خاطرات اربعین: اقیانوس
هوا داشت روشن و روشن تر می شد و آفتاب تند و تیز بالا می آمد. برای استراحتی کوتاه، به موکبی رفتیم در سمت راست جاده. که چادر داشت و یک سری مبل در کنار درش. حاشیه اش هم از این زیراندازهای مسافرتی بود. نشستم روی زیرانداز که نفسی تازه کنم. پسر بچه کوچکی با پارچ قرمز پلاستیکی برایمان آب آورد و مردی بلند قامت، چای عربی ... همان ابتدای کار، یکی از بچه ها ناخنش دستش برگشته بود -همانی که بسیار به خوراکیجات بین راه، علاقمند بود و بعدها از قبل این علاقه مندی، در کربلا گم شده بود و با آب و تاب ویژه ای خاطره مفقودی اش را روایت می کرد-
همه، با گروه هشتادتایی ما بودند. همه رفقا! و مسئول -خادم ها. از سلطان و خادم اعظم تا بخت آور و پس رو ... که سلطان خارج از صف حرکت می کرد و ماها را دید می زد و خادم اعظم بین اول و آخر صف در حرکت بود. الف هم که کلاً در یک حال ویژه ای عبارت "دوتا دوتا حرکت کنید" را به صورت تکرار تکرار، بیان می کرد. توی دلم خنده ام گرفته بود که زهی خیال باطل که با این نظم و انضباط، برسیم به مقصد. این حاصل تجربه ام بود، ولی تجربه ام در این سفر، حسابی تجدید شد.
صدتای بعدی توی یک موکب نگه داشتیم که مرافق و اینهایش پشت بنای موکب بود، توی یک باغ بزرگی پر از نخل و احیاناً با چشمه ای که از آنجا عبور می کرد. و کودکانی که برای نخل ها آب راه باز می کردند. موفق شدم که از یکی از پسرها عکس بگیرم ولی دخترها، با دست اشاره می کردند که نه! نگیر! در همان باغ. راه که افتادیم یادم آمد کلاهم را جا گذاشته ام بدوو برگشتم سمت بچه های توی باغ، اساساً نمی دانستم کلاه به عربی، چه می شود، گفتم یک چیزی که رنگش اینطوری ست (رنگ را روی لباسم نشان دادم) گفتند ساق دست؟ نه. پوشیه؟ نه ... آها ا ان بعد دویدند و برایم آوردند. و من چقدر از برقراری ارتباط، مشعوف بودم.
برای نماز، خودمان را به یک موکب شیک و مجلسی ایرانی رساندیم. که بسی وسیع بود و تمیز. که حمام و دستشویی مبسوط داشت. یادم هست که وقتی به آنجا رسیدیم چطوری افتادیم و با فیلسوف اسلامی و ورزشکار و یار متأهل و کوهنورد روی دو سه تا پتو دراز کشیدیم. و خواب کوتاه شیرین بعد از قیلوله کردیم!که ورزشکار، پاهایمان را ماساژ داد. همان جا ناهار را خوردیم و بعد از استراحت نسبتاً طولانی، راه افتادیم.
هوا کم کم داشت ابری می شد و من فکر می کردم اگر احیاناً باران ببارد این موکب ها چه می شوند؟ چادرها و پتوها. نزدیکی های ساعت سه و چهار بود و ما ستون 276 بودیم که توی یک موکب توقف کردیم و گروه هشتادتایی بعدی را دیدیم. به نظر نمی آمد که آنجا برای شب بمانیم، ولی تقدیر، چیز دیگری بود ...
شاید خاطره شب اول، نقطه عطف خاطرات سفر امسال باشد.