داستانک

 
karim1989
karim1989
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1397 
تعداد پست ها : 41
محل سکونت : تهران

داستانک

سلام دوستان

لطفا داستان های کوتاه و پند اموز رو اینجا به اشتراک بذارین

ممنونsmiley

چهارشنبه 9 خرداد 1397  5:36 PM
تشکرات از این پست
karim1989
karim1989
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1397 
تعداد پست ها : 41
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستانک

دزد باورها

------------

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

چهارشنبه 9 خرداد 1397  5:38 PM
تشکرات از این پست
karim1989
karim1989
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : خرداد 1397 
تعداد پست ها : 41
محل سکونت : تهران

درویش تهی دست

درویش تهی دست

-------------------

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست

چهارشنبه 9 خرداد 1397  5:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها