مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن عسکری (علیه السلام)

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 8423
محل سکونت : اصفهان

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن عسکری (علیه السلام)

 

 

نویسنده: محمود پور وهاب . همکار هنری: حامد زاهد . ویراستار: رامین باباگل‌زاده . ناشر: کتاب جمکران .
 

75/000 ریال 67/500 ریال

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسن عسکری (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

 

شناسه محصول: 7/0586.دسته: انبیاء و ائمه اطهار, داستان و ادبیات, کودک و نوجوان.برچسب: داستان, داستان امام حسن عسکری ع, داستان زندگانی امام حسن عسکری ع, داستان زندگانی امام حسن عسگری ع, داستان کودک و نوجوان, داستان مذهبی, داستان های کوتاه فارسی, قصه های مذهبی.

   

  • توضیحات
  •  توضیحات تکمیلی
  •  نظرات (0)

توضیحات

مژده گل: داستان هایی از زندگی امام حسن عسکری (علیه السلام)

مجموعه کتاب داستانی «مژده گل» در بردارنده داستان‌های کوتاهی از چهارده معصوم (علیهم السلام) برای گروه سنی کودک و نوجوان است که به قلم محمود پور وهاب و مجید ملا محمدی به تازگی به چاپ رسیده است.

این کتاب کودکان و نوجوانان را با زندگی امام حسن عسکری (علیه السلام) در غالب داستان آشنا می سازد.

برشی از کتاب:

پدرِ پیرش جلوتر حرکت میکرد و محمد پش تسرش. آفتاب بر سر و صورت آنها میتابید. هر دو عرق کرده بودند. تا اینجا، راه زیادی را آمده بودند. حالا که به شهر سامرا نزدیک شده بودند، پیرمرد با آن که خسته شده بود، بیش تر عجله داشت.محمد دلش برای پدرِ پیرش می سوخت. با خودش گفت: «خدایا! چه می شد ما هم ثروتمند بودیم؟ چه می شد لااقل شتری، اسبی یا الاغی داشتیم تا پدرِ پیرم این همه راه را پیاده نمی آمد؟ » با این فکر، دلش خیلی گرفت. پدرش را صدا زد: «پدرجان! نمی خواهی کمی استراحت کنیم؟ سرانجام امروز می رسیم؛ پس این همه عجله برای چیست؟ » پدرِ پیرش ایستاد و به محمد نگاه کرد. خندید: «ها… خسته شدی؟ جوان هم جوانهای قدیم! » بعد به درختِ کنار جاده اشاره کرد: «زیر سایه ی آن درخت استراحت میکنیم. » زیر سایه ی درخت نشستند. محمد مشکِ آب را از خورجینش درآورد. خودش و پدرش کمی آب خوردند و سر و صورت شان را شستند. محمد سفره ی کوچک نان و پنیر را بر زمین پهن کرد: «پدرجان، بیا کمی بخور! می دانم گرسنه ای. » پیرمرد دست دراز کرد و لقمه ای برداشت. چوپانی هی هی کنان گوسفندهایش را از جاده عبور داد. گردوغبار در جاده بلند شد.

 

سه شنبه 14 آبان 1398  7:10 PM
تشکرات از این پست
zahra_53
دسترسی سریع به انجمن ها