خاطره ای زیبا از استاد شفیعی کدکنی
چهارشنبه 8 مرداد 1399 5:45 PM
به نام او که رحمان و رحیم است
به احسان عادت و خُلقِ کریم است.
🔹استادشفیعی کدکنی استاد دانشگاه، نویسنده و شاعر برجسته معاصر ایران، خاطرهای بسیار زیبا و عبرت آموز دارد؛ که خواندن آن خالی از لطف نیست:
🔹نزدیکیهای عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پلهها بالا میآمدم که صدای خفیف هق هقِ گریه مردانهای را شنیدم، از هر پلهای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم... !
(استاد شفیعی کد کنی حالا خودش هم گریه می کند... !)
پدرم بود. !، مادر هم او را آرام میکرد.
میگفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچهها کوچک شویم! فوقش به بچهها عیدی نمیدهیم... !
اما پدر گفت:
خانم!نوههای ما در تهران بزرگ شدهاند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما... !
حالا دیگر ماجرا روشنتر از این بود که بخواهم دلیل گریههای پدر را از مادرم بپرسم،
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه به عنوان "حقوق معلمی"، گرفته بودم... !
روی گیوههای پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچههای قد و نیم قدشان... !
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد؛ ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت:
که کارم دارد و باید بروم به اتاقش، رفتم... !؛ بستهای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت:
"باز کنید؛ می فهمید !".
باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟ !
گفت:
"از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.!"
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخود آگاه به آقای مدیر گفتم: این باید ۱۰۰۰ تومان باشد؛ نه ۹۰۰ تومان... !
مدیر گفت: از کجا می دانی.. ؟!
کسی به شما چیزی گفته... !؟
گفتم: نه، فقط حدس میزنم، همین... !
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می گیرد و خبرش را به من میدهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم. درست گفتی... !
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم... !
گفتم: "چه شرطی؟
گفت: بگو ببینم، از کجا این را میدانستی...؟!
🔹گفتم: هیچ... !، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد... ؟!؛
📘درقرآن حکیم می خوانیم:
"من جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَن جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ"
(هر کس نيکى بياورد، دَه چندانِ آن پاداش خواهد داشت، و هر کس بدى بياورد، جز به مانند آن او را کيفر نمىدهند؛ و بر آنان ستم نمىرود. ( سوره انعام آیه: ۱۶۰ )
احترام و غرور پدر، و مهر و محبت مادر را از جان و دل پاس بداریم.