد که به تنگه ي ابوقريب برمي‌خورد . از سه راه مي‌توانستند ما را مورد هجوم قرار بدهند. حالا دشمن مسلط هم بود. کار خطرناکي انجام گرفته بود.

بايد به تشکلي که بچه‌ها داشتند، توجه کرد. در محور پل نادري، به طرف خرابه‌هاي کوت‌کاپون و سه‌راهي و تپه‌هاي علي‌گره‌زد ، لشکر 21 حمزه به صورت عمده از ارتش و تيپ هفت ولي‌عصر(عج) از سپاه -برادر کوسه‌چي فرمانده و برادر رئوفي معاونش بود- با هم ادغام شده بودند و ضربتي آنجا را که از سخت‌ترين خط‌ها بود، شکستند. البته بعدها تيپ 27 حضرت رسول(ص) که برادر احمد متوسليان فرمانده‌اش بود و تيپ 58 ذوالفقار که آن هم فرمانده‌اش تيمسار علي ياري بود، وارد عمل شدند و اين محور را تقويت کردند تا بتوانيم گسترش بدهيم.

از طرف عين‌خوش، تيپ 14 امام‌حسين(ع) که شهيد خرازي فرمانده‌اش بود (خداوند با بزرگان بهشت محشورش کند) و تيپ 84 خرم‌آباد به فرماندهي سرکار سرهنگ بيراموند از افسران لر وارد عمل شدند. ترکيب خالص و خوبي بودند. البته بعدها تيپ دو دزفول از لشکر 92 زرهي، از يک محور بسيار سخت به کمک آنها فرستاديم که براي نگهداري تنگه، تانک داشته باشند.

اين عمليات انجام شد. هدفهاي مورد نظر را گرفتيم، حالا چکار بايد بکنيم؟ مانده بوديم. اولاً الحاق برايمان مطرح بود که به سرعت لشکر حضرت رسول(ص) يا لشکر ذوالفقار را آورديم تا پيوند بين اين دو را برقرار کنيم. آمدند و وارد عمل شدند. ولي کافي نبود. تيپ دو دزفول را هم با تانکهاي چيفتن به محور عين‌خوش آورديم. آن هم به خاطر اين بود که الحاق انجام بشود. وقتي گرفتيم، ديديم که الحاق مشکل است. واقعاً به اين نکته رسيديم که خطر اين هست که دوباره از دستمان بگيرند. مشخص بود که دشمن هم دارد خودش را آماده مي‌کند تا با يک حرکت يکپارچه ي زرهي، کار را تمام کند. با برادر رضايي به اين نتيجه رسيديم که اگر توقف کنيم و بخواهيم همين‌جا بمانيم و دفاع کنيم، کارمان ساخته است. دشمن مي‌آيد و منطقه را پس مي‌گيرد. بايد تک را ادامه داد ولي چون طرحي براي ادامه ي تک نداشتيم و فقط براي همين دو محور طرح داشتيم؛ بايد همان موقع طرح مي‌ريختيم و اجرا مي‌کرديم.

بچه‌ها را جمع کرديم و مشورتها را انجام داديم. دوتايي، با يقين، به يک تصميم واحد رسيديم که راهي نيست جز اينکه تنگه ي عين‌خوش نگه داشته شود ولي از محور کوت‌کاپون و سه‌راهي دهلران و پل‌نادري، تک را به طرف ارتفاعات رادار ادامه بدهيم. يعني کاري را که مي‌خواستيم از آن‌طرف بکنيم، حالا از جناح شمالي و جناح چپ دشمن انجام بدهيم. طرح، هم براي دشمن چيز جديدي بود و هم اينکه خود را گير نمي‌انداختيم. در ضمن، فاصله‌اش تا هدف زياد نبود. روي نقشه حساب کرديم، پنج ساعت راهپيمايي تا ارتفاعات رادار داشتيم. تصميم را گرفتيم. آقاي رضايي، در آن حالت، اضطراب داشت، به طوري‌که زير سرم رفت. منتها در تصميم‌گيري هماهنگ بوديم. طوري نبود که نياز به اين باشد که هر دو باشيم و اگر يکي نباشد، لنگي ايجاد شود.

با توافق يکديگر گفتيم که من مي‌روم دنبال کار، مسأله‌اي نيست، شما نگران نباش. آمدم توي قرارگاه پل نادري و بچه‌ها را هماهنگ کردم. همه اعلام آمادگي کردند. گفتم: ديگر وقت نداريم. سريع بايد حرکت کرد.

همه آماده شدند. ساعت هفت و نيم شب، ساعت حرکت بود. ساعت دوازده شب وصول به نزديکي هدف و بايستي ساعت دوازده و نيم شب، فرمان حمله را با رمز مقدس يا زهرا(س) صادر مي‌کردم.

ساعت هفت و نيم بچه‌ها حرکت کردند. ساعت هشت و نيم بود که يکي از عناصر اطلاعاتي خبر داد: تعداد 150 تريلي تانک‌بر از تنگه ي ابوقريب عبور کرد.

دشمن از مسير فکه يا از طرفهاي چمسري اينها را عبور داده و از طريق تنگه ي ابوقريب، به طرف تپه‌هاي علي‌گره‌زد آورده بود؛ همان جايي که ما قبلاً پيش‌بيني کرده بوديم که مي‌خواهد با تانک حمله کند. پيش‌بيني کرده بوديم دشمن مي‌خواهد دست به چنين کاري بزند ولي فکر نمي‌کرديم با اين سرعت وارد عمل شود. معلوم بود که اول صبح کار را شروع مي‌کردند. شب، سازماندهي کرده و آرايش گرفته، صبح حمله مي‌کردند و کارمان ساخته بود.

توي اتاق جنگ وحشت کرديم. (کلمه وحشت بجاست) همه شروع به تجزيه و تحليل روي نقشه کردند که اگر دشمن اين کار را بکند، کارمان ساخته است. آن هم چطور کارمان ساخته است؟ يک عده نيرو را فرستاده‌ايم جلو، يک عده هم که اينجا هستند. دشمن مي‌آيد و هر دو را داغان مي‌کند. ديگر براي ما نيرويي نمي‌ماند.

حدود ده و نيم يا يازده شب بود که ديدم همه نظر مي‌دهند بهتر است بگوييم نيروها برگردند. چون حداقل نيرويي است که در دست داريم و فردا پشتش بريده نمي‌شود. بعد هم شايد بتوانيم از مواضع فعلي دفاع کنيم.

من با حالتي که پاهايم نمي‌کشيد، براي ابلاغ اين دستور به طرف بيسيم رفتم. حالتي هم شده بود که ديگر دستور فرمانده نبود؛ يک شورايي تشخيص داده بود -که البته چيزهاي غلطي بود که مثلاً ما توي صحنه داشتيم. يعني آدمي يکدفعه مي‌ديد همه دارند يک چيزي مي‌گويند و او نمي‌توانست چيز ديگري بگويد، چون خطر عدم اطاعت بود- پاهايم رغبت اين را نداشت ولي رفتم به طرف بي سيم که بگويم برگردند. توي ذهنم چيزي آمد. گفتم: با سه، چهار تا از بچه‌هايي که رويشان حساب مي‌کنم، خصوصي مشورت مي‌کنم ببينم چه مي‌گويند و به نتيجه برسم. آن‌وقت تصميم گرفتن ساده است.

برادر رشيد را خصوصي خواستم. گفتم: وضع اينطوري است، ته قلبت چه مي‌بيني؟

گفت: والله اوضاع که خيلي خراب است ولي ته قلبم اميدوارم که امشب بچه ها موفق بشوند.

پرسيدم: پس چرا در جلسه، نظريه ي آن‌طوري دادي؟

گفت: خوب، چه بگويم؟ به چه دليل بگويم؟

شهيد باقري را خواستم. او هم همين را گفت. تيمسار حسن سعدي را خواستم. او هم افسر بسيار لايقي بود. با اينکه چهره ي تحصيل‌کرده و متخصص -و البته متعهد بود- گفت: اصلاً دلم رغبت نمي‌کند که اينها برگردند.

ديدم که در نظريه ي فردي، همه با قلبهايشان صحبت مي‌کنند ولي در نظريه جمعي با زبان تخصص حرف مي‌زنند. 

تصميم خودم را گرفتم. گفتم: ابلاغ نمي‌کنم که برگردند. بگذار باشند. 

ساعت دوازده و نيم شب شد؛ زماني که انتظار داشتم اعلام کنند که رسيده‌ايم. اما اعلام نکردند که رسيده‌ايم. سؤال کرديم. با صداي آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند که دارند مي‌روند و هنوز نرسيده‌اند. گفتند: اگر رسيديم، خبرتان مي‌کنيم.

دوازده و نيم شد يک و نيم. يک و نيم شد دو و نيم. لحظه به لحظه، اين وحشت توأم شد با حالتي که آدم از خودش بدش مي‌آيد که اي خدا، من چکار کردم؟ اين چه جور برآوردي بود؟ اينها را کجا فرستادم؟ نکند راه را اشتباه مي‌روند؟

واقعاً هم خطر وجود داشت. وضعيت زمين طوري بود که اگر به طرف تپه‌ها نمي‌رفتند، به طرف دل دشمن که تا چنانه و تنگه ي برغازه دشت بود، مي‌رفتند. از اين‌طرف هم مي‌رفت به طرف رودخانه. البته چون رودخانه خط دشمن بود، ممکن بود متوجه شوند که از پشت آمده‌اند. عجيب چيزهايي توي فکرم مي‌آمد.

ساعت سه شد يا سه و نيم. نزديک صبح بود و چيزي به روشني هوا نمانده بود. با صداي خيلي آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند: به بيست‌متري دشمن رسيده‌ايم.

هوا تاريک بود و اينها خيلي نزديک شده بودند. توي اتاق جنگ حالتي شد که نمي‌توانم توضيح بدهم. رغبت فرمان دادن نداشتم. چه بگويم؟ نيم ساعت مانده به صبح و روشنايي، بگويم حمله کنيد؟! خسته، از ساعت هفت و نيم راهپيمايي کرده‌اند، حالا بگويم حمله کنيد؟ بعد هم، دشمن تانکهايش آماده است و مي‌خواهد به ما حمله کند.

چاره‌اي جز دستور نبود. اصلاً مثل اينکه يک عده فکر و دست و مغز مرا گرفته بودند و مي‌گفتند اين کار را بکن.

به فرماندهان ابلاغ کردم، با همان نام مقدس يا زهرا(س) حمله را شروع کنند. بلافاصله، بعد از اعلام رمز عمليات، با يک زمينه ي بسيار آماده، همه رو به قبله نشستند. دعاي توسل را شروع کرديم. اين دعاي توسل چنان غلظتي داشت که در هيچ نقطه‌اي در چند سالي که در جبهه بودم، در تمام اتاق جنگهاي جاهاي ديگر، موردش را نديدم. هرکس در توسل خودش بود. به معناي واقعي، آن تضرع و نيازي که آدم بايد در پيشگاه خداوند داشته باشد تا خداوند به او جواب بدهد و خداوند بندگاني را در پيشگاه خودش ببيند که کاملاً قبول دارند خدايي هست و همه ي کارها به دست اوست و هيچ کاري هم دست اينها نيست، به همه دست داده بود.

کاري به بي سيم‌ها نداشتيم. بي سيم‌ها براي خودشان صحبت مي‌کردند و يک نفر مسؤول بود. آن کسي هم که مسؤول بود، در حال دعا بود. شايد يک ساعتي طول کشيد. بعد از يک ساعت سرو صداي بي سيم‌ها خبر داد که نيروها وارد قرارگاههاي فرماندهي دشمن شده‌اند. چند تيپ روي ارتفاعات ابوصليبي خات مستقر بودند. نيروهاي ما طوري رفته بودند که قرارگاه تيپ‌هاي دشمن به اشغال رزمندگان اسلام درآمد. اين خيلي معني داشت. معني‌اش اين بود که کنترل فرماندهي دشمن در خط به هم خورده است.

در تمام اين مدت، ما فقط گيرنده ي خبر بوديم نه هدايت‌کننده ي عمليات. چون همه چيز به خوبي پيش مي‌رفت. هيچ‌کس هم نبود که به ما جواب بدهد که واقعاً در آنجا چه مي‌گذرد؟ چکار دارند مي‌کنند؟ چطور پيشروي مي‌کنند؟ بالاخره، به نظرمان رسيد که حالا که فرمانده ي تيپ، اسير داريم، يکي از فرمانده ي تيپهاي دشمن را بگوييم بيايد ببينيم او چه مي‌گويد. يعني به جاي خودي , از دشمن بپرسيم.

يکي از فرمانده ي تيپهاي عراقي را که نمي‌دانم تيپ شماره ي چند بود، آوردند. او گفت: ما فهميديم شما از آن دو محور حمله مي‌کنيد و اطمينان هم داشتيم. فکر کرده بوديم که از نظر نظامي درست اين است که تک، ادامه پيدا کند. اطمينان هم داشتيم که تک را ادامه مي‌دهيد. منتها از کجا؟ نمي‌دانستيم.

قبلاً مي‌دانستند از محور رقابيه حمله مي‌کنيم ولي الان نمي‌دانستند که از کجا ادامه مي‌دهيم. اين بود که فرماندهي دشمن ابلاغ مي‌کند که تا ساعت سه آماده باشند. يعني همه پشت سلاحهايشان باشند. ساعت سه مي‌گويد اگر اينها حمله مي‌کردند، تا الان کار را شروع مي‌کردند، ديگر نزديک صبح است و اينها حمله نخواهند کرد. آن فرمانده ي تيپ عراقي گفت: آنقدر با خيال راحت رفتيم و خوابيديم که حتي لباسهايمان را هم درآورديم. با لباس زير خوابيديم تا اينکه ساعت سه و نيم متوجه شديم بالاي سرمان هستيد.

اينجا لازم است تجزيه و تحليل نظامي و اعتقادي روي اين مسأله بکنيم. روي بررسي‌هاي تخصصي و برآوردهايمان حساب شده بود. يعني مي‌دانستيم، از نظر نقشه و حرکت نيروها در شب تاريک، همه ي محاسبات مي‌گويند پنج ساعت راهپيمايي است. چون بايد فرصت تک هم داشته باشيم، بهتر است زمان تک را دوازده و نيم شب مي‌گرفتيم و پنج ساعت که از آن کم کنيم، مي‌شود هفت و نيم شب. بچه‌ها بايد اول شب حرکت مي‌کردند. اين هم انجام شد ولي عملاً ديديم که اين زمان -نفهميديم به چه دليل طولاني شد- از پنج ساعت به هشت و نيم ساعت افزايش يافت.

از طرف ديگر، وقتي فهميديم که برآورد، غلط درآمد و نقطه‌نظرها اين بود که ممکن است نيروها انحرافي رفته باشند، براي رهايي و از بين نرفتن آنان، ضرورت داشت بگوييم که برگردند. ولي اينجا نيز طبق ضرورت نتوانستيم عمل کنيم؛ برحسب شرايط روحي و رواني که بر ما حاکم شده بود.

از آن‌طرف هم، دشمن همان برآوردي را که ما براي خودمان داشتيم، انجام داده بود که ما معمولاً نيمه‌هاي شب حمله مي‌کنيم تا وقت براي انهدام نيرو باشد. او هم بر مبناي همان برآورد، زمانش را تا سه صبح گذاشته بود و آماده باش بود.

حالا ببينيد خدا چه جور دقيق وارد صحنه مي‌شود، براي اينکه به ياري رزمندگان اسلام بيايد.  ساعت سه و نيم که آنها در خوابند، و دير عين ناباوري غافلگير مي‌شوند. تا در نااميدي و همان حالت نگراني، توسل‌مان به درگاه خدا قوي شود.

آن موقع‌ها هنوز تجربه نداشتيم که متوجه اين بشويم ولي همين صحنه براي من يک تجربه شد که اگر وضع و حال و اخلاص ما روبه‌راه باشد و به ائمه ي اطهار متوسل بشويم و از آنها کمک و شفاعت بگيريم، جواب داده مي‌شود، منتها شرايطي مي‌خواهد.

ساعت ده صبح ارتفاعات سايت را کاملاً گرفته بوديم ولي هنوز مواضع ما مواضع طبيعي و منطقي نبود. مواضع سايت به طرف رودخانه ي کرخه، شيب ملايم دارد. يعني جاي ايستادن نبود و بايد ادامه مي‌داديم. وقتي شرايط اينطوري شد، کم‌کم ديگر راهها هم باز شد. در محور عين‌خوش نيز حوادثي رخ داد. آنجا هم جور ديگري ياري خدا را ديديم. نيروهايي که رفته بودند جلو، مثل تيپ 84 خرم‌آباد و تيپ امام حسين(ع)، همه لخت بودند و چيزي نداشتند. تيپ ارتش يک گردان تانک ام-47 داشت که آن هم هنوز جاده‌اش باز نشده بود که بتواند خودش را به آنجا برساند. تيپ امام حسين(ع) هم يک عده بسيجي و پاسدار بودند که به آرپي‌جي و تفنگ مجهز بودند. هنوز سلاح سنگين نداشتند. توپخانه‌هايمان هم محدود بود. در اينجا حادثه‌اي رخ داد. 

متوجه شديم که دشمن از تنگ ابوقريب آمده و يال 251 را دارد مي‌گيرد. بنابراين، سريع تيپ دو زرهي دزفول را که تيپ زرهي متحرک خوبي است و دشمن هم رويش حساب مي‌کرد، از راه سختي در دشت عباس، به طرف تنگه فرستاديم تا نيروهاي خودي از جناح چپ تقويت شوند و با تانک، جلوي تانکهاي دشمن را بگيرند. تانکها با هم برابري نمي‌کردند. تعداد تانکهاي اينها محدود بود. آن هم توي تيپهاي ما که يک تعداد تانک حاضر به کار نبودند. البته اين بهترين تيپ‌مان هم بود.

اينها حمله کردند و در اولين يورشي که به طرف دشمن بردند، دشمن با تانک پيشرفته‌تر حمله کرد. با تانک تي-72 شش يا هشت تانک ما را زد. اين اثر بدي روي تيپ مي‌گذارد. يکدفعه تيپ عقب‌نشيني کرد. عقب‌نشيني تيپ، يعني اطمينان دشمن از اينکه ديگر نمي‌توانيم کاري بکنيم و مي‌تواند تنگه را دوباره از دست‌مان دربياورد.

داد و بيداد همه درآمده بود. با هليکوپتر خودم را رساندم توي دشت عباس و بين تانکهاي خودي که در حال عقب‌نشيني بودند، نشستيم. وضعيت عجيبي بود. بررسي کردم و متوجه شدم فرمانده ي تيپ ترسيده. درست است که تانکهايش خورده ولي بيشتر، ترس فرمانده ي تيپ موجب عقب‌نشيني شده بود. قپه‌هاي سرهنگي همراهم داشتم. يک فرمانده گرداني بود که بين آنها خيلي شجاعت داشت، به نام لهراسبي که لرستاني بود. قبلاً او را مي‌شناختم. در عمليات طريق‌القدس خيلي فداکاري کرده بود. ديدم روحيه‌اش عالي است. گفت: مي‌زنيم مان مسأله‌اي نيست.

سريع گفتم: تو فرمانده ي تيپ بشو.

باورش نمي‌شد. گفت: مگر مي‌شود؟ توي ميدان جنگ!

گفتم: اين درجه‌ات، تو بشو فرمانده ي تيپ.

همان‌جا سريع به همه ابلاغ کردم که فلاني به سرهنگي ارتقا درجه پيدا کرد و از اين لحاظ فرمانده ي تيپ است. البته شخصيت فرمانده ي قبلي تيپ را هم حفظ کردم؛ مثل حالتهايي که در جنگ رخ مي‌دهد که چرا فلان کردي يا با آن سن و سال و با آن شرايط، از او انتظار بيشتري نداشتم. سريع از منطقه خارجش کردم؛ بدون اينکه بازداشت بشود. فقط گفتم: تو ديگر فرمانده ي تيپ نيستي.

ديگر هم نديدمش. از آن موقع تا به حال او را نديده‌ام. 

تا لهراسبي آمد به صحنه، همان تيپي که تانکهايش را از دست داده بود، دوباره ايستاد و شروع کرد به مقاومت و اين مقاومت، به اضافه حمله‌اي که آن شب شد، کار را سامان داد و باعث شد که تنگه ، نگه داشته شود و پيروزي‌مان دشمن را متزلزل کند.

در جريان نبوديم که دشمن دارد شيپور عقب‌نشيني مي‌زند و فکر مي‌کرديم هنوز هم توان دارد و مي‌تواند بايستد. در نتيجه، به فکر ادامه ي تک در محورهاي مختلف بوديم. اولاً الحاق بين سه راهي دهلران و عين‌خوش به سرعت انجام شد. ثانياً از تنگه ي رقابيه، بچه‌ها اعلام آمادگي کردند. لشکر 92 زرهي اهواز و تيپ هشت نجف‌اشرف و تيپ 55 هوابرد که آنجا بودند، گفتند که آماده حمله‌ايم. گفتند اينها رفته‌اند عقب. معلوم بود دشمن کمي عقب رفته، نه اينکه عقب‌نشيني کامل کرده باشند. دستور حمله داديم و نيروها حمله‌شان را شروع کردند. ما دائم اخبار مثبت و موفقيت‌آميز مي‌شنيديم. يعني در محور رقابيه مي‌گفتند دشمن را منهدم مي‌کنند. دشمن به نظرش رسيده بود که ما از چهار طرف داريم همان کاري که قرار بود، بعداً به سرش بياوريم، انجام مي‌دهيم.

چهار پنج روز بعد از شروع عمليات، طراحي عمليات مال ما نبود. پيشروي از آن رزمندگان بود و تائيدش با ما. گفتند ما رفتيم جلو، يا مي‌گفتيم برويد چنانه را بگيريد، مي‌گفتند الان در چنانه هستيم. مي‌گفتيم ارتفاعات فلان را بگيريد، مي‌گفتند ما از آنجا رد شديم. داريم ارتفاعات برغازه را مي‌گيريم.

در اينجا شک کرديم. چون ارتفاعات برغازه آخرين نقطه ي هدف ما بود. گفتند ما رسيديم. آنجا دو تا ارتفاع موازي هست. به آقاي رضايي گفتم: من باورم نمي‌شود که اينها رسيده باشند. بين سيبور و برغازه دو سه کيلومتري فاصله است. هر دو هم مثل هم است. فکر مي‌کنند که رسيده‌اند.

به ايشان گفتم: برويم سري بزنيم.

هنوز به منطقه وارد نشده بوديم که بدانيم بچه‌ها تا کجا رفته‌اند و کجا دست ماست و کجا دست عراقيها. با هليکوپتر رفتيم. به چنانه که رسيديم، ترسيديم که جلوتر برويم. گفتيم درگيري است و ممکن است با دشمن قاطي بشويم. کنار يک تپه نشستيم. جلوي يکي از وانتها را گرفتيم و پشتش سوار شديم. گفتيم برويم به طرف جلو. راننده وانت هم تعجب کرده بود. نمي‌دانم از ارتش بود يا سپاه.

رفت جلو تا به سيبور رسيديم. ديدم بچه‌ها هستند. پرسيدم بچه‌هاي ديگر کجا هستند؟ گفتند جلو هستند.

به راننده گفتم برو. رفتيم به طرف برغازه. رسيديم به گردنه ي برغازه که مشرف مي‌شود به دشتي که به فکه مي‌خورد. ديديم که تانکهاي دشمن مشخص هستند. تا آمديم بجنبيم ، يک گلوله تانک طوري کنار ماشين خورد که شيشه و همه‌چيز را داغان کرد. هيچ‌کس زخمي نشد. همه بر اثر انفجار پرت شدند. براي اينکه مطمئن‌تر شويم، ديدگاهي آن بالا ساخته بودند، گفتيم برويم از بالا نگاه کنيم.

مثل اينکه دشمن متوجه بود که ما آنجاها هستيم. پنچ، شش تا گلوله روي همان ديدگاه زد. تا آنجا با ماشين آمده بوديم. پياده، سرازير شديم به طرف سيبور -ارتفاعي است- چاره‌اي غير از اين نداشتيم. مطمئن شديم که بچه‌ها رسيده‌اند به هدف. هدف‌مان همان تنگه ي برغازه و ارتفاعات تينه بود.

خط پيشروي عمليات فتح‌المبين، از يک‌طرف محور عين‌خوش بود که رسيده بود. از يک‌طرف تنگه ي برغازه بود که ديديم رسيده‌اند. يک قسمت هم رقابيه بود، تا اينها در يک خط قرار بگيرند. البته بچه‌ها در تحکيم سنگرها و خط‌هايشان مجبور شدند چند کيلومتر هم از ارتفاع بروند پايين‌تر و دشمن هم به خاطر اينکه مي‌ديد ما مشرف به او هستيم، آنجا نمي‌ماند. معلوم بود که عقب‌نشيني مي‌کند و مي‌رود جايي که فاصله بيشتر باشد تا ما، ديد و تير رويش نداشته باشيم. همين هم شد.

عمليات، از نظر وسعت، دوهزار کيلومتر مربع آزادسازي زمين داشت. حدود شانزده‌هزار و پانصد نفر اسير گرفته شد. يک تيپ زرهي دشمن ، با تانکهاي نو، در حال عقب‌نشيني از مسير بد رفته بودند و افتادند توي باتلاقهاي طرفهاي ني‌خزر. نفراتش آمده بودند بالاي تانک و اسير شدند. تانکهايشان را نمي‌شد در بياوريم. چند ماه صبر کرديم تا زمين خشک شد و بعد اينها را کشيديم بيرون.

حادثه ي جالبي هم به خاطرم مي‌آيد که در منطقه ي عين‌خوش بود. زماني که تيپ امام حسين(ع) و تيپ 84 خرم‌آباد در آنجا مستقر بودند. در ارتفاعات، شيارهاي زيادي وجود دارد. افراد مي‌توانند در آنجا مخفي شوند. يک بسيجي مي‌آيد برود عقب و به بنه سري بزند. در مقابل يک شيار قرار مي‌گيرد. مي‌بيند بيست نفر در مقابلش دستها را بالا بردند. همه‌شان هم اسلحه داشتند. يکه مي‌خورد. يک نفر بسيجي کم تجربه، يکدفعه ببيند، بيست نفر در مقابلش هستند!

مي‌ايستد و مي‌گويد اينها بالاخره دستها را بالا برده‌اند. يکي‌شان فارسي بلد بوده. همان که فارسي را هم سخت صحبت مي‌کرده، مي‌گويد: اگر ما را نکشي، هفتصد، هشتصد نفر ديگر هم هستند، ما به شما نشان مي دهيم.

اين را که مي‌شنود، فکر مي‌کند همين بيست نفر را هم ببرم،

بس است. مي‌گويد: نه، حالا شما بياييد برويم.

بيست نفر را به خط مي‌کند و مي‌برد به طرف فرمانده‌اش و مي‌گويد که اينها را گرفته‌ام و اينها مي‌گويند که هفتصد ، هشتصد نفر ديگر هم هستند. اينها کمبود نيرو داشتند. خيلي زحمت مي‌کشيدند، مي‌توانستند سي چهل نفر جور کنند. به احتساب يک نفر به بيست تا. اگر سي، چهل نفر مي‌شدند، مي‌توانستند هفتصد يا هشتصد نفر را بگيرند.

مي‌روند به سراغ آنها. از اين شيار پنجاه تا، از آن شيار صدتا، از آن شيار سي‌تا. همين‌طوري به سراغ آنها مي‌روند و آنها را جمع مي‌کنند. مي‌بينند همان حدود شد. همه‌شان هم اسلحه داشتند. بدون هيچ دغدغه‌اي، همه را اسير مي‌کنند. حالا اين ماجرا موقعي بود که هنوز جاده دهلران باز نشده بود. يعني الحاق انجام نشده بود. 

مردم فداکار و متعهد دزفول، با وانت و کمپرسي و هر وسيله‌اي که داشتند، از جاده ي علم‌کوه براي ما وسايل مي‌آوردند و اگر اسير يا مجروح بود، مي‌بردند. آمده بودند اسيرها را ببرند. خودشان تعريف مي کردند هر ماشين که مي‌رفت فقط يک ايراني با اينها بود. آن يک نفر هم راننده‌اش بود؛ اينقدر در نيرو صرفه‌جويي مي‌شد. و خنده‌دارتر و جالب‌تر اينکه، در مسير چون جاده، خسته‌کننده بود، عراقيها رحم‌شان مي‌آمده و به راننده‌ها مي‌گفتند که ما هم رانندگي بلديم و جايشان را با هم عوض مي‌کردند!

در يکي از مقاطع، فشار دشمن روي لشکر 77 خراسان زياد بود. لشکر سپاه هم که برادر بقايي فرمانده‌اش بود، با لشکر 77 ادغام شده بود. در آنجا، عنصر تدارک مهمات با گردن کج پيش من آمد و گفت: مهمات نداريم.

فشار دشمن بيشتر شده بود. تقاضاي مهمات داشت. چند لحظه قبلش، خبر داده بودند که در محور علي گره‌زد، چند زاغه مهمات از دشمن گير آورده‌اند. حتي برآورد کرده بودند که حدود بيست‌هزار گلوله ي توپ 130 م‌م و اين چيزها هست. من فقط گزارش آن محور را شنيده بودم. زير تقاضا نوشتم:

مراجعه شود به زاغه ي مهمات دشمن، در محور علي‌گره‌زد. 

آن سرهنگ خنده‌اش گرفت. فکر کرد مسخره‌اش مي‌کنم.

گفتم: نه عزيزم، برو بگير. الان آنجا هست.

وقتي خداوند مي‌خواهد که ما در نمانيم -در آنجا کمبود مهمات داشتيم- مهمات دشمن را به دست‌مان مي‌رساند. او هم رفت و گرفت. با همان يادداشت، مهمات درخواستي‌اش را گرفت. امکاناتي که بايد قبل از عمليات پاي کار داشته باشيم، در حين عمليات از دشمن به ما مي‌رسيد و ما در نمي‌مانديم.

روي‌هم‌رفته ، در جمع عملياتي که در جنگ تحميلي انجام شده، بدون هيچ‌گونه ترديد، بايد بالاترين امتياز را به فتح‌المبين بدهيم. ما عمليات مختلفي داشتيم و هر کدام‌شان امتياز مختلفي داشتند. در يک امتياز، عمليات فتح‌المبين بالاترين امتياز را داشت: امتياز اخلاص، يکپارچگي، وحدت رزمندگان اسلام و يدواحده بودن به معناي واقعي. بالاترين امتياز، معنويت و روحانيت حاکم بود. در جمع عمليات هايي که ما داشتيم، از اين بالاتر نداشته‌ايم. که ملاک خوبي است براي اينکه در آينده، براي بازسازي و تشکل نيروهاي مسلح، الگوهاي گذشته را ملاک قرار بدهيم.

آن موقع، امکانات محدود بود و شايد همين محدوديتها باعث شده بود تا بيشتر قدر همديگر را بدانيم. اگر انسان تقوا و اعتقاد و ايمان را خوب به کار ببرد، با همين امکانات، بهتر از آن زمان مي‌توان به وحدت و يکپارچگي رسيد.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:12 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 طراحي عمليات فتح‌المبين

ناگفته های جنگ 21

بعد از عمليات فتح‌المبين، روحيه ي عالي بر رزمندگان اسلام حاکم بود. قوت و اطمينان براي ادامه ي نبرد داشتيم و پيروزي را حتمي مي‌دانستيم. مي‌توانم بگويم يکي از دلايلي که موجب شد بعد از عمليات فتح‌المبين، دست به يک اقدام جسورانه بزنيم و منطقه‌اي را طراحي بکنيم که حدود 6000 کيلومتر مربع وسعت داشت، دليلش اين بود که از هر نظر احساس قوت و قدرت مي کرديم. البته تحليل‌گران تاريخ جنگ و کساني که مي‌خواهند تحليل دقيق داشته باشند، جالب است بدانند که چه دلايلي باعث شد يکدفعه توان رزمي ما افزايش پيدا کرد، در حالي که به امکانات رزمي ما افزوده نمي‌شد. حتي نيروي انساني هم که افزوده مي‌شد، رقمي نبود که ما روي آن بخواهيم حساب کنيم و بگوييم توان رزمي‌مان بالا رفت.

در آن زمان، بيشتر از همه، بعد روحي و رواني بود که حاکم مي‌شد و درست عکس همين حالت را در دشمن مي‌ديديم. يعني به تناسب روحيه و توانمندي که رده ي جبهه ي حق به‌وجود مي‌آمد. جبهه ي باطل ضعيف مي‌شد و در موضع انفعالي قرار مي‌گرفت. اين دليل پيروزي ما بود.

قرارگاه عملياتي مشترک ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، منطقه ي وسيعي را براي عمليات بعدي عمليات کربلاي سه که بيت‌المقدس نامگذاري شد طراحي کردند. اين منطقه، از شمال، از حاشيه ي هورالعظيم، امتداد رودخانه ي نيسان، رودخانه ي کرخه نور، تا جاده ي اهواز به طرف خرمشهر و بعد رودخانه ي کارون ادامه پيدا مي‌کرد.

در طراحي عمليات فتح‌المبين، با اينکه وسعتش کمتر بود، چهار محور پيشروي را در نظر گرفته بوديم و چهار قرارگاه زده بوديم. در اين عمليات، سه محور بيشتر جواب نمي‌داد. چون تک‌مان تک احاطه‌اي نبود. در بعضي جاها، يا بهتر بگويم اغلب جاها، بايد تک جبهه‌اي انجام مي‌داديم. بنابراين، سه قرارگاه را سازمان داديم: قرارگاه قدس در شمال، قرارگاه فتح در مرکز و قرارگاه نصر در قسمت چپ يا جنوب. سازمان و قرارگاه را ،چه از نظر ستادي و چه از نظر نيروهاي رزمي، ترکيبي از ارتش و سپاه قرار داده بوديم. همه در کنار هم، با يکپارچگي کار مي‌کرديم.

به موازات اين، به قرارگاه باقيمانده در فتح‌المبين که در ارتفاعات تينه مستقر شده بودند، ابلاغ کرديم قرارگاه فجر که بعد تبديل به قرارگاه قائم شد. تيمسار ازگمي و شهيد بقايي با هم بودند مأموريت داديم: در تحکيم مواضع خود و ادامه ي تک،يک تک محدود به ارتفاع 182 در محور برغازه انجام دهيد. البته در جنوب اين محور بود. مأموريت به آنها داديم و گفتيم قبل از عمليات بيت‌المقدس کار را شروع کنند. گفته بوديم که آماده شوند و حمله کنند.

خاطره ي جالبي يادم مي‌آيد. هرچه ما منتظر شديم، خبري از عمليات نشد. در ستاد مشورت کرديم و قرار شد بنده و برادر رحيم صفوي برويم سربزنيم . فاصله ي بين شرق رودخانه کارون، طرفهاي دارخوين، تا چنانه زياد بود. حرکت کرديم، به طوري که ساعت يک و نيم بعد از نيمه شب رسيديم آنجا. تقريباً غيرمنتظره هم بود. وارد قرارگاه شديم. ديديم توي قرارگاه قائم، فقط ارتشي‌ها هستند. پرسيديم چطور شده؟ ديديم حالت اندوه و نگراني دارند. گفتند: هرکار کرديم، نتوانستيم طرح عمليات مشترک را با هم عمل کنيم. اين بود که به برادرهاي سپاه گفتيم که ما خودمان عمل مي‌کنيم. دو شب پيش رفتيم عمل کرديم و وسط‌هاي راه توي ميدانهاي مين و سيم‌خاردار مانديم و ديديم دارد صبح مي شود. مجبور شديم عقب‌نشيني کنيم. تک‌مان ناموفق بود. برادرهاي سپاه گفتند حالا که اينطور است، ما خودمان عمل مي‌کنيم. اينها هم الان در حال عمليات هستند. برادر بقايي رفته جلو و دارد هدايت عمليات مي‌کند.

از محور چنانه به طرف تپه‌هاي سيبور آمديم. جلوتر از آن، قرارگاه تاکتيکي سپاه بود. ديديم برادر بقايي با حالت غمزده و گردن کج، بيسيم را گرفته و خيلي ضعيف با فرماندهانش حرف مي‌زند. پرسيديم: چي شده؟

گفت: بچه‌ها رفته‌اند و عمل کرده‌اند. اولش بد نبود، ولي الان گير کرده‌اند و هرکاري که مي‌کنيم، کارشان پيش نمي‌رود.

ابلاغ کرديم که به نيروها بگويد همين الان برگردند. عمليات متوقف شد. فرماندهان را توي قرارگاه قائم جمع کرديم و به آنها تذکر محکم داديم که خدا را شکر که هيچ‌کدام موفق نشديد. اگر هر کدام از شما موقف شده بوديد، براي ما موفقيت نبود. موفقيت فقط در گرفتن زمين و اسير و اين چيزها نيست، موفقيت در اين است که همه براي خدا، با هم باشيم. يا با هم پيروز مي‌شويم يا شکست مي‌خوريم. هم پيروزي معني‌اش بيشتر است و هم شکستن قابل تحمل است. يکي فشار بهش نمي‌آيد و خيلي مزاياي ديگر دارد. بالاتر از همه ي اينها، خدا راضي مي‌شود وقتي دستورش را درست اجرا کنيم.

بعد گفتيم: سه روز به شما وقت مي‌دهيم که برويد طرح عملياتي مشترک را آماده کنيد و اگر مشکلي نداريد، خودتان اجرا کنيد و به ما خبر بدهيد. وگرنه، بياييد کسب تکليف کنيد.

درست سه روز بعد، عمليات شروع شد و در عرض چند ساعت ارتفاع 182 را از دشمن گرفتند. عمليات جالبي بوده و نسبت به عمليات محوري که بعدها انجام مي‌شد، اين عمليات يک عمليات عمده بود. هفتصد، هشتصد اسير در همان يک شب گرفتند و اين به جبهه ي جنوب که ما مي‌خواستيم باز کنيم، کمک کرد. براي دشمن اينطور منعکس شد که اينها محور فکه را ول نکرده‌اند. به خاطر آن هم دشمن نيرو نياورد پايين. يعني تک آنها تلاش پشتيباني براي تلاش اصلي بود. از طرف ديگر، با اين وضعيتي که به‌وجود آمد، دشمن متوجه شد که ما رمز پيروزي را پيدا کرده‌ايم.

براي عمليات بيت‌المقدس، سازمان قرارگاه‌هايمان به اين ترتيب بود:

قرارگاه قدس فرماندهي‌اش با سرهنگ زرهي لطفي و فرمانده ي لشکر 16 زرهي قزوين ، برادر غلامپور بود. اين دو با هم کار مي‌کردند.

در قرارگاه فتح، سرتيپ شهيد نياکي فرمانده ي لشکر 92 زرهي و برادر رشيد حضور داشتند.

در قرارگاه نصر، فرماندهي با سرهنگ حسني سعدي فرمانده ي لشکر 21 حمزه و شهيد حسن باقري بود.

خودمان هم قرارگاهي با ترکيب ستادي مشترک درست کرديم؛ به نام قرارگاه کربلا که من و آقاي محسن رضايي در آن مستقر بوديم. قرارگاه در نزديکي دارخوين بود. طرفهاي دهي در نزديکيهاي رودخانه ي کارون. اتفاقاً روستاها هم فعال بودند و بعد از عمليات ثامن‌الائمه، مردم در آنجاها کشت و زرع مي‌کردند.

در اين عمليات، لشکرهايي که از ارتش به کار رفته بود، نام مي‌برم. در قرارگاه قدس: لشکر 16 زرهي بود و تيپ 58 ذوالفقار و يک لشکر هم از سپاه پاسداران.

در قرارگاه فتح: لشکر 92 زرهي بود و تيپ 55 هوابرد و تيپ 37 زرهي و يک لشکر از سپاه که آن موقع لشکر سه مي‌گفتند.

قرارگاه نصر: لشکر 21 حمزه بود و لشکر پنج از سپاه.

يک تيپ از لشکر 77 خراسان در فکه مستقر بود. تيپ سي زرهي سپاه هم به عنوان احتياط توي دست فرمانده بود.

عمليات بيت‌المقدس چند ويژگي داشت. اولين ويژگي‌اش اين بود که وسيع‌ترين منطقه ي عملياتي را نسبت به عمليات قبلي داشت. بعدها هم به اندازه بيت‌المقدس، هيچ عملياتي نداشتيم که اينقدر وسعت داشته باشد. وسعت منطقه ي نبرد 6000 کيلومتر مربع بود.

دومين ويژگي اين بود که در تمام جاها بايد عبور از رودخانه انجام مي‌داديم؛ در هر سه محور. در محور شمال بايد از کرخه نور عبور مي‌کرديم؛ در محور شرق که دو قرارگاه فتح و نصر بايد حمله مي‌کردند، از رودخانه ي کارون عبور کرديم. براي عبور از رودخانه، بايد يک سرپل داشته باشيم، چون آن‌طرف در دست دشمن بود. سرپل موقت، تا نيرو بتواند شکاف ايجاد کند و گسترش بدهد. چاره‌اي نداشتيم. هم بايد از رودخانه ي کرخه ي نور قرارگاه قدس را عبور مي‌داديم، هم قرارگاه فتح و نصر را از رودخانه ي کارون.

تلاش کرديم و هرچه پل شناور داشتيم، بازسازي و آماده کرديم. پنج تا پل بيشتر آماده نشد. اين پنج پل را آماده ي نصب کرديم و رزمندگان آماده شدند. در شب دهم ارديبهشت سال 61، ساعت حدود دوازده و نيم شب عمليات شروع شد.

بخش اول عمليات، محور قدس، از رودخانه ي کرخه کور يا کرخه ي نور عبور کرد. آنها دشمن را در خط اول منهدم کردند و خط را شکستند. مي‌گفتند: در حال پيشروي هستيم.

در منطقه ي کارون، قرارگاه فتح و نصر، در همان ساعت اول از رودخانه عبور کردند، سرپل‌شان را گرفتند و تا صبح بيست و پنج کيلومتر پيشروي کردند. يعني خودشان را رساندند به جاده ي اهواز به خونين‌شهر. در يک شب، بيش از 2000 خودرو، تانک و نفربر و بيشتر از چهل‌هزار نيرو از پلها عبور کردند.

قرارگاه قدس خبر داد که: من تک را متوقف کردم. دشمن آنقدر موانع و استحکامات در منطقه ي هويزه به طرف دب حردان زده که نمي‌توانيم از اين موانع عبور کنيم.

مجبور شدند برگردند و تعدادي هم تلفات دادند. نمونه ي يکي از تلفات‌شان: صد نفر در نزديکي هويزه، توي کانالي پيشروي مي‌کردند. دشمن مي‌دانست پيشروي مي‌کنند، گذاشت جلو بروند. رگبار را باز کرده بودند و همه‌شان را به رگبار بستند؛ به طوري که همه در کنار هم دراز کشيده و مظلومانه شهيد شده بودند.

قرارگاه قدس متوقف شد. قرارگاه فتح و نصر 25 کيلومتر پيشروي کردند. در مرحله ي دوم، قرارگاه نصر بايد رو به طرف جنوب تک مي‌کرد و خونين‌شهر را آزاد مي‌ساخت. ولي هم عکس هوايي نشان داده بود و هم شناسايي‌ها جواب داده بودند که به هيچ‌وجه نمي‌توانيم از رده‌هاي پدافندي هفت‌گانه ي عراقيها در شمال خرمشهر بگذريم. يک تک آزمايشي هم کرديم فهميديم که تلفات زياد و پيشرفت کم است. سريع طرح‌مان را عوض کرديم. گفتيم: قرارگاه نصر هم دوش‌به ‌دوش قرارگاه فتح، مستقيم به طرف غرب پيشروي کند.

مرحله ي دوم، عبور از جاده ي اهواز خونين‌شهر بود. دشمن مطمئن بود که ما از شمال مي‌رويم به طرف آنجا. چون طرف شرق، رودخانه بود. غرب و جنوبش هم خودشان بودند و آنجا را محکم کرده بودند. ولي در شرق جاده ي اهواز- خونين‌شهر خاکريز چهارمتري زده بود. البته بيشتر اين کار را کرده بودند تا ديد ما را از آن‌طرف رودخانه کور کنند، آن وقتي که منطقه دست خودشان بود که ترددشان را روي جاده نبينيم. ولي ما از اين خيلي استفاده کرديم. با امکانات ضعيفي که داشتيم و امکان زدن خاکريزهاي طولاني نبود، اين خاکريز خيلي کمک کرد. با يک مقدار دست‌کاري و کم‌کردن ارتفاع خاکريزها، از آن براي تثبيت مرحله ي يکم استفاده کرديم.

در مرحله ي دوم، طرح اوليه ي ما اين بود که: قرارگاه نصر چرخش کند و بيايد به طرف پايين و خونين‌شهر را آزاد کند. ولي دشمن، به طرف شمال، هفت رديف سنگر داشت. با آزمايشي که کرديم، ديديم تلفات مي‌دهيم. منصرف شديم و طرح‌مان را تغيير داديم. قرار شد از شمال خونين‌شهر برويم به طرف غرب. معني‌اش اين بود که مي‌خواهيم خونين‌شهر را دور بزنيم، به جاي اينکه مستقيم به سراغش برويم.

مرحله ي دوم ،مدتي طول کشيد. اين‌طور که خاطرم هست، از حدود 25 روز ،عمليات مداومي که در عمليات بيت‌المقدس داشتيم، يک هفته پشت خاکريز همين‌جا متوقف شديم. دليلش هم اين بود که تحرکات زيادي از دشمن ديديم. نيروهايش را جابه‌جا کرد و آورد مقابل ما قرار داد. مخصوصاً امکانات زرهي‌اش را و ما نمي‌توانستيم ارزيابي کنيم که وضع دشمن چگونه است. اين بود که موثر ديديم هواپيما براي ما عکس هوايي بگيرد تا از روي عکس هوايي ارزيابي روز داشته باشيم و بتوانيم برآورد از وضعيت دشمن به دست بياوريم. هوا گرد و غبار شد و طوفاني. حالتي که همه‌جا تيره شد. به هيچ‌وجه امکان عکس‌برداري هوايي نبود.

فرماندهان براي ادامه ي عمليات بي‌قراري مي‌کردند و مي‌گفتند: اگر زياد صبر کنيم، دشمن باز موانع، درست مي‌کند.

اعلام آمادگي کردند که مي‌توانيم تک را ادامه دهيم. عمق تک را مشخص کرديم و گفتيم: تک را تا دژ مرزي خودمان که در فاصله ي دو يا سه کيلومتري دژ عراقيهاست ، ادامه بدهيد.

در شمال، پيشروي را محدود کرده بوديم به جاده ي حسينيه که به صورت مورب است. قرار شده بود نيروهايمان در پشت جاده ي حسينيه خط تشکيل دهند و رو به شمال پدافند کنند تا موقعي که شرايطي پيش بيايد و قرارگاه قدس در شمال بتواند با آنها الحاق کند.

عمليات شروع شد. در همان شب اول عمليات به لطف خداوند متعال رزمندگان موقف شدند، دوازده کيلومتر ديگر پيشروي را ادامه دهند. تمام نيروهايي را هم که در مسيرشان بود، تارومار کردند. مخصوصاً در اين مرحله ي عمليات، تعداد زيادي تانک به غنيمت گرفتيم. آنقدر سرعت تک بالا بود که بعد از يکي دو روز متوجه شديم که در بعضي جاها، خط اول ما روي دژ خودمان نيست و روي دژ عراقيهاست ! يعني بيشتر از آنچه فکر مي‌کرديم، در منطقه ي زيد، جلو رفته بوديم.

در بررسي‌هاي اتاق جنگ، به اين نتيجه رسيديم که وضعيت‌مان وضعيت خاصي شده. طرحي که داشتيم و قرار بود بيايند تا پايين، فقط محور فتح موفق بود و محور نصر هم به کمک قرارگاه فتح آمده بود. آن قرارگاه هم نرفته بود سراغ هدف خودش. پس ما به صورت يک پيکان جلو مي‌رفتيم. البته برآورد داشتيم که دشمن با اين حرکت ما، تصور مي‌کند نوک پيکان‌مان به طرف بصره است.

نيروهايمان را در منطقه ي دژ عراقيها متوقف کرديم. به قرارگاه نصر دستور داديم که در محور بوبيان به طرف شلمچه، تک را از شمال به جنوب ادامه دهيد تا دشمن را از اينجا قطع کنيم و بعد، از اين‌طرف پاکسازي کنيم و برويم به طرف خونين‌شهر.

ترکيبي که در اين مرحله شرکت کرد: تيپ 14 امام حسين(ع) و تيپ 8 نجف‌اشرف بود. برادر خرازي و برادر کاظمي، تنگاتنگ هم از آن‌طرف دژ جلو رفتند و قرار شد تيپ 55 هوابرد از ارتش و احتمالاً باز هم از واحدهاي سپاه که يادم نيست اين طرف دژ را پاک کنند و بروند پايين. تک جالبي بود. همان شب اول بچه‌ها به سرعت خودشان را تا نزديکي‌هاي شلمچه رساندند ولي مشخص بود که تهديد خيلي زياد است. هم اين‌طرف دشمن وجود داشت، هم آن‌طرف. توي يک نوار باريک پيشروي مي‌کرديم و از دو جناح در خطر بوديم. نيروي تازه‌نفسي هم نداشتيم که بيايند و جاي اينها را بگيرند. نيروها برگشتند سر جايشان ولي انهدام نيروي خوبي کردند.

دفعه ي دوم، هم خودشان و هم ما مصر بوديم که اين عمليات انجام شود. اميدوار بودند که اين کار را بشود کرد. يک شب ديگر هم تک شد حالا شب بعدش بود يا يک شب ديگر، يادم نيست اين‌بار تلفات داديم. اولش نمي‌دانستيم که چرا تلفات مي‌دهيم ولي زود از اين ابهام درآمديم. با بچه‌ها در خط اول مشورت کرديم، گفتند: دشمن آتش سنگيني را در سطح زمين روي ما اجرا مي‌کرد.

بعد متوجه شديم که آنها تيربارهاي 23 ميليمتري را که براي ضد هوايي است، خوابانده‌اند روي سطح زمين و آتش درو اجرا مي‌کنند. به اين شکل، همه ي بچه‌هاي ما را قلع و قمع مي‌کردند و اجازه نمي‌دادند که به آنها نزديک شوند. منطقه صاف بود و هيج مانعي نداشت.

فرسودگي و حالت عجيب بر ما حکمفرما شد. در اين موقع، نقطه ي درخشاني در صحنه ي عمليات به وجود آمد. متوجه شديم که قرارگاه قدس فرياد مي‌زند: دشمن دارد به شدت از زير کرخه ي نور مي‌رود عقب.

گفتند: ما هرچه دنبالشان مي‌کنيم، به اينها نمي‌رسيم. سرعت عقب‌نشيني اينها زياد است.

پشت سرهم، لشکر شش زرهي و لشکر پنج پياده ي مکانيزه دو لشکر گردن کلفت عراقيها که سالم و دست‌نخورده بودند رو به پايين آمدند و رفتند پشت طلاييه و کوشک. البته اول پشت پاسگاه خاتم بودند. ما نيروهايمان را کشيديم تا پاسگاه خاتم. از اين‌طرف هم نيروهاي خودمان آمدند و پادگان حميد را گرفتند. جاده ي اهواز به خونين‌شهر، در يک لحظه، وصل شد.

با هليکوپتر براي سرکشي رفته بودم تا محور بالا را کنترل کنم. موقع برگشتن، از شدت علاقه‌اي که داشتم تا جاده باز شود و با اينکه اولين‌بار بود که از مسير مي‌آمدم قبل از آن در خوزستان نبودم و فقط از روي نقشه، توجيه بودم ،گفتم: از محور اهواز بيايم.

احتمال داشت که عراقيها هم باشند ولي آمديم. همه جا نيروهاي ارتشي و بسيجي دست تکان مي‌دادند. محور را راحت آمديم. دشمن هم با آتش و حرکت، مي‌رفت عقب. با اين عقب‌نشيني، الحاق قرارگاه فتح و قرارگاه قدس انجام شد و تقريباً عمده ي منطقه‌اي را که در طرح عمليات بيت‌المقدس پيش‌بيني کرده بوديم، آزاد شد.
 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:14 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

  حماسه فتح خرمشهر

ناگفته های جنگ 22

فقط مانده بود خونين‌شهر. از شمال تا منطقه ي طلاييه جلو رفته بوديم و در کوشک به جاده ي زيد حسينيه رسيده بوديم و الحاق انجام شده بود. جاده ي اهواز به خونين‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حميد هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روي يک خط قرار داشتند.

در اينجا، نقص ما وضعيت دشمن در خونين‌شهر بود. بين خونين‌شهر و شلمچه، دشمن مثل يک غده ي سرطاني هنوز وجود داشت. يکي از مهمترين حوادثي که رخ داد و من سعي مي‌کنم اين حادثه را خوب تشريح کنم، مرحله ي آخر عمليات ماست.

از عقب جبهه گزارش مي‌شد که مردم با اينکه مي‌دانند حدود 5000 کيلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسير گرفته‌ايم، و عمده ي استان خوزستان آزاد شده، ولي مرتب تکرار مي‌شود: خونين‌شهر چه شد؟

يعني تمام عمليات يک طرف، آزادي خونين‌شهر طرف ديگر. براي خودمان هم اين مطلب مهم بود که به خونين‌شهر دست پيدا کنيم. مي‌دانستيم اگر خونين‌شهر را نگيريم، دشمن همان‌طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطي خونين‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهاي سخت مي‌کند و ما ديگر نمي‌توانيم به اين سادگي به اين هدف برسيم.

چندين شور عملياتي با فرماندهان و اعضاي ستادمان انجام داديم. قرارگاه کربلا اداره‌کننده ي منطقه بود. نتيجه که نگرفته بوديم هيچ، مطالبي که فرماندهان از وضع يگانهايشان مي‌گفتند، نمايان مي‌ساخت که بايد به سرعت نيروها را بازسازي کنيم. يعني بايد عمليات را متوقف مي‌کرديم و مي‌رفتيم بازسازي کنيم؛ چون توان و رمقي براي واحدها باقي‌نمانده بود. حتي يکي از فرماندهان ارتش مي‌گفت: ما اينقدر وضع‌مان خراب است چون با تفنگ ژ 3 کار مي‌کردند و تفنگ ژ 3 نگهداري مي‌خواهد. اگر بعد از تيراندازي و مقداري کار پاک نشود، گير مي‌کند که تفنگهايمان تيراندازي نمي‌کند. چون سربازها نرسيده‌اند تفنگهايشان را پاک کنند.

رفتيم به اتاق جنگ. اعضاي ستادمان رفتند و من و فرمانده ي سپاه، تنها شديم. دوتايي حالت عجيبي پيدا کرده بوديم، از بس فشار روحي و رواني به ما وارد شده بود. لشکرهايي که در اختيار داشتيم اسم‌شان لشکر بود ولي از رمق افتاده بودند.

در اينجا، خداوند يک امداد عظيم نصيب ما دو نفر کرد. براي من، اين امداد از عظيم‌ترين امدادهايي است که در سراسر مدتي که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در اين امداد، به يک طرح رسيديم. وقتي که با هم در ميان گذاشتيم، بين ما يک ذره ،بحث در نگرفت که نقطه نظر مختلفي داشته باشيم. اصلاً دو مسؤولي بوديم که يک فکر و يک طرح واحد را داشتيم. صحبت که مي‌کرديم، نشان مي‌داد اين ياري خداوند نصيب‌مان شده است؛ البته به برکت سعي و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت‌سر آنها بوديم و جلويشان نبوديم.

چشمهايمان از خوشحالي درخشيد. مثل اينکه کار تمام شده بود. حالت جالبي است که فرماندهي مطمئن باشد طرحي که مي‌خواهد به اجرا دربياورد، در اين طرح اطمينان پيروزي هست. يعني ما پيروزي را در آن جرقه ي ذهني که به وجود آمد، ديديم.

دوتايي با هم صحبت کرديم. مشکل کار در اين بود که اين طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنيم. با آنان بحثهاي ديگر کرده بوديم و حالا يکدفعه اين طرح را مطرح مي‌کرديم. در ذهن‌مان بود که مي‌گويند مشورتهايمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌هاي سپاه، اهل بحث و مشورت و اين چيزها بودند و فکر مي‌کرديم اگر يک موقع چيزي را في‌البداهه بگوييم، ممکن است برايشان سنگين باشد.

خداوند ياري کرد و گفتم: من اين را ابلاغ مي‌کنم.

يعني مسؤوليت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقاي محسن رضايي هم قبول کرد و گفت: اشکالي ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنيد.

از قرارگاه‌مان که در شرق کارون بود، آمديم به طرف غرب کارون و خودمان را رسانديم به قرارگاه جلويي که نزديکي‌هاي خرمشهر بود. قرارگاه موقتي بود. به فرماندهان ابلاغ کرديم که سريع بيايند و جمع شوند. آمدند و جمع شدند. اين جلسه، از تاريخي‌ترين جلسات است. از نظر نظامي، چون آشنا بودم، مي‌دانستم که براي ارتشي‌ها مشکل نيست. منتها بچه‌هاي سپاه، چون نظامي‌هاي انقلابي جديد بودند، بايد ملاحظه مي‌شدند. براي اينکه آنها هم کنترل شوند، مقدمه را طوري گفتم که احساس کنند فرصتي براي بحث نيست و به عبارت ديگر، دستور ابلاغ مي‌شود و بايد فقط براي اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر مي‌خواست فاصله بين عمليات بيفتد اين طرح خراب مي‌شد. گفتم: من مأموريت دارم .اين‌طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد کنم که تصميم فرماندهي کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش مي‌کنم خوب گوش کنيد و اگر سؤال داشتيد بپرسيد تا روشن‌تر توضيح بدهم، مأموريت را بگيريد و سريع برويد براي اجرا.

مأموريت چه بود؟ آن مسأله فرعي است. حالت جلسه مهم بود.

محکم مأموريت را ابلاغ کردم. در يک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتي که فکر مي‌کرديم، پيش آمد. اولين کسي که صحبت کرد، برادر شهيدمان که ان‌شاءالله جزو ذخيره‌ها مانده باشد احمد متوسليان بود. فرمانده ي تيپ 27 حضرت رسول(ص) بود. ايشان در اين چيزها خيلي جسور بوده. گفت: چه جوري شد؟! نفهميديم اين طرح از کجا آمد؟

منظورش اين بود که اصلاً بحثي نشده، يکدفعه شما تصميم گرفتيد و طرح را ابلاغ کرديد. من گفتم: همين‌طور که عرض کردم، اين دستور است و جاي بحث ندارد.

تا آمديم از ايشان فارغ شويم، شهيد خرازي صحبت کرد، احتمالاً احمد کاظمي هم صحبت کرد من يک خرده تندتر شدم و گفتم: مثل اينکه متوجه نيستيد. ما دستور را ابلاغ کرديم، نه بحث را.

از آن ته ديدم آقاي رحيم صفوي با علامت دارد حرف مي‌زند. توصيه به آرامش مي‌کرد. خودش هم لبخندي بر لب داشت و به اصطلاح مي‌گفت مسأله‌اي نيست. هم متوجه بود که اين‌طور بايد گفت و هم متوجه بود که اين صحنه طبيعي است، بايد تحملش کرد.

آنچه مرا بيشتر ناراحت کرد، گفته‌هاي يک سرهنگ ارتشي بود. از عناصر ستاد خودمان هم بود؛ از استادان دانشکده ي فرماندهي و ستاد. ستاد خوبي هم بود، به نام سرکار سرهنگ محمدزاده . ايشان گفت: ببخشيد جناب سرهنگ. ما راهکارهاي زيادي براي عمليات داديم. اين جزو هيچ‌کدام از راهکارها نبود.

في‌البداهه خداوند به زبانم چيزي آورد که به درد اين ارتشي بخورد و به زباني باشد که او بفهمد.

گفتم: من از شما تعجب مي‌کنم که استاد دانشکدة فرماندهي و ستاد هستيد و چنين سؤالي مي‌کنيد. مگر نمي‌دانيد تصميم فرمانده در مقابل راهکارهايي که ستادش به او مي‌دهد، از سه حالت خارج نيست. يا يکي از راهکارها را قبول مي‌کند و دستور صادر مي‌کند. يا تلفيقي از راهکارها را به دست مي‌آورد و آن را ابلاغ مي‌کند. يا هيچ‌کدام از آنها را انتخاب نمي‌کند و خودش تصميم مي‌گيرد. چون او بايستي به مسؤولين بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصميم‌گيري و اتخاذ تدبيري است که پيش خدا جوابگو باشد، نه پيش انسانهاي ديگر. اين حالت سوم است.

من که غافل شده بودم، در اثر برخورد رواني برادر رحيم صفوي، يک خرده تحمل خودم را بيشتر کردم. داشتم نااميد مي‌شدم و فکر مي‌کردم اين جلسه به کجا مي‌انجامد. به خودم گفتم: در نهايت، به تندي دستور را ابلاغ مي‌کنم. بالاخره بايد اجرا شود. ميدان جنگ است و بايستي يک خرده روح و روان هم آماده باشد.

خداوند متعال مي‌فرمايد: فان مع‌العسر يسرا. (سوره الانشراح آيه ي 4) او ما را کشاند تا نقطه ي اوج سختي و يکدفعه آساني را نازل کرد؛ بدون اينکه خودمان نقش زيادي داشته باشيم. جريان جلسه يکدفعه برگشت. برادر احمد متوسليان گفت: من خيلي عذر مي‌خواهم که اين مطلب را بيان کردم. ما تابع دستور هستيم و الان مي‌رويم به دنبال اجرا. هيچ نگران نباشيد.

برادر خرازي هم همين‌طور. همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقويت فرماندهي براي اجراي دستور. اينطور که شد، گفتم: بسيار خوب. اينقدر هم وقت داريد. سريع برويد براي عمليات آماده شويد و اعلام آمادگي کنيد.

اينها که رفتند، يکدفعه غبار غمي دل مرا گرفت. خدايا، با اين قاطعيتي که در ابلاغ دستور نشان دادم، با اين شرايطي که توي جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردي، حالا اگر اين طرح نگرفت، آن‌وقت چکار کنيم؟ دفعه ي بعد، توي اتاقهاي جنگ، نمي‌شود اينطور دستور داد، چون ياد صحنه‌هاي قبلي مي‌کنند.

به آخر خاطرات اين عمليات که برسيم، مي‌بينيد خداوند متعال چطور ياري و نصرتش را بر ما وارد کرد و ما از شکرگزاري به درگاه خدا، براي نعمتهايي که به ما داده، غافليم.

طرح چه بود؟ آن طرحي که به عنوان جرقه ي اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس کرديم، اين بود که گفتيم درست است ما 25 روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي‌گويند که بريده‌ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند ولي اين را نمي‌توانيم ناديده بگيريم که اگر قرار باشد خونين‌شهر آزاد شود، الان بايد آزاد شود. اين را هم مي‌دانيم که نيرويش را نداريم که آزادش کنيم ولي حداقل مي‌توانيم خونين‌شهر را محاصره کنيم. يعني از يک جايي برويم بين خونين‌شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستيم از شلمچه برويم، حالا از يک جاي ديگر مي‌رويم که آسانتر باشد و اعلام کنيم خونين‌شهر را محاصره کرده‌ايم. همين باعث مي‌شود که نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم.

اين‌طور توي ذهن ما بود. آنچه به ذهن آمده بود، اين بود. تصويري از آزادسازي نبود. بلکه محاصره ي خونين‌شهر بود تا در قدم بعدي شهر آزاد شود.

محور را انتخاب کرديم. بهترين و سهل‌الوصول‌ترين محور براي چنين حرکتي، جاده ي خرمشهر به اهواز و شرق آن يعني رودخانه ي عرايض بود. بايد از رودخانه هم رد مي‌شديم. عمق عمليات چهار پنج کيلومتر بيشتر نبود. نيروها بايد عبور مي‌کردند و خودشان را به اروند مي‌رساندند و ما اعلام مي‌کرديم که خونين‌شهر را محاصره کرده‌ايم. در حالي‌که اين محاصره کامل نبود. يک بخش از خونين‌شهر( جنوب شهر) را اروند‌رود تشکيل مي‌داد که آن طرفش دشمن بود. دشمن مي‌توانست به راحتي، با توپخانه، از آن‌طرف بکوبد. همه ي آتشها هم مي‌رسيد؛ از خمپاره گرفته تا توپخانه. يعني نيازي نداشت توپخانه‌اش را ببرد آن‌طرف. با داشتن جزاير ام‌الرصاص و سهيل ، خيلي راحت مي‌توانست پشتيباني‌هايش را هم انجام دهد. ولي ما همين را هم پيروزي مي‌دانستيم.

بايد کدام نيروها را انتخاب مي‌کرديم؟ گفتيم از بين لشکرهاي ارتش و سپاه، نيروهايي که توان‌شان بالاتر است، انتخاب مي‌کنيم. ديگر نمي‌گوييم قرارگاه فلان بجنگد. ببينيم توي لشکرها، کدام واحدها وضع‌شان بهتر است، آن را که سالم‌تر است به کار مي‌گيريم.

اگر اشتباه نکرده باشم چون مسأله خيلي مهم بود، هنوز توي ذهنم مانده از سپاه تيپ 27 حضرت رسول(ص) بود. تيپ 14 امام حسين(ع)، تيپ هشت نجف و احتمالاً تيپ فجر (احتمالاً، يعني يک تيپ ديگر هم بود). از ارتش: تيپ يک لشکر 21 حمزه به فرماندهي سرتيپ شاهين راد و تيپ سه از لشکر 77 خراسان.

اينها با هم سه محور را تشکيل دادند. محور غربي، يعني سمت راست را حضرت رسول(ص) با تيپ يک از لشکر 21، محور وسطي را تيپ سه لشکر 77 و يک تيپ از سپاه (احتمالاً همان فجر است). محور سمت چپ که به خونين‌شهر وصل مي‌شد، تيپ هشت نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلي بودند. محور وسط فقط يک مقدار تعرض مي‌کرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند ولي وسطي فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب مي‌خورد.

قرار شد با هم تک کنند و اين کار را انجام دهند. شب، عمليات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت بريد و رفت جلو. شکاف را ايجاد کرد و رفت جلو ولي آنقدر جلو رفت که دادش درآمد. مي‌گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست مي‌خورم و هم از سمت چپ.

برادر احمد متوسليان داد و بيداد مي‌کرد. دو محور ديگر جلو نمي‌رفتند ما داشتيم نااميد مي‌شديم. تا صبح هرچه راهنمايي و هدايت شدند، پيش نرفتند. حدود نماز صبح بود. يادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگي افتاده بودند. تعداد قليلي توي اتاق جنگ بوديم. نماز را خواندم. ديدم حالم گرفته شده. چشمهايم باز نمي‌شدند. گفتم بخوابم . ولي دلم نمي‌آمد از کنار بي سيم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زير نورافکن، ملحفه‌اي پهن کردم. گفتم دراز بکشم، يک مقدار آرامش پيدا کنم.

بلافاصله خواب سيد عاليقدري را ديدم که با عمامه ي مشکي آمد داخل قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهي به همه‌مان کرد. همه به احترام بلند شديم و يکپارچه احترام‌مان برانگيخته شد. ايشان، مثل اينکه کارش را انجام داده باشد و کار ديگري نداشته باشد براي من هم طبيعي بود گفت: مي‌خواهم بروم، کسي نيست مرا راهنمايي کند.

بلافاصله دويدم جلو و گفتم: من آمادگي دارم.

آمدم ايشان را راهنمايي کردم تا از قرارگاه بيرون بروند. از آنجا هم خارج شديم. يکدفعه به نظرم اينطور آمد که حيف است اين سيد عاليقدر راه برود، بهتر است که ايشان را بغل کنم و روي دست خودم بگيرم. همان کار را کردم و ايشان را روي دستم گرفتم تا راه نرود. همان‌طوري که روي دستهاي من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. اين اظهار محبت، خيلي من را متأثر کرد و به گريه افتادم. گريه‌ام آنقدر شدت داشت که از خواب پريدم.

بيست دقيقه از زماني که خوابيده بودم، گذشته بود ولي انگار اصلاً خوابم نمي‌آمد. حالت خاصي را احساس کردم. همان موقع، توي بي سيم داشتند تکبير مي‌گفتند. تکبير چه بود؟ دو محور که گير کرده بود، باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پيشروي حل شده بود.

خدا ان‌شاءالله با بزرگان بهشت محشورشان کند، برادر خرازي با کد و رمز اطلاع داد وضعيت ما خوب است و گفت: توانسته‌ايم حدود هفتصد نفر از نيروها را متمرکز کنيم. اگر اجازه بدهيد، از اينجايي که دشمن خط محکمي ندارد، بزنم به خط دشمن، توي خونين‌شهر.

ريسک بزرگي بود. هفتصد نفر چي بود که ما مي‌خواستيم به خونين‌شهر حمله کنيم؟ بعدش چي؟ حالا خوب هم درآمد ولي بعد چه؟ حالت خاصي بر دنياي ما حاکم شده بود. زياد خودمان را پايبند مقررات و فرمولهاي جنگ نمي‌کرديم که اين کار بشود يا نشود. گفتم: بزنيد.

ايشان زد. يک ساعت هم طول نکشيد. ساعت هشت صبح بود که داد و بيداد و فرياد آنها بلند شد. گفتند: ما زديم، خوب هم گرفته. عراقيها جلوي ما دستها را بالا برده‌اند ولي تعداد آنها دست ما نيست.

بايد احتياط مي‌کردند و کند به طرف‌شان مي‌رفتند. يک هليکوپتر 214 فرستاديم بالا که ببينيم وضعيت چه جور است. خلبان فرياد زد: تا چشمم کار مي‌کند، توي اين خيابانها و کوچه‌هاي خرمشهر، عراقيها صف بسته‌اند و دستها را بالا برده‌اند.

يعني قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجيبي بود.

نمي‌شد به عراقيها بگوييم شما برويد توي سنگر، ما نيرو نداريم! بالاخره بايد کارشان را تمام مي‌کرديم. باز خداوند ياري کرد و تدابيري اتخاذ شد که جالب هم بود. به نيروهايي که در خط داشتيم، گفتيم به صورت دشتبان ، به صورت صف، يک طرفشان يعني طرف غرب بايستند. منظورمان اين بود که اينها را هدايت کنيم بيايند روي جاده و از طريق جاده بروند به طرف اهواز. گفتم: فعلاً پياده بروند به طرف اهواز!

تا اهواز 165 کيلومتر راه بود. ماشين هم نداشتيم که آنها را سوار کنيم. نيروها با دست اشاره مي‌کردند که برويد توي جاده. اينها هم پشت سر هم آمدند و رفتند توي جاده. مگر تمام مي‌شدند! آمدن‌شان تا بعدازظهر طول کشيد. هرچه مي‌رفتند، تمام نمي‌شدند. عصر بود. پرسيدم: بالاخره اين اسرا چه شدند؟

گفتند: ديگر نمي‌آيند.

رفتيم توي خرمشهر و خرمشهر را گرفتيم. آماري به ما دادند. حدود چهارده‌هزار و پانصد نفر در شهر اسير شده بودند. حالا داخل اين سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسايل و تجهيزات و غذا بود، جاي خودش.

خداوند متعال، در اين نمايش قدرت، نشان داد که چه وحشت و رعبي در دل اينها انداخته. آنها با اينکه هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود و با اينکه توي سنگرهاي مستحکم بودند و با اينکه اگر باز هم به آنها امکانات نمي‌رسيد، اقلاً ده، پانزده روز ديگر مي‌توانستند مقاومت کنند، ولي خداوند رعبي به دل آنها انداخت که حتي يک ساعت مقاومت نکردند.

ساعت پنج صبح نيروها به اروند رسيدند و ساعت هفت صبح برادر خرازي پرسيد که من بزنم؟ و هشت صبح بود که ما به آنها گفتيم دستها بالا. چهارده هزار و پانصد نفر اسير اينجا داشتيم و حدود پنج‌هزار نفر هم قبلاً داشتيم. اسراي بيت‌المقدس نوزده هزار و سيصد و هفتاد نفر شدند. حدود يک ماه طول کشيد تا تک‌تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسائل و خواروبار خالي شد.

بگذريم که در همان فاصله‌اي که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بوديم، دشمن مانورهاي زيادي توي بيسيم مي‌داد. مرتب مي‌گفتند واحد فلان مي‌آيد، مقاومت کنيد و هيچ‌کس حق ندارد عقب بيايد.

از طرف ديگر، متوجه شديم که تعدادي از سربازها مي‌خواستند از طريق رودخانه فرار کنند. دعوايشان مي‌شود.

توي قايق جا نمي‌شده‌اند. دستور از بالا مي‌آيد هيچ‌کس حق ندارد عقب بيايد که ارتباط قطع مي‌شود و همه‌شان اسير مي‌شوند.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:16 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 ويژگيهاي عمليات بيت‌المقدس

ناگفته های جنگ -23

مطلبي که بيان مي‌کنم، مربوط مي‌شود به پيام تاريخي حضرت امام که بعد از فتح خرمشهر صادر فرمودند. اين پيام دو قسمت بسيار اساسي داشت. يک قسمت، حضرت امام اشاره مي‌کنند به ياري خدا و چگونگي مدد الهي براي رزمندگان اسلام و اين پيروزي را مرتبط با نصرت‌الهي مي‌دانند که نصيب رزمندگان اسلام شد. آن تبريک گفتن امام و دستتان درد نکند را در کنار اشاره ي بسيار عميق و قوي به اين نکته، آوردند.

قسمت دوم- نکته‌اي که از اين پيام در ذهنم هست، تقريباً اواخر پيام است- اشاره به آفت بزرگي مي‌کنند که ما در پيروزيها گرفتار آن مي‌شويم. تجربه نشان داده که انسان، هم در پيروزي گرفتار مي‌شود و هم در شکست. در مقابل شکست يا ناکامي، انسان بايد صبور و بردبار باشد و در آزمايش خدا از رزمندگان، صبر و شکيبايي آنها را در سختي‌ها آزمايش مي‌کند. ولي در پيروزيها، انسان بايد در مقابل آفت پيروزي که غرور است، آماده باشد. ما بيشتر در آزمايش رد شديم. نمونه ي بارز آن همين عمليات است.

در کل عمليات جبهه‌ها، نبردي عظيم‌تر از عمليات بيت‌المقدس نداريم. ممکن است عملياتهاي ديگر سروصدا کرده باشند ولي عمليات بيت‌المقدس، عملياتي است که عظيم‌تر از همه بوده و برايمان هم مانده. يعني تمام منطقه عمليات تا پايان جنگ در دست خودمان ماند. از دو راهي کارون- بهمن‌شير در جنوب تا محل تقاطع رودخانه نيسان تا هورالعظيم که سمت راست منطقه ي عمليات بود، 170 کيلومتر طول جبهه ي ما بود. با سه قرارگاه تک کرده بوديم. عمق منطقه ي عمليات هم به کوشک، طلاييه، شلمچه، زيد، خرمشهر و اروند مي‌رسيد. وسعت عمليات حدود 6000 کيلومتر مربع بود که بيشترين وسعت بود. دشمن از آغاز تجاوز، در اين منطقه مستقر شده بود و بالاترين رقم اسير در همين عمليات گرفته شد، حدود بيست‌هزار نفر. مي‌توانيم بگوييم بالاترين رقم غنائم جنگي در اين عمليات به دست آمد. تقريباً همه‌چيز در صدر بود. طولاني‌ترين عمق منطقه ي عمليات در همين منطقه بود. ما در شب اول 25 کيلومتر و در مرحله دوم دوازده کيلومتر پيشروي کرديم. حدود سي و هفت کيلومتر عمق پيشروي‌مان بود. طولاني‌ترين نبردي که شبانه‌روز جنگيديم و پيشروي کرديم، در همين عمليات بود؛ حدود بيست و پنج روز.

هيچ عملياتي نداشتيم که به اين اندازه از پل تاکتيکي، به اين سرعت، استفاده کنيم. پنج پل شناور زده شد و حدود چهل هزار نفر يک شبه عبور کردند و بيش از دوهزار خودروي سبک و سنگين و تانک و نفربر، در همان شب، عبور کردند.اين هم از ويژگيهاي عمليات بيت‌المقدس بود.

پيروزي ما در بعد سياسي هم انعکاسش اين بود که رهبر معظم انقلاب اشاره فرمودند. نکته ي ظريفي را فرمودند که پس از عمليات، صحنه ي سياست به نفع جمهوري اسلامي برگشت. يعني تا موقعي که خرمشهر را آزاد نکرده بوديم، تصور دشمنان ما و جهان غير اسلام و مخالفين جمهوري اسلامي غير از اين بود. همه مي‌گفتند که اينها توان و قدرت آن را ندارند که بتوانند عراقيها را دفع کنند. وقتي خرمشهر گرفته شد، اصلاً ورق برگشت. صدام هم کاملاً تغيير موضع داد. صدامي که دم از قادسيه و پيروزي مي‌زد، يکدفعه دم از پايان قادسيه زد و به خودش ده روز مهلت براي برگشتن به عقب داد!

همه ي اين ها در اثر چه بود؟ عظمت عمليات بيت‌المقدس. اين عظمت‌ها، براي ما رزمندگان، آفت پيروزي را به همراه داشت که غرور بود. از اين موضوع چه درسي مي‌گيريم؟ اينکه هرگاه با توکل به خدا مي‌جنگيم و دشمنان را سرکوب مي‌کنيم، کاملاً اميدوارکننده است.

يعني انتظار داريم خداوند ما را ياري کند تا پيروز شويم، هر چند کمبودهايي هم داشته باشيم. خداوند ثابت کرد که ما را پيروز مي‌کند. در طريق‌القدس با اختلاف عظيمي با دشمن جنگيديم و پيروز شديم. در فتح‌المبين هم همين‌طور. اصلاً با صحنه‌هاي معجزه‌گونه روبه‌رو شديم و ديديم که پيروزي بر دشمن حاصل شد.

در جنگ در راه خدا، پيروزي کاملاً ميسر است. کليدش هم آيه ي شريفه ي والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان‌الله لمع المحسنين است. کليد پيروزي همين است: اخلاص در رزمندگان، وحدت، يکپارچگي، استقامت و اطاعت از ولايت. توکل هم به خدا باشد. در اين صورت مطمئناً پيروزند و هيچ قدرتي نيست که در مقابل نيروي حق و نيروي اسلام بايستد.

نبرد بيت‌المقدس، ما را در آزمايش سخت خدا قرار داد. آن‌هم در مقابله با آفت پيروزي که غرور بود. من از بيت‌المقدس وصل مي‌کنم به خاطره‌اي از حضرت امام که تأثير و درس بزرگي براي ما داشت.

بعد از بيت‌المقدس تمام فکر و ذکر ما رفت روي قاطعيت در ادامه ي نبرد و سرکوبي دشمن در خاکش. بهترين هدفي را که مي‌توانستيم محور پيشروي قرار دهيم بصره بود. بهتر از بصره نداشتيم. بنابراين، در عمليات بعدي جناح راست منطقه ي عمليات‌مان شد گوشه ي کوشک و چپ‌مان شلمچه. شايد حدود هشتاد تا نود کيلومتر طول اين مسير باشد. مي‌خواستيم حمله و پيشروي کنيم به طرف دشمن، براي اينکه به مرحله ي سرکوبي دشمن رسيديم. اينجا دو تا محل بحث دارد. يک بحث آن صحنه‌ها و خاطراتي است که قبل از شروع عمليات رمضان رخ داد که بيشتر با روحيه ي حضرت امام ارتباط دارد. بحث ديگر خود عمليات رمضان است و پيام امام که عرض کردم.

اشاره ي حضرت امام به چگونگي نصرت الهي بود. هيچ جملاتي مثل اين جملات نمي‌تواند ما را آگاه به مدد الهي کند. مطلب ديگر، دورانديشي امام به آزمايش بود که خداوند مي‌خواست از ما بکند. امام مي‌دانست که اين پيروزي عظيم است و آزمايش خدا از ما چيست. در مقابل غروري که براي آزمايش به سراغ‌مان مي‌آمد، امام دورانديشي فرمودند و گفتند اگر رعايت کنيم، گرفتار نمي‌شويم.

داشتيم آماده مي‌شديم براي عمليات. تمام امکانات بسيج و متمرکز شد که عمليات رمضان انجام شود. از تهران اطلاع دادند که سريع بياييم تهران. گفتند من و فرمانده ي سپاه بياييم که جلسه فوري است.

آمديم. در اين جلسه، مسؤولين مملکت ما را مورد آگاهي قرار دادند از نظر اينکه اسرائيل به جنوب لبنان حمله کرده و توطئه ي بزرگي دارد رخ مي‌دهد. گفته‌هايشان دلالت بر اين مي‌کرد که مي‌خواهند حزب‌الله را قلع و قمع کند.

طوري جلسه پيگيري شد که حدود پنج ساعت در محل جلسه باقي مانديم تا اطلاع داده شد هواپيما آماده است و سريع برويد به طرف سوريه، مسأله را از نزديک بررسي کنيد و زمينه ي تقويت نيروهاي حزب‌الله را از جانب ارتش و سپاه فراهم کنيد.

هواپيما آماده شد. حرکت کرديم رفتيم. در آنجا، از طرف آقاي حافظ اسد به استقبال ما آمدند و ما را بردند به محل اقامت ايشان. يکي دو جلسه با خود حافظ اسد گذاشتيم، با وزير دفاع و رئيس ستاد ارتش آنها. در همه ي اينها، محور صحبت اين بود که مي‌خواهيم چه کار کنيم؟ گفتيم ما مي‌خواهيم براي تقويت حزب‌الله و نيروهاي مبارز لبنان نيرو بياوريم تا کمک کنند و اين توطئه را درهم بشکند. تعجب کردند و گفتند: شما الان در جنگ هستيد. چگونه مي‌شود به اينجا بياييد؟

گفتيم: شما در اينجا به ما پادگان بدهيد، ما مي‌خواهيم نيرو بياوريم.

به نيروها هم آماده باش زده بوديم. يعني يک گردان از ارتش و يک گردان از سپاه آماده بود. موفق شديم پادگان بگيريم و از همان‌جا تلفن بزنيم به ايران تا نيروهايي که آماده بودند، سوار هواپيما شوند و به طرف سوريه بيايند. يک گردان از لشکر 27 بود و يک گردان از لشکر 58 ذوالفقار. اينها حرکت کردند و ما هم از آن‌طرف حرکت کرديم به طرف ايران.

رفتيم سراغ حضرت امام گزارش بدهيم که در آنجا چه کرده‌ايم و بايد چه بکنيم. حضرت امام، به گزارش گوش دادند و بعد يک‌باره فرمودند: اين نيروهايي که برديد آنجا، اگر خون از دماغشان بيايد، من مسؤوليتش را قبول نمي‌کنم. بگوييد سريع برگردند.

من تا آن ‌روز دستوري به اين قاطعيت و صريح، مستقيماً از امام نشنيده بودم که فرمانده ي کل قوا به ما مستقيم دستور بدهند که چه بکنيم. فرمودند: بگوييد سريع برگردند. ما اصلاً تعجب کرديم که چطور شد؟ به سرعت رفتيم بيرون و ديگر به هيچ‌کس مراجعه نکرديم و گفتيم بايد اين دستور را اجرا کنيم. بلافاصله با سوريه تماس گرفتيم و گفتيم: گردان سريع آماده حرکت شود و برگردد.

گردان سريع برگشت که شايد چهل و هشت ساعت نشد. آن پيام تاريخي حضرت امام که راه قدس از کربلا مي‌گذرد، موضوع مهمي بود. بعدها متوجه شديم چه توطئه عظيمي بوده. دشمنان متوجه نبرد بيت‌المقدس ما بودند که صدام شکست فاحشي خورده. خطر ،درهم شکستگي صدام بود و درهم شکستگي صدام چه معني داشت؟ وقتي که نيروهاي اسلام، به عراق برسند و عراقيها انقلاب بپا کنند، معلوم است که اين انقلاب در منطقه گسترش پيدا مي‌کند و اين پيوستگي تا مرزهاي اردن، عربستان، سوريه و همه‌جا پيش مي‌رود. آن‌وقت است که خطر براي اسرائيل است.

اين بود که اسرائيل آن حرکت را انجام داده بود تا روي احساساتي که ما نسبت به مبارزين لبنان داشتيم، احساسات ما برانگيخته شود. امام اين را متوجه شدند و بلافاصله جلويش را گرفتند، يعني جلوي اقدامات ما را گرفتند وگرنه همان‌طور آن گردان مي‌رفت و تلفات مي‌داد و ما يک گردان ديگر مي‌فرستاديم. همين‌طور پشت‌سرهم . آن‌وقت با اين گراني جابه‌جايي نيرو که بايد با هواپيما پشتيباني مي‌شدند و تردد داشته باشند، معلوم است که کار خيلي سنگين مي‌شد. به هر صورت، اين درسي از روش و مشي اخلاقي حضرت امام بود که اينقدر بيدار بودند.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:18 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

 کار صدام تمام بود

ناگفته های جنگ 24

نيروها آماده شدند. نيروها، با نشاط و روحيه که معلوم بود از نبرد بيت‌المقدس گذشته‌اند و همه اميدوار به پيروزي بودند. در آن‌طرف هم دشمن نگران، مضطرب و روحيه ي ضعيفي داشت. البته آنها رفته بودند پشت دژهاي خودشان، پشت مرز بودند و وضعيت‌شان با قبل فرق مي‌کرد. معلوم بود که در آنجا دستور ايستادگي دارند.

در عمليات رمضان ما سه قرارگاه داشتيم؛ زير نظر قرارگاه مرکزي مشترک ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. قرارگاه فجر در سمت راست، قرارگاه فتح در وسط و قرارگاه نصر در سمت چپ. با سه قرارگاه مي‌خواستيم تک کنيم. قبل از تک خيلي بحث شد. بحث شد که يک محور از شلمچه بدهيم، يک محور از زيد و يک محور از کوشک. سه محور به صورت هماهنگ جلو بروند. به بن‌بست خورديم. گفتيم شلمچه محور پيچيده‌اي است و خيلي موانع دارد. ما تلفات مي‌دهيم، نرويم.

فقط محور فتح، محور وسط، خيلي مهم بود و جناح راست به عنوان کمک آن، که دشمن را درگير نگه دارد و با يک مقدار پيشروي، جناح وسط مي‌توانست پيشروي و رخنه‌اش را جلو ببرد. آخر آمادگي بود. مي‌خواستيم برويم جلو که سرهنگ حسني سعدي فرمانده ي ارتشي قرارگاه نصر و شهيد باقري فرمانده ي سپاهي قرارگاه، ما را به جلسه دعوت کردند. رفتيم. در جلسه گفتند که ما شلمچه را بررسي کرديم و مي‌توانيم تک کنيم.

عمليات شروع شد و در همان شب اول، وضعيت مشخص شد. قرارگاه فتح با چنان قاطعيت خط را شکست و رفت جلو که بعد از مدت کوتاهي، نيروهاي ما به کانال ماهيگيري رسيدند. يعني حدود پانزده کيلومتر پيشروي کردند. اين هم از چيزهاي استثنايي است. بعد از اينکه عمليات‌مان را کشيديم به خاک عراقيها، پيشروي از اين بيشتر نداشتيم که يک شبه پانزده کيلومتر برويم جلو. به کانال ماهيگيري رسيدند.

در قسمت قرارگاه نصر همان‌طور که پيش‌بيني مي‌شد، چون موانع خيلي سخت بود، با تلفات سنگين متوقف شدند و نتوانستند جلو بروند. دستور داده شد که ديگر تک نکنند و قرارگاه نصر باقي بماند. قرارگاه فجر موفق شده بود دو رده از خط دشمن را بشکند. چهار، پنج کيلومتر جلو رفته بودند. وضعيت‌شان خوب بود و کار خودشان را کرده بودند. از جناح راست، دشمن تثبيت شده بود، به طوري که ديگر نتواند بيايد.

محور وسط، از نظر نظامي، يکي از بهترين رخنه‌ها بود.

رخنه‌اي که عرض آن حدود دوازده کيلومتر و عمق آن حدود پانزده کيلومتر بود. يک رخنه ي منطقي که نيروها مي‌توانستند از آن استفاده کنند، توسعه دهند و پيشروي را ادامه دهند.

ساعت نه يا ده صبح بود. سرتيپ شهيد صفوي، فرمانده ي يکي از تيپهاي زرهي لشکر 92 خوزستان که با برادران سپاه لشکر هشت نجف و لشکر امام حسين(ع) رفته بود جلو، صدايش را ضعيف شنيدم که مي‌گفت: من کنار نهر کتيبان هستم، چکار کنم؟

نهر کتيبان، يعني دو کيلومتري شط‌العرب ، يعني نزديک بصره، يعني نزديک تنومه ي بصره. معلوم بود وضع ايده‌آلي دارد. در همين پيشروي تلفات زيادي به دشمن وارد شده بود. زرهي و نفربرهاي دشمن منهدم شده بودند. دشمن درهم ريخته بود. لشکرهاي خوب عراق آن جلو قرار گرفته بودند.

جناح راست، قرارگاه فجر جلو نرفته بود. چهار يا پنج کيلومتر بيشتر نرفته بود. جناح وسط رخنه کرده بود ولي جناح راست خالي بود. تصميم گرفتيم سريع خاکريز بزنيم تا جناح راست را با خاکريز نگه داريم. ما پهلو داده بوديم به دشمن. چون پهو داده بوديم، اين خطر بود که از جناح راست آسيب ببينيم. همين‌طور هم مي‌شد. اين بود که دو اقدام کرديم: يکي اينکه خاکريز بزنم. دستگاهها کم بودند و آنطوري که بايد، وارد نبودند. اين خاکريز درست شکل نگرفت. اقدام بعدي اين بود که به قرارگاه نصر ابلاغ کرديم تو آزاد هستي، سريع از محور زيد عبور کن و برو جناح راست را نگه دار.

اينها هم اقدام کردند. تا برسند، ما مورد هجوم نيروهاي دفاع متحرک دشمن واقع شديم. اولين‌باري بود که دشمن از دفاع متحرک استفاده مي‌کرد. يعني با يک تيپ، به نام تيپ ده زرهي که مشهور هم بود، با تانکهاي پيشرفته تي 72 از جناح راست آمد و شروع کرد به ضربه زدن به طوري که يک تيپ همان تيپي که گفتم فرمانده‌اش سرتيپ شهيد صفوي بود کاملاً منهدم شد؛ همچنين لشکر هشت نجف. از جناح راست ضربه خوردند و اين دو واحد منهدم شدند.

بقيه توانستند عقب‌نشيني کنند. يعني در مرحله اول که تا عمق پانزده کيلومتري رفته بوديم، عقب‌نشيني کرديم. تصميم‌گيري شد که تک را ادامه دهيم. شب دوم، بار ديگر تک شد. باز هم تا کانال ماهيگيري رفتيم ولي باز هم جناح راست نتوانست بيايد و آن خاکريز را بزند.

صبح، نيروهاي جناح وسط براي اينکه از جناح راست ضربه نخورند، برگشتند به خط زيد. عکس هوايي گرفتيم. کلي تانک و نفربر منهدم شده بود. اصلاً قتلگاهي از تانک و نفربر دشمن بود. شب سوم باز تک کرديم و موفق شديم. يعني سه شب متوالي موفق شديم که برويم به کانال دست بزنيم و برگرديم.

آمديم دو مرحله ي ديگر از جناح راست تک کنيم. جناح وسط را ول کرديم. آمديم از طريق قرارگاه فجر تک را ادامه دهيم که براي اولين‌بار افتاديم به سيستم خاکريزهاي مثلثي دشمن. نمونه‌اش را تا آن موقع نديده بوديم. شکل عجيبي بود که نيروها توي خاکريزها سرگردان مي‌شدند، ضربه مي‌خوردند و دوباره برمي‌گشتند.

دو شب هم آنطور تک کرديم. در نتيجه، عمليات رمضان، عملياتي بود انهدامي. از يک طرف مي‌توانيم بگويي پيروزمندانه بود، به خاطر اينکه دشمن را درهم شکستيم و به آن تلفات وارد کرديم. البته به خودمان هم يک مقدار تلفات وارد شده بود. از يک طرف، مي‌توانيم بگوييم پيروز نبود، چون هدف‌مان اين نبود. هدف‌مان اين بود که به کانال ماهيگيري برسيم، از نهر کتيبان عبور کنيم، يک محور برود به طرف نشوه ي بصره، يک محور به طرف تنومه که اين باعث مي‌شد منطقه ي کوشک و طلاييه به نشوه و به طرف جنوب تا پل بصره به اشغال ما درآيد. شايد حدود چهار هزار کيلومتر مربع مساحت آن بود. نفوذمان هم به بصره قابل پيش‌بيني بود. البته اين‌طرف شط‌العرب بوديم و بخشي از بصره که اين‌طرف بود، به اشغال درمي‌آمد. بستگي داشت با چه سرعتي برويم و از پل بصره عبور کنيم و برويم توي شهر که ديگر جنگ شهري مي‌شد.

در اينجا عمليات متوقف شد و به پايان رسيد. جاي تجزيه و تحليل آن همين‌جاست. ما براي پيروزي بر دشمن هيچ‌چيز کم نداشتيم. روحيه بسيار بالا بود، امکانات‌مان نسبت به سابق افزايش پيدا کرده بود، دشمن در وضع اضطراب روحي شديد بود، در عمل هم که پيشروي کرديم، پيشروي ما يک پيشروي پيروزمندانه بود و رخنه‌اي به عرض دوازده کيلومتر و عمق پانزده کيلومتر يعني رخنه‌اي قابل قبول و پيروز.

تحليل ما دو گونه است. يک عده‌آنهايي هستند که صرفاً در بعد نظامي مي‌گويند: اگر جهادسازندگي خاکريز زده بود، ما اين کار را مي‌کرديم. اگر به قرارگاه نصر زودتر کمک رسيده بود، ما مي‌توانستيم رخنه را نگه داريم. اگرهايي مي‌گويند که بيشتر جنبه‌هاي تاکتيکي دارد.

يک عده هم هستند که مي‌گويند: نه، ما همه چيزمان براي پيروزي آماده بود ولي توجه به خدا کمتر و توجه در جهت خود بيشتر شد. يادمان رفت که نصرت‌دهنده کيست و بايد همان روحيه و تولي که در عمليات طريق‌القدس، فتح‌المبين و بيت‌المقدس داشتيم، در اين عمليات هم داشته باشيم.

يک عده هم دشمن را قوي مي‌گيرند و مي‌گويند که دشمن چون تا آنجايي که با ما جنگيده بود، در خاک ما بود، انگيزه‌اي براي دفاع نداشت. در اينجا انگيزه داشت.

هرکدام از اين تحليل‌ها تا اندازه‌اي درست است ولي چون نبرد و رزم ما رزم عقيدتي بود يعني بعد عقيده بر ما حاکم بوده من شخصاً جزو آن دسته هستم که ضمن اينکه بعضي از ملاکهاي دو بعد ديگر را قبول دارم، بعد اصلي را در اين مي‌بينم و مي‌گويم اخلاص، توکل و توجه به خدا که در بيت‌المقدس داشتيم، از فتح‌المبين بيشتر نبود ولي به اندازه‌اي بود که خدا به ما نصرت بدهد ولي در اينجا کم آورده بوديم. حالت غرور به وجود آمده بود و البته يک مقدار هم ارتش و سپاه به طرف خودمحوري رفتند. يعني ارتش براي خودش مي‌گفت: من هست و سپاه براي خودش مي‌گفت: من هستم. اين دو تا (من) نمي‌گنجيد. کمي (من)‌ ها شروع شد. يعني احساس موجوديت ارگاني در هر دو شکل گرفت. هيچ‌کدام زير بار همديگر نمي‌رفتند و خودبه‌خود، بايد يکي از آنها باقي مي‌ماند و آن يکي مي‌رفت. آن يکي مي‌گفت تو برو براي خودت بجنگ که معلوم بود ضعيف مي‌شود. حالا هر کدام که مي‌خواست باشد. اگر دوتاشان مي‌خواستند باشند، بايد مثل گذشته يک کاسه و يدواحده مي‌شدند تا در مقابل دشمن محکم ضربه بزنيم.

اينجا، اولين جايي بود که عقب‌نشيني را شروع کرديم. تا آن‌موقع، خيلي عقب‌نشيني نداشتيم. يعني موردهاي عقب‌نشيني خيلي کم بود. ولي اينجا وقتي کمي فشار به رزمندگان آمد، بلافاصله عقب‌نشيني کردند و برگشتند به جاي اولشان. به دشمن ضربه مي‌زدند ولي برمي‌گشتند و اثري از پيشروي باقي نمي‌ماند.

اينجا نقطه ي عطفي بود. هم مي‌توانستيم به پيروزي نهايي برسيم چون من مطمئن هستم اگر موفق مي‌شديم به نشوه و تنومه برسيم و از کانال ماهيگيري عبور کنيم، عمدة قواي دشمن در منطقه نابود مي‌شدند. صدام هم اتکايش فقط به اين زور بود؛ يعني اين نيروها وقتي که درهم شکسته مي‌شدند، ديگر اتکايش را از دست مي‌داد. اتکا‌به ‌نفس را از دست مي‌داد. نيروهاي انقلاب در عراق قدرت پيدا مي‌کردند و حتي احتمال کودتا شدت مي‌يافت. در نتيجه، از آن‌طرف هم کار شروع مي‌شد. اين‌طرف هم که ما بوديم. يک راهش هم اين بود که شد. يعني به دوران توقف و به دوران گسترش نبرد به سراسر جبهه‌ها رسيديم.

عمليات رمضان يکي از دلايلي بود که نبرد از منطقه ي خوزستان، به طرف بالا رفت؛ عمليات محرم، والفجر يک، والفجر دو، والفجر سه، منطقه سومار، منطقة مهران و حتي شمال‌غرب پنجوين. منطقه ي پايين حساس بود ولي عمليات از منطقه ي بصره رفت به طرف شمال و جنگ گسترش پيدا کرد. گسترش نبرد هم در سراسر جبهه، يعني، تقسيم نيروها. دشمن از اين بهره‌برداري کرد.

در اينجا، ما از آزمايش خداوند ناکام درآمديم و مسير عمليات تغيير کرد. بعد از رمضان ، مسير عمليات تغيير کرد و به صورت ديگري درآمد. يعني هرکدام از عملياتهاي بعدي مي‌توانست به يک جاهايي برسد ولي چون ما به يک نقطه ي خاصي رسيده بوديم، عمليات‌هايمان کم‌عمق‌تر و کم‌اثرتر نسبت به سابق درمي‌آمد و دشمن هم از اين بهره‌برداري مي‌کرد و فرصت داشت تا نقطه ضعفهاي ما را شناسايي کند.

تحليل کوتاهي در مورد عمليات رمضان بيان مي‌کنم که اين تحليل در جواب به دو سؤال است: يک سؤال اينکه چرا عمليات رمضان، از ديدگاه بعضي رزمندگان و مسؤولين ميدان نبرد در آن زمان، تعيين‌کننده ي سرنوشت بود و مي‌توانست به پيروزي نهايي منجر شود.

در ديدگاه‌هايمان، مي‌دانستيم که ادامه نبرد به صورت لشکرکشي گسترده و عميق به کشورهاي همسايه نيست. ما بايد در حدي عمليات را تداوم مي‌داديم که علاوه بر اينکه دفع دشمن کرده باشيم، براي آينده و پيشگيري تهديد دشمن، او را مجازات و تنبيه کنيم به طوري‌که با خاطره ي نبرد متوجه شود که ديگر نمي‌تواند به مملکت اسلامي تجاوز کند. البته مي‌توانست بازتابهايي هم داشته باشد. اگر به اين هدف مي‌رسيديم، مهمترين بازتاب آن صدور انقلاب اسلامي به کشورهاي مسلمان به ويژه کشور عراق بود. مجاهدين انقلاب اسلامي عراق مطمئناً منتظر يک فرصت بودند ولي آنچه که تکليف و مأموريت ما بود، دفع و تنبيه دشمن بود و اين دفع مي‌توانست محدود به مرزهاي جغرافيايي ما باشد. چون دشمن اگر مي‌توانست توان عمده‌اي را از منطقه خارج کند، بدان معني بود که مي‌تواند دوباره براي ما تهديد باشد؛ اين تعريف پيروزي بود. شعارهايي هم داده مي‌شد که بازتاب پيروزي نبرد ما بود؛ که راه کربلا باز شود. به دنبال تکليفهايي که درست انجام مي‌گرفت، اين شعارها نيز زمينه‌اش فراهم مي‌شد.

چرا عمليات رمضان نقطه ي عطف سرنوشت جنگ بود؟ طرحي که ما داشتيم، منطقه ي غرب کوشک تا شلمچه و شط‌العرب را دربرمي‌گرفت. در اين طرح، زمينه ي تداوم عمليات به آن طرف رودخانه نيز فراهم مي‌شد. در اين طرح، زمينه تداوم عمليات به آن‌طرف رودخانه نيز فراهم مي‌شد. به دليل اينکه اگر دشمن منهدم مي‌شد، چيزي از آن به عقب نمي‌رفت و در نتيجه راه باز بود. در آن صورت، مي‌توانستيم امتياز عمده‌اي از دشمن در دست داشته باشيم که اين امتياز، علاوه بر زمينها و منطقه ي غرب کوشک و شلمچه، خود بصره نيز بود.

در غرب بصره شطي هست، شط مصنوعي به نام شط بصره. اين شط به خور عبدالله وصل مي‌شود. از نظر نظامي، پشت اين شط جاي خوبي براي دفاع است. وقتي که بصره سقوط مي‌کرد، تمام زمينهاي شرق بصره هم سقوط مي‌کرد. اين امتياز کمي نبود که به دست رزمندگان اسلام مي‌افتاد. هرچند که در اهداف جمهوري اسلامي کشور گشايي نبود ولي با داشتن چنين امتيازي، مي‌توانست حق خود را از اين تجاوز و ضربه‌اي که به حکومت و مملکت و به مردم ما وارد شده بود، مطالبه کند.

ما در عمليات رمضان به يک هدف استراتژيک، يعني بصره مي‌رسيديم. بصره را به عنوان يک هدف استراتژيک تلقي کرده بوديم. از نظر استراتژيک، دو هدف بيشتر مطرح نبود؛ يکي بغداد و ديگري بصره. در طرحها و بررسيها، به اين نتيجه رسيديم که به علت بعد مسافت و کمبود امکانات زرهي و تحرک لازم، تئوري رسيدن به بغداد شدني نيست ولي از آن اول، بصره به علت نزديکي و اينکه در تيررس حملات ما بود، رسيدن به آن طبيعي بود. به همين دليل، مي‌توانيم بگوييم که رمضان يک عمليات تعيين‌کننده در سرنوشت جنگ بود؛ هم براي دفع دشمن و هم براي مجازات دشمن.

دو دليل اساسي در عدم موفقيت عمليات رمضان يا بهتر است بگوييم در نرسيدن به هدف تعيين‌کننده سرنوشت جنگ در اين مقطع زماني را ذکر مي‌کنيم: 1- در بعد تخصصي. 2 - در بعد اعتقادي.

از نظر من، بعد اعتقادي بر بعد تخصصي مي‌چربد . ولي از نظر اينکه نظامي هستم، بايد به بعد تخصصي اشاره کنم. در بعد تخصصي، چند عامل باعث شد که نتوانيم عمليات رمضان را طبق طرح پيش ببريم و به هدف‌مان برسيم.

يکي، عامل مهندسي زرهي براي زدن خاکريزهاي به موقع در جهت تأمين جناحين رزمندگان اسلام بود. در مرحله يکم، ما تا کانال ماهيگيري پيش رفتيم. جناح راست‌مان بعد از سه، چهار کيلومتر پيشروي متوقف شد. در نتيجه، تأمين ما از سمت راست به‌هم خورد و دشمن توانست از دفاع متحرک استفاده کند.

دوم، نداشتن قابليت انعطاف در اداره ي عمليات و جابه‌جايي نيروها بود. ما براي جناح راست که تأمين آن به‌هم خورده بود و از آنجا ضربه مي‌خورديم و دفاع متحرک دشمن هم آغاز شده بود، نيرو داشتيم ولي نيرو در دسترس نبود. نيرو در قرارگاه نصر در محور شلمچه بود و بايد سريع جابه‌جا مي‌شد و جناح راست را تأمين مي‌کرد تا قرارگاه فتح که در محور مرکز بود، برود جلو و تک را ادامه دهد. در جناح چپ، آبگرفتگي بوبيان بود و هيچ مشکلي نداشتيم. جناح راست خالي بود و نتوانستيم نيروها را به موقع برسانيم؛ البته با چند ساعت تأخير رسيدند که دير شده بود. البته ممکن است عاملهاي کم‌اهميت‌تري هم باشد که جاي بحث‌شان در اينجا نيست. عوامل عمده ي تخصصي اينها بودند.

اما دومين عامل، عامل اعتقادي بود. من يقين دارم حال و روح ما رزمندگان اسلام در عمليات رمضان، حال و روح عمليات فتح‌المبين نبود. اينقدر بگويم کافي است. در عمليات فتح‌المبين، آثار معنويت، روحانيت، اخلاص، صفا و پيوستگي رزمندگان وجود داشت ولي در رمضان اين به‌هم خورده بود. البته به صورت طبيعي مي‌شد انتظار داشت. چون رمضان را بعد از بيت‌المقدس انجام داديم. بيت‌المقدس نبرد پيروزمندانه و حماسه‌اي بود. در ظرفيت امثال بنده نبود که تحمل خروج از غرور پيروزي را داشته باشيم. حالا اگر کساني مثل من زياد باشند، کار با مشکل مواجه مي‌شود. چون ما نصرت را از خدا مي‌دانيم، خداوند نصرت را به آنهايي نمي‌دهد که فکر مي‌کنند فقط خودشان هستند و از خدا غافل مي‌شوند. غرور، بزرگترين آفتي بود که به سراغ ما آمد. يعني از پيام عرفاني و معنوي و واقعاً مي‌خواهم بگويم نظامي که از يک فرمانده ي بصير و مدبر و متصل به ياري خدا مثل امام بزرگوار صادر شده بود نتوانستيم بهره ببريم و پيش‌گيري کنيم.

در بسيج و در صف رزمندگان بسيجي، انگيزه مطرح است نه قدرت و کارآيي تخصصي. چون بسيج از تخصص زياد برخوردار نيست. خداوند متعال مي‌تواند، در يک لحظه، يک نفر که چيزي هم بلد نيست، آنچه را که لازم دارد به او بدهد. به حدي که متخصص آن، بعد از سالها، به آن نرسيده. به اين اعتقاد دارم. بسيج شخصيتي است که اگر بخواهيم در بعد تخصصي روي آن قضاوت کنيم، عامل پاک و مقدس الهي است که مثل فرشته ي نجات در صحنه ي نبرد حق عليه باطل ظاهر شد و خداوند به او لياقت، تخصص و بصيرت خود را داد. اين لياقتها ممکن است در زمانهاي چند ثانيه‌اي يا چند دقيقه‌اي ظاهر شود و کارش را انجام دهد و خداوند دوباره آن را پس بگيرد. معمولاً ما آمادگي نداريم که چنين مشمول نعمت خدا شويم. منظور از نقطه‌هاي بصيرت، نقطه‌هاي کوتاهي است که مي‌آيد. منتها بايد آن را ول نکرد. بايد آن را گرفت و نگه داشت. به اين دليل، پس از عمليات رمضان، راه تقريباً تمام شده‌اي را قطع کرديم و به سوي راه طولاني رفتيم.

از نظر ذهني، دو هدف بيشتر نمي‌توانست در سراسر جبهه‌ها دنبال شود که در سرنوشت جبهه‌هاي جنگ نقش داشته باشد. يا رسيدن به بغداد و از پاي درآوردن صدام و حکومت يا بصره. هر کار غير از اين انجام داديم، کارهايي بوده مقطعي، موقت و محدود، براي اينکه يکي از اين دو هدف تأمين شود. هيچ‌کدام نمي‌توانست جوابگوي کار ما باشد. يعني سرتاسر شمال عراق را هم مي‌گرفتيم، صدام ، سقوط نمي‌کرد. همين‌طور جاهاي ديگر. دو جا صدام را به زانو درمي‌آورد که اگر اوائل به آنها مي‌رسيديم قبل از اينکه دشمن از سلاح شيميايي استفاده کند کار صدام تمام بود. يکي بصره و يکي بغداد. همين و بس.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:20 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:شهید سپهبد صیاد شیرازی

  عمليات مسلم‌بن‌عقيل

ناگفته های جنگ 25

نبايد مسير حرکت ما قطع مي‌شد. لذا به عمليات محدودتر اقدام کرديم تا بتوانيم خودمان را براي عمليات وسيع آماده کنيم. اولين عمليات محدودي که طرح‌ريزي مي‌شد، عمليات مسلم‌بن‌عقيل در منطقه ي سومار براي دست‌يابي به ارتفاعات کهنه ريگ وگيسکه که در طرفين تنگه ي سومار بود.

اين عمليات طرح‌ريزي شد و ما خودمان را سرگرم چند عمليات کوچک کرديم تا براي عمليات عمده، آماده شويم؛ عمليات عمده سري والفجرها بود که طرح‌ريزي کرده بوديم. مي‌خواستيم والفجرها را شروع کنيم که سرانجامش برسد به هدف عمده‌اي مثل بغداد يا بصره. بيشتر بصره موردنظر بود. عمليات مسلم‌بن‌عقيل در محور سومار طرح‌ريزي شد. ارتش و سپاه، با يک قرارگاه واحد، بايد عمليات را اداره مي‌کردند.

عمليات مسلم‌بن‌عقيل، يک عمليات ضربتي و آفندي پرتوان بود. ما از دو يگان ضربتي ارتش و سپاه، به صورت هسته ي اوليه ي عمليات استفاده کرده بوديم. بقيه ي يگانها در تقويت آنها بودند. از نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي، تيپ 55 هوابرد به فرماندهي سرهنگ کريم عبادت فرماندهي تک جلو را به عهده داشت. از سپاه هم تيپ 27 حضرت رسول(ص) به فرماندهي برادر سلحشور، سردار رشيد آقاي همت بود. (خداوند با بزرگان بهشت محشورش گرداند.)

هدف عمليات خلاصه مي‌شد به وصول به ارتفاعات کهنه ريگ و گيسکه، دو ارتفاع تيغه‌اي در دو طرف تنگه سومار. خط ‌الرأس اين دو ارتفاع مرز را نشان مي‌دهد. چون عراقيها در روي اين دو ارتفاع مستقر بودند، ديدشان تا کيلومترها داخل تنگه و محور سومار برقرار بود.

محور سومار، محور منحصر به فردي است. حدود چهل کيلومتر تا عقب به صورت تنگه‌اي است. وقتي که جلو مي‌رويم، به طرف مرز و در نزديکي خرابيهاي سومار، دو جاده وجود دارد. يکي به طرف شمال جاده مرزي و يکي به طرف جنوب است. هر دوي اين جاده‌ها از نوار مرزي عبور مي‌کنند و ارتفاعات مانع است تا ما جاده ي عميق ديگري داشته باشيم. البته به طرف داربلوط هم جاده‌اي زده بوديم ولي همه ي جاده‌ها سخت و درجه سه بودند.

بنابراين، اهميت و ارزش تنگه ي سومار مشخص مي‌شود. اگر اين تنگه در ديد و تير دشمن بود، مي‌توانست کنترلش کند و نگذارد که تردد صورت گيرد.

در مداخل تنگه بعد از سومار که به طرف ارتفاعات گيسکه و کهنه ‌ريگ مي‌رويم، تنگه ي ديگري هست که فاصله ي اين دو ،حدود چهار کيلومتر است؛ به نام تنگه يا بندپيرعلي . اين هم از نقاط حساس در منطقه ي عمليات بود.

نقطه ي حساس ديگر، ارتفاع 402 در قسمت شمال منطقه ي عمليات يا جناح راست بود که با در دست داشتن آن، تسلط با دشمن بود و محور شمال و جنوب نوار مرزي را به سهولت کنترل مي‌کرد.

در جناح راست، جاي حساس ديگر ارتفاعات سلمان کشته، بود که به نفت‌شهر مشرف مي‌شد. نفت‌شهر در زمين سختي قرار دارد که نگهداري آن، به صورت نظامي، مقرون به صرفه نيست که مثلاً نيرويي در خط مرزي مستقر شود. اين بود که تا آخر جنگ هم هيچ‌وقت ميل به گرفتن آن نداشتيم؛ به دليل اينکه اگر مي‌خواستيم بگيريم و نگه‌اش داريم، بايد حدود بيست کيلومتر ديگر هم جلو مي‌رفتيم و داخل خاک عراق مي‌شديم تا برسيم به ارتفاعات باغچه قطار. آن هم رشته ارتفاع است و رشته کوهها هم مي‌رود به طرف خانقين و از جناح راست و چپ نمي‌توانستيم تأمين را برقرار کنيم. اين بود که هيچ‌وقت ميل و رغبتي براي گرفتن نفت‌شهر نداشتيم که درست در لب مرز بود. مرز هم از زمينهايي تشکيل مي‌شد که قابل نگهداري نبود. يک مقدار گود بود.

وضعيت ارتفاعات گيسکه و کهنه‌ريگ طوري بود که از طرف عراق و شهر مندلي، شيب ملايمي داشت و آنها مي‌توانستند نيروهايشان را پشتيباني کنند. طرف ما بريده بريده بود، به طوري که به سختي از بعضي جاها مي‌شد روي ارتفاع رفت. بقيه ي جاها کاملاً ديوار مانند بود.

در قسمت گيسکه، سمت چپ يا جنوب منطقه عمليات تا نزديکيهاي کاني‌شيخ، بچه‌ها با نردبان بالا رفته بودند. وضعيت براي عمليات اينگونه بود.

هدف ما از انجام عمليات اين بود که به عمليات در سراسر جبهه‌ها تداوم بدهيم. اين عمليات را عنوان عمليات محدود حساب مي‌کرديم. هدف ديگرمان اين بود که با گرفتن اين ارتفاعات، مشرف شويم به شهر مندلي و ديد و تير دشمن را از روي محور سومار برداريم.

در نتيجه، مرز را در آن نقطه، عمق بيشتري بدهيم. اگر بخواهيم هدفهاي ديگري هم برايش تعيين بکنيم، اين عمليات تهديدي براي شهر مندلي بود. کوتاهترين راه را از اينجا داشتيم و بعدها مي‌توانست هدفي منظور شود.

عمليات شروع شد و نقطه شروع جالبي داشت. به خاطر دارم که در زمان حيات آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني بود. ايشان نماينده ي امام(ره) و امام جمعه ي کرمانشاه بودند. ما هر وقت فرصت مي‌کرديم، با برادر رضايي خدمت ايشان مي‌رفتيم؛ چه به صورت مشترک و چه فردي، و از محضر ايشان کسب فيض مي‌کرديم. رزمندگان اسلام را دوست داشت و خيلي دلش هواي جبهه را داشت. براي پيشرفت نبرد دلسوز بود و با آن روحيه ي عرفاني ما را تقويت مي‌کرد. هر وقت پيش ايشان مي‌رفتم، مقداري آب زمزم مي‌داد مي‌خورديم. انگشتري هم به يادگار دادند.

يک روز رفتم خدمت ايشان تا بعد بروم به طرف منطقه و عمليات را آن شب شروع کنيم. ايشان از عمليات پرسيدند. نخواستم بگويم امشب عمليات شروع مي‌شود. فقط گفتم: داريم مي‌رويم وضعيت را ببينيم که چطوري است.

با هليکوپتر رفتم؛ براي اينکه سريع‌تر به سومار برسم. نزديک نماز مغرب بود که ديدم آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني هم آمدند. حالا چطوري مطلع شده بودند، نمي‌دانم. من از آن شب دو خاطره بسيار جالب دارم که هر وقت ياد عمليات مسلم‌بن‌عقيل مي‌افتم، بيشتر از خود شبهاي عمليات و نتيجه‌اي که رزمندگان گرفتند، اين دو خاطره نظرم را جلب مي‌کند.

يک خاطره مربوط به نماز جماعتي بود که به امامت ايشان خوانديم. بعدش هم دعاي توسل داشتيم. ايشان خودشان دعاي توسل را خواندند. خيلي با حال بود. دعاي توسل پرشوري بود و خواندن ايشان هم جالب بود. بعد رزمندگان عمليات را شروع کردند.

خاطره ي دوم، خاطره‌اي است که در عمليات پيش آمد. من در نگراني چگونگي انجام عمليات بودم. شب، آسمان را نگاه کردم ببينم وضع جوي چطور است. وضع عجيبي بود. عصرش باران باريده بود. اين باران يک برکت بود. در آن فصل، سابقه نداشت که در سومار باران ببارد. آن زمان هوا گرم بود. سومار گرماي بدي دارد. گرماي آن اصلاً بيماري‌زا است.

ابرهايي که در آسمان بودند، تکه‌تکه شدند. همين‌طور که داشتم نگاه مي‌کردم، از نظر نظامي تحليلي مي‌کردم که چطوري تکه‌تکه شد. سيزدهم، چهاردهم ماه و هوا کاملاً مهتابي بود. نور ماه از لابه‌لاي ابرهاي تکه‌تکه شده مي‌تابيد. ابرها در تمام سطح منطقه تکه‌تکه بودند. هر تکه‌اي به شکل دايره بود يا مربع، تقريباً چنين چيزي. نور ماه، نور متعادلي روي زمين مي‌انداخت که نه زياد روشن بود که دشمن ديد داشته باشد و نه زياد تاريک که نيروهاي ما نتوانند ببينند. جاهايي که ابرها به صورت تکه‌هاي بزرگتر بودند، جلوي ماه را که مي‌گرفتند ، تاريکي مطلق به وجود مي‌آمد. اين هم بيشتر از ده دقيقه، يک ربع طول نمي‌کشيد. دوباره آن حالت به وجود مي‌آمد.

من داشتم براي خودم توجيه نظامي مي‌کردم. بچه‌هايي که بين تنگ پيرعلي و ارتفاعات گيسکه و کهنه‌ريگ در حال حرکت بودند، تا آنجا حدود سه، چهار کيلومتر راه بود. معلوم بود که رزمندگان اگر راه بروند، زير اين نور، دشمن مي‌بيندشان . تا موقعي که تاريکي مطلق يا نيمه‌تاريکي بود، مي‌توانستند راه بروند. تا هوا روشن مي‌شد، بايد مي‌خوابيدند تا دوباره آن وضعيت پيش بيايد.

من داشتم اين‌گونه تحليل مي‌کردم ولي روز بعد، بچه‌ها عين اين را بيان کردند که همين‌طور بود و تا رسيدن به پاي کار، نور ماه گشاينده ي راه بود. اصلاً شما طبق هيچ اصولي، از نظر تاکتيک و بررسي‌هاي عملياتي، نمي‌توانيد برآورد کنيد که مثلاً يک شب عملياتي داشته باشيم که چنين مشخصاتي داشته باشد. مطمئناً اگر مهتاب مطلق بود، به نزديکيهاي آنجا که مي‌رسيدند، متوقف مي‌شدند. چون عراقيها مسلط بودند. با يک تيربار مي‌توانستند همه را درو کنند. اصلاً نمي‌گذاشتند از ديواره ي ارتفاعات بالا بروند و بريزند روي سر عراقيها.

به لطف خداوند متعال، اين يک نوع امداد الهي بود که تا آن موقع نديده بودم؛ بعد از آن هم نديدم. امدادهاي الهي متنوع است. حتي آنهايي هم که انتظارش را دارند، بعضي مواقع نمي‌دانند خداوند چطور کمک مي‌کند. خوبي‌اش هم اين است که نمي‌دانيم وگرنه مي‌گوييم خودمان اين کار را کرديم.

به هر صورت، اينها رسيدند به آنجا و در مدت کوتاهي، سنگرهاي دشمن را تسخير کردند. يعني با يک يورش موفق شدند نقطه ي اصلي ارتفاعات پيشروي کردند. ولي وضع طوري بود که عمق پيشروي نتوانست گسترش زياد پيدا كند ؛منهاي جناح چپ که جايي بود به نام پنج‌انگشتي  و عمقش خيلي کم بود. فاصله با نيروهاي بعثي بيشتر از هفتاد، هشتاد متر نبود. بعضي جاها در برد نارنجکهايي بود که به طرف همديگر مي‌انداختند. سنگرهايشان مقابل يکديگر بود و هرکس يک ذره سرش را بالا مي‌برد، آن يکي مي‌زد. براي تدارک آنجا هم چاره‌اي جز اين نبود که با نردبان اين کار را بکنيم.

اين کار تا آخر، همين‌طور بود و بالاخره کار دستمان داد. جايي که عراقي‌ها زودتر از همه توانستند نفوذ کنند، همين‌جا بود. تخليه ي مجروح و تقويت نيرو مشکل بود. چندبار خواستيم آنجا را ترميم کنيم و گسترش بدهيم و از آن وضعيت رهايي پيدا کنيم، متأسفانه نتوانستيم.

عمليات حدود هجده کيلومتر، طول داشت و اين هجده کيلومتر همزمان، فتح شد. خوب شناسايي کرده بودند و نيروها پرتوان بودند. هماهنگي و وحدت بين ارتش و سپاه هم در سطح خوبي بود.

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

جمعه 15 اردیبهشت 1391  7:21 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها