پاسخ به:مناظرات دكتر سيد محمد حسيني قزويني با شبكه وهابي «المستقلة»
یک شنبه 1 اردیبهشت 1392 3:42 AM
ابوشوارب: بسم الله الرحمن الرحيم والحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام على أشرف المرسلين وسيد الخلق أجمعين وخاتم الرسل والنبيين سيدنا محمد عليه وعلى آله وصحبه ومن تبعهم باحسان إلى يوم الدين خير صلاة وأزکى سلام وبعد
ابوشوارب: آقاي دكتر الهاشمي! دوست دارم در ابتدا مزاحي كرده باشم؛ چون ما در اين اين قسمت از مناظره و مناقشه تمام اسلوب و قواعد را زير پا گذاشته و ناديده انگاشتيم.
ميخواهم بگويم كه واقعاً شما نسبت به آقاي دکتر [حسيني] قزويني صبور بوديد.
تذكر!
(واضح است كه حقيقت بر عکس اين ادعاست چرا كه جناب دكتر حسيني قزويني واقعاً در باره آقاي الهاشمي صبر پيشه نمودند؛ چرا كه او با تمام قول و وعدهاي كه بر قطع نكردن سخنان ايشان داده بود، اما بارها و بارها سخن و كلام ايشان را قطع نمود؛ و جناب دكتر حسيني قزويني در برابر اين كار ناپسند او خود را به زيور صبر و تحمل آراست!!!)
ابوشوارب: شما ميخواهيد به نتيجه برسيد ولي واضح است كه اين منهج و رويه به هيچوجه به نتيجه نميرسد.
چرا كه بايد به صراحت بگويم: اين منهج و روش، پست و باطل و بر اساس اکاذيب و داستانهاي نيرنگآميز بنا گرديده است.
و من تا چند دقيقه ديگر [جناب] دکتر حسيني قزويني را متوجه ساخته و آشكار خواهم نمود كه ايشان با وجود تمام سبّ و دشنامي كه به بدترين وجه نسبت به صحابه دارد اما تلاش ميكند تا با حسن معاشرت و اجتناب از سبّ صحابه ابوبكر و عمر را متهم به قتل نموده و آنها را مجرم و متجاوز قلمداد نمايد؛ آن هم نه نسبت به يك خانم عادّي، بلكه كسي كه در حريم رسول خدا عليه الصلاة والسلام قرار دارد.
ابوشوارب: از اينرو شاهدهايي كه ايشان ميآورد با هم متناقضند، و اين قطعي است كه ايشان بعضي از قسمتهاي روايات را ساقط مينمايد؛ و نزد هيئت رئيسه محکمه به سخنان خود هيچ توجهي ندارد؛ همينطور در علم رجال كه جاي شكي نيست ايشان عالم به اين علم است، اما در اين علم هم ايشان همين كار را ميكند؛ و وقتي اقوال يك شخص با هم متناقض بود او ديگر نميتواند به عنوان معدّل [اصطلاح رجالي: به معناي كسي كه قولش در باره ديگران اعتبار و وثوق آنها اثبات ميكند] به شمار آيد.
تذكر!
(نميدانيم مقصود ابوشوارب از اين سخن چيست؟ آيا مقصود او اين است كه جناب دكتر حسيني قزويني سخناني متناقض بر زبان آورده است، يا راوياني كه به آنها استشهاد نموده است اينگونه هستند؟ ولي شما خود ناظر بودهايد که سخنان جناب دكتر و ادلهاي كه بيان داشتند بدون هرگونه تناقض و تعارض بوده است؛ و شما خود در ابتداي اين قسمت از مناظره تناقض در سخنان ابوشوارب را مشاهده نموديد، آنجا كه ميگفت: کتاب تاريخ طبري را نميتوان به آن استدلال نمود؛ چرا كه طبري فقط روايات را بيان كرده و در مقام قبول يا رد آن نيست و گفت: در کتاب طبري رواياتي از کلبي و ابومخنف آمده و اين دو نفر شيعه هستند و از اين رو نميتوان به کتاب تاريخ طبري استدلال نمود؛ ولي با اين وجود او خود به کتاب تاريخ طبري و روايت ابو مخنف ـ در اثبات اين كه زيد بن علي بن حسين عليه السلام ميفرمايد: اهل بيت من ابوبكر و عمر را سبّ و دشنام نميدهند استناد ميجويد ـ در حالي كه ميبينيم سندي كه جناب دكتر حسيني قزويني به آن استناد جستهاند سندي صحيح و بدون شک است و در آن ابومخنف يا كلبي هم وجود ندارد.
حال با اين تفصيل آيا كلا م جناب دكتر حسيني قزويني است كه متناقض است يا سخن ابوشوارب؟)
ابوشوارب: من امروز از عبارتي استفاده ميكنم كه سيد حسن الحسيني [از جمله حاضرين اهل سنت در برنامه كه تا قبل از اين قسمت از مناظره حاضر بود] و نظر ايشان اين بود كه به كار بردن اين عبارت صحيح است؛ ولي من آن را كاملاً تأييد نميكنم؛ ولي تأييد خود را در اين عبارت اعلام ميكنم و آن اين كه: [جناب دكتر حسيني] قزويني با تمام تقدير و احترامي كه براي ايشان ـ كه خدا حفظشان كند ـ قائل هستم، اما ايشان از روش و منهج تدليس پيروي ميكند، البته من نميگويم او مدلّس است، ولي او از منهج و رويه مدلّسان پيروي ميكند؛ و اين موضوع به وضوح در نقل قولي كه او از شهرستاني نمود آشكار بود.
تذكر!
(جناب دكتر حسيني قزويني به اين اتهام كه در قسمت قبل و با حضور الحسيني مطرح شده بود پاسخ دادهاند!)
ابوشوارب: و امروز نيز به خوبي واضح بود كه نيمي از روايت را قبول كردند و نيمي از آن را ردّ نمودند.
تذكر!
(هم خود جناب دكتر حسيني قزويني و هم ما از اين اتهام پاسخ داده و در ضمن مواردي از تدليس شرکت كنندگان اهل سنت در اين مناظره را گوشزد نموديم.)
ابوشوارب: نكته ديگر اين كه او [جناب دكتر حسيني قزويني] هر بار لب از سخن ميگشايد اين سخن را تكرار ميكند كه: من شيخين [عمر و ابوبكر] را سب نمي كنم بلكه از صحابه تجليل نيز ميكنم!!!
بگذريم از اين كه او شيخين را به اين جنايت زشت و شنيع متهم ميسازد؛ ولي هر بار آن سخن را تكرار ميكند.
چرا از مجلسي و کليني روايت نقل ميكند؟!! چرا به افکار و سخناني ايمان دارد كه فرهنگ حقد و کراهت و لعن و سبّ را ترويج ميكند؟!! فرهنگي كه امام عليه السلام ما را از آن بر عليه ديگران منع مينمايد.
تمام اين دادهها بر اين مطلب تأكيد ميكند كه مذهبي كه [جناب دكتر حسيني] قزويني از آن پيروي ميكند كه مذهب عموم شيعيان هم همين است، مذهب تناقض و روايات متناقض است؛ و چنين مذهبي ساقط و باطل است.
تذكر!
(آيا اين سبّ و دشنام و اهانت به ميليونها شيعه به حساب نميآيد و احساسات آنها را بر نميانگيزد؟!! و الخزاعي كه تا چند دقيقه قبل تلاش ميكرد تا به هر ضرب و زوري شده خود را شيعه جازند اما اكنون كه ابوشوارب به تمام شيعيان اهانت مينمايد او نشسته و به هيچوجه غيرتش تحريك نشده و هيچ دفاعي از شيعه نميكند و اين خود نشان ميدهد كه او هيچ ربطي به شيعه ندارد؛ چرا كه ذرهاي غيرت و شهامت در وجود او ميتوانست او را به دفاع از شيعه ترغيب نمايد!!!)
ابو شوارب: تمام اين اتهامات زشتي كه تا امروز [جناب دكتر حسيني] قزويني سعي كرده تا آنها را توجيه كند، بدون پايه و اساس بوده و هيچ صحت ندارد؛ و او با اين كار خود وارد موضوعات شده ولي از مطالب ديگر سخن ميگويد؛ مثلا ميگويد: اولاً: ما بر اين مطلب كه در نهايت اهميت و حساسيت است تأكيد ميورزيم، من براي ميلياردم بار به او ميگويم: حتي يك روايت صحيح و با سند نه نزد اهل سنت و نه نزد شيعه در رابطه با اين واقعه يافت نميشود.
حتى رواياتي كه نزد شيعه هست و منسوب به امام جعفر صادق است، رواياتي کذب و دروغ است؛ تمام اين روايات از روافض است كه رواياتشان مردود و ساقط است.
تذكر!
(سهل و آسان است كه شخصي فقط ادعا كرده و سخنان ديگران را نفي و تكذيب نمايد، ولي ثابت نمودن آن به شيوه علمي سخت و مشكل است، ابوشوارب فقط روايات را نفي و تكذيب كرده و بدون سند و دليل علمي آن را تعميم داده و قادر به ردّ كردن ادله جناب دكتر حسيني قزويني به شكل علمي و به منهج و رويهاي كه ايشان بيان ميكند نيست. امري كه از فقر و كمبود بضاعت علمي او در اين موضوع حكايت ميكند، و الاّ ما از شما سؤال ميكنيم: چگونه او از ما درخواست روايتي از شيعه آن هم بر اساس مباني شيعه مينمايد در حالي كه راويان آن شيعه و يا به قول او رافضي نباشند؟!! آيا اين منطق يك استاد دانشگاهي است؟!!)
ابوشوارب: از نشانههاي تدليس [جناب دكتر حسيني] قزويني يا از نشانههاي پيروان منهج تدليس اين است، كه همانند ديگر علماي مذهب شيعه تحريف كرده و از منهج تدليس پيروي ميكند و با نيرنگ وارد مطالب ميشود.
به من اجازه بدهيد! اين كار به هيچ وجه شايسته علماء نيست، [ميگويد:] ما ابوبكر را دشنام نميدهيم؛ [جناب دكتر حسيني قزويني] ابوبكر و عمر را دشنام نميدهد [ولي ميگويد:] رواتي در دو کتاب صحيح مسلم و بخاري هستند كه به ابوبكر و عمر دشنام دادهاند.
ابوشوارب: متهم نمودن يك يا دو يا سه راوي از راويان صحيح بخاري و مسلم به اينكه ابوبكر و عمر را دشنام ميدادهاند به اين معنا نيست كه آنها مرتکب اين جرم شدهاند.
شخصي مورد اتهام واقع شده است، ولي آيا اين بدان معناست كه او مرتكب اين اتهام شده است؟ آيا چنين اتهامي كه شما وارد نمودهايد وارد است؟ اينكه بعضي از راويان خواسته باشند ابوبكر و عمر را به چيزي كه لايق آن نيستند متهم سازند به طور قطع و يقين کذب است!!!
تذكر!
(در اين جا ما به برخي از عبارات علماي اهل سنت اشاره ميكنيم تا روشن شود کذب و دروغ قطعي كدام است؟ فرمايشات جناب دكتر حسيني قزويني يا سخنان ابوشوارب؟
1- السدي اسماعيل بن عبد الرحمن:
مسلم والأربعة إسماعيل بن عبد الرحمن بن أبي كريمة السدي... روى عن أنس وابن عباس ورأى بن عمر والحسن بن علي وأبا هريرة وأبا سعيد... وقال علي عن القطان لا بأس به ما سمعت أحدا يذكره إلا بخير وما تركه أحد وقال أبو طالب عن أحمد ثقة... وقال الجوزجاني هو كذاب شتام... وقال النسائي في الكنى صالح وقال في موضع آخر ليس به بأس وقال بن عدي له أحاديث يرويها عن عدة شيوخ وهو عندي مستقيم الحديث صدوق لا بأس به وقال أبو العباس بن الأخرم لا ينكر له... قلت وقال حسين بن واقد سمعت من السدي فأقمت حتى سمعته يتناول أبا بكر وعمر فلم أعد إليه وقال الجوزجاني حدثت عن معتمر عن ليث يعني بن أبي سليم قال كان بالكوفة كذابان فمات أحدهما السدي والكلبي كذا قال وليث أشد ضعفا من السدي وقال العجلي ثقة عالم بالتفسير رواية له وقال العقيلي ضعيف وكان يتناول الشيخين.
مسلم و چهار نفر ديگر از جمله اسماعيل بن عبد الرحمن بن ابي كريمه سدي... از انس و ابن عباس روايت كردهاند و ابن عمر و حسن بن علي و ابوهريره و ابوسعيد را ديدهاند ... و علي از قطان نقل كرده است: كه او مشكلي ندارد. و از هيچ كس چيزي جز خير راجع به او شنيده نشده و كسي او را ردّ نكرده است. و ابوطالب از احمد نقل كرده كه او ثقه است ... و جوزجاني در باره او گفته است: او كذّاب و بسيار دشنام دهنده است ... و نسائي در «الكنى» گفته: او شخصي صالح و در جايي ديگر گفته است: مشكلي ندارد. و ابن عدي در باره او گفته است: او احاديثي از بعضي شيوخ نقل كرده و او نزد من شخصي، مستقيم الحديث، صدوق، و بي اشكال است. و ابو العباس بن اخرم گفته است: او مورد انكار واقع نميشود... و حسين بن واقد ميگويد: مطلبي از سدي شنيدم، دقت نمودم تا اينكه شنيدم او به ابوبكر و عمر مطلبي نسبت داد كه من آن را تكرار نميكنم. و جوزجاني گفته است: از معتمر از ليث يعني: ابن ابي سليم سخني به ميان آوردم او گفت: در كوفه دو نفر دروغگو بود يكي از آنها سدي بود كه از دنيا رفت و ديگري كلبي بود. همچنين گفت: ليث از سدي ضعفش كمتر بود. و عجلي گفته است: او ثقه و عالم به علم تفسير بوده و در اين زمينه روايت داشته است. و عقيلي در باره او گفته است: او شخصي ضعيف است و به شيخين (عمر و ابوبكر) مطالبي نسبت ميداده است.
تهذيب التهذيب، ج 1، ص 273، رقم 572.
2- تليد بن سليمان المحاربي:
قال الجوزجاني سمعت أحمد بن حنبل يقول ثنا تليد بن سليمان هو عندي كان يكذب وقال بن معين كان ببغداد وقد سمعت منه وليس بشيء وقال في موضع آخر كذاب كان يشتم عثمان وكل من شتم عثمان أو طلحة أو واحدا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم دجال لا يكتب عنه وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين وقال أيضاً قعد فوق سطح مع مولى لعثمان فتناول عثمان فأخذه مولى عثمان فرمى به من فوق السطح فكسر رجليه فقام يمشي على عصا وقال البخاري تكلم فيه يحيى بن معين ورماه وقال العجلي لا بأس به كان يتشيع ويدلس وقال بن عمار زعموا أنه لا بأس به وقال أبو داود رافضي خبيث رجل سوء يشتم أبا بكر وعمر.
جرجاني گفته است: از احمد بن حنبل شنيدم كه ميگفت: تليد بن سليمان براي ما حديث كرد كه او نزد من شخصي دروغگو است. و ابن معين گفته است: او در بغداد بود كه از او حديث شنيدم و احاديث او چندان ارزشي نداشت. و در جاي ديگر گفت: او كذّاب است و عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميدهد. و كسي كه عثمان يا طلحه يا يكي از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه [وآله] و سلم را دشنام دهد دجال است و حديث او نوشته نميشود و لعنت خدا و ملائكه همه مردم بر او باد. و نيز گفت: او همراه با مولاى عثمان بالاي بامي نشسته بود و به عثمان مطالبي نسبت داد، غلام عثمان او را از بلنداي بام به زير افكند و پاي او شكست. و از آن پس با عصا راه ميرفت. بخاري گفته است: يحيى بن معين در باره او سخن گفته و او را رمي نموده است. و عجلي درباره او گفته: او مشكلي ندارد ولي اظهار تشيع و تدليس مينموده است. و ابن عمار گفته است: گمان كردهاند كه او مشكلي نداشته است. و ابوداود گفته: او رافضي خبيث و مرد بدي بوده كه ابوبكر و عمر را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداده است.
تهذيب التهذيب، ج1، ص447، رقم 948.
تليد بن سليمان أبو إدريس المحاربي كوفي حدثنا صالح بن يونس ثنا أبو سعيد الأشج ثنا تليد بن سليمان أبو إدريس وحدثنا عبد الرحمن بن أبي بكر ومحمد بن أحمد بن حماد قالا ثنا عباس سمعت يحيى بن معين يقول تليد بن سليمان كان ببغداد وقد سمعت منه وكان أعرج ليس هو بشيء وفي موضع آخر تليد بن سليمان ليس بشيء قعد فوق سطح مع مولى عثمان بن عفان وذكروا عثمان فتناوله تليد وكان يشتم عثمان فقام إليه مولى عثمان فأخذه فرمى به من فوق السطح فكسر رجله فرأيته يمشي على عصا زاد بن حماد في موضع آخر قال سمعت يحيى بن معين يقول تليد بن سليمان كان كذابا وكان يشتم عثمان بن عفان وكل من شتم عثمان أو أحدا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم دجال فاسق ملعون لا يكتب حديثه وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين!!!
تليد بن سليمان ابو ادريس محاربي شخصي كوفي بوده است. صالح بن يونس از ابوسعيد اشج از تليد بن سليمان ابو ادريس و عبد الرحمن بن ابوبكر و محمد بن احمد بن حماد براي ما حديث نقل كردند كه: عباس گفت: از يحيى بن معين شنيدم ميگفت: تليد بن سليمان در بغداد بود كه از او حديث شنيدم و پاي لنگي داشت و حديث او ارزشي نداشت. و در جايي ديگر گفته است: تليد بن سليمان ارزش ندارد. با غلام عثمان بن عفان بالاي بامي نشسته بود كه از عثمان سخن به ميان آوردند؛ تليد سخناني به عثمان نسبت داده سپس عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار داد. غلام عثمان برخاست و او را از بالاي بام به پايين پرت كرد. پاي تليد شكست و از آن به بعد او را ميديدم كه با عصا راه ميرود. ابن حماد در جايي ديگر اضافه كرده است: از يحيى بن معين شنيدم كه ميگفت: تليد بن سليمان كذّاب و دروغگو است و عثمان بن عفان را دشنام و ناسزا مي دهد. و كسي كه عثمان يا يكي از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه [وآله] وسلم را دشنام دهد دجال و فاسق و ملعون است و حديث او نوشته نميشود. و لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر او باد!!!
الكامل في ضعفاء الرجال لابن عدي، ج 2، ص 86، رقم 307.
تليد بن سليمان أبو إدريس المحاربي الكوفي حدثني أحمد بن محمد بن صدقة قال سمعت أبا معمر إسماعيل بن إبراهيم يقول تليد بن سليمان أبو إدريس وكان أعرج سمعه قوم ينتقص عثمان وهو على سطح فرموا به فانكسرت رجله فعرج حدثنا محمد بن عيسى قال حدثنا العباس قال سمعت يحيى بن معين يقول تليد بن سليمان ليس بشيء قال وقعنا فوق سطح مع مولى لعثمان فذكرا عثمان فتناوله تليد فقام إليه مولى عثمان فأخذه فرمى به من فوق السطح فكسر رجله فرأيت تليد أعرج على عصا حدثنا محمد بن عيسى في موضع آخر قال حدثنا عباس بن محمد بن حاتم قال سمعت يحيى بن معين قال تليد بن سليمان كان كذابا يشتم عثمان رحمه الله
تليد بن سليمان ابو إدريس محاربي كوفي، احمد بن محمد بن صدقه گفت: از ابومعمر اسماعيل بن ابراهيم شنيدم كه ميگفت: تليد بن سليمان ابو ادريس پاي لنگي داشت و گروهي در حالي كه او بالاي بامي نشسته بود از او شنيدند كه عثمان را مورد عيب و نقص قرار دائده بود. او را گرفتند و به پايين پرتاب كردند و پايش شكست و لنگ شد. محمد بن عيسى گفته است: عباس براي ما روايت كرد كه از يحيى بن معين شنيدم كه ميگفت: تليد بن سليمان ارزشي ندارد. و گفت: با غلام عثمان بالاي بام بوديم كه از عثمان سخن به ميان آمد و تليد از عثمان عيب و ايراد گرفت. غلام عثمان برخاست و او را گرفت و از بالاي بام به زير پرتاب كرد و پايش شكست و از آن به بعد پايش لنگ گرديد و با عصا راه ميرفت. محمد بن عيسى در جاي ديگر نقل كرده: عباس بن محمد بن حاتم گفت: از يحيى بن معين شنيدم كه گفت: تليد بن سليمان كذّاب بود و عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداد.
ضعفاء العقيلي، ج 1، ص 171، رقم 213.
وقال بن معين في تليد بن سليمان أنه كذاب كان يشتم عثمان
ابن معين در باره تليد بن سليمان گفته است: او كذّاب است و عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداده است.
تحفة الأحوذي، ج 10، ص 118.
تليد بن سليمان: ... روى عنه أحمد بن حنبل قال أحمد ويحيى كان كذابا وقال يحيى في رواية ليس بشيء كان يشتم عثمان
تليد بن سليمان: ... احمد بن حنبل از او روايت كرده است: احمد و يحيي گفتهاند: او كّذاب بوده است و يحيى در روايتي ديگر گفته است: حديث او ارزشي ندارد. او عثمان را مورد شتم و ناسزا قرار ميداد.
الضعفاء والمتروكين، ابن جوزي، ج 1، ص 155.
وقال ابن معين كذاب يشتم عثمان قعد فوق سطح فتناول عثمان فقام إليه بعض أولاد موالي عثمان فرماه فكسر رجليه وقال أبو داود رافضي يشتم أبا بكر وعمر
و ابن معين گفته است: او كذّاب است و عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداده است. بالاي بامي نشسته بوده است و به عثمان عيب و ايراد وارد مينموده است. بعضي از فرزندان غلامهاي عثمان او را گرفته و به پايين پرتاب كردند كه از اين جهت پاهاي او شكست. و ابوداود در باره او گفته است: او رافضي است و ابوبكر و عمر را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداده است.
ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 2، ص 77، رقم 1341.
3- يونس بن خباب:
حدثنا بن حماد حدثنا عباس سمعت يحيى يقول يونس بن خباب رجل سوء كان يشتم عثمان بن عفان
ابن حماد از عباس روايت كرد كه از يحيى شنيدم كه ميگفت: يونس بن خباب مرد بدي است و عثمان بن عفان را مورد سبّ و دشنام قرار ميداده است.
الكامل في ضعفاء الرجال، ابن عدي، ج 7، ص 173، رقم 2080.
حدثنا محمد قال سمعت يحيى يقول يونس بن خباب رجل سوء وقال في موضع آخر يونس بن خباب كان يشتم عثمان بن عفان رضي الله عنه
محمد روايت نمود كه از يحيى شنيدم كه ميگفت: يونس بن خباب مرد بدي است و در جاي ديگر گفته است: يونس بن خباب، عثمان بن عفان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداده است.
ضعفاء عقيلي، ج 4، ص 458.
يونس بن خباب: ... قال ابن معين كان رجل سوء كان يشتم عثمان
يونس بن خباب: ... ابن معين گفته است: او مرد بدي بوده است و عثمان را مورد سبّ و دشنام قرار ميداده است.
مصباح الزجاجه، ج 1، ص 49.
يونس بن خباب الأسيدي: ... قال الدوري عن بن معين رجل سوء وكان يشتم عثمان... وقال أبو داود عن موسى بن إسماعيل عن عباد بن عباد سمعت يونس بن خباب يقول عثمان بن عفان قتل ابنتي النبي صلى الله عليه وسلم... وقال بن معين كان ثقة وكان يشتم عثمان... وقال الدارقطني كان رجل سوء فيه شيعية مفرطة كان يسب عثمان وقال الحاكم أبو أحمد تركه يحيى وعبد الرحمن وأحسنا في ذلك لأنه كان يشتم عثمان ومن سب أحدا من الصحابة فهو أهل أن لا يروي عنه وقال العقيلي كان يغلو في الرفض وقال يعقوب بن سفيان ومشتهر عنه أنه كان يتناول عثمان
يونس بن خباب الأسيدي: ... دوري از ابن معين نقل كرده است: كه او مرد بدي بوده است. و به عثمان دشنام و ناسزا ميگفته است ... و ابوداود از موسى بن إسماعيل از عباد بن عباد نقل كرده است كه از يونس بن خباب شنيدم كه ميگفت: عثمان بن عفان دو تن از دختران پيامبر اكرم صلى الله عليه [وآله] وسلم را به قتل رسانده است ... و ابن معين گفته: او ثقه است و عثمان را سبّ و ناسزا ميگفته است ... و دارقطني گفته است: او مرد بدي است و در او شيعيگري مفرطي وجود داشته و عثمان را سبّ و ناسزا ميگفته است. و ابو احمد حاكم گفته است: يحيي و عبد الرحمن او را ترك نمودهاند و اين كار خوبي بوده است كه آندو نفر كردهاند. چرا كه او عثمان را سبّ و دشنام ميداده است و كسي كه يكي از صحابه را مورد سبّ قرار دهد سزاوار است كه از او روايت نقل نشود. و عقيلي گفته است: او در رافضي بودن غلو ميكرده است. و يعقوب بن سفيان گفته و اين جمله از او به اشتهار رسيده است كه او به عثمان عيب و نقص وارد مينموده است.
تهذيب التهذيب، ج 11، ص 384، رقم 749.
4- عباد بن يعقوب الرواجني:
البخاري والترمذي وابن ماجة عباد بن يعقوب الرواجني الأسدي أبو سعيد الكوفي... عنه البخاري حديثا واحدا مقرونا والترمذي وابن ماجة وأبو حاتم وأبو بكر البزار وعلي بن سعيد بن بشر الرازي ومحمد بن الحكيم الترمذي وصالح بن محمد جزرة وابن خزيمة وابن صاعد وابن أبي داود والقاسم بن زكريا المطرز وخلق قال الحاكم كان بن خزيمة يقول حدثنا الثقة في روايته المتهم في دينه عباد بن يعقوب وقال أبو حاتم شيخ ثقة وقال بن عدي سمعت عبدان يذكر عن أبي بكر بن أبي شيبة أو هناد بن السري أنهما أو أحدهما فسقه ونسبه إلى أنه يشتم السلف قال بن عدي وعباد فيه غلو في التشيع وروى أحاديث أنكرت عليه في الفضائل والمثالب وقال صالح بن محمد كان يشتم عثمان قال وسمعته يقول الله أعدل من أن يدخل طلحة والزبير الجنة لأنهما بايعا عليا ثم قاتلاه
عباد بن يعقوب رواجني اسدي ابو سعيد كوفي... حاكم گفته است: ابن خزيمه ميگويد: او در نقل روايت ثقه است ولي در دين متهم است. و ابوحاتم گفته است: او شيخ و ثقه است. و ابن عدي گفته است: از عبدان شنيدم كه از ابوبكر بن ابي شيبه يا هناد بن سري نقل ميكرد كه: آندو يا يكي از آندو فاسقند، و علت آن هم اين است كه سلف (صحابه و تابعين و اتباع تابعين) را مورد دشنام و ناسزا قرار ميدهد. ابن عدي گفت: در وجود عباد غلوّ در تشيّع راه داشته و احاديثي از فضائل و مثالب (مطاعن) نقل ميكند كه مورد انكار قرار گرفته است و صالح بن محمد در باره او گفته است: كه او عثمان را مورد دشنام و ناسزا قرار ميداد. و از او شنيدم كه ميگفت: خداوند از اين عادلتر است كه طلحه و زبير را كه ابتدا با [حضرت] علي [عليه السلام] بيعت كردند و بعد با او به جنگ برخاستند را وارد بهشت كند.
تهذيب التهذيب، ج 5، ص 95، رقم 183.
وروي عبدان الأهوازي عن الثقة أن عباد بن يعقوب كان يشتم السلف... وقال صالح جزرة كان عباد بن يعقوب يشتم عثمان وسمعتة يقول اللة أعدل من أن يدخل طلحة والزبير الجنة قاتلا عليا بعد أن بايعاه
عبدان اهوازي از شخصي ثقه روايت نموده است: كه عباد بن يعقوب، سلف را [بعضي از صحابه و تابعين و اتباع تابعين] دشنام و ناسزا ميگفته است ... و صالح جزره گفته است: عباد بن يعقوب عثمان را دشنام و ناسزا ميگفته است. و از او شنيدم كه ميگفت: خداوند عادلتر از اين است كه طلحه و زبير را بعد از آنكه با [حضرت] علي [عليه السلام] به جنگ برخاستهاند را وارد بهشت نمايد.
ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 4، ص 44.
ابوشوارب: [آقاي قزويني] از عبد الرازق نقل ميكند كه محدثين در باره او گفتهاند: حتي عبدالرازق مرتدّ گشته و از اسلام برگردد، ما حديثش را ترک نميكنيم؛ ما با عقل خود ميفهميم كه اين حرف را کذّابين از روافض شيعه كه قصد دارند تهمت سبّ به ابوبكر و عمر را به عبدالرزاق بچسبانند اين حرف را درست كردهاند؛ شماها ميگوييد: عبدالرزاق صحابه را مورد سبّ و دشنام قرار ميداده است؟ به خدا قسم شما دروغگو هستيد؛ اين كه حتي اگر عبدالرزاق مرتدّ شود ما او را تكذيب نكنيم و از حديثش دست برنداريم؟!! اين روايتي كه [جناب دكتر حسيني] قزويني الآن خواند دليلي عليه خود او محسوب ميگردد؛ و دليلي بر اينكه او وارد موضوع ميشود و مطالب را به هم ميپيچد و آنها را دور ميزند و تدليس ميكند.
تذكر!
(به متون علماي اهل سنت مراجعه كنيد تا ببينيد آيا اين مطلب را در باره عبد الرزاق گفتهاند يا نه؟ تا ثابت شود كه آيا عبدالرزاق دشنام داده است يا نه؟!!
سمعت علي بن عبد الله بن المبارك الصنعاني يقول كان زيد بن المبارك لزم عبد الرزاق فأكثر عنه ثم خرق كتبه ولزم محمد بن ثور فقيل له في ذلك فقال كنا عند عبد الرزاق فحدثنا بحديث معمر عن الزهري عن مالك بن أوس بن الحدثان الحديث الطويل فلما قرأ قول عمر لعلي والعباس فجئت أنت تطلب ميراثك من ابن أخيك وجاء هذا يطلب ميراث امرأته من أبيها قال عبد الرزاق انظروا إلى الأنوك يقول تطلب أنت ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث امرأته من أبيها إلا يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم، قال زيد بن المبارك: فقمت فلم أعد إليه ولا أروى عنه حديثا أبدا...
والأنوك يعني الأحمق فهو يصف عمر بن الخطاب بهذا الوصف لأنه لم يقل رسول الله وإنما كنّا عنه بالضمير
حدثنا محمد بن أحمد قال سمعت أبا صالح محمد بن إسماعيل الضراري يقول بلغنا ونحن بصنعاء عند عبد الرزاق أن أصحابنا يحيى بن معين وأحمد بن حنبل وغيرهما تركوا حديث عبد الرزاق وكرهوه فدخلنا من ذلك غم شديد وقلنا قد أنفقنا ورحلنا وتعبنا فلم أزل في غم من ذلك إلى وقت الحج فخرجت إلى مكة فلقيت بها يحيى بن معين فقلت له يا أبا زكريا ما نزل بنا من شيء بلغنا عنكم في عبد الرزاق قال ما هو قلت بلغنا أنكم تركتم حديثه ورغبتم عنه قال لي يا أبا صالح لو ارتد عبد الرزاق عن الإسلام ما تركنا حديثه!!!
از علي بن عبد الله بن مبارك صنعاني شنيدم كه ميگفت: زيد بن مبارك كه ملازم عبد الرزاق و بسيار از او حديث نقل ميكرد اما بعدها كتابهاي او را پاره كرد و ملازم محمد بن ثور گرديد. از او راجع به سبب اين اقدامش سؤال شد، در پاسخ گفت: روزي نزد عبد الرزاق بوديم كه او حديثي از معمر از زهري از مالك بن اوس بن حدثان براي ما نقل نمود كه حديثي طولاني بود؛ وقتي به اين سخن عمر كه خطاب به [حضرت] علي [عليه السلام] و عباس گفته است رسيد كه ميگويد: «تو آمدهاي و ميراثت را براي فرزند برادرت مطالبه ميكني و اين هم آمده و ميراث همسرش كه از پدرش به ارث برده است را مطالبه ميكند.» وقتي عبد الرزاق به اين جمله عمر رسيد گفت: اين أنوَك (عمر احمق را) ببينيد! كه ميگويد: «تو ميراثت را از فرزند برادرت ميخواهي و او ميراث همسرش را كه از پدرش به ارث برده را ميخواهد. و نميگويد: ميراثتان را از رسول خدا صلي الله عليه [وآله] و سلم ميخواهيد.» زيد بن مبارك ميگويد: همين كه عبدالرزاق اين جمله را گفت من از نزدش برخاسته و ديگر نزد او نيامدم و به هيچوجه از او روايتي نقل نكردم...
أنوك يعني: شخص احمق. و عبدالرزاق عمر بن خطاب را به اين وصف توصيف ميكند چون او با تعبير «رسول الله» از پيامبر ياد نكرده بلكه در سخن خود از «ضمير» براي پيامبر اكرم استفاده نموده است.
محمد بن احمد گفت: از ابا صالح محمد بن اسماعيل ضراري شنيدم كه ميگفت: در حالي كه ما نزد عبدالرزاق در صنعاء بوديم به ما خبر رسيد كه از اصحاب ما يحيى بن معين و احمد بن حنبل و غير ايندو حديث عبد الرزاق را ترك كرده و از او رويگردان شدهاند. ما از اين خبر محزون گشته و گفتيم: كلي هزينه كرده و طي مسافت نموده و خود را خسته كردهايم ولي همچنان از اين خبر، غمگين و اندوهناك بودم، تا اين كه وقت حج فرا رسيد و رهسپار مكه شدم و در آنجا يحيى بن معين را ملاقات نمودم. به او گفتم: اي ابا زكريا! آنچه در باره عبدالرزاق به ما رسيده است از شما به ما رسيده است. او پرسيد: چه چيز به شما رسيده است؟ گفتم: به ما خبر رسيده است كه شما حديث عبدالرزراق را ترك كرده و از او روي گرداندهايد. او در پاسخ گفت: يا ابا صالح! حتي اگر عبد الرزاق مرتد شود و از اسلام روي بگرداند ما حديثش را ترك نميكينم !!!
ضعفاء العقيلي، ج 3، ص110.
العقيلي حدثني أحمد بن زكير الحضرمي حدثنا محمد بن إسحاق بن يزيد البصري سمعت مخلدا الشعيري يقول كنت عند عبد الرزاق فذكر رجل معاوية فقال لا تقذر مجلسنا بذكر ولد أبي سفيان
عقيلي از احمد بن زكير حضرمي از محمد بن اسحاق بن يزيد بصري حديث كرد كه از مخلد شعيري شنيدم كه ميگفت: نزد عبد الرزاق بوديم كه شخصي از معاويه ياد كرد. عبدالرزاق به او گفت: مجلس ما را با نام فرزند ابو سفيان به نجاست نكش!
ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 4، ص 343.
به اين شكل مشخص شد چه كسي است كه وارد موضوع ميشود و مطالب را به هم ميپيچد و آنها را دور ميزند و تدليس ميكند؟ جناب دكتر حسيني قزويني يا ابو شوارب؟!
بگذريم از اين كه جناب ابوشوارب حتى اسم عبد الرزاق به گوشش نخورده كه به او ميگويد: «عبد الرازق» !!!
و اينها همه ـ بر خلاف ادعاي مجري برنامه الهاشمي ـ از بي خبري او به اين فن خبر ميدهد!!!)
ابو شوارب: دکتر الهاشمي اجازه بدهيد خيلي سريع و با عجله چند نكته را بيان كنم:
نكته اول: جنايت به هيچوجه محقق نشده است. چون [حضرت] علي [عليه السلام] بيعت را به تأخير نيانداخت و از همان ابتدا بيعت نمود؛ و ادله براي تأييد اين ادعا از کتابهاي اهل سنت و شيعه فراوان است. و روايتي كه ابن كثير در البدايه و النهايه با سند خوب در ج 6، ص 341 نقل ميكند كه از خطبههاي علي بن أبي طالب، بر منبر کوفه است و آن را ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 332 آورده است. و اين سخن قابل توجه كساني است كه تصور ميكنند امام علي بن ابي طالب [عليه السلام] اين مرد بزرگ يك شخصيت سياسي همانند افرادي كه در اين روزگار حكومت ميكنند بوده كه براي به دست آوردن پست و مقام و حکومت به جنگ و ستيزه ميپردازند. شأن امام علي از اينها اجلّ و بالاتر است.
[حضرت] امام علي [عليه السلام] ميفرمايد: به خدا سوگند هيچگاه براي امارت و حكومت حرص نورزيدهام حتي براي يك روز و شب. و براي آن ميل و رغبتي نداشتم و از خدا چنين خواستهاي نيز نداشتهام.
برادرانم! مذهب قائم بر آن است كه يك امام، خلافت را از اولين حقوق خود بداند، كه در غير اينصورت مذهب گمراه ميشود و لازمهاش دروغ گفتن امام علي ميشود. امام علي خودش ميگويد: من خلافت را نميخواهم، نه در خفا و نه در آشكار؛ و چنين خواستهايي از خداوند هم نداشتهام ولي من از فتنه ميترسم و الاّ مرا چه كار به امارت.
و امام علي بعد از اين كه خلافت را قبول ميكنند اينگونه ميگويد: من امر عظيمي را كه طاقت تحمل آن را نداشتم و به جز كمك خداوند عزّ وجلّ توانايي انجام آن را نخواهم داشت به گردنم آويختهاند و دوست داشتم كه من از قويترين مردم در انجام آن ميبودم.
اين خطبهاي كه امام علي بن ابي طالب ميفرمايند بر اين مطلب تأكيد ميكند كه او هرگز براي خلافت و حكومت حريص و مصرّ نبوده است.
تذكر!
(در اينجا چند نكته قابل توجه است:
1- ابوشوارب ادعا مينمايد رواياتي از شيعه و سني هست كه دلالت بر اين دارد كه امير المومنين عليه السلام از همان آغاز خلافت ابوبكر با او بيعت نموده است. اما تمام ادلهاي كه از آن ياد ميكند از دو كتاب البداية والنهاية و شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد است.
2- رواياتي كه به آن استشهاد ميكند هيچ اشارهاي به ادعاي او ندارد كه علي بن ابي طالب از ابتداي امر بيعت نموده باشد و امارت را مطالبه نفرموده باشد؛ و به اعتقاد شيعه فرق زيادي بين امارت و امامت وجود دارد.
3- روايات شيعه و سني بر قبول نكردن بيعت با ابوبكر از سوي امير المؤمنين عليه السّلام فراوان است از جمله رواياتي كه در صحيحين آمده:
صحيح البخاري كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، الحديث رقم 3998
فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِى بَكْرٍ فِى ذَلِكَ فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ، وَعَاشَتْ بَعْدَ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - سِتَّةَ أَشْهُرٍ، فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌ لَيْلاً، وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أبا بَكْرٍ وَصَلَّى عَلَيْهَا، وَكَانَ لِعَلِيٍّ مِنَ النَّاسِ وَجْهٌ حَيَاةَ فَاطِمَةَ، فَلَمَّا تُوُفِّيَتِ اسْتَنْكَرَ عَلِيٌّ وُجُوهَ النَّاسِ، فَالْتَمَسَ مُصَالَحَةَ أَبِى بَكْرٍ وَمُبَايَعَتَهُ، وَلَمْ يَكُنْ يُبَايِعُ تِلْكَ الأَشْهُرَ
فاطمه بر ابوبكر غضب نمود و با وى قهر كرد و تا پايان عمر با او سخنى نگفت. و بعد از پيامبر اكرم شش ماه بيشتر زندگي نكرد. وقتي فاطمه از دنيا رفت، شوهرش شبانه او را دفن كرد و ابوبكر را خبر نساخت و خود بر او نماز خواند. تا فاطمه زنده بود، علي [عليه السلام] در ميان مردم احترام داشت؛ اما وقتي فاطمه از دنيا رفت، مردم از او روي گرداندند و اين جا بود كه خواستند علي با ابوبكر مصالحه و بيعت كند. علي [عليه السلام] در اين شش ماه كه فاطمه زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد.
صحيح بخاري، ج 4، ص 1549.
و در صحيح مسلم كتاب الجهاد والسير باب قول النبي (ص) لا نورث ماتركنا فهو صدقة نيز اينگونه آمده است:
فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك قال فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت وعاشت بعد رسول الله صلى الله عليه و سلم ستة أشهر فلما توفيت دفنها زوجها علي بن أبي طالب ليلا ولم يؤذن بها أبا بكر وصلى عليها علي وكان لعلي من الناس وجهة حياة فاطمة فلما توفيت استنكر على وجوه الناس فالتمس مصالحة أبي بكر ومبايعته ولم يكن بايع تلك الأشهر
فاطمه بر ابوبكر غضب نمود و با وى قهر كرد و تا پايان عمر با او سخنى نگفت. و بعد از پيامبر اكرم شش ماه بيشتر زندگي نكرد. وقتي فاطمه از دنيا رفت، شوهرش شبانه او را دفن كرد و ابوبكر را خبر نساخت و خود بر او نماز خواند. تا فاطمه زنده بود، علي [عليه السلام] در ميان مردم احترام داشت؛ اما وقتي فاطمه از دنيا رفت، مردم از او روي گرداندند و اين جا بود كه خواستند علي با ابوبكر مصالحه و بيعت كند. علي [عليه السلام] در اين شش ماه كه فاطمه زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد.
صحيح مسلم, ج 5, ص 154، چاپ دار الفكر بيروت.
ابوشوارب: وقتي شخصي خلافت را نخواهد... قصه به صراحت ميگويد كه عمر و همراهانش به سوي خانه فاطمه براي آتش زدن خانه او رفتند، چرا كه علي و زبير از بيعت تأخير كرده بودند. وقتي [حضرت] علي در نهج البلاغه ميگويد: و ما ابوبكر را شايستهترين مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه [وآله] وسلم مي دانستيم !!! زماني كه در شرح نهج البلاغه دارد كه وقتي معاويه بن ابوسفيان به [امام] علي ميگويد: دستت را بده تا با تو بيعت كنيم، اما او در جواب ميگويد: اگر نبود كه ما ابوبكر را شايسته خلافت ميديديم...؛ اين سخن از ابوسفيان بن حرب است؛ اما [او در جواب ميگويد:] اگر ما ابوبكر را شايسته خلافت نميديديم با او بيعت نميكرديم؛ حقيقت اين است كه قضيه واضح و روشن است و هيچ جاي نقاش و بحثي در آن نيست.
ابوشوارب: اين محسني كه ميگويند: رسول خدا صلى الله عليه [وآله] و سلم او را محسن ناميده است؛ چگونه او را محسن ناميده در حالي كه او جنيني بيش نبوده؟ آيا از آن اطلاع داشته؟ يا اين كه دستگاه سونوگرافي داشته و با آن جنين را ديده و نامش را محسن گذارده؟!!
تذكر!
(لازم است اين سخن ابوشوارب را در دو قسمت پاسخ دهيم:
ا ـ آقايان اهل سنت از اين قضيه مهمتر را به عنوان يكي از كرامات ابوبکر ذكر نموده و هيچ اشكالي بر آن نديدهاند !!! آنها ميگويند: زماني كه مرگ ابوبكر فرا رسيد به دخترش عائشه گفت: مالي كه تو از من به ارث ميبري براي تو و دو برادر و خواهرت ميباشد؛ عائشه از اين سخن پدرش تعجب كرد و گفت: من فقط يك خواهر دارم و آن هم اسماء است! ابوبكر گفت: بچهاي كه در شكم اوست دختري است !!!
ولي چون سخن به رسول خدا صلّي الله عليه وآله ميرسد ميگويند: اين امر نامعقول و غير قابل قبول است !!!
به بعضي از نصوص اهل سنت در اين باره دقتكنيد:
الف ـ مالك در الموطأ از ابن شهاب از عروة بن زبير از عائشه همسر پيامبر اكرم نقل ميكند:
أبا بكر الصديق كان نحلها جاد عشرين وسقا من ماله بالغابة، فلما حضرته الوفاة قال والله يا بنية ما من الناس أحد أحب إلى غنى بعدي منك ولا أعز على فقراً بعدي منك، وإني كنت نحلتك جاد عشرين وسقا فلو كنت جددتيه واحتزتيه كان لك وإنما هو اليوم مال وارث وإنما هما أخواك وأختاك فاقتسموه على كتاب الله، قالت عائشة: فقلت: يا أبت والله لو كان كذا وكذا لتركته إنما هي أسماء فمن الأخرى؟ فقال أبو بكر: ذو بطن بنت خارجة أراها جارية.
ابوبكر بيست اصله (واحد شمارش درخت خرما) از درختان خرماي باغش را به عايشه بخشيد، و چون هنگام وفاتش فرا رسيد، به او گفت: دخترم! به خدا قسم هيچ چيز بعد از وفاتم از دارايي تو محبوبتر و از فقر تو برايم سختتر نيست. بيست اصله درخت خرما از من به تو رسيده است، كه اگر از آنها درختان ديگري هم به عمل آوري براي خودت ميباشد. و امروز تمام اموال من براي وارثان من يعني دو برادر و دو خواهر توست. آن را بر اساس كتاب خدا تقسيم كنيد، عائشه ميگويد گفتم: پدرم به خدا قسم! اگر چنين است، من يك خواهر بيشتر ندارم و آن هم أسماء است، اما ديگري كيست؟ ابوبكر گفت: دختري در شكم دارد كه من آن را ميبينم.
موطأ مالك، ج 2، ص 752، رقم 1438.
ب ـ عبد الرزاق در المصنف از معمر از زهري از عروه از عائشه نقل كرده است:
قالت: لما حضرت أبا بكر الوفاة قال أي بنية ليس أحد أحب إلى غنى منك ولا أعز علي فقرا منك وإني قد كنت نحلتك جداد عشرين وسقا من أرضي التي بالغابة وإنك لو كنت حزتيه كان لك فإذ لم تفعلي فإنما هو للوارث وإنما هو أخواك وأختاك قالت عائشة هل هي إلا أم عبد الله قال نعم وذو بطن ابنة خارجة قد ألقي في نفسي أنها جارية فأحسنوا إليها.
هنگامي كه وفات ابوبكر فرارسيد به دخترش گفت: دخترم! هيچ چيز بعد از وفاتم از دارايي تو محبوبتر و از فقر تو برايم سختتر نيست. از من بيست اصله درخت خرما از زمين باغ خود به تو بخشيدهام، كه اگر از آنها درختان ديگري هم به عمل آوري براي خودت و گرنه براي ديگر وارثان يعني: دو برادر و دو خواهر توست. عائشه گفت: آيا براي من خواهري غير از ام عبد الله هست؟ ابوبكر گفت: آري. فرزندي كه از او متولد ميشود و به قلبم خطور كرده كه او دختري خواهد بود؛ پس با او به نيكي و احسان رفتار نماييد.
مصنف عبد الرزاق، ج 9، ص 101، رقم 16507.
ج ـ بيهقي در السنن الكبري گفته است:
أخبرنا أبو أحمد المهرجاني أنا أبو بكر محمد بن جعفر المزكي ثنا محمد بن إبراهيم البوشنجي ثنا بن بكير ثنا مالك عن بن شهاب عن عروة بن الزبير عن عائشة زوج النبي صلى الله عليه وسلم قالت إن أبا بكر الصديق رضي الله عنه قال في الأوساق التي نحلها إياها فلو كنت جددتيه أو احتزتيه كان لك وإنما هو اليوم مال الوارث وإنما هو أخواك وأختاك فاقتسموه على كتاب الله فقالت عائشة رضي الله عنها والله يا أبت لو كان كذا وكذا لتركته إنما هي أسماء فمن الأخرى قال ذو بطن بنت خارجة اراها جارية.
عروه بن زبير از عائشه همسر پيامبر اكرم صلى الله عليه [وآله] وسلم روايت كرده است كه عايشه گفت: ابوبكر در باره درختان خرمايي كه به عايشه بخشيد گفت: اگر از آنها درختان جديدي به عمل آوردي براي خودت. و از امروز باقيمانده اموالم براي دو برادر و دو خواهرت. آنها را بر اساس كتاب خدا تقسيم كنيد. عائشه گفت: پدرم به خدا قسم! اگر چنين است شما اين اموال را براي أسماء گذاردهايد، اما دختر ديگرتان كيست؟ ابوبكر گفت: آنكه در شكم اوست و من او را دختري ميبينم.
السنن الكبرى، بيهقي، ج 6، ص 257، رقم 12267.
و نيز در بسياري از مصادر ديگر همين مطلب آمده است. حال ما همين سؤال را از ابوشوارب داريم: آيا ابوبکر دستگاه سونوگرافي داشته كه اين خبرها را داده است؟!!
2 ـ ديگر آن كه در رابطه با تعداد ديگري از صحابه نقل نمودهاند كه آنها با ملائكه هم سخن ميشده و از غيب خبر ميدادهاند. در اين موارد نيز هيچ صداي اعتراض و اشكالي از علماي اهل سنت شنيده نميشود. به عنوان مثال:
الف ـ خبر دادن عمر از غيب:
وقد قال النبى صلى الله عليه وسلم قد كان فى الأمم محدثون فإن يكن فى هذه الأمة أحد منهم فهو عمر أى منهم كأنه يوحى إليه ويحدثه ربه أو تحدثة الملائكة فى قلبه وقد روى عن أبى بكر رضى الله عنه أنه قال ألقى فى روعي أن ذا بطن خارجة جارية وإلا لغي الإلهام.
در امتهاي گذشته كساني بودند كه خبرهايي [از غيب] ميدادند و اگر در امت من يك نفر اينگونه باشد آن شخص عمر است. يعني عمر از جمله آن افراد است. گويي به او وحي ميشده و خداوند يا ملائكه با او حرف ميزدهاند و روايت شده كه ابوبكر گفت: به دلم افتاده كه فرزندي كه از شكم او خارج شود دختري خواهد بود و اگر اين گونه نباشد الهام لغو خواهد بود.
قواطع الأدلة في الأصول، ج 2، ص 349.
البته روايت فوق با تعبيراتي بسيار متشابه در بسياري از كتابهاي معتبر ديگر اهل سنت نيز آمده است به عنوان نمونه در صحيح مسلم اينگونه آمده است:
عن عائشة عن النبي صلى الله عليه وسلم انه كان يقول قد كان يكون في الأمم قبلكم محدثون فان يكن في أمتي منهم أحد فان عمر بن الخطاب منهم
عائشه از پيامبر اكرم صلى الله عليه [وآله] وسلم نقل نموده است كه حضرت فرمودند: ميان امتهاي قبل از شما افرادي بودند كه از غيب خبر ميدادند و اگر يك نفر در امت من چنين باشد آن شخص عمر بن خطاب است.
صحيح مسلم، ج 7، ص 115.
ب ـ داستان فرياد عمر از مدينه و شنيدن لشكريان اسلام در فساي شيراز داستان معروفي است كه در كتابهاي لغت نيز آمده ولي ما آن را از البداية و النهاية ابن كثير نقل ميكنيم:
ذكر سيف عن مشايخه أن سارية بن زنيم قصد فسا و دار أبجرد فاجتمع له جموع ـ من الفرس و الأكرادـ عظيمة و دخم المسلمين منهم أمر عظيم و جمع كثير، فرأي عمر في تلك الليلة فيما يري النائم معركتهم و عددهم فخاوفت من النهار و أنهم في صحراء و هناك جبل إن اسندوا اليه لم يؤتوا الاّ من وجه واحد. فنادي من الغد الصلاة جامعة، حتي اذا كانت الساعة التي رأي أنهم اجتمعوا فيها، خرج الي الناس و صعد المنبر، فخطب الناس و أخبرهم بصفة ما رأي، ثم قال: يا سارية! الجبل الجبل!!! ثم اقبل عليهم و قال ان لله جنودا و لعل بعضها أن لم يبلغّهم. قال: ففعلوا ما قال عمر، فنصرهم الله علي عدوهم و فتحوا البلد.
سارية بن زنيم به سمت فسا و دارابگرد [كه ظاهراً همان داراب شيراز ميباشد] عزيمت نمود؛ اما لشکريان فارس و کُرد در مقابل او صف كشيدند و جمعيت زياد ايشان بر مسلمانان فشار آورد؛ عمر در آن شب در خواب ، جنگ ايشان و تعدادشان را ديد و از عاقبت فرداي آنها ترسيدکه در بيابان چه خواهند كرد؛ و در آنجا کوهي بود که اگر مسلمانان به آن تکيه ميکردند تنها از يک جهت با دشمن درگير ميشدند . فرداي آن روز عمر همه را به مسجد فرا خواند؛ پس براي مردم سخن گفت و ايشان را به آنچه ديده بود آگاه ساخت؛ سپس از همانجا فرياد زد: اي ساريه بن زنيم!کوه! كوه! سپس رو به مردم کرد و گفت: خداوند لشگرياني دارد که شايد بعضي ايشان اين خبر را به آنها برساند. گفت: پس ايشان (مسلمانان در جنگ) همان را که عمر گفته بود انجام دادند و خداوند هم آنان را بر دشمن پيروزي بخشيد و شهر را فتح کردند !!!
البداية و النهاية، ج7، ص94، قصه جنگ فسا ـ المغني، عبد الله بن قدامه، ج 10، ص 552 ـ الشرح الكبير، عبد الرحمن بن قدامه، ج 10، ص 387 ـ فيض القدير شرح الجامع الصغير، المناوي، ج 4، ص 664 ـ تفسير رازي، ج 21، ص 87 ـ دقائق التفسير، ابن تيميه، ج 2، ص 140ـ أسد الغابة، ابن الأثير، ج 2، ص 244 ـ الإصابة، ابن حجر، ج 3، ص 5 و 6 ـ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 156ـ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 3، ص 42 و 43 ـ تاريخ الإسلام، ذهبي، ج 1، ص 384 ـ تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 110 ـ تاج العروس، زبيدي، ج 16، ص 327.
ج ـ داستان تحت فرمان قرار گرفتن رود نيل به خواست عمر، كه فخر رازي نيز آن را در تفسيرش آورده است:
روي أن نيل مصر كان في الجاهلية يقف في كل سنة مرة واحدة وكان لا يجري حتى يلقى فيه جارية واحدة حسناء ، فلما جاء الإسلام كتب عمرو بن العاص بهذه الواقعة إلى عمر ، فكتب عمر على خزفة: أيها النيل إن كنت تجري بأمر الله فاجر ، وإن كنت تجري بأمرك فلا حاجة بنا إليك!فألقيت تلك الخزفة في النيل فجرى ولم يقف بعد ذلك.
روايت شده كه در زمان جاهليت رود نيل در مصر هر سال يك بار متوقف شده و از حركت باز ميايستاد و تا زماني كه در آن دختر بچهاي زيبا را نميانداختند به جريان نميافتاد، اما زماني كه اسلام ظهور كرد عمرو بن عاص اين موضوع را به عمر گزارش داد، عمر نيز بر روي سفالي نوشت: اي رود نيل! اگر به خواست خدا جاري ميشوي جاري شو! اما اگر به خواست خود جاري ميشوي ما را به تو نيازي نيست! و بعد اين سفال را به رود نيل افكند و رود نيز به جريان درآمد و از آن به بعد ديگر باز نايستاد.
تفسير رازي، ج 21، ص 88 .
د ـ داستان زلزله مدينه و ترس از شلاق عمر كه باز هم فخر رازي آن را نقل كرده است:
وقعت الزلزلة في المدينة فضرب عمر الدرة على الأرض وقال: اسكني بإذن الله فسكنت وما حدثت الزلزلة بالمدينة بعد ذلك.
در مدينه زلزلهاي رخ داد. عمر با شلاق خود بر زمين كوبيد و گفت: اي زمين! به اذن خدا آرام باش! زمين هم آرام شد؛ و از آن پس ديگر در مدينه زلزله نيامد.
تفسير رازي، ج 21، ص 89.
هـ ـ داستان تحت فرمان قرار گرفتن آتش به دستورعمر:
وقعت النار في بعض دور المدينة فكتب عمر على خزفة: يا نار اسكني بإذن الله فألقوها في النار فانطفأت في الحال.
بعضي از خانههاي مدينه آتش گرفت، عمر به روي سفالي اينگونه نوشت: اي آتش به خواست خداوند آرام باش و آن را در آتش افكند و آتش نيز درجا خاموش گشت.
تفسير رازي ، ج 21 ، ص 8.
و بسياري از موارد ديگر كه در باب فضايل صحابه در متون اهل سنت آمده و هيچ اعتراضي هم به آن نشده و لازم است تا از ابوشوارب در اين موارد به جاي خرده گيري از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم براي ذكر اين موارد در متون اهل سنت توجيه قابل قبولي بيابد.)
أبو شوارب: اجازه بدهيد تا بگويم: آنگونه كه از مختصر كتاب موفق زمخشري ص 141بر ميآيد، رسول خدا سر محسن را تراشيده و براي او عقيقه نموده است؛ يعني: محسن در زمان حيات پيامبر اكرم عليه الصلاة والسلام به دنيا آمده بوده است.
تذكر!
(ما ميگويم:
اولاً: اين كه ابوشوارب ادعا ميكند: رواياتي در اين زمينه وجود دارد، اينگونه نيست، بلكه فقط يك روايت است.
ثانياً: ما به اسم و اصل كتابي كه او از آن نام ميبرد دست نيافتيم؛ زيرا ما در كتابهاي تاريخ، نامي از كتابي كه به آن استشهاد جسته نيافتيم.
ثالثاً: تنها احتمالي كه وجود دارد اين است كه ابو شوارب کلمه «حسن» را ديده و به اشتباه آن را «محسن» انگاشته؛ چنانكه در روايات شيعه و سني آمده است:
« ... عن عكرمة: إن النبي - صلى الله عليه وسلم - عق عن الحسن بكبش، وعن الحسين بكبش
...: پيامبر اكرم - صلى الله عليه [وآله] وسلم – براي حسن گوسفندي و براي حسين گوسفند ديگري عقيقه نمود.
....عن عكرمة، قال: ذبح رسول الله - صلى الله عليه وسلم - عن الحسن والحسين كبشا كبشا.
.... رسول خدا صلى الله عليه [وآله] وسلم براي هر يك از حسن و حسين گوسفندي ذبح نمود.
و نيز روايات ديگري كه به مضمون فوق در ذيل ميآيد:
قال: أخبرنا عبيد الله بن موسى، قال: حدثنا إسرائيل، عن جابر، عن عكرمة: أن رسول الله - صلى الله عليه وسلم - عق عن حسن وحسين كبشا كبشا.
....عن محمد بن علي بن حسين، قال: حلق رسول الله - صلى الله عليه وسلم - حسنا وحسينا ثم تصدق بزنة أشعارهما فضة.»
الطبقات الكبري، ابن سعد، شرح حال امام حسن عليه السلام، ص 29.
از اينرو بازهم به غير قابل استناد بودن اين بخش از سخنان ابوشوارب پي ميبريم.)
ابو شوارب: اهل علم بر اين اجماع نمودهاند كه محسن در طفوليت از دنيا رفته است؛ و اصلاً خانم فاطمه سلام الله عليها در روز وفات رسول خدا عليه الصلاة والسلام بار دار نبوده است؛ اينها همه دروغهايي است كه هيچ اصل و بنايي ندارد.
تذكر!
(اگر مقصود ابوشوارب از اهل علم، علماي شيعه است؛ كه آنها بر اين قول اجماع دارند كه حضرت محسن عليه السلام به صورت سقط و در قضيه هجوم به شهادت رسيده است.
و اگر مقصود علماي اهل سنت است؛ كه بسياري از آنها نيز گفتهاند: آن حضرت به واسطه سقط از دنيا رفته است !!!
كه از جمله آنها علماي زير هستند:
1ـ حافظ جمال الدين مزّي متوفاى 742 هـ ق گفته است:
محسن [عليه السلام] درج سقطاً. محسن سقط گرديده است.
تهذيب الكمال، ج 20، ص479.
2ـ مسعودى شافعي در اثبات الوصيه ميگويد:
وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً.
سيده زنان عالم را ميان درب خانه مورد فشار قرار دادند تا اينكه محسنش سقط گرديد.
اثبات الوصية، مسعودى، ص 143.
لازم است به اين مطلب اشاره كنيم كه تقي الدين سُبکي در کتاب طبقات الشافعيه ميگويد: مسعودي از علماي شافعي است.
الطبقات الشافعية ج 3، ص 456 و 457، رقم 225، چاپ دار احياء الکتب العربية
3ـ ذهبي در شرح حال ابن ابي دارم ميگويد:
كان مستقيم الامر عامة دهره، ثم في آخر أيامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرته ورجل يقرأ عليه أن عمر رفس فاطمة حتى أسقطت محسنا.
ابن ابي دارم شخصي بود كه در طول عمر خود با رعايت اعتدال زندگي كرد، ولي در آخرين روزهاي عمرش بيشترين چيزي كه براي او خوانده ميشد روايات مثالب (عيوب) بود. او حضور داشت و براي او اين روايت خوانده شد: «عمر به پهلوي فاطمه لگد زد و محسنش را سقط نمود.»
سير أعلام النبلاء، ج 15، ص 578 ـ ميزان الإعتدال، شرح حال 551 «احمد بن محمد السري بن يحيي بن أبي دارم المحدث» ج 1، ص 283ـ لسان الميزان، شرح حال 824 «احمد بن محمد» ج1، ص 268.
4 ـ نظّام ميگويد:
إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها.
عمر در روز بيعت به شكم فاطمه ضربه وارد كرد تا اين كه محسن كه در شكم او بود سقط گرديد.
الوافى بالوفيات، ج 5، ص347 ـ الملل والنحل، شهرستاني، ج 1، ص 57.
5 ـ همچنين ابن قتيبه اين موضوع را ذكر كرده ولي دستهاي خيانت كار آن را در سالهاي اخير حذف نمودهاند. به اين کلام ابن قتيبه كه در کتابهاي شيعه و سني آمده است توجه كنيد:
أن فاطمة عليها السلام أسقطت بعد النبي ذكراً كان سماه رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم محسناً.
فاطمه سلام الله عليها بعد از پيامبر اكرم فرزند پسري را سقط نموده است كه آن حضرت او را محسن ناميده بوده است.
اما اين مطلب را ديگر هيچ يك از علماي اهل نقل ذكر نكردهاند
كفاية الطالب الكنجي الشافعي ص 411 ط الحيدرية النجف الأشرف باب في ذكر عدد أولاده عليه السلام.
اين موضوع را ابن شهر آشوب در كتاب المناقب خود ذكر نموده و گفته است:
وأولادها الحسن والحسين والمحسن سقط وفي معارف القتيبي إن محسناً فسد من زخم قنفذ العدوي.
از فرزندان [حضرت فاطمه سلام الله عليها] حسن و حسين و محسن است كه سقط گرديد و در كتاب معارف القتيبي آمده است كه محسن به واسطه جراحتي كه توسط قنفذ عدوي بر او وارد شد سقط گرديد.
مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص 358.
امّا اكنون ميبينيم كه کتاب ابن قتيبه را تحريف نموده و به جاي آن عبارت زير را آوردهاند:
وأما محسن بن علي فهلك وهو صغير
و اما محسن بن علي در در زماني كه كودك خردسالي بود از بين رفت.
المعارف، ابن قتيبه، ص 211
5 ـ و نيز روايت جويني را كه قبلاً نيز ذكر كردهايم:
و إنّي لمّا رأيتها ذکرت ما يصنع بها بعدي، کأنّي بها و قد دخل الذّل في بيتها و انتُهکَت حُرمتُها و غُصِبَ حقّها و مُنِعَت إرثها و کسر جنبها و أسقطت جنينها.
هرگاه فاطمه را ميبينم به ياد مصيبتهايي كه بعد از من براي او پيش ميآيد ميافتم و گويي كه من خود شاهد آن اتفاقات هستم و ميبينم كه ذلت به خانه او وارد شده و حرمتش را هتك نموده و حق او را غصب و ارث او را منع و پهلويش را شكسته و جنين او را سقط نمودهاند.
فرائد السمطين ج2، ص 34 و 35.
6 ـ الملطي شافعي متوفاى 377 هـ ق در كتاب: التنبيه والرد، ص 25 و 26.
7 ـ العقاد وغير او در كتاب: فاطمة الزهراء عليها السلام و الفاطميون، ص 68.
8 ـ العمري نسابه متوفاى 490 هـ ق در كتاب المجدي در كتاب: أنساب الطالبيين، ص 19.
9 ـ ابن أبي الحديد متوفاى 656 هـ ق در شرح نهج البلاغه، ج 2، ص60.
10ـ مطالب السؤول في مناقب آل الرسول صلى الله عليه وآله وسلم الفصل 11 در باره فرزندان آن حضرت عليه السلام ص 62، و از او در كتاب كشف الغمه، ج 1،ص 441.
11ـ الحسني فاسي مكي متوفاى 832 هـ ق گفته است:
والذين لم يعقبوا محسن، درج سقطاً.
و فرزنداني كه بعد از محسن به دنيا نيامدند، زيرا محسن سقط گرديد.
العقد الثمين في أخبار البلد الأمين، ج 6، ص 203.
12ـ ابراهيم طرابلسي حنفي متوفاى 841 هـ ق در كتاب الشجرة التي صنعها للناصر واستنسخت لخزانة صلاح الدين الأيوبي گفته است:
محسن بن فاطمة (عليها السلام) أسقط. وقيل درج صغيرا والصحيح إن فاطمة أسقطت جنيناً.
محسن فرزند فاطمه عليهما السلام سقط گرديده است. و بعضي گفتهاند: او در خردسالي از دنيا رفته است. اما صحيح آن است كه فاطمه او را سقط نموده است.
مأساة الزهراء، ج 2، ص 131ـ عن أولاد الإمام علي، ص 46.
13 ـ صفوري شافعي متوفاى 894 هـ ق گفته است:
أولاد فاطمة خمسة: الحسن والحسين والمحسن كان سقطاً.
فرندان فاطمه پنج تن هستند: حسن و حسين و محسن كه سقط گرديده است.
نزهة المجالس، ج 2، ص194، چاپ دار الجيل، ص 579.
14ـ امام جمال الدين يوسف مقدسي متوفاى 909 هـ ق گفته است:
محسن، قيل: سقط، وقيل: بل درج صغيرا، والصحيح أن فاطمة (عليها السلام) أسقطته جنيناً.
در باره محسن گفتهاند: سقط شده است، و قولي هم گفته است: در خرد سالي از دنيا رفته است، اما قول صحيح آن است كه فاطمه عليها السلام، او را سقط نموده است.
الشجرة النبوية في نسب خير البرية، ص 60، چاپ دمشق.
15ـ محمد الصبان متوفاى 1206هـ ق گفته است:
ولدت فاطمة (عليها السلام)،... والمحسن، وأما المحسن فأدرج سقطاً.
... و اما محسن سقط گرديده است.
إسعاف الراغبين، با حاشيه نور الابصار، ص 93.
16ـ شيخ حسن عدوي حمزاوي (ق 13) گفته است:
وأما المحسن فأدرج سقطا. ... و اما محسن سقط گرديده است.
مشارق الأنوار في فوز أهل الاعتبار، ص 133.
از اينرو است كه ما ميگوييم: ادعاي او بر اين كه اهل علم بر اين اتفاق دارند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم سر او را تراشيده و برايش عقيقه نموده است، كلام ناسنجيدهاي است.)
ابوشوارب: آقاي دكتر الهاشمي! اجازه بدهيد اين متن را بخوانم: همين ابوبكر بر خانم فاطمه وارد ميشود. اين متن از کتاب البداية والنهاية، ابن کثير، ج 5، ص 253، و روايت از عامر شعبي كه روايتي صحيح و مسند هم هست، كه از علي بن أبي طالب [عليه السلام] روايت نموده است:
تذكر!
به متن روايتي كه ابوشوارب از کتاب البداية والنهاية نقل كرده است دقت نماييد؛ آيا سند به علي بن أبي طالب ميرسد يا به عامر شعبي؟:
قال الحافظ أبو بكر البيهقي: «أنبأنا أبو عبد الله محمد بن يعقوب، حدثنا محمد بن عبد الوهاب، ثنا عبدان بن عثمان العتكي بنيسابور، أنبأنا أبو حمزة، عن إسماعيل بن أبي خالد، عن الشعبي. قال: لما مرضت فاطمة أتاها أبو بكر الصديق فأستاذن عليها... ثم ترضاها حتى رضيت.»
هنگامي كه فاطمه مريض گرديد ابوبكر از او اجازه ملاقات خواست ... تا او را راضي نمايد و بالاخره فاطمه از ابوبكر راضي گرديد.
البداية والنهاية، ابن كثير، ج 5، ص 310.
[با توجه به سند روايت فوق ميبينيم كه اصلا روايت از امير المؤمنين عليه السّلام نيست؛ تا بخواهد بر رضايت حضرت فاطمه سلام الله عليها از ابوبكر دلالت داشته باشد.]
همچنين در كلام ابوشوارب چند اشتباه ديگر هم هست:
1- ابوشوارب گفت: روايت صحيح است !!! در حالي كه روايت صحيح السند نيست؛ چون عامر شعبي روايت را مرسل ذكر نموده است؛ و او اصلا واقعه را درک نكرده تا بخواهد آن را از سوي خود روايت كند؛ او آنگونه كه مزي در تهذيب الكمال، ج 14، ص 28 گفته است او بنا بر مشهور بعد از سپري شدن شش سال از خلافت عمر بن خطاب به دنيا آمده است.
2- ابوشوارب گفت: اين روايت مسند است !!! در حالي كه ملاحظه شد كه غير مسند است.
3- ابوشوارب گفت: از عامر از امير المؤمنين عليه السّلام !!! در حالي كه در سند روايت هيچ نامي از آن حضرت نشده است !!!
ما اين روايت و معناي آن را در سايت اينترنتي خود با اين آدرس قرار دادهايم:
http: //www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1178
ابوشوارب: براي همين زيد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب گفته است ـ اين شخص زيد فرزند امام زين العابدين است ـ زيد برادر امام باقر است، زيد عموي امام صادق است، زيد دروغ نميگويد و در نهايت صداقت است.
او وقتي به گروهي از افرادي كه رنگ عوض كرده و ادعاي پيروي از اهل بيت را مينمايند و كينههاي آتش پرستي آنها را تحريك نموده برخورد ميكند ميگويد: بيزاري از ابوبکر بيزاري از علي است؛ او در اين جمله صادق است؛ چرا كه او از علم عنايت شده از سوي خداوند پي برده است كه همانان كه قصد نيرنگ با علي را دارند قصد نيرنگ با ابوبکر را نيز دارند.
تذكر!
(ما قبلاً اصل روايت به همراه پاسخ و اشکالات وارده و تناقضات موجود در آن را ذكر نموديم.)
ابوشوارب: ببينيد منزلت [حضرت] فاطمه [سلام الله عليها] نزد اهل سنت چهگونه است: فاطمهاي كه عائشه چهار حديث در كتابهاي صحيح و غير صحيح درباره او از پيامبر اكرم عليه الصلاة والسلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: سرور زنان بهشت فاطمه است؛ عائشه كسي است كه به فضليت و مقام فاطمه اقرار دارد؛ آري صحابه اينگونه منزلت و جايگاه اهل بيت را ميدانستهاند.
تذكر!
(ما ميگوييم: آري، عائشه در فضليت و مقام حضرت فاطمه سلام الله عليها و نيز در فضليت امير المومنين علي بن أبي طالب عليه السلام، و ام المؤمنين خديجه سلام الله عليها روايت نقل نموده است، اما با اين وجود او خود از كساني بود كه به خاطر آگاهي از علم و فضل و مکانت آنها نزد خدا و رسولش حسادت ميرزيد، و از شنيدن نام آنها خوشايندي نداشت:
عائشة لا تذكر اسم عليا لأن نفسها لاتطيب لذلك ...عن عائشة قالت لما مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم في بيت ميمونة فأستاذن نساءه ان يمرض في بيتي فاذن له فخرج رسول الله صلى الله عليه وسلم معتمدا على العباس وعلى رجل آخر ورجلاه تخطان في الأرض، وقال عبيد الله: فقال ابن عباس: أتدري من ذلك الرجل هو علي بن أبي طالب، ولكن عائشة لا تطيب لها نفسا. وفي المصنف: لا تطيب لها نفسا بخير.
عائشه نام علي را بر زبان نميآورد چون اينكار مورد خوشايند او نيست... از عائشه روايت شده كه چون رسول خدا صلى الله عليه [وآله] وسلم مريض گرديد در خانه [ام امؤمنين] ميمونه بود، عايشه از ديگر همسران حضرت اجازه خواست تا آن حضرت را در خانه خود پرستاري نمايد. و رسول خدا صلّي الله عليه وآله در حالي كه دست بر گردن عباس و شخص ديگري داشت و پاهايش بر زمين كشيده ميشد از خانه ميمونه خارج شد. عبيد الله گفت: ابن عباس گفته است: ميداني آن شخص ديگر كه دست حضرت بر گردن او بود چه كسي بود؟ او علي بن أبي طالب بود ولي عائشه از بردن نام او دل خوشي نداشت. و در المصنف عبدالرزاق هم آمده است كه: عايشه از بردن نام علي خوشايندي نداشت.
مسند احمد، ج 6، ص 34 ـ المصنف عبد الرزاق صنعاني، ج 5، ص 430، رقم 9754.
حدثنا قتيبة بن سعد حدثنا حميد بن عبد الرحمن عن هشام بن عروة عن أبيه عن عائشة رضي الله عنها قالت: ما غرت على امرأة ما غرت على خديجة من كثرة ذكر رسول الله صلى الله عليه وسلم إياها.
عائشه نسبت به هيچ زني به اندازه خديجه حسادت نميورزيد و اين به آن سبب بود كه رسول خدا صلّي الله عليه [وآله] بسيار از خديجه ياد ميكرد.
صحيح بخاري، ج 4، ص 231.
به ادامه روايت بازگرديم: ابوبكر از فاطمه اجازه خواست و او هم اجازه داد و ابوبكر به عيادت فاطمه رفت و رضايت او را كسب نمود؛ سپس ابوبكر گفت: به خدا سوگند: خانه را ترك نكردم مگر آن كه فرزند و اهل و عشيره در راستاي رضايت خداوند و رسول بودند!!!
تذكر!
(در اينجا دو نكته لازم به تذكر است:
1ـ اين روايت مخالف با روايتي است كه قبلاً از بخاري و مسلم از حضرت فاطمه سلام الله عليها ذكر نموديم كه آن حضرت در حالي كه از ابوبکر خشمگين بود از دنيا رفت.
2ـ قدر متيقن از اين روايت اين است كه حضرت فاطمه سلام الله عليها از ابوبكر غضبناك بوده است و ابوبکر تمام اين تلاشها را براي كسب رضايت او به عمل آورده است؛ حال آيا معقول است كه ابوبكر بدون سبب و علت خاصي براي كسب رضايت، خدمت آن حضرت برسد؟!!)
ابوشوارب: زماني كه فاطمه از دنيا رفت، ابوبكر و عمر براي عرض تسليت و تعزيت نزد [حضرت] علي [عليه السلام] آمده و گفتند: يا ابا الحسن! براي نماز بر پيكر دختر رسول خدا بر ما سبقت مگير!
ميدانيد اين حديث از كجاست و چه كسي روايت كرده؟ در صفحه 235 کتاب سليم بن قيس كه شيعه ادعاي آن را دارد كه اين كتاب اساسيترين مصدر و منبع در باره ماجراي خانه فاطمه است؛ اگر خداي ناكرده من و يا آقاي الخزاعي، فاطمه را كشته بوديم و يا مورد ضرب و شتم قرار داده بوديم بعد از وفات براي تعزيت او ميرفتيم و ميگفتيم: خدا خيرت دهد منتظر ما باش تا ما هم براي نماز بر پيكر او حاضر شويم؟!
تذكر!
(ما ميگوييم: بله، آنها ميخواستند با شركت در دفن او اينگونه تظاهر كنندكه روابط بين آنها با امير المؤمنين عليه السّلام و همسر آن حضرت حسنه و نيكو بوده است؛ از اينرو آمده و درخواست مشارکت در نماز بر پيكر مطهر آن بزرگوار را نمودند؛ ولي امير المؤمنين عليه السّلام آنها را منع كرد، و خود شبانه بر آن حضرت نماز گذارد صحيح بخاري، ج 4، ص 1549.)
آيا كسي قبول ميكند؟ آيا اين منطقي است؟ چگونه ميتواند دين بر پايه اين حرفهاي پوچ و ياوه استوار باشد؟
چگونه عقيده ميتواند بر اين گونه افکار فاسدي كه هيچ پايه و اساسي ندارد استوار گردد؟ من بار ديگر اين متن بسيار مهم را قرائت ميكنم تا حقيقت اين مذهب براي ما روشن شده و سرّ قضيه مشخص گردد.
الخزاعي: يك نكته كوچك، خواهش ميكنم بين مذهب و كساني كه اين مطالب را ترويج ميكنند فرق بگذاريد.
ابوشوارب: صحيح است من با شما موافق هستم.
الهاشمي: صحيح است.
الخزاعي: ما مظلوم هستيم؛ همانگونه كه فاطمه مظلوم بود، و همانگونه كه حسين و ديگر خلفاء مظلوم بودند.
ابوشوارب: آقاي صباح الخزاعي و آقاي دکتر الهاشمي و بينندگان عزيز! اين متني است كه الآن من آن را قرائت ميكنم ولي آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني به هيچ وجه از اينگونه متون نامي نميبرند. اين متن از امام خميني است.
ابوشوارب: مرجعيت امام خميني فوق مرجعيت آقاي خامنهاي و آقاي سيستاني است و اين مطلب مسلم و غير قابل ترديدي است، خميني دشنامهاي معروفي نسبت به اهل سنت در كتاب الوسيله و غيره دارد كه بر هيچ كس پوشيده نيست؛ ولي من فقط به يكي از اين موارد كه در موضوع بحث ما خيلي اهميت دارد اشاره ميكنم؛ اين شخصي مرجع اعلا و رهبر انقلاب است كه با آن دولت اسلامي را تأسيس نموده است. اين سخن را همه ميدانند و از آن خبر دارند.
تذكر!
(ما ميگوييم: او ابتدا ادعا ميكند كه متون بسياري در اين زمينه وجود دارد اما فقط به يك متن بيشتر استناد نميكند؛ و در اين مورد هم جناب دكتر حسيني قزويني پاسخ ميدهند كه امام خميني سخن ديگران را نقل نموده و بعد از آن به شدت ردّ نموده است؛ حال نميدانيم چرا ابوشوارب سعي ميكند تا امام خميني را بد نام كند؟ آيا امام خميني همان كسي نيست كه در برابر دشمنان اسلام و مسلمانان در تمام قضايا و مشكلاتشان ايستاده است؟)
ابوشوارب: من براي شما مطلبي از کتاب مکاسب محرّمه ج 1، ص 251 نقل ميكنم. مطلبي كه در موضوع مورد بحث ما بسيار اهميت دارد؛... خميني ميگويد: غير از ما ديگران به عنوان برادران ما به حساب نميآيند حتي اگر مسلمان باشند. و هيچ شكي در عدم لزوم احترام آنان نيست؛ بلكه اين مطلب از ضروريات مذهب است؛ اين عالم مذهب ميگويد: بر تو ضرورت دارد كه مخالف را مورد سبّ قرار دهي؛ سني را بايد مورد سبّ و لعن قرار دهي.
الخزاعي: به اعتقاد من چنين چيزي صحت ندارد.
ابوشوارب: اين عين كلام خميني است.
الخزاعي: يعني: از نظر مصدر و منبع هم مورد يقين شماست؟
ابوشوارب: مورد يقين است ج 1، ص 251، چاپ سوم.
الخزاعي: يعني: چنين كتابي در بازار هم يافت ميشود؟
ابوشوارب: بله.
الخزاعي: لا اله إلا الله!
ابوشوارب: چاپخانه اسماعيليان قم.
الخزاعي: لا اله إلا الله!
ابوشوارب: خميني ميگويد: از ضروريات مذهب اين است، يعني: اگر بخواهي شيعه باشي بايد اينگونه باشي، و براي همين او تو را [خطابش به الخزاعي است كه در اين برنامه خود را به عنوان شيعه جا زده و بر شيعه بودن خود اصرار دارد] براي همين او تو را شيعه نميداند، او تو را شيعه نميداند براي اين كه تو اهل سنت را سبّ و دشنام نميدهي.
الخزاعي: طبعاً ، اين مذهب، مذهب من نيست.
ابوشوارب: خميني ميگويد: همانگونه كه علماي اهل تحقيق شيعه گفتهاند از ضروريات مذهب همين است؛ بلكه هر كس در اخبار فراواني كه در ابواب متفرقه وارد شده نظري داشته باشد هتک حرمت آنها را جايز خواهد دانست.
ابوشوارب: كلام خميني به صراحت ثابت ميكند كه وارد نمودن تهمت بر ابوبکر و عمر جايز است، چون آنها از مخالفان مذهب هستند؛ چون ابوبكر و عمر در قرن اول هجري قبل از آن كه قصه مهدي در سال 260هـ و يا 263 هـ ساخته شود از دنيا رفتهاند.
آنگونه كه خميني ميگويد: چون ابوبكر و عمر از برادران ما نيستند جايز است آنها را مورد هتک قرار دهيم؛ بلكه نعوذ بالله ائمه معصومين هم بسيار طعن و لعن كرده و از زشتيهاي آنها سخن گفتهاند.
ابوشوارب: اگر دكتر الهاشمي به من اجازه دهند من نكتهاي بسيار ساده را در دو دقيقه بيان كنم؛ چون با تمام عظمت و جلالتي كه براي فاطمه و علي قائل هستيم اما مسأله بالاتر از فاطمه و علي است؛ مساله مربوط به دين و اسلام ميشود. اگر اين مطلبي كه اينها ميگويند صحيح باشد، در اين صورت اسلام به طور كلي و يك جا ساقط شده و از بين رفته است.
تذكر!
(در اينجا دو مسأله وجود دارد:
1ـ اولين كسي كه طعنه و لعن و سبّ و ناسزا گويي را آغاز كرد خود صحابه و بعد از آنها تابعان و بعد از آنها علماي اهل سنت بودهاند؛ چون همانند آنچه كه در جنگ جمل و صفين و ... اتفاق افتاد خود صحابه در باره بعضي ديگر طعنه وارد نمودند...
و تابعان هم در اين كار از صحابه پيروي كردند؛ و علماي اهل سنت هم اين روايات را براي ما نقل كردهاند؛ پس اگر اشکالي در اين زمينه هست در مرحله اول به خود اهل سنت برميگردد.
2ـ مقصود ابوشوارب از اين كه ميگويد: اگر اين باشد اسلام به طور كلي و يك جا از بين ميرود چيست؟ آيا مقصود او از اسلام همان اسلام خلفاء است؟ بله ما تبعيت از اينگونه اسلامي را جايز نميدانيم؛ چون همانگونه كه در صحيح بخاري آمده بسياري از بدعتها ـ همچون نماز تروايحي كه عمر خود قائل به بدعت آن است ـ و بسياري از ترک سنتهاي حقيقي كه رسول خدا صلى الله عليه وآله به آن امر نموده است در آن است، همچون دستور به تبعيت از اهل بيت که حديث ثقلين ـ کتاب الله وعترتي ـ بر آن دلالت دارد و نزد اهل سنت به تواتر و با سند صحيح روايت شده است. به خلاف روايت کتاب الله و سنتي كه براي آن هيچ سند صحيحي حتي نزد اهل سنت وجود ندارد؛ و روايت اصحابي کالنجوم كه ابن تيميه نيز به جعلي بودن آن تصريح نموده است.)
ابوشوارب: كساني كه ادعاي مسلماني ميكنند، و من ميدانم كه اين ادعا به شدت زير سؤال است، كساني كه ادعاي مسلماني ميكنند و به ابوبکر و عمر و عثمان و علي طعن وارد ميكنند و ميگويند: تمام صحابه مگر سه يا چهار يا پنج يا هفت نفر از آنها كه يقيناً به نه نفر نميرسند كافر شدند.
تذكر!
(اين ادعاء از طرف جناب دكتر حسيني قزويني در بعضي از سخنرانيهاي ايشان پاسخ داده شده و به آدرس اينترنتي زير موجود است:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=sokhan&id=89
و در مناظره با حمدان بن سعد غامدي به آدرس زير جواب داده شده:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=monazerat&id=1
ابوشوارب: كسي كه دينش را بر اين اساس [ارتداد صحابه] بنا نموده باشد، دين او دين اسلام نيست؛ چون اسلام از طريق همين افراد به ما رسيده است؛ حال اگر اينها مرتد و سفّاک و قاتل و غاصب و مرتد بوده باشند پس اين چه ديني ميشود كه براي ما نقل كردهاند؟
تذكر!
(اين ادعاء را قبلاً هم پاسخ دادهايم)
ابوشوارب: پس در اين صورت همه ما مرتديم. پس آقاي [جناب دكتر حسيني] قبول كنيد كه سخن شما و ديگر علماي شيعه مانند مجلسي و کليني و خميني و ديگر مراجع بر اين است كه در ملأ و آشكار آنها را تبرئه كنيد ولي در خفا و پنهان به آنها سبّ و دشنام بدهيد.
ابوشوارب: من نميتوانم غيب بگويم: ولي گمان ميكنم آنها در مجالس خصوصي خود بيش از آنچه مجلسي و کليني ذكر نموده ميگويند؛ ولي كاري كه [امام] جعفر صادق [عليه السلام] كرده ميكنند؛ يعني: هرگاه با عامه و اهل سنت مينشينند ميگويند: ما شيخين (عمر و ابوبكر) را سبّ و دشنام نميدهيم؛ ولي در مجالس خصوصي خود خلاف اين عمل ميكنند؛ شما آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني الآن كه با ما كه از مخالفان هستيم و با امثال من كه صحبت ميكنيد ميگوييد: مراجع اين كارها را ردّ كرده و سبّ نميكنند؛ اما اين سخنتان بر اساس آن قصهاي است كه از [امام] جعفر صادق [عليه السلام] ساختهايد ميباشد، چرا كه شماها در مجالس خصوصيتان زشتترين و فجيعترين حرف ها را براي آنها به كار ميبريد؛ آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني هدف ابوبكر و عمر و عثمان نيست؛ هدف شما اسلام است.
الهاشمي: بله صحيح است.
تذكر!
(جاي بسي شگفت است! ميگويد: جناب دكتر حسيني قزويني اين قصه را از امام صادق عليه السلام درباره شيخين نقل ميكند در حالي كه او خود اين قصه را نقل كرد و جناب دكتر حسيني قزويني آن را انکار كرد و فرمود: سند اين روايت ضعيف است؛ همانگونه كه ما هم قبلاً آن را ذکر كرديم !!!)
ابوشوارب: در حقيقت اينها امتي هستند كه اسلام آنها را خشمگين و آتشكده آنها را خاموش و طومار حكومت آنها را در سطح كره زمين در هم پيچيده؛ و آنها را از اوج قله به زير كشيده است؛ كساني كه قلوبشان با نور اسلام فتح نگرديده، و قدر و ارزش آزادي و حريت و عدالتي كه اسلام به آنها بخشيده بود را ندانستند؛ اينها به اين وسيله خواستند تا دين خدا را مورد خدعه و نيرنگ قرار دهند، از اين رو دست به اختراع اينگونه قصهها و داستانهاي وهمي پرداختند. داستانهايي كه هيچ غايت و پاياني ندارد و هيچ هدفي جز وارد نمودن طعنه و خدشه به اسلام ندارند.
آقايان! و فضلاء! قصه بالاتر و با اهميتتر از قصه ابوبکر و عمر و عثمان و علي و فاطمه است؛ با تمام جلالت قدر و منزلتي كه اينها دارند، مساله سر دين است.
تذكر!
(آنچه ابوشوارب ميگويد جفا و جنايتي است كه بر حقيقت روا ميدارد، و چشمان خود را در برابر حقايق تاريخي بسته و تغافل پيشه كرده است؛ ايرانيها كساني بودند كه با آغوش باز اسلام را پذيرفته، و در زمره حاملان اسلام و كساني كه در نشر و دفاع از آن سهم داشتند قرار گرفتند، و در بين آنها علماء و رهبران و سپاهيان بودند و با ديگر برادران خود از قوميتها و اقشار مختلف ديگر از جامعه اسلامي گره خوردند.
تعداد زيادي از امامان مذاهب اهل سنت و اصحاب صحاح همچون صحيح بخاري و مسلم نيشابوري و اصحاب سنن و مسانيد از ايران بودهاند ـ همانگونه كه از اسماء و القاب آنها مشخص ميشود ـ و ابوشوارب از كساني است كه از اينها تعريف و تمجيد ميكند.
بله، گناه بعضي از آنها مخالفت با سياست اختلاف طبقاتي و تبعيض نژادي و جنسيتگرايي بود. سياستي كه عمر پايههاي آن را بر خلاف مبناي اسلامي «ان اكرمكم عند الله اتقاكم» بنا نهاد.
آري، با او و سياستش مخالفت كرده و از حقيقتي كه پيامبر اكرم با نصب امير المؤمنين عليه السّلام براي امت اسلام به ارمغان آورد استقبال نموده و به آن ايمان آوردند و او را ياري كردند. و از اين روست كه متهم به تهمتهاي گوناگون شبيه آنچه اكنون ابوشوارب ميگويد شدهاند. همان تهمتهايي كه بهانهاي براي خالي نمودن حقد و كينههاي دولت اموي از امير المؤمنين علي عليه السلام و پيروان و دوستدارانش بود.)
تذكر!
(در همينجا ميگوييم كه جناب دكتر حسيني قزويني به صورت مختصر از اين روايات در پايان همين قسمت پاسخ ميگويد و ما نيز در جاي خود به اختصار به آن پاسخ خواهيم داد.)
ابوشوارب: اجازه بدهيد كمي با هموطنان مصري خود سخن بگويم، آنها در باره سرزمينهاي اسلامي چه ميگويند؟ نه تنها آنها اهل سنت را سبّ و دشنام ميدهند، بلكه سرزمينهاي آنها را نيز دشنام ميدهند؛ اهالي شام را بدتر از اهالي روم، و اهالي مدينه را بدتر از اهالي مکه و اهالي مکه را کافران آشكار خداوند ميدانند.
تذكر!
(در اصول کافي تنها دو روايت به اين مضمون آمده كه اولين آن را ابوشوارب ذكر كرده و از آن در جهت اهداف خود بهره برداري ميكند، و دومين روايت هم كه بعد از همين روايت ذكر شده است تفصيل روايت اول است؛ به روايت دوم توجه نماييد:
قلت لأبي عبد الله (عليه السلام): أهل الشام شر أم [ أهل ] الروم فقال: إن الروم كفروا ولم يعادونا وإن أهل الشام كفروا وعادونا.
به امام صادق عليه السلام عرض كردم: اهالي شام بدترند يا [اهالي] روم حضرت فرمودند: روميها كفر ورزيدند ولي با ما دشمني نكردند. ولي اهالي شام هم كفر ورزيدند و هم با ما دشمني كردند.
كافي، ج 2، ص 410، ش 5.
ملاحظه ميشود كه اين جمله امام صادق عليه السلام شامل همه مردم شام نمي شود؛ بلكه مقصود آن دسته از افرادي هستتند كه با اهل بيت دشمني كرده و آنها را با اعمال خود آزار و اذيت نمودهاند؛ كه چنين كساني را حتي اهل سنت به عنوان نواصب شناخته و بر اساس آيهاي كه در پي ميآيد كافر معرفي ميكنند:
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إلا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى
اي رسول ما بگو من از شما هيچ پاداشي نميخواهم مگر دوستي و مودت در باره نزديكانم.
الشورى(42)، آيه 23.
پس اين روايت تمام مردم اين سرزمين در تمام زمانها را مذمت و نكوهش نكرده؛ بلكه گروهي معين و در زماني معين را مورد نظر قرار داده؛ و علت اين سخن هم اعمال مذمومشان بوده است. و روايت هيچ دلالتي بر آنچه ابوشوارب گفته نمينمايد.)
الهاشمي: ...گوينده اين روايت چه كسي است؟
ابوشوارب: در كتاب کافي، ج 2، ص 409 و در بحار الانوار ج 6، ص 208 و در تفسير قمي، ص 596 در باره مردم مصر و ساكنان آن آمده كه آنها از زبان داود عليه السلام لعن شدهاند، و خداوند آنها را ميمون و خوك قرار داده است.
تذكر!
(در رابطه با مطلبي كه از تفسير قمي نقل شده با مراجعه به اين تفسير مييابيد كه به جاي كلمه «مصر» کلمه «مُضَر» وجود دارد يعني: نام قبيلهاي كه در آن زمانها به واسطه اعمالي كه انجام دادهاند توسط حضرت داود عليه السلام مورد لعن قرار گرفتهاند.
تفسير قمي، ج 2، ص 268، چاپ نجف.
البته نميخواهيم بگوييم در اين مورد هم ابوشوارب قصد دروغ و تدليس داشته؛ چون امكان اشتباه چاپي را هم منتفي نميدانيم.
اضافه ميكنيم كه اين روايت اين آيه شريفه قرآن كريم را تبيين ميكند:
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولَئِكَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ المائده (5)، آيه 60.
«بگو: آيا شما را از كسانى كه موقعيّت و پاداششان نزد خدا برتر از اين است، با خبر كنم؟ كسانى كه خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ كرده است) و از آنها، ميمونها و خوكهايى قرار داده، و پرستش بت كردهاند موقعيّت و محل آنها، بدتر است و از راه راست، گمراهترند.»
آيا ـ نعوذ بالله ـ ابوشوارب ميخواهد بگويد: اينها هم اباطيل و دروغ است؟!
اين روايت در مقام بيان معناي آيه فوق است كه در آن زمان چه كساني توسط حضرت داود عليه السلام مورد لعن و نفرين قرار گرفته اند؛ و ربطي به اين زمانها ندارد.)
ابوشوارب: عيّاشي در تفسير خود و بحراني در كتاب برهان خود تكميل كرده و ميگويند: خداوند بر بني اسرائيل غضب كرد كه آنها را بر سرزمين مصر وارد ساخت و تا آنها را از آن سرزمين خارج نگردانيد از آنها راضي نگرديد؛ و نيز ميگويد: بدترين سرزمينها سرزمين مصر است، آيا آنجا به عنوان زندان عذاب الهي از سوي خداوند براي بني اسرائيل قرار نگرفت؟
تذكر!
(در پاسخ به اين قسمت از سخنان ابوشوارب اين آيه شريفه كفايت ميكند:
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نَصْبِرَ عَلَى طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنْبِتُ الأرض مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْرًا فَإِنَّ لَكُمْ مَا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأنهم كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآَيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ. البقره (2)، آيه 61
و (نيز به خاطر بياوريد) زمانى را كه گفتيد: «اى موسى! هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفاء كنيم! از خداى خود بخواه كه از آنچه زمين مىروياند، از سبزيجات و خيار و سير و عدس و پيازش، براى ما فراهم سازد.» موسى گفت: «آيا غذاى پستتر را به جاى غذاى بهتر انتخاب مىكنيد؟! (اكنون كه چنين است، بكوشيد از اين بيابان) در شهرى فرود آئيد زيرا هر چه خواستيد، در آنجا براى شما هست.» و (مُهر) ذلت و نياز، بر پيشانى آنها زده شد و باز گرفتار خشم خدايى شدند چرا كه آنان نسبت به آيات الهى، كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىكشتند. اينها به خاطر آن بود كه گناهكار و متجاوز بودند.
گويا آقاي ابوشوارب كه از سوي الهاشمي به عنوان خبره و آگاه در اين مسائل و علوم معرفي گرديد از قرآن و قصههاي انبياء و مذمتهايي كه راجع به بني اسرائيل و ماجراهايآنهاست هيچ خبري ندارد؟!! مضمون اين روايت كاملاً مطابق با همان چيزي است كه در قرآن کريم آمده است. ولي ميبينيم كه ابوشوارب اين روايات را قبول نميكند !!!)
ابوشوارب: زشتتر از تمام اين مطالب اين گفته مجلسي در بحار الأنوار است. به اين روايت عجيب گوش بدهيد!
از مصر خارج شويد و در آن زياد نمانيد! چرا كه ماندن در اين سرزمين انسان را ديوث ميكند !!! يعني: باقي ماندن در مصر مرد را ديوث ميكند، ديوث كسي است كه بيگانه را بر اهل و خانواده خود وارد مي كند، يعني: ديگران را به اهل بيت خود راهنمايي ميكند.
تذكر!
(با توجه به سند اين روايت جايگاه اين روايت نزد شيعه معلوم ميگردد:
بهذا الاسناد عن ابن أسباط، عن أحمد بن محمد بن الحضير، عن يحيى بن عبد الله بن الحسن، رفعه قال: قال رسول الله صلى الله عليه وآله: انتحوا مصر ولا تطلبوا المكث فيها. ولا أحسبه إلا قال: وهو يورث الدياثة.
از ابن أسباط از احمد بن محمد بن حضير از يحيي بن عبدالله بن حسن به صورت مرفوعه تا به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم كه فرمود: از مصر خارج شويد و در آنجا سكونت نكنيد. و من گمان ميكنم حضرت فرمود: ماندن در آنجا شما را ديوث ميكند.
پس ملاحظه ميشود كه اين روايت چند اشكال دارد: هم مرفوعه است، هم در متن روايت راوي با حدس و گمان اين سخن را به رسول خدا نسبت داده. اضافه بر اين كه اين روايت مرسل است، و در سند آن اشخاص مجهولي چون احمد بن محمد بن حضير وجود دارد.
ابوشوارب: من سخنان خود را با متني از كلام سيد نعمت الله جزائري به پايان ميبرم، اين متن ما را به ياد مطالب مطرح شده از سوي آية الله جناحي مياندازد كه در اولين قسمت از اين مناظرات در همين برنامه مطرح شد، وي گفت: من به کتابهاي شما ايمان ندارم، به صحيح بخاري هم ايمان ندارم. او صريحتر از [جناب دكتر حسيني] قزويني بود؛ [جناب دكتر حسيني] قزويني مرد زيركي است و در سياست مهارت داشته، و با مراجع عظام نزديك و ارتباط دارد، و اصول و قواعد تقيه را خوب ميداند؛ يعني: خوب ميداند چگونه از مشكل فرار كند.
ولي جناحي آنطور كه معلوم ميشود آدم بيچارهاي است كه در عراق زيسته و هنوز قواعد و اصول تقيه را به خوبي ياد نگرفته است؛ او به صراحت گفت: من به كتاب بخاري و مسلم شما ايمان ندارم به نصوص شما و کتابهاي شما ايمان ندارم.
در کتاب الأنوار النعمانية، سيد نعمت الله موسوي جزائري، ج 2، ص 279 با وضوح ميگويد: ما با آنها در خدا هم وحدت نظر نداريم؛ يعني: آنها خداي ديگري غير از آنچه ما ميپرستيم ميپرستند. ـ حال آنها چه ميپرستند؟ من نميدانم.ـ ونيز در نبي و امام هم اشتراك نداريم؛ و اين بدان خاطر است كه آنها ميگويند: پروردگارشان كسي است كه پيامبرش محمد است و خليفه بعد از او ابوبكر است و ما چنين خدايي را قبول نداريم؛ و چنين پيامبري را هم قبول نداريم؛ و ميگوييم: پروردگاري كه خليفه پيامبرش ابوبكر باشد ما آن خدا و پيامبر را قبول نداريم.
تذكر!
(جناب دكتر حسيني قزويني در انتهاي همين قسمت از مناظره به اين سخن ابوشوارب پاسخ ميدهند: كه سيد نعمت الله نمايانگر اعتقادات شيعه نيست، چون بسياري از علماي شيعه اعتقادات ايشان را قبول ندارند. و حتي بعضي از آنها فتوا به حرمت خواندن بعضي از کتابهاي ايشان دادهاند.
ما هم بنا نيست از اين کلام سيد نعمت الله جزائري دفاع كنيم، ولي ميگوييم: ما به خدايي كه بعضي از اهل سنت قائل به مجسمه بودن او هستند ايمان نداريم؛ به اقوال و نظريات گروهي از علماي آنها كه در صحاح اهل سنت پيرامون خداوند آمده و ما آن را با آدرسهاي زير در سايت اينترنتي خود آوردهايم مراجعه نماييد:
http: //www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=101
http: //www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=48
و نيز روايات اهل سنت را در صحاح پيرامون انبياء عليهم السلام مطالعه كنيد:
http: //www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=23
ابوشوارب: و از اين رو سخنان را با اين كلام به پايان ميبرم و اين آيه را با وضوح و صراحت براي ايشان ميخوانم:
«يا ايها الذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون کبر مقتاً عند الله ان تقولوا مالا تفعلون». الصف (66)، آيه 4.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا سخنى مىگوييد كه عمل نمىكنيد؟! نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخنى بگوييد كه عمل نمىكنيد!
ابوشوارب: همانگونه كه امام احمد بن حنبل ميگويد: اگر كسي را ديديد كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه [وآله] وسلم را به بدي ياد ميكند او را نسبت به مسلمان بودن متهم كنيد؛ يعني: كسي كه اصحابي را كه از حاملان کتاب خدا و سنت نبي او بودند متهم سازد از اسلام هيچ بهرهاي نبرده است؛ و اين اتهام از من نيست. يعني كسي كه صحابه را لعن كرده و صحابه را مورد سبّ و ناسزا قرار ميدهد مسلمان نيست. ساده بگويم: چنين كسي به تمام مطالبي كه صحابه نقل كردهاند ايمان ندارد؛ صحابهاي كه ناقل و حامل قرآن بودهاند، آنها كساني بودندكه حديث نبوي شريف را براي ما نقل كردهاند.
همچنان شما آنها را مورد اتهام و لعن و سبّ و ناسزا قرار داده و آنها را مرتد ميدانيد. و به هيچ وجه، ديني كه آنها آوردهاند دين شما نيست.
تذكر!
(به اين ادعاءها نيز پاسخ داديم.)
ابوشوارب: من مجدداً وارد موضوع بحث نميشوم كه وقت گرفته شود، ولي از شما خواهش ميكنم همانگونه كه [جناب دكتر حسيني] قزويني را تحمل كرديد مرا نيز تحمل كنيد.
شما مراعات حال [جناب دكتر حسيني] قزويني را كرده و با رو دربايستي و تعارف با او برخورد ميكنيد، ولي با من قهر ميكنيد؟ چون من مسکين و ضعيف وكنار دست شما در استديو هستم.
الخزاعي: من دلم براي [جناب دكتر حسيني] قزويني ميسوزد، به خدا دلم برايش ميسوزد.
الهاشمي: ايشان همچنان روي خط تلفن حاضر هستند.
ابوشوارب: در پايان ميگويم: از اينگونه مطالب به خدا پناه ميبرم؛ از سخني كه يك مسلمان آگاه و آشناي با خدا و پيامبر بر زبان نميآورد. و من دلم براي صباح الخزاعي و امثال او از شيعيان ساده ميسوزد كه چگونه اين مراجع آنها را گول زده و گمراه ميسازند!!!
الهاشمي: براي [جناب دكتر حسيني] قزويني هم دلتان ميسوزد؟
ابوشوارب: بله هم دلم براي او ميسوزد؛ و هم براي او ميترسم، براي او از روز حساب پس دادن در برابر خداوند متعال مي ترسم.
الهاشمي: آقاي ابوشوارب! ايشان[جناب دكتر حسيني قزويني] الآن روي خط با شماست. بفرماييد آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني!
السيد القزويني: بسم الله الرحمن الرحيم.
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي الهاشمي به من قول داده بودند تا امشب نيم ساعت كامل صحبت كنم و به هيچ وجه كلام مرا قطع نكنند، ولي ديديم كه چندين بار سخن مرا قطع كردند بدون اينكه حتي يك بار سخنان ابوشوارب را قطع كنند. و در اين امر رعايت عدالت نكردند!
الهاشمي: يك لحظه! يك لحظه! آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني! آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني! براي اين كه شما عادل باشيد من در سخن شما مناقشه دارم، من به شما زمان کافي براي مطرح كردن روايات شيعه دادم. و حتي شما يك دقيقة وقت اضافي خواستيد، من به شما دو دقيقه وقت دادم؛ من از شما سؤال كردم: تكميل كرديد؟ شما گفتيد: تکميل كردم؛ من و شما با هم يك ساعت و چهل دقيقه كامل از وقت برنامه را به خود اختصاص داديم.
الهاشمي: براي اين كه شما عادل با شيد اين را ميگويم: اگر دکتر ابوشوارب و يا برادر صباح الخزاعي هم امام علي [عليه السلام] را به قتل دختر و يا همسر خود متهم كنند و يا سيدنا أبو بكر و سيدنا عمر را متهم كنند شما خواهيد ديد كه به خاطر اين اتهام چگونه هر لحظه سخن او را قطع كرده و گريبان او را ميگيرم. شما از مذهب خود در اتهام به ابوبکر و عمر نسبت به جنايت شكستن پهلو و سقط جنين قبل از آتش زدن دفاع كرديد؛ آنها هم با شما در باره استدلالهايتان صحبت كردند.
الهاشمي: اين كار من كمكي به خود شما بود!!! برادراني كه اينجا و در استديو حضور دارند از من ناراحت شده و به من شوريدند و نزديك بود استديو را ترك كنند و من و شما را در مناظره تنها بگذارند؛ اما شما با وجود اين كه برنامه به صورت زنده و مستقيم پخش ميشود حكم خود را صادر كرديد، و البته ديگران هم حکم خود را صادر كردند.
تذكر!
(ما در باره ادعاهاي الهاشمي قضاوت را به عهده خوانندگان عزيز واگذار ميكنيم.)
الهاشمي: من نظر نهايي شما را در رابطه با مطالبي كه از دو برادر [الخزاعي و ابوشوارب] شنيديد را خواستارم. اين دو نفر از آنچه شما به آن رسيدهايد متعجب و آن را قبول نداشته و بر اين اعتقادند كه اگر كسي اعتقاد داشته باشد كه صحابه چنين كارهايي كردهاند از اسلام به دور است!!!
در پايان سخنانتان چه دفاعي از خود داريد؟
تذكر!
(لازم است اشاره كنيم كه ابوشوارب گفت: كسي كه از صحابه اكراه داشته باشد کافر است، و الهاشمي كمي از شدت و حدت سخن او كاست !!!)
جناب دكتر حسيني قزويني: و امّا در رابطه با مطالبي كه آقاي ابوشوارب در رابطه با کتاب کافي با سخنان سيد نعمت الله جزائري و غيره نقل نمودند و گفتند: عقيده شيعه اين است؛ بايد بگويم اين دروغ و افتراء است.
در اين باره بايد عرض كنم: سيد نعمت الله جزائري عالم شيعه جليل القدري است اما نظرات ايشان نميتواند نمايانگر عقايد شيعه باشد؛ ايشان به نوعي تند روي نموده است؛ من به صراحت ميگويم تا همه دنيا بشنود، بعضي از علما فتوا به حرمت قرائت بعضي از کتابهاي سيد نعمت الله جزائري دادهاند.
[يكي از حاضران در استديو كه علي الظاهر مجري برنامه الهاشمي است با صداي آهسته به ابوشوارب ميرساند كه: خميني، در باره خميني از او سؤال كن!!!]
تذكر!
(در اين جا ملاحظه ميكنيد كه الهاشمي نميتواند مسلط بر تمايلات و مكنونات قلبي خود باشد، از اين رو همين شخص كه سخنان جناب دكتر حسيني قزويني را بارها قطع نمود و هرگز سخن ابوشوارب را قطع نكرد حال با ايماء و اشاره به او ميرساند كه از جناب دكتر حسيني قزويني چگونه و در رابطه با چه مطلبي سؤال كند. حال عدالت كجا رفته؟ خدا داند و بس.)
ابوشوارب: خميني، خميني؛ در باره سخن خميني جواب مرا بدهيد.
جناب دكتر حسيني قزويني: چي؟
ابوشوارب: نظر شما درباره آن قسمت از کتاب مکاسب محرمه خميني كه من آن را قرائت كردم چيست؟ آيا خميني هم اين مطالب را قبول ندارد؟
شما سخنان نعمت الله جزائري را قبول نكرديد و اين مطلب مهمي بود، الآن نظرتان را درباره سخنان خميني بگوييد، آيا آن را هم قبول نداريد؟
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر! چرا سخنان مرا قطع ميكنيد؟
الهاشمي: ادامه بدهيد! سخنانتان را ادامه بدهيد!
جناب دكتر حسيني قزويني: اين از اخلاق اسلامي نيست؛ شما تا الآن يك ساعت و پنجاه دقيقه است كه داريد صحبت ميكنيد و هيچ كسي نيست به شما اعتراض كند و سخنانتان را قطع كند.
الهاشمي: بفرماييد! بفرماييد، ادامه بدهيد.
جناب دكتر حسيني قزويني: بايد عرض كنم: آية الله انگجي كه از علماي شيعه است در حاشيه مطالبي كه شما از جلد دوم کتاب سيد نعمت الله جزائري نقل كرديد آورده است: خواندن بعضي از کتابهاي سيد نعمت الله جزائري حرام ميباشد.
جناب دكتر حسيني قزويني: اما در رابطه با مطالبي كه از کتاب امام خميني رضوان الله تعالي عليه بيان كرديد هيچ ربطي به موضوع مورد بحث ما نداشت.
جناب دكتر حسيني قزويني: امام خميني قائل به سبّ صحابه و سبّ ابوبکر و عمر نيست.
الهاشمي با صداي آهسته: ... [بر حسب ظاهر وي به ابوشوارب ميرساند كه به جناب دكتر حسيني قزويني چه بگويد.]
جناب دكتر حسيني قزويني: امام خميني هرگز قائل به اين نكته نيست كه اهل سنت مسلمان نيستند، يا هرگز سبّ اهل سنت و يا نجاست آنها را قائل نشده است.
جناب دكتر حسيني قزويني: حال اگر شما اصرار داريد تا کلام امام خميني را بخوانيد، در كنار آن کلام بزرگان اهل سنت را نيز بخوانيد كه فتوا به کفر شيعه دادهاند.
اين ابن جبرين است كه؛ فتواي او حتي الآن هم در سايت اينترنتي او موجود است؛ او ميگويد: شيعيان به چهار دليل رافضي [گمراه] و کافرند!!!
و يا بن باز را ميبينيم كه قائل به کفر شيعه شده است، و نيز عدهاي ديگر از علماي اهل سنت كه فتوا دادهاند: كسي كه منکر خلافت ابوبکر شود کافر است؛ حال شما چرا فتوا و اقوال آنها را در شبكه المستقله قرائت نميكنيد؟!
و يا چرا فتاواى هنديه فرهاني؛ و يا حاشيه رد مختار ابن عابدين؛ و يا البحر الرائق ابن نجيم مصري؛ كه همه ميگويند: هر كس خلافت ابوبکر را انكار كند کافر است؛ را نميخوانيد؟!!
جناب دكتر حسيني قزويني: جناب آقاي دکتر الهاشمي! به اعتقاد بنده در شرايط حاضر و در اين جوّ و فضاي كنوني كه مسلمانان به سر ميبرند پرداختن به موضوع شهادت حضرت فاطمه سلام الله عليها و موضوع ارتكاب يا عدم ارتكاب جرم از سوي ابوبکر و عمر به مصلحت اسلام و مسلمانان نيست؛ و نيز به گمان من در پس طرح اينگونه قضايا دستهاي مخفي وجود دارد كه سعي بر ايجاد توطئه عليه اسلام داشته و ميكوشد تا به اين وسيله شكاف و اختلاف بين شيعه و سني را تعميق بخشد.
جناب دكتر حسيني قزويني: موضوع شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها آنگونه كه شما ميگوييد موضوع جديد و تازهاي نيست؛ بلكه اين موضوع از زمان ائمه عليهم السلام مطرح بوده و اين مسأله نزد شيعه به اثبات رسيده است.
الهاشمي: اما من هم ميگويم: آقاي [جناب دكتر حسيني قزويني] امروز و در ساعت هشت بعد از ظهر ماه يوليو دو هزار و هشت ميلادي براي برادر صباح الخزاعي و جمعي ديگر از شيعيان آشكار شد كه اين موضوع ثابت نيست؛ و تعدادي از شيعيان به من تماس گرفتند و به من گفتند: حقيقت براي ما كشف شد و ما به اين نتيجه رسيديم كه ما گول خورده و گمراه شده بوديم؛ و به من گفتند: ما از سال آينده به بعد، ديگر در مجالس عزاداري شركت نميكنيم.
الهاشمي: همچنين يكي از همين شيعيان به من گفت: من به طور ضمني از سخنان آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني برداشت نمودم كه ايشان نيز براي سالهاي آينده دستور به تعطيلي اين مجالس خواهند داد. او اينگونه از سخنان شما برداشت نموده بود.
او گفت: حتي شما نيز اعتقاد داريد كه در قرن پانزدهم هجري ديگر برازنده ما نيست كه مجالس عزاداري براي خانم فاطمه برگزار كرده و در آن صحابه را متهم به قتل او كنيم. و آنها گفتند: ما چنين برداشتي از صحبتهاي شما كرديم آيا اين برداشت آنها از سخنان شما صحيح است؟
جناب دكتر حسيني قزويني: و امّا راجع به مطلبي كه شما گفتيد [كه به ادعاي الهاشمي عدهاي با او تماس گرفته و گفتهاند ديگر در مجالس عزاداري شركت نخواهند كرد] بايد بگويم: تعداد زيادي از برادران از عربستان سعودي، و لندن و آلمان با من تماس گرفته و بعد از تشکر و قدر داني بابت طرح اين مطالب گفتند: ما نميدانستيم كه چنين رواياتي با سند صحيح نزد اهل سنت در موضوع شهادت حضرت فاطمه سلام الله عليها و ماجراي هجوم به خانه آن حضرت وجود دارد، شما با اين مباحث ما را بر اين روايات واقف ساخته و از اينرو ما از سال آينده در بزرگداشت شهادت آن خانم بيش از آنچه كه تا كنون انجام ميدادهايم مشاركت خواهيم نمود؛ پس اين گفته شما دليل نميشود كه اگر عده معدود و يا يك نفر از سخنان من آنگونه كه شما گفتيد استفاده كرده دليل بر صحت اين ادعا باشد.
من بايد دو نكته را در اينجا يادآوري كنم:
اول: همان طور كه علماي ما همچون آية الله العظمي فاضل لنکراني، و شيخ جواد تبريزي، و رهبر انقلاب همه ساله بر شركت در مجالس عزاداري تأكيد كرده و در منزل و دفتر خود مراسم عزا بر پا ميكنند و ديگران را نيز به شركت در اين مجالس فرا ميخوانند؛ و شركت در مراسم سالگرد شهادت حضرت فاطمه سلام الله عليها را امر بسيار مهمي ميدانند، يعني...
الهاشمي: ولي برادران به شما گفتهاند، برادران به شما گفتهاند.
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر الهاشمي! آقاي يا دکتر الهاشمي يك لحظه!
الهاشمي: وقت برنامه گذشته، الآن سه ساعت است كه برنامه به طول انجاميده است؛ بايد برنامه را به پايان ببريم؛ من به شما دو دقيقه فرصت ميدهم تا هر چه ميخواهيد و در هر موضوعي كه دلتان خواست در اين دو دقيقه به مسلمانان جهان بگوييد.
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر به من اجازه بدهيد؛ نكته ديگري كه اصرار در بيان آن داشته و ميخواهم بر آن تأكيد داشته باشم اين است كه نظر علما و فقها و مراجع ما بر اين است كه هرگونه سبّ و دشنام و ناسزا به صحابه و يا هر گونه اهانت به اهل سنت و يا عقائد آنها جايز نميباشد.
ابوشوارب: خميني [ابوشوارب سعي ميكند با تكرار اين كلمه مجدداً رشته كلام را از دست جناب دكتر حسيني قزويني خارج ساخته و با اين كار مجدداً بحث را به آن سو كه خود ميخواهد سوق دهد]
السيد القزويني: و من نيز اين كار را گناهي نابخشودني ميدانم؛ اين آن چيزي است كه من تمام برادران شيعه در تمام عالم را به آن دعوت مينمايم.
الهاشمي: جناب دكتر حسيني قزويني! شما را به خدا اين جمله را هم پاسخ دهيد تا ديگر برادران تماس تلفني نگيرند و موجب آزار و اذيت نشوند. اگر كسي از تونس به شما بگويد: امام خميني كه شما براي او ترضّي كرديد [رضوان الله عليه گفتيد] ميگويد: شبههاي در اين نيست كه ... ميتوان به اهل سنت طعن و ناسزا گفت، و آنها هيچ حرمتي ندارند و ميتوانيد به آنها تهمت بزنيد، شما در پاسخ چه ميگوييد؟ ...
ابوشوارب: [خميني ميگويد:] اين از ضروريات مذهب شيعه است؛ از ضروريات مذهب.
الهاشمي: [خميني ميگويد:] اين از ضروريات مذهب است... اين را پاسخ بدهيد تا برادر ابوشوارب دست بردارد و دوباره نگويد: در اين باره جوابي نداديد؛ در اين باره چه ميگوييد؟
جناب دكتر حسيني قزويني: و اما در رابطه با آنچه كه دکتر ابوشوارب گفتند بايد عرض كنم: امام خميني در کتاب مکاسب مطلبي را از شيخ بحراني صاحب حدائق در رابطه با جواز سبّ اهل سنت و يا بدگويي كردن در باره آنها نقل ميكند، و بعد آن را ردّ كرده و ميگويد: اين سخن صحيح نيست.
ابوشوارب: اين صحيح نيست، اين سخن شما صحيح نيست؛ شما كلام خميني را بخوان! شما آنچه را كه خميني گفته بخوان! شما دوباره تدليس ميكنيد؛ بعد از اين پاراگراف خميني روايتي دروغ از امام جعفر صادق نقل كرده و در آن اهل سنت را متهم ميسازد كه آنها اولاد زنا هستند، و من خجالت ميكشم اين روايت را بخوانم؛ روايت دروغ است، در سطر دوم آن آمده؛ شما براي هزارمين بار تدليس ميكنيد.
ابوشوارب: سطر دوم بلا فاصله بعد از متني كه شما آن را از مکاسب محرمه خوانديد، خميني روايتي از [امام] صادق ميخواند كه ـ نعود بالله ـ فرزندان اهل سنت را ولد الزنا معرفي ميكند و خميني هم بر آن حاشيه زده و ميگويد: و از اين روايت جواز هتك فرزندان عامه [اهل سنت] استفاده ميشود.
اين مطلب در اين کتاب موجود است، براي مردم تدليس نكنيد؛ آقاي قزويني! مردم را فريب ندهيد!
تذكر!
(در اين جا چند نكته وجود دارد:
1- ابوشوارب به روايتي ضعيف كه امام خميني از غير خود نقل كرده استشهاد مينمايد، و بعد آن را ردّ ميكند و همانگونه كه جناب دكتر حسيني قزويني نيز فرمودند امام خميني ميفرمايند: نظر من اين است !!!!
2- روايت به خاطر وجود علي بن عباس در سند آن ضعيف است چون همانگونه كه در تنقيح المقال آوردهاند شخصي بسيار غلو كننده بوده، و نيز در سند آن حسن بن عبد الرحمان كه شخصي مجهول است قرار دارد، همانگون كه در همان كتاب نيز آمده؛ و ميتوان اصل اين روايت را در کتاب کافي، ج 8، ص 285 مشاهده كرد.
3- ابوشوارب ميگويد: از خواندن اين روايت شرم داشته و حيا ميكند؛ در حالي كه او از قرائت اينگونه روايات هيچ ابايي ندارد، چرا كه او قبلا در همين قسمت از مناظره روايت ضعيف ديگري از شيعه خواند كه در آن به ديوث شدن كسي كه در مصر باقي بماند اشاره داشت !!! و از خواندن آن خجالت كه نكشيد بلكه با آب و تاب هم قرائت كرد!!!)
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر ابوشوارب! آقاي دکتر يك لحظه!
ابوشوارب: نه؛ به هيچ وجه اجازه نميدهم.
جناب دكتر حسيني قزويني: كتاب مکاسب محرمه امام خميني قدس سره جلد اول صفحه 253 الآن در برابر من هست، ايشان قضيهاي را نقل كرده و بعد از آن ميگويد:سيره بر آنچه كه محقق صاحب جواهر گفته قائم و جاري بوده، و طولاني كردن سخن مثل آنچه در حدائق آمده تضييع عمر در واضحات است.
يعني ايشان ميفرمايد: نقل اين گونه روايات و نقل اين گونه قضايا از باب تضييع عمر در واضحات است.
[الهاشمي با صداي آهسته با ابوشوارب سخن ميگويد]
ابوشوارب: يعني اين قضيه نزد امام خميني واضح است كه مخالفان برادران ما شيعه نيستند و آنها اولاد زنا و ملعون و مرتد و کافر هستند.
كجاست اين مطلب؟ آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني اجازه بدهيد! شما گفتيد: خميني اين كلام را به شدت ردّ كرده. كجاست اين رد؟ او اين کلام را تأييد كرده است.
جناب دكتر حسيني قزويني: شما آقاي ابوشوارب جمله و عبارت امام خميني را بخوانيد!
ابوشوارب: من نميخواهم به مردم نيرنگ و فريب بزنم. من نميخواهم مردم را بازيچه سياسي قرار دهم تا سيد فلان و رهبر فلان و ... از من خوششان بيايد؛ من حقيقت را ميگويم؛ ما تاريخ را براي ديگران عرضه ميكنيم؛ ما کتابهاي موجود مذهب را عرضه ميكنيم؛ شاگردان شما وقتي کتاب مکاسب محرمه را بخوانند چگونه شما را تصديق خواهند كرد؟ شما سعي ميكنيد از ايشان دفاع كنيد.
اين تقيه را از خودتان برداريد؛ و نظرات و آراء خود را با صراحت به ديگران اعلام كرده و پردهها را براي مردم كنار بزنيد.شما دين اسلام را از بين بردهايد.
شما ضد اسلام هستيد، شما با صحابه در جنگ هستيد، شما با حاملان قرآن کريم و سنت سر جنگ داريد.
الهاشمي: آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني ميخواهند از اسلام ناب محمدي دفاع كنند. مگر اينجور نيست آقاي قزويني؟ [البته الهاشمي در اينجا قصد استهزاء دارد]
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر يك لحظه اجازه بدهيد! من در کتاب «قصة الحوار الهادئ»...؛ آقاي دكتر يك لحظه اجازه بدهيد! من در کتابي كه با عنوان «قصة الحوار الهادئ» تأليف نمودهام در صفحه 399 آن عبارت امام خميني رضوان الله تعالي عليه را كه بعد از کلام صاحب حدائق آمده است را آوردهام.
امام خميني بعد از نقل سخن صاحب حدائق ميگويد:
ولکن اغترّ بعض من اختلت طريقته ببعض ظواهر الأخبار وکلمات الأصحاب من غير غور إلى مغزاها، فحکم بنجساتهم، وکفرهم وأطال في التشنيع على المحقّق القائل بطهارتهم بما لا ينبغي له و له
«ولي بعضي از كساني كه [منظور صاحب حدائق است كه فقيهي اخباري بوده] مسلك آنها تمسّك و اخذ به ظاهر بعضي از روايات و کلمات اصحاب بوده است بدون اينكه در مفهوم و محتواي آن تأمل و دقتي داشته باشند به اشتباه حکم به نجاست و كفر آنها نموده، و بر كسي كه [جناب محقق حلّي] قائل به طهارت آنها شده است خورده و عيب گرفته در حالي كه اين كار نه سزاوار محقق حلي است و نه صاحب حدائق، و او [صاحب حدائق] از اين مطلب غافل شده كه [علامه حلي] چيزهايي را مراعات كرده كه او به آن توجه نداشته است.»
آقاي دكتر ابوشوارب! اين عبارت امام خميني است «لکن اغترّ من اختلت طريقته».
الهاشمي: بسيار خوب! آقاي [جناب دكتر حسيني] وقت امشب برنامه ما از همه برنامههايمان تجاوز كرد. شما در خانه خود هستيد ولي ديگر برادراني كه اينجا در لندن هستند هر كدام بايد به مكان مورد نظر خود باز گردند؛ از اين رو ناچاريم كه برنامه را به پايان ببريم؛ با اين وجود من ميخواهم شما با بينندگان در سي ثانيه خداحافظي كنيد؛ آقاي دكتر از بينندگان خداحافظي كنيد!
بفرماييد! آيا ميخواهيد در پايان گفتوگو با بينندگان خداحافظي كنيد؟
جناب دكتر حسيني قزويني: با توجه به مطلبي كه دکتر ابوشوارب در نقل قول از کتاب کافي و غيره مطرح كردند؛ بايد بگويم: كه تمام اين روايات ضعيف و يا جعلي و يا رواياتي هستند كه علماي شيعه تصريح به ضعف آنها نمودهاند؛ و علماي شيعه و مراجع آنها همواره براي اهل سنت احترام قائل بودهاند، و هم اعتقاد به جواز دختر گرفتن و دختر دادن به آنها و حلال بودن حيوان ذبح شده توسط آنها بودهاند و هم طبق آن در کتابهاي فقهي خود به آن فتوا دادهاند.
تذكر!
(ما قبلاً در رابطه با رواياتي كه ابوشوارب به آنها استناد جسته پاسخ دادهايم.)
الهاشمي: بسيار خوب! [جناب دكتر حسيني] قزويني و به اين شكل مشارکت شما در اين برنامه به پايان ميرسد. من از شما تشكر ميكنم، و همانگونه كه شما ديديد كار جديد و نوي بود كه تمام مطالب با صراحت كامل مطرح شد، من از خداوند ميخواهم كه من و شما و ابوشوارب و همه شرکت كنندگان در اين برنامه را به نو شدن و اصلاح و پيشرفت توفيق عنايت فرمايد.
آقاي[جناب دكتر حسيني] قزويني در قم الآن ساعت چند است؟
جناب دكتر حسيني قزويني: اينجا الآن ساعت دو و ربع صبح است.
الهاشمي: دو و ربع صبح!!! من از خانواده شما عذر خواهي ميكنم؛ خيلي شما را بيدار نگه داشتيم.
جناب دكتر حسيني قزويني: نه،مهم نيست؛ همه اعضاء خانواده ما تقريباً به اينگونه قضايا عادت نمودهاند. آقاي دکتر من از شما خواهش دارم يك لحظه وقت به من بدهيد.
الهاشمي: بله.
جناب دكتر حسيني قزويني: کتابي را حضرت آية الله العظمي شيخ جعفر سبحاني كه از اساتيد و مراجع بزرگ ما هستند تأليف نمودهاند، و آن را «الحجة الغراء على شهادة الزهراء» ناميدهاند و در آن روايات متعددي از اهل سنت ذكر نمودهاند و در آن بعضي از سندها را نيز تصحيح كردهاند؛ اين کتاب از يكي از مراجع شيعه است كه ميتواند نمايانگر عقائد شيعه باشد. و نيز دکتر شيخ يحيي دوخي كه استاد در دروس عالي است كتابي را به نام «ظلامة الزهراء» تأليف نموده است.
الهاشمي: بسيار خوب! آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني؛ تمام اين کتابهايي كه شما ميفرماييد در مرکز الأبحاث العقائدية موجود است، يعني: فقط کتاب العقيلي در آنجا نيست؛ هر كس خواستار تحقيق در اين موضوع باشد ميتواند به آن جا مراجعه كند و...
و اين بود آن گفتوگويي كه لازم بود تا از آن آموختههايي به دست آوريم، و ديديم كه ظاهراً مثمر ثمر هم واقع شد؛ شايد محققان ديگري بيايند و اين گفتوگوها را بشنوند و آنها جرئت و وسعت نظر بيشتري داشته باشند.
آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني! خداوند به شما خير و بركت عطا فرمايد. صبح شما به خير.
صبح شما به خير برادر عزيز!
جناب دكتر حسيني قزويني: من از شما دکتر الهاشمي كه در سه قسمت از اين برنامه به من فرصت داديد تشكر ميكنم، و اگر چه در قسمت اول و دوم سخنان مرا قطع نكرديد، امّا در اين قسمت با اين كارتان كه چندين بار تكرار شد و به من اجازه نميداديد تا سخنانم را كامل كنم مرا اذيت نموديد و بعضي از مطالب مربوط به همين قضايا باقي ماند، من ميخواستم تا در باره راههايي كه زمينه ساز ايجاد وحدت اسلامي شود صحبت كنم. ولي در پايان ميگويم: اگر دکتر الهاشمي يا دکتر ابوشوارب يا هر كس ديگري بخواهد صحابه را از معرض اتهام برهاند لازم است تا بسياري از روايات موجود در صحيح مسلم و بخاري را كه در باره صحابه ذكر شده و در آن بسياري از صحابه را اهل آتش دانسته و به جز تعداد اندكي از آنان را اهل خلاصي از آن نميداند را محو سازند.
تذكر!
(ما نمونههايي از اين روايات را كه در صحاح اهل سنت مخصوصاً صحيح بخاري و مسلم ذكر شده است را بيان كرديم، و كسي كه روايات حوض را بشناسد ميداند كه اين روايات ميگويد: بسياري از صحابه مرتد شده و به گذشته پست خود بازگشتند.)
الهاشمي: بسيار خوب! آقاي [جناب دكتر حسيني] قزويني من هرچه قدر به شما فرصت خداحافظي ميدهم و به شما صبح به خير ميگويم، امّا شما از فرصت براي حمله به صحابه محمد صلوات الله عليه [وآله] وسلم استفاده ميكنيد.
ابوشوارب: تمام كنيد...
الهاشمي: برادرم! كمي با [حضرت] محمد [صلي الله عليه وآله وسلم] خوشرفتار باشيد، كمي خوش رفتاري بيشتر با [حضرت] محمد [صلي الله عليه وآله وسلم] داشته باشيد! با اين مرد بزرگ كه خداوند او را برگزيده است، بيشتر خوش رفتار باشيد.
با شما خدا حافظي ميكنم، و شما را به خدا ميسپارم ... يعني: حتماً لازم است كه شما صحابه را ناسزا بگوييد. از يك مسلمان بعيد است،يعني...
تذكر!
(حتي در آخرين لحظات برنامه الهاشمي دست از مغالطه بر نميدارد؛ جناب دكتر حسيني قزويني هرگز نگفتهاند واجب است صحابه مورد سبّ و ناسزا قرار گيرند؛ بلكه گفتند: رواياتي در صحاح وجود دارد كه...)
الهاشمي: به بينندگان صبح به خير ميگوييد يا هرچيز ديگري؟
جناب دكتر حسيني قزويني: آقاي دکتر الهاشمي! من ميخواهم آخرين سخن خود را نيز با شما داشته باشم؛ با توجه به آنچه گذشت و آنچه در کتابهاي شما هست، ما بر خود لازم ميدانيم كه از همه آنها چشم پوشي كرده، و همانگونه كه علما و فقهاء و مراجع عظام ما نگاه ميكنند نگاه كرده و آنچه آنها در ايجاد وحدت اسلامي ميگويند بگوييم، و در اين امور فقط از آنها پيروي كنيم.
الهاشمي: بسيار خوب!
السيد القزويني: و فقط سخنان علماي شيعه است كه نمايانگر عقائد شيعه است.
الهاشمي: آقاي قزويني، آقاي قزويني.... صبح به خير.
آيا ميخواهيد با ميهمانان و بينندگان خداحافظي كنيد؟
ابوشوارب: صبح به خير آقاي قزويني!
الهاشمي: آيا دوست داريد با بينندگاني كه در برنامه با شما بودند خداحافظي كنيد؟
جناب دكتر حسيني قزويني: بله.
الهاشمي: در آخرين سي ثانيه با آنها خداحافظي كنيد.
جناب دكتر حسيني قزويني: من با همه بينندگان و حاضران در استديو خداحافظي كرده و از همه ميخواهم كه اگر از من اذيتي به آنها رسيده مرا عفو نمايند.
از جناب آقاي ابوشوارب و آقاي ديگري كه ادّعا ميكردند شيعه هستند و إن شاء الله كه شيعه باشند و جناب آقاي دکتر الهاشمي و از همه آقايان ديگر عذر خواهي كرده و اگر از من اذيتي به آنها رسيده مرا عفو نمايند.
الهاشمي: بسيار خوب!
جناب دكتر حسيني قزويني: و من از جناب آقاي دكتر الهاشمي ميخواهم كه إن شاء الله با تقسيم عادلانه وقت بين شيعه و سني و بدون قطع كلام ديگران زمينه مناسبي براي حضور علماي شيعه به نمايندگي از طرف مراجع شيعه در اينگونه برنامهها فراهم نمايند.
الهاشمي: بسيار خوب! به هر حال.
جناب دكتر حسيني قزويني: و نيز بزرگان از علماي اهل سنت مخصوصاً اگر امكان داشته باشد كسي به نمايندگي مفتي عام مکه مکرمه به اين برنامه بيايد تا بتواند سخن او نمايانگر عقائد اهل سنت باشد.
الهاشمي: بسيار خوب آقاي دکتر! از بابت خداحافظي كه كرديد و نيز از ملاحظاتي كه داشتيد خداوند به شما جزاي خير عنايت فرمايد؛ و اما راجع به موضوع رعايت عدالت در تقسيم وقت سخن گفتن بين شما و برادران: بينندگان قضاوت كنند، از تقصيرات معذرت ميخواهم. خداوند به شما جزاي خير عنايت فرمايد.
صبح شما به خير.
([1]) بخاري در صحيح خود (ج 4، ص 31)، با سند خود از سعيد بن جبير، از ابن عباس، نقل ميكند: روز پنجشنبه، و چه روزي بود روز پنجشنبه؟! سپس آنقدر گريست كه زمين از اشك او مرطوب شد و گفت: بيماري رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم در روز پنجشنبه شدت يافت. پيامبر فرمود: (براي من كاغذي بياوريد تا برايتان نوشتهاي بنويسم كه هرگز گمراه نشويد)، نزاع و درگيري بين صحابه بالا گرفت؛ امري كه وقوع آن نزد هيچ پيامبري سزاوار نيست. صحابه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم هذيان ميگويد. پيامبر فرمود: مرا به حال خود رها كنيد. من در اين حال بمانم، بهتر از آن چيزي است كه شما از من ميخواهيد.
([2]) ذهبي ميگويد: > ابوبكر تمام مرم را بعد از وفات پيامبر جمع كرد و گفت: شما مردم از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت نقل ميكنيد. رواياتي كه در آنها اختلاف نظر داريد، و مردم بعد از شما بيش از شما دچار اختلاف خواهند شد، پس ديگر از رسول خدا حديثي نقل نكنيد، و هر كس حديثي از شما سؤال كرد بگوئيد: بين ما و شما كتاب خدا هست، هرآنچه را كتاب خدا حلال كرده حلال و هرچه را حرام كرده حرام است»، تذكره الحفاظ، ج 1، ص 2ـ 3. و در سنن ابن ماجه آمده است: عمر بن خطاب گروه صحابهاي را كه به كوفه اعزام مينمود از نقل روايت رسول خدا صلّي الله عليه وآله منع مينمود و ميگفت: «... نقل روايت از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را كم كنيد، و من نيز در اين كار با شما همراه هستم»، ج 1، ص 12. اين حديث را حاكم در مستدرك نقل كرده و ذيل آن اضافه نموده است: «هنگامي كه قرظه به كوفه آمد به او گفتند: برايمان حديث بگو، گفت: عمر بن خطاب ما را از اين كار منع نموده است» سپس از حاكم نقل كرده است: «سند اين حديث صحيح است، و براي آن راههايي براي جمع وجود دارد و قرضه بن كعب انصاري صحابي است كه از رسول الله صلى الله عليه وآله حديث شنيده است»، حاكم نيشابوري، المستدرك، ج 1، ص 102.
([3]) سير أعلام النبلاء: ج10 ص92 ـ 93.
([4]) الصواعق المحرقة: ص93.
([5]) تاريخ الطبري: ج3 ص557، حوادث سنة ست وثلاثين، بتحقيق نخبة من العلماء، ط. مؤسسة الأعلمي ـ بيروت.
([6]) المصدر نفسه، ج3 ص391.
([7]) المصدر نفسه، ج3 ص399.
([8]) قرطبي، التذكرة في أحوال الموتى وأمور الآخرة، ص562 ـ 563، دار الفكر ـ بيروت، ط 1410هـ.
([9]) المناوي: فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج6 ص459، دار الكتب العلمية ـ بيروت، ط 1415هـ، و در حال حاضر اين از معجزات است و اين به دو سبب است: اول: اعتراف قرطبي به اين وصيت رسول خدا كه با مخالفتها محقق گرديد، آنجا كه ميگويد: > بني اميه با مخالفت با وصيت مصطفى صلى الله عليه [وآله] وسلم در مورد اهل بيت و امتش مخالفت ورزيدند <.
دوّم: همين نقل قرطبي به خودي خود از معجزات است.
*هر وقت که سرت به درد آید نالان شوی و سوی من آیی
چون درد سرت شفا بدادم یاغی شوی و دگر نیایی*
*پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم*