0

منطق‌الطیر عطار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

چون خلیل الله درنزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو، بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیل خود که دارد جان دریغ

حاضری گفتش که ای شمع جهان

ازچه می‌ندهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جان بازان راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترک جان

چونک عزرائیل باشد در میان

بر سر آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه‌ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زانک بند راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از و شنوم که گوید جان بیار

چون به جان دادن رسد فرمان مرا

نیم جو ارزد جهانی جان مرا

در دو عالم کی دهم من جان به کس

تا که او گوید، سخن اینست و بس

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:02 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

معرفت را وادیی بی پا و سر

هیچ کس نبود که او این جایگاه

مختلف گردد ز بسیاری راه

هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست

سالک تن، سالک جان، دیگرست

باز جان و تن ز نقصان و کمال

هست دایم در ترقی و زوال

لاجرم بس ره که پیش آمد پدید

هر یکی بر حد خویش آمد پدید

کی تواند شد درین راه خلیل

عنکبوت مبتلا هم سیر پیل

سیر هر کس تا کمال وی بود

قرب هر کس حسب حال وی بود

گر بپرد پشه چندانی که هست

کی کمال صرصرش آید بدست

لاجرم چون مختلف افتاد سیر

هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر

معرفت زینجا تفاوت یافتست

این یکی محراب و آن بت یافتست

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا برو گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره‌ای جز دوست او

هرچ بیند روی او بیند مدام

ذره ذره کوی او بیند مدام

صد هزار اسرار از زیر نقاب

روز می‌بنمایدت چون آفتاب

صد هزاران مرد گم گردد مدام

تا یکی اسرار بین گردد تمام

کاملی باید درو جانی شگرف

تا کند غواصی این بحر ژرف

گر ز اسرارت شود ذوقی پدید

هر زمانت نو شود شوقی پدید

تشنگی بر کمال اینجا بود

صد هزاران خون حلال اینجا بود

گر بیاری دست تا عرش مجید

دم مزن یک ساعت از هل من یزید

خویش را در بحر عرفان غرق کن

ورنه باری خاک ره بر فرق کن

گرنه‌ای ای خفته اهل تهنیت

پس چرا خود را نداری تعزیت

گر نداری شادیی از وصل یار

خیز باری ماتم هجران بدار

گر نمی بینی جمال یار تو

خیز منشین، می‌طلب اسرار تو

گر نمی‌دانی طلب کن شرم دار

چون خری تا چند باشی بی‌فسار

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

بود مردی سنگ شد در کوه چین

اشک می‌بارد ز چشمش بر زمین

بر زمین چون اشک ریزد زار زار

سنگ گردد اشک آن مرد آشکار

گر از آن سنگی فتد در دست میغ

تا قیامت زو نبارد جز دریغ

هست علم آن مرد پاک راست گوی

گر به چین باید شدن او را بجوی

زانک علم از غصهٔ بی همتان

سنگ شد، تا کی ز کافر نعمتان

جمله تاریک است این محنت سرای

علم در وی چون جواهر ره نمای

ره بر جانت درین تاریک جای

جوهر علمست و علم جان فزای

تو درین تاریکی بی پا و سر

چون سکندر مانده‌ای بی‌راه بر

گر تو برگیری ازین جوهر بسی

خویش را یابی پشیمان‌تر کسی

ور نباید جوهرت ای هیچ کس

هم پشیمان‌تر تو خواهی بود بس

گر بود ور نبود این جوهر ترا

هر زمان یابم پشیمان‌تر ترا

این جهان و آن جهان در جان گمست

تن ز جان و جان ز تن پنهان گمست

چون برون رفتی ازین گم در گمی

هست آنجا جای خاص آدمی

گر رسی زینجا بجای خاص باز

پی بری در یک نفس صد گونه راز

ور درین ره بازمانی وای تو

گم شود در نوحه سر تا پای تو

شب مخسب و روز در هم می‌مخور

این طلب در تو پدید آید مگر

می‌طلب تو تا طلب کم گرددت

خورد روز و خواب شب کم گرددت

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

عاشقی از فرط عشق آشفته بود

بر سر خاکی بزاری خفته بود

رفت معشوقش به بالینش فراز

دید او را خفته وز خود رفته باز

رقعه‌ای بنبشت چست و لایق او

بست آن بر آستین عاشق او

عاشقش از خواب چون بیدار شد

رقعه برخواند و برو خون بار شد

این نوشته بود کای مرد خموش

خیز اگر بازارگانی سیم گوش

ور تو مرد زاهدی، شب زنده باش

بندگی کن تا به روز و بنده باش

ور تو هستی مرد عاشق، شرم‌دار

خواب را با دیدهٔ عاشق چه کار

مرد عاشق باد پیماید به روز

شب همه مهتاب پیماید ز سوز

چون تو نه اینی نه آن، ای بی‌فروغ

می‌مزن در عشق ما لاف دروغ

گر بخفتد عاشقی جز در کفن

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن

چون تو در عشق از سر جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

با کسی عباسه گفت ای مرد عشق

ذره‌ای بر هرک تابد درد عشق

گر بود مردی، زنی زاید ازو

ور زنیست ای بس که مرد آید ازو

زن ندیدی تو که از آدم بزاد

مرد نشنیدی که از مریم بزاد

تا نتابد آنچ می‌باید تمام

کار هرگز بر تو نگشاید مدام

چون بتابد، ملک حاصل آیدت

حاصل آید هرچ در دل آیدت

ملک نیز این دان و دولت این شمر

ذره‌ای زین، عالمی از دین شمر

گر شوی قانع به ملک این جهان

تا ابد ضایع بمانی جاودان

هست دایم سلطنت در معرفت

جهد کن تا حاصل آید این صفت

هرک مست عالم عرفان بود

بر همه خلق جهان سلطان بود

ملک عالم پیش او ملکی شود

نه فلک در بحر او فلکی شود

گر بدانندی ملوک روزگار

ذوق یک شربت ز بحر بی‌کنار

جمله در ماتم نشینندی ز درد

روی یک دیگر ندیدندی ز درد

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

شد مگر محمود در ویرانه‌ای

دید آنجا بی‌دلی دیوانه‌ای

سر فرو برده به اندوهی که داشت

پشت زیر بار آن کوهی که داشت

شاه را چون دید، گفتش دورباش

ورنه بر جانت زنم صد دور باش

تو نه‌ای شاهی، که تو دون همتی

در خدای خویش کافر نعمتی

گفت محمودم، مرا کافر مگوی

یک سخن با من بگو، دیگر مگوی

گفت اگر می‌دانیی ای بی‌خبر

کز که دور افتاده‌ای زیر و زبر

نیستی خاکستر و خاکت تمام

جمله آتش ریزیی بر سر مدام

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

پاسبانی بود عاشق گشت زار

روز و شب بی‌خواب بود و بی‌قرار

هم دمی با عاشق بی‌خواب گفت

کاخر ای بی‌خواب یک دم شب بخفت

گفت شد با پاسبانی عشق یار

خواب کی آید کسی را زین دو کار

پاسبان را خواب کی لایق بود

خاصه مرد پاسبان عاشق بود

چون چنین سربازیی در سر ببست

بود آن این یک بر آن دیگر ببست

من چگونه خواب یابم اندکی

وام نتوان کردن این خواب از یکی

هر شبم عشق امتحانی می‌کند

پاسبان را پاسبانی می‌کند

گاه می‌رفتی و چوبک می‌زدی

گه ز غم بر روی و تارک می‌زدی

گر بخفتی یک دم آن بی‌خواب و خور

عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر

جملهٔ شب خلق را نگذاشتی

تا بخفتندی فغان برداشتی

دوستی گفتش که‌ای در تف و تاب

جملهٔ شب نیستت یک لحظه خواب

گفت مرد پاسبان را خواب نیست

روی عاشق را به جز اشک آب نیست

پاسبان را کار بی‌خوابی بود

عاشقان را روی بی‌آبی بود

چون ز جای خواب آب آید برون

کی بود ممکن که خواب آید برون

عاشقی و پاسبانی یارشد

خواب ز چشمش به دریا بار شد

پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد

کار بی‌خوابیش در مغز اوفتاد

می‌مخسب ای مرد اگر جوینده‌ای

خواب خوش بادت اگر گوینده‌ای

پاسبانی کن بسی در کوی دل

زانک دزدانند در پهلوی دل

هست از دزدان دل بگرفته راه

جوهر دل دار از دزدان نگاه

چون ترا این پاسبانی شد صفت

عشق زود آید پدید و معرفت

مرد را بی‌شک درین دریای خون

معرفت باید ز بی‌خوابی برون

هرک او بی‌خوابی بسیار برد

چون به حضرت شد دل بیداربرد

چون ز بی‌خوابیست بیداری دل

خواب کم کن در وفاداری دل

چند گویم، چون وجودت غرقه ماند

غرقه را فریاد نتواند رهاند

عاشقان رفتند تا پیشان همه

در محبت مست خفتند آن همه

تو همی زن سر که آن مردان مرد

نوش کردند آنچ می‌بایست کرد

هر که را شد ذوق عشق او پدید

زود باید هر دو عالم را کلید

گر زنی باشد شود مردی شگرف

ور بود مردی شود دریای ژرف

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

در ده ما بود برنایی چو ماه

اوفتاد آن ماه یوسف‌وش به چاه

در زبر افتاد خاک او را بسی

عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی

خاک بر وی گشته بود و روزگار

با دو دم آورده بودش کار و بار

آن نکو سیرت محمد نام بود

تا بدان عالم ازو یک گام بود

چون پدر دیدش چنان، گفت ای پسر

ای چراغ چشم وای جان پدر

ای محمد، با پدر لطفی بکن

یک سخن گو، گفت آخر کو سخن

کو محمد، کو پسر، کو هیچ کس

این بگفت و جان بداد، این بود و بس

درنگر ای سالک صاحب نظر

تا محمد کو و آدم، درنگر

آدم آخر کو و ذریات کو

نام جزویات و کلیات کو

کو زمین، کو کوه و دریا، کو فلک

کو پری، کو دیو و مردم ،کو ملک

کو کنون آن صد هزاران تن زخاک

کو کنون آن صد هزاران جان پاک

کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ

کو کسی، کو جان و تن، کو هیچ‌هیچ

هر دو عالم را و صد چندان که هست

گر بسایی و ببیزی آنک هست

چون سرای پیچ پیچ آید ترا

با سر غربال هیچ آید ترا

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

بعد ازین وادی استغنا بود

نه درو دعوی و نه معنی بود

می‌جهد از بی‌نیازی صرصری

می‌زند بر هم به یک دم کشوری

هفت دریا یک شمر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده‌ایست

هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست

هست موری را هم اینجا ای عجب

هر نفس صد پیل اجری بی سبب

تا کلاغی را شود پر، حوصله

کس نماند زنده در صد قافله

صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت

تا که آدم را چراغی برفروخت

صد هزاران جسم خالی شد ز روح

تا درین حضرت دروگر گشت نوح

صد هزاران پشه در لشگر فتاد

تا براهیم از میان با سرفتاد

صد هزاران طفل سر ببریده گشت

تا کلیم الله صاحب دیده گشت

صد هزاران خلق در زنار شد

تا که عیسی محرم اسرار شد

صد هزاران جان و دل تاراج یافت

تا محمد یک شبی معراج یافت

قدر نه نو دارد اینجا نه کهن

خواه اینجا هیچ کن خواهی مکن

گر جهانی دل کبابی دیده‌ای

همچنان دانم که خوابی دیده‌ای

گر درین دریا هزاران جان فتاد

شب نمی در بحر بی‌پایان فتاد

گر فروشد صد هزاران سر بخواب

ذره‌ای با سایه‌ای شد ز آفتاب

گر بریخت افلاک و انجم لخت لخت

در جهان کم گیر برگی از درخت

گر ز ماهی در عدم شد تا به ماه

پای مور لنگ شد در قعر چاه

گر دو عالم شد همه یک بارنیست

در زمین ریگی همان انگار نیست

گر نماند از دیو وز مردم اثر

از سر یک قطره باران در گذر

گر بریخت این جملهٔ تن‌ها به خاک

موی حیوانی اگر نبود چه باک

گر شد اینجا جزو و کل کلی تباه

کم شد از روی زمین یک برگ کاه

گر به یک ره گشت این نه طشت گم

قطره‌ای در هشت دریا گشت گم

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

یوسف همدان که چشم راه داشت

سینهٔ پاک و دل آگاه داشت

گفت بر شو عمرها بالای عرش

پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش

هرچ بود و هست و خواهد بود نیز

چه بدو چه نیک، یک یک ذره چیز

قطره است این جمله از دریای بود

بود فرزند نبود آمد چه سود

نیست این وادی چنین سهل ای سلیم

سهل می‌دانی تو از جهل ای سلیم

گر شود دریا ره از خون دلت

هم نیفتد قطع جز یک منزلت

گر جهانی راه هر دم بسپری

گام اول باشدت چون بنگری

هیچ سالک راه را پایان ندید

هیچ کس این درد را درمان ندید

گر باستی، همچو سنگ افسرده‌ای

گه مرداری وگاهی مرده‌ای

ور به تگ استی و دایم می‌دوی

تا ابد بانگ درایی نشنوی

نه شدن رویست و نه استادنت

نه ترا مردن به و نه زادنت

مشکلا کارا که افتادت چه سود

کار سخت اینست استادت چه سود

سر مزن، سر می‌زن ای مرد خموش

ترک کن این کار و هین در کار کوش

هم بترک کار کن، هم کارکن

کار خود اندک کن وبسیارکن

تا اگر کاری بود درمان کار

کار باشد با تو در پایان کار

ور نباشد کار درمان کسی

با تو بی‌کاری بود آنجا بسی

ترک کن کاری که آن کردی نخست

کردن و ناکردن این باشد درست

چون شناسی کار، چون بتوان شناخت

بوک بتوانی شناخت و کار ساخت

بی‌نیازی بین و استغنا نگر

خواه مطرب باش، خواهی نوحه گر

برق استغنا چنان اینجا فروخت

کز تف او صد جهان اینجا بسوخت

صد جهان اینجا فرو ریزد به خاک

گر جهان نبود درین وادی چه باک

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

گفت مردی مرد را از اهل راز

پرده شد از عالم اسرار باز

هاتفی در حال گفت ای پیر زود

هرچه می‌خواهی به خواه و گیر زود

پیر گفتا من بدیدم کانبیا

مبتلا بودند دایم در بلا

هر کجا رنج و بلایی بیش بود

انبیا را آن همه در پیش بود

انبیا را چون بلا آمد نصیب

کی رسد راحت بدین پیر غریب

من نه عزت خواهم و نه خواریی

کاش در عجز خودم بگذاریی

چون نصیب مهتران در دست و رنج

کهتران را کی تواند بود گنج

انبیا بودند سر غوغای کار

من ندارم تاب، دست از من بدار

هرچ گفتم از میان خود چه سود

تا ترا کاری نیفتد زان چه سود

گرچه در بحر خطر افتاده‌ای

همچو کبکی بال و پرافتاده‌ای

از نهنگ و قعر اگر آگاهیی

کی سلوک این چنین ره خواهیی

اول از پندار مانی بی‌قرار

چون درافتی جان کی آری با کنار

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

بود شیخی خرقه پوش و نامدار

برد از وی دختر سگبان قرار

شد چنان در عشق آن دلبر زبون

کز دلش می‌زد چو دریا موج خون

بر امید آنک بیند روی او

شب بخفتی با سگان در کوی او

مادر دختر از آن آگاه شد

گفت شیخا چون دلت گم‌راه شد

پیر اگر بر دست دارد این هوس

پیشهٔ ما هست سگبانی و بس

رنگ ماگیری و سگبانی کنی

بعد سالی عقد و مهمانی کنی

چون نبود آن شیخ اندر عشق سست

خرقه را بفکند و شد در کار چست

با سگی در دست در بازار شد

قرب سالی از پی این کار شد

صوفی دیگر که بودش هم نفس

چون چنانش دید گفت ای هیچ کس

مدت سی سال بودی مرد مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

گفت ای غافل مکن قصه دراز

زانک اگر پرده کنی زین قصه باز

حق تعالی داند این اسرار را

با تو گرداند همی این کار را

چون ببیند طعنهٔ پیوست تو

سگ نهد از دست من بر دست تو

چند گویم این دلم از درد راه

خون شد و یک دم نیامد مرد راه

من ببیهوده شدم بسیار گوی

وز شما یک تن نشد اسرارجوی

گر شما اسرار دان ره شوید

آنگهی از حرف من آگه شوید

گر بگویم بیش ازین در ره بسی

جمله در خوابید، کو رهبر کسی

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

آن مریدی شیخ را گفت از حضور

نکته‌ای برگوی شیخش گفت دور

گر شما روها بشویید این زمان

آنگهی من نکته آرم در میان

در نجاست مشک بویی، زان چه سود

پیش مستان نکته گویی، زان چه سود

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:04 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

آن مگس می‌شد ز بهر توشه‌ای

دید کندوی عسل در گوشه‌ای

شد ز شوق آن عسل دل داده‌ای

در خروش آمد که کو آزاده‌ای

کز من مسکین جوی بستاند او

در درون کندوم بنشاند او

شاخ وصلم گر ببرآید چنین

منج نیکوتر بود در انگبین

کرد کارش را کسی، بیرون شوی

در درون ره دادش و بستد جوی

چون مگس را با عسل افتاد کار

پای و دستش در عسل شد استوار

در طپیدن سست شد پیوند او

وز چخیدن سخت‌تر شد بند او

در خروش آمد که ما را قهر کشت

وانگبینم سخت‌تر از زهر کشت

گر جوی دادم، دو جو اکنون دهم

بوک ازین درماندگی بیرون جهم

کس درین وادی دمی فارغ مباد

مرد این وادی به جز بالغ مباد

روزگاریست ای دل آشفته کار

تا به غفلت می‌گذاری روزگار

عمر در بی‌حاصلی بردی به سر

کو کنون تحصیل را عمری دگر

خیز و این وادی مشکل قطع کن

بازپر، وز جان وز دل قطع کن

زانک تا با جان و بادل هم بری

مشرکی وز مشرکان غافل‌تری

جان برافشان در ره و دل کن نثار

ورنه ز استغنی بگردانند کار

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: منطق‌الطیر عطار

گفت آن دیوانه را مردی عزیز

چیست عالم، شرح ده این مایه چیز

گفت هست این عالم پر نام و ننگ

همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ

گر به دست این نخل می‌مالد یکی

آن همه یک موم گردد بی‌شکی

چون همه مومست و چیزی نیز نیست

رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست

چون یکی باشد همه، نبود دوی

نه منی برخیزد اینجا نه توی

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  8:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها