سوال و پاسخ را در همین تاپیک قرار دهید.
جشن ازدواج ام البنين
نحوه برگزاري جشن ازدواج ام البنين (ع) و زمان وقوع عقد چندان واضح و روشن نيست اما چند امر در اين موضع مسلم است.
1- اين ازدواج تحت تأثير حزن و اندوه فراق فاطمه (س) بوده است.
2- از آنجا که برخي تاريخ دانان نوشتهاند عباس (ع) در جنگ صفين حضور داشته است و علي (ع) فنون جنگي را به او ميآموخته، و از سوي ديگر گفتهاند عباس در آن جنگ 15 تا 17 ساله بوده است، و پيکار صفين در سال 37 هجري رخ داده بنابراين ولادت ابوالفضل(ع) در سال 20 يا 22 هجري واقع گرديده است. از سوي ديگر برخي نوشته اند که از ازدواج ام البنين تا ولادت عباس )ع( 10 سال طول کشيد. بنابراين قرائن ازدواج فرخنده 13 يا 16 ه: ق بوده است. علي(ع)با خانم فاطمه بني کلاب - که بعدها ام البنين خوانده شد - ازدواج کردند.
داستاني جالب توجه از عشق و ادب
علت اينکه خانم فاطمه بنيکلاب به ام البنين تغيير نام داده شد داستاني دارد بدين شرح: فاطمه ام البنين که شيرزن نجيب زاده و شجاع بودند از ادب و شرافت کم نظيري برخوردار بودند در بدو ورود به خانه علي ابتدا نزد فرزندان زهرا] س [ادب و نزاکت به خرج داده و فرمود: آقازاده ها و فرزندان زهرا؟ من نيامدهام که همسر علي] ع [و جانشين مادر شما باشم؟ بلکه من براي کنيزي شما آل محمد] ص [خود را آماده ساختهام. حتي نوشته اند هنگام ورود فاطمه حسنين و زينبين بيمار بودند و او به عيادت و پرستاريشان پرداخت. مدتي از اين وصلت سپري گشت و فاطمه بني کلاب با سخنان دلنشين خود و ظاهر بي آلايشش از صفاي باطنش حکايت داشت، و از اين خدمتگزاري تقرب به خدا را مي جست. [ماه بي غروب / عباسعلي محمودي / ص 31.] .
يکي از روزها که مولا وارد خانه شدند و او را با عنوان فاطمه صدا زدند فاطمه بني کلاب عرضه داشت: يا علي از اين به بعد مرا فاطمه صدا نزنيد؟ امير فرمود: آيا از اسم فاطمه نگرانيد؟ فرمود: نه از افتخاراتم اين است که هم نام دختر رسول خدايم. فرمود پس چرا ترا فاطمه نخوانم؟ عرض کرد در اين مدت که به خانه شما پاي گذاشت ام ملاحظه کرده ام که هر وقت شما مرا با اين اسم مبارک صدا مي زنيد فرزندان زهرا ناراحت مي شوند و به ياد مادر مي افتند و خاطرات مادر در ذهن آنها زنده ميشود لذا تقاضا دارم با اسم ديگري مرا صدا بزنيد. علي] ع [فرمود: چشم از اين به بعد شما را به امالبنين صدا ميزنم.] امالبنين يعني مادر پسران [؟] او به خودش اجازه نميداد که خود را به جاي دختر پيامبر] ص [و مادر فرزندان زهرا )س(، فرض کند لذا عرض کرد آقا من که پسري ندارم. مولا فرمود: »ام البنين؟ خدا به تو پسراني خواهد داد که در عالم بي نظير باشند.« بدين ترتيب فاطمه بنيکلاب که از آن تاريخ امالبنين خوانده شد روز بروز بيشتر ادب و مکارم اخلاقي خود را بروز ميداد و عشق خود را به فرزندان زهرا] س [به اثبات ميرسانيد. اين عرض ادب و ابراز اخلاص به محضر مقدس حسنين و زينبين موجب شد که فرزندان ام البنين هم نسبت به مقام والاي فرزندان زهرا پي برده و همواره در مقابل آنان تواضع و خشوع داشته و حرمتشان را پاس بدارند و همچنين در برابر زينب و ام کلثوم و حسن و حسين از جاي بپاخيزند و اوامر آنان را که از کوثر توحيد سيراب بودند به جان بخرند.
مادر گرامي عباس و نياکان مادري
از آنجا که عاشقان دوست دارند تمام علايق و اعمال و اشياء و متعلقات و وابستگان و خلاصه دوست و دشمن معشوق خود را بشناسند، تا به مصداق سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم، روابط و علايق خود را وفق تمايلات و خواستههاي معشوق تنظيم نمايند. در اين راستا براي شناخت ولو اجمالي به کساني که به نوعي با حضرت عباس بن علي وابستهاند اشارهاي گذرا داريم علاوه بر اينکه بايد بدانيم خويشاوندان نقش برجستهاي بر شخصيت انسانها دارند. اشاره شد که علي] ع [به مصداق اينکه خود بر اهميت همسرگزيني و اهتمام به آن تأکيدهاي مکرر و فوقالعادهاي داشتند و براي ازدواج با مادر عباس چه مراحلي را به انجام رسانيد شمهاي از نياکان مادري عباس را بازگوييم تا حق مطلب را ولو مجمل بيان نماييم تا ديني که به اين خانم بزرگوار داريم به اندازه ارادتمان به عباس بيان نماييم تا متوجه اهميت مقام مادر و اصالت والاي امالبنين] س [باشيم. زيرا نياکان مادر نقش برجستهاي در شخصيت انسان دارند زيرا گاهي عزت و سرافرازي در وابستگان و پيوندهاي خانوادگي است. حتي پيامبر به دايي فرزندان اهتمام داشت و ميفرمود داييهاي شما به اندازه مادران بر شخصيت شما اثرگذار است: قال رسول الله )ص(: فان الخال احد الضجيعين. [1] . نقش دايي فرزندانتان در انتقال صفات شما مؤثر است. در بسياري اقوام فرزند را متعلق به خلق و خوي دايي ميدانند لذا علي به عقيل سفارش مؤکدي براي طايفه امالبنين به عقيل فرمود. امالبنين مام بزرگوار ابوالفضل )ع( داراي اجدادي به اين ترتيب است فاطمه: دختر حزام مادر او: ثمامه جده اول: عمره دخت طفيل جده دوم: کبشه دخت عروهي الرحال جده سوم: امخشف جده چهارم: فاطمه دخت جعفر جده پنجم: عاتکه دخت عبد شمس جده ششم آمنه دخت وهب جده هفتم: دخت جحدر [2] . تاريخ تا چند نسل گذشته ايشان را جمع و ثبت نموده است. کساني که طالب شناخت بيشتر هستند به کتاب مقاتل رجوع نمايند. همه اخبار منقول گواهي ميدهد که اجداد مادري عباس بسيار شجاع و در زمان قبل از اسلام داييها و عموها و پدران امالبنين دليران عرب هستند که در عين شجاعت پيشوا و رهبر اقوام خود بودهاند آن چنانکه سلاطين زمان در برابرشان سر تسليم فرود آوردهاند. اينان همان هستند که عقيل به اميرالمؤمنين در وصفشان گفت که در ميان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمانتر يافت نشود. جدي چون عامر به مالک که پدربزرگ امالبنين است. معروف به: »ملاعب الاسنه« بود يعني شمشير و سرنيزه را به بازي ميگرفت. اين لقب را حسان بن ثابت شاعر عرب به او داد چون ديد که در ميدان چگونه يک تنه پيکار ميکند. اين شعر را دربارهاش گفتهاند: يلاعب اطراف الاسنهي عامر فراح له حظ الکتائب اجمع عامر نيزهها را به بازي ميگيرد و توانايي يک لشگر را دارد. ديگر اجداد امالبنين عامر بن طفيل مالکي است که در زمان خود گراميترين و نامآورترين مرد شجاع و دلاور عرب بوده است. به هر حال دائيان امالبنين و برادرانش اصيل و شجاع بودهاند که شرح بزرگي آنها ما را از اصل محتوا دور ميسازد. از ديگر بستگان امالبنين لبيد است که شاعر بوده و 150 سال عمر کرده است و شاعري توانا و حتي در عصر جاهليت و بتپرستي. او خدا را ميپرستيد و در سال 41 هجري هنگام صلح امام حسن )ع( با معاويه، درگذشت. لبيد شعري سروده که همواره تکيه کلام رسول الله )ص( بود. قسمتي از اشعار لبيد اينگونه است که پيامبر اعظم تکرار ميکرد: الا کل شيئ ما خلا الله باطل بدان همه چيز بجز خدا باطل است و کل نعيم ما سوي الله زائل و از اينرو هر نعمتي به ناچار از بين ميرود. نعيمک في الدنيا غرور و حسرهي نعمتهاي جهان انسان را فريب ميدهد و عيشک في الدنيا محال و باطل و زندگي در دنيا زودگذر است و کل اناس سوف تدخل بينهم همه مردم زود به بلايي دچار ميشوند ذو يهيئهي تصفر منها الانامل
و سرانجام مرگ دست و انگشت آنان را زرد ميسازد. [3] . ] اينک اين خانم بااين اصالت توسط عقيل انتخاب شد و به همسري علي درآمد و با وجودي که اميرالمؤمنين خود عالم به علم لدني بوده و چيزي از حقايق عالم بر او مخفي نبود چگونه به عقيل که تنها عالم نسابهي العرب بود دستور داد زني بااصل و نسب و شجاع شناسايي و برايش انتخاب کند؟ آيا علم امامت کمتر از علم نسب برادرش عقيل بود؟ باسخ اين است که علم علي )ع( چنان مبرهن و واضح بوده که حتي دشمنانش نيز به آن اقرار داشته و تمام خلفا و پيشوايان همه مذاهب به اين حقيقت معترفند. چنانکه عمر بن خطاب 70 مرتبه در زندگي و خلافت خود در پاسخهايي که هنگام سختيها از علي ميپرسيد و جواب ميگرفت گفته است لولا علي لهلک عمر. اگر علي نبود )که من پرسشهاي علمي را از او بپرسم( عمر بارها هلاک شده بود. ابوذر نقل کرده است که روزي همراه علي بودم و به بياباني وارد شديم که مورچههاي فراوان و بيش از حدي جمع شده بودند که من گفتم سبحان الله از خدايي که تعداد اين مورچهها را ميداند. حضرت امير فرمودند اينگونه نگو بلکه بگو منزه خدائي که خالق اين مورچگان است. اي ابوذر به خدا قسم من تعداد اينها را ميدانم و هم تعداد نر و مادههاي آنها را ميشناسم. سبحان الله فوالله اني لاحصيه و اعرف الذکر منها و الانثي [4] . يا اينکه علي )ع( فرمود: تعداد شيعيان و دوست و دشمن و اسامي آنان و پدران و عشيرههاي آنان و نژادشان را تکتک ميدانم. [5] . اما چرا علي )ع( با اين همه علوم از عقيل درخواست شناسايي زني بااصل و نسب و شجاع از ميان قبايل عرب را نموده، يکي؛ به خاطر اصل مشورت است که شيوه همه امامان و انبيا بوده است و در کتابهاي تاريخي مکتوب است. رسول خدا با ياران خود مکرر مشورت کردند. در جريان همه نبردها بخصوص جنگ خندق که با اصحاب شور نمودند و رأي ياران بر اين قرار گرفت که در مدينه بمانند و از شهر دفاع کنند و حضرت پذيرفتند. دوم اينکه: از امام رضا )ع( سؤال شد که شما با اين همه علم چرا مشورت ميکنيد؟ فرمود: بسا مطلب صحيحي که از زبان ديگران جاري شود. سوم اينکه: اموري که با مشورت همگاني مورد پذيرش قرار گيرد پشتوانه مردمي هم همراه دارد. چهارم اينکه: معصومين همواره هويتبخش و شخصيتدهنده به اطرافيان و مردم بودهاند. از اين نمونهها بسيار است و نيازي به توضيح بيشتر نيست. تنها به خاطر پاسخگويي به سؤال مقدري که ممکن است در برخي اذهان بوجود آيد اين موضوع لازم الذکر بود. [
رحلت حضرت ام البنين
بالاخره اين اسوه شکوه مادري و شيرزني و وفا و اصالت و ريشهداري در 13 جمادي الثاني سال 64 ه. ق جان به جان آفرين تقديم نمود و در بقيع مظلوميت ديگري به بيت سلسله عصمت اضافه شد و جهاني را به اميد شفاعت مادر عباس گذاشت.
[1] همان. [2] ترجمه العباس / سيد عبدالرزاق الموسوي المقرم / مترجم / ناصر پاک پرور / نشر صدر / 1411 / تهران ج 1. [3] ماه بي غروب / 31. [4] مدينهي المعاجز / سيد هاشم بحراني / متوفاي 1107 ه. ق ص 115. [5] شيخ مفيد / کتاب اختصاص.
وجه نامگذاري عباس و ساير القاب و کنيه ها
در کتب سيره و مورخان و مقاتل عناوين متعددي که به يادگار مانده نامهاي گوناگوني براي ابوالفضل العباس] ع [بيان گرديده که تاکنون مدد جستن از اين اسماء متبرک موجب اداي حاجات گرفتاران و نجات متوسلين به آن حضرت حتي در ميان غير شيعيان و غير مسلمانان گرديده ما هم با آن اسماء مقدس ترنمي نماييم تا کمک راه دشوارمان و تبرک قلم و زبانمان گردد. عباس الاسماء تنزل من السماء در نامگذاريها از آسمان به انسان الهام ميشود. اسامي اشخاص غالبا با رابطه است اولين نام زيبا و بامسماي ماه بنيهاشم عباس است. عباس صيغه مبالغه از ماده عبس است به معناي درهم شدن بشره و قبض و گرفتگي صورت. [1] . مقرم گويد: »عباس در جمال و زيبائي هر زيبارويي را پشت سر مينهاد و همگان در برابر چهره دلفريبش لب به تحسين ميگشودند گويي که در عالم زيبائي او يگانه دوران بود. و اگر زيباروياني هم وجود داشتند در برابر قمر بنيهاشم چون ستارگاني بودند که گرداگرد ماه تابان قرار ميگرفتند. راويان گويند عباس زيبا و نيک منظر بود، چون بر اسب درشت هيکل سوار ميشد پاهايش بر زمين کشيده ميشد و بدو ميگفتند ماه بنيهاشم [2] . در کتابهاي لغت عباس به چند معنا آمده است: در فرهنگ لغت دهخدا که معتبرترين کتاب لغت ادبيات است گويد: عباس يعني شير بيشه. عباس به معني شيري که شيران ديگر از او ميگريزند. [3] . در کتاب فرهنگ معين مينويسد: »عباس به معناي شير است.« [4] . در کتاب لغت فرهنگ جامع نوين عباس و عبوس به معناهاي زير ترجمه گرديده »شير درنده و جمعيت بسيار. کسي که نيروي جمع زيادي و جمعيت بسياري را در خود دارد و مثل شير درنده حمله مي کند« [5] . مؤلف کتاب عربي المنجد الطلاب در اثر خود ميگويد: »العبس و العبوس هما من اسما الاسد: عبوس و عباس نامهايي براي شيرند«. [6] . در کتاب ماه بي غروب مينويسد: عباس صيغه مبالغه است به معناي بسيار باصولت و يکي از نامهاي شير است. [7] . علي] ع [اين اسم را براي او انتخاب فرمود و تمام فضيلتها و خصال وجودي را در قالب يک لفظ فشرده و با دريايي معنا معرفي ميکند. در کتاب العباس نوشته المقرم تعابير لطيفي براي عباس برميگزيند: [ صفحه 28] - عباس المعرفهي به معناي قهرمان ميدان معرفت - عباس الهدايه به معناي شير بيشه هدايت - عباس اليقين به معناي شير اهل يقين به خدا - عباس البصيرهي به معناي سردار بينش و دانايي - عباس الشجاعهي به معناي شير دلاوري - عباس الفضيلهي به معناي فاني در فضيلت و کرم - عباس الصبر به معناي صبورترين شير خدا - عباس المحبهي به معناي سرور مهرباني و عطوفت و رأفت - عباس العبوديهي به معناي درياي بندگي و عبادت خدا - عباس التسليم به معناي مظهر تسليم در برابر فرامين الهي - عباس التوحيد به معناي سرحلقه خداپرستان و موحدان - عباس الحق به معناي شير حقطلبي اينها گوشهاي از اسامي زيباي حضرت بود. [8] . - قمر بنيهاشم به معناي ماه قبيله بنيهاشم، از ديگر القاب اوست. بد نيست بدانيم که بنيهاشم و دودمان رسول الله] ص [همگي از نظر چهره و ظاهر بسيار بانمک و خوش ترکيب بودهاند که هيچ مثل و مانندي نداشتهاند و در عرب نظير آنان وجود نداشته و هيچ نقصي در جمال چهره و هيکل آنان نبوده است. البته بايد دانست اعتقاد و عشق و علاقه شيعه به معصومين و آل بيت به جهت زيبايي ظاهرشان نيست و برخلاف برخي مداحان که اشعار... در مجالس مدح در خصوص خط و خال و چشم و ابروي حضرات ارائه ميکنند، علاقه به ايشان تنها به جنبه معنوي است. هر چند بيان اين صفات در اينجا به خاطر نقل تاريخ است. يکي از دشمنان - لعنت الله عليه - در مورد امام حسين )ع( و در آستانهي قتلگاه گفت: »شغلي نور وجهه عن التفکر في قتله« يعني نور و زيبائي حسين مرا به خود مشغول و به عالمي ديگر برد بگونهاي که از فکر کشته شدن وي بجايي ديگر رفتم. [ صفحه 29] در اين ميان عباس به حدي جذاب و دلربا بود که ماه بنيهاشم] قمر بنيهاشم [خوانده ميشد و از همه بنيهاشم هم زيباتر و موزونتر بودند. از الطاف خداوندي به عباس )ع( اين بود که همراه با صفات جلال، مثل شجاعت و مناعت طبع را با صفات جمال بسان بزرگواري و کرامت و نيکخويي و عطوفت و سيماي دلفريب و جمال شگفتيآور و صورت شکفته و خندان که حسن و زيبايي بينظير از آن ميباريد و نور ايمان و لواي مجد و شکوه برجسته بود. بدين جهت او را قمر بنيهاشم ميخواندند. يکي از اهل سنت گويد »و کان العباس رجلا وسيما جميلا يرکب الفرس و رجلاه يخطان علي الأرض و کان يقال له قمر بنيهاشم و کان لواء الحسين معه«. يعني: عباس خوش سيما و زيبا بود و پاهايش به زمين ميرسيد هنگام سوار شدن بر اسب قوي هيکل و به او ماه بنيهاشم گفتند و پرچمدار حسين )ع( بود. [9] . - عبد صالح به معناي بنده شايسته از ديگر القاب وي است. که اين لقب را امام صادق در زيارتنامه حضرت عباس بيان کردند السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمؤمنين. [10] . - اطلس: به معناي شجاع و دلير از ديگر اسماي اوست
[1] همان. 138. [2] سردار کربلا. فصل اسامي قمر بنيهاشم. [3] فرهنگ دهخدا. علياکبر. ماده: عبس. [4] دکتر محمد معين. فرهنگ لغت معين. مفهوم: عبس. [5] احمد سياح. فرهنگ بزرگ نوين. ج 3 ص 939. عبس. [6] المنجد الطلاب. مطبعه المشق. کلمه: عبس. [7] ماه بي غروب. همان. 33. [8] نشريه پيام انقلاب. شعبان 1362. [9] چهره درخشان. همان. 142. [10] مفاتيح، زيارت مخصوص عباس )ع(.
کنيه ها
عربها با توجه به غناي ادبي، علاوه بر اسم و لقب براي اشاره و خطاب نمودن و نسبت دادن کسي يا صفتي به افراد از کنيه استفاده ميکنند. کنيه با ابن و اب و اخ و ام و اخت شروع ميشود. گاهي فردي را با فرزندش يا برادرش و يا پدر و مادرش و يا صفتي که دارد همراه کرده و صدا ميزنند تا دليل بر ذم و سرزنشش باشد. مثل: ابومکر: وقتي عمروعاص را صدا ميزدند از بابت تحقير و سرزنش او را پدر ابومکر و ريشه مکر و فريب ميخواندند. يا برعکس فردي را با احترام صدا ميزنند لذا به برخي افراد ميگفتند: اب المکارم به معناي پدر کرامت و اخلاق.
کنيه براي تمايز اشخاص و يا مدح و ذم آنان است. از آنجا که وجود و ذات قمر بنيهاشم سرشار از نيکي و اعلي مراتب قدسي و آسماني بود به اندازه ظهور کراماتش کنيه مکني ميشدند. - ابوالفضل: يکي از کنيههاي عباس] ع [است. به مصداق توضيحات فوق يکي از عناويني که توان انعکاس ابعاد شخصيتي آن حضرت دربرگرفت و به منصه ظهور رساند و به خاطر کرامتهاي وجوديش کنيه ابوالفضل به آن حضرت اعطا شد. الاسم ما دل علي المسمي. عنوان و اسم بايد تا حدود تحمل واژه بتواند بار معنوي هويتي شخص را برساند فضل يعني حرمت حريم و يعني شرافت و فضيلت و ازدياد علم و کمال محض. عباس] ع [را ابوالفضل خواندند تا حداقل ذرهاي از کوه کرامات عباسي را به دنيا عرضه کند. ابوالفضل يعني ريشه خصال پسنديده و الهي که حضرت حامل آنان بود. ابوالفضل پدر فضايل انساني هر چند برخي گفتهاند که عباس )ع( پسري بنام فضل داشت و از اين باب او را ابوالفضل کنيه دادهاند [موسوي المقرم. همان.] اما حقيقت همان فضايل وجودي و ذاتي عباس است. ابوالفضل يعني معدن تمام فضيلتها و منبع کرامات و خاستگاه جميع مکارم و سجاياي انساني و تجليگاه ارزشها و اصالتها و والاييها. هر چند منافاتي ندارد که پدر فضل هم باشد. - ياس امالبنين، يکي ديگر از القاب وي است. خدايا لاله من ياس من کو کسي که ميدارد پاس من کو همه اطراف من نامحرمانند گل امالبنين عباس من کو در مورد القاب و اسامي و کنيهها از سايت تبيان فيضي بردهام که تقديم ميشود:
عباس در آيينه ي القاب
غير از نام، که مشخص کنندهي هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگيهاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز ميکند و به خاطر آن خصوصيات بر آنها »لقب« نهاده ميشود و با آن لقبها آنان را صدا ميزنند يا از آنان ياد ميکنند. وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مينگريم، آنها را همچون آيينهاي مييابيم که هر کدام، جلوهاي از روح زيبا و فضايل حضرت ابوفضايل را نشان ميدهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر کدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه. چه زيباست که اسم، با مسمي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هر کس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد که با آن خوانده و ياد ميشود. نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين »عباس« بود، چون شيرآسا حمله ميکرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود که ترس در دل دشمن ميريخت و فريادهاي حماسياش لرزه بر اندام حريفان ميافکند. کنيهاش »ابوالفضل« بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت که فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت که در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيکي، زادهي او و مولود سرشت پاکش و پروردهي دست کريمش بود. زينب کبري ميپرسد: پدر، نام و کنيه برادرم چيست؟ حضرت امير عليهالسلام ميفرمايد: نامش عباس، کنيهاش ابوالفضل، و القابش بسيار است: ماه بنيهاشم و سقا و... زينب: پدر در نام »عباس« نشاني از شجاعت و جوانمردي و در کنيه ابوالفضل، نشاني از شهامت و تفضل و در لقب »ماه بنيهاشم« نشاني از جمال و زيبايي است؛ ولي لقب »سقا« چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است! پدر: نه دخترم، کار او آب دهي نيست؛ بلکه او عشيره و [ صفحه 32] بستگان خود را آب ميدهد )تشنگان اهلبيت در کربلا( اشک از ديدگان زينب جاري شد؛ ولي پدر فرمود: گريه نکن تو را با او رابطه و کاري هست....
علي(ع) ساقي کوثر عباس ساقي کربلا جستاري در القاب
او را »ابوالقربه« )پدر مشک( هم ميگفتند به خاطر مشک آبي که به دوش ميگرفت. و از کودکي ميان بنيهاشم سقايي ميکرد. »سقا« لقب ديگر اين بزرگمرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص در سفر کربلا، ساقي کاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمههاي اباعبدالله )ع( بود و يکي از مسؤوليتهايش در کربلا تأمين آب براي خيمههاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرم، آب را به روي ياران امام حسين )ع( بستند، يک بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خيمهها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي کودکان تشنه به شهادت رسيد )که در آينده خواهد آمد(. او از تبار هاشم و عبدالمطلب و ابوطالب بود، که همه از ساقيان حجاج بودند. علي )ع( نيز آن همه چاه و قنات حفر کرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفين هم سپاه علي )ع( پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد که از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوت جبههي علي )ع( باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. در کربلا هم منصب سقايي داشت تا پاسدار شرف باشد. لقب ديگرش »قمر بنيهاشم« بود. در ميان بنيهاشم زيباترين و جذابترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار ميدرخشيد. اي ماه تو بر اين شط شراب افتاده ماه هم ديده ترا در تب و تاب افتاده چنگ بر ساز دل سوخته و مشک به دوش يا ششماهه رنجور رباب افتاده کشته تشنه آن چشمه منم چشم مبند بي خود از لعل لبت بر لب آب افتاده آه، اي علقمه شق القمري ميبينم کيست اين در بر تو مست افتاده [ صفحه 33] ثمر جهل بشر در پسر سعد ببين خيمه را سوخته و فکر ثواب افتاده او با عنوان »باب الحوائج« هم مشهور است. اختصاص اين لقب به سه شخصيت بزرگ يعني: 1- حضرت موسي بن جعفر )ع( 2- حضرت ابوالفضل )ع( 3- طفل ششماهه جناب علي اصغر )ع( اهل نظر در بيان وجه و تاريخچه اختصاص اين لقب به عباس )ع( تعابير مختلفي دارند. يکي از اين وجوه خبري است که نقل شده که روز عاشورا هيچ يک از شهيدان کربلا لب تشنه نمردند غير ابوالفضل. چون پيامبر از حوض کوثر به نينوا آب رساند و همه شهدا از دستان مبارک رسول الله )ص( آب نوشيدند اما ابوالفضل آب را قبول نکرد. رسول خدا آب آورد اما عباس فرمود: من نميخورم. پيامبر فرمود: عباس جان همه کساني که در اين صحرا به شهادت رسيدهاند، از دست من آب نوشيدهاند تو چرا آب نميخوري؟ ابوالفضل فرمود: يا رسول الله! صداي العطش بچهها را ميشنويد مگر العطش گفتن کودکان تشنه اجازه ميدهند که من آب بنوشم؟ شعري از: سيد مصطفي آرنگ. از شهيدان کربلا گويند با لب تشنه، جان نداده کسي هر شهيدي به وقت دادن جان داشت به جام عشق دسترسي ليک سقاي تشنگان حسين آن که بي عشق شه نزد نفسي جام پس زد، که پيشتر از شاه نيست بر آب کوثرم هوسي! اي بنازم که جز خيال لبش به دلش راه نيافت ملتمسي [ صفحه 34] هر يک، جلوهاي از روح بلند و عظمت او را نشان ميدهد. عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امامين حسنين بود و از اين دو معصوم جدا نميشد و در راه آنها ميجنگيد. بعد از امام مجتبي با سيدالشهدا و سايه به سايهي امام حرکت ميکرد و خود، سايهاي از وجود سيدالشهدا بود. با آن که خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجهي بالايي بود و الگويي مثال زدني در اين بزرگيها و کرامتها محسوب ميشد، اما خود را يک شخصيت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل ميکرد تا به ديگران درس موالات و مواسات بياموزد و شيوهي صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد. شايد اين نکتهي لطيف که ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجود سايهاي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، که در تمام عمر و همهي زندگي، حتي در روز تولد هم، يک روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت )البته با حدود بيست سال فاصله( در حادثهي عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمههاي حسني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود. اين لقبهاي معنيدار و گويا، هر يک تابلويي است که فضايل او را نشان ميدهد و ما را به خلوتسراي روح بلند و قلب استوار و ايمان ژرف و جان نوراني او رهنمون ميشود و محبت آن سرباز فداکار قرآن و دين را در دلها افزون ميسازد. کربلا کعبهي عشق است و من اندر احرام شد در اين قبلهي عشاق، دو تا تقصيرم دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد چشم من داد از آن آب روان، تصويرم بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني تا که تکميل شود حج من و تقديرم [ صفحه 35] از بزرگترين فضيلتها و عبادتهاي وي، نصرت و ياري پسر پيامبر و حمايت از فرزندان زهراي اطهر و سيراب کردن کودکان تشنهي اباعبدالله الحسين )ع( بود و فدا کردن جان عزيز در اين راه پاک. من و از حق جدا گشتن، شگفتا به ناحق، همصدا گشتن، شگفتا من و راه خطا، هيهات هيهات من و ترک وفا، هيهات هيهات اين دو فراز از سايت تبيان استفاده شده بود که با گفتاري از جناب جواد محدثي و جناب علي رباني خلخالي که يکسال در معيتشان در قم کسب معارف نمودم و همچنين نشريه پاسدار اسلام همراه بود. جزاهم الله خير الجزاء.