بی‌تفاوتی ممنوع حتی در دیدن و شنیدن!

 
masoomi1371
masoomi1371
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1392 
تعداد پست ها : 724
محل سکونت : آذربایجان شرقی

بی‌تفاوتی ممنوع حتی در دیدن و شنیدن!

سه نمونه (موردکاوی) عجیب در کربلا (الهام‌بخش در بحث نقش‌ها و نیز جایگاه تشکیلاتی حضور فرد):

 

نمونه اول: چرا بر سیاهى لشکرشان افزودى؟ (داستانی از عطاء بن ابى رباح [مفتى اهل مکّه، وفات یافته سال 114 ه. ق‏] مى‏گوید: مردی را دیدم کور شده بود، او در سپاه عمر سعد در کربلا حضور داشت، از او پرسیدم: «چرا چشمانت کور شده است؟» گفت: من در کربلا در روز عاشورا (در میان لشکر عمر سعد) حاضر بودم، ولى نه نیزه‏اى انداختم، و نه شمشیر زدم و نه تیرى افکندم‏...)

 

نمونه دوم و سوم: تماشا ممنوع! (داستان هرثمةبن سلیم و عبیدالله‌بن‌حر)

 

تبیین و توضیح:

 

 

نمونه اول: داستان سیاهی لشکر و مرد نابینا و نقش عجیب او در سپاه عمر‌سعد

 

چرا بر سیاهى لشکرشان افزودى؟

 

«ابن ریاح» در این مورد آورده است که: مدتى پس از شهادت سالار شایستگان مرد نابینایى را در جایى دیدم که ضمن گفتگو برایم روشن شد که در ریختن خون پاک حسین علیه السّلام همدست و همداستان سپاه بیداد اموى بوده است.

 

از او پرسیدم: چرا نابینا شده است؟

 

در پاسخ گفت: من در روز عاشورا و به هنگام شهادت حسین علیه السّلام در کربلا و در میان سپاه شوم اموى بودم، امّا نه شمشیرى زدم و نه تیرى افکندم و نه نیزه‏اى به سوى حسین و یارانش پرتاب کردم.

 

آن روز فراموش نشدنى به پایان رسید و من به خانه‏ ام بازگشتم و شامگاهى پس از خواندن نماز خوابیدم و در عالم خواب، دیدم که مردى به سوى من آمد و گفت: پیامبر خدا تو را خواسته است، زود باش خودت را معرفى کن! گفتم: شگفتا من و پیامبر خدا! مرا با آن حضرت چکار؟

 

او گریبان مرا گرفت و کشان کشان مرا نزد پیامبر برد.

 

هنگامى که نزد آن حضرت رسیدم، دیدم آن بزرگوار در پهن دشتى نشسته و آستین خود را بالا زده و سلاحى بر گرفته و فرشته‏اى در همان حال در برابر او با شمشیرى آتشین ایستاده است.

 

خوب نگاه کردم، دیدم همان فرشته با همان شمشیر آتشین، نه تن از همراهان مرا که در کربلا با هم بودیم، یکى پس از دیگرى، هر کدام را با یک ضربت نابود ساخت و خود دیدم که به هر کدام، تنها یک شمشیر فرود مى‏آورد و با همان ضربت سراپایشان از آتش شعله‏ ور مى‏شد! ترس و دلهره سراپایم را گرفت و در همان حال به حضور پیامبر رفتم و در برابر آن حضرت بر دو زانو نشستم و گفتم: سلام بر تو اى پیامبر خدا! آن حضرت پاسخ مرا نداد و مدتى به من نگاه کرد! آن گاه سر برداشت و به من‏ فرمود: تو از کسانى هستى که حرمت خاندان مرا شکسته و فرزندانم را کشتى و حق مرا رعایت نکردى. «یا عبد اللَّه! انتهکت حرمتى و قتلت عترتى و لم ترع حقّى.»

 

گفتم: اى پیامبر! به خداى سوگند که من نه شمشیرى زدم و نه نیزه‏اى افکندم و نه تیرى نشانه رفتم؛ من در ریختن خون فرزندانت دست نداشتم و سپاه جنایتکار اموى را یارى نکردم.

 

پیامبر فرمود:«صدقت‏، و لکنّک کثّرت‏ السّواد.»

 

درست مى‏گویى، امّا بر سیاهى لشکر ظالمان و استبدادگران افزودى؛ چرا چنین کردى؟ نزدیک بیا! بناگزیر نزدیک رفتم و دیدم طشتى پر از خون در آنجا بود، و آن حضرت به من فرمود: این خون فرزندم حسین علیه السّلام است؛ و آن گاه از همان خون، ذره‏اى بر چشم من کشید و من از خواب بیدار شدم و دریافتم که کور شده ام و دیگر نه چیزى را مى‏بینم و نه جایى را!( در سوگ امیر آزادى ( ترجمه مثیر الأحزان )، ص: 280)

 


 

نمونه دوم: هرثمة و داستان واعیة شنوی (تماشا ممنوع!)

 

راوى گوید: مصعب بن سلام  مرا حدیث کرد که ابو حیّان تمیمى، از ابى عبیده، از هرثمة بن سلیم‏ گفت:

 

براى پیکار صفّین، همراه على بن ابى طالب به جنگ بیرون شدیم، چون به کربلا فرود آمدیم بر ما نماز خواند و چون سلام داد قطعه‏اى از خاک آن زمین برابرش بر آمد، آن را بویید و سپس گفت: خوشا بر تو اى خاک پاک، گروهى از تو به محشر برآیند که بى حسابرسى به بهشت در آیند.

 

چون هرثمه از جنگ خود نزد همسرش، جرداء دختر سمیر که از شیعیان على بود بازگشت به زنش گفت: آیا سخنى شگفت از دوستت، ابو الحسن برایت بگویم؟ چون به کربلا فرود آمدیم قطعه‏اى از خاک آن خطّه برابرش بر آمد، آن را بویید و گفت: «خوشا بر تو اى خاک پاک، گروهى از تو به محشر بر آیند که بى حسابرسى به بهشت در آیند.» او این علم غیب را از کجا یافته؟ همسرش گفت: اى مرد «از این بددلى» دست بدار، زیرا امیر مؤمنان جز حق نگفته است. (هرثمه) گوید: (چندى بعد) آنگاه که عبید اللّه بن زیاد نیرویى به پیکار با حسین بن على و یارانش فرستاد من نیز در زمره سواران اعزام شده بودم. وقتى به گروه حسین و یارانش نزدیک شدیم، من همان منزلگاهى را که با على در آن فرود آمده بودیم و قطعه خاکى را که برخاسته بود و گفتارى را که او گفته بود به یاد آوردم و باز شناختم. از این رو از ادامه همراهى (با آنان) نفرتى در خود احساس کردم و با اسب خود، روى به قرارگاه حسین نهادم تا خدمتش ایستادم و بر او سلام کردم و آنچه را در این منزلگاه از پدرش شنیده بودم به وى باز گفتم، حسین گفت: آیا تو اینک با مایى یا بر ضد ما؟ گفتم: اى پسر پیامبر خدا، نه با تویم و نه بر ضد تو.

 

زن و فرزند خود را باز نهاده ‏ام و بر (جان) آنان از (گزند) ابن زیاد بیم دارم.

 

حسین گفت: پس شتابان بگریز تا قتلگاه ما را در اینجا نبینى، سوگند بدان کس که جان محمد در دست قدرت اوست هیچ مردى نباشد که امروز ما را اینجا در قتلگاه ببیند و یاریمان ندهد جز آنکه خدایش به دوزخ افکند. گفت: از این رو من رو به راه نهادم و گریزان شتافتم تا قتلگاه او از دیده‏ام نهان شد. (پیکار صفین / ترجمه وقعة صفین، ص: 196)

 


 

نمونه سوم: ابن حر جعفی و داستان واعیه شنوی (تماشا ممنوع!)

 

پس ناگاه خیمه‌‌اى افراشته و نیزه‌‌اى کوبیده و شمشیرى آویزان و اسبى به آخور بسته شده دیدند. امام(ع) پرسید: این خیمه از کیست؟ گفتند: عبیدالله بن حر جعفى. امام(ع)، حجاج بن مسروق جعفى را نزد او فرستاد، حجاج به خیمه ابن حر درآمده و سلام کرد. او پاسخ داد و پرسید: پشت سرت کیست؟ حجاج گفت: خدا پشت سرم است، اى پسر حر! به خدا سوگند اگر پذیرا باشى، خدا کرامتى هدیه‌‌ات کرده است. گفت: آن چیست؟ گفت: این حسین بن على(ع) است که تو را به یارى خود فرا مى‌‌خواند. اگر پیشاپیش او [ با دشمنانش ] بستیزى، پاداش نیک مى‌‌برى و اگر بمیرى به فوز شهادت مى‌‌رسى. عبیدالله گفت: من از کوفه بیرون نشدم مگر از بیم آنکه حسین بن على(ع) به آنجا درآید و من آنجا باشم و یارى‌‌اش نکنم. در کوفه هیچ یک از پیروان و یاران نیست مگر آنکه به دنیا گرایش یافته است، مگر آن را که خدایش نگه داشته باشد. برو خدمت امام(ع) و از این خبر آگاهش کن. حجاج نزد امام(ع) آمده و ماجرا را عرض کرد. امام(ع) برخاست و با عده‌‌اى از یاران خود نزد عبیدالله رفت. چون وارد شد و سلام کرد، عبیدالله شتابان از صدر مجلس برخاست. امام(ع) نشست و حمد و ثناى خداوند بجاى آورد و فرمود: اما بعد: اى پسر حرّ ! همشهریان تو نامه‌‌ها به من نوشتند و گزارش کردند که بر یارى من هماهنگ‌‌اند و اینکه آماده اند در کنار من ایستاده با دشمنانم پیکار کنند و خواستند که من نزد آنان روم. اینک آمده‌‌ام و من اینان را پایدار بر عقیده‌‌شان نمى‌‌شناسم که هم ایشان بر کشتن پسر عمویم مسلم بن عقیل و یارانش کمک رساندند و نزد ابن زیاد که از من بیعت یزید (بن معاویه) را مى‌‌خواهد گرد آمدند. ب) و تو اى پسر حرّ ! بدان که خداوند در برابر گناهان روزهاى گذشته عمرت از تو بازخواست مى‌‌کند و من هم اکنون تو را به توبه‌‌اى فرا مى‌‌خوانم که همه گناهانت را بشوید. تو را فرا مى‌‌خوانم که ما خاندان پیامبر(ص) را یارى کنى. اگر حقّمان را دادند خدا را سپاس مى‌‌گوییم و پذیراییم و اگر آن را از ما باز داشته، ظالمانه بر ما چیره گشتند، باز تو را باکی نیست که تو در حقّ‌‌خواهى ما از یارانم بوده‌‌اى.  ج)عبیدالله گفت: اى فرزند رسول خدا(ص) ! به خدا سوگند چنانچه در کوفه تو را یارانى بود که در رکابت پیکار کنند، من پایدارترین ایشان در برابر دشمنانت بودم. ولى من در کوفه دیدم که شیعیانت از ترس بنى‌‌امیه و شمشیرهایشان، از خانه بیرون نیامدند. تو را به خدا سوگند همراهى مرا با خود مخواه. من هر چه بتوانم تو را کمک مى‌‌کنم. اینک این اسب لگام‌‌دار من؛ به خدا بر آن از پى کسى نتاختم مگر آنکه آثار مرگ را بر او چشاندم و از پى‌‌ام نتاختند که مرا بر آن دریابند و نیز این شمشیر تقدیم شما که به هر چه زدم برید! امام(ع) فرمود: پسر حر! ما براى اسب و شمشیر تو نیامده‌‌ایم. آمده ایم یارى‌‌ات را بخواهیم. اکنون که از جان خود دریغ مى‌‌ورزى، هیچ نیازى به اموال تو نداریم. من آن نبوده‌‌ام که گمراهان را به یارى بگیرم. از رسول خدا(ص) شنیده‌‌ام که فرمود: هرکه استغاثه اهل بیت مرا بشنود و بر حق ایشان یارى‌‌شان نرساند خدا او را به رو در آتش افکند. پس امام(ع) برخاست و به کاروان خود برگشت.

 

سخنى با عبید الله بن حرّ جعفى-2

 

ابومخنف گوید: امام(ع) چون خیمه را دید پرسید: این خیمه از کیست؟ گفتند: عبیدالله بن حر جعفى. فرمود: او را نزد من بخوانید، کسى را  فرستاد. چون نزد او آمد گفت: این حسین ابن على(ع) است که تو را مى‌‌خواند. عبیدالله گفت: انا لله و انا الیه راجعون، به خدا قسم من از کوفه بیرون نیامدم، مگر به سبب آنکه مبادا حسین(ع) به کوفه آید و من آنجا باشم. به خدا سوگند مى‌‌خواهم او را نبینم و او مرا نبیند. فرستادة امام(ع) برگشت و گفتار او را نقل کرد. امام(ع) خود برخاست و نزد او رفت و او را به قیام در رکاب خود فرا خواند. عبیدالله باز همان سخن را گفت. امام(ع) فرمود: اکنون که ما را یارى نمى‌‌کنى، از خدا بترس. مبادا با کسانى باشى که با ما در جنگند. به خدا سوگند هر که استغاثه مظلومانه ما را بشنود و ما را یارى نکند، هلاک خواهد شد. عبیدالله گفت: به خواست خدا هرگز چنین نخواهد شد. امام برخاست و به کاروان خود برگشت.

 

سخنى با عبید الله بن حرّ جعفى-3

 

 الف) [ امام حسین(ع) ] به قصر بنی مُقاتل رسیدند و خیمة افراشته شخصی را دیدند که راه را بسته بود. به او فرمودند: می‏دانی گناهان زیادی داری؟ آیا عملی داری که گناهانت را از بین ببرد؟ عرض کرد: با چه [ می‏توانم گناهانم را محو کنم ]؟ فرمودند: پسر دختر رسول خدا(ص) را یاری کن.  ب) عرض کرد: اسب و شمشیر را به شما می‏بخشم و شما مرا از این کار معاف کن. فرمودند: اگر خودت را به ما نمی‏سپاری، ما احتیاجی به مالت نداریم. و این آیه را تلاوت فرمودند: ما گمرا‏کنندگان را یاور خود نمی‏گیریم. سپس فرمودند: شنیدم که جدم(ص) می‏فرمودند: هر کس فریاد و استغاثه ما را بشنود و اجابت نکند، خداوند او را با صورت در آتش می‏افکند.

سه شنبه 16 دی 1393  10:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها