0

کنار قدمهای جابر(ویژه اربعین)

 
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  4:43 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  4:44 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  4:45 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:کنار قدمهای جابر(ویژه اربعین)

خاطرات اربعین: باران ...

کمی که باهم حرف زدیم دیدیم عربی بلند شد و روی یک صندلی نشست و دفترش را باز کرد و خواند و خواند و خواند. اشک بود و سینه زنی. و ما از بین حرف های عربی شان، چیزهایی می فهمیدیم و تکرار می کردیم. نصف شب ساعت سه بلند شدیم و حرکت کردیم. هوا سرد بود. باران باریده بود و همه جا شده بود، گل!

زیر لباس هایمان تا زانو، خاک بود و گل. و من در فکر آن هایی بودم که خانه هایشان، همین چادرهای بین راه هست

حال و هوای غریبی داشت صبح دل انگیز تا حرم. جمعیت نسبت به روز، کمتر بود و سرعتمان بالاتر. هوا ابری بود.

هوا داشت روشن می شد و من به شدت گرسنه بودم. کنار یک موکب ایستادیم برای اقامه نماز که خادم مسئول ها رفتند دنبال تخم مرغ و نان و چای.

و ما توی کیسه خواب هایمان لوله شدیم جلوی موکب. که دیوارکی داشت حائل و زیراندازی نم!

چ حس و حالی ... 

پنج شنبه 4 آذر 1395  4:48 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:کنار قدمهای جابر(ویژه اربعین)

خاطرات اربعین: اجر آوارگی

داخل موکب، پر بود از پتوهایی که به طور منظم و در سه چهار ردیف، چیده شده بودند و برای استراحت زائرها آماده بود. بچه ها با کوله و لباس، نشستند کنار بچه های گروه هشتادتایی بعدی و دیدار تازه کردند. من هم رفتم کنج سمت چپ، جایی که این ردیف پتوها تمهید نشده بود و افتادم ... جوانی به عربی، بهم گفت استراحت که کردی برو همان سمت دوست هایت کنار ردیف پتوها، آرام بهش گفتم بگذار اذان بدهد و روزه ام را باز کنم بعد بروم.

این را که شنید از جایش بلند شد و با یک حال خاصی به اطرافیانش گفت "صائم" و این عبارت را چند بار تکرار کرد. دوروبری ها به من و او نگاه می کردند. متوجه شدم که از ترک های موصل است. به ترکی با هم حرف زدیم و بهم گفت که الان صاحب موکب برایت غذای خودش را می آورد و یک طوری این را گفت که یعنی غذایی لذیذ و متفاوت از بقیه اند تا بچه آمدند دورش را گرفتند. به آنها نگاه کرد و به من ... و گفت ما در موصل زندگی می کردیم. آنجا جمعیت سنی ها خیلی بیشتر بود و ما مجبور بودیم برای حفظ جانمان، شیعه بودنمان را ابراز نکنیم. با روسری رنگی می آمدیم بیرون. چون چادر، نماد شیعه ها بود. نمی توانستیم بیرق مشکی بزنیم بالای درمان، در ماه های عزا، که مبادا بفهمند. چند تا از همسایه ها می دانستند. داعش که حمله کرد، ما را لو دادند. و ما شبانه این بچه ها را با همین لباس ها که می بینی، بلند کردم و فرار کردیم ... چند تا از فامیل هایمان به شهر حمله فرار کردند. ما هم به نجف. در همین موکب که می بینی، هفتاد نفر با هم زندگی می کردیم. که اخیرا دولت، بهمان چادر داده است که آنجا بخوابیم. و برایم عکس داخل چادرشان را نشان می داد و می گفت نمی توانم بچه هایم را آنجا تنها بگذارم ... می ترسم که بدزدند ... هنوز ترس پنج شش ماه پیش توی دلش بود. و بغض عجیبی که در نگاهش موج می زد. انگار آوار روی سرم بریزند. سرم سنگین شده بود. آمدم کمی بیرون نشستم با بچه ها ... ورزشکار بهم یک دستمالی داد که لابد، لای آن مبلغی پول بود. بهم گفت من، این شخصی که تو می گویی را بین این جمعیت نمی شناسم. این را بده، که گره کوتاهی از زندگی اش باز کند... نمی دانستم قبول کند یا نه. داخل موکب شدم. بلند شده بود و دنبال من می گشت که بیا افطارت را آورده اند... برنج، دلمه با سالادی که در زندگی ام ندیده بودم. نمازم را که خواندم، دستش را گرفتم و دستمال را گذاشتم توی دستش. چشمانش پر شد... گفت برای چی؟ گفتم مگر خودت نگفتی ما همه یک خانواده ایم و خواهر و برادریم و اینها؟ و با اصرار این را بهش دادم. دو سه نفر دورم را گرفته بودند و برایم شده بود مترجم... عرب میانسال سبزه ای، بهم گفت، تو مشهد می روی؟ گفتم خب... بله! گفت اگر یک چیزی بدهم که بیندازی توی ضریح این کار را می کنی؟ مثلاً یک بیماری دارم. تومور دارم که دکترها گفتند درمان ندارد... فکر کردم که لابد، یا نامه است یا پول ... هیچ کدام نبود. جلد قرصش بود ... دلم آتش گرفت

نگاهی به آسمان ابری که از پنجره باز موکب پیدا بود انداختم و گفتم، قرار است باران بیاید انگار ... گفت: نه خدا مهربان است!! نمی بارد!!

نگران خانه چادری شان بود ...

پنج شنبه 4 آذر 1395  4:57 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:کنار قدمهای جابر(ویژه اربعین)

خاطرات اربعین: اقیانوس

هوا داشت روشن و روشن تر می شد و آفتاب تند و تیز بالا  می آمد. برای استراحتی کوتاه، به موکبی رفتیم در سمت راست جاده. که چادر داشت و یک سری مبل در کنار درش. حاشیه اش هم از این زیراندازهای مسافرتی بود. نشستم روی زیرانداز که نفسی تازه کنم. پسر بچه کوچکی با پارچ قرمز پلاستیکی برایمان آب آورد و مردی بلند قامت، چای عربی ... همان ابتدای کار، یکی از بچه ها ناخنش دستش برگشته بود -همانی که بسیار به خوراکیجات بین راه، علاقمند بود و بعدها از قبل این علاقه مندی، در کربلا گم شده بود و با آب و تاب ویژه ای خاطره مفقودی اش را روایت می کرد-

همه، با گروه هشتادتایی ما بودند. همه رفقا! و مسئول -خادم ها. از سلطان و خادم اعظم تا بخت آور و پس رو ... که سلطان خارج از صف حرکت می کرد و ماها را دید می زد و خادم اعظم بین اول و آخر صف در حرکت بود. الف هم که کلاً در یک حال ویژه ای عبارت "دوتا دوتا حرکت کنید" را به صورت تکرار تکرار، بیان می کرد. توی دلم خنده ام گرفته بود که زهی خیال باطل که با این نظم و انضباط، برسیم به مقصد. این حاصل تجربه ام بود، ولی تجربه ام در این سفر، حسابی تجدید شد.

صدتای بعدی توی یک موکب نگه داشتیم که مرافق و اینهایش پشت بنای موکب بود، توی یک باغ بزرگی پر از نخل و احیاناً با چشمه ای که از آنجا عبور می کرد. و کودکانی که برای نخل ها آب راه باز می کردند. موفق شدم که از یکی از پسرها عکس بگیرم ولی دخترها، با دست اشاره می کردند که نه! نگیر! در همان باغ. راه که افتادیم یادم آمد کلاهم را جا گذاشته ام بدوو برگشتم سمت بچه های توی باغ، اساساً نمی دانستم کلاه به عربی، چه می شود، گفتم یک چیزی که رنگش اینطوری ست (رنگ را روی لباسم نشان دادم) گفتند ساق دست؟ نه. پوشیه؟ نه ... آها ا ان بعد دویدند و برایم آوردند. و من چقدر از برقراری ارتباط، مشعوف بودم.

برای نماز، خودمان را به یک موکب شیک و مجلسی ایرانی رساندیم. که بسی وسیع بود و تمیز. که حمام و دستشویی مبسوط داشت. یادم هست که وقتی به آنجا رسیدیم چطوری افتادیم و با فیلسوف اسلامی و ورزشکار و یار متأهل و کوهنورد روی دو سه تا پتو دراز کشیدیم. و خواب کوتاه شیرین بعد از قیلوله کردیم!که ورزشکار، پاهایمان را ماساژ داد. همان جا ناهار را خوردیم و بعد از استراحت نسبتاً طولانی، راه افتادیم.

هوا کم کم داشت ابری می شد و من فکر می کردم اگر احیاناً باران ببارد این موکب ها چه می شوند؟ چادرها و پتوها. نزدیکی های ساعت سه و چهار بود و ما ستون 276 بودیم که توی یک موکب توقف کردیم و گروه هشتادتایی بعدی را دیدیم. به نظر نمی آمد که آنجا برای شب بمانیم، ولی تقدیر، چیز دیگری بود ...

شاید خاطره شب اول، نقطه عطف خاطرات سفر امسال باشد.

پنج شنبه 4 آذر 1395  5:13 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:14 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:16 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:17 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:18 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:21 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:21 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:22 PM
تشکرات از این پست
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:23 PM
تشکرات از این پست
rasekhoon_m
alikhodadad
alikhodadad
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1395 
تعداد پست ها : 85
محل سکونت : خوزستان
پنج شنبه 4 آذر 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
rasekhoon_m
دسترسی سریع به انجمن ها