0

اسرارنامه عطار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اسرارنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  1:18 AM

بر آن پیر زن شد مرد مهجور

که برگو سرگذشتی گفت هین دور

سرکس می‌ندارم این زمان من

که سرگم کرده‌اند این ریسمان من

ببین چندین طلب کار دگرگون

زفان ببریده و سر داده بیرون

چه گویم چون زفان این ندارم

دلم خون گشت جان این ندارم

فلک گرچه بسی بربوک بشتافت

لباس سوک یافت از دردنایافت

چه گر کوه این حقیقت را کمر بست

بریخت آخر که بادش بود در دست

چو دریا هرک زینجا قطرهٔ برد

ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد

اگر خورشید گویم با رخی زرد

شود در کوش هر شب هم بدین درد

اگر ماهست می‌بینی که هر ماه

سپر بندازد از حیرت درین راه

زمین خود خاک بر سر دارد از غم

فلک سرگشته در افسوس و ماتم

دهان آلوده عرش و در شکم هیچ

گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ

 
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها