«اگر مجموعه شعرخوانان دنیای عرب را در نظر بگیریم -و نه فقط روشنفکران و گروه اهل شعر و نقد را- بی هیچ تردیدی نزار قبانی پرنفوذترین شاعر زبان عرب در عصر جدید است. هیچ شاعر سنتی یا نوپردازی به اندازه نزار قبانی در میان عموم مردم و دوستداران شعر نفوذ نداشته و ندارد. وسعت دایره نشر مجموعه های شعری او با هیچ یک از شاعران تراز اول زبان عرب قابل مقایسه نیست.»
نزار قبانی، شاعر شهیر سوری و از مشهورترین عاشقانه سرایان جهان در سال 1923 به دنیا آمد. قبانی پس از فراغت از رشته حقوق به استخدام وزارت خارجه سوریه درآمد و در سفارتخانه های سوریه در کشورهای متعدد خدمت کرد، که در وسعت بخشیدن به نگاه وی به زندگی بی تاثیر نبوده است. او به زبانهای فرانسه، انگلیسی و اسپانیولی نیز مسلط بود. وی نخستین دفتر خود را با نام «زن سبزه رو به من گفت» منتشر ساخت. این کتاب در حالی منتشر شد که جو حاکم بر ادبیات سوریه هیچ نوع کارکرد جدیدی را در عرصه شعر نمی پسندید. خودش می گوید با نوشتن این کتاب در یک لحظه تاریخ ادب علیه من برخاست. اما شعر قبانی با بهره جستن از عنصر جسارت و وجه بارز برانگیزانندگی حس و عاطفه در مخاطب که بن مایه اصلی شعرش به شمار می رود توانست موافقان بسیاری را به خود جلب کند. بیشترین دغدغه شاعر پرداختن به عشق و در وهله دوم به چالش کشیدن فضای سیاسی اجتماعی حاکم بر سوریه آن زمان بود. از این رو منتقدان عرب در مواجهه با آثار او القابی چون شاعر عشق، شاعر زن، شاعر رسوایی، شاعر ملعون، شاعر شکست و ناامیدی و ... به او دادند.
شاید یکی از مهمترین اتفاقاتی که در زندگی شاعر تاثیر بسیار نهاد درگذشت همسر عراقی تبارش به نام «بلقیس » بود که در انفجار سفارت عراق در بیروت کشته شد. این اتفاق در شاعر به حدی تاثیر نهاد که در سال های بعد قبانی را بر آن داشت تا در شعرهای خود حکومت های عربی را ناسزای بیشتری گوید.
قبانی چون بسیاری از شاعران این کره خاکی معتقد است شعر در یک لحظه خاص بر شاعر الهام می شود و شاعر در خلق این فرآیند هیچ دخل و تصرفی ندارد. از این رو می گوید: «شعر هر طور که دوست دارد با ما بازی می کند. ما در دفتر کار منتظرش می شویم ، اما در اتاق خواب به سراغ ما می آید. در پذیرایی چشم به راهش می مانیم اما می بینیم که در حمام دوش می گیرد و...»
بخشهایی از اشعار نزار قبانی تاکنون به فارسی ترجمه و منتشر شده است. محمدرضا شفیعی کدکنی، غلامحسین یوسفی، عبدالحسین فرزاد، مهدی سرحدی، موسی بیدج، و احمد پوری از مترجمانی هستند که تاکنون نسبت به ترجمهٔ بخشی از آثار نزار به فارسی اقدام کردهاند. از میان اشعار ترجمه شده وی به فارسی، دو شعر قارئه الفنجان (فالگیر)، و مع الجریره (با روزنامه) است که بن مایه نمایشنامه ای با عنوان «در جمعیت گم شد» ساخته شده در ایران هستند.
خوانندگان سرشناس عرب از جمله عبدالحلیم حافظ اشعاری از قبانی را اجرا کرده اند که اجرای فوق العاده زیبای شعر اول (قارئه الفنجان) را از اینجا می توانید بگیرید.
قارئه الفنجان
جلست. نشست.
جلست و الخوف بعینیها. نشست زن و ترس در دیدگانش بود.
تتامل فنجانی المقلوب. به فنجان واژگونم به دقت نگریست.
قالت یا ولدی لا تحزن. گفت: پسرم اندوهگین مباش.
فالحب علیک هو المکتوب یا ولدی. پسرم عشق سرنوشت توست.
الحب علیک هو المکتوب یا ولدی. پسرم عشق سرنوشت توست.
یا ولدی قد مات شهیداً پسرم به یقین شهید می میرد
من مات فداءً للمحبوب. آن که در راه محبوب جان بسپارد.
یا ولی، یا ولدی پسرم، پسرم
بصرت، بصرت و نجمت کثیراً بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
لکنی لم اقرا ابداً، فنجاناً یشبه فنجانک. اما فنجانی شبیه به فنجان تو نخوانده ام.
بصرت، بصرت و نجمت کثیراً بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
لکنی لم اقرا ابداً، احزاناً تشبه احزانک. اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام.
مقدورک ان تمضی ابداً فی بحر الحب بغیر قلوع سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و تکون حیاتک طول العمر. طول العمر کتاب دموع و سراسر زندگی ات کتابی است از اشک
مقدورک ان تبقی مسجوناً بین الماء و بین النار. و تو گرفتار میان آب آتش.
فبر غم جمیع حرائقه با وجود تمامی سوزش ها
و بر غم جمیع سوابقه و با وجود تمامی پی آمدها
و بر غم الحزن الساکن فینا لیل نهار و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و بر غم الریح و بر غم الجو الماطر و الا عصار و با وجود باد و گرد باد و هوای بارانی
الحب سیبقی یا ولدی. پسرم عشق بر جای می ماند.
احلی الاقدار یا ولدی. عشق زیباترین سرگذشت هاست.
بحیاتک یا ولدی امراة عیناها سبحان المعبود. به زندگی سوگند، در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند.
فمها مرسوم کالعنقود لبانش چون خوشه ی انگور
ضحکتها انغام و ورود، و خنده اش نغمه ی مهربانی،
و الشعر الغجری المجنون یسافر فی کل الدنیا. موی پریشان او چونان مجنون به اکناف دنیا سفرمی کند
قد تغدو امراة یا ولدی یهواها القلب هی الدنیا. پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
لکن سماءک ممطرة و طریقک مسدود مسدود اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته
فحبیبة قلبک یا ولدی نائمه فی قصر مرصود. و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگهبانی دارد در خواب است.
من یدخل حجرتها من یطلب یدها، هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود،
من یدنو من سور حدیقتها از پرچین باغش بگذرد
من حاول فک ضفائرها، و گره ی گیسوانش را بگشاید،
یا ولدی مفقود مفقود مفقود. پسرم ، ناپدید می شود ناپدید.
یا ولدی پسرم
ستفتش عنها یا ولدی، یا ولدی فی کل مکان. پسرم به زودی در همه جا به جستجو ی او خواهی پرداخت.
و ستسال عنها موج البحر و تسال فیروز الشیطان. از موج دریا و مرواریدهای کرانه ها سراغش را می گیری
و تجوب بحاراً بحاراً و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
و تفیض دموعک انهاراً و اشک ها ی تو رودها را لبریز خواهد کرد
و سیکبر حزنک حتی یصبح اشجاراً اشجاراً. و غمت چون فزونی می یابد درختان سر برمی کشند.
و سترجع یو ماً یا ولدی مهزوماً مکسورا الوجدان پسرم اما روزی باز خواهی گشت، نومید و تن خسته
و ستعرف بعد رحیل العمر و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
بانک کنت تطارد خیط دخان. که در تمامی زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای.
فحبیبة قلبک یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان. پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نشانی.
ما اصعب ان تهوی امراة یا ولدی لیس لها عنوان. وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست.
یا ولدی، یا ولدی. پسرم، پسرم.
مع الجریده
اخرج من معطفه الجریده از بارانیاش روزنامهای درآورد
و علیه الثقاب و جعبه کبریتی
و دون أن بلاحظ اضطرابی بی دیدن اضطراب من
و دونما اهتمامی بی اعتنا
تناول السکر من امامی قندان را برداشت از روبرویم
ذوب فی الفنجان قطعتین در فنجان دو حبه آب کرد
و فی دمی ذوب ذوب وردتین در خونم انگار گل سرخی آب کرد
ذوبتی...لملمنی... بعثرنی آبم کرد... به هم رساند... و پراکند
شربت من فنجانه از فنجانش نوشیدم
سافرت فی دخانه و ما عرفت این در دود سیگارش سفر کردم...به ناکجا
کان هناک جالسا و لم یکن هناک نشسته بود، اما آنجا نبود
یطالع الاخبار دنبال اخبار بود
و کنت فی جوارحی تأکلنی الافکار من کنار او... در بر اندیشهها
تضربنی الامطار زیر شلاق باران
یا لیت هذا الرجل المسکون بالاسرار کاش این مرد در بند اسرار
فکر ان یقرأنی ففی عیونی اجمل الاخبار به ذهنش خطور میکرد که مرا بخواند که در چشمان من زیباترین خبرهاست
و بعد لحظتین و دون این یرانی دو لحظهای گذشت، بی آنکه ببیندم
و یعرف الشوق الذی اعترانی بی آنکه شورم را دریابد
تناول المعطف من امامی از جلوی رویم بارانی را برداشت
و غاب فی الزحام و در جمعیت ناپدید شد
مخلفا وراء الجریده روزنامه تنها از او به جا ماند
وحیده مثلی انا وحیده تنها بود، مثل من، تنها، من تنها...
به نقل از
http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=
12294