0

ناگفته هایی درباره سهراب

 
zarei6703
zarei6703
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 321
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ناگفته هایی درباره سهراب
دوشنبه 28 شهریور 1390  10:29 PM

   

 

 

 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

  هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ 
  نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 
پادشاه گفت:....

       من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

  نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

 

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:


  اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم 

 

   اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!    

 

 

 

 

 به نقل از نسل جوان کاشان 

عشق یعنی در تولا سوختن              حق شناسی را از سگ اموختن

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها