داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)

 
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 37142
محل سکونت : اصفهان

داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)

 

 

در نزدیکی شهر مکه کوهی بنام ( نور) وجود دارد که از سنگ های سیاهی تشکیل شده است، در بالای کوه دهانه ی غار حرا قرار دارد که ارتفاع آن به اندازه قد یک انسان است.قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می شود اما بقیه قسمتهای آن تاریک است.سال ها بود که محمد برای عبادت و لذت از تنهایی و تفکر درباره جهان و خدا به این غار می رفت و تمام ماه رمضان را آنجا می گذراند.آن روز بیست و هفتم ماه رجب بود،محمد در غار مشغول راز و نیاز بود که ناگهان اتفاقی افتاد،موجودی زیبا و نورانی در حالی که نامه ای از جنس حریر با نوشته های طلایی و قرمز به دست داشت به محمد نزدیک شد.او جبرئیل، فرشته مقرب الهی بود که از طرف خدای دانا برای محمد پیام آورده بود.

جبرئیل به محمد نزدیک شد و آن نامه را بسوی او دراز کرد و گفت:(بخوان)!!!محمد آن چه را که می دید باور نمی کرد!با صدای لرزانی در جواب گفت:((نمی توانم))جبرئیل او را فشار داد و باز گفت:((بخوان)) محمد گفت:(( نمی تونم بخوانم!من امّی هستم،یعنی سواد خواندن و نوشتن ندارم))بار سوم جبرئیل او را بیشتر فشار داد و گفت:((بخوان!تو می توانی بخوانی!!!))
ناگهان محمد احساس عجیبی پیدا كرد و شروع كرد به خواندن آن نامه :((بخوان بنام پروردگارت که تو را آفرید،کسی که از خون لخته شده انسان را آفرید،بخوان بنام پروردگارت که عزیز و گرامی است...))وجبرئیل از طرف خدا مسئولیت سنگین و مهم پیامبری را برای محمد آورده بود.فرشته ی وحی که ماموریت خودش را انجام داده بود از غار رفت و محمد را با آن حال عجیب و غریبش تنها گذاشت. ترس و اضطراب شدید سر تا پای محمد را فرا گرفته بود . محمد در حالیکه حس و حال عجیبی دارشت از دامنه کوه پایین آمد و به خانه رفت،در راه با خود فکر كرد که این اتفاقات را چطور برای خدیجه تعریف کند؟آیا کسی حرفهای او را باور خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟
وقتی خدیجه در را باز كرد متوجه شد که محمد اصلاً حالت عادی و همیشگی خود را ندارد،از او علت پریشانی اش را پرسيد.محمد گفت:(( نگران نباش،کمی ترسیده ام ))و ماجرا را برای خدیجه تعریف کرد.خدیجه به او نگاهی کرد و گفت:((نگران نباش))تو به همه کمک می کنی و دیگران را خوشحال می کنی،حتما خدای بزرگ به تو کمک خواهد کرد.
محمد احساس سرما می کرد و خدیجه او را پوشانید و محمد به خواب رفت.خدیجه از منزل خارج شد و بسوی عموی خود بنام (ورقه ا بن نوفل )که از پیرمردان دانای عرب است رفت.او سرگذشت همه پیامبران گذشته را مي دانست و وقتی خدیجه ماجرا را برای او تعریف کرد،در جواب گفت:((مژده بده خدیجه ،محمد هر چه گفته راست بوده است. این شروع پیامبری اوست ،بزودی او رهبر بزرگ و عزیز این امت خواهد بود.))اشک شوق در چشمان خدیجه حلقه زد و او اولین کسی است که به پیامبری محمد ايمان آورد.(سوره علق_آيات 1-5)

 

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
پنج شنبه 28 مرداد 1389  11:22 PM
تشکرات از این پست
kocholo_83
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 37142
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)


مراسم حج تمام شده بود.پیامبر می دانست این آخرین سفر حج اوست و به امر خدا آن را به مردم اعلام کرده بود .فکر همه مشغول خبر پیامبر و صحبتهای او در مراسم حج بود.کاروان در راه برگشت به مدینه بود که جبرئیل بر پیامبر نازل شد واز سوی خدا پیامی برای او آورد:((ای محمد!آنچه که از طرف خدا به تو ابلاغ شده،به مردم بگو وگرنه خدا دین تو را کامل نمی کند،خدا تو را از شر و بدی مردم حفظ می کند.))

پیامبر همان جا که نامش (غدیر)بود ایستاد.دستور داد که همه بایستند تا کسانی که هنوز به آن ها نرسیده اند به آن جا برسند، و افرادی را که جلوتر رفته اند خبر کنند که برگردند.وقت ظهر هوا به شدت گرم بود،مردم قسمتی از لباس خود راروی سر خود انداخته بودند و قسمتی را زیر پا انداخته بودند.مردم برای پیامبر سایبانی بوسیله چادری که روی درخت انداخته بودند درست کردند .پیامبر نماز جماعت را خواندند .
مردم دور تا دور او را گرفته بودند و همه منتظر بودند ببینند چه امر مهمی پیش آمده که پیامبر آنها را نگه داشته است،حتما اتفاق مهمی افتاده است جاهز شترها را روی هم ریختند تا بلندی درست شود،پیامبر روی آن ایستاد . شروع به صحبت کرد:((حمد و ستایش مخصوص خدایی است که ما آفریده و هدایت کرده است.شهادت می دهم که جز او خدای دیگری نیست.ای مردم!بزودی من از میان شما می روم .من در قبال شما مسئول بودم و شما هم مسئولید.آیا شهادت می دهید که خدا یکتا است و محمد پیامبر اوست؟))همه جمعیت گفتند: بله ، شهادت می دهیم.
سپس فرمود:((ای مردم!من دو چیز عزیز و گرانبها پیش شما امانت می گذارم،یکی قرآن و دیگری اهل بیتم، این دو تا ازهم جدا نخواهند شد .اگر از اینها غافل شوید ،هلاک می شوید.))
سپس دست حضرت علی را گرفت و بلند کرد و فرمود:((خدا مولای من و من مولای مومنان هستم .هر کس من مولای او هستم پس از من علی مولای اوست.خدایا !تو هم کسانی که علی را دوست دارند،دوست بدار و کسانی که با علی دشمنی می کنند ،دشمن بدار.خدایا!به علی کمک کن و دشمنان او را خوار و ذلیل بگردان.))
در همین موقع جبرئیل بر پیامبر نازل شد و این آیه را از سوی خدا آورد:(( ای پیامبر،امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را تنها دین انتخاب نمودم.))
در این موقع صدای تکبیر پیامبر بلند شد و به علی فرمود که در زیر خیمه ای بنشیند تا دیگران برای دیدن و تبریک او،بیایند.و به این ترتیب علی بصورت آشکار و به امر خداوند بعنوان جانشین پیامبر به همه ی مسلمانان معرفی گردید. و از آن زمان تا به حال هر سال همه مسلمانان این روز بزرگ و اتفاق مهم را جشن می گیرند و به هم تبریک می گویند.(سوره مائده آيات 3-67)

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
پنج شنبه 28 مرداد 1389  11:24 PM
تشکرات از این پست
kocholo_83
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 37142
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)







داستان مباهله


 

نامه براي هر كسي ذوق و شوق خاصي دارد و باز كردن نامه ها و خواندن مطالب آن ها براي همه لذت بخش است.امّا نامه اي كه به دست ((كشيش ِ نَجران))رسيده بود او را ناراحت كرده بود!چند بار نامه را خواند و به فكر فرو رفت!متن نامه اين بود:از محمد رسول خدا به اُسقف نجران؛بعد از حمد و ستايش خداي ابراهيم شما را دعوت مي كنم كه از پرستش بندگان خدا دوري كنيد و خداي يكتا را بپرستيد...!!!
اسقف معني نامه محمّد(ص) را مي فهميد.محمّد رهبر مسلمانان بود.امّا تا آن روز كاري با مسيحيان نداشت.اسقف نمي دانست كه چه جوابي بايد بدهد!!!تصميم گرفت با شَرحَبيل مشورت كند.شرحبيل پيرمرد صدساله اي بود كه علاوه بر تيزهوشي و درايت،تجربه زيادي داشت و هميشه در مواقع حساس به اسقف كمك مي كرد.اسقف ماجرا را براي شرحبيل تعريف كرد و از دعوت محمّد(ص)برايش گفت وگفت كه محمّد(ص)در نامه اش نوشته است كه به درخواست او بايد دين اسلام را بپذيرند و در غير اين صورت بايد به خاطر امنيتي كه حكومت اسلامي براي آن ها ايجاد مي كند،بايد ماليات بپردازند!
شرحبيل كمي فكر كرد و گفت:((ولي ما كه از مسلمانان امنيت نخواسته ايم؟))اسقف جواب داد:((مي دانم امّا نجران منطقه اي نزديك به حجاز و مركز حكومت مسلمانان است،ما بايد تحت حمايت آن ها باشيم يا اينكه به آن ها اعلام جنگ كنيم!))شرحبيل كمي فكر كرد و گفت:((نه،جنگ مناسب نيست.اين بار فرق مي كند.در كتاب هاي قديمي ما از شخصي به نام محمّد صحبت شده كه كامل ترين دين خدا را مي آورد.نكند اين شخص همان باشد؟؟؟))هر دو به فكر فرو رفتند.شر حبيل گفت:((ما بايد از اين ماجرا مطمئن شويم؛براي اين كار تعدادي از دانشمندانمان را به مدينه مي فرستيم تا او را ببينند و برايمان خبر بياورند!!!))
حدود شصت نفر از دانشمندان مسيحي به همراه شرحبيل و اسقف بزرگ وارد مدينه شدند و به حضور پيامبر رفتند!اسقف سر صحبت را با پيامبر بازكرد و گفت:((چند وقتي است نامه اي از شما به دست ما رسيده است،براي همين به حضور شما آمده ايم تا از نزديك با هم صحبت كنيم!))پيامبر فرمود:((من از شما خواستم كه خداي يكتا را بپرستيد و مسلمان شويد!!!))اسقف نگاهي كرد و گفت:((اگر منظور شما از دين اسلام،ايمان به خداوند است كه ما هم به خدا ايمان داريم و او را مي پرستيم!))پيامبر لبخندي زد و فرمود:((مسلمان شدن نشانه هايي دارد و مهم ترين آن ها ايمان به خداي يكتاست!امّا شما براي خدا فرزند مي شناسيد و حضرت مسيح را به عنوان خداي خود مي پرستيد!))
اسقف گفت:((ولي اگر ما اين كار را مي كنيم،دليل داريم!مسيح مردگان را زنده مي كرد،بيماران را شفا مي داد،از گِل پرنده ساخت و آن پرنده پرواز كرد!همه اين كارها نشان مي دهد كه مسيح خداست!!!))
پيامبر با كمك فرشته وحي فرمود:((ولي اين كارها را مسيح با فرمان خدا انجام مي داد.مسيح خودش بنده خداست و پسر حضرت مريم است!))يكي از دانشمندان مسيحي جواب داد:((مريم بدون اينكه با كسي ازدواج كند مسيح را به دنيا آورد!به همين خاطر مسيح خداست!))پيامبر در جواب فرمود:((امّا اين كه دليل نمي شود،اگر اين طور باشد كه حضرت آدم بدون پدر و مادر آفريده شده است!))سكوتي بر همه حاكم شد!اسقف اين سكوت را شكست و گفت:((براي اينكه مشكل حل شود،با هم مباهله(نفرين كردن) كنيم!دعا كنيم كه هريك از ما كه اشتباه مي گويد به عذاب خدا گرفتار شود!))
فرشته وحي از طرف خداوند براي پيامبر پيغام آورد:(( كه اي پيامبر!مباهله را بپذير و بر خداوند توكّل كن!))(آيه مباهله-سوره آل عمران -آيه 61)براي انجام مراسم صبح روز بعد و در صحراي بيرون از شهر تعيين شد!صبح روز بعد تعداد زيادي از مسلمانان و شصت دانشمند مسيحي منتظر بودند كه ببينند چه اتفاقي مي افتد؟و كدام يك از آن ها در مباهله شكست مي خورد؟مسيحيان چند نفر را از بين خود انتخاب كردند كه جانشان نسبت به بقيه كمتر اهميت داشت كه اگر اتفاق بدي افتاد ،مشكل خاصي براي اسقف و شرحبيل پيش نيايد!همه منتظر بودند تا ببينند آيا پيامبر شركت خواهد كرد؟؟؟
ناگهان همه پيامبر را ديدند كه همراه عده اي به آنان نزديك مي شد!همه چشم دوخته بودند كه ببينند چه كساني همراه پيامبر هستند؟همه مردم و مسيحيان به شدت تعجب كردند!شرحبيل گفت:((واي!ببينيد چه كساني را همراه خود آورده است!!!فاطمه دخترش،علي دامادش،حسن و حسين نوه هايش هستند كه به همراه او هستند!اين يعني اين كه او در حقيقت گفته خودش يك سر سوزن هم شك ندارد!وگرنه جان عزيزترين هايش را به خطر نمي انداخت!!!))ترس و وحشت همه مسيحيان را فرا گرفت!
دانشمندان مسيحي به اسقف گفتند:((مباهله به مصلحت ما نيست،در كتاب هاي قديمي ما از پيامبري به نام محمّد گفته اند!اين همان شخص بزرگ است!!!اسقف هم به همين نتيجه رسيد و به همراه دانشمندان مسيحي نزد پيامبر رفت و با شرمندگي گفت:((ما از مباهله انصراف مي دهيم و هر شرطي كه شما بگذاريد قبول مي كنيم!!!))
پيامبر هم با خوشرويي پذيرفت و آن ها هم هرسال به مسلمانان ماليات پرداخت كردند؛خبر اين اتفاق همه جا پراكنده شد و بار ديگر به فرمان و خواست خداوند،اسلام و پيامبر عزيز و سرافراز شدند!



قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
جمعه 29 مرداد 1389  7:50 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 37142
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)






داستان خوبان روزگار




شب فرا رسیده بود و اهالی مدینه در خانه های خود مشغول استراحت بودند. اما پیامبر که نگران بود از خانه ی خود خارج شد و به سوی خانه ی دختر و دامادش به راه افتاد.این روزها از شادی و خوشحالی پیامبر خبری نبود،این موضوع را همه ی مردم و اهالی مسجد فهمیده بودند.
علاقه و محبت پیامبر به حسن و حسین بی اندازه بود! و غم ایشان به خاطر بیماری نوه های عزیزش بود كه به شدت بيمار بودند!وقتی به خانه ی علی رسید با استقبال فاطمه و علی روبرو شد. دوست داشت مثل همیشه صدای خنده ی بچه ها را بشنود ،اما آنها بی حال خوابیده بودند و با اینکه از دیدن پدربزرگ مهربانشان خیلی خوشحال شدند،اما توان بلندشدن نداشتند.پدربزرگ به طرف بچه ها رفت ،آنها را بغل کرد و بوسید و برای سلامتیشان دعا کرد.بجز پیامبروحسن و حسین،فاطمه (ع) و حضرت علی (ع) هم در اتاق حضور داشتند.فضه ، زن مهربانی که سالها پیش خدمتگزار مادر پیامبر بوده است ،با آنها زندگی می کرد و کمک حال دختر گرامی پیامبر بود.
پدربزگ بچه ها نگاهی به علی کردو گفت: ((علی جان،برای سلامتی بچه ها، نذری به دل گرفته ای؟))علی نگاهی کرد و گفت:((نذر می کنم که خدا سلامتی و شادابی را به بچه هایم برگرداند،من هم برای تشکر سه روز پشت سرهم روزه می گیرم.))فاطمه (س) هم گفت:((من هم همینطور،من هم نذر می کنم این بچه ها حالشان خوب شود،سه روز پشت سر هم روزه می گیرم.))حسن و حسین هم نگاهی به پدر مادر خود کردند و با صدای کودکانه و دلنشینشان گفتند:((ما هم با شما نذر می کنیم که روزه بگیریم))فضه هم همین نذر را به دل گرفت و همه برای سلامتی بچه ها دعا کردند.
چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که بچه ها حالشان خوب شد و بازی و شادی کودکانه را دوباره شروع کردند.حالا وقت آن رسیده بود که به نذر خود عمل کنند.همه ی اهل خانه ی علی روزه گرفتند،برای افطار فقط آرد جو داشتند که آنرا خمير کردند و پنج قرص نان آماده کردند .موقع افطار که رسید ناگهان صدای در خانه آمد،وقتی در را باز کردند مردی را دیدند که گفت:((من گرسنه و فقیر هستم،نیاز به غذا دارم،چیزی برای خوردن دارید که به من کمک کنید؟خدا به شما عوض بدهد ...))علی خواست نان خود را برای فقیر ببردکه فاطمه هم نان خود را داد فضه نگاهی کرد او هم نان خود را بخشید،حسن و حسین هم نانهای خود را برای فقیر گذاشتند،آن شب روزه داران خانه ی علی با آب افطار کردند.
طبق نذرشان فردای آن روز را هم روزه گرفتند، برای افطار همان پنج قرص نان آماده شده بود .همه كنار سفره نشسته بودند که افطار کنند که باز هم صدای در شنیده شد.اینبار کودک فقیری بود که برای کمک خواستن به در خانه ی علی آمده بود،روزه داران باز هم سهم افطار خودشان را به آن کودک بخشیدند و شادی چشمهای او را هدیه گرفتند!
یک روز دیگر از نذر آنها باقی مانده بود،در حالیکه این دو روز هم فقط با آب افطار کرده بودند اما روز سوم هم به عهد خود وفا کردند و روزه گرفتند.موقع افطار نزدیک بود،پس از سه روز روزه گرفتن ،ضعف و گرسنگی به همه بخصوص حسن و حسین فشار می آورد،بوی نان جو در خانه پیچید،موقع افطار رسید ،دستها به طرف نان های داغ سفره دراز شد که باز هم صدای در ...پشت در فرد اسیری بود که به دلخوشی کمک گرفتن به در خانه ی علی آمده بود،امکان نداشت که دست خالی برگردد ،از طرفی هم همه ی دارایی خانه فقط غذای افطارشان بود وتمام آن پنج قرص نان به همراه روی خوش، به آن مرد اسیر بخشیده شد.
پیامبر شب به دیدن دختر و دامادش و نوه های عزیزش آمده بود که فرشته ی خدا ،جبرئیل به دیدن آنها آمد و به پیامبر گفت:((ای محمد،برای اهالی این خانه هدیه ای از طرف خدا آورده ام...))سپس پیامبر در حالیکه اشک شوق می ریخت کلام خدا را برای اهالی خانه بیان کرد:((خداوند به کسانی به عهد و پیمان خود عمل می کنند و از روز قیامت می ترسند ،. غذای خودشان را با اینکه خودشان نیاز دارند،به فقیر و یتیم و اسیر می بخشند ... بهشت زیبا را می بخشد،بهشتی که جویهای روان در آن جریان دارد که تخت هایی روی آن قرار دارد،درختهایی با میو ه های شیرین ...))با این مژده ی پیامبر هیچ کدام از اهالی خانه علی دیگر احساس گرسنگی نمی کردند و خوشحالی و شادی قبولی نذرشان فضای خانه را پر کرده بود و همه خدا را به خاطر این پاداش بزرگ شکر کردند!!!
.سوره ی انسان_آیات 5 تا 22


 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
جمعه 29 مرداد 1389  7:51 PM
تشکرات از این پست
leila0033
leila0033
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 4855
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های قرآنی / قصه هاي پيامبر اكرم(ص)

ممنونم به خاطر داستانهای زیبای قرانی
 
با تشکر از شما دوست عزیز به خاطر همکاری با تالار فسقلی ها
ان شالله شاهد فعالیت های بیشتر شما در این تالار
فسقلی ها باشیم 
فسقلی ها رو فراموش نکنید

 


 

شنبه 30 مرداد 1389  11:04 PM
تشکرات از این پست
mohammad_43
دسترسی سریع به انجمن ها