داستانهای مهدوی (6): آوای دعا

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 70344
محل سکونت : تهران

داستانهای مهدوی (6): آوای دعا

امام صادق عليه السلام  به مُيَسِّر فرمود:

«اى ميسر دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آنچه مقدر شده همان شود (و دعا اثرى ندارد)،

همانا نزد خداى عز و جل منزلت و مقامى است كه بدان نتوان رسيد جز بدرخواست و مسألت،

و اگر بنده ‏اى دهان خود ببندد و درخواست نكند چيزى باو داده نشود، پس درخواست كن تا بتو داده شود،

اى ميسر هيچ درى نيست كه كوبيده شود جز اينكه اميد آن رود كه بروى كوبنده باز شود»(کافی، ج 2،ص 466)

 

صاحب زمین و زمان، حجت پنهان خدا فرموده:

هر مومنی که مصیبت جد شهیدم را به خاطر بیاورد،

سپس برای تعجیل در فرج من دعا کند،

من هم دعاگوی او هستم. (مکیال المکارم،ج2،ص77،ذیل بخش ششم)

 

داستان اول: 

 پرسید: دو نفر با هم قامت می بندند برای نماز.
یکی بیشتر از دعا ، قرآن می خواند. آن یکی بیشتر از قرآن، دعا.
نمازشان را هم با هم تمام می کنند. فضیلت کدام بیشتر است؟
فرمود: هر دو خوب است؛ هر دو فضیلت دارند.
گفت: کدامشان افضل است؟
امام صادق علیه السلام فرمود:
افضل، دعا کردن است. نشنیده ای که خدا فرموده:
«بخوانیدم تا استجابت کنم شما را. آنها که از عبادت من سرپیچی کنند با خواری وارد جهنم خواهند شد.»
به خدا قسم که دعا عبادت است. به خدا قسم که دعا برتر است.
مگر دعا عبادت نیست؟ وَالله که هست. وَالله که هست.
مگر از همه ی عبادت ها برتر نیست. وَالله که برتر است.
به خدا قسم که برتر است.(فلاح السائل، ص30)
 

داستان دوم: 

در جوار خانه خدا، به خواب رفت.

شرف یاب شد خدمت رسول خدا.

حاجتش را به آخرین فرستاده گفت. 

پیامبر حواله اش داد به حضرت آخرین منجی.

در همان عالم رویا از رسول خدا صلی الله علیه و آله، اینطور شنید:

«دوران، دوران فرزندم مهدی است. هر حاجتی که داری از او بخواه». (نشریه مهدی موعود، شماره 18و19)

 

داستان سوم: 

با سختی فراوان به سامرا رسید.می خواست درباره ی جانشین حضرت بپرسد.

پیش از آنکه چیزی بگوید امام فرمود:

ای احمد بن اسحاق، خداوند زمین را بدون حجت نمی گذارد.

سپس امام به درون اتقای رفت، وقت برگشتن کودکی روی شانه اش بود.

خورشید تر از خورشید،ماه تر از ماه.

فرمود: اگر پیش ما عزیز نبودی،فرزندم را نشانت نمی دادم.

مَثَل او، مَثَل خِضر است و ذوالقرنین.

به خدا قسم ،از دیده ها غایب می شود، غیبتی که در آن همه هلاک می شوند،مگر کسی که خداوند او را در اقرار به امامتش ثابت قدم بدارد، 

و به دعا برای تعجیل در فرجش توفیق دهد.(مکیال المکارم،ج1،ص168؛بحارالانوار،ج52،ص24)

 

داستان چهارم: 

اعمالش را انجام داده بود. داشت از مسجد بیرون می آمد.

دید سیدی وارد صحن شد و به سمت شبستان مسجد جمکران آمد.

چهره ی نورانی و دلنشینی داشت.

پیش خودش گفت: این سید تازه از راه رسیده،

حتما در این هوای داغ تابستانی،تشنه است.

خودش را به او رساند و ظرف آب را تقدیم حضورش کرد.

گفت: شما هم دعا کنید بلکه خدا فرج امام مان را زودتر برساند.

جوان ناشناس غریبانه فرمود: 

شیعیان ما حتی به اندازه آب خوردنی هم ما را نمی خواهند؛

اگر بخواهند دعا می کنند و فرج ما می رسد

لحظه ای بعد،مرد بود و ظرف آب و آقایی که دیگر دیده نمی شد.(شیفتگان حضرت مهدی،ج1،ص155)

 

داستان پنجم: 

شبی بود روشن تر از روز، شبی نورانی قدم به خانه ام گذاشت.

پیامبری همراهی اش می کرد. اتاقی داشتم رو به قبله، وارد همان اتاق شدند. می خواست مصیبت جدش حسین علیه السلام را بشنود. نشست مقابلم. شروع کردم به روضه خوانی. رو به کربلا زیارت نامه هم خواندم. بعد رو کردیم  سمت طوس. زیارت نامه ی حجت هشتم را هم خواندم. نوبت رسیده بود به خودش، رو به رویش، زیارت نامه ی خودش را هم خواندم. تمام که شد، حجت آخرین خواست برود. پیامبری که همراهش بود،مزد روضه خوانی ام را داد.نمی دانم چقدر بود.

فردای آن شب، عالمی بزرگوار مبلغی پول در اختیارم گذاشت. مثل باران بهاری زیاد بود و با برکت. به همان زودی، رویای شب قبل، تاویل شده بود. 

می دانستم که آن عنایت، مزد کدام عمل است؛ مزد کدام مداومت.

از کودکی، اهل دعا برای فرج بودم.(مکیال المکارم،ج1،ص425،ذیل مکرمت 19)

 

داستان ششم: 

از نجف آمده بود کربلا برای زیارت.

عالم بود و اهل فضل و تقوی

زیر قبه ی حسینی، چشمش به جمال چشم نواز امام عصر سلام الله علیها روشن شد.

صاحب زمین و زمان به او فرمود: 

می بینی! اینجا هم که دعا مستجاب است، 

کسی به فکر من نیست!

کسی برای فرجم دعا نمی کند!

به تصرف حضرت، پرده های حجاب از مقابل چشم و گوشش کنار رفتند، 

دید و شنید که همه زائران خواسته های شخصی دارند.

امام فرمود: شنیدی!

  حتی یک نفر نگفت،خدایا!فرج مهدی را برسان.( نشریه موعود، شماره 13)

 

داستان هفتم:

نماز جماعت مغرب و عشا تمام شده بود. 

مردم داشتند از مسجد بیرون می آمدند، 

او، ولی نشسته بود توی محراب و های های گریه می کرد.

جلو رفت و علت گریه اش را پرسید.

جواب داد:

نماز که تمام شد، کسی آمد و گفت: امام عصر سلام الله علیها گلایه مندانه فرموده اند:

می بینی دوستان ما را؟!

بعد از نماز فوری سراغ کارهای خودشان فرتند!

هیچ کدامشان برای فرج من دعا نکردند!(کلید فرج،ص119)

 

داستان هشتم:

بانویی پارسا و اهل ایمان بود.

غصه دار از اندوه مسلمانها و تسلط اجانب بر آنها، عالمی را عالم رویا دید.

عالم به او فرمود: 

برای رفع بیماری و گرفتاریتان چه طور دعا می کنید؟!

بعد از هر نمازتان برای فرج مولایتان هم همانطور دعا کنید!

هر مومنی، اگر همان طور که برای گرفتاری و بیماری های خودش دعا می کند، بعد از هر نماز برای فرج مولایش هم دعا کند، و به حالی برسد که فراق امام عصر دلش را بشکند و احوالش را پریشان کند،حاصل چنین دعایی از دو حال خارج نیست:

  • یا ظهور مولایش را تسریع کند
  • یا غم و ناراحتی همان مومن دعاکننده جای خودش را به شادی می دهد.(مکیال المکارم،ج1، ص511)

 

داستان نهم: 

ماه رمضان بود.

وقت، وقت افطار؛

تنها بود و از خدا تقاضای میهمان کرد.

در زدند، رفت استقبال.

خورشید، پشت درب خانه اش بود.

نماز مغرب و عشا را به امام زمانش اقتدا کرد و بعد از نماز به امر امام خواند:

«اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ..اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ ...اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ *اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ...»

حضرت به خویش اشاره می کرد و در هر بند دعا و در پایان فرمود:

حقیقت این دعا، دعا برای فرج است و استجابت کامل آن در زمان ظهور.

اگرچه جدم رسول خدا سفارش می کرد به خواندن این دعا در ماه رمضان،

به شیعیانم بگو این دعا را بعد از همه نمازهایشان زمزمه کنند. (راه وصال،ص133)

 

داستان دهم: 

پا به سن گذاشته بود. بستگانش زودتر از او سفر قیامت را شروع کرده بودند. اندوه مردن داشت و غم بی مونسی و تنهایی. حالش را با امامش در میان گذاشت.

امام صادق علیه السلام به او فرمود: 

بعضی از برادران مومنت، از بستگان به تو نزدیکترند.

انس با آنها برایت از انس به بستگان بهتر خواهد بود.

با وجود این، بعد از تعقیب هر نمازت بگو:

«... اللهم صلی علی محمد و آل محمد، و عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر...»

«خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج ولی ات تعجیل فرما، فرجی با عافیت و نصرت!»(مکیال المکارم،ج2،ص22، مکارم الاخلاق طبرسی، ص331)

 

داستان یازدهم: 

تصمیمش را گرفته بود: 

می خواست کتاب متفاوتی بنویسد؛

کتابی با موضوع دعا برای فرج،

گرفتاری و مشغله، ولی اجازه نیم داد.

خواب دید؛امام زمانش را

فرمود:

کتاب را بنویس. به عربی هم بنویس. اسمش را هم بگذارمکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم.(مقدمه مکیال المکارم)

 

منبع: روایت هایی داستانی پیرامون وجود مقدس امام عصر سلام الله علیها با نگاهی به کتاب شریف مکیال المکارم 

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

جمعه 18 مرداد 1398  10:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها