0

از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 
shirdel2
shirdel2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 5535
محل سکونت : یزد

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

بنام خدا

فرازی از وصیتنامه شهید بابائی:

همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد

ملیحه جان همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادراست که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد.

 

                         

دوشنبه 29 دی 1393  7:08 AM
تشکرات از این پست
salma57 zare58 omiddeymi1368 farnaz_s f3080h517 moradi92 ria1365 mosadegh
shirdel2
shirdel2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1393 
تعداد پست ها : 5535
محل سکونت : یزد

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

بنام خدا

بخشی از وصیتنامه شهید چمران:

خوش دارم هیچ‏کس مرا نشناسد

هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد،

هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏‌ام نفهمد

هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏‌های شب نبیند

هیچ‏کس به من محبت نکند

هیچ‏کس به من توجه نکند

جز خدا کسی را نداشته باشم

جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم

جز خدا انیسی نداشته باشم.


جز خدا به کسی پناه نبرم.

 

                                                           

دوشنبه 29 دی 1393  7:13 AM
تشکرات از این پست
salma57 zare58 omiddeymi1368 farnaz_s fatemeh74 f3080h517 moradi92 ria1365 mosadegh
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

دوشنبه 29 دی 1393  12:23 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 fatemeh74 f3080h517 moradi92 ria1365 shirdel2 mosadegh
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

دوشنبه 29 دی 1393  12:28 PM
تشکرات از این پست
fatemeh74 moradi92 shirdel2 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

ﻋﮑﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭ ﯾﺎﻓﺖ!
‏« ﺷﺐ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺭﻣﻀﺎﻥ؛ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ، ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.
ﺍﺯ 150 ﻧﻔﺮ ﺩﺍﻭﻃﻠﺐ، 20 ﻧﻔﺮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ تا ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ،
ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺒﻮﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ. ﺑﯿﺴﺖ ﻧﻔﺮ، ﻧﻮﺑﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻏﻠﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻦ ﺗﺎ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺯ ﺷﻮﺩ.
"ﺍﯾﻦ ﻋﮑﺲ؛ ﺻﺒﺢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ"
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﮑﺲ، ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ، ﺳﺮ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ؛
ﻧﻪ ﻧﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺎﻡ؛
ﻧﻪ ﭼﻮﺏ ﺗﮑﻔﯿﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻨﺘﯽ ﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ؛
ﺟﺰ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﻣﺎﻥ ﻧﻘﺶ ﺗﺴﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ.

ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ..

 

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  2:53 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 f3080h517 moradi92 shirdel2 papeli mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  2:55 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 f3080h517 moradi92 shirdel2 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  2:56 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 f3080h517 moradi92 shirdel2 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

 

ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن.
رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم .
این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  3:02 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 f3080h517 moradi92 shirdel2 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

 

کسانی که زیاد بهشت زهرا می‌روند، به او "شهید عطری" می گویند........

شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. 

او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. 

تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، 

موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

بعد از بمب باران، هنگامی‌که امداد گران در حال جمع آوری زخمی‌ها و شهیدان بودند، 
با تعجب متوجه می‌شوند که بوی گلاب از زیر آوار می‌آید. 

وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.

* *شهید پلارک از زبان مادرش**

در 13 سالگی تا به هنگام شهادت 23 سالگی نماز شبش ترک نگردیده بود.

شب های بسیاری سر بر سجده عبادت با خدای خود نجوا می کرد و اشک می ریخت...

اشک های شهید سید احمد پلارک امروز رایحه معطری است 

که انسان ها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگار می کند......

**بخشی از وصیت نامه شهید پلارك. ** 

خدایا عملی ندارم كه بخواهم به آن ببالم، 
جز معصیت چیزی ندارم

والله اگر تو كمك نمی‌كردی و تو یاریم نمی‌كردی به اینجا نمی‌آمدم 

و اگر تو ستّارالعیوبی را برمی‌داشتی، 
می‌دانم كه هیچكدام از مردم پیش من نمی‌آمدند هیچ، بلكه از من فرار می‌كردند، 
حتی پدر و مادرم. 

خدایا به كرمت و مهربانیت ببخش آن گناهانی كه مانع از رسیدن بنده به تو می‌شود. الهی العفو.. 

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  3:05 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 moradi92 shirdel2 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

 

توسل به امام رضا


آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

از خاطرات برادران تفحص 

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

دوشنبه 29 دی 1393  3:07 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 moradi92 shirdel2 mosadegh
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا

 روی سیم خاردارها بخوابه

 و بقیه از روش رد بشن.داوطلب زیاد بود ...

   قرعه انداختند. افتاد بنام یه جوون.

همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!

گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "

بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.

دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.

بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.

همه رفتن الا پیرمرد. گفتند: " بیا! " گفت " نه! شما برید!

من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره!

دوشنبه 29 دی 1393  3:32 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 moradi92 ria1365 shirdel2 mosadegh
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛
 
ﯾﻜﯽ ﺷﻮﻥ ﭼﻨﺪﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ،
 
ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ !!!!!!!!!!!!!!!


ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
‏
 
« ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ
 
 
، ﺣﯿﻔﻪ ‏»
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ!!
دوشنبه 29 دی 1393  3:33 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 moradi92 shirdel2 mosadegh
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در

منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد

و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به

فراموشی سپرده شده است

تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد.

24 بار عمل جراحی صورت در یک سال

 28 سال است نتوانسته سر سفره با خانواده غذا بخورد

همسرش تصریح کرد:

تمام هم سنگرهایش به شهادت رسیدند اما 28 سال است که حاج رجب

جلوی چشمانم روزی چند بار شهید می‌شود خیلی سخت است،

در خیابان همه او را به یک چشم دیگر نگاه می‌کنند کمتر کسی باور می‌کند

که حاج رجب جانباز باشد اکثر مردم فکر می‌کنند بر اثر سوختگی و یا جذام

صورتش به این شکل در آمده است.

قبلا در آپارتمان زندگی می‌کردیم اما به خاطر اینکه همسایه‌ها می ترسیدند

مجبور شدیم جابه جا شویم من که نمی‌توانم همسرم را در خانه

زندانی کنم او چهره اش را برای آزادی مردم ایران داده است

من نمی‌توانم آزادی‌اش را بگیرم.

حاج رجب تنها جایی را که خیلی دوست دارد حرم امام رضا(ع) است،

انگار عهد و پیمانی با امام رضا (ع) بسته است که هر روز برای زیارت به حرم

می‌رود با همان کلمات شکسته‌ای که از دهانش بیرون می‌آید می‌گوید

می‌خواهم خدا از من راضی باشد همین برایم اندازه تمام دنیا ارزش دارد

روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که مردم با دیدن من اذیت و ناراحت

می‌شوند و بچه ها می‌ترسند این موضوع خیلی ناراحتم می‌کند.

حاج رجب جانباز 70 درصد مشهدی هر چند صورت ندارد

اما سیرت دارد

سیرتی که او را به درجه ایثارگری رسانده است

به راستی که او ایثارگری را به حد اعلا رسانده است.

دوشنبه 29 دی 1393  3:37 PM
تشکرات از این پست
moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 mosadegh
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

افسران - بر خاک افتاده اند که خاک ندهند . .  .

بر خاک افتاده اند که خاک ندهند.....

دوشنبه 29 دی 1393  3:38 PM
تشکرات از این پست
moradi92 omiddeymi1368 shirdel2 mosadegh
mammads2
mammads2
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1393 
تعداد پست ها : 314
محل سکونت : م

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)


فقط دعا کنید پدرم شهید بشه! 
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟

گفت:آخه بابام موجیه!

گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟

آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه

منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل مااین نیست!

گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟

گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.

شروع میکنه دست وپاهای همه مون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.

حاجی ماطاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.

حاجی دعاکنید پدرم شهیدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه...

برای سلامتی خودشون و خانواده هاشون صلوات

 

دوشنبه 29 دی 1393  3:39 PM
تشکرات از این پست
moradi92 omiddeymi1368 fatemeh74 ria1365 shirdel2 mosadegh hessamnice
دسترسی سریع به انجمن ها