پاسخ به:داستان های کوتاه
سه شنبه 30 آبان 1396 2:38 PM
دوستی:
در یک روز بهاری کنجد کوچولویی در چمن های بهاری نشسته بود.
باد شب قبل او را به آن جا آورده بود. شب بعد باران شدیدی گرفت او را زیر خاک کرد. شب بعد کنجد کوچولو تمام بدنش درد گرفت و شکاف کوچکی برداشت.
شب به شب شکاف دانه کنجد بیش تر می شد تا این که ریشه کوچکی از آن بیرون آمد.
روز به روز ریشه آن بزرگ و بزگ تر می شد تا این که جوانه ای از آن بیرون زد. جوانه ای کوچک روز به روز بزرگ تر می شد کنجد کوچولو به خوشه ای تبدیل شد. خوشه ای پر از کنجد. دختری در ان طرف کلبه ای داشت.
یک روز دخترک برای چیدن تمشک به جنگل رفت و رفت تا به خوشه کنجد رسید. کنجد ها را کند و با خودش برد. وقتی دخترک آن کنجد ها را خورد از مزه آن خوشش آمد. او همیشه به آن آب می داد و به آن می رسید.
او هم همیشه به دخترک کنجد تازه می داد.
آن ها برای همیشه با هم دوست شدند.