دختر صدام برايمان نقاشي نکشيد
سه شنبه 5 آبان 1388 1:52 PM
روز بعد از اسارت، عراقىها لباسهاى نظامى را گرفتند. يك دست لباس شخصى دادند به همهمان. از فرداى آن روز تبليغات عراقىها شروع شد هر روز با انبوه خبرنگارها رو به رو بوديم. آن روزها روزنامههاى عراق (كه صالح گاه از عراقىها مىگرفت گاه خودشان برامان مىآوردند) مقالههايى از كرامت و انسانيت صدام حسين در مورد اطفال ايرانى چاپ مىكردند، به جاى اينكه گزارشى از عمليات بيتالمقدس چاپ كنند. پيروزى بچهها بايستى به طريقى زير سوال مىرفت، كه رفت.
يك روز ما را همراه عدهاى از خبرنگارها بردند به يكى از پاركهاى بغداد: "حديقهالزوراء ". صالح هم بود به عنوان مترجم. آنجا همه مان را با زور سوار اسباب بازىها كردند تا خبرنگارها عكس بگيرند. هر فلاش دوربين، رگبار گلولهاى بود كه بر سينهمان مىنشست.
روزى آمدند گفتند: "مىخواهيم ببريمتان زيارت كاظمين. "
باز هم تبليغات، اما به زيارتش مىارزيد.
راه افتاديم. بعد از ساعتى ماشين از روى پلى گذشت. بالاش روى تابلويى نوشته بودند: "جسر ائمه اطهار "(پل ائمه اطهار.)
پل را كه رد كرديم، گلدستههاى نورانى كاظمين آمد مقابل ديدگان اشك آلودمان. قلبهايمان منقلب شد و جلوى اشكهايمان را نتوانستيم بگيريم.
كنار حرم مطهر آن دو امام معصوم فرصتى يافتيم غم دل بگشاييم و حرف چندين و چند ساله مشتاقان زيارت كربلا را به فرزندان امام عاشقان برسانيم. اشكها گونههامان را تبدار كرده بود. پروانهوار طواف مىكرديم حرمين آن امامان عزيز را.
گوشه و كنار حرم عدهاى از شيعيان عراق با ديدن طواف عاشقانه بچههاى ايرانى، گريهكنان نگاهمان مىكردند، بى آنكه كارى از دستشان برآيد.
طولى نكشيد كه از حرم بيرونمان كردند. راه افتاديم، هنگام برگشتن ماشينمان كنار يكى از ميدانهاى بزرگ شهر توقف كرد. پيش از رسيدن ما، نيروهاى امنيتى، در جاهاى از پيش تعيين شده ايستاده بودند.
تا پياده شديم، دوربينهاى فيلمبردارى كار افتادند و پا به پامان تا وسط ميدان آمدند ازمان خواستند اطراف ميدان قدم بزنيم تا وانمود كنيم اسراى ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد قدم مىزنند چند تا بچه عراقى هم فرستادند ميان ما. مدح صدام را مىكردند، با شعارها و شعرهايى كه مىخواندند هفت تا ده ساله مىنمودند. لباسهاشان عربى بود و شعرهاشان را با حالتى معصومانه مىخواندند. نتوانستيم طاقت بياوريم اين حيله را. هر كداممان گوشهاى گرفتيم، دور از چشم دوربينها. مامورها عصبانى شدند آمدند بچهها را با خشونت مجبور كردند دو به دو باهم قدم بزنند تا خبرنگارها بتوانند فيلمشان را تهيه كنند.
فرداى آن روز تلويزيونى آوردند داخل زندان، براى ديدن تصويرهاى ديروز خودمان.
گوينده با آب و تاب مىگفت: "كودكان ايرانى آزادانه در خيابانهاى بغداد به تفريح مشغولند. آنها به زودى عراق را به مقصد ايران ترك خواهند كرد! "
هر روز در جبههها پيروزى جديدى نصيب بچهها مىشد .اسرايى كه در مرحلههاى مختلف عمليات بيتالمقدس اسير شده و به زندان ما منتقل شده بودند، تمام اين خبرها را برامان هديه آوردند. هر وقت اسيرى پا مىگذاشت تو زندان همه دورش جمع مىشديم و مىپرسيديم: "بالاخره خونين شهر آزاد شد يانه؟ " عراقىها چى؟ آنها را توانستيد از خاك خودمان بيرون كنيد يا هنوز هم... "
در يكى از روزهاى آخر ارديبهشت سال شصت و يك، ساعت هشت صبح، بچهها را از زندان بيرون آوردند گفتند: "امروز قرار است كارهاى نهايى آزادىتان را انجام بدهيم. " فقط بايد كمكمان كنيد، در بعضى چيزها كه ازتان مىخواهيم. عاقل باشيد! اين شانس را از دست ندهيد حالا برويد سوار آن مينى بوس شويد!
مينى بوس منتظرمان بود، سر همان كوچه. سوار شديم. از خيابانهاى زيادى گذشتيم. رسيديم به يك منطقه نظامى ديگر. دژبانها آمدند جلو، با مسوولان زندان حرف زدند همهشان توى ماشين اسكورت بودند، پيشاپيش ما. اجازه ورود داده شد. سه جاى ديگر هم جلومان را گرفتند. باز اجازه ورود داده شد. رسيديم جايى كه رو به رومان ساختمانهايى بلند و مجلل بود. (بعدها فهميديم آنجا مجلس ملى عراق بوده است.)
به صف شديم، رفتيم طرف يكى از همان ساختمانها.نمىدانستيم كجا مىبرندمان. صالح هم چيزى نمىدانست. از چند تا پله رفتيم بالا. از سالن خلوت و مرتبى گذشتيم. رسيديم به اتاقى. مسوول زندان در را زد و وارد شد. ما هم پشت سرش رفتيم تو. اتاقى بود مبله و بزرگ، با ميزهاى شيشهاى در وسط. در گوشهاى از اتاق، پشت ميزهاى بزرگ و زيبا مردى نشسته بود. با تبسمى بر لب. ازمان خواست بنشينيم. بعد با مسوول زندان شروع كرد به حرف زدن. بلند حرف مىزدند با هم. ما هم نشستيم به نگاه كردن در و ديوار و چيزهاى لوكس ديگر. كف اتاق موكت نرمى داشت. عكس تمام قد صدام هم، با لباس نظامى پشت سر آن مرد چسبيده بود به ديوار. يك تلويزيونى هم گوشه ديگر اتاق بود. از نگاههاى مرد حدس زدم بايد منتظر كسى باشد كه اين قدر نگاه به در اتاق مىكند.گاهى خندههاى آن دو مرد رشتههاى افكارمان را مىگسست.
نيم ساعت گذشت. شخصى آمد تو، چيزى به آن دو گفت و رفت. به صفمان كردند. دنبالشان رفتيم از اتاق بيرون. رفتيم تو سالنى بزرگ. با سقفى بلند و منقش و گچبرى شده و با لوسترهايى بزرگ. روى موكتهاى كف سالن فرش هايى بزرگ و قيمتى انداخته بودند. روى ديوار پر بود از عكسهاى مختلف صدام با عكسهاى كردى و عربى و نظامى، در قابهاى نفيس. آنجا فقط يك بار بازرسى بدنى كردند. همه چيز برامان عجيب بود. حالت سربازها، مسوول زندان، كسانى كه با لباسهاى مرتب از اين اتاق به آن اتاق مىدويدند. فضاى ساختمان و سالن، سكوتها، در و ديوار، عكسها و تزئينات همه چيز برامان عجيب بود و حتى اضطراب آور. هر چه زمان مىگذشت، اضطرابمان هم بيشتر مىشد. چند بار از صالح خواستيم بپرسد ببيند ما را كجا مىبرند با اين همه سرعت. نتوانست.رسيديم به سالنى بزرگ، بهش مىگفتند سالن اجتماعات. ميز بزرگ نعلى شكل آنجا بود، با صندلىهاى زياد در وسط سالن، كه حدود پنجاه نفر مىتوانستند دور تا دور بنشينند .خبرنگارها پيش از ما آنجا بودند. پشت سرشان هم حلقه ديگرى از نظاميان مسلح ورزيده ايستاده بودند با قدهايى بلند و ظاهر آراسته. هيچ حركتى از رد نگاهشان دور نمىماند.
ما را از جلوى خبرنگارها گذراندند. نشستيم روى صندلىهايى كه برامان در نظر گرفته بودند. منتظر بوديم ببينيم اين بار چه نقشهاى دارند. صداى پاى چند نفر آمد، از بيرون سالن. صداى كوبش پاهايى مىآمد، به علامت احترام نظامى. فهميديم بايد كس مهمى آنجا دعوت داشته باشد. نگاه چرخانديم. صدام وارد سالن شد.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
دست دختر بچهاى را گرفته بود. با لبخندى ساختگى رفت نشست پشت صندلىاش. گفت: "اهلاً و سهلاً! "
تو چشمهاش برق نفرت موج مىزد.
"شما كودكيد. بايد الان تو مدرسه باشيد، نه تو ميدان جنگ. "
يادش رفته بود بگويد چطور ما و دوستان همسن و سال ما توانسته بوديم ترسى بزرگ در دل افسران عاليرتبه او بكاريم.
"ما خواهان صلحيم. اما ايران به آتش جنگ دامن مىزند. "
ما سكوت كرده بوديم و چيزى نمىگفتيم. حرفش كه تمام شد كسى با دسته گلى سفيد آمد تو سالن. گلها را داد دست دختر كوچك صدام (حلا) تا تقسيم كند بينمان.
صدام كه خشممان را ديد. براى اينكه خودش را مهربان نشان بدهد گفت: "براى اينكه بخنديد، دخترم مىخواهد براتان يك لطيفه تعريف كند. "
پرسيد: "تو بلدى براى اينها لطيفه تعريف كنى، دخترم؟ "
دخترك داشت نقاشى مىكشيد با سرش اشاره كرد نه، صدام نيشخند زد. مايوس شد. بلند شد رفت. همه چيز تمام شد باز برمان گرداندند به جاى اول زندان.
در همان روزها وقتى تلويزيون عراق اين ديدار را با آب و تاب پخش كرد، پزشكى عراقى هم آن را مىبيند. چند روز بعد در عمليات بيت المقدس، اسير مىشود. مىآيد ايران. و كتابى از خاطراتش مىنويسد به اسم "عبور از آخرين خاكريز " در قسمتى از خاطراتش اشارهاى هم به اين ديدار كرده است. در صفحههاى 161 و 162، دكتر احمد عبدالرحمن مىگويد:
نام ان 23 عزيز اسير: