شنيدهايم عقيلهي بنيهاشم ـ زينب كبري(علیها السلام) ـ را روز دوازده محرّم با لباس اسارت وارد شهر كوفه كردند، در حالي كه شهر سراسر غلغله و غوغا بود. زنان و كودكاني اسير آوردهاند، سرهاي بريده بالاي نيزهها زدهاند، طبلها ميكوبند و شيپورها ميزنند. شترها و اسبها همهمه ميكنند. انبوه جمعيّت از زنان و مردان و كودكان داد و فرياد دارند. در چنين شرايطي، زينب كبري(علیها السلام) كه خود اسير است و مصيبتهاي جانسوز فراوان ديده است؛ ميخواهد به طور عادي و بدون بلندگو صحبت كند و جريان مهمّي را به سمع مردم برساند؛ طبيعي است كه شدني نيست و راهي جز اِعمال يك قدرت روحي معنوي وجود ندارد و لذا به نقل ارباب مقاتل:
(فَأَوْمَاَتْ اِلَي النّاسِ اَنِ اسْكُتُوا).
اشارهاي به سمت مردم كرد كه ساكت شويد.
همين يك اشاره چنان كرد كه:
(اِرْتَدَّتِ الْاَنْفاسُ وَ سَكَنَتِ الاَجْراس).نفس المهموم،صفحهي246.
نفسها به سينهها برگشت و [شترها و اسبها متوقّف شدند و قهراً] زنگها [كه به گردنشان بود] از صدا افتاد و شهر با آن غوغا يكباره سكوت محض شد.با داشتن اين قدرت روحي، به امر خدا، تن به اسارت ميدهند و امام سيّدالسّاجدين(علیه السلام) با تن رنجور،زنجير به گردن، بيابانها و شهرها گردانده ميشود.